هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: مرکز مشاوره جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۰۵:۰۷ جمعه ۲۹ تیر ۱۴۰۳
#1
به مناسبت تولد نواده‌های عزیزم، اسکورپیوس مالفوی و سیلویا ملویل

***

پست اول:

شب بارانی و طوفانی بود که آسمان لندن را در بر گرفته بود. ابرهای سیاه و ضخیم به هم پیچیده بودند و صاعقه‌ها با صدایی مهیب و برق‌های خیره‌کننده آسمان را می‌شکافتند. باران بی‌امان می‌بارید و خیابان‌های سنگفرش شهر را به رودخانه‌هایی کوچک تبدیل کرده بود. هوا سرد و نمناک بود و هیچ‌کسی در خیابان‌ها دیده نمی‌شد. تنها نوری که از پنجره‌های خانه‌ها می‌تابید، نشان می‌داد که شهر همچنان زنده است.

سالازار اسلیترین، با عبایی بلند و سیاه، در دل این شب تاریک و طوفانی قدم می‌زد. چهره‌اش زیر هود پنهان بود، اما چشمان سبز و بی‌رحمش همچنان درخشش خاصی داشتند. او هر قدمی که برمی‌داشت، آب گل‌آلود زیر پاهایش پخش می‌شد. حضور او در این شب تاریک، مانند سایه‌ای شوم و ترسناک بود. سالازار به مرکز مشاوره جادوگران نزدیک می‌شد، محلی که قرار بود از درد و مشکلات خود بگوید.

وقتی به در ورودی مرکز رسید، صدای رعد و برق همراه با صدای باران، فضایی کابوس‌وار ایجاد کرده بود. در چوبی سنگین و قدیمی مرکز، با صدای بلند و ناله‌گونه‌ای باز شد. سالازار بدون هیچ درنگی وارد شد. درون مرکز، گرمای مطبوعی احساس می‌شد که تفاوت آشکاری با سرمای بیرون داشت. او عبایش را تکان داد تا قطرات باران را از روی آن بزداید و سپس به سوی اتاق مشاوره قدم برداشت.

سالازار، با هر قدمی که برمی‌داشت، عصبانیت و ناامیدی‌اش بیشتر درونش می‌جوشید. او، که به عنوان یکی از بزرگترین جادوگران تاریکی شناخته می‌شد، حالا در میان این شب تاریک و طوفانی به دنبال راه حلی برای مشکلات خود بود. هیچ‌کس نمی‌توانست عمق ناامیدی و خشم او را درک کند. او به عنوان بنیان‌گذار اسلیترین، همیشه به دنبال حفظ قدرت و عظمت این خاندان بود، اما اکنون چیزی در درونش فرو ریخته بود.

در راهروهای تاریک مرکز مشاوره، صدای قدم‌های سنگین سالازار با صدای باران و رعد و برق بیرون آمیخته بود. دیوارها با پرتره‌های قدیمی و اسرارآمیز جادوگران گذشته مزین شده بودند که هر کدام به نظر می‌رسیدند رازهایی تاریک را در دل خود نگه داشته‌اند. سالازار به درب اتاق مشاوره نزدیک شد، جایی که قرار بود با دوریا بلک درباره مشکلاتش صحبت کند. قلبش از عصبانیت و ناامیدی می‌تپید و چشمانش از خشم می‌درخشیدند.

سالازار اسلیترین وارد اتاق مشاوره شد و نگاهش به دوریا بلک افتاد. دوریا با نگاه نافذ و آرامی که همیشه داشت، پشت میز نشسته بود. حضور سالازار در اتاق، حتی در این محیط آرام، نوعی اضطراب و احترام را به همراه داشت. سالازار، با وجود تمام قدرت و عظمتش، همیشه برای دوریا احترامی خاص قائل بود. او تنها کسی بود که سالازار احساس می‌کرد می‌تواند با او درباره مشکلاتش صحبت کند و راه‌حلی بیابد. دوریا نیز با لبخندی کوچک و محبت‌آمیز به سالازار نگاه کرد و او را به نشستن دعوت کرد.

سالازار با قدم‌هایی آرام و محکم به سمت میز دوریا رفت و روی صندلی روبروی او نشست. او عبایش را کنار زد و چهره خسته و پر از تنش خود را آشکار کرد. هر دوی آنها، بدون نیاز به کلمات، می‌دانستند که حضور سالازار در اینجا چقدر اهمیت دارد. برای دوریا، این ملاقات نشان از اعتماد و احترامی بود که سالازار به او داشت. او می‌دانست که سالازار تنها در مواقع بسیار ضروری به چنین مشاوره‌ای نیاز پیدا می‌کند و این بار نیز باید به دقت گوش دهد و راه‌حلی برای مشکلات او پیدا کند. اتاق با نور ملایم شمع‌ها روشن شده بود و صدای باران همچنان از بیرون به گوش می‌رسید، فضایی که برای یک گفتگوی عمیق و مهم آماده بود.

سالازار به آهستگی نفس عمیقی کشید و نگاهش را به دوریا دوخت. برای لحظاتی، سکوت اتاق را تنها صدای ضربان باران و رعد و برق پر می‌کرد. سپس با صدای آرام ولی محکمی شروع به صحبت کرد:

"دوریا، مشکلاتی دارم که به نظر می‌رسد تنها تو می‌توانی به من کمک کنی تا راه‌حلی برایشان پیدا کنم. اول از همه، اسکورپیوس مالفوی. او از خاندان مالفوی می‌آید، خانواده‌ای که از دیرباز به نجیب زادگی و قدرت تاریکی معروف بوده‌اند. او باید وارث آن افتخار و بی‌رحمی باشد. ولی، برعکس، او بسیار مهربان و ملایم است. در حال حاضر، تنها چیزی که او به آن اهمیت می‌دهد، پول است."

سالازار با نگاهی ناراضی سرش را تکان داد و ادامه داد، "اسکورپیوس به جای اینکه تمرکز خود را بر قدرت و تسلط بر دیگران بگذارد، تمام وقتش را صرف کسب ثروت کرده است. این کاملاً بر خلاف انتظارات من است. خانواده مالفوی همیشه به عنوان مثال‌های بی‌رحمی و قدرت در تاریخ ما شناخته شده‌اند. ولی اسکورپیوس؟ او حتی توانایی این را ندارد که بی‌رحمانه عمل کند. این واقعاً مرا ناامید کرده است."

