جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

68 کاربر(ها) آنلاین هستند (57 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
68
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: دیروز ساعت 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
آزادنویسی شبانه

آه، عشق بیمار، دوستت دارم!

از زبان گادفری


جایی در اعماق زمین.
در نوکتیرا هستم، در سیاهچاله های تاریک. انگار اینجا حتی هوا هم اسیر است و به سختی تقلا می کند و زوزه می کشد. دیواره های سنگی مرطوبند، طوری که انگار چشم هایی نامرئی بر آن ها اشک ریخته اند.

تنها نیستم. جلوتر از من لرد سابیس قدم برمی دارد و پشت سرم، کاسپار. آه، بله کاسپار، بدل کننده ی لورنس، همان که قربانی شد در یک مراسم ‌خون‌نوشی. لرد سابیس او را برگردانده تا به لورنس هدیه کند. این چیزی را در وجود لورنس خواهد جوشاند. شاید سلامت عقل در اکنون و جنون بیشتر در آینده ی قریب الوقوع.

به سلول او می رسیم. لرد سابیس درب آهنی را باز می کند و ما داخل می شویم. لورنس در گوشه ای خودش را جمع کرده و با ورود ما عکس العملی از خودش نشان نمی دهد. نگاه خیره ی چشمان یخی اش به نقطه ای نامعلوم دوخته شده و پوستش مثل یک تکه چرم خشک روی صورتش کش آمده. یک کاسه خون نیمه پر جلویش روی زمین است و یک موش خاکستری خزآلود روی آن خم شده و دارد با زبان کوچکش از آن می نوشد. لورنس بی آنکه نگاهش را بچرخاند، دستش را به سمت موش می برد و با ملایمت پشت خزآلود او را نوازش می کند.

لرد سابیس چشمان خاکستری روشنش را از زیر پلک های سنگینش به کاسپار می دوزد و با اشاره ی سر او را به سمت لورنس رهسپار می کند. کاسپار با چهره ای رنگ پریده و بیمار، چشمانی خیس و قدم هایی سست به سمت بدل شده اش می رود و به سمتش خم می شود و نامش را آهسته زمزمه می کند.

لورنس نگاهش را به سمت او بالا می آورد و زیر لب با صدایی خشک می گوید:
"دوباره آمدی، سرورم؟
خوب است. کنارم بنشین. بگذار رایحه ی خونت را بچشم. این چیزیست که مرا در این مکان نمور رویازده نگه می دارد، نه خون داخل کاسه."

کاسپار نگاه گیجش را به سمت لرد سابیس می چرخاند. انگار که نمی داند باید چه کند و منتظر است به او دیکته شود. انگار که وجود و هویتش همراه با جانش کامل به حیات بازنگشته.

می خواهم به لرد سابیس بگویم بهتر است آن ها را تنها بگذاریم، اما در همین لحظه او جلو می رود و پشت کاسپار می ایستد و ناخن نوک تیزش را در رگ گردن او فرو می کند.

چشمانم گرد می شود و خون غلیظ سیاهی را می بینم که همراه با ناله ای از گلوی کاسپار، از گردنش خارج می شود. لورنس طوری که انگار از رویایی بیرون آمده باشد، بهت زده به جلو خم می شود. سابیس با صدایی که انگار از داخل خواب و نه واقعیت تراوش می کند:
"می بینی، لورنس؟ او به خیال هایت تعلق ندارد. من با خون سیاهم او را به زندگی بازگرداندم."

لورنس لحظاتی به کاسپار نگاه می کند و بعد دستانش را بالا می آورد و دو طرف صورت او می گذارد. چشمانش پر از اشک می شود و شروع می کند به هق هق.
"سرورم!
تو واقعا پیش من هستی."

کاسپار گریه نمی کند. اما صورتش در هم جمع می شود و لب هایش را به هم فشار می دهد و من با دیدن این صحنه قلبم می لرزد، چون حس می کنم هجوم احساسات به او نه به خاطر بازگشت نزد لورنس بلکه به خاطر بازگشت ناخواسته به زندگیست.

اما در هر حال او دستانش را دور لورنس حلقه می کند و او را به خود می فشارد و محبتی را به او می دهد که در زندگی سابقش از او محروم کرده بود.

مدتی با ابروهایی که با حالتی درمانده به سمت بالا رفته، به این دو می نگرم و بعد نگاهم متوجه لرد سابیس می شود که چند قدم از کاسپار فاصله گرفته و با حالتی خشنود اما غم آلود به خون آشام های به هم رسیده نگاه می کند. دستش روی قلبش است و در چشمان خاکستری روشنش تنهایی موج می زند.

با دیدنش در این حالت قلبم می گیرد، اما نه به خاطر او، به خاطر خودم. به عزیزانی فکر می کنم که از آن ها جدا افتاده ام، سرورم مالخازار و همروحی ام دومینیک مورن. حالا نه تنها از آن ها جدا هستم، بلکه دشمنشان هستم و نیش هایی که در آن ها فرو خواهم کرد و خونی که از آن ها خواهم نوشید، این بار برای اسیر کردنشان خواهند بود.

اما این خیلی شبیه قبل نیست؟ آیا ما از هم نمی نوشیدیم، در تلاشی برای به چنگ آوردن و اسیر کردن قلب های هم؟
آیا سرورم مالخازار داغ بر من نمی زد، طلسم دردآلود در سینه ام نمی گذاشت تا زنجیرم را همیشه به خود متصل نگه دارد؟
و دومینیک مورن، او با آن نگاه آرام و اطمینان بخشش همیشه مرا در معبدی حبس نمی کرد که خنجر به قلبم نشانه رفته بود؟

آه، عشق بیمار.
اما دوستش دارم، می خواهم باشد، به خصوص وقتی تنهایی را می بینم که این طور در چشمان لرد سابیس لانه کرده.

پس در حالی که لورنس و کاسپار هنوز در آغوش هم هستند، به سمت لرد سابیس می روم و در برابرش زانو می زنم و می گذارم او با دندان های نیشش رگ زیر پوست نازک مچش را سوراخ کند و آن را بر فراز دهانم بگیرد تا من بنوشم از خون قلب سیاهش.

