هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدیریت سایت جادوگران به اطلاع کاربران محترم می‌رساند که سایت به مدت یک روز در تاریخ 31 خرداد ماه بسته خواهد شد. در صورت نیاز این زمان ممکن است به دو روز افزایش پیدا کند و 30 خرداد را نیز شامل شود. 1 تیر ماه سایت جادوگران با طرح ویژه تابستانی به روی عموم باز خواهد شد. لطفا طوری برنامه‌ریزی کنید که این دو روز خللی در فعالیت‌های شما ایجاد نکند. پیشاپیش از همکاری و شکیبایی شما متشکریم.




پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۴:۲۲:۴۴ پنجشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۳
#1
"می بینی؟ من این موجودات شرور را به آثار هنری گرانبها تبدیل می کنم. این گونه از دل روح و جسم متعفنشان نوری والا و بدیع سرچشمه می گیرد."

گادفری به مرگخوارهای برهنه ای که کف تالار افتاده بودند و ناله های دردآلود می کردند، نگاه کرد. بدن های آن ها پر از جای دندان های نیش خون آشام بود و عده ای از آن ها قطع عضو شده، یک یا دو چشمشان از حدقه خارج شده، بینی یا قسمتی از گونه شان کنده شده و یا انگشت ها و دست ها و پاهایشان قطع شده بود.

گادفری لرزید و انزجار وجودش را فرا گرفت.
"لرد سابیس، من هیچ چیز گرانبها، والا و بدیعی در این جا نمی بینم. شما یک تکه کثافت را برمی دارید و آن را تبدیل به یک چیز مشمئزکننده تر می کنید."

چشمان سیاه و پر از جنون سابیس درخشید و اشک شوق در آن ها جمع شد.
"و آیا تو درخشش پاکی را که از داخل این چیزهای مشمئزکننده تر به بیرون تراوش می کند، نمی بینی؟ آیا این همان کاری نیست که خدا انجام می دهد؟ گناهکاران را در جهنم به بدترین شکل تنبیه می کند تا وجودشان را دوباره بی آلایش کند."

"شما دشمن راهب ها هستید، ولی حرف هایتان شبیه آن هاست."

لبخندی اریب بر لب های سرخ و خون آلود سابیس نشست و خنده ی ریزی کرد.
"چه تناقصی. اما نباید به من خرده بگیری، گادفری عزیزم. خدا و شیطان نیز دشمن یکدیگر هستند، ولی کارهایشان خیلی به هم شبیه است."

گادفری حس کرد درد قلب نفرین شده اش در حال تشدید است و دیدن مرگخوارهای زخمی و قطع عضو شده به بهتر شدن وضعش کمکی نمی کرد، پس گفت:
"چرا این قدر اصرار داشتید به دیدن شما بیایم، در صورتی که می دانستید حال مساعدی ندارم."

سابیس به سمتش آمد و دستش را روی قلب او گذاشت و با لحنی دلسوزانه گفت:
"گادفری بیچاره ی من، می دانم چه بلایی سرت آمده. ترحم تو باعث شد به این عذاب دچار شوی. اگر سر آن کوچولوی پلید را قطع می کردی و او را به آتش می کشیدی، کارت به این جا ختم نمی شد."

گادفری نمی خواست تصور کند رزالی در صورت دیدن جنازه ی سوخته و بدون سر دخترش چه عکس العملی نشان می داد. سابیس که ذهن گادفری را خوانده بود، گفت:
"آن راهبه ی به ظاهر معصوم چشم آبی، اوه بله، اگر لوسیندای کوچکش را در آن وضع می دید، قطعا دیوانه می شد و آن هنگام ذات پلیدش را بیش از پیش به نمایش می گذاشت."

گادفری دست سابیس را از روی قلبش برداشت و از او فاصله گرفت.
"رزالی پلید نیست، او فقط یک مادر است."

