هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۱۷:۴۹:۲۴ سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۴۰۲

ریونکلاو

هیزل استیکنی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۹ سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۴۸:۱۷
از خونه ام
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 78
آفلاین
ترس تمام وجود ریموس را فرا گرفته بود. چه باید میگفت؟ اگر میفهمیدند او کسی است که اسکارلت را کشته و هویت او را کشف می کردند چه میشد؟

-پس...پس..کار کیه؟

صدایش کاملا لزان و امیخته به ترس بود.

-هنوز نمی دونیم.تام... چیزی شده؟

ریموس چرخید و نگاهی به اینه کرد. رنگ صورتش پریده بود. حس عجیبی درون دستانش حس میکرد. نگه تری دست او را گرفت.

-چرا دستات انقدر سرده؟ از سرما دارن می لرزن
ولی ریموس سرما را حس نمی کرد. لرزش را نیز همینطور. بلکه دست او در حال سوختن بود. سوختن! انگار که هزاران سوزن وارد دست او می کردند و با فشار بیرون می اوردند..

-تری... ساعت... ساعت چنده؟
-ماه دیگه درومده. مگه چیشده؟

ماه. درست است ماه امشب کامل بود. ولی مگر قرار نبود با این طلسم دیگر گرگینه نباشد؟ یعنی حالا او به گرگینه تبدیل می شد؟

-هیچی...هیچی... من باید برم. خداحافظ

بعد سریع دوید. نمی دانست باید به کجا برود. فقط میخواست از خانه ریدل خارج شود. صدای تری را از دور می شنید.

-تام صبر کن! کجا داری میری؟

تا دم در خانه ریدل رفته بود. داشت موفق میشد. باید از چنگ این مرگخوار ها در می امد. در این فکر ها بود که ناگهان ایزابل مک دوگال جلوی راه او سبز شد.


چرا؟


پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۲۳:۴۶:۳۹ شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۲

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۲۲:۵۵:۱۲ شنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۲
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 148
آفلاین
فلش بک_ چند دقیقه بعد از قتل اسکارلت

- احمق! احمق! احمق!

پایش به چیزی گیر کرد ولی توانست قبل از اینکه زمین بخورد، با کمک دیوار خود را نگه دارد. مستاصل و پریشان، به همان دیوار تکیه زد و سعی کرد نفسی تازه کند.

همین که هوا را به درون ریه هایش فرستاد، تصویر چهره‌ی وحشتزده‌ی دخترک مقابل چشمانش جان گرفت.
نگاه های اسکارلت لیشام با ترسی آمیخته به تعجب، میان ریموس-بارتی و چاقویی که ناگهانی در پهلویش فرو رفته و قدرت تکان خوردن را از او گرفته بود؛ می چرخید.

- منِ احمق چی... چی کار کردم؟

ریموس به سرفه افتاد و فراموش کرد چگونه باید نفس بکشد. هزاران پیکسی درون شکمش به پرواز در آمدند و اوضاعش را بد تر ساختند. احساس خفگی کرد... هوا چه موقع آنقدر سنگین شده بود که قدرت عادی نفس کشیدن را از او گرفته بود؟

با دستش گلوی خود را چنگ زد. چیزی داخل گلویش بود که راه تنفسش را بسته بود. هر چقدر هم می خواست تقلا کند ولی ذره ای اکسیژن به ریه هایش نمی رسید...
یا حداقل خودش اینطور فکر می کرد.

- چرا؟ چرا کشتیش ریموس؟ نکنه تو هم داری مثل اونا میشی؟ چطور دلت اومد؟ حالا چجوری می خوای تو چشمای اعضای محفل خیره بشی؟

سرش را با دستانش گرفت و جواب سوالات درون ذهنش را فریاد زد:
- نمی دونم!

و خیلی شانس آورد که کسی آن اطراف نبود تا فریادش را بشنود. وگرنه گیر افتادنش حتمی بود.
- نمی‌دونم چرا کنترلمو از دست دادم...

این بار زمزمه کرد...
- واکنشم از روی ترس بود... من... من نمی خواستم بهش آسیب بزنم...

با گفتن آن جملات، بالاخره دیواری که جلوی ریزش اشک هایش را گرفته بود شکست و اجازه داد اشک ها بوسه ای بر گونه های برافروخته‌اش بزنند.

حقیقت هم همین بود. او واقعا نمی خواست آسیبی به اسکارلت برساند ولی برای لحظه ای فراموش کرده بود کیست و از روی ترس چنین واکنشی نشان داده و بعد هم از صحنه‌ی قتل گریخته بود.
با به یاد آوردن جسد دخترک میان خون ها، ضربان قلبش بالا رفت و باریدن اشک از چشمانش شدت گرفت.

خودش را لعنت کرد. از کارش پشیمان بود... از عدم کنترلش بر اعمالش پشیمان بود... از کشتن اسکارلت پشیمان بود... از نفوذ به مرگخواران پشیمان بود... از پیدا کردن چنین طلسمی پشیمان بود...