سالازار برای لحظاتی سکوت کرد و سپس ادامه داد: "و حالا به سیلویا ملویل. او علاقه‌ی زیادی به جادوی سیاه دارد، اما این کافی نیست. تنها علاقه به جادوی سیاه نمی‌تواند کافی باشد، باید قدرت استفاده از آن را نیز داشته باشد. سیلویا علاقه‌ی زیادی به یادگیری دارد، اما او هنوز آن بی‌رحمی لازم را ندارد. هر بار که انتظار دارم از جادوهای تاریک استفاده کند، می‌بینم که تردید می‌کند. این تردید برای من غیرقابل تحمل است. من از پیروانم انتظار دارم که بدون هیچ‌گونه ترسی و با تمام قوا از جادوی تاریک استفاده کنند."

سالازار نگاهش را به دوریا دوخت و آهی کشید: "دوریا، این نسل جدید از جادوگران تاریک، آنها که قرار است وارث راه ما باشند، به نظر می‌رسد که قدرت و بی‌رحمی لازم را ندارند. من نگرانم که اگر این روند ادامه پیدا کند، آینده‌ی جادوگری که ما برای آن جنگیده‌ایم و قربانی داده‌ایم، به خطر بیافتد. به همین دلیل است که به تو روی آورده‌ام. من نیاز دارم که این مشکلات را حل کنیم، تا مطمئن شویم که نسل بعدی جادوگران تاریک به درستی آموزش دیده و آماده‌ی پذیرش مسئولیت‌های خود هستند."

سالازار در حالی که نگاهش همچنان به دوریا بود، با انتظاری پر از امید ادامه داد: "تو همیشه بهترین راه‌حل‌ها را ارائه داده‌ای. امیدوارم این بار هم بتوانی به من کمک کنی تا راهی برای این مشکلات پیدا کنم."


ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در تاریخ ۱۴۰۳/۴/۲۹ ۲۳:۰۸:۴۸

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

بخشی از خاطرات سالازار اسلیترین : تاریکی که زنده ماند!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۲۰:۲۲:۰۴ جمعه ۲۹ تیر ۱۴۰۳
#2
به مناسبت تولد یار وفادار تاریکی، سیلویا ملویل


سیلویا ملویل در میان راهروی تاریک آزکابان ایستاده بود. موهای بلند و بلوندش به آرامی روی شانه‌هایش افتاده بود و چشمان سبزش با درخشش خاصی در تاریکی می‌درخشید. قد بلندش و صورت کک و مکی‌اش، همراه با لباس‌های ویکتوریایی که به تن داشت، او را به راحتی قابل تشخیص می‌کرد. لباس‌های ویکتوریایی‌اش با جزئیات دقیق و دکمه‌های نقره‌ای براق، شکوه و عظمت دوران گذشته را به نمایش می‌گذاشت.

راهروی آزکابان با دیوارهای سنگی و مرطوب، حس سرد و بی‌روحی را منتقل می‌کرد. صدای قطرات آب که از سقف به زمین می‌افتادند، تنها صدایی بود که در این سکوت مطلق شنیده می‌شد. نور کم‌سویی از مشعل‌های قدیمی روی دیوارها، سایه‌های لرزان و ترسناکی ایجاد می‌کرد که در امتداد راهرو حرکت می‌کردند. بوی نم و رطوبت هوا را پر کرده بود و هر نفسی که می‌کشیدی، احساس می‌کردی که سنگینی و سرما به درون ریه‌هایت نفوذ می‌کند. در این فضای تاریک و سرد، حضور سیلویا با لباس‌های ویکتوریایی‌اش مانند نوری در دل تاریکی بود، اما نوری که خود رازهای تاریک و خطرناکی را در دل داشت. امروز زمانی فرا رسیده بود که برای فرار از آزکابان، باید یکی از این رازها را با هم‌گروهی‌های اسلیترینی خود در میان می‌گذاشت.

- صدای من انقدر بلند و رساست که هیچ راهی نداره، حتما همگی به خواب میرین.

اعضای اسلیترین از این راز تعجب نکردند. در واقع، اگر اعضای قدرت‌طلب و مغرور اسلیترین از خودشون تعریف نکنند، باعث تعجب می‌شود. اسکورپیوس که هفته‌های زیادی رو تو آزکابان سپری کرده و در نتیجه پولی به جیب نزده بود، بالاخره صبرش تموم شد و کمی جلو اومد.

- راه‌حل به نظرم ساده است. سیلویا باید دم گوش تک‌تک این اراذل و اوباشی که جلوی در وایستادن، آواز بخونه. اینجوری اونا می‌خوابن و ما بیدار می‌مونیم.
- چه ایده خوبی، بیا بغلم!

در حالی که سیلویا و اسکورپ در حال تحسین یکدیگر بودند، دوریا در اندیشه بود که نخستین زندانی که سیلویا باید در گوشش آواز بخواند چه کسی باشد.


ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در تاریخ ۱۴۰۳/۴/۲۹ ۲۱:۴۷:۳۰

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

بخشی از خاطرات سالازار اسلیترین : تاریکی که زنده ماند!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۱:۳۶:۴۵ سه شنبه ۲۶ تیر ۱۴۰۳
#3
به مناسبت تولد مهربون‌ترین شخصیت تالار اسلیترین، اسکورپیوس مالفوی

سالازار اسلیترین، پس از بیدار شدن از خواب طولانی به کمک گریندل‌والد و مروپ گانت، تصمیم گرفت که زمان آن رسیده تا تالار اسلیترین را بازسازی کند. او تصمیم گرفت تا به اسکورپیوس مالفوی، ارشد تالار اسلیترین، کمک کند تا سالن عمومی اسلیترین را بازسازی کند. اگرچه اسکورپیوس با بقیه اعضای خانواده مالفوی فرق داشت، اما سالازار همچنان به او اعتماد کامل داشت. شاید بخشی از این اعتماد به این دلیل بود که نام سالازار ترسی در دل باقی جادوگران به وجود می‌آورد که حتی فکر خیانت به او هم به ذهن کسی خطور نمی‌کرد.