"او با حیله گری به تو نزدیک شد تا به هدف شومش برسد. می دانی، او از اولین لحظه ای که تو را دید، فقط یک فکر را در سرش می پروراند، داشتن فرزندی از تو."

رنگ از روی گادفری پرید.
"شما اشتباه فکر می کنید."

سابیس چشمان سیاهش را که به سان گودال های دوزخی بی انتها بودند، به چشمان گادفری دوخت.
"تو هم این افکار را در ذهنش دیده بودی، مگر نه؟"

"ذهن خوانی عمل ظریفی است و امکان خطا زیاد است. حال اگر اجازه بدهید، من از این جا بروم. حس می کنم اگر یک لحظه بیشتر این جا بایستم، هوشیاری ام را از دست خواهم داد."

"بی ملاحظگی مرا ببخش، گادفری عزیزم. من باید زودتر از تو پذیرایی می کردم تا کمی قوت بگیری."

و بعد آستین توری پیراهنش را عقب داد و مچ دستش را به سمت دهانش برد و آن را با دندان های نیش تیزش سوراخ کرد. خون سرخ از مچ رنگ پریده اش جاری شد و رایحه ای مطبوع و بهشتی فضا را دربرگرفت.

گادفری با حالتی که انگار تحت طلسم فرمان است، به سمت سابیس رفت و در مقابل او زانو زد. سابیس مچ دستش را روی دهان او گذاشت و گادفری با ولع شروع کرد به نوشیدن.

یک قلعه ی قدیمی در دوران باستان. خالقش، بنجامین که زره به تن و سوار بر اسب به همراه گروهی از سربازان از آن جا خارج شد و به میدان جنگ شتافت.

بنجامین که اسیرهای جنگی را به یک تالار پر از وسایل شکنجه آورده بود و سابیس که لبخندزنان با دست های گشوده به سمت آن ها می آمد.

اسیری که به تخت بسته شده و سابیس بالای سرش ایستاده بود و داشت یک جسم نوک تیز را به چشمش نزدیک می کرد.

گادفری که نمی خواست چیز بیشتری ببیند، دهانش را از مچ سابیس جدا کرد و همان طور که نفس نفس می زد، روی زمین خم شد.
"شما و بنجامین همدیگر را می شناسید. من این را نمی دانستم. او هیچ وقت درباره ی شما چیزی به من نگفت."

سابیس یک دستمال از جیب سینه اش بیرون آورد و خون را از مچ دستش پاک کرد. بعد به گادفری کمک کرد تا از روی زمین بلند شود و او را به سمت یک کاناپه برد و هر دو آن جا کنار یکدیگر نشستند.

سابیس:
"او از من انزجار داشت و دارد و همیشه از خودم می پرسم که چرا باید این طور باشد؟ او گناهکاران را به یک باره می کشد، اما من جسم آن ها را صیقل می دهم تا روحشان پاک شود و فرصت یک زندگی نیک را به دست آورند."

"اما آیا واقعا همین طور می شود که شما می گویید؟ آیا اعمال شما باعث نمی شود که آن ها بیش از پیش در تاریکی و گناه فرو روند؟"

"این سرانجام برای برخی از آن ها پیش می آید. اما آن عده که اراده ای فولادین دارند، در مقابل ضربه های آلات هنری من دوام می آورند و در نهایت به اثری دلکش تبدیل می شوند."

سابیس با گفتن این حرف ها لبخند رضایتمندانه ای به لب آورد و گادفری با خودش فکر کرد که باید از این موجود فاصله بگیرد، اما نمی توانست طعم ناب خون او و حس آرامشی که به واسطه ی نوشیدن آن در قلبش ایجاد شده بود را فراموش کند. عجیب نبود که خون آشامی مثل سابیس چنین خونی داشته باشد؟

سابیس دستش را دور او حلقه کرد و به او اشاره کرد که بلند شود و هر دو به سمت خروجی قصر رفتند.
"برای اولین ملاقاتمان کافی است، گادفری عزیزم. الان می خواهم مشغول انجام کارهای هنری شوم و قلب تو تحمل دیدن آن را نخواهد داشت. من باز هم تو را به این جا دعوت خواهم کرد و ما با یکدیگر گفت و گو خواهیم کرد و من خون خود را به تو تقدیم خواهم کرد."

