دیگر افراد زیادی برای گروهبندی نمانده بودند؛ دورا مالفوی، ویونا کراب، جسیکا گویل، بیولا زابینی و چند نفر دیگر. سپس هریت متوجه شد که درست جلوی مادام نوربرتا نشسته است.
مادام نوربرتا گفت:
- عزیزم، ورودت رو به گریفندور تبریک میگم! من شبح برج گریفندورم. امیدوارم بتونی گروهت رو به مقام قهرمانی برسونی. تا حالا نشده گروه گریفندور اینهمه سال از مقام قهرمانی دور باشه. بارونس خونآلود دیگه داره اعصابخردکن میشه. اون شبح برج اسلیترینه.
او به زنی پشت میز اسلیترین اشاره کرد. او پیراهن بلندی با آستینهای گشاد و سیلوئت (۱) بهتن داشت و همهجایش لکههای نقرهای خون به چشم میخورد.
رونیا پرسید:
- چجوری اینقدر خونی شده؟
مادام نوربرتا با صداقت گفت:
- تا حالا ازش نپرسیدم.
ادامه دارد...
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
14 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
هریت پاتر و قتل در هاگوارتز
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: دوشنبه 11 دی 1402 17:51
تولد نقش: 1402/10/13
آخرین ورود: دوشنبه 19 شهریور 1403 12:23
پستها:
266
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: دوشنبه 11 دی 1402 17:51
تولد نقش: 1402/10/13
آخرین ورود: دوشنبه 19 شهریور 1403 12:23
پستها:
266
اکنون هریت توانست نگاه درستوحسابیای به میز اساتید بیندازد. روی صندلی طلایی بزرگی در اواسط میز، پروفسور آلما دامبلدور نشسته بود. هریت خیلی زود او را شناخت، چون هاگرید قبلا عکس او را به هریت نشان داده بود. دامبلدور ساحرهی پیری با موهای نقرهای بلند و پرپشت بود که مثل ارواح (که حالا در گوشهوکنار سرسرا بودند) میدرخشیدند. عینک طلاییاش شیشههای نیمدایرهای داشت و روی پیراهن آبی روشنش (که همرنگ چشمهایش بود) شنل سفیدی پوشیده بود. کلاه نوکتیز آبیاش هم پر بلند سفیدی داشت.
در سمت چپ میز، پروفسور کندرا کوییرل که هریت او را هنگام خریدن وسایل مدرسهاش دیده بود، درحال صحبت با یک استاد دیگر بود. پروفسور کوییرل ساحرهای قدبلند و لاغراندام با موهای قهوهای بلند بود که روسری سهگوش بنفشی به سر داشت. وقتی هریت او را دیده بود، لکنت داشت و هاگرید به او گفته بود:
- دلیلش اینه که اون یهبار برای کسب اطلاعات بیشتر رفت جنگلهای آلبانی که میگفتن خونآشام داره. بعد از اون دیگه مثل سابق نشد. خیلی ترسیده بود.
استادی که درحال صحبت با پروفسور کوییرل بود، ساحرهای زیبا با موهای سیاه بلند و پرکلاغی بود که تا سر رانهایش میرسیدند و چشمهایش سیاه بودند. وقتی دید هریت دارد به او نگاه میکند، به او خیره شد و بلافاصله زخم هریت سوخت.
هریت از پنهلوپه که کنارش نشسته بود، پرسید:
- پنهلوپه، اسم اون استادی که داره با پروفسور کوییرل حرف میزنه چیه؟
پنهلوپه گفت:
- اون پروفسور سولینا اسنیپ، استاد درس معجونسازیه.
ادامه دارد...
در سمت چپ میز، پروفسور کندرا کوییرل که هریت او را هنگام خریدن وسایل مدرسهاش دیده بود، درحال صحبت با یک استاد دیگر بود. پروفسور کوییرل ساحرهای قدبلند و لاغراندام با موهای قهوهای بلند بود که روسری سهگوش بنفشی به سر داشت. وقتی هریت او را دیده بود، لکنت داشت و هاگرید به او گفته بود:
- دلیلش اینه که اون یهبار برای کسب اطلاعات بیشتر رفت جنگلهای آلبانی که میگفتن خونآشام داره. بعد از اون دیگه مثل سابق نشد. خیلی ترسیده بود.
استادی که درحال صحبت با پروفسور کوییرل بود، ساحرهای زیبا با موهای سیاه بلند و پرکلاغی بود که تا سر رانهایش میرسیدند و چشمهایش سیاه بودند. وقتی دید هریت دارد به او نگاه میکند، به او خیره شد و بلافاصله زخم هریت سوخت.