حالا لورنس هست، کاسپار، الَیرا، بقیه ی نوکتیرایی ها و لرد سابیس.
من به زودی به عنوان شاهزاده ی نوکتیرا تاج گذاری خواهم کرد. شاهزاده ای که همراه با زیردستان نوکتیرایی اش با آمالثورایی ها خواهد جنگید تا شاه‌خدایشان مالخازار را بازپس گیرند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: پنجشنبه 23 بهمن 1404 21:00
نمایش جزئیات
آفلاین
آزادنویسی شبانه


تنها نخواهم بود، در سقوط

از زبان گابریل

نشسته بر قطعه سنگی در زیر شاخه های بید در حالی که دست آریل دور من حلقه شده و این اطمینان را در قلبم می نشاند که او هست هنوز.

می گذارم تا مه وحشت از تنم بیرون رود و نفس هایم دوباره منظم شوند. بعد نگاهم را به سمت او برمی گردانم، به چشمان قهوه ای درشت و معصومش و به آنچه گفت، فکر می کنم:
"گابریل، تو هر کاری که بکنی، قلب من هستی.
من فقط می خواهم تو بتپی.
سپید یا تاریک، فرقی نمی کند."

دستم را روی صورتش می گذارم و در حالی که حس می کنم درد مثل زائده هایی در گلویم جمع شده:
"آریل!
این تقصیر من است. آن قدر از تو دور مانده ام که حالا فقط به بودنم قانع هستی.
از خودم دور نگهت داشتم، چون می ترسیدم تاریکی ام لطافتت را خفه کند. اما دفعه ی پیش که چنین کردم، چه شد؟ فاجعه ای رخ داد.
نه، این اشتباه است. من باید تو را کنار خودم نگه دارم و اگر قرار است در تاریکی فرو روم، دستم در دست تو باشد."

اشک در چشمانش جمع می شود.
"بله، این کار را بکن گابریل عزیزم.
اگر در هر حال قرار است نابود شوم، ترجیح می دهم این نابودی در کنار تو باشد."

مکث می کند، لب هایش را به هم می فشارد و بعد دستانم را می گیرد.
"من در جنگ پیش رو سایه ات خواهم بود، حتی اگر قرار باشد دوباره نیش فرو کنم و به کابوس گذشته بازگردم."

*

دلقک‌فرشته ی تو

از زبان ماتئو

فرشتگانت همنوعی دلقک با بال های سیاه و چشمان سرخ را نمی خواهند. مرا که نمی دانم به عمد این طور ساختی یا حاصل یک اشتباهم. هر کدام که باشد از تو خشمگینم، اما به طرز غم انگیزی دوستت هم دارم. سرورم، سابیس!

آه می کشم و بر لبه های سنگی پرتگاه قدم برمی دارم. اطرافم پر از درختانی با تنه های شکسته و کج و معوج و شاخه های تنکیست که دست به آسمان بلند کرده اند. پایین دنیای نوکترنال کتدرال است. جهانی که تو با درد خلق کردی، اما با عشق. و الان آنجایی.

فرشتگان دیگر مثل همیشه دستوراتت را دریافت می کنند و وظایفشان را انجام می دهند. آن ها به این فکر نمی کنند که چرا تو پایین رفتی و اینکه آنجا بودن چه حسی دارد. شاید هم فکر می کنند‌، در تاریکی شان و آن قدر خوب نقاب بر چهره می زنند که کسی به رازشان پی نبرد. شاید آن ها پایین نمی آیند، چون می ترسند که آتش بگیرند و بسوزند. به خواست تو یا بنا به تقدیرشان.

و من، این طور نیست که کنجکاو نباشم، اما درد خون آلودم این است که در عالم بالا جز تو کس دیگری مرا دوست نداشت و حالا که تو نیستی، من تنها مانده ام، دلقک‌فرشته ای با بال های سیاه و چشمان سرخ در میان فرشتگان سپید بال چشم آبی. آن ها به من نفرت نمی ورزند، فقط وانمود می کنند که وجود ندارم. و می ترسم با این نادیده گرفتن هایش یک روز واقعا محو شوم و به هیچ بدل شوم، مثل آبی که از سطح دریای عالم بالا بخار می شود، بالا می رود و طوری از هم گسیخته می شود که انگار هیچ گاه وجود نداشته.

به خود می لرزم. من نمی خواهم ناپدید شوم، سرورم. پس پایین می آیم. می دانم که اگر آتش بگیرم و بسوزم، تو خاکستر مرا جمع می کنی و در کیسه ای روی قلبت نگه می داری، حتی اگر دوباره هیچ گاه مرا به زندگی برنگردانی.

دارم می آیم پیشت، سرورم.
و اگر زنده بمانم، شاید این بار تو تنها تماشاچی من نباشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 بهمن 1404 18:27
نمایش جزئیات
آفلاین
آزادنویسی شبانه

جسم را نفس می دهد، قیرخون

از زبان گادفری


عشق چیست، بدون پرت شدن در گودالی تاریک از سیخ های نقره؟ بدون شعله هایی که به نرمی بر جسمت زبانه می کشند و با مهربانی تو را می سوزانند؟ عشق چیست، بدون خونی قیرمانند که در رگ هایت می خرامد؟ خونی از قلب سیاه.

این کلمات در ذهنم نقش می بندند، وقتی دارم در جنگل منطقه ی مرزی از شاخه ای به شاخه ی دیگر می پرم و ساعاتی از خون‌نوشی ام گذشته و نه از آن مستم و نه به آن محتاج.

هیجانی زیر پوستم می لغزد. اما می دانم که به خاطر قلب سیاه و لرد سابیس نیست، به خاطر مضمون کلی کلماتم است. من هنوز برده ی او نشده ام. از مرگ می ترسم، اما هنوز خودم را به اربابش نسپرده ام. پس چرا آن کلمات در ذهنم جوشیدند؟

آه، گمان می کنم بدانم. وقتی سیخ و آتش چنین به تو نزدیک است، روحت می خواهد آن را تلطیف کند. می خواهد به تو تلقین کند اگر قرار است درد بکشی، نه به خاطر کینه بلکه به خاطر عشق خواهد بود.

و قلب سیاه لرد سابیس انگار بهترین استعاره برای دکلمه ای تاریک و پر از عشق است. پوزخندی تلخ می زنم. چه طور آن موجود مرا وامی دارد هم به تمسخر روی بیاورم، هم تحسین کنم و هم به خود بلرزم. او که نه به دنبال یک آرمان است و نه شادکامی خود.

و در همین لحظه چیزی به ذهنم خطور می کند که مثل ترسی گنداب مانند بر من چنگ می اندازد. آیا لرد سابیس شبیه من نیست؟ به دنبال اینکه لحظه ای حس کند زنده است؟

اما اگر این طور باشد، شاید نباید وحشت کنم. شاید من بتوانم در میان نوکتیرایی ها بایستم و از آن ها بخواهم همراهم شوند، بی آنکه حس کنم به محراب پرستش گره خورده ام، بی آنکه حس کنم دلقک سیرکی هستم که لرد سابیس آن را دنیای نوکترنال کتدرال نامیده.