چشمانش را بست و سعی کرد همه چیز را از یاد ببرد. اما در کمال تعجب نه تنها چیزی را از یاد نبرد، بلکه خاطره ای هم به یاد آورد... خاطره ای که کمکش کرد روحیه خود را بازیابد.

داخل دفتر دامبلدور نشسته بود و به با انگشتانش بازی می کرد. روبه روی او، دامبلدور پشت میزش نشسته بود و لبخند می زد.
- مسابقه تون چطور بود جناب لوپین؟

ریموس جوان سرش را بیشتر در گریبانش فرو برد و سعی کرد با دامبلدور ارتباط چشمی برقرار نکند.
- اصلا خوب نبود پروفسور. از شرکت کردن پشیمون شدم.

دامبلدور لبخند گرمی زد.
- تو نبرد، کسایی که بار پشیمونی با خودشون دارن، همیشه اولین کسایی هستن که می میرن. تنها باری که جادوگرها باید به دوش بکشن چوبدستی اوناست... تو نباید از کاری که کردی پشیمون باشی ریموس. تو اون موقعیت تنها حرکتی که میتونستی انجام بدی همون بود پسرم.



ریموس سرش را بالا آورد و اشک هایش را پاک کرد. حرفای دامبلدور مانند زنگ ناقوسی درون گوش هایش به صدا در آمد.
"تو نبرد، کسایی که بار پشیمونی با خودشون دارن، همیشه اولین کسایی هستن که می میرن. تنها باری که جادوگرها باید به دوش بکشن چوبدستی اوناست."

می دانست کشتن یک انسان قابل قبول نیست. ولی نمی توانست برای انسانی که مرده است کاری بکند. او برای ماموریت مهم تری به آنجا آمده بود. پس از جایش برخاست.
دستان لرزانش را که مانند بوم نقاشی آغشته به رنگ سرخ خون شده بود، با ردای سیاهش تا جای ممکن پاک کرد. و شروع به گشتن کرد تا در این عمارت درندشت سوروس را بیابد. باید می‌فهمید چرا لرد در بین جلسه، تمام مرگخواران را به جز سوروس و بلاتریکس بیرون کرد... .

پایان فلش بک_ زمان حال

ریموس آرام دستش را بلند کرده بود و می خواست خیلی نامحسوس تری را لمس کند که حرف های پسر باعث توقفش شد.
- قتل لیشام کار یه مرگخوار نیست!


...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me







پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۱۸:۰۷:۰۸ یکشنبه ۱ بهمن ۱۴۰۲

گریفیندور، مرگخواران

تلما هلمز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۱:۴۵:۲۵ چهارشنبه ۲ اسفند ۱۴۰۲
از لبخند های دروغین متنفرم!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 104
آفلاین
ریموس، که حالا در جسم تام قرار داشت، با دیدن کوین کوچک، لحظه ای مکث کرد. آیا به عنوان یک محفلی، یا نه، یک انسان، می توانست کودکی را در چنین کار های کثیفی وارد کند؟ در میان مجادله ریموس با خودش، کوین که با دیدن تام شاد شده بود، بلند شد و به کنار او آمد.
_تام تو میدونی کی لوی ژمین اتاق لنگ لیخته بود؟

ریموس که در افکارش غرق شده بود، با صدای کوین به خودش آمد. نگاهش روی چهره معصوم کودک خیره ماند. کوین که به پاسخ سوالش دست نیافته بود، دوباره آن را تکرار کرد.
_تام میشنوی چی میگم؟ میدونی کی لو ژمین اتاق لنگ لیخته بود؟

ریموس که تازه متوجه منظور او شده بود، لحظه ای مکث کرد. سپس با لبخندی ساختگی، گفت:
_نه، نمیدونم. احتمالا یکی داشته نقاشی می کشیده و اشتباهی روی زمین رنگ ریخته. حالا برو بازی کن. باشه؟

کوین که با جواب ریموس، قانع شده بود، به اتاق برگشت و مشغول بازی کردن شد. ریموس، با احتیاط به طرف در دیگری قدم برداشت.

_هی تام!

ریموس، به سرعت و مضطرب، به سمت صدا، برگشت و با تری بوت، مواجه شد. نگاهش به روی دستان خونی و چهره نگران تری، خیره ماند.
_دست هات...

تری که تازه متوجه خون روی دستانش شده بود، با صدایی که میشد ترس را از ان حس کرد گفت:
_اون تازه وارد... اون... اون مرده!
_پس منظور کوین از رنگ، خون های اون بود.
_آره.