تصویر کوچک شده




پاسخ به: جادوگر فصل
پیام زده شده در: ۱۹:۰۳:۰۳ یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۳
#2
گابریل دلاکور، به خاطر مسئولیت پذیریش، فعال بودنش و زحماتی که می کشه.




پاسخ به: بهترین تازه‌وارد فصل
پیام زده شده در: ۱۹:۰۱:۵۱ یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۳
#3
یوریکا هاندا، چون قشنگ می نویسه.




پاسخ به: بهترین نویسنده فصل
پیام زده شده در: ۱۸:۵۹:۲۰ یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۳
#4
ایزابل مک دوگال، چون سبک توصیفات و فضاسازیش خیلی زیباست.




پاسخ به: فعال‌ترین عضو فصل
پیام زده شده در: ۱۸:۵۷:۱۷ یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۳
#5
کدوالادر جعفر، چون هم فعالیت بالایی داره و هم کیفیت نوشته هاش بالاست.




پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۵:۵۷:۳۷ سه شنبه ۱۵ خرداد ۱۴۰۳
#6
ناتان گادفری را به سنت مانگو برد و شفابخش ها گادفری را در یک اتاق مخصوص خون آشام ها که به جای تخت تابوت داشت و فاقد پنجره بود، بستری کردند.

او بعد از چند ساعت به هوش آمد، ولی هنوز درد و گرفتگی را در قلبش حس می کرد. ناتان اصرار داشت اگر استراحت کند، خوب خواهد شد، ولی حس عجیب و شومی گادفری را فرا گرفته بود.

"فکر کنم لوسیندا یه بلای وحشتناکی سرم اورده، یه‌ چیزی فراتر از یه زخم زودگذر."

ناتان همان طور که قلب او را ماساژ می داد، گفت:
"اون فقط یه بچه ست، چی کار می تونه کرده باشه؟"

"قبلا تو یه کتاب باستانی خونده بودم که بچه هایی که هم جادوگرن و هم خون آشام، می تونن قدرتای فوق العاده ای داشته باشن."

نگرانی در وجود ناتان جوشید، ولی با لحنی خونسرد گفت:
"تو اون کتابا چیزای بی معنی زیادی هست. حالا بهتره چشماتو ببندی و بخوابی."

"حس می کنم اگه بخوابم، کابوس می بینم."

ناتان دست او را در دست خود گرفت.
"من این جا کنارتم و نمیذارم کابوس بیاد سراغت."

گادفری در حالی که چهره اش حالتی درمانده به خود گرفته بود، سعی کرد ترسی که داشت روحش را ذره ذره می خورد و دردی که قلبش را مچاله می کرد، نادیده بگیرد و چشمانش را بست و کم کم خواب به او چیره شد.

ناتان نیز همان طور که دست او را گرفته بود، چشمانش نیمه بسته و سرش اندکی خم شد، ولی در همین لحظه یک شفابخش در آستانه ی در ظاهر شد و به ناتان اشاره کرد که پیش او بیاید.

ناتان دست گادفری را رها کرد و از جایش بلند شد و پیش شفابخش رفت.
"خانم، نتیجه ی آزمایشا آماده شد؟"

شفابخش با چهره ای غمگین گفت:
"بله و متاسفانه باید بگم خبر خوبی واستون ندارم."

در همین لحظه گادفری خودش را دید که در سیاهی مطلق ایستاده و چنگال هایی سفید و تیز به سمت قلبش حرکت می کنند. سعی کرد از جایش تکان بخورد و فرار کند، اما نتوانست و چنگال ها در قلبش فرو رفتند و جوی خون از سینه اش جاری شد.




پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۴:۴۶:۵۸ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۳
#7
"لوموس."

پطروس چوبدستی اش را درآورده بود و داشت پس از مدت های طولانی از آن استفاده می کرد و این کار آن قدر حس خوبی به او داده بود که باعث شد آب و هوای تاریک روحیه اش تا حدی تسکین پیدا کند.

او در معبد نمی توانست جادو کند، چون همه فکر می کردند او یک ماگل است و اگر می فهمیدند که این طور نیست، جهنم به پا می شد. پطروس توانسته بود خواهر جادوگرش رزالی را از آسیب راهب ها دور نگه دارد، اما شک داشت در مورد خودش بتواند کاری بکند. جادوگر بودن برای رهبر بزرگ راهب ها بزرگ ترین گناه ممکن بود.

همان طور که در کوچه ی دیاگون پیش می رفت و از بین مغازه های بسته عبور می کرد، ناگهان سایه ای را دید که به سرعت از درز یکی از پنجره های بسته داخل شد.
"پس این جایی."

و با خیال آسوده به آن سمت رفت. شکارش یک خون آشام بود، ولی از نوع ماگل. حالا که بنجامین قبول نمی کرد خون آشام های پلید را بکشد، پطروس مجبور بود خودش این کار را انجام دهد.
"آلوهومورا."

در را باز کرد و وارد مغازه شد و در نور چوبدستی اش خون آشام را دید که در یک گوشه خودش را جمع کرده و از ترس می لرزد. پطروس با لحنی آرام گفت:
"اگه بخوای، می تونم قبل از کشتنت به اعترافات گوش بدم."

خون آشام با خشم گفت:
"من هیچ اعترافی ندارم که به تو موجود کثیف بکنم."

پطروس چوبدستی اش را بالا آورد و طلسمی را به سمت او روانه کرد. خون آشام آتش گرفت و در حالی که فریادهای دردآلود می کشید، به خاکستر تبدیل شد.

پطروس جلو رفت و وسط مغازه ایستاد و از هجوم آدرنالین و افزایش تپش قلبش لذت برد.
"آره، من یه موجود کثیفم. خیلی وقته که این طوری ام. جادوگر بودنمو از راهبا مخفی کردم و همین طور رابطه ام با یه مردو. اون الان دیگه زنده نیست و تبدیل به یه شبح شده. با این حال هنوزم حس بهشتو بهم میده... لوی عزیزم، بیا پیشم."

در این لحظه شبح مردی با موهای قرمز آتشین در مغازه ظاهر شد و به سمت پطروس رفت و او را در آغوش گرفت.




پاسخ به: شیون آوارگان
پیام زده شده در: ۱۳:۰۸:۴۴ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۳
#8
آسمان به رنگ سیاه درآمده بود و ابرها جلوی نور ماه را گرفته بودند و خانه ی کدخدا در اضطراب، درماندگی و وحشت فرو رفته بود. بیشتر گوسفندان آماده باش با چوبدستی هایشان در اطراف خانه نگهبانی می دادند و عده ای نیز داخل آن مشغول اجرای طلسم های محافظ بودند.

گادفری و یکی از گوسفندان به اسم الکترا در اتاق جعفر نشسته بودند و همان طور که به نقطه ای نامعلوم نگاه می کردند، در افکارشان غرق شده بودند.

گادفری:
"باید زودتر راجع به اون اتکینسون لعنتی با جعفر حرف می زدم."

"خودتو ناراحت نکن. اتفاقیه که افتاده. باید ببینیم الان می تونیم چی کار کنیم... تو گفتی اتکینسون قبلا چند بار بهت پیشنهاد همکاری داده بود. فکر می کنی اون داره از خون آشاما واسه قتل عام گوسفندا استفاده می کنه؟"

"به احتمال زیاد همین طوره."