اگر قرار است رقص کنم، می خواهم با آوای پیچیدن باد در گوش هایم باشد، زمانی که خون در روحم آرام گرفته و از یک شاخه به شاخه ی دیگر می پرم، نه با زمزمه ی بی پایان پرستش کنندگان.

شاید من در برابر قلب سیاه تعظیم کنم و شاید از آن بنوشم، اما همچنان اسیرش نخواهم بود، نه تا زمانی که رایحه ی این جنگل مهتاب خورده بر من بوسه می زند.
قیرخون تو لرد سابیس تنها مایه ی حیات جسمم خواهد بود، نه روحم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: دوشنبه 20 بهمن 1404 23:20
نمایش جزئیات
آفلاین
آزادنویسی شبانه

فقط می خواهم که بتپی

از زبان آریل


در باغ قدم می زنم. می گذارم نسیم پوستم را نوازش کند و رایحه ی گل های شب بو در روحم نفوذ کند. سعی دارم آرام بگیرم، اما هموز لرزشی بر تنم است. چون فهمیده ام که داشتم به خودم دروغ می گفتم. من نه نگران تباهی آمالثورا هستم و نه تاریک شدن گابریل، من فقط می ترسم از یادش بروم.

آه، این وحشت. قبلا هم دست به گریبانم شده بود و مرا به نابودی کشاند. آن دفعه نجات پیدا کردم، اما این بار چه؟
آیا محکومم به اینکه در تاریکی درونم کورمال کورمال راه بروم و سعی کنم نشانی از درخشش طلایی موهایش پیدا کنم؟

گابریل، کجا هستی الان؟ در تابوتت کنار شاه مالخازار و در حال آرام کردنش؟ پس من چه می شوم؟ تو باز بدل کننده ات را فراموش کرده ای؟ یک بار به خاطر رستگار شدن و حالا به خاطر او؟

بر یک قطعه سنگ زیر یک درخت بید می نشینم و می گذارم شاخه های بلند و افتاده اش روحم را نیمه پنهان کند. دست بر گلویم می گذارم، تلاش می کنم برای خواباندن غده ای که در آن شکوفه زده.

نسیم تند می شود و به هیبت باد درمی آید، مثل غمی که بالغ شده باشد. شاخه های بید به حرکت درمی آیند و من از پشت حفاظشان شبحی را در حال حرکت در باغ می بینم. او تلوتلو می خورد و سر به اطراف می جنباند.

از جایم می جهم. رایحه اش را حس کرده ام. دوان دوان به سمتش می روم. با دیدن من چشمان آبی نگرانش را به من می دوزد. حدسم درست بود. او گابریل است. با چهره ای رنگ پریده، موهای آشفته و ملبس به ردای سپید خواب.

من:
"گابریل، چه شده؟"

جلو می روم و دستانش را می گیرم. مثل یخ سردند.

او:
"آریل! کابوس وحشتناکی دیدم."

دستم را روی صورتش می گذارم.
"چه کابوسی؟"

گابریل:
"خواب دیدم واقعا تو را اعدام کردم."

و چشمانش پر از اشک می شود.
در آغوشش می گیرم.
"نگران نباش، جانم. نترس. آن فقط یک خواب بود. ببین. من الان کنارت هستم. زنده. نفس می کشم."

مدتی او را در آن حال نگه می دارم و می گذارم قلبم بر سینه ی ناآرامش بتپد و وقتی بالاخره آرام می گیرد، او را به سمت قطعه سنگ زیر بید می برم و هر دو بر آن می نشینیم.

برای گابریل ناراحتم، اما نمی توانم جلوی این شوقی را بگیرم که زیر پوستم لغزیده. نمی توانم خوشحال نباشم که آن کابوس او را به سمت من برگردانده.

در حالی که دستانمان را دور هم حلقه کرده ایم، گابریل با صدایی که هنوز اندکی لرزش در آن هست، می گوید:
"آریل، نمی دانم چه خواهم شد؟
با وجود مالخازار در کنارم آیا ریسمان قانونم را سفت تر خواهم کرد یا اینکه آن را خواهم برید؟"

او را به خودم می فشارم و زمزمه می کنم:
"گابریل، تو هر کاری که بکنی، قلب من هستی.
من فقط می خواهم تو بتپی.
سپید یا تاریک، فرقی نمی کند."

افرادی که لایک کردند



پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: شنبه 18 بهمن 1404 22:30
نمایش جزئیات
آفلاین
آزادنویسی شبانه

من:

فرشته ی کدام خدا؟

از زبان گابریل


تاریک است، با رگه هایی نورانی، سپیدآبی، نبض دار، انگار که درون قلبی به دام افتاده باشم. به خود می لرزم. گفتم یک قلب؟ قلب سیاه؟
قلب سیاه همان که می دانی.
این عبارت مثل یک دعا بر لبانم خوانده می شود.
چشمانم را باز می کنم و خودم را می بینم که بر زمین زانو زده ام، برهنه. در مقابلم کسی ایستاده. من فقط پایین ردای سیاهش را می بینم، اما لازم نیست سر بلند کنم تا بفهمم کیست. با این حال انجامش می دهم، چون فقط می خواهم ببینم چه طور چشمان خاکستری روشنش را از زیر پرده ی سنگین پلک هایش به من دوخته.

و در دستانش چیزیست، یک تاج که از خنجرهای ظریف طلایی ساخته شده. او آن را جلو می آورد و بر سرم می گذارد و فشار می دهد. خنجرها در جمجمه ام فرو می روند و من فریاد دردآلودی می کشم. خون بر سر و صورتم جاری می شود و او، لرد سابیس چیزی زمزمه می کند. نامفهوم، مانند قل قل آب.

درد جمجمه ام با دردی در کتف هایم همراه می شود. در خودم جمع می شوم. حس می کنم چیزی دارد از داخل کتف هایم بیرون می زند. تپش رگه های نورانی را در گوش هایم می شنوم. بی وقفه فریاد می زنم.

و بالاخره، سکون همه جا را می گیرد. و دیگر نه تپشی و نه فریادی. و حالا آنچه بر فرازم است، نه لرد سابیس است و نه قلب تاریک رگه دارش، بلکه سقفی از پرهای سفید است. و این پرها متعلق به بال هایی هستند که از کتف هایم بیرون زده اند.