ریموس، باید به سرعت تغییر شکل میداد. اینکه بیشتر از این در جسم تام میماند، درست نبود. برای رسیدن به سوروس، باید اتاق های بیشتری را نگاه میکرد و این، زمان بسیاری تلف میکرد. شاید، پخش شدن خبر مرگ آن دختر، باعث پیدا کردن زود تر سوروس میشد.
حالا و در آن شرایط، تبدیل شدن به تری بوت، بهترین و تنها راه حل ممکن بود.


ویرایش شده توسط تلما هلمز در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۱ ۲۰:۳۸:۱۰

یه گریفیندوری مرگخوار


پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۱۵:۱۸:۲۹ یکشنبه ۱ بهمن ۱۴۰۲

ریونکلاو

هیزل استیکنی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۹ سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۴۸:۱۷
از خونه ام
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 78
آفلاین
ریموس که رنگ از صورتش پریده بود به طبقه بالا رفت. نمی دانست از کجا شروع کند. تصمیم گرفت در تمام اتاق ها را تک تک بزند تا اتاق سوروس را پیدا کند. میخواست در اتاق اول را بزند اما لحظه ای درنگ کرد. اگر میخواست با قیافه ای یکسان در تمام اتاق ها را بزند مرگخواران به او شک می کردند. پس باید چه کار می کرد. فکری به ذهنش رسید.در اتاق اول را زد و این دوریا بلک بود که در را باز می کرد.

-بارتی! تو اینجا چی کار می کنی؟

ریموس سریع دوریا را لمس کرد و در را بست. این کار را برای 6 اتاق اول هم انجام داد. اکنون ریموس که به شکل تام درامده بود در اتاق هفتم را باز کرد. این اتاق کسی نبود جز: کوین کارتر!


چرا؟


پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۱۹:۲۳:۵۷ چهارشنبه ۶ دی ۱۴۰۲

ریونکلاو، مرگخواران

ایزابل مک‌دوگال


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۵ یکشنبه ۱۸ دی ۱۴۰۱
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۱۶:۰۴
از حدشون که گذشتن، از روی جنازشون رد میشم...!
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 124
آفلاین
خلاصه «سوژه جدی»:
ریموس لوپین طلسمی کشف کرده که به وسیله اون، با لمس هر شخصی می تونه شبیه اون بشه.
تصمیم میگیره از این طلسم برای نفوذ به ارتش سیاه استفاده بکنه.
ریموس در حال حاضر از لوسیوس به بارتی کراوچ تبدیل شده و یکی از مرگخواران تازه وارد که تبدیل شدنش رو دیده بود، به قتل رسونده.

--------------

ترس بر تک تک سلول‌های بدن ریموس حاکم شد. قطرات عرق بر روی پیشانی اش سر می‌خوردند و نفس های بریده بریده، وحشتش را به نمایش می‌گذاشتند. نگاهش میان جسد دختر و دستان خون‌آلودش رد و بدل شد. چه چیزی در وجودش تغییر کرده بود که او را وادار به چنین قتل وحشیانه ای کرد؟
باورش نمی‌شد که با سه ضربه‌ی چاقو در شکم، پهلو و سینه‌ی اسکارلت، صدای نفس هایش را برای همیشه خاموش کرد.

با درماندگی چند قدم رو به عقب برداشت و در نهایت از راهرو خارج شد. به زودی پس از پیدا شدن جسد اسکارلت لیشام، در خانه‌ی ریدل‌ها غوغای بزرگی به راه می‌افتاد.
دستان لرزانش را که مانند بوم نقاشی آغشته به رنگ سرخ خون شده بود، با ردای سیاهش تا جای ممکن پاک کرد. سرعتش را بیشتر کرد تا در این عمارت درندشت سوروس را بیابد. باید می‌فهمید چرا لرد در بین جلسه، تمام مرگخواران را به جز سوروس و بلاتریکس بیرون کرد... .

کمی آن طرف‌تر _ درون راهرو

ایزابل، تری و کوین به سمت راهروی اتاق ها حرکت می‌کردند. تری در حالی که کوین را در بغل گرفته بود و با شکلک های بامزه‌ی صورتش او را می‌خنداند، در کنار ایزابل راه می‌رفت. هنگامی که به راهروی اتاق ها رسیدند، ناگهان ایزابل متوقف شد و گفت:
- تری، کوین رو ببر توی اتاقش.
- چی شده ایزاب‍...
- گفتم ببرش!

صدای گریه‌ی کوین به خاطر فریاد ایزابل بالا رفت. تری با عجله او را به سمت اتاقش برد و سعی کرد کمی آرامش کند. صدای گفت و گوی کوتاهشان از بیرون اتاق شنیده می‌شد:
- کوین، خواهش می‌کنم همینجا بمون و اصلا سعی نکن از اتاق بیای بیرون.
- کی لوی ژمین لنگ قلمز لیخته بود؟
- نمیدونم کوین...

تری درب اتاق را بست و دوان دوان به سمت جسد حرکت کرد. ایزابل بهت زده بالای سر اسکارلت نشسته بود.
- این همون تازه وارده نیست؟ مرده؟
- ... باید به ارباب خبر بدیم.


