جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 فروردین 1405 19:51
نمایش جزئیات
آفلاین
من آن شب، با دلی لبریز از کنجکاوی و اندکی هراس، قدم در کوچهٔ دیاگون نهادم؛ کوچه‌ای که در حافظهٔ کهن شهر چون افسانه‌ای نیمه‌فراموش‌شده زمزمه می‌شد. از همان نخستین گام، احساس کردم پا در قلمرویی نهاده‌ام که زمان در آن نه می‌گذرد و نه می‌ایستد، بلکه همچون مهی غلیظ بر دیوارهای فرسوده و آجرهای تیره‌فامش آویزان مانده است.

کوچهٔ دیاگون باریک بود، اما آن باریکی نه از فقر فضا، بلکه از فشردگی تاریخ و خاطره می‌آمد. دیوارهای بلندش، که با لایه‌هایی از گچ ترک‌خورده و آجرهای کهنسال پوشیده شده بودند، چنان سر بر آسمان ساییده بودند که گویی می‌خواستند اسرار هزار سالهٔ خود را از نگاه خورشید پنهان نگه دارند. چراغ‌های زرد و لرزان، همچون ستارگانی خسته، از بالای سرم آویخته بودند و نورشان بر سنگفرش نمناک کوچه می‌لغزید.

با هر قدمی که برمی‌داشتم، پژواک گام‌هایم در پیچ‌وخم آن گذرگاه رازآلود تکثیر می‌شد؛ گویی صدها مسافر نادیدنی همزمان با من در این مسیر گام برمی‌داشتند. بادی سرد، که بوی خاک باران‌خورده و چوب کهنه را با خود می‌آورد، از میان درهای نیمه‌باز عبور می‌کرد و پرده‌های پوسیده را چون ارواحی سرگردان به رقص درمی‌آورد.

من، مسحور و اندکی مبهوت، دست بر دیوار سرد کوچه کشیدم. زبری آجرها زیر انگشتانم چنان بود که انگار هر کدام داستانی از جنگ‌ها، گریه‌ها و خنده‌های فراموش‌شده را در خود نهفته داشتند. در آن لحظه حس کردم کوچهٔ دیاگون نه صرفاً راهی میان خانه‌ها، بلکه موجودی زنده است؛ موجودی خاموش که قرن‌هاست شاهد عبور آدمیان، امیدها و شکست‌هایشان بوده است.

در انتهای کوچه، جایی که مه نقره‌ای در تاریکی فرو می‌رفت، لحظه‌ای ایستادم و به پشت سر نگریستم. کوچه همچون ماری سنگی و باوقار در تاریکی می‌پیچید و چراغ‌هایش همچون چشمانی بیدار مرا می‌پاییدند. در آن دم دریافتم که من تنها رهگذری گذرا هستم، اما کوچهٔ دیاگون—این نگهبان خاموش زمان—تا قرن‌های دیگر نیز در سکوت باشکوه خود پابرجا خواهد ماند.
ویرایش شده توسط کاساندرا وابلاتسکی در 1405/1/4 22:11:43
ویرایش شده توسط کاساندرا وابلاتسکی در 1405/1/4 22:59:22
پاسخ: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: شنبه 27 دی 1404 17:23
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بی‌صدا بر سنگفرش‌های کوچه‌ی دیاگون گام برمی‌داشت. کوچه‌ای که خاطراتش را در آغوش گرفته بود.

نه فقط خاطرات زمانی که برای اولین بار نامه‌ی هاگواتز را گرفت، نه فقط خاطره‌ی خرید کتاب و کاغذپوستی و نه فقط خاطره‌ی خرید ردا و کتاب برای پسرش؛ بلکه خاطراتی از جنس شکوفه‌های بر باد رفته‌ی جوانی.

به تصویر خودش در شیشه‌ی یکی از مغازه‌ها نگریست. گیسوانش دیگر طراوت بیست سالگی را نداشتند؛ چهره‌اش هم چندان بهتر نبود؛ لیکن جای خالی چیزی، یا به عبارت بهتر، کسی جز طراوت جوانی حس میشد.