سالازار به لندن سفر کرد تا به یکی از بانک‌های جادویی معروف مراجعه کند و پول مورد نیاز برای این پروژه را برداشت کند. او به دنبال بانکی بود که در سایه‌های تاریک لندن مخفی شده بود و فقط جادوگران قدرتمند و باسابقه از وجود آن آگاه بودند. با قدم‌های محکم و بی‌صدا، به خیابان‌های تاریک و پرپیچ و خم لندن وارد شد. نگاه سرد و نافذش همه کسانی که در راهش بودند را میخکوب می‌کرد. مردم با دیدن او، از ترس و احترام سرهایشان را پایین می‌آوردند و از مسیرش کنار می‌رفتند. بوی شب و هوای سرد لندن، احساس خطر را در هوا پراکنده کرده بود. سالازار با لباسی سیاه و چشمانی که مانند شعله‌های سبز برق می‌زدند، مانند شبحی از اعماق تاریخ به نظر می‌رسید.

وقتی به بانک رسید، دروازه‌های بزرگ و سنگین آن با صدای غرش‌آمیز باز شدند. سالازار وارد فضای تاریک و مرموز بانک شد. دربان‌ها با ترس و لرز به او خوش‌آمد گفتند و او را به اتاق اصلی راهنمایی کردند. فضای بانک با نور کم و سردی پوشیده بود و سکوت سنگینی در آنجا حکمفرما بود.سالازار به پیشخوان رسید و با صدای عمیق و بی‌رحمانه‌اش گفت:

-من سالازار اسلیترین هستم. به مقدار قابل توجهی پول نیاز دارم. فوراً.

کارمند بانک که چهره‌ای پریشان و رنگ‌پریده داشت، با دست‌های لرزان شروع به انجام دستور سالازار کرد. نگاه سرد و بی‌احساس سالازار بر او می‌چرخید و کارمند از ترس اشتباه کردن، تمام تلاشش را می‌کرد تا سریع و دقیق کارش را انجام دهد.

پس از چند دقیقه، کیف پول سنگینی به سالازار تحویل داده شد. او بدون اینکه کلمه‌ای بگوید، کیف را برداشت و با قدم‌های سنگین و استوار از بانک خارج شد. در طول مسیر، نگاه‌های پر از ترس و احترام کارمندان و مراجعین بانک، سایه‌ای از قدرت و عظمت او را همراهی می‌کردند.

سالازار به هاگوارتز بازگشت و وارد سالن عمومی اسلیترین شد. اسکورپیوس که منتظر بود، با چشمانی پر از طمع و اشتیاق به او نگاه می‌کرد. سالازار کیف پول را به سمت او پرتاب کرد و با صدای سرد و مقتدرش گفت:

- این پول برای بازسازی تالار هست. از آن به خوبی استفاده کن. اما به یاد داشته باش که هیچ‌گاه فراموش نکنی که این هدیه از طرف چه کسی است.

اسکورپیوس با احترام و ترس کیف را گرفت و به سالازار قول داد که تالار را به بهترین شکل ممکن بازسازی کند. سالازار با نگاهی سرد و بی‌رحمانه به او خیره شد و سپس بدون گفتن کلمه‌ای دیگر، از اتاق خارج شد. اسکورپیوس با دستانی لرزان و چشمانی پر از حرص و طمع به کیف نگاه کرد و برنامه‌های بزرگی برای آینده اتاق مشترک اسلیترین در ذهنش شکل گرفت.


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

بخشی از خاطرات سالازار اسلیترین : تاریکی که زنده ماند!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: قدح انديـشه
پیام زده شده در: ۲۳:۱۸:۲۹ دوشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۳
#4
نمونه پست برای شرکت در مسابقه تابستانی قلعه هاگوارتز:
(پست‌ها می‌توانند جدی یا طنز باشند و هیچ محدودیتی وجود ندارد.)

سالازار اسلیترین، پس از بازگشت به زندگی به سرعت متوجه شد که حالا حتی بیشتر از گذشته تشنه به خون و خشونت است. استفاده از باسیلیسک به عنوان هورکراکس ، به این معنا بود که برخی از ویژگی‌ها و عطش باسیلیسک برای کشتن به سالازار منتقل شده بود. این تغییرات را به زودی احساس کرد و تصمیم گرفت تا نیروی جدید خود را به کار گیرد و وحشتی بی‌پایان در جهان جادوگری و ماگلی ایجاد کند.

در اولین روزهای بازگشتش، سالازار از قلعه‌ای به قلعه‌ای دیگر و از شهری به شهری دیگر تلپورت می‌کرد. هر جایی که می‌رسید، فریادهای وحشت‌زده و چهره‌های نگران جادوگران و ماگل‌ها به او خوش‌آمد می‌گفتند. او با لذتی وصف‌ناپذیر از نابودی و کشتار، هر موجود زنده‌ای را که بر سر راهش قرار می‌گرفت، از بین می‌برد. جادوگران و ماگل‌ها، بزرگ و کوچک، همه در برابر قدرت بی‌رحمانه و جدید او تسلیم می‌شدند.

در یکی از شب‌های تاریک، سالازار به دهکده‌ای کوچک در حومه لندن تلپورت کرد. نور مهتاب روی صورتش می‌درخشید و چشمان زردرنگش همانند چشمان باسیلیسک در تاریکی برق می‌زد. با هر قدمی که برمی‌داشت، ترس در دل‌های ساکنان دهکده بیشتر می‌شد. بدون هیچ هشداری، چوب‌دستی‌اش را بلند کرد و وردی مرگبار را زمزمه کرد. نور سبزرنگی از چوب‌دستی‌اش بیرون آمد و تمام دهکده را در بر گرفت. فریادها و گریه‌ها بلند شد، اما سالازار هیچ‌گونه احساسی نداشت. تنها هدفش کشتن و نابودی بود.

به تدریج، خاطرات این کشتارها به ذهن سالازار هجوم آوردند. هر بار که چشمانش را می‌بست، صورت‌های ترسیده و چشم‌های پر از اشک قربانیانش را می‌دید. فریادهای بی‌پایان و نگاه‌های ملتمسانه آن‌ها حتی در خواب هم او را راحت نمی‌گذاشتند. اما سالازار تصمیم گرفت که این خاطرات را به قدح اندیشه بسپارد و از ذهنش پاک کند. نمی‌خواست هیچ چیزی او را از مسیر خشونت‌آمیز و پر از خونش بازدارد.

یکی از خاطراتی که به شدت او را آزار می‌داد، لحظه‌ای بود که یکی از دوستان قدیمی‌اش را که یک جادوگر نجیب‌زاده بود، به قتل رساند. آن شب، در جنگلی تاریک و مرموز، سالازار با دوستش روبرو شد. دوستی که سال‌ها در کنار او مبارزه کرده بود و به او اعتماد داشت. اما حالا، سالازار به کسی جز خودش اعتماد نداشت.