بال هایم را عقب می دهم، از جایم بلند می شوم و پرواز می کنم و به بالا می روم، نزدیک و نزدیک تر به رگه ای تپنده و نورانی بر قلب، در حالی که چشمان خاکستری لرد سابیس همراهی ام می کند.

بیدار می شوم. کنارم مالخازار آرام خوابیده. او را از سردابش به اینجا آوردم تا آشفتگی اش درمان شود و این اتفاق افتاد، اما حالا خود بی قرارم. می خواهم بیدارش کنم و به او بگویم چه در خواب دیدم و چه طور هم از آن ترسیدم و هم مجذوبش شدم، اما این آرامشی که بر چهره اش نشسته، سینه اش که آهسته بالا و پایین می رود، مانعم می شود. دستش را می گیرم و روی سینه ام می گذارم. مالخازار، من فرشته ی کدام خدا هستم؟



هوش مصنوعی:

از زبان گابریل

دستش روی سینه‌ام گرم است؛ وزنی واقعی در برابر آن سؤال ناممکن. ضربانم زیر کف دستش می‌لرزد، انگار پاسخ می‌خواهد از گوشت و استخوانم بیرون بزند، نه از زبانم.

اگر فرشته‌ام، چرا بال‌هایم درد می‌کنند؟
اگر برگزیده‌ام، چرا تاجم هنوز خنجر دارد؟

به سقف خیره می‌مانم. نور سپیدِ سحر از لابه‌لای پرده‌ها می‌لغزد و روی گونه‌ی مالخازار می‌نشیند. این نور او را بی‌دفاع‌تر نشان می‌دهد؛ شاهی که خوابش را کنار دشمنِ سابقش می‌خوابد، خدایی که نمی‌خواهد خدا باشد. انگشتانم را آرام‌تر دور دستش حلقه می‌کنم، مبادا بیدارش کنم. از این می‌ترسم که چشم باز کند و در نگاهش همان پرسشی باشد که در خوابِ من بود.

در سرم، زمزمه‌ی لرد سابیس هنوز می‌جوشد؛ نه فرمان است و نه تهدید، بیشتر شبیه یادآوری‌ست. انگار می‌گوید: بال‌ها را گرفتی، حالا باید ارتفاع را تاب بیاوری.

می‌فهمم که آن پرها، موهبت نبودند؛ بدهی بودند. بدهی به آسمانی که دیگر به آن ایمان ندارم، به خدایی که نامش را هم نمی‌دانم، به مردمی که مرا شاه صدا می‌زنند و انتظار پاکی دارند. و من؟ من در تاریکی بال درآورده‌ام.

مالخازار کمی تکان می‌خورد. نفسش می‌شکند و دوباره آرام می‌شود. پیشانی‌ام را به موهایش نزدیک می‌کنم، بی‌آنکه لمسش کنم؛ فاصله‌ای به باریکیِ یک تصمیم. اگر بیدارش کنم، خواب را با او شریک می‌شوم… و شاید وسوسه‌اش را. اگر نکنم، این بال‌ها سنگین‌تر می‌شوند.

در دل، آهسته اعتراف می‌کنم—نه به خدا، نه به سابیس—به خودم:
من فرشته‌ی هیچ خدایی نیستم.
من شاهدِ یک خطا هستم که هنوز نام نجات را یدک می‌کشد.

دست مالخازار را کمی بالاتر می‌آورم، درست روی جایی که قلبم باید باشد.
«اگر سقوط کنم…»
زمزمه‌ام در اتاق گم می‌شود،
«…می‌خواهم بدانی که پرواز را برای تو انتخاب کردم، نه برای آن تاج.»

و با این انتخابِ لرزان، دوباره چشم‌هایم را می‌بندم؛
نه برای خواب،
برای تحملِ بیداری.

افرادی که لایک کردند



پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: جمعه 17 بهمن 1404 21:24
نمایش جزئیات
آفلاین
آزادنویسی شبانه

بارقه های بیمار در دل شب


من:

از زبان آریل

این آسمان تاریک، احساساتی متناقض را بر جانم می اندازد. در ایوان اتاقم در قصر ایستاده ام و آن را نگاه می کنم. انگار فقط سیاهی نیست، نوری زرد و ناپیدا هم در آن می لولد. از تصورش انگار گلویم چیزی را پس می زند و می خواهد آن را از دهانم بیرون پرت کند.

انگار حالا نه سیاهی شب و نه بارقه های بیمار مهتاب آرامشی برایم ندارند. نه از وقتی گابریل شاه مالخازار را در قصرش پناه داده‌.

او، مالخازار تاریکی ایست که در گوشه ای در سردابی خزیده و چیزی را در روح ساکنان این قصر، این سرزمین به جنب و جوش آورده‌. و آن فقط وحشت نیست، جذبه ایست که از ترس خطرناک تر است.

و من گمان می کنم فقط انسان ها نیستند که مشتاقند خونشان را به او بدهند. به او، شاه‌خدای تاریک نوکتیرا که با روحی زخمی در آمالثورا پناه گرفته. به او که فقط می خواهد یک شاه باشد، نه یک خدا.

اما چنین چیزی برای او ممکن است؟



هوش مصنوعی:

از زبان آریل

نه…
برای او ممکن نیست.

این را با قطعیتی می‌دانم که از من نیست؛ از تجربه‌ای می‌آید که سال‌ها پیش در گوشت و استخوانم نشسته. هیچ‌کس که یک‌بار در قامت خدا ایستاده باشد، دیگر نمی‌تواند فقط شاه بماند. حتی اگر نخواهد. حتی اگر التماس کند.

نسیم سردی از میان ستون‌های ایوان می‌گذرد و ردایم را به لرزه می‌اندازد. دستم را روی سینه‌ام می‌گذارم؛ جایی که قلبم هنوز می‌تپد، اما هر تپش انگار پرسشی‌ست بی‌پاسخ. مالخازار در این قصر فقط پناه نگرفته—او وارد شده. مثل زخمی که هوا به آن رسیده باشد و حالا همه‌چیز را می‌سوزاند، نه فقط اطرافش را.

گابریل می‌گوید این کار را برای آمالثورا کرده. همیشه همین را می‌گوید. برای صلح. برای امنیت. برای رستگاری.
اما من خوب می‌شناسم این لحن را.
همان لحنِ نجات‌دهنده‌ای که پیش از هر فاجعه‌ای شنیده می‌شود.