هریت از پنهلوپه که کنارش نشسته بود، پرسید:
- پنهلوپه، اسم اون استادی که داره با پروفسور کوییرل حرف میزنه چیه؟
پنهلوپه گفت:
- اون پروفسور سولینا اسنیپ، استاد درس معجونسازیه.
ادامه دارد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: دوشنبه 11 دی 1402 17:51
تولد نقش: 1402/10/13
آخرین ورود: دوشنبه 19 شهریور 1403 12:23
پستها:
266
صدایی در گوش هریت گفت:
- خب، بذار ببینم چی داری... عطش سیری ناپذیری برای اثبات خودت داری... ذهنت هم خوب کار می کنه... وای، این دیگه چیه... حالا تو رو توی کدوم گروه بندازم... بذار ببینم...
هریت با خود گفت:
- اسلیترین نباشه... تو رو خدا، اسلیترین نباشه...
او شنیده بود همه ی جادوگرهای تبهکار در اسلیترین بوده اند. خود لیدی ولدمورت هم در اسلیترین بود.
صدا دوباره گفت:
- اسلیترین نباشه؟ مطمئنی؟ اونجا می تونی خیلی چیزای خوبی یاد بگیری... نه؟ خیله خب، گریفندور!
هریت خوشحال شد. کلاهش را به پروفسور مکگانگال داد و پشت میز کنار رونیا نشست.
ادامه دارد...
- خب، بذار ببینم چی داری... عطش سیری ناپذیری برای اثبات خودت داری... ذهنت هم خوب کار می کنه... وای، این دیگه چیه... حالا تو رو توی کدوم گروه بندازم... بذار ببینم...
هریت با خود گفت:
- اسلیترین نباشه... تو رو خدا، اسلیترین نباشه...
او شنیده بود همه ی جادوگرهای تبهکار در اسلیترین بوده اند. خود لیدی ولدمورت هم در اسلیترین بود.
صدا دوباره گفت:
- اسلیترین نباشه؟ مطمئنی؟ اونجا می تونی خیلی چیزای خوبی یاد بگیری... نه؟ خیله خب، گریفندور!
هریت خوشحال شد. کلاهش را به پروفسور مکگانگال داد و پشت میز کنار رونیا نشست.
ادامه دارد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: دوشنبه 11 دی 1402 17:51
تولد نقش: 1402/10/13
آخرین ورود: دوشنبه 19 شهریور 1403 12:23
پستها:
266
بعدی رونیا بود. او روی چهارپایه نشست و خیلی زود به گریفندور رفت. پس از او نورا لانگباتم روی چهارپایه نشست. یک دقیقه طول کشید تا کلاه گروه نورا را انتخاب کند. سرانجام نورا به گریفندور رفت، اما بدون اینکه کلاه را از روی سرش بردارد بلند شد و مجبور شد دوان دوان برگردد و کلاه را به مکگانگال بدهد.
مکگانگال گفت:
- هریت پاتر!
هریت رفت و روی چهارپایه نشست.
ادامه دارد...
مکگانگال گفت:
- هریت پاتر!
هریت رفت و روی چهارپایه نشست.
ادامه دارد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: دوشنبه 11 دی 1402 17:51
تولد نقش: 1402/10/13
آخرین ورود: دوشنبه 19 شهریور 1403 12:23
پستها:
266
سالاولی ها به دنبال مکگانگال از اتاق خارج شدند و به همان اتاقی رفتند که هریت صدای همهمه را از پشت آن شنیده بود. اکنون آنها در سرسرای بسیار بزرگی بودند که چهار میز بلند چوبی در آن بود. پشت میزها دانش آموزان نشسته بودند و روی آنها، بشقاب ها و جام های طلایی می درخشیدند. انتهای سرسرا میز بلند دیگری هم بود که پشتش اساتید نشسته بودند. هزاران شمع بالای سرسرا آویزان بودند و سقف به شکل آسمان شب بود.
هریت صدای هاروی را شنید که گفت:
- این سقف رو جادو کردن تا آسمون پشتش رو نشون بده. این چیزا رو توی کتاب تاریخچهی هاگوارتز نوشته بود.
