سوژه جدید
جیرینگ...جیرینگ...
با تقلای شدیدی در حالیکه دست و پایش بسته بود و چشم بندی به روی چشمانش داشت سعی کرد خود را از حالت دراز کشیده بلند کند. بلاخره در تلاش پنجم بود که موفق شد بنشیند. با نفس نفس شدید و هراس سعی کرد دست و پایش را آزاد کند اما موفق نشد. سعی کرد مانند همیشه آرامشش را حفظ کند تا به دنبال سوالهای بی شمار مغزش برود. روی نفس هایش تمرکز کرد، دم...باز دم...چندین بار تکرار کرد و سپس روی حواس دیگرش تمرکز کرد.
بوی خاک و نم، بوی آهن که احتمالا برای غل و زنجیر ها بود، نسیم سرد که نشان از بودن در فضای باز بود، و صدا...
-کسی اینجاست؟ صدامو میشنوین؟ من کجام؟ زود باشین همین حالا بازم کنین. میدونین من کی ام؟ فقط صبر کن باز شم خودم حسابتونو میرسم.
دقیقا انگار کسی سوالهایی که در ذهن خود تلما بود بر زبان آورد، کسی که صدایش آشنا بود.
- دراکو؟
- ...تلما؟ کار توئه؟ کجایی زود باش بازم کن. اصلا شوخیه قشنگی نیست.
دست کم تلما میتوانست از روی صدای دراکو کاملا واضح بفهمد امیدوار است واقعا این کار تلما باشد و اگر شوخی ای بود زود تمام شود، اما خیلی زود کور سوی امیدش خاموش شد.
- متاسفانه یا خوشبختانه کار من نیست وگرنه بازت میکردم. دست و پای خودم هم بسته ست.
صدای آهی کوتاه از سمت دراکو به گوش رسید سپس صدایی دیگر به میان مکالمه شان اضافه شد که انگار مانند بمبی ساعتی تا کنون سکوت کرده بود.
- مزاحم فکر کردنمان میشوید با این صداهایتان، ساکت شید ببینیم کدام ابلهی جرات کرده ما را به این ناکجا آباد بیاورد.
- اربااااب؟ شماهم؟
تلما اگر میتوانست در آن لحظه چند متر از جایش میپرید از شدت تعجب و ناباوری.
لرد ولدمورت با صدایی خونسرد جوابش را داد، گویی او تمام مدت بیدار بوده و حساب شده به همه چیز گوش فرا گرفته بود.
- ما نیز تلمای ما! و اگر شما دو نفر اینجا هستید با این حساب احتمالا یعنی بقیه ی مرگخوارانمان نیز اینجا هستند.
به تایید حرف لرد کم کم صداهای دیگری نیز اضافه شدند، کجول، دلفی و نجینی، سوروس اسنیپ، لیسا و...
- سبز و خوش برگ فرمودین من هم هستم.
- پدررر!
- پاپا!
- چشم های تارم در این ظلمات تاریک خسته تر از همیشه است و وقتی میبندمشان و باز میکنم باز هم تاریکی میبینم.
- چون چشماتون بسته ست پروفسور.
- میدونم صرفا وصف حال بود.
یکی یکی مرگخواران به نحوی حضورشان را اعلام کردند که با توجه به اینکه هر صدا از یک سو می آمد چیزی درست به نظر نمیرسید.
- فکر کنم هر کدوممون رو توی یه طبقه نگه داشتن، صدای بعضی ها از جای خیلی دور تری میاد. اگر میشد بهتر بگردیم و بتونیم اطراف رو نگاه کنیم اطلاعات بیشتری از جایی که هستیم نسیبمون میشد.
تلما همچنان درحال تحلیل فضای ناشناخته ای بود که در آن گرفتار شده بودند و با دقت همه چیز را میسنجید.
- من یه شکوفه ای توی شاخه م زده شد.
- منظورت اینه ایده ای به ذهنت رسید کجول؟
- دقیقا.
چند لحظه بعد کجول برگو را به طبقه پایین فرستاد، آن موجود کوچک با انعطاف و مهارت خود دست های تلما را با سرعت و دقت بالا باز کرد. سپس پایین و پایین تر رفت تا اینکه بلاخره دست و پای همه باز بود و چشم بند هایشان، برداشته.
- اینجا دیگه کدوم جهنم دره ایه؟
- این طناب که اون وسطه چیه؟ خیلی فاصله داره، حدود دو متری میشه فاصله ش. کسی میتونه بهش برسه؟
- اگر یکی برسه که خوبه یکی یکی میتونیم طبقات رو بریم بالا تا بلاخره خارج شیم.
- بالا؟ مطمئنی؟ شاید راه خروج پایین باشه. منطقی تر نیست؟
وینکی به میان حرف دوریا و بلاتریکس پرید که البته با چشم غره ای از سوی آنان مواجه شد.
- حرف همیشه حرف ارباب هست، هرکاری رو میکنیم که ارباب گفت.
-البته که همینطوره.
- ماهم چیزی غیر از این نگفتیم.
همه منتظر جواب لرد ماندند، نفس ها در سینه حبس.
- به جای پرسش درباره بالا یا پایین رفتن، نباید اول بپرسید کسی که بالاتر از همه است و کسی که پایین تر، چه میبیند؟ بعد هم مسئله مهم تر آنکه اصلا دستتان به آن طناب میرسد و اگر رسید، آن طناب به چه چیز وصل است؟
ارباب تاریکی به نکات خوبی اشاره کرده بود، هرکدام از جواب ها با تامل و حساب شده باید داده میشد. در همین میان بود که جغد هایی به هر طبقه آمدند، کیسه هایی پر از غذا برای هرکدام انداختند و رفتند. سوالی به سوال های قبلیشان افزون گشت. چه کسی آن جغدها را فرستاده بود و حتی مهم تر از آن، کسی که در پشت این ماجرا بود که بود؟