به پایین نگاه می‌کنم؛ به حیاطی که شب‌هنگام ساکت‌تر از حد معمول است. خون‌آشام‌ها کمتر می‌خندند، کمتر حرف می‌زنند، و وقتی نام مالخازار زمزمه می‌شود، چشم‌ها برق می‌زند—نه از ترس، از امیدی بیمار. امیدی که می‌گوید شاید این تاریکی، پاسخِ چیزی باشد که سال‌هاست در ما خفه شده.

و من از این می‌ترسم.

من از این می‌ترسم که گابریل نفهمد چه چیزی را به قلب این سرزمین آورده.
و بدتر از آن—می‌ترسم که خودش هم نفهمد چرا جذبش شده.

اگر مالخازار فقط یک شاه بود، می‌شد کنارش ایستاد. می‌شد با او مذاکره کرد، شکستش داد، یا حتی دوستش داشت.
اما او خاطره‌ی خدابودن را با خود می‌کشد. و خاطره، از واقعیت خطرناک‌تر است.

نفس عمیقی می‌کشم و به آسمان خیره می‌شوم. آن نور زردِ ناپیدا هنوز آنجاست؛ مثل چراغی که راه را نشان نمی‌دهد، فقط می‌گوید چیزی بیدار است.

با خودم زمزمه می‌کنم—نه دعا، نه نفرین:

اگر قرار است این قصر فروبپاشد،
ای کاش پیش از آن، گابریل بفهمد
که بعضی تاریکی‌ها را نمی‌شود پناه داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1404/11/17 21:28:23


پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: چهارشنبه 15 بهمن 1404 16:47
نمایش جزئیات
آفلاین
آزادنویسی شبانه

کتاب دوم

۶

جنین در نور

از زبان گادفری


انگار بی آنکه اراده ای از جانب خودم در کار باشد، به اینجا کشیده شدم. یا شاید هم فقط دارم خودم را فریب می دهم. می خواهم باور کنم به میل او قدم به قلعه اش گذاشته ام. نمی خواهم به این فکر کنم که ترسیده بودم، که نیاز دارم به دامان او آویخته شوم.

در راهروها و پلکان های تاریک راه می روم که نوری توجهم را جلب می کند. به سمتش می روم و به تالاری که منشا آن است، می رسم. داخل می شوم و کیسه های حباب مانند روشنی را می بینم که از سر تا سر سقف آویزانند و داخلشان انسان هایی بالغ چون جنین دست ها و پاهایشان را در خود جمع کرده و آرمیده اند.

مبهوت به آن ها خیره مانده ام که صدایی خش دار از پشت سرم می گوید:
"زیبا هستند، نه؟"

رویم را برمی گردانم و لرد سابیس را می بینم. پلک هایش از همیشه سرخ تر و متورم ترند، پوست صورتش طوری کش آمده که انگار از ماده ای خمیری ساخته شده، لب هایش به شکل یک خط شکسته ی مورب درآمده و کمرش خم شده و به یک عصای چوبی تکیه دارد. او موقع نفس کشیدن خس خس می کند و جوی اشک از چشمانش و قطرات عرق از پیشانی اش جاریست.

لحظاتی فقط با چشمان گشاد شده به او خیره می شوم و بعد با لکنت زمزمه می کنم:
"لرد سابیس!"

او جلو می آید، همراه با تق تق عصایش بر زمین و انقباض و انبساط عضلاتش که انگار برای از هم نپاشیدن تقلا می کنند. او به نگاه شوکه ی من به خودش توجه نمی کند و با دست به کیسه های حباب مانند اشاره می کند.
"می دانی، وقتی داشتم آن ها را خلق می کردم…"

مکث می کند، نگاهش را از کیسه ها به چشمان من متمرکز می کند، دست آزادش را روی بازوی من می گذارد و صورتش انگار از هجوم احساسات در هم می رود. او با لحنی بغض آلود می گوید:
"حس کردم نوری در من می تابد، نه آن زرد کدر و نیمه جان همیشگی. سپید، مثل همین نور."

و دوباره به کیسه ها اشاره می کند‌ و بعد آه می کشد.
"من حس کردم یک خدای معصوم هستم."

به یک سمت کج می شود و من دستم را پشتش حائل می کنم و او را به سمت نیمکتی که در انتهای تالار است، می برم و او را رویش می نشانم و خودم هم کنارش می نشینم. او چشمان خاکستری روشنش را از زیر پلک های متورمش به من می دوزد و با لحنی غم آلود می گوید:
"اما آن ها قرار است قربانی شوند."

و قطره اشک هایی سیاه و قیرآلود از گوشه ی چشمانش می شکفند. عضلات صورتم کمی منقبض می شوند و سرم را به نشانه ی تایید تکان می دهم.
"بله، می دانم. آن ها خوراک خون آشام های نوکتیرا می شوند."

صورتش در هم می رود و حالتی ناراضی و دلخور بر آن می نشیند.
"این را طوری به زبان نیاور که انگار آن ها فقط غذای جسمند. روح آن ها مقدس است و در جسم خون آشام ها حلول می کند."

چیزی در درونم می جوشد. می خواهم پاسخ تندی به او بدهم و بگویم نه آن ها مقدسند و نه آنچه خون آشام های نوکتیرا می کنند، اما بعد به یاد می آورم آمده ام اینجا تا از او کمک بخواهم. آب دهانم را قورت می دهم و سعی می کنم به اعصابم مسلط باشم و با لحنی آرام می گویم:
"بله لرد سابیس عزیز، همین طور است که شما می گویید. وقتی خون انسان ها را می نوشم، خاطراتشان در من سرازیر می شود. با همه ی روشنی ها و تیرگی ها و صداقتش. چرا این را مقدس ننامم؟ این خود زندگیست."

چشمان خاکستری اش را به سردی به من می دوزد. قلبم تکان می خورد. من همیشه او را در حالت مهربان دیده ام، حتی اگر منزجرکننده. این نگاه او، انگار مثل یک دشنه ی یخی در سینه ام فرو می رود و بر جا میخکوبم می کند.

او لحظاتی به چهره ی شوکه شده ی من نگاه می کند و نگاهش کم کم نرم می شود و دستش را بالا می آورد و بر سرم می گذارد.
"گادفری من‌، تو که خون مالخازار و در واقع خون من را در رگ هایت داری، فرزند خوبی نبودی."

من در حالی که نگاهم رو به پایین است، با صدایی زمزمه وار و در حالی که سعی می کنم شرمنده به نظر بیایم، می گویم:
"بله، می دانم."