سالازار با نگاه سرد و بی‌رحمانه‌ای به دوستش گفت: "تو دیگه به دردم نمی‌خوری. هیچ‌کس نباید بین من و هدفم بایسته." دوستش، با چشمانی پر از تعجب و درد، سعی کرد چیزی بگوید، اما قبل از اینکه بتواند حرفی بزند، سالازار با یک ورد مرگبار به زندگیش پایان داد.

این خاطره بارها و بارها به ذهن سالازار هجوم می‌آورد و او را از درون می‌خورد. او نمی‌خواست به یاد بیاورد که چگونه کسی را که به او نزدیک بود و به او اعتماد داشت، به خاطر قدرت و کنترل بی‌پایان قربانی کرده بود. او می‌خواست این خاطره را برای همیشه از ذهنش پاک کند و تنها به مسیر بی‌رحمانه و تاریک خود ادامه دهد.

سالازار با لذتی بیمارگونه به قدح اندیشه خیره شد. او آماده بود تا تمام خاطرات آزاردهنده و دردناک خود را به آن بسپارد و تنها با تمرکز بر روی قدرت و وحشتی که در آینده می‌توانست ایجاد کند، به راه خود ادامه دهد.



تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

بخشی از خاطرات سالازار اسلیترین : تاریکی که زنده ماند!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: قدح انديـشه
پیام زده شده در: ۲۳:۰۷:۴۶ دوشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۳
#5
مسابقه رول نویسی فصل تابستان قلعه هاگوارتز:


دانش‌آموزان، اساتید، پروفسورها، مدیران، بازدیدکننده‌ها، مغازه‌دارهای هاگزمید و کارگران هاگوارتز، بشتابید!

مسابقه تابستانی هاگوارتز از امشب آغاز می‌شود. این مسابقه تک پستی است و شرکت در آن بسیار ساده است. حتی نیاز به ثبت نام هم نیست. برای شرکت در این مسابقه تابستانی کافی است تا پایان مهلتی که در پایان پست اعلام می‌شود، با توجه به موضوع اعلام شده، متنی نوشته و ارسال کنید. هیچ محدودیتی هم در تعداد پست‌های ارسالی وجود ندارد. می‌توانید هر چند بار که می‌خواهید در این مسابقه شرکت کنید و حتی ۲۰ پست ارسال کنید و در نهایت، پستی که بیشترین امتیاز را برایتان به ارمغان می‌آورد برای انتخاب قهرمان انتخاب می‌شود.

این فرصتی است تا استعداد نویسندگی خود را به نمایش بگذارید و قدرت تخیل و خلاقیت خود را به چالش بکشید. قهرمان قلعه هاگوارتز فقط کسی نیست که بهترین داستان را بنویسد، بلکه کسی است که توانسته است با قلم خود، روح هاگوارتز را زنده کند و قدرت تاریکی و روشنایی را در هم آمیزد.

سالازار اسلیترین، موسس باشکوه گروه اسلیترین، خود به شما افتخار خواهد کرد اگر بتوانید با قلم خود، تاریخ و جادوی کهن هاگوارتز را به تصویر بکشید. داستان‌هایی که شما می‌نویسید، می‌تواند ما را به عمق جنگل‌های ممنوعه ببرد، یا به ما نشان دهد که چگونه قدرت تاریکی می‌تواند حتی در روشن‌ترین لحظات، پیروز شود.این مسابقه فرصتی است تا نشان دهید که چرا شما مستحق عنوان "قهرمان قلعه هاگوارتز" هستید. به یاد داشته باشید، اینجا جایی است که افسانه‌ها ساخته می‌شوند و شما می‌توانید بخشی از این افسانه باشید. برای الهام گرفتن، به تالارهای باشکوه هاگوارتز نگاه کنید، جایی که تاریخ و جادو در هم تنیده شده‌اند و هر گوشه‌ای داستانی برای گفتن دارد.

پس قلم‌های خود را بردارید و با شجاعت و خلاقیت به میدان بیایید. قدرت جادوی شما در کلماتتان نهفته است و تنها با نوشتن می‌توانید نشان دهید که چرا سالازار اسلیترین به شما افتخار خواهد کرد. این تابستان، فرصت شما برای درخشیدن است. آیا آماده‌اید تا به "قهرمان قلعه هاگوارتز" تبدیل شوید؟

داوری این مسابقات بر عهده خودم خواهد بود و قطعا هیچ اعتراضی در پایان آن قبول نخواهم کرد. در صورت مشارکت در این مسابقه باید به اخلاقیات سالازار بزرگ اطمینان کامل داشته و نتایج پایانی را کاملا قبول کنید.


موضوع: قدح اندیشه، ابزاری جادویی است که جادوگران می‌توانند افکار و خاطرات خود را در آن قرار دهند تا از فشار ذهنی و استرس‌های روزمره خود رها شوند. موضوع مسابقه به همین منظور انتخاب شده است: خاطره‌ای از خود تعریف کنید که به قدح اندیشه سپرده‌اید تا دیگر به آن فکر نکنید و به یادش نیاورید. در واقع، خاطره‌ای را بنویسید که دوست دارید کاملا فراموش کنید. این خاطره می‌تواند چیزی باشد که شما را آزار داده، لحظه‌ای سخت و دردناک از زندگی شما که همیشه می‌خواستید از ذهن خود پاک کنید. شاید اتفاقی باشد که شما را ناراحت کرده یا تجربه‌ای که دوست دارید هرگز به آن بازنگردید. این مسابقه فرصتی است تا با نوشتن و به اشتراک گذاشتن این خاطرات، نه تنها از آن‌ها رهایی یابید، بلکه قدرت خلاقیت و نویسندگی خود را به نمایش بگذارید. داستان شما می‌تواند ما را به عمق احساسات شما ببرد و نشان دهد که چگونه توانسته‌اید بر سختی‌ها غلبه کنید و به جلو بروید.


مهلت شرکت در مسابقه: 23 شهریور



جایزه :

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

بخشی از خاطرات سالازار اسلیترین : تاریکی که زنده ماند!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دستشویی میرتل گریان (ارتباط با سالازار اسلیترین)
پیام زده شده در: ۲۲:۱۹:۴۰ دوشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۳
#6
نقل قول:

رزالین دیگوری نوشته:
درود جناب سالازار اسلیترین.
اممم... می تونم ازتون درخواست مجوز کنم برای زدن یه تاپیک تک پستی جدی که موضوعش روابط عاشقانه و این چیزا باشه؟


درود بر خودت رزالین،

خیلی خوشحال شدم که در معرفی شخصیتت اعلام کردی که خون اصیل جادوگری تو رگ‌هات جاریه. به همین دلیل هم پیشنهاد تاپیکت رو با جدیت بیشتری بررسی می‌کنم.