نوازش آن دست ظریف و سرد از خاطرش نمی‌رفت. طنین بم صدایش وقتی می‌گفت:
- آیلین، تا حالا به این فکر کردی که ترس ما از مرگ عزیزانمون، خودخواهانه‌ست؟

آیلین زمانی با این جمله موافق بود؛ لیک اکنون می‌دید خودخواهی‌ای در کار نیست. وقتی بخشی از قلب انسان می‌رود، دیگر چه‌گونه می‌تواند بیندیشد که آن بخش به سرای بهتری رفته؟
چنین است طبع آدمی!
جلوی یک کتابفروشی ایستاد. ذهنش پر گرفت و به گذشته‌های دور پرواز کرد.


خودش را دید، بیست ساله، با همان لباس قرمزی که آن زمان می‌پوشید. او را هم می‌دید، با شنل تیره‌ای که کلاهش را روی سرش می‌انداخت تا از نور خورشید در امان باشد؛ به هر حال، پرتوی آفتاب برای خون‌آشام‌ها خطرناک بود.

به خاطر می‌آورد که در جواب سوال او، با ابتسام می‌گفت:
- آلبرت، اگه در نظر بگیریم که اون به جای بهتری رفته، البته که خودخواهیه!

آلبرت! نامش بر لبش، به سان موسیقی بود.

به خاطر می‌آورد که وارد همان کتاب‌فروشی‌ای شدند که اکنون جلویش ایستاده بود. چه‌قدر تلاش کرد تا مسحور دیوارهای انباشته از کتاب نشود!

آلبرت لبخندی زد. از آن لبخندهای در کمیاب.
- من برای تو کتاب می‌خرم؛ تو برای من.

زیاد یادش نبود چه برای آلبرت خرید؛ لیکن کتابی که آن خون‌آشام برایش انتخاب کرده بود، اکنون در کیفش به او لبخند میزد: جنایت و مکافات.

صدای دختری همسن آن زمان خودش او را به زمان حال بازگرداند:
- اگر حقوق سه ماهم رو جمع کنم، شاید بتونم جنایت و مکافات رو بخرم.


آهی ‌کشید. بهار گذشته و خزان رسیده بود؛ نه فقط برای او.

افرادی که لایک کردند

من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 دی 1404 19:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ـ زنیکه دو هزاری!
ـ چیزی شده؟

سرش رو بین دستانش گرفته بود. هزاران فکر بی سر و ته، رویای پوچ و تو خالی، رقم و تعداد بدهی ها، صدای سرزنش های دیگران، همه و همه در ذهنش می چرخیدند. برای هیچ کدام هیچ جوابی نداشت. سرش را کمی کج کرد و او را نگاه کرد.
ـ استعفا بدم اتفاقی می افته؟
ـ دیوونه شدی ؟! تو این اوضاع که وزارت همه چیز رو دوبرابر گرون تر داره می‌فرسته تو بازار؟! فکر کردی اگه باز موقعیتی مثل این پیدا نکنی چی میشه؟
ـ آخرش برگشتن به خونه مامان و باباست! غیر از اینه؟!

نگاه ملموس و بی حسش را حواله اش کرد. پوزخندی زد؛ دستی در جیب کت پشمی اش برد و مقداری پول نقد در آورد!
ـ کم هست ولی در حد دوتا قهوه جوابه. هستی بریم؟!
ـ دست و دلباز شدی! یالا...


کاپ قهوه را روی میز گذاشت و از پنجره به منظره بیرون نگاه کرد. کودک خردسالی روبه روی مغازه اسباب بازی فروشی در حال گریه کردن بود؛ لبخند بی رمقی زد.

ـ تا چند هفته دیگه باید همه مون اینجوری برای خواسته هامون له له بزنیم!
ـ له له بزنیم؟! درست صحبت کن آکی! این اسمش جنگیدنه!
ـ جنگیدن؟!

پوزخندی زد؛ طرف مقابل دقیقا دست روی نقطه جوش گذاشته بود. نگاهش میخکوب معطوف به او شد. با شدت و کمی خشم کاپ قهوه اش را روی میز کوبید.
ـ همین نیم ساعت پیش دیدی چجوری جلو بیست نفر آدم تو اون شرکت لعنتی سر یه اعتراض چطور شخصیتم خرد شد. دقیقا دیدی اون دخترک عوضی با وقاحت تمام چطور من رو بی مسئولیت و بی عرضه خطاب کرد.... من دیگه نمی تونم بیشتر از این به قول تو بجنگم گوجو! نمی تونم برای یه درآمد ساده هم که کفایت یک ماه زندگیم رو هم نمی‌ده از صبح تا شب بجنگم و هر فشاری رو تحمل کنم ! بسمه دیگه!
ـ هیـش! آروم...‌ سر یه حرف اینقدر بهم ریختی؟! فکر می‌کنی زندگی من گل و بلبله؟! منم مثل تو از تمام خوشی هام گذشتم تا برسم اینجا ولی هیچ وقت تلاشم رو بی ارزش ندیدم... جمع کن خودتو!