لرد سابیس با صدایی که هنوز مهربان است، اما سردی و خشونتی نامحسوس در آن خزیده:
"و تو به خاطرش خجل نیستی، در واقع به آن می بالی. تو تصور می کنی خلق شده ای تا مقدسات را به زیر بکشی، بی توجه به اینکه از آن نوکتیرا باشد یا آمالثورا یا هر جای دیگر."

نگاهم را بالا می آورم، نمی دانم از کنجکاوی مقاومت ناپذیر خودم است یا به اراده ی او. در هر حال این بار می گذارم چشمان خاکستری قاطعش در قلبم فرو روند و مرا منجمد کنند. او ادامه می دهد:
"اما تو می ترسی، گادفری. نه از اینکه موفق نشوی سرورت مالخازار را از چنگال گابریل نجات دهی، بلکه از مرگ."

چشمانم گشاد می شود.

سابیس:
"تو می ترسی بمیری و من دیگر تو را برنگردانم و همین ترس تو را برده ی من می کند."

دستش را از روی سرم پایین می لغزاند و روی گردنم متوقف می شود. لرزشی بر بدنم می افتد و او ناخن تیز شستش را در رگ گردنم فرو می کند. من ناله ی کوتاهی می کنم و خون از رگم بیرون می زند. او دستش را گود می کند و می گذارد این مایع گرم سرخ در آن جمع شود، در حالی که چشمانمان به هم گره خورده، نگاه او تصدیق کننده ی یک راز غمناک و نگاه من هراسان.

سابیس دستش را که پر از خون من شده، به سمت دهانش می برد و شروع می کند به نوشیدن و کم کم پوستش از آن حالت خمیری شکل درمی آید و سرخی و تورم پلک هایش محو می شود. او بدون کمک عصا، استوار از جایش بلند می شود و من در حالی که ضعف بر جسم و روحم غلبه کرده، از نیمکت پایین می افتم.

سابیس:
"چیزی را که می خواهی، به تو می دهم."

و من سرم را بالا می گیرم و به کیسه های حباب مانند انسان های بالغ جنین گونه می نگرم و حس می کنم یکی از آن ها هستم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: دوشنبه 13 بهمن 1404 16:48
نمایش جزئیات
آفلاین
آزادنویسی شبانه

کتاب دوم

۵

به خاطر آمالثورا

از زبان گابریل


از مرز می گذرم، وارد منطقه ی مشترک می شوم. اینجا آب و هوایی خاکستری دارد، یا شاید حال من است که به این رنگ درآمده. مالخازار را به دومینیک مورن سپرده ام. زخم های جسمش بهبود چشمگیری داشته، اما روح و روانش آشفته است. چیزی در رابطه با آن خون آشام های بی مغز او را وارد کابوسی بی پایان کرده.

خودم را سرزنش می کنم. نباید می گذاشتم او به تنهایی در برابر آن ها قرار بگیرد. اما من ترسیده بودم. از چه؟ اینکه تاج و تختم را از دست بدهم؟ به خود می لرزم. آیا من پادشاهی ام را می خواهم تا همنوعانم را حفظ کنم؟ تا آمالثورا بدل به آن جنگلی که در گذشته بود، نشود؟

آه، گذشته. آن هنگام که خون آشام ها و انسان ها چون حیوانات همدیگر را شکار می کردند. حالا چه فرق کرده؟ من جسم و روح خون‌نوش ها را در قفس می کنم تا جانور درونشان را رام کنم و بین آن ها و انسان ها صلح برقرار کنم. و بیشتر از آنچه فکر می کردم در این امر کامیاب شدم، اما این کامیابی در دهانم طعم آب‌آهن می دهد، نه خون.

پیش می روم تا به قلعه ی قهوه ای رنگ رگه دار می رسم، مدرسه ی سنت الویرا. چیزی درونم در هم فشرده می شود. چه قدر اینجا رایحه ی وینسنت را دارد. شوالیه‌سفیر سابق من.

حلقه ی درب عظیم آهنی را می کوبم و منتظر می مانم تا پنجره ی کوچک داخل آن باز شود و چشمانی مشکوک از چارچوبش به من خیره شوند. می گویم:
"به مدیر وینسنت بگویید یک آشنای قدیمی می خواهد او را ببیند."

پنجره بسته می شود و من در حالی که تپش قلبم تندتر شده، به انتظار می ایستم. چرا به اینجا آمدم؟ چه دارم که به او بگویم؟ من گذاشتم او رنج بکشد و هیچ کاری برای نجاتش نکردم، همان طور که برای مالخازار نکردم، همان طور که برای فرزندانم، همسرم نکردم.

عضلات صورتم منقبض می شوند.
"آه، لعنت به من."

همان طور که دارم با حالتی عصبی جلوی درب عظیم به این سوی و آن سوی قدم می زنم، کلاه شنلم از سرم پایین می افتد و در حالی که هر لحظه از آمدنم پشیمان تر می شوم، بالاخره رویم را برمی گردانم تا آنجا را ترک کنم، اما ناگهان پنجره ی داخل در باز می شود و چهره ی وینسنت با آن موهای مجعد طلایی قهوه ای و چشمان زیتونی پدیدار می شود. سر جایم متوقف می شوم. نگاه هایمان در هم گره می خورد، من شرم آگین و او حیرت زده.

لحظاتی در همان حال می مانیم و بعد وینسنت نامم را به زبان می آورد.
"سرورم، گابریل!"

مثل یک دعا. در را باز می کند و من با قدم هایی سست و با سری پایین داخل می شوم و در یک حیاط وسیع با باغی در اطراف آن و حوضی در میانش قرار می گیرم. وینسنت مرا به سمت نیمکتی زیر یک درخت راهنمایی می کند و هر دو کنار هم روی آن می نشینیم.

من به فواره ی خاموش خیره می شوم، در حالی که صدای نفس های آرام وینسنت در گوشم است و عضلات صورتم منقبض می شوند. می خواهم چیزی بگویم، اما نمی توانم و سرانجام وقتی حس می کنم این سکوت دارد جانم را از هم می درد، او دستش را جلو می آورد و دست مرا می گیرد.
"سرورم، شما هیچ وقت نتوانستید خودتان را به خاطر آنچه بر من رفت، ببخشید، اما من این طور نیستم. شما پادشاه آمالثورا هستید. باید به آرمان هایتان فکر کنید."