چند تا نکته باید اول شفاف‌سازی بشه. اول اینکه چرا فکر می‌کنی برای روابط عاشقانه تک پستی نیاز به یه تاپیک جدا هست؟ مثلاً چرا تو دفترچه خاطرات هاگوارتز نمی‌تونی در مورد روابط عاشقانه‌ات صحبت کنی؟ برای مثال، یه پستی که خودت تو چنین تاپیکی ممکنه ارسال کنی رو شرح بده (نیازی نیست کامل بنویسی، توضیح بدی کافیه) تا کامل متوجه بشم چرا تاپیک جدا نیاز داره.

دوم اینکه مسائل عشق و عاشقی می‌تونه موضوع جالبی باشه ولی می‌دونی موضوع جالب‌تر چیه؟ قدرت و کشت و کشتار افراد ضعیف‌تر. به نظرت نمی‌رسه که چنین موضوع‌هایی می‌تونه جذابیت بیشتری داشته باشه؟ چون می‌دونم جوابت مثبته، به نظرم وقتشه که از محفل ققنوس و هافلپاف دست بکشی و بیایی شکار ماگل‌ها رو یاد بگیری که ورزشی بسیار لذت‌بخشه. اگرچه از لحاظ کالری‌سوزی ورزش مناسبی نیست چون با یه تک طلسم ماگل‌ها از بین میرن و انرژی زیادی نمی‌خواد.

سوم اینکه توضیحات دیگه هم در مورد این تاپیک اعلام کن، مثلاً اسمش چی خواهد بود؟ چرا باید تو قلعه هاگوارتز باشه و چرا هاگزمید نه مثلاً؟

چهارم اینکه نکنه یه موقع بخوای در مورد عشق و عاشقی با یه ماگل تو قلعه هاگوارتز صحبت کنی و شأن خانواده اصیل‌زاده‌ات رو زیر سوال ببری. چنین مواردی ممکنه باعث خشم من بشه و در نتیجه عواقب بدی داشته باشه.


با این اطلاعات دوباره پیشم بیا تا با هم بررسی کنیم.


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

بخشی از خاطرات سالازار اسلیترین : تاریکی که زنده ماند!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خرید در دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۰۸:۴۵ چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۳
#7
ویژگی شخصیت: خشونت و بی‌رحمی


سالازار اسلیترین با گام‌های محکم و سنگین از حفره‌ای که به تازگی به کوچه دیاگون باز کرده بود، عبور کرد. همه جادوگران و ساحره‌ها با دهان باز و چشمانی پر از وحشت به او نگاه می‌کردند. او با نگاهی سرد و بی‌احساس به اطرافش نگاه کرد و به سمت فروشگاهی که به دنبالش بود، حرکت کرد. هدف او روشن بود: آینه نفاق‌افکن.

وقتی وارد فروشگاه شد، صاحب فروشگاه که یک جادوگر پیر و لرزان بود، به سرعت پشت میز پناه گرفت. سالازار با صدای عمیق و تهدیدآمیز خود گفت:

- آینه نفاق‌افکن کجاست؟

جادوگر پیر با دستان لرزان به سمت پشتی فروشگاه اشاره کرد و گفت:

- آ... آینه نفاق‌افکن... در پ... پشت قفسه‌هاست. لطفاً... به من آسیبی نرسونین.

سالازار بدون هیچ حرف دیگری به سمت قفسه‌های پشتی حرکت کرد. جادوگران حاضر در فروشگاه با ترس و وحشت به او نگاه می‌کردند و هیچ‌کس جرأت نمی‌کرد جلوی او بایستد. وقتی به آینه نفاق‌افکن رسید، آن را از قفسه برداشت و نگاهی عمیق به سطح آینه انداخت. انعکاس او در آینه چیزی بیش از یک تصویر ساده نبود؛ آینه عمیق‌ترین آرزوهای قلبی او را نشان می‌داد. با خشونتی که در نگاهش موج می‌زد، آینه را در دست گرفت و به سمت جادوگر پیر برگشت. با صدایی سرد و بی‌احساس پرسید.

- چقدر می‌خوای؟

جادوگر پیر با صدای لرزان پاسخ داد:

- این... این آینه فروشی نیست... اما اگر اصرار دارید... ده هزار گالیون.

سالازار به آرامی دستش را به سمت چوب‌دستی‌اش برد و گفت:

- کروشیو!

جادوگر پیر از درد فریاد کشید و به زمین افتاد، در حالی که بدنش از درد به خود می‌پیچید. سالازار با نگاه سرد و بی‌احساس به او خیره شد و گفت:

- فکر می‌کنم بهتره اون رو رایگان به من بدی، مگه اینکه بخوای مغازه‌ و جونت رو با هم از دست بدی.

جادوگر پیر با چشمانی پر از ترس گفت:

- بس... بس کنین، خواهش می‌کنم. آینه را بردارین و برید. فقط به من آسیبی نرسونین.

سالازار با نیشخندی تلخ آینه را در دست گرفت و به سمت در خروجی حرکت کرد. یکی از جادوگران جوان که شهامت پیدا کرده بود جلوی او ایستاد و گفت:

- تو نمی‌تونی به این راحتی هر چی می‌خوای برداری و بری!

سالازار چوب‌دستی‌اش را به سمت او نشانه گرفت و با صدای عمیق و خطرناک گفت:

- آوادا کداورا!

نور سبزی از چوب‌دستی سالازار خارج شد و جادوگر جوان بی‌جان به زمین افتاد.

- کسی دیگه دوست داره در مورد عدالت باهام حرف بزنه؟

سالازار کمی صبر کرد و وقتی فرد دیگری صحبت نکرد، با نیشخندی مرگبار از فروشگاه خارج شد و به کوچه دیاگون برگشت. در حالی که همه جادوگران با ترس و وحشت از او فاصله می‌گرفتند، خشونت و بی‌رحمی او برای همه آشکار بود و هیچ‌کس جرأت نمی‌کرد جلوی او بایستد. او با آینه نفاق‌افکن در دستانش ، به مسیر خود ادامه داد. ذهنش پر از نقشه‌های تاریک و خطرناک بود و او مصمم بود که قدرت و عظمت خود را به همه نشان دهد.


ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در تاریخ ۱۴۰۳/۴/۱۳ ۲۲:۱۸:۳۵

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

بخشی از خاطرات سالازار اسلیترین : تاریکی که زنده ماند!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۶:۴۹:۵۵ چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۳
#8
سالازار اسلیترین با قدم‌های محکم و نگاه سرد و ترسناک وارد پاتیل درزدار شد. جادوگران و ساحره‌هایی که در حال خندیدن و نوشیدن بودن، وقتی دیدنش، صدای خنده‌هایشون کم‌کم خاموش شد. نور آتش‌های گرم میخونه، سایه‌های ترسناکی روی دیوارهای کهنه و چوبی انداخته بود. سالازار با لباس‌های سبز و مشکی وارد شد و همه با دهان باز و چشمانی بزرگ بهش خیره شدن. حس ترس و احترام بلافاصله در فضا پیچید.

سالازار به سمت حیاط پشتی رفت، جایی که دروازه‌ای به کوچه دیاگون وجود داشت. به دیوار آجری رسید و با صدای عمیق و آروم، طلسمی ساده رو زمزمه کرد. ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. دیوار همچنان صامت و بی‌حرکت موند و به سالازار زبون درازی کرد. سالازار با چشمانی براق و خشمگین به دیوار خیره شد و دوباره تلاش کرد، ولی دیوار همچنان مقاوم بود و راهی به کوچه دیاگون باز نمی‌شد. با هر تلاش ناموفق، سالازار خشمگین‌تر می‌شد. به اطراف نگاه کرد، انگار که دنبال راه‌حل دیگه‌ای می‌گشت. ملت داخل میخونه با نگرانی و ترس بهش نگاه می‌کردن و جو پر از استرس و انتظار شده بود. همهمه‌ها و خنده‌ها به زمزمه‌های آروم و بی‌قرار تبدیل شده بود. همه منتظر بودن ببینن که آیا سالازار، بزرگترین جادوگر تاریخ، می‌تونه این مشکل رو حل کنه یا نه.

کمی بعد، سالازار که قیافه‌ای آشنا دید، به سمت ریموس لوپین رفت و از یقه بلندش کرد. همین‌طور از یقه گرفته ریموس بیچاره رو آورد و چند بار محکم به دیوار کوبید، اما دیوار باز نشد. ریموس دیگه تحمل به دیوار کوبیده شدن نداشت و دوست داشت هرچه زودتر این مشکل حل بشه.

- سریع گرگینه شو و این دیوار رو گاز بگیر تا من رد بشم، لوپین.

ریموس سعی کرد با شجاعت از سر جاش بلند بشه و در حالی که یک بسته شکلات از جیبش درآورد، جواب داد:

- جناب اسلیترین، من فقط وقتی ماه کامل بشه می‌تونم گرگینه بشم. گرگینه شدن دست خودم نیست، ولی به‌جاش می‌تونم این شکلات‌ها رو بهتون بدم که قوی بشید و خودتون دیوار رو بشکونید.

سالازار کمی زیر لب غر زد و سعی کرد عصبانیتش رو کاهش بده تا لندن و دیاگون را با خاک یکسان نکنه. بعد که کمی آروم شد، بسته شکلات را از دست ریموس گرفت و ادامه داد:

- شکر می‌خوای بدی به سالازار بزرگ؟ فکر می‌کنی من همین‌جوری تبدیل به سالازار بزرگ شدم؟ نه گرگینه دو رگه محفلی، استاد دفاع در برابر جادوی سیاه بدبخت... فقط پروتئین می‌زنم که این‌قدر بزرگ شدم.

سالازار این رو گفت و بسته شکلات را به سمت ریموس پرتاب کرد. بعد، با چوب‌دستیش طلسمی قدیمی و بسیار قوی رو زمزمه کرد. ناگهان نوری شدید از چوب‌دستی خارج شد و همه‌جا رو روشن کرد. قدرت این طلسم به حدی بود که دیوار آجری، پاتیل درزدار و همه چیز در اطرافش به‌طور کامل نابود شدن. صدای انفجاری مهیب فضا رو پر کرد و گرد و غبار به هوا بلند شد.

وقتی گرد و غبار فروکش کرد، سالازار اسلیترین با قامتی بلند و نگاه ترسناک در مقابل حفره بزرگ به سمت کوچه دیاگون ایستاده بود. همه جادوگران و ساحره‌هایی که در پاتیل درزدار بودن، با دهان باز و چشمانی وحشت‌زده به سالازار خیره شده بودن. صدای همهمه‌های ترسناک و نفس‌های حبس شده در فضا پیچیده بود. حتی ماگل‌های طرف شهر لندن سر جاشون توقف کرده و بهت‌زده به این صحنه نگاه می‌کردن.

سالازار با خونسردی و آرامش به حفره بزرگ و مسیر باز شده به کوچه دیاگون نگاه کرد. با قدم‌های محکم و مطمئن به سمت حفره حرکت کرد، و جادوگران و ساحره‌ها با وحشت ازش فاصله می‌گرفتن. هیچ‌کس جرات نمی‌کرد حرکتی بکنه یا حتی حرفی بزنه. سالازار اسلیترین بار دیگه ثابت کرده بود که قدرت و عظمتش بی‌نهایت هست و به هیچ‌چیز و هیچ‌کس، حتی یه دیوار مظلوم، رحم نمی‌کنه .


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

بخشی از خاطرات سالازار اسلیترین : تاریکی که زنده ماند!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دستشویی میرتل گریان (ارتباط با سالازار اسلیترین)
پیام زده شده در: ۱۷:۱۱:۴۴ سه شنبه ۱۲ تیر ۱۴۰۳
#9
نقل قول:

اما ونیتی نوشته:
سلامی به تاریک مرد تالار اسلیترین، سالاراز بزرگ ما!

ابتدا نظارت رو بهتون تبریک میگم و امیدوارم قلعه رو به تاریک ترین و مخوف ترین دورانش برگردونین!