قانع نشده بود؛ از روی حرص و کلافگی نفس عمیقی کشید.
ـ چه بخوای چه نه در نهایت تلاش هامون بی ارزش میشه با این وضع... هر روز هر چیزی گرون تر میشه، در نهایت این جوونی ماست که هر روز ارزون تر از روز قبله... فکر کردی برای اونی که تو وزارت رو صندلی وزارتش نشسته فرقی داره؟ نه... فکر می‌کنی اون جوونی و ارزش حالیش میشه ؟! نه...

دستی بر موهایش کشید. جوابی نداشت، سکوت هم پاسخ گو نبود.
ـ ببین آکی... شرایط برای همه مون سخته! قبول دارم ولی این حجم از ناامیدی هم جواب نیست...
ـ ادامه نده؛ از این حرف های زرد تا دلت بخواد شنیدم؛ امیدوار بودن، انگیزه، عزت نفس و... اینا تا جایی به درد میخوره که هر روز سفره خونت کوچیکتر نشه، سبد خریدت کم و کمتر نشه، رویای ها تو ذهنت پوچ نشه... باز ادامه بدم یا کافیه؟!
ـ من تسلیمم... کافیه!

دقایق با سکوتی سنگین سپری شد؛ هر دو به منظره بیرون نگاه می‌کردند. کودک اشک هایش را پاک کرد، اما آیا می توانست حسرتش را هم پاک کند؟! مادر کودک چطور؟! تا کی می توانست کودک را آرام نگهدارد تا دست از خواسته هایش بکشد؟ تا کی باید از آرزوهایش برای زندگی شیرین با فرزندش غول بزرگ و دست نیافتنی بسازد؟


هر دو در پیاده رو آرام راه می رفتند؛ صدای همهمه و اعتراض هر از گاهی به گوش می رسید، نور های سبز و سفید کماکان خیابان ها را روشن میکرد و کمی بعد پشت سرش صدای جیغ و ناله به هوا می رفت‌. چند شب اخیر وضع شهر همین بود. آرامش رخت بسته بود و خفقان و هراس لباس نو بر تن شهر و ساکنانش پوشانده بود.

ـ آخرش که چی ؟!
ـ هیچی! یا همه می میریم یا به رویا هامون می رسیم... تلاش هامون هم بی ارزش نمیشه.
ـ تیکه میندازی؟!
نگاهش کرد، با چشمانی ریز شده و شاکی.

ـ دقیقا حرف خودت رو به خودت زدم!

شانه ای بالا انداخت‌. میدان رو به رویشان شلوغ بود. سر و صدا و همهمه در جریان بود. کمی بعد رد نورهای مذکور به آنجا هم رسید.

ـ هی گوجو! فکر کنم اینجا آخرش باشه.
ـ یعنی چی؟!
ـ اگه هنوز فکر می‌کنی تلاش کردن و جنگیدن با این وضع ارزش داره بهتره از کوچه بغلی بی سرو صدا بری خونه... اگر نه که میتونی با من بیای بریم با اون جمعیت همراه شیم!
ـ‌ رسیدیم به تهش نه؟! بزن بریم یا باهم بمیریم یا با هم به چیزی کی می خوایم می رسیم! تا ببینیم مرلین چی میخواد.
ـ نه انگار واقعا قانع شدی... یالا...

گام ها تندتر شد؛ کمی بعد خود را بین جمعیت دیدند. هم نوا، هم صدا، برای رویاهای از دست رفته شان‌.


با نهایت احترام؛ برداشت هر شخص متعلق به خود اوست.
ویرایش شده توسط آکی سوگیاما در 1404/10/23 21:39:50
بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟!

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!

پاسخ: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 7 آبان 1404 14:56
نمایش جزئیات
آفلاین
_عجب،روز شلوغی بود.

لونا،در حالی که چند کیسه در دست داشت و به سمت شومینه ی پاتیل درزدار می رفت صدای شنید.

_حاله لونا!!!

لونا دور و اطرافش را نگاه کرد،ولی کسی را ندید.یهو پسری کوچکی،با موهای طلایی و چشمان درشت جولوی اون ظاهر شد وگفت:

حاله لونا می شح برلای من البنالبات بگیلی؟

_ببخشید،کوچولو متوجه نشدم که چی گفتی.