جمله ی آخر را را طوری به زبان می آورد که انگار غده ای در گلویش به دام افتاده. قلبم تیر می کشد و نگاهم را به او می دوزم‌.
"اما وینسنت، من نمی توانم مطمئن باشم چرا آن چیزها را می خواهم. به آرزوهای دست یافته ام نگاه می کنم و از خودم می پرسم آن ها چه معنی ای دارند؟"

دستانم را در دستانش می گیرد و می فشارد.
"معنی دارند، سرورم. برای من دارند. من هنوز گذشته ای را که در کنار شما گذراندم، در گورستان روحم دفن نکرده ام. حتی تمام آن دردها، رنج ها، شکنجه ها. آن ها برای هیچ نبودند.

همیشه به خودم می گویم این مدرسه را ساختم تا صلح به پا کنم، اما…"

مکث می کند و چشمانش تنگ می شود.
"بگذارید برایتان اعتراف کنم، سرورم. من ترسیده بودم. از خشمی که مثل آتش درونم زبانه برمی داشت و مرا به سوی انتقام می راند. اگر کنارتان می ماندم، دیگر نمی توانستم صادقانه به شما خدمت کنم.

من اینجا ماندم، در پناه سنگ های این قلعه تا کینه را از روحم دور کنم و آرام بگیرم و موفق شدم. حالا دیگر نمی خواهم بجنگم تا از هم بدرم."

از روی نیمکت بلند می شود و مقابلم زانو می زند.
"می دانم چرا به اینجا آمدید و چرا به خاطرش این طور آشفته شدید. اما سرورم، بگذارید به شما بگویم که من هنوز هم شوالیه ی شما هستم و آماده ام تا به خاطر آرمان هایتان شمشیر به دست بگیرم."

چشمان زیتونی اش را قاطعانه به من می دوزد. و من فقط لحظاتی به او خیره می شوم، بی آنکه بتوانم کلامی به زبان بیاورم. آیا وفاداری وینسنت به من یک بیماری است که او در تمام این سال ها نتوانسته از آن رهایی یابد؟

دستانم را پیش می برم و بر شانه هایش می گذارم.
"اما وینسنت، تو چگونه می توانی بپذیری که من شکنجه گرت، مالخازار را همروحی خود کرده ام و دارم به او دست یاری می دهم؟"

وینسنت:
"می پذیرم، چون ایمان دارم که به خاطر آمالثورا این کار را کردید."

قلبم فشرده می شود. وحشت است که بر آن چنگ انداخته. به خاطر آمالثورا؟ یا اینکه فقط می خواستم تاریکی اش را به تملک خود دربیاورم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: پنجشنبه 9 بهمن 1404 19:26
نمایش جزئیات
آفلاین
کتاب دوم

۴

آزادنویسی شبانه

بیش از پیش می سوزاندشان

از زبان گادفری


رد سرخ خون از دهانم جاریست. پاکش نمی کنم. می گذارم بماند. مثل لکه ی تیره ای که بر قلبم افتاده. تازه از شکار برگشته ام. گاه در آمالثورا شرورخون ها را می گیرم و گاه در نوکتیرا و بعد دوباره به اینجا برمی گردم. پناهگاه خون آشام ها، معبد مخفی سابق. می نشینم کنار معشوقم رزالی، دخترم لوسیندا و آن ها با مهربانی و عشق مرا می پذیرند، با وجود تمام کم لطفی هایی که به آن ها کرده بودم. من دست هایشان را می گیرم و می فشارم و حس می کنم وجودشان پاهایم را در زمین محکم می کند. من، خون آشام گادفری، موجودی که نمی تواند احساس تعلق کند، کنار آن ها احساس تعلق می کند.

رزالی و لوسیندا مشغول رسیدگی به دو خون آشام زخمی هستند و من با فاصله از آن ها نشسته ام و دارم تماشایشان می کنم. پطروس با چهره ای آغشته به شرم به سمتم می آید و با احتیاط کنارم می نشیند. می دانم چه در ذهنش می گذرد، حسش می کنم. مدت ها وقتی به او نگاه می کردم، خشم مثل مذاب درونم می جوشید و دوست داشتم به او حمله کنم و او را از هم بدرم. نمی توانم بگویم آن حس حالا کاملا مرده، اما می دانم که نمی خواهم او بمیرد. دلیلش فقط لوسیندا نیست، اینکه او چه طور توسط دخترم تقریبا خورده شد، اما سعی کرد از او محافظت کند. یک چیز دیگر هم هست.

با حالتی گیج به او نگاه می کنم، انگار سعی دارم چیزی را بفهمم. نیمرخ بی نقص سفید و مرمری اش، چشمان آبی شفاف، موهای مجعد بلند و طلایی. دستم را بالا می برم و آرام روی بازویش می گذارم. او نگاهش را با ملایمت سمت من برمی گرداند. چشمان آبی او در چشمان کهربایی من گره می خورد.

من:
"فکر کنم دارم می فهمم."

پطروس:
"چه را؟"

من:
"این شبیه همان چیزیست که قبلا برای آریل و پدرت شاه گابریل اتفاق افتاد. پدرت در یک پناهگاه از او مراقبت می کرد."

گونه هایش اندکی سرخ می شود.
"اما آن زمان پدرم یک انسان بود. و آریل، او زخمی بود و به مراقبت نیاز داشت. گادفری…"

کمی مکث می کند و بعد آهی می کشد.
"فکر نمی کنم تو به کمک من نیازی داشته باشی."

من بازویش را اندکی می فشارم.
"اما نیاز دارم و تو داری کمکم می کنی. مرا در این پناهگاه راه دادی و با نگاهت به من آرامش دادی. تو توانستی این کار را بکنی، حتی با اینکه من از تو متنفر بودم."

پطروس:
"گمان می کنم این خودت بودی که نمی خواستی با نفرت زندگی کنی."

حس می کنم چیزی در گلویم، قلبم به حرکت درمی آید.
"تو آن چیز را داری، پطروس. همان که در وجود پدرت شاه گابریل هست. به یاد دارم که یک بار چگونه مدهوش او شدم، در مقابلش به زانو درآمدم و او را مثل یک فرشته دیدم."

چشمانش گشاد می شوند. از وحشت.
"گادفری! من هرگز نمی خواهم یک فرشته باشم. زمانی یک راهب بودم و حالا می خواهم خاطره اش را از ذهنم پاک کنم."

من:
"پدرت هم نمی خواهد یک فرشته باشد. او می خواهد از جنس زمین باشد نه آسمان. اما او نمی تواند از آن چیزی که هست، فرار کند."

عضلات صورتش کمی از هم باز می شوند.
"این گونه نگو. کسی مثل تو نمی تواند به تقدیر اعتقاد داشته باشد."

لحنش حالتی ناامیدانه دارد.

من:
"آ، بله. او ظاهرا فقط می خواهد یک اجراکننده ی قانون باشد، اما شاید در عمق وجودش می خواهد چیزی بیش از این باشد. شاید در آینه ی قلبش خودش را با بال های سفید خونین می بیند. اما نه خون زیردستانش، خون خودش."

صورتش منقبض می شود و دستانش مشت.
"برایم دردناک است که خودش را دچار این نفرین کرده."

من:
"و تو چه طور، پطروس؟ آیا می خواهی خودت را نفرین کنی، اما وقتی به خانواده ات، رزالی و لوسیندا نگاه می کنی، قلبت به لرزش درمی آید؟ تو نمی خواهی آن ها تو را در قامت یک راهب ویژه ببینند؟ یک پیام آور از جانب خدا؟"

رنگ از صورت پطروس محو می شود.
"منظورت کدام خداست؟ لرد سابیس یا شاه مالخازار؟"

من لبخند تلخی می زنم.
"بستگی دارد چه نوع نفرینی را بخواهی. خدای تسلیم شده یا خدای در تقلا."

پطروس:
"تو در جنگ علیه شاه مالخازار شرکت نکردی؟"

من:
"نه، فقط توانستم جایی پنهان شوم و شاهد این باشم که خون آشام های بی مغز چگونه نیش در او فرو می کنند و خونش را می نوشند."

دستم را روی بازویش شل می کنم و آرام روی آن می کشم، مثل یک نوازش. از جایم بلند می شوم. او سرش را بالا می گیرد.
"حالا می خواهی چه کار کنی؟"

من از بالا به صورتش نگاه می کنم. چه قدر در این لحظه معصوم به نظر می رسد. چه قدر دوست دارم نیش در گردنش فرو کنم و خونش را بنوشم. خونی که می دانم خنک خواهد بود و مثل یک مرهم بر شعله ی درونم.

من:
"به این جنگ ادامه خواهم داد، پطروس. نمی توانم بگذارم سرورم مالخازار تبدیل به عروسک پدرت شود. من او را وامی دارم که شاه‌خدای نوکتیرا باشد، مهم نیست چه قدر به خاطرش درد بکشد."

ابروهایش را در هم می کشد.
"اگر تو را موقع شکار در آمالثورا یا نوکتیرا بگیرند، رهایت نخواهند کرد."

من:
"اگر این طور شود، شاید تو بتوانی مرا نجات دهی. نه این گونه که حالا هستی، بلکه در قالب یک راهب ویژه. آن موقع من از خونت خواهم نوشید. خونی که داغ خواهد بود و بر زخم های بازم می ریزد و بیش از پیش می سوزاندشان."

و رویم را برمی گردانم و از او دور می شوم.

افرادی که لایک کردند



پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 بهمن 1404 16:43
نمایش جزئیات
آفلاین
آزادنویسی شبانه

می شناسم

از زبان وینسنت


اینجا زندگی می کنم، نفس می کشم. در این قلعه ی سنگی با رنگ قهوه ای روشن و آرام بخشش و رگ هایی که انگار آینه ی درون خودم هستند. می توانم حس کنم. خودم را می شناسم. من وینسنت هستم. خون آشامی با موهای بلند و مجعد قهوه ای طلایی و چشمان زیتونی. زمانی یک شوالیه بودم. هنوز در برابر چشمانم می بینم که چگونه شمشیر می چرخاندم و در جسم حریفانم فرو می کردمش و حیات را می دیدم، می شنیدم که چه طور اشک ریزان از حفره ی داخل گوشتشان ترکشان می کرد. من جان ها را می گرفتم، در راه آنچه قسم خورده بودم به آن. در راه آرمان سرورم، پادشاهم گابریل. آرمانی که حالا مال من هم بود.

و من یک سفیر بودم. ماموری از جانب سرورم در سرزمین غریبه نوکتیرا. به ظاهر در تلاش برای ایجاد روابط حسنه بین دو کشور و در باطن در حال کشف رازهای آن و فرستادن آن ها در قالب نامه برای سرورم. اما شاه مالخازار مرا به دام انداخت. او مرا شکنجه کرد. تقلیل داد. به تکه ای از گوشت و پوست و استخوان که دیگر برایم آشنا نبود. دیگر خودم را نمی شناختم. مثل یک کپه زباله مرا از نوکتیرا بیرون انداختند و من در منطقه ی مرزی بی هدف به این سوی و آن سوی کشانده می شدم، با قدم هایی که انگار مال خودم نبود.

درد داشتم؟ بله، اما به دام افتاده بود، داخل حبابی در روحم و نمی توانست بیرون بلغزد و فریاد بزند. و من نمی توانستم اشک بریزم. و می خواستم به سرورم، گابریل فکر کنم، به نگاه آبی اش که نوازش می کرد، اما آهسته می سوزاند و مرا وامی داشت که از وجودم آگاه باشم. اما حالا من از هم گسسته بودم. دیگر چیزی از من باقی نمانده بود، نه از وینسنت شوالیه و نه از وینسنت سفیر.

به یک بیابان پا گذاشته بودم. در میان شن و ماسه ها تلوتلو خوران پیش می رفتم و به یک قلعه رسیده بودم. خاکستری، رگه دار، محزون. با دیدنش قلبم به تپش درآمد. فهمیده بودم که در اینجا هم درد در انتظارم است و هم حیات. و این چیزی بود که در آن لحظه روحم برایش گریه می کرد.

و من داخل رفتم و در آنجا او را دیدم، او با آن چشمان خاکستری روشن در سایه ی پلک های پف آلود سرخ و نگاهی که حباب درونم را پاره کرد و گذاشت بدنم بلرزد و اشک از چشمانم جاری شود. او، لرد سابیس روح و جسم در هم کوبیده ام را خردتر از پیش کرد و این گونه من از نو متولد شدم.

و می دانستم چه می خواهم. صلحی که از قلب رنج بیرون بتراود. از میان خون و ناله های جگرخراش. می دانستم که آن وینسنت قدیمی جایی در ذهنم شمشیر می زند و می کشد و جایی توسط مالخازار شکنجه می شود، اما وینسنت اکنون مدرسه ی سنت الویرا را تاسیس می کند. مکانی که آمالثورایی ها و نوکتیرایی ها کنار هم می آموزند، همدیگر را درک می کنند و به صلح می رسند.

من، خون آشام وینسنت موسس و مدیر مدرسه ی سمت الویرا هستم. من در این مدرسه، در این قلعه ی قهوه ای چون پوست درختان خودم را می شناسم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!