جونم براتون بگه …ما دنبال اتاق خالی بودیم ما داشتیم توی قلعه میگشتیم دیدیم که یک سری اتاق ها خیلی وقته خاک میخوره…
مثل تنبیه سرا هاگ و قدح اندیشه… با خودم گفتم برم تا هنوز جوهر ناظریت خشک نشده بگم میشه ردای سبزی بر سر اتاق ها کشیده و فعالشون کنید؟
اصلا. نمیشه ما چند نفر رو توی تنبیه سرا بگیریم تسخیر کنیم؟


سلام و درود بر تو اما عزیز،

به دلیل تعداد بالای ماگل‌زاده‌هایی که هنوز از اکسیژن قلعه هاگوارتز استفاده می‌کنند و نمی‌گذارند که اکسیژن بیشتری به نجیب‌زاده‌ها برسد، این پیام تو را کمی با تأخیر دیدم. اگه فکر کردی که از این بابت عذرخواهی می‌کنم، کاملاً اشتباه کردی. نه تنها عذرخواهی نمی‌کنم، بلکه قول هم نمی‌دم که دفعه بعد با سرعت بیشتری رسیدگی بشه. سالازار بزرگ هر موقع صلاح بدونه با هرچقدر تأخیر پاسخگویی می‌کنه و بقیه هم از اینکه کلاً پاسخی گرفتن باید خوشحال باشن.

قطعا ساحره‌ای مثل تو لیاقت پاسخ شنیدن داره، چرا که تاریکی و نواده‌های من رو به عنوان ارباب خودت انتخاب کردی و مدت زمان خوبی هست که زیر سایه خاندان اسلیترین خدمت می‌کنی. همین باعث می‌شه که با آرامش پستت رو مطالعه کنم و پاسخگویی رو به باسیلیسک نسپارم. حتی کمی محبت هم می‌کنم و می‌گم که خوشحالم که به دیدارم اومدی و پیشنهادات خوبی دادی. بدون که این مسیر نه تنها تو رو به بالاترین درجات قدرت و شکوه خواهد رسوند، بلکه زندگی تو رو با هدفی والا و چشم‌اندازی بی‌نظیر پر خواهد کرد. تحت رهبری مروپ و ولدمورت، تو به بزرگترین دستاوردهای جادوگری خواهی رسید و همواره در کنار دیگر اعضای وفادار خاندان اسلیترین، نام خودت رو در تاریخ جاودانه خواهی کرد.

در مورد تاپیک‌ها، بله قطعا تاپیک‌های غیرفعال زیادی در انجمن وجود دارن که مثال‌های خوبی زدی. به طور کلی بر این عقیده‌ام که خوب نیست در یک انجمن بیشتر از ۳-۴ تاپیک رول نویسی فعال وجود داشته باشه با توجه به میزان فعالیت فعلی اعضا (که متوسط به بالا هست). چند هفته پیش ۳-۴ تاپیک فعال داشتیم که متاسفانه به هر دلیلی فعالیت‌شون کاسته شد. در نتیجه پیشنهاداتت رو قبول کرده و یکی از این تاپیک‌ها رو در برنامه فعال‌سازی آینده قلعه هاگوارتز قرار می‌دم. اگه خودت هم حتی ایده برای فعال‌سازی و سوژه‌پردازی جدید داری، می‌تونی این فعالیت رو شروع کنی و من لطف می‌کنم و سوژه‌های تو رو ادامه می‌دم و پست‌هایی ارسال می‌کنم.






تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

بخشی از خاطرات سالازار اسلیترین : تاریکی که زنده ماند!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: پيام امروز
پیام زده شده در: ۱۲:۰۹:۳۵ دوشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۳
#10
پیام امروز به مناسبت دوئل حماسی سالازار اسلیترین و گلرت گریندل والد (برای مطالعه بیشتر: پست دوئل سالازار اسلیترین - پست دوئل گریندل والد) مصاحبه‌ای ویژه تهیه کرده است که در ادامه می‌توانید آن را مطالعه کنید.


تصویر کوچک شده




مصاحبه‌ای با سالازار اسلیترین: در سایه‌های ترس و قدرت - بررسی دوئل حماسی با گلرت گریندلوالد


مصاحبه‌گر، با دلی پر از ترس و هیجان، از پله‌های مارپیچ و تاریک به سمت تالار اسرار پایین می‌رود. صدای قطره‌های آب که به آرامی از دیوارهای سنگی می‌چکند و انعکاس قدم‌هایش در فضای ساکت و وهم‌انگیز، هر لحظه اضطرابش را بیشتر می‌کند. او باید با یکی از بزرگ‌ترین و خطرناک‌ترین جادوگران تاریخ، سالازار اسلیترین، مصاحبه کند. به آرامی درب بزرگ و سنگین تالار را باز می‌کند و وارد فضای تاریک و مرموز می‌شود.

در انتهای تالار، سالازار اسلیترین با قامتی بلند و چشمانی زردرنگ، نشسته است. کنار او، مروپ گانت ایستاده که حضورش به نوعی آرامش‌بخش است. باسیلیسک غول‌پیکر نیز در گوشه‌ای از تالار به خواب فرو رفته و هر از گاهی نگاهی به مصاحبه‌گر می‌اندازد که باعث لرزش دستانش می‌شود. سالازار با لبخندی مرموز و چهره‌ای آرام اما ترسناک، به مصاحبه‌گر خوش‌آمد می‌گوید.

مصاحبه‌گر: سلام، سالازار. خیلی ممنون که وقت گذاشتید برای این مصاحبه. می‌خواستم درباره دوئل اخیر شما با گلرت گریندل‌والد صحبت کنیم. می‌توانید بگویید چطور این دوئل شروع شد؟

سالازار اسلیترین: این دوئل به دلیل خیانت گلرت آغاز شد. او با دزدیدن ابرچوبدستی و عدم حمایت از ولدمورت، نقش مستقیمی در نابودی نواده‌ام داشت. نمی‌توانستم این موضوع را نادیده بگیرم. من احساس کردم که غرور و قدرت خاندان اسلیترین به چالش کشیده شده است و باید این خیانت را پاسخ دهم تا نشان دهم که هیچ‌کس نمی‌تواند به ما خیانت کند و بی‌پاسخ بماند.

مصاحبه‌گر به اطراف تالار نگاه می‌کند. ستون‌های بزرگ و سنگی با مارهایی که دور آن‌ها پیچیده‌اند، حال و هوای مخوفی به فضا می‌بخشند. او تلاش می‌کند سوال بعدی را با صدایی ثابت و بدون لرزش بپرسد.