_گلفتم،حاله لونا می شح برلای من البنالبات بگیلی؟

_ببخشید..

اما،تا لونا خواست حرف بزن پسر بچه گفت:

اشم کوین است.

باشه،پس ببخشید،کوین من جایی کار دارم و نمی توان با تو بیام.

کوین،چشمان خود را درشت کرد و سعی،کرد که مرا با قیافه گوگولی،خود مرا مجبور کنه که بیام.

_کوین،من نمی توانم بیام.

ناگهان کوین شروع کرد به گریه کردن.

_باشه،برات ابنبات می خرم،ولی بعد اش باید بزاری من برم،باشه؟

کوین،سرش را تکان داد و گفت:

بالشه،ممنول.


از پاتیل درزدار بیرون رفتیم،ناگهان کوین به زور دسته مرا از لایه کی کیسه گرفت،سرم را چر خاندم و کوین را نگاه کردم،از فورم صورت اش معلوم بود ترسیده است،دستانش عرق کرده بود،و تلاش می کرد خودش را به من نزدیک تر کنه.

_هی،کوین یک سوال ازت به پرسم؟

کوین،به نشانه رضایت سرش را تکان داد.

_باشه می پرسم،مامان و بابات کجا هستند؟

_مالمان و بالبام،دلشتم.

_یعنی چه داشتم؟

_تلکشون کلدم.

_ترکشون کردی؟

_اونا به منل اهملیت نمی دالدند،فلقط فکل حولشان بولدند،البته،بلجز خودشان فکل کالشان بولدند.

_پس،برای همین فرار کردی؟

کوین به نشانه،رضایت سر تکان داد،ناگهان کوین دست لونا را ول کرد و گفت:

لسیدیم.

کوین وارد مغازه شد،بهبه بوی تمام ابنبات ها،شکلات ها در مغازه پیچیده بود،مغازه بسیار رنگارنگ بود،بعضی از شکلات ها و ابنبات ها در حال پرواز بودند،در مغازه هر کدام از شکلات ها،و ابنبات ها یک جور بودند بعضی شکل ماه،کوتوله،خرگوش و .....

خب، کوین زود انتخاب کن باشه؟

کوین رفت و در 10 ثانیه 11 نوع مختلف ابنبات اورد،5 تا ابنبات چوبی،2 بسته ابنبات لیمویی،3بسته ابنبات میوه ای و 1 دانه شکلات برتی.

_خب همینا شد ممنون.

زمانی که من،داشتم ابنبات ها را حساب می کردم،کوین رفت و یک شکلات قورباغه ای را،روی میز گذاشت.

_کوین!!!!!؟؟؟این را هم حساب کنید لطفا.

از مغازه خارج شدیم.

_حالداحالفظ.

_خداحافظ


وقتی داشتم به سمت پاتیل درزدار می رفتم،کوین داشت مرا تعقیب می کرد،فک می کرد من نمی فهمم،جولوی شومینه برگشتم.

_کوین؟؟!!!

_بلبخشید که تعلقیب تون میل کلدم حاله لونا.

معلوم بود کوین نمی خواست من بروم،هوا داشت تاریک می شد،و کوین تنها بود،و در حالی که سرش را پایین انداخته بود و می رفت،من داشتم فکر می کردم،احساس می کردم که کوین تنها است،و به یکی نیاز داره.

_کوین!!!

_بله،حاله لونا.

_نظرت، چیه شام بیایی خانه ما؟

_والقا،میشه بیام حانه شلما؟

_اره معلومه که می شه.

و باهم وارد شومینه شودیم و رفتیم.

افرادی که لایک کردند

بازنده کسی است که در انتظار معجزه می ماند

تا کسی از راه برسد و آرزوهایش را برآورده سازد

باور کن همه به دنبال رسیدن به آرزوهای خودشان هستند

خودت معجزه زندگی خودت باش

محدودیت های ذهنی ات را کنار بگذار

باورهای صحیح خود را تقویت کن

و به سوی موفقیت گام بردار
پاسخ: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 12 شهریور 1404 00:50
نمایش جزئیات
آفلاین
قسمت اول- ساعت 6 صبح
قسمت دوم- ساعت 7:20
قسمت سوم- ساعت 7:30
قسمت چهارم- ساعت 7:45