ویرایش شده توسط ایزابل مک‌دوگال در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۷ ۰:۳۲:۲۲
ویرایش شده توسط ایزابل مک‌دوگال در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۷ ۰:۴۹:۳۱

•« ʜᴇ ᴡᴀs ʜɪᴅɪɴɢ ʜɪs sᴀᴅɴᴇss, ʙᴜᴛ ɪ ᴄᴏᴜʟᴅ sᴇᴇ ʜɪs ᴛᴇᴀʀs »•
تصویر کوچک شده


پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۱:۱۲ پنجشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۲

اسکارلت لیشام


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۶ یکشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۳:۵۵ چهارشنبه ۱ آذر ۱۴۰۲
از من فاصله بگیر ...!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 9
آفلاین
شاید ریموس/ لوسیوس از رو به رو شدن با بلاتریکس امتناع می کرد. اما فرصت خوبی فراهم شده بود تا تک تک مرگخواران با نفوذ را به جان هم بیندازد.
با این فکر که اگر به دوریا کمک نکند، بعدا چه بلایی به سر لوسیوس واقعی خواهد آورد، نیشخندی زد و نگاهی تحقیر آمیز به سر تا پای دوریا انداخت و با لحنی کوبنده گفت:
- البته که حاضر بودن.

صورت دوریا از عصبانیت قرمز شده بود و در چشمانش شعله هایی از خشم موج می زد. انگار که همان شعله ها غرورش را ذوب کرده بودند.
ریموس/لوسیوس بی توجه به حالت چهره دوریا رو به نگهبان کرد و گفت:
- به هر حرکت اضافه ای مشکوک باش و از هیچ چیزی چشم پوشی نکن. شما هم از این قوانین مستثنی نیستید خانم بلک. توی دخمه ها منتظر می مونید تا تکلیفتون مشخص بشه.

سپس با اشاره سر به نگهبان فهماند که دوریا را به سمت دخمه های عمارت هدایت کند. دوریا در حالی که تقلا می کرد، فریاد کشید:
- دستتو بکش... حالیت هست چه غلطی می کنی؟ ... گور خودتو کندی لوسیوس. صبر کن تا همه بفهمن دور از چشم ارباب چه غلطایی کردی.

ریموس/لوسیوس با لبخندی پیروزمندانه به دوریا و تقلا کردنش خیره شد. از این لحظه به بعد، ماندن در جسم لوسیوس خودکشی محض بود.
از راهرو بیرون آمد و نظرش به سمت بارتی کراوچ جلب شد... !
آرام و بی سر و صدا او را تا اتاقش تعقیب کرد و لحظه آخر در چهارچوب در، ریموس/لوسیوس عصایش را جلوی پای کراوچ گرفت و باعث افتادن او درون اتاق شد. در نهایت خودش وارد اتاق شد و در را بست.

اما از بخت بد ریموس، در انتهای راهرو اسکارلت، به دیوار تکیه داده بود و با پوزخند نظاره گر بیرون آمدن ریموس/لوسیوس از اتاق با ظاهر بارتی کراوچ بود...!


ویرایش شده توسط اسکارلت لیشام در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۹ ۱:۳۸:۰۸
ویرایش شده توسط اسکارلت لیشام در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۹ ۱۲:۵۲:۰۵
ویرایش شده توسط اسکارلت لیشام در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۹ ۱۲:۵۴:۱۴
ویرایش شده توسط اسکارلت لیشام در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۹ ۱۲:۵۶:۲۸
ویرایش شده توسط اسکارلت لیشام در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۹ ۱۲:۵۹:۲۷

!... sʜᴜᴛ ᴜᴘ ، ɪᴛ's ᴅᴀʀᴄ ʜᴇʀᴇ

ᴍʏ ʟᴏʀᴅ
تصویر کوچک شده


پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۲۰:۲۶ شنبه ۱۷ تیر ۱۴۰۲

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۲۲:۵۵:۱۲ شنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۲
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 148
آفلاین
تجربه های ناخوشایند در زندگی کم نیستند. ممکن است در طول روز هزاران اتفاق بد برای انسان بیفتد. مثلا یک نفر او را بیهوش کند یا به آدم خبر برسد که یکی از نزدیکانش خیانت کرده و او را به دشمن فروخته، ولی مطمئنا کمتر تجربه ی ناخوشایندی در زندگی به پای همنشنینی و صحبت با دشمنان قسم خورده می رسد.
ریموس لوپین تجربه های ناخوشایند زیادی داشت. از شکست خوردن در یکسری از دوئل هایش گرفته تا تبدیل شدنش به گرگ. ولی حالا که فکر می کرد نفوذ به جمع مرگخواران بی رحم و صحبت با آنان بد ترینشان بود.
وقتی دید بلاتریکس رفته نفسی عمیق کشید و مرلین را شکر کرد. خطر درست از بیخ گوشش گذشته بود.
حالا باید خود را به گوشه ای خلوت تر می رساند تا ذهن لوسیوس را بگردد و جواب سوال هایش را بیابد. اما همین که خواست از سالن خارج شود با دوریا و مرد نگهبان مواجه شد. دوریا عصبی به نظر می رسید و دائم سعی داشت به نگهبان چیزی را بفهماند.
- من می گم موضوع خیلی جدیه اون وقت شما روی من طلسم بی حرکتی اجرا می کنید؟
- مگه قرار نیست این موضوع به ظاهر مهم رو با ارباب در میون بذارین؟
- بله...
- خوب دیگه مشکلی نیست. تا چند دقیقه دیگه خود ارباب میان اینجا و تکلیف هر دومون رو روشن می کنن.