هریت به مکگانگال نگاه کرد که چهارپایه ی بلندی را جلوی سالاولی ها قرار می داد. روی چهارپایه کلاه قهوهای رنگ و رو رفته ای بود. مکگانگال کاغذ پوستیای درآورد، جلوی صورتش گرفت و گفت:
- هرکسی رو که اسمش رو می خونم بلند شه و روی چهارپایه بشینه تا کلاه رو روی سرش بذارم!
سپس نگاهی به کاغذ پوستی انداخت و گفت:
- هاروی گرنجر!
هاروی با شادی از میان جمعیت بیرون رفت و روی چهارپایه نشست. مکگانگال کلاه را روی سر او گذاشت. کلاه تا روی چشمهایش پایین آمد. خیلی زود کلاه فریاد زد:
- گریفندور!
اعضای آخرین میز از سمت راست دست زدند. هاروی بلند شد، کلاه را به مکگانگال داد و پشت آن میز نشست. رونیا غرولند کرد و زیرلب به هریت گفت:
- همهی اعضای خانوادهی من توی گرینفدور بودن.
ادامه دارد...
هریت صدای هاروی را شنید که گفت:
- این سقف رو جادو کردن تا آسمون پشتش رو نشون بده. این چیزا رو توی کتاب تاریخچهی هاگوارتز نوشته بود.
هریت به مکگانگال نگاه کرد که چهارپایه ی بلندی را جلوی سالاولی ها قرار می داد. روی چهارپایه کلاه قهوهای رنگ و رو رفته ای بود. مکگانگال کاغذ پوستیای درآورد، جلوی صورتش گرفت و گفت:
- هرکسی رو که اسمش رو می خونم بلند شه و روی چهارپایه بشینه تا کلاه رو روی سرش بذارم!
سپس نگاهی به کاغذ پوستی انداخت و گفت:
- هاروی گرنجر!
هاروی با شادی از میان جمعیت بیرون رفت و روی چهارپایه نشست. مکگانگال کلاه را روی سر او گذاشت. کلاه تا روی چشمهایش پایین آمد. خیلی زود کلاه فریاد زد:
- گریفندور!
اعضای آخرین میز از سمت راست دست زدند. هاروی بلند شد، کلاه را به مکگانگال داد و پشت آن میز نشست. رونیا غرولند کرد و زیرلب به هریت گفت:
- همهی اعضای خانوادهی من توی گرینفدور بودن.
ادامه دارد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: دوشنبه 11 دی 1402 17:51
تولد نقش: 1402/10/13
آخرین ورود: دوشنبه 19 شهریور 1403 12:23
پستها:
266
مکگانگال بیرون رفت و در اتاق همهمهای به وجود آمد. در ذهن هریت غوغایی برپا بود. او هیچچیز بلد نبود؛ فقط چند چیز از توی کتابهای درسیاش یاد گرفته بود. اگر می خواستند آزمون بگیرند، او قطعا قبول نمی شد. حرفهای رونیا هم فقط او را نگرانتر میکرد. رونیا می گفت:
- جرجیا می گه آزمون خیلی سختیه. فیونا می گه باید با یه غول غارنشین مبارزه کنیم!
همان موقع از انتهای اتاق چند نفر جیغ کشیدند. هریت و رونیا به سرعت برگشتند. چند شبح نقرهای وارد اتاق شده بودند!
به نظر می رسید اشباح متوجه سالاولی ها نشده اند. یکی از آنها که زنی با ردای راهبه ها بود، گفت:
- ما باید یه فکری برای دردسر (۱) بکنیم. دردسر واقعا دیگه داره اعصاب خرد کن می شه!
دیگری که زن زیبایی با موهای گوجه شده و پیراهن بلند و پفی بود، گفت:
- موافقم... هِی، شما اینجا چی کار می کنین؟
راهبه گفت:
- سالاولی هان! منتظرن گروهبندی بشن! امیدوارم چندتا از شما رو توی هافلپاف ببینم. اونجا گروه منه. اسم من راهبهی چاقه.
ناگهان هاروی به زن زیبا اشاره کرد و گفت:
- من عکست رو توی کتاب ها دیدم! تو نوربرتای تقریبا بیسری!
نوربرتای تقریبا بیسر گفت:
- ترجیحم اینه که منو مادام نوربرتا صدا کنین.
هریت پرسید:
- تو چطور ممکنه تقریبا بیسر باشی؟
مادام نوربرتا گفت:
- این طوری!
او گوش چپش را کشید. سرش روی شانهاش افتاد.
اشباح خارج شدند و بلافاصله مکگانگال وارد شد و گفت:
- آماده ایم! دنبالم بیاین!