قسمت پنجم


واقعاً هم وضعیت دراماتیکی بود و همه چیز در موقعیت‌های دراماتیک از چشم‌ها و نگاه‌ها آغاز می‌شود.
تام دست در دست هلگا در ورودی آشپزخانه ایستاده بود و نگاهی ناخوانا داشت. لرد با نگاه "Iam done with these life" به پدر خیره شده بود. گلرت در روبروی او با نگاه کاملاً متفاوتی به تام پدر نگاه می‌کرد و البته در نگاهش حرف‌های زیادی بود که کمترین این بود که " اگه اهل‌دل بودی به خودم می‌گفتی دادا" و بقیه حرف‌هایش چیزهایی در مورد " لیموشیرازی" و " لیموهای شیرازی" بود که خیلی قابل‌پخش نیست. مروپ با چشم‌های پر از اشک در انتهای میز با تم "لاو استوری" به شوهر خویش زل‌زده بود و بلا با نگاه ریز" همیشه شعبون، یه بارم رمضون" که مضمونی به‌صورت" فقط شوهر من بد نیست" داشت، در حال آرامش الکی دادن به مروپ بود. مالفوی، مالکولم و ملانی که دوباره پفیلا را به دست گرفته و آماده شروع دعوا بودند و وینکی بساط مسلسل‌هایش را پهن کرده بود که در صورت تغییر تم قصه به تم آمریکایی جنوبی، با فروش مسلسل‌ها سودی کرده باشد.

گلرت که کلاً مسئولیت شروع مکالمه و شکستن سکوت را به‌صورت رسمی و غیررسمی به عهده گرفته بود، گفت:
- قناریییییی! رو شاخه ما هم بشین!
بعد سوتی به سمت هلگا زد.

لرد نگاه عصبانی - خسته‌ای به گلرت انداخت و گفت:
- زود اومدی نخواه دیر بری! من خودم تو صف ام!

- اشتباه گفتی!

- درست گفتم بچه موسفید! اینو هفتاد بار بخون... بعد می‌فهمی چی گفتم!

- به من گفتی بچه سفید؟ میخوای بیام اون ور میز...

قبل از اینکه ماراتون دور میز ازسرگرفته شود، مروپ جیغ جیغ کنان گفت:
- خفه شین عسل‌های بی‌تربیت مامان!... تام! چیه اونجا وایسادی؟... آهای بی‌وفا دیگه دوستم نداری؟

مالفوی و ملانی که به علت فعالیت کم در مرگخواران برایشان دیالوگ مجزا در نظر نمی‌گیریم، همخوانی کردند:
- دیگه دوستم نداری... دیگه دوستم نداری... دیگه دوستم نداری... دیگه دوستم نداری...

مروپ با ریتم ادامه داد:
- اخه تو دلت میاد بری و پا روی چشمام بذاری؟... بذار رو شونه هات گریه کنم! تو رو به خدای خود هدیه کنم! بذار تا بسپارمت به سرنوشت! اونی که قصه تلخمو نوشت!

با این حرف‌های ریتمیک همه برگشتند و مروپ را نگاه کردند. لرد ابرویی بالا انداخت و گفت:
- اولاً که پا روی چشم میذاره! غم توی چشمام بذاری!... بعدم هدیه به خدا و سرنوشت و اینا... میخوای بابا رو بکشی دیگه؟

تام که تا این لحظه ساکت بود، با عصبانیت جلو آمد و دست هلگا را هم به دنبال خودش کشید.
- صبر کنین ببینم! اولاً که گلرت... نه! معلومه که اون کارو نکردم! اونی که داری تو نگات زیرنویس می‌کنی برای وجود انسان امکان‌پذیر نیست... کم زنجبیل و زعفران بخور!... بعدم چرا من مقصر و خائن شدم؟... من فقط هلگا خانومو آوردم که اینجا توی خونه بهش اتاق بدیم!... مادر نوه من باید توی خونه ریدل ها باشه!

لرد دست‌هایش را به کمر زد و گفت:
- چی چی بیه؟ نوه چیه؟... شما فقط یه نوه داری و اونم دلفیه!

هلگا با عشوه و خرامان جلو آمد و با صدای لرزان گفت:
- پس رامتین چی میشه؟

- رامتین کیه؟

- رامتین پسر ماست! پسر من و تو!
لرد خشکش زد و هلگا با ناز موهای قهوه‌ای‌رنگش را به پشت‌گوشش زد و چند بار پلک زد.

