کلاه شنلش را کمی جلوتر کشید و به سمت کوچه ناکترن پیچید.
کلاغها برایش خبر آورده بودند که قصابیای افتتاح شده، و غریزه حیوانیاش علیرغم انسانیت درونش، او را به سمت آنجا جلو میبرد.
قول داده بود اهلی شود و جسم و روحش را با تغذیه ناسالم آلوده نکند، اما کاری از دستش برنمیآمد؛ گرگ متولد شده بود و حتی با قویترین طلسمها و معجونها هم نمیتوانست خود واقعیاش را تغییر دهد. میل به گوشت تازه هرگز قرار نبود سرکوب شود.
نمیتوانست وقت و بیوقت از خانه بیرون بزند تا دنبال شکار بگردد. نه تنها وقتگیر بود، بلکه مزد کارش هم قرار نبود چیزی بیشتر از یک پرنده کوچک یا خرگوش باشد. اینطور بود که پایش به کوچه ناکترن باز شد، بلکه بتواند روح سرکشش را سیراب کند.
پیدا کردن مغازه جدید آنقدرها هم سخت نبود. روشنایی و زرق و برقش برای آن کوچه غیرمعمول و حتی زیاد از حد بود! در حدی که آلنیس مجبور شد کمی پلک بزند تا چشمانش به نور آنجا عادت کند.
در مغازه باز شد و مردی با موها و کت و شلوار قرمز از آنجا خارج شد. او هم مثل آن قصابی، زیادی تو چشم و متفاوت بود.
آلنیس لبخند عجیبش را با یک لبخند جواب داد و وارد مغازه شد.
مسلما به کوچه ناکترن نیامده بود که گوشت گاو بخرد. چیز دیگری میخواست، چیزی که در قصابیهای شهر لندن پیدا نمیشد. مثل گوشت گوزن...
قبل از اینکه بتواند صحبتی کند، مرد قصاب جلو آمد و مچ دستش را گرفت.
- بانوی جوانی مثل شما نبایدهمچین جایی باشه.
آلنیس تلاش کرد دستش را پس بزند، ولی مرد قویتر از او بود.
- هی! چی کار میکنی؟ دستتو بکش! کمک!
فریادهایش در دست قصاب که ناگهان جلوی دهانش قرار گرفت، خفه شد.
تعرض؟ چیزی بود که حتی در وحشیترین قسمت جنگل هم ندیده بود. این، یکی از دلایلی بود که از دنیای انسانها بدش میآمد.
در حال تقلا بود که شاید بتواند خودش را رها کند، که صدای در مغازه توجه جفتشان را جلب کرد. همان مرد قرمزپوش بود، با همان لبخند. البته کمی ترسناکتر.
درست نفهمید چه شد، همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. فقط به خودش آمد و دید که کنار دیوار کز کرده، مشغول تماشای وحشیانهترین شکار عمرش است.
تمام تلاشش را کرد که بالا نیاورد، ولی هیچوقت موجودی را اینطور گسسته از هم ندیده و قطعا خودش هم دست به این کار نزده بود.
دستش را در موهایش فرو برد و تلاش کرد صدای خورده شدن گوشت و اصوات رضایتمندی مرد قرمزپوش را نادیده بگیرد. به قدری اتفاق برایش شوکهکننده بود که توان بلند شدن و فرار را نداشت.
چشمانش با دیدن مرد که به سمتش میآمد گرد شد و بیشتر در خودش جمع شد.
- قسم میخورم به کسی چیزی نمیگم!
مرد لبخند پهنی زد. همانطور که دستمالی از جیبش درمیآورد که صورت خونیاش را با آن تمیز کند، دست دیگرش را به سمت آلنیس دراز کرد.
- اوه فکر کردید من هم یکیام مثل اون یارو؟ ناراحت کنندهاست که همچین تصوری دارید خانم.
آلنیس با کمی درنگ و تردید، دست او را گرفت و بلند شد. کلاه شنلش را تا جایی که خودش بتواند ببیند، روی صورتش کشید و بیشتر در شنلش فرو رفت. نمیتوانست اجازه بدهد کسی او را شناسایی کند؛ نمیخواست آبروی کسانی که به او در آن خانه پناه داده بودند را ببرد. فقط باید هر چه سریعتر از آنجا، از آن کوچه نفرینشده خارج میشد.
قبل از اینکه در مغازه را باز کند، برگشت و مرد را دید که سرش را کج کرده، با همان لبخند عجیب به او نگاه میکند. زیر لب از او تشکری کرد و بعد به سرعت بیرون رفت.
شاید یک شکار بیدردسر حالش را جا میآورد، یا شاید هم تا مدتها نمیتوانست حس پاره شدن گوشت زیر دندانهایش را تحمل کند.
وارد کوچه دیاگون شد و نفس تازهای کشید. پرتوهای خورشید، پوست سردش را نوازش میکرد.
هنوز چند قدم نرفته بود که حس عجیبی او را در بر گرفت و مجبورش کرد برگردد و پشت سرش را نگاه کند.
حاضر بود قسم بخورد که یک جفت چشم سرخرنگ را میان جمعیت دید که به درون روحش خیره شده است.