درست شنیده بود؟ لرد قرار بود شخصا بیاید آنجا؟
گاهی اوقات ممکن است که اولین تصور انسان از چیزی غلط در بیاید. مثلا ریموس اولین باری که وارد شیون آورگان شد اصلا از آن مکان خوشش نمیامد، اما همین که چند بار با دوستانش به آنجا رفت و آمد کرد دیگر نتوانست از آنجا دل بکند. اولین تصور آدم راجع به هر چیزی شاید با گذشت زمان عوض شود.
ولی متاسفانه هیچ وقت تصور ریموس در مورد رعب انگیز بودن ولدمورت، عوض نشد.هیچ دلش نمی خواست دوباره با او مواجه شود.
سعی کرد خیلی آرام مسیر حرکتش را تغییر بدهد تا نگهبان و دوریا متوجهش نشوند. همین که چرخید تا در جهت مخالف آن دو نفر شروع به حرکت کند; دوریا نامش را صدا زد.
نام فعلی اش را.
-لوسیوس نمی خوای یه کمکی به من بکنی؟

به شانس بدش لعنتی فرستاد و مجددا سمت آنها برگشت و قیافه حق به جانبی به خود گرفت. کم و بیش عادت های لوسیوس مالفوی را می شناخت.

- بیا به این مردکی یه چیزی بگو! میگه شما قبلا وارد اتاق شدین و نمی ذاره الان برم داخل!
- و اون وقت من چرا باید به شما کمک کنم خانم بلک؟ این مشکل خودتونه.

دوریا اگر می توانست مثل صورتش، بقیه اعضای بدنش را هم تکان بدهد احتمالا دست هایش را مشت می کرد و به صورت مغرور لوسیوس می کوبید تا خشمش خالی شود. ولی اکنون که نمی توانست، به نشاندن لبخندی از روی حرص بر لبانش بسنده کرد.
- کمک نمی کنی؟نکنه اون ماجرا رو فراموش کردی لوسیوس؟ خیلی دلت می خواد حقیقت رو به بلا بگم مگه نه؟

ریموس علاقه نداشت به دوریا کمک کند. او لوسیوس واقعی نبود تا از تهدید های او بترسد. اما از طرفی می دانست ملاقات با بلاتریکس با دردسر زیادی همراه است. اگر این بار لو می رفت کارش تمام بود.

- جناب مالفوی، اگه می خواین کمک کنید کافیه بگین بانو بلک امروز سر جلسه حاضر بودن یا نه؟


...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me







پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۲۲:۵۹ دوشنبه ۱۲ تیر ۱۴۰۲

ریونکلاو، مرگخواران

سوزانا هسلدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۶ دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۹:۰۰:۴۷ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۲
از بچگی دلم می خواست...
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 90
آفلاین
تناقض بین نگاه سرد و پیشانی عرق کرده لوسیوس مانند ترکیب متناقض یخ و آتش ، درون همان یخ های آتشینی بود ،که میشد رد آنها را درون قرنیه ی چشمان بلاترکیس دنبال کرد .
یخ های دربرگیرنده آتش درون چشمانش انگار دقیقا میدانستند چه زمانی باید اطمینان ریموس را منجمد و غرورش را ذوب کنند .

دقیقا در زمانی که این نگاه های خیره داشتند ریموس/لوسیوس را سنگسار میکردند ، ابروان بلاترکیس در هم رفت و برای یک لحظه توجه اش به ساعد منقبض دست راستش که با دست دیگر آن را می‌فشرد ، منعطف شد .
در همان یک لحظه ، مشت های نیمی از مرگخواران در هم قفل شد و صورت های نیمی دیگر در هم کشیده شد .
ریموس هم پیچیدن درد نیزه مانندی را روی ساق دستش احساس کرد ، اما تحمل این درد ناآشنا برای او سخت تر بود .
آن سوزش سریع و کوتاه ولی درد آور ، اما برای سایرین چیز تازه ای نبود .
تقریباً تمامی آنها معنی کد نهفته ی درونش را میدانستند :
«یهودا» (سمبل خیانت و نفوذ )