مروپ، فک بلا را که کف آشپزخانه بود کنار زد و پرسید:
- راست میگه هلو قاچ قاچی مامان؟... نسل ریدلها ادامه پیدا میکنه؟

گلرت که باعلاقه ماجرا را زیر نظر داشت، سر تکان داد و گفت:
- فککککککر نعکنممممم!

- چرا اونوقت؟
- اخه من هر شب می‌رفتم... می‌رفتم سر می‌زدم که تخت لرد نرم باشه و کمرش اذیت نشه! همش خواب بود بیچاره! کی وقت کرده که بره پیش هلگا؟
بعد لبخند شیطانی زد و اضافه کرد:
- ولی لامصب... مامان این طرف.... مامان شکری اون طرف!

لرد فریاد زد:
- چی میگی؟ من هنوز کاری... یعنی اصلاً کاری نکردم! من اصلاً بچه ندارم! رامتین کیه؟ اصلاً... این رامتین کو؟

هلگا پشت میز نشست و قاشقی از حلیمی که معلوم نبود متعلق به چه کسی است، در دهان گذاشت و با بی‌حالی گفت:
- دامبلدور با خودش برد و رفت!

لرد در افق خیره شد و گفت:
- این چه چرت و پرتیه؟... اول که میگی ما رامتین ریدل داریم... بعد میگی دامبل با خودش برد؟! این دیگه چه مسخره بازیه... صبر کن ببینم...

لرد به تام پدر نزدیک شد و صورتش را در میان دست‌هایش گرفت و بادقت به چشم‌هایش خیره شد. بعد با حفظ فاصله شرعی چشم‌های هلگا را نیز به‌دقت از نظر گذراند. در نهایت سری تکان داد و گفت:
- مردمک‌های اینا رو دیدین؟... پدر من میری پیش کی اینجور نعشه ات میکنه؟ چی کشیدین؟

تام و هلگا مانند دو دیوانه شروع به خندیدن کردند و شروع به حرکات عجیب سرخ پست گونه‌ای نمودند. دور همدیگر چرخیدند، حرکات دایره و بیضی را با کمرشان نشان دادند و اداهای بچگانه در آوردند. بالاخره هر دو خسته شدند و روی زمین نشستند. تام رسماً روی کف زمین ولو شد و گفت:
- دیدی گفتم گول میخوره... وایی سالازار دمت گرم برای آب‌نبات‌های تلخت!... همین‌جوری پونصد سال عمر کرده‌ها!

هلگا با چشمان خمار به لرد نگاهی انداخت و گفت:
- تام رامتین هم خوب می‌شد ها!
بعد هردو بیهوش شدند.

لرد و حاضرین که احساس می‌کردند این دقایق زندگی‌شان تلف شده است، بدون توجه به دو فرد بیهوش به صندلی‌هایشان برگشتند. همگی سعی کردند که در سکوت ادامه حلیمشان (در صورت وجود) را بخورند که مالکولم گفت:

- اهم... بم کو؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 3 شهریور 1404 13:00
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریلا در حال انجام رقصی هم‌چون مایکل جکسون بر روی سنگفرش‌های کوچه دیاگون بود که ناگهان تالاپی با مخ رو زمین فرود میاد. یکی براش جفت پا گرفته بود! و اون یکی کسی نبود به جز...

دابی!

- وایسا ببینم، یه جن خونگی برای یه ساحره جفت‌پا گرفت تا بندازتش؟

دابی که با حواس‌پرتی در حال رفتن بود تا به کارای خودش برسه، با شنیدن اسم جن خونگی متوقف می‌شه و برمی‌گرده به گابریلا که هنوز رو زمین پهن شده بود نگاه می‌کنه.
- دابی هرگز نخواست برای یه ساحره جفت‌پا گرفت تا رو زمین انداختش. دابی فقط خواست مانع ساحره شد تا توی چاه آب نیفتاد.

دابی اینو می‌گه و توجهش به چهره‌ی گابریلا جلب می‌شه که اثری از نارضایتی توش دیده نمی‌شه.
- ساحره از جفت‌پا گرفتن دابی خوشش اومد؟

گابریلا سخت ناراحت یا دلخور می‌شد و بنابراین یه رو زمین افتادن چیزی نبود که ناخوش‌احوالش کنه. اما متوجه دیالوگ دابی هم نمی‌شه تا بتونه جوابی بده. چون حواس گابریلا با چاه آبی پرت شده بود که چند قدم جلوتر بود و مطمئنا در میونه‌ی اون رقصی که داشت می‌کرد متوجهش نمی‌شد و توش میفتاد. دابی گابریلا رو به شیوه‌ی خودش نجات داده بود!