ادامه دارد...
- جرجیا می گه آزمون خیلی سختیه. فیونا می گه باید با یه غول غارنشین مبارزه کنیم!
همان موقع از انتهای اتاق چند نفر جیغ کشیدند. هریت و رونیا به سرعت برگشتند. چند شبح نقرهای وارد اتاق شده بودند!
به نظر می رسید اشباح متوجه سالاولی ها نشده اند. یکی از آنها که زنی با ردای راهبه ها بود، گفت:
- ما باید یه فکری برای دردسر (۱) بکنیم. دردسر واقعا دیگه داره اعصاب خرد کن می شه!
دیگری که زن زیبایی با موهای گوجه شده و پیراهن بلند و پفی بود، گفت:
- موافقم... هِی، شما اینجا چی کار می کنین؟
راهبه گفت:
- سالاولی هان! منتظرن گروهبندی بشن! امیدوارم چندتا از شما رو توی هافلپاف ببینم. اونجا گروه منه. اسم من راهبهی چاقه.
ناگهان هاروی به زن زیبا اشاره کرد و گفت:
- من عکست رو توی کتاب ها دیدم! تو نوربرتای تقریبا بیسری!
نوربرتای تقریبا بیسر گفت:
- ترجیحم اینه که منو مادام نوربرتا صدا کنین.
هریت پرسید:
- تو چطور ممکنه تقریبا بیسر باشی؟
مادام نوربرتا گفت:
- این طوری!
او گوش چپش را کشید. سرش روی شانهاش افتاد.
اشباح خارج شدند و بلافاصله مکگانگال وارد شد و گفت:
- آماده ایم! دنبالم بیاین!
ادامه دارد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: دوشنبه 11 دی 1402 17:51
تولد نقش: 1402/10/13
آخرین ورود: دوشنبه 19 شهریور 1403 12:23
پستها:
266
همه به دنبال هاگرید به طرف دریاچهی بزرگی رفتند که هزاران قایق کنار آن توقف کرده بودند. هاگرید فریاد زد:
- زود باشید سوار قایقها شید! بهزودی برای اولین بار نمای قلعهی هاگوارتز رو می بینید!
همه سوار قایقها شدند. هاگرید که یک قایق کامل را پر می کرد، در قایق جلویی نشست و همه راه افتادند.
خیلی زود قایقها به قلعهی بزرگی با برجوباروهای فراوان رسیدند. همه جلوی قلعه از قایقها پیاده شدند و به دنبال هاگرید از پلههای ورودی قلعه بالا رفتند.
هاگرید در زد. در دو لنگهی قلعه باز شد. جادوگر قدبلندی پشت در بود. او موهای قهوهای و عینک بیدسته داشت و کلاه سیاه نوکتیزی روی سرش بود. گفت:
- سلام هاگرید!
هاگرید گفت:
- سلام پروفسور مکگانگال! اینا سالاولیهان.
پروفسور مکگانگال گفت:
- ممنون، هاگرید! از اینجا به بعد رو خودم انجام میدم.
هریت، رونیا و بقیهی سالاولیها، به دنبال پروفسور مکگانگال وارد سرسرایی شدند که چنان بزرگ بود می توانستند کل خانهی دایی پیتر را در آن جا بدهند. دو در، دو طرف سرسرا به چشم میخورد. از پشت یکی از درها همهمهای به گوش میرسید. هریت حدس زد بقیهی دانشآموزان آنجا باشند، اما مکگانگال در دیگر را باز کرد و همه وارد شدند.
مکگانگال گفت:
- شما قبل از ورود به هاگوارتز، باید گروهبندی بشین. اینجا چهار گروه وجود داره، هافلپاف، اسلیترین، گریفندور و ریونکلا. تا وقتی که فارغالتحصیل بشین، گروه شما مثل خانوادهتونه. هر کار خوبی که میکنید، باعث بیشتر شدن امتیازهای گروهتون و هر کار بدی که می کنید، باعث کمتر شدن اونا میشه. حالا همینجا بمونید تا من صداتون کنم.
ادامه دارد...
- زود باشید سوار قایقها شید! بهزودی برای اولین بار نمای قلعهی هاگوارتز رو می بینید!
همه سوار قایقها شدند. هاگرید که یک قایق کامل را پر می کرد، در قایق جلویی نشست و همه راه افتادند.
خیلی زود قایقها به قلعهی بزرگی با برجوباروهای فراوان رسیدند. همه جلوی قلعه از قایقها پیاده شدند و به دنبال هاگرید از پلههای ورودی قلعه بالا رفتند.