"باید یه جوری خون آشاما رو گیر بندازیم و ثابت کنیم کار اونا بوده. می تونی اعضای محفلو خبردار کنی؟"

"بهتره فقط من و تو بریم اون جا تا توجه دشمنامون جلب نشه."

"یه خون آشام و یه گوسفند چه طوری می تونن تنهایی حریف اونا بشن؟"

"ما روز میریم سراغشون."

"ولی روزا تو ام ضعیفی."

"نه با خوردن این."

و یک بطری از جیب کتش بیرون آورد.
"این ترکیب خون ریموس و یکی از شکلاتای مخصوصشه و جلوی تاثیر منفی خورشیدو می گیره."

"عالیه. من طعمه میشم و تو ام غافلگیرشون می کنی."




پاسخ به: تالار اسرار
پیام زده شده در: ۱۵:۳۶:۵۴ سه شنبه ۸ خرداد ۱۴۰۳
#9
گلرت در اتاق کارش نشسته بود و مشغول مطالعه ی کتابی با این عنوان بود: روش های تبدیل شدن به خون آشام. محتویات آن او را به این فکر انداخته بود که اگر ژن های خون آشامی قابلیت انتقال دارند، چرا ژن های جادوگری این قابلیت را نداشته باشند؟

البته قطعا هر جادوگری قادر نیست چنین عمل سنگینی را انجام دهد. تنها جادوگرانی اصیل با نیروی بسیار بالا می توانند موهبت های خود را به انسان های معمولی هدیه دهند و جایگاه آن ها را در جهان هستی ارتقا دهند.

کتاب را ورق زد و به خواندن ادامه داد و کلمه ی خون را در ذهنش با جادو عوض کرد.
"...این عملیات روی تمام گیرنده ها با موفقیت انجام نمی شود و تعداد تلفات بالا خواهد بود. به افرادی که موهبت جادو را با موفقیت دریافت می کنند، برگزیده می گویند."

لبخندی اریب بر لبان گلرت نشست. او می توانست این آزمایش را روی جادوگران ماگل زاده نیز انجام دهد و به این ترتیب لشکر قدرتمندی از اصیل زادگان را تشکیل دهد. افراد ضعیف و بی مصرف طی این فرآیند می مردند و آن هایی که در آزمایش شکست می خوردند، ولی زنده می ماندند، می توانستند به برده تبدیل شوند.

همان طور که گلرت داشت برای آینده نقشه می ریخت، باسیلیسک از لوله های فاضلاب عبور کرد و از دستشویی اتاق خودش را به گلرت رساند و نامه ی سالازار را به دست او داد.

گلرت محتویات آن را خواند و لبخند رضایتمندانه ای زد. تالار اسرار بهترین مکان برای انجام برنامه اش بود.




پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۵۰:۲۰ یکشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۳
#10
سوژه: ماموریت
کلمات: جغد، سفر، دزد، بدجنس، سیاه‌چال، قصر.

رزالی در حالی که از شدت غم قلبش مثل یه تکه سنگ در سینه اش سنگینی می کرد، در میان درختان سر به فلک کشیده ی جنگل راه می رفت. دوست داشت گریه کند تا روحش اندکی سبک شود، ولی چشمه ی اشک هایش از او روی برگردانده بود.

به سمت یکی از درختان رفت و روی زمین نشست و به تنه ی آن تکیه داد و زانوهایش را در بغلش جمع کرد.
"گادفری عزیزم، خیلی وقته منتظرم واسم جغد بفرستی، ولی هنوز خبری ازت نشده. حتما به خاطر اون اتفاقی که افتاد، احساس شرمندگی می کنی، ولی من دیگه تو رو مقصر نمی دونم.