گابریلا که از شیوه‌ی هیجان‌انگیز دابی خوشش اومده بود، بالاخره از جاش بلند می‌شه و با هیجان می‌گه:
- آفرین دابی. روش نابی بود. یادم باشه رو بقیه تکرار کنم.

گابریلا اینو می‌گه و می‌خواد بره که ناگهان برخورد مداوم چیزی با سطح دیوار، باعث می‌شه وایسه و برگرده ببینه چی داره می‌شه. دابی بود که داشت محکم سرش رو به دیوار می‌کوبید.

- حالا چرا سرتو داری می‌کوبی به دیوار؟
- دابی نمی‌دونست. دابی فقط دونست اولین‌بار بود که یکیو نجات داد و اون ساحره خوش‌حال شد. دابی عادت نداشت. ساحره باید عصبانی شد. دابی حتما چیزی رو اشتباه انجام داد.

گابریلا بیش از پیش از این جن خونگی خاص خوشش میاد.
- تو چه جن خونگی جالبی هستی.

دابی از دیوار فاصله می‌گیره انگار که عملیات کوبیدن سر به دیوار پایان پیدا کرده بود.

- ارباب هم داری؟ اگه نداری یکی جلوت وایساده‌ها.

دابی یک قدم به جلو برمی‌داره و با افتخار می‌گه:
- دابی جن آزاد بود. دابی اربابی نداشت.
- وای همینو می‌خواستم بشنوم!

گابریلا دابی رو از رو زمین برمی‌داره که باعث ریختن کرک و پرهای نداشته‌ی دابی می‌شه.
- ولی من که نمی‌دونم این کار چطور انجام می‌شه! بهتره برم از سالازار بپرسم.

گابریلا دابی رو زیر بغل می‌زنه و مسیر هاگوارتزو در پیش می‌گیره.

در طول مسیر دابی مدام فریاد می‌زنه "دابی جن آزاد بود، دابی اربابی نداشت" و گابریلا پاسخ می‌ده "می‌دونم واسه همین قراره جن خونگی خودم بشی". غافل از این که منظور دابی این بوده که دابی جن آزادیه که قرار نیست اربابی داشته باشه. اینجاست که خوانندگان عزیز با محدودیت‌های انتقال مفهوم در گفتار جن‌های خونگی پی می‌برن.

نگران دابی نباشین. سالازار بزودی برای گابریلا روشن می‌کنه که چقد اشتباه زده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: شنبه 9 فروردین 1404 12:10
نمایش جزئیات
آفلاین
بیشتر مردم، اعتقاد داشتند کوچه‌ی دیاگون، پس از هاگوارتز امن‌ترین مکان جادویی به شمار می‌رود. خانواده‌ها، کودکان یازده دوازده ساله‌اشان را آنجا رها می‌کردند؛ زیرا می‌دانستند احتمال وقوع حادثه در آنجا بسیار اندک است. شاید هم بود؛ پیش از آن که تاریکی‌ای که تمام جامعه‌ی جادوگری را در بر گرفته بود؛ به آنجا که همیشه توسط نیروی گشت جادویی محافظت می‌شد راه یابد.

ریگولوس به خوبی زمانی را که مرگخواران به کوچه‌ی دیاگون هجوم آوردند به خاطر می‌آورد. البته آن زمان، نه نام آنها مرگخواران بود و نه نام اربابشان لرد ولدمورت. حداقل نه به صورت علنی.

آتش، خون و سیاهی. این‌ها، خاطرات ریگولوس از آن روز دهشتناک را شکل می‌‌داد. یکی از مغازه‌های بی‌استفاده‌ی کوچه‌ی دیاگون، چنان می‌سوخت که انگار جهنم به زمین آمده. کوهی از اجساد روی هم انباشته شده بودند. رود خون روان بود؛ زیرا برخی‌ از مرگخواران از جادوهای سیاه دیگری به جز طلسم‌های ممنوعه استفاده می‌کردند.