هاگرید در زد. در دو لنگهی قلعه باز شد. جادوگر قدبلندی پشت در بود. او موهای قهوهای و عینک بیدسته داشت و کلاه سیاه نوکتیزی روی سرش بود. گفت:
- سلام هاگرید!
هاگرید گفت:
- سلام پروفسور مکگانگال! اینا سالاولیهان.
پروفسور مکگانگال گفت:
- ممنون، هاگرید! از اینجا به بعد رو خودم انجام میدم.
هریت، رونیا و بقیهی سالاولیها، به دنبال پروفسور مکگانگال وارد سرسرایی شدند که چنان بزرگ بود می توانستند کل خانهی دایی پیتر را در آن جا بدهند. دو در، دو طرف سرسرا به چشم میخورد. از پشت یکی از درها همهمهای به گوش میرسید. هریت حدس زد بقیهی دانشآموزان آنجا باشند، اما مکگانگال در دیگر را باز کرد و همه وارد شدند.
مکگانگال گفت:
- شما قبل از ورود به هاگوارتز، باید گروهبندی بشین. اینجا چهار گروه وجود داره، هافلپاف، اسلیترین، گریفندور و ریونکلا. تا وقتی که فارغالتحصیل بشین، گروه شما مثل خانوادهتونه. هر کار خوبی که میکنید، باعث بیشتر شدن امتیازهای گروهتون و هر کار بدی که می کنید، باعث کمتر شدن اونا میشه. حالا همینجا بمونید تا من صداتون کنم.
ادامه دارد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: دوشنبه 11 دی 1402 17:51
تولد نقش: 1402/10/13
آخرین ورود: دوشنبه 19 شهریور 1403 12:23
پستها:
266
پالتوی قهوهای سنگینی به تن داشت و موهایش را بالای سرش گوجه کرده بود.
بااینکه ظاهر زن ترسناک به نظر میرسید، هریت میدانست او خیلی مهربان و وفادار است. نام او هاگرید بود؛ شکاربان قلعهی هاگوارتز. هاگرید روز تولد هریت، دعوتنامه را به او داده و سپس او را به کوچهی جادوگرها، کوچهی دیاگون برده بود تا خریدهای مدرسهاش را بکند. حتی او اورست را برای او خریده بود.
وقتی هریت و رونیا از قطار پیاده شدند، هاگرید گفت:
- سلام، هریت!
هریت گفت:
- سلام، هاگرید.
هاگرید فریاد زد:
- سالاولیها بیان دنبال من! بقیه هم سوار کالسکهها شن!
ادامه دارد...
بااینکه ظاهر زن ترسناک به نظر میرسید، هریت میدانست او خیلی مهربان و وفادار است. نام او هاگرید بود؛ شکاربان قلعهی هاگوارتز. هاگرید روز تولد هریت، دعوتنامه را به او داده و سپس او را به کوچهی جادوگرها، کوچهی دیاگون برده بود تا خریدهای مدرسهاش را بکند. حتی او اورست را برای او خریده بود.
وقتی هریت و رونیا از قطار پیاده شدند، هاگرید گفت:
- سلام، هریت!
هریت گفت:
- سلام، هاگرید.
هاگرید فریاد زد:
- سالاولیها بیان دنبال من! بقیه هم سوار کالسکهها شن!
ادامه دارد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: دوشنبه 11 دی 1402 17:51
تولد نقش: 1402/10/13
آخرین ورود: دوشنبه 19 شهریور 1403 12:23
پستها:
266
فصل دوم: کلاه گروهبندی
............
وقتی دیگر هوا تاریک شده بود، قطار به هاگوارتز رسید.
هریت و رونیا دیگر روپوش مدرسه شان را پوشیده بودند؛ رداهای سیاهی که آستین های گشاد داشتند و نشان هاگوارتز رویشان گلدوزی شده بود.
از بلندگوهای جادویی قطار صدایی پخش شد:
- لطفا تمامی مسافران از قطار پیاده شوند!
هریت و رونیا از قطار پیاده شدند. قطار در ایستگاه خیلی خیلی کوچکی که تنها یک سکو داشت، توقف کرده بود. زن درشتجثه و قدبلندی با موهای بلند و ژولیدهی قهوهای در سکو منتظر بود.
ادامه دارد...
............
وقتی دیگر هوا تاریک شده بود، قطار به هاگوارتز رسید.