می خواستم برم سفر تا حالم یه کم بهتر بشه، ولی طاقت نداشتم زیاد ازت زیاد دور بشم، پس اومدم معبد. همون جایی که دو تایی ازش فرار کردیم. الان تو جنگل نزدیک معبدم. یادت میاد همه ی اتفاقای اون شبو؟

حتما میگی اگه این قدر دوست دارم ببینمت، چرا خودم واست جغد نمیفرستم؟ راستش دلیلش اینه که از رفتارم شرمنده ام. همه بهم میگن حق داشتم، ولی من از خودم بدم میاد که اون جوری بهت نگاه کردم."

چشمانش را بست و به خواب فرو رفت و خودش و گادفری را دید که پشت یک هیپوگریف نشسته اند و بر فراز لندن پرواز می کنند. او دستانش را دور کمر گادفری حلقه کرده بود و سرش را روی موهای بلند و مشکی او گذاشته بود و حس می کرد در بهشت است.

لبخند زد و دستی بر روی گونه اش قرار گرفت. رزالی آن دست را گرفت و زمزمه کرد:
"تو برگشتی پیشم، عزیزم."

ولی بعد متوجه شد که آن دست خیلی بزرگ و زبر است و متعلق به گادفری نیست و وحشت زده چشمانش را باز کرد و مردی را مقابلش دید که سرش مو نداشت و چشمانش لوچ بود و دندان های نیش تیزش از دهانش بیرون زده بود.

مرد زبان چرک آلودش را روی لب های باریکش کشید و با صدای گرفته ای گفت:
"لقمه ی چرب خودم هستی، مگر نه؟"

رزالی چوبدستی اش را بیرون کشید، ولی مرد با سرعتی مافوق طبیعی آن را از او گرفت و به دوردست پرت کرد و بعد او را روی زمین کوباند و رویش نشست و دهانش را به گردن او نزدیک کرد.

رزالی همان طور که با دستانش بیهوده به مرد ضربه می زد، فریاد زد:
"لعنت به تو، ولم کن، موجود کثیف."

خشم در چشمان مرد جوشید.
"معشوقت هم یکی مثل منه. ولی اون برات کثیف نیست، چون خوشگله؟ اگه اون الان جای من بود، خوشحال می شدی که این جوری بزنت زمین و از خونت بخوره؟"

رزالی جواب نداد و به کتک زدن مرد ادامه داد. مرد مشت بزرگش را به دهان او کوباند و تعدادی از دندان های رزالی شکست و خون دهانش را پر کرد.

"شاید من یه دزد بدجنس باشم، ولی عوضش یه قصر قشنگ دارم. گوش می کنی؟ دارم میگم یه قصر. با یه سیاهچال بزرگ بوگندو توش. تو رو میندازم اون جا. ولی اگه دختر خوبی باشی، شبا میارمت بیرون تا از خونت بخورم."

دستان رزالی پایین افتاد و چشمانش بسته شد و از هوش رفت. حالت چهره ی مرد ترحم آمیز شد و از روی او بلند شد و در همین لحظه رزالی ناگهان از جایش جهید و دو تا از انگشتانش را مثل سیخ در چشمان مرد فرو کرد.

مرد فریاد دردآلودی کشید و رزالی دستانش را داخل گوشت صورت او فرو برد و آن قدر پایین رفت تا به مغز او رسید و در حالی که چهره اش مثل دیوانه ها شده بود و آدرنالین در خونش فوران می کرد، گفت:
"آره، بمیر لعنتی!"

و دست خون آلودش را بیرون کشید و با یک لگد جسم بی جان مرد را روی زمین انداخت و بعد رفت و چوبدستی اش را برداشت و با آن جنازه را به آتش کشید.

حالا دیگر احساس شرمندگی در وجودش نبود و قرار نبود منتظر بنشیند تا گادفری برایش نامه بفرستد. خودش به سراغ او می رفت و او را محکم در آغوش می گرفت، طوری که بتواند صدای ترق ترق استخوان هایش را بشنود.

کلمات نفر بعدی: تونل وحشت، گرگ گرسنه، دلقک، شعبده باز، سیرک، خنده ی بیمارگونه، بخیه.















هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.