بلاترکیس در حالی که سرش را به طرف کراوچ می چرخاند ، زمزمه کرد : اول مطمئن شو این یه شوخی مشمئز کننده ، اشتباه یا هر بی‌دقتی دیگه ای نباشه و بعد هر کاری لازمه و در توانت هست در موردش انجام بده تا خودم یه فکری بکنم

بعد نگاهش را بی هدف درون اتاق گرداند ، روی نقطه ای نامعلوم متمرکز شد و نجوا کرد : توی بحرانی که ما الان درش قرار داریم اینجور مسائل نباید کش پیدا کنن

ریموس/لوسیوس که درست روبروی بلاترکیس ایستاده بود ، تمام زمزمه ها و نجوا ها را شنید، اما هیچ چیز از آنها نفهمید .
درون ذهن ریموس چندین سوال در حال رژه بود و کسی نبود که بتواند جوابی به او بدهد .
- منظور لسترنج از اینجور مسائل چی بود ؟ اونا داشتن در مورد چه بحرانی حرف می...

صدای محکم بلاترکیس رشته افکار ریموس را پاره کرد .
- تو هم بهتره حواستو جمع کنی لوسیوس ، این اواخر حتی از کوچک ترین اشتباه ، ساده نمی گذرم
همانطور که بلاترکیس پلکان را طی میکرد ، سوال ها همچنان در ذهن ریموس رژه می‌رفتند .

نزدیکی مقر تاریکی

سوزش تیز و پراکنده علامت شوم دوریا ، باعث شد تلو تلو بخورد و به زمین بیوفتد . درد غریبی درون ماهیچه هایش پیچیده بود که هر حرکت ناچیز را به سخت ترین عکس العمل ممکن بدل میکرد.
خم شد ، سرش را درون دستانش گرفت و سعی کرد وقایع چند ساعت پیش را کاملا به یاد بیاورد .
- اولش فنریر بود و بعد یه نفر دستش رو گذاشت روی دهنم و بیهوشم کرد... اون دست... دست فنریر بود ؟

دوریا درست آن لحظه را به یاد می آورد . دستی که فریادش را در گلو خفه کرده و گونه هایش را فشرده بود ، مطمئنا دست یک گرگینه نبود .
- اون یه ورد خوند ، اما چه وردی؟ زود باش ... زود باش...

بی‌فایده بود . انگار گرد و غبار های روی ردایش درون روح و ذهنش حلول کرده بودند و اکنون همه ی خاطراتش مه آلود بود .
در همان حالت نیمه بیدار و خسته ، دستان کم جانش را به دیوار گرفت و تلاش کرد پیکر کوفته اش را از روی زمین بلند کند .
صدای جیق وحشتناک ترکه های چوب زیر پایش اورا کاملا هوشیار کرد و این باعث شد درد بدنش را بیشتر احساس کند.
او نیاز داشت زود تر از خطری که هر ثانیه نزدیک تر میشد، خود را به مقر برساند.
تمام توانش را درون پاهایش ریخت و با حداکثر سرعتی که از او بر می آمد به سوی مقر حرکت کرد .
روبه‌روی دروازه های مقر ایستاد و همان طور که نفس نفس میزد مشتان سرسختش را به آنها کوبید .
- دیر اومدی ، جلسه تموم شده
- باید برم تو... یه موضوعی هست که... باید گزارش کنم
- رمز عبور ؟
- خون...اصیل و پاک
مرد در را باز کرد و کنار رفت تا دوریا بتواند رد شود.
دوریا از نگاه مبهوت مرد به خودش متعجب شده بود .مسئول ورود و خروج با چشمانی مشکوک به دوریا خیره شده و اطمینان داشت که یک بار به زنی درست شبیه دوریا اجازه ورود داده است .
- دوشیزه بلک ؟
دوریا به چشمان مرد زل زد .
- بله ، خودم هستم
مرد راه دوریا را بست .
- فکر نکنم بتونم اجازه بدم تنهایی برید داخل

نگاه دوریا بین راهرو ها و مرد در حال گردش بود.
- مشکل چیه ؟
- چیز خاصی نیست ، فقط من مطمئنم که شما یکبار از این در وارد شدین و اگه واقعا دوریا بلک باشین باید بدونید که در مقر تاریکی فقط یک در برای ورود و خروج وجود داره که اون هم این دره و شما هم ازش خارج نشدید که دوباره سعی کنید وارد بشید ، نکته جالبش اینجاست که ما تصادفا پیش پای شما یه کد به مضمون این که یه نفوذی بین مونه دریافت کردیم !
- سو تفاهم شده ، من...
- فکر نکنم من اون کسی باشم که اجازه داره در این باره قضاوت کنه

«یهودا»: همراه مسیح که به او خیانت کرد و محل اختفای او را برای دشمنانش فاش کرد .


ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۲/۴/۱۲ ۲۳:۱۶:۳۷
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۲/۴/۱۲ ۲۳:۲۶:۵۳

˹.🦅💙˼



پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۱۳:۳۸ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

دوریا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۵ پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
امروز ۹:۳۹:۳۶
از جنگل بایر افکار
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مترجم
پیام: 301
آفلاین
کمی آن طرف‌تر، یکی از سلول‌ها تاریک

دوریا از جایش بلند شد، چشمانش سیاهی رفت و دوباره روی زمین افتاد. چشمانش را بهم فشرد و تلاش کرد تا هجوم خاطرات را کنترل کند. هر لحظه‌ای که به یاد می‌آورد باعث می‌شد تا نفسش سنگین‌تر شود. هوای داخل سلول کم شده بود و ترس گلویش را می‌فشرد. باید حرکت می‌کرد. باید به همه می‌گفت که چه اتفاقی در حال افتادن است.
دوباره از جایش بلند شد؛ باز هم سرش گیج می‌رفت اما خودش را به دیوار چسباند و سعی کرد قدم بردارد. از سلول خارج شد. می‌خواست فریاد بکشد اما اضطراب صدایش را بریده بود.
-نکنه بلایی سر بلا اومده باشه؟ نکنه به ارباب آسیبی رسیده باشه؟

نه این فکر احمقانه بود. امکان نداشت به ارباب یا بلا آسیبی رسیده باشد. اگر فنریر به آن‌ها رسیده بود، به بدترین شکل ممکن تقاص رفتارش را می‌داد اما...
-اصلا خود فنریر بود که با من حرف زد؟

«اصلا خود فنریر بود؟» این فکر در ذهنش پژواک یافت. هزاران بار تکرار شد و باز هم عین گلوله‌ای سنگی به دیواره‌های جمجمه‌اش خورد و بازگشت.
عرق سرد از پشت گردنش جریان پیدا کرد و دستانش مثل درختی که در طوفان گیر کرده باشد، می‌لرزید.
به دنبال چوبدستیش گشت.
-باید همه رو خبر کنم. کد خطر... هر چی... چوبدستیم...

و برای یک لحظه فکری در ذهنش گذشت. باید علامت شوم روی دستش را لمس می‌کرد. باید گرمای نشان وفاداریش را حس می‌کرد. اما اگر اشتباه کرده بود چه؟ اگر واقعا فنریر گری بک دیوانه شده باشد و او با خود فنریر ملاقات کرده بود و نه یک نفوذی چه؟
اما... اگر حدسش درست باشد، اگر یک نفوذی وارد مقر شده باشد، سرنوشتی که برای همه‌شان رقم می‌خورد بسیار بدتر بود. نه! نمی‌توانست اینجا عقب بکشد. نباید به محفل می‌باختند. باختن در این نقطه به معنای جهنم بود. درست یا غلط، باید وفاداریش را ثابت می‌کرد.
دستش را به سمت نشان شوم روی ساعدش برد، چشمانش را بست، نفس عمیقی کشید و آن را لمس کرد.

راهروهای تاریک مقر ارتش تاریکی

ذهن ریموس سریع در حرکت بود. دیگر نمی‌توانست بوی تعفن مرگخواران و نگاه‌های چندش آور آن‌ها را تحمل کند. اما او با یک هدف وارد اینجا شده بود و نمی‌توانست بدون دستیابی به اطلاعات مناسبی از این فضای تاریک و نمور خارج شود. با شتاب حرکت می‌کرد.

-لوسیوس! اینبار چه اشتباهی کردی که با این سرعت داری ازش فرار می‌کنی؟

ریموس سریع برگشت. تعداد ضربان قلبش به شدت بالارفته بود و احساس می‌کرد تمام محتویات معده‌اش در گلویش گیر کرده است. جلسه‌ی اضطراری لرد سیاه با بلاتریکس و اسنیپ پایان یافته بود.

-خانم بلا! چرا باید اشتباهی کرده باشم؟

لحنش بیش از حد محکم بود. لوسیوس مالفوی هیچ وقت با چنین شدتی با بلاتریکس لسترنج صحبت نمی‌کرد. ریموس با ترس به بلاتریکس چشم دوخت. پلک‌های بلا بهم نزدیک شد و چشمانش چنان به صورت لوسیوس خیره ماند که گویی آتشی یخین را به سمت او می‌فرستند. گلوی ریموس می‌سوخت و ریه‌هایش از حرکت باز ایستاده بودند. یکبار توانسته بود خودش را از دست بلاتریکس لسترنج نجات دهد. اما آیا بار دوم امکان پذیر بود؟


ویرایش شده توسط دوریا بلک در تاریخ ۱۴۰۲/۴/۱۱ ۱۳:۴۲:۵۸
ویرایش شده توسط دوریا بلک در تاریخ ۱۴۰۲/۴/۱۱ ۱۳:۴۴:۲۵