در اتاقی در پاتیل درزدار، ریگولوس نه ساله، دهشت زده در آغوش برادرش جمع شده بود و هق‌هق می‌گریست. آقا و خانم بلک، سراسیمه وسایل را جمع می‌کردند. سیریوس به آرامی برادرش را دلداری می‌داد.
- مامان و بابا دارن وسایلو جمع می‌کنن؛ از همینجا مستقیم به خونه آپارات می‌کنیم. بهمون آسیبی نمی‌رسه.

اوریون بلک با انزجار زمزمه کرد:
- حتما یه گروه از اون گنگستر‌های ماگل‌زاده‌ان.

سیریوس لب‌هایش را محکم به هم فشرد. اکنون وقت مناسبی برای جر و بحث کردن با پدرش و مضطرب‌تر کردن ریگولوس نبود.

ناگهان از میان فریادهای دیوانه‌وار، صدای ملایم و نرمی در تمام کوچه‌ی دیاگون پیچید.
- بابت خشونت محض دوستانم عذرخواهی می‌کنم. لرد ولدمورت به هیچ‌وجه دلش نمی‌خواد اماکن جادویی رو تخریب کنه یا خون‌های جادویی رو بریزه. لکن، گویا دوستان من یه خورده هیجان زده شدن.

مکثی کرد و سپس ادامه داد:
- می‌دونم وزارتخونه شما رو قانع می‌کنه که من و دوستانم خطرناکیم. ولی بهتره اهداف واقعی لرد ولدمورت رو براتون روشن کنم. من فقط می‌خوام گونه‌ی خودمون رو از اختفا در بیارم. می‌خوام قدرت جادوگرها و ساحره‌ها رو به دنیا نشون بدم.

اوریون بلک، شیفته و مفتون زمزمه کرد:
- معلومه آدم حسابیه.

مرد مرموز، یا همان لرد ولدمورت گفت:
- من خرابکاری‌های قابل جبران دوستانم رو اصلاح می‌کنم.

و در لحظه‌ای، آتش خاموش شد؛ شیشه‌ها ترمیم شدند و اجساد ناپدید. بدن‌های سیریوس و ریگولوس، از انزجار لرزیدند. لرد ولدمورت چگونه می‌توانست اجساد را این‌گونه ناپدید کند و حتی به خانواده‌هایشان فرصت سوگواری ندهد؟ لکن، چشمان اوریون و والبورگا می‌درخشید. به نظر می‌رسید لرد ولدمورت آدم خوب و قابل اعتمادی باشد.

اما آیا تمام حرف‌ها و اصلاحات لرد ولدمورت، حقیقی بود یا صرفا گامی در جهت عوام‌فریبی؟ فقط گذر زمان مشخص می‌کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
پاسخ: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 7 فروردین 1404 13:11
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
برگو، کجول را کول کرده بود و داشت تلوتلوخوران در پیاده‌رو جلو می‌رفت. چندی قبل، کجول با گفتن اینکه نباید تبعیض قائل شد، برگو هم حیوان است و فرقی با اسب و الاغ ندارد، سوارکول او شده بود.
- اگه بخوای فقط یکم دیگه سواری بگیری، باید بعد از اون باید با یه دلمه بری اینور اونور.

کجول، که تا آن لحظه داشت چرت می‌زد، لای یکی از چشم‌هایش را باز کرد تا اطرافش را برانداز کند. همه به آنها خیره شده بودند و شماری نیز، با دلسوزی به برگو نگاه می‌کردند.
کوچه دیاگون پر از جادوگر بود، ولی حتی آنها هم تا به حال یک نردبان که سوار برگ شود را ندیده بودند.

- کجول! رگبرگام داره به هم گره می‌خوره. پیاده شو دیگه!

درخت‌سان، با اکراه پیاده شد و اهمیتی به لباس چروکیده‌‌اش نداد که برگو، لک سبزی روی آن جا گذاشته بود.
با قدمی بلند، برگ بینوا را پشت سر گذاشت، که حالا پس از چندین ساعت کولی دادن، کف پیاده رو پهن شده بود.

- حوصلم سر رفته. بیا یه کاری بکنیم.

برگوی پرس شده را از روی زمین برداشت و به امید نیمکتی که روی آن اطراق کنند، شروع کرد به قدم زدن.
اگر یک بی‌شخصیتِ بدبخت نبود، حال روی تختش در خانه ریدل‌ها لم داده بود و داشت کش آمدن پنیر پیتزای رست بیفش را تماشا می‌کرد.
آه عمیقی کشید. چرا او را به عنوان یک مرگخوار قبول نمی‌کردند