مصاحبه‌گر: چه حسی داشتید وقتی فهمیدید گلرت خیانت کرده؟

سالازار اسلیترین: احساسی از خشم و انتقام در من زبانه می‌کشید و باید نشان می‌دادم که چنین خیانتی بی‌پاسخ نمی‌ماند. من عمیقاً از خیانت او ناراحت و دلشکسته شدم، زیرا تصور می‌کردم که او می‌تواند یکی از نزدیک‌ترین یارانم باشد. اما خیانتش نشان داد که حتی نزدیک‌ترین افراد نیز می‌توانند خطرناک باشند.

در همین حین، باسیلیسک چشمانش را باز می‌کند و نگاهی مرموز به مصاحبه‌گر می‌اندازد. مصاحبه‌گر با ترس نگاهش را به سمت سالازار برمی‌گرداند و تلاش می‌کند بر اضطرابش غلبه کند.

مصاحبه‌گر: در طول دوئل، چه چیزی در ذهن شما می‌گذشت؟

سالازار اسلیترین: تنها چیزی که در ذهنم بود، نابودی گلرت و بازپس‌گیری ابرچوبدستی بود. همچنین می‌خواستم قدرت بی‌پایان خود را به جهان نشان دهم و ثابت کنم که هیچ‌کس نمی‌تواند در برابر من بایستد. در هر لحظه از دوئل، تمرکز کامل داشتم و از تمامی مهارت‌ها و دانسته‌های جادویی‌ام استفاده می‌کردم تا بتوانم او را شکست دهم. هر طلسم و هر نفرینی که می‌فرستادم، پر از نفرت و انتقام بود.

مصاحبه‌گر به آرامی از گوشه چشم نگاهی به باسیلیسک می‌اندازد که هنوز با چشمانی باز به او خیره شده است. احساس می‌کند که قلبش تندتر می‌زند، اما می‌داند که باید به سوالات ادامه دهد.

مصاحبه‌گر: چه زمانی متوجه شدید که این دوئل فقط یک برنده خواهد داشت؟

سالازار اسلیترین: از لحظه‌ای که چوبدستی‌هایمان را به سمت هم نشانه گرفتیم و انرژی‌های متضاد برخورد کردند، می‌دانستم که تنها یکی از ما زنده خواهد ماند. وقتی دیدم که نور سبزرنگ چوبدستی من و نور نقره‌ای ابرچوبدستی گلرت به هم برخورد کردند و موجی از نیروهای متضاد در هوا ایجاد شد، فهمیدم که این نبرد تا پایان ادامه خواهد داشت. هر دو می‌دانستیم که این دوئل تعیین‌کننده سرنوشت قدرت واقعی است و هیچ‌کدام از ما حاضر نبودیم تسلیم شویم.

مصاحبه‌گر نفس عمیقی می‌کشد و نگاهی به مروپ گانت می‌اندازد که با آرامش کنار سالازار ایستاده است. احساس می‌کند که حضور مروپ کمی از ترسش کاسته است.

مصاحبه‌گر: احساس شما درباره ورود مروپ گانت به صحنه دوئل چه بود؟

سالازار اسلیترین: مروپ، نواده‌ام، با شجاعت وارد صحنه شد و از گلرت دفاع کرد. احساساتی بود که نمی‌توانستم نادیده بگیرم. از طرفی غرورم اجازه نمی‌داد به سادگی کنار بکشم، اما اعتماد و محبت مروپ باعث شد که تجدید نظر کنم. او با تمام وجود سعی کرد تا بین من و گلرت صلح برقرار کند. حضور مروپ به من یادآوری کرد که گاهی اوقات باید برای هدف‌های بزرگ‌تر از خودمان گذشت کنیم.

مصاحبه‌گر: چه چیزی باعث شد که در نهایت تصمیم بگیرید با گلرت صلح کنید؟

سالازار اسلیترین: درخواست مروپ برای صلح و اتحاد باعث شد تا به آینده‌ای قدرتمندتر فکر کنم. غرورم زخمی شد، اما در نهایت تصمیم گرفتم که به خاطر نواده‌ام و برای آینده‌ای متفاوت، این صلح را بپذیرم. من فهمیدم که قدرت واقعی نه در جنگ و نزاع، بلکه در اتحاد و همکاری است. با پذیرش این صلح، می‌توانیم به اهداف بزرگ‌تری دست یابیم و جهان جادوگری را به شکل دلخواه خود تغییر دهیم.


پس از اینکه سالازار اسلیترین به آخرین سوال پاسخ داد، نگاه نافذ و ترسناک خود را به خبرنگار دوخت. سکوتی سنگین در فضا پخش شد، گویا دیوارهای اتاق نیز نفس نمی‌کشیدند. سالازار با صدایی آرام اما قاطع گفت: "حال وقت آن است که اینجا را ترک کنی."

خبرنگار با ترس و وحشت در چشمانش به اطراف نگاه کرد و شروع به جمع کردن وسایلش کرد. سالازار با حرکتی سریع دستش را بلند کرد و موجی از انرژی جادویی به سمت خبرنگار فرستاد. خبرنگار با نیرویی عظیم به دیوار کوبیده شد و سپس به زمین افتاد. مروپ که در کنار سالازار ایستاده بود، با صدای بلند و دلخراشی خندید.

خبرنگار با سختی از زمین بلند شد و به سمت در خروجی دوید. اما در مسیر خروج، ناگهان با کسی برخورد کرد و به عقب افتاد. وقتی نگاهش را بالا برد، چهره سرد و جدی گلرت گریندل والد را دید که به آرامی وارد تالار می‌شد. گریندل والد نگاهی سریع به خبرنگار انداخت و سپس به سالازار و مروپ که هنوز می‌خندید، نزدیک شد.

خبرنگار با نفس‌های بریده و قلبی تپنده، از اتاق خارج شد. هنوز صدای خنده مروپ و نگاه تیز و تهدیدآمیز سالازار در ذهنش پیچیده بود. با عجله از تالار اسرار دور شد، در حالی که می‌دانست این تجربه هرگز از ذهنش پاک نخواهد شد. لحظاتی بعد، صدای بسته شدن در سنگین تالار را شنید و فهمید که ماجرای ترسناک او با این جادوگران قدرتمند برای همیشه در خاطرش باقی خواهد ماند.


ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در تاریخ ۱۴۰۳/۴/۱۱ ۱۲:۱۷:۳۲
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در تاریخ ۱۴۰۳/۴/۱۱ ۱۲:۱۹:۳۷

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

بخشی از خاطرات سالازار اسلیترین : تاریکی که زنده ماند!

تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.