Tranquil Departure
,Out beyond ideas of wrongdoing and rightdoing
.there is a field. I’ll meet you there
*
.I believe in poems as I do in haunted houses
.We say, someone must have died here
*
You are NOT the main character in everybody's story
*
Il n'existe rien de constant si ce n'est le changement
*
Light is easy to love
Show me your darkness


پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵ چهارشنبه ۷ تیر ۱۴۰۲

ریونکلاو، مرگخواران

ایزابل مک‌دوگال


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۵ یکشنبه ۱۸ دی ۱۴۰۱
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۱۶:۰۴
از حدشون که گذشتن، از روی جنازشون رد میشم...!
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 124
آفلاین
-لوسیوس؟

لوسیوس لحظه ای شوکه شد ولی با نگاهی که درک مفهوم ورای برای ریموس سخت بود، برگشت و به او چشم دوخت.
-بله، خانم بلک؟

ریموس نفس کوتاهی کشید. ولی آیا عملی کردن این نقشه واقعا ارزشش را داشت؟ ریموس برعکس اکثر مواقع این بار کمی بدون فکر عمل کرده بود. و خطری که این کار برایش رقم می زد او را عمیقا می ترساند.
اما، مگر وقتی ریموس در میان مرگخواران قدم گذاشت، نمیدانست که دارد با جان خودش بازی می کند؟
-میشه یه لحظه دنبال من بیاین؟

-حتما

ریموس/دوریا لوسیوس را به داخل راهرو کشاند بلکه بتواند بار دیگر مرگخوار ها را گمراه کرده و با دادن اطلاعات غلطی که به نظر واقعی می آید جنگی داخلی به وجود آورد تا آنها از داخل نابود شوند. او میخواست با باز کردن پای فنریر گری بک به این ماجرا انتقام تمام افراد بی گناهی که در این مسیر کشته شده بودند و جنازه هایی که با دستان خودش خاک کرده بود را بگیرد.

-مدتیه به نظر میرسه فنریر کارهاشو درست انجام نمیده ... بلاتریکس از دستش راضی نیست ... ظاهرا دیگه تمایلی به حضور در جمع مرگخواران نداره چون ، از کم کردن تعداد زندانی ها امتناع میکنه.

- مطمعنی که همه ی اینا درسته؟ ارباب از ما اطلاعات دقیق میخواد.

- احتمال میدم که ... بوی گوشت خوش مزه تری به مشامش خورده ... محفل کارشو خوب بلده ... دست کمشون نگیر لوسیوس ...

- داری قدرت لرد سیاه رو زیر سوال میبری دوریا ... ما این همه مرگخوار جذب نکردیم که تو بگی اون محفل مسخره قدرتمنده ... کار محفل دیگه تمومه.

ریموس به خوبی در نقش خود فرو رفته بود و تقریبا هرچیزی که به ذهنش می رسید را به زبان می آورد بلکه بتواد رد گم کنی بکند ... سعی داشت تا قبل از رسیدن دوریای واقعی کار خود را انجام دهد و بتواند وارد جسم لوسیوس شود.

- بفهم چی میگی لوسیوس ... من اگه به قدرت ارباب شک داشتم خیلی وقت پیش میتونستم نشان روی دستمو نادیده بگیرم ... اما به ارزش هامون وفادار موندم... این تویی که ترسیدی ... آدمای ترسو واقعیت رو نادیده میگیرن و قدرت محفل واقعیت محضه ...

- داری منو متهم به خیانت میکنی؟

-هرگز ... اما قدرت داشتن و نور چشمی ارباب بودن کورت کرده لوسیوس ... نزار وفاداریت زیر سوال بره ... بزار وفاداریمو ثابت کنم...

-خیلی خب ... زود بگو چی توی آستین داری...؟

-شاید نظریه اول که محفل اونو جذب خودش کرده یکم مسخره باشه ... بنابراین ...
دوریا/ریموس حرفش را قطع کرد تا حواس لوسیوس را پرت کرده و ورد تغییر شکل را اجرا کند ... زیرا بیشتر از این توضیح دادن و معطل کردن در آن زمان حساس کار درستی نبود. دستش را آماده روی لباسش گذاشت تا در اولین فرصت چوبدستی بکشد.

- فکر کنم یه نفر داره میاد ...
در همان لحظه که لوسیوس سرش را برگرداند ریموس/دوریا چوب دستی کشید و دست لوسیوس را گرفته و ورد را اجرا کرد و لوسیوس بی هوش روی زمین افتاد و ریموس/ لوسیوس به سرعت صحنه را ترک کرد تا کسی آن دو را در آن وضعیت نبیند.


•« ʜᴇ ᴡᴀs ʜɪᴅɪɴɢ ʜɪs sᴀᴅɴᴇss, ʙᴜᴛ ɪ ᴄᴏᴜʟᴅ sᴇᴇ ʜɪs ᴛᴇᴀʀs »•
تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.