هریت و رونیا دیگر روپوش مدرسه شان را پوشیده بودند؛ رداهای سیاهی که آستین های گشاد داشتند و نشان هاگوارتز رویشان گلدوزی شده بود.
از بلندگوهای جادویی قطار صدایی پخش شد:
- لطفا تمامی مسافران از قطار پیاده شوند!
هریت و رونیا از قطار پیاده شدند. قطار در ایستگاه خیلی خیلی کوچکی که تنها یک سکو داشت، توقف کرده بود. زن درشتجثه و قدبلندی با موهای بلند و ژولیدهی قهوهای در سکو منتظر بود.
ادامه دارد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: دوشنبه 11 دی 1402 17:51
تولد نقش: 1402/10/13
آخرین ورود: دوشنبه 19 شهریور 1403 12:23
پستها:
266
دختر شدیدتر گریه کرد و در کوپه را بست. رونیا گفت:
- حالا چرا گریه می کرد؟ من خیلی هم خوشحال می شم اگه اسکای از دستم فرار کنه!
همان موقع دوباره در کوپه باز شد. این بار پسری با پوست سفید و موهای قهوه ای پشت در بود که ردای هاگوارتز را به تن داشت و دندان های جلویی اش کمی بزرگ بودند. او نگاهی به داخل کوپه کرد و گفت:
- شما یه وزغ ندیدین؟ یه دختر به اسم نورا (۱) وزغشو گم کرده.
هریت گفت:
- نه. یه دختر هم چند لحظه پیش اومده بود. اونم دنبال یه وزغ می گشت.
پسر توضیح داد:
- اون خود نوراست. وای، تو هریت پاتری! من همه چیزو دربارهت خواندهم. اسم منم هاروی گرنجره... و شما؟
هاروی موقع گفتن جمله ی آخرش به رونیا نگاه می کرد. رونیا گفت:
- رونیا ویزلی.
هاروی گفت:
- خوشوقتم. می خوای عینکتو درست کنم، هریت؟
هاروی چوبدستی اش را از توی جیب ردایش درآورد. هریت گفت:
- چرا که نه!
او از عینک وصلهپینه دارش متنفر بود. هاروی چوبدستی اش را به طرف عینک هریت گرفت و گفت:
- ریپارو!
همه ی وصله های عینک هریت ناپدید شدند. هریت عینکش را درآورد، با تعجب به آن نگاه کرد و دوباره آن را به چشم زد.
هاروی گفت:
- الان بهتر شد!
وقتی هاروی خارج شد، رونیا گفت:
- چه پسر عجیبی بود!
......
۱- منظور نسخه ی انگلیسی نوراست، نه نسخه ی فارسی آن.
- حالا چرا گریه می کرد؟ من خیلی هم خوشحال می شم اگه اسکای از دستم فرار کنه!
همان موقع دوباره در کوپه باز شد. این بار پسری با پوست سفید و موهای قهوه ای پشت در بود که ردای هاگوارتز را به تن داشت و دندان های جلویی اش کمی بزرگ بودند. او نگاهی به داخل کوپه کرد و گفت:
- شما یه وزغ ندیدین؟ یه دختر به اسم نورا (۱) وزغشو گم کرده.
هریت گفت:
- نه. یه دختر هم چند لحظه پیش اومده بود. اونم دنبال یه وزغ می گشت.
پسر توضیح داد:
- اون خود نوراست. وای، تو هریت پاتری! من همه چیزو دربارهت خواندهم. اسم منم هاروی گرنجره... و شما؟
هاروی موقع گفتن جمله ی آخرش به رونیا نگاه می کرد. رونیا گفت:
- رونیا ویزلی.
هاروی گفت:
- خوشوقتم. می خوای عینکتو درست کنم، هریت؟
هاروی چوبدستی اش را از توی جیب ردایش درآورد. هریت گفت:
- چرا که نه!
او از عینک وصلهپینه دارش متنفر بود. هاروی چوبدستی اش را به طرف عینک هریت گرفت و گفت:
- ریپارو!
همه ی وصله های عینک هریت ناپدید شدند. هریت عینکش را درآورد، با تعجب به آن نگاه کرد و دوباره آن را به چشم زد.
هاروی گفت:
- الان بهتر شد!
وقتی هاروی خارج شد، رونیا گفت:
- چه پسر عجیبی بود!
......
۱- منظور نسخه ی انگلیسی نوراست، نه نسخه ی فارسی آن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در 1403/1/28 15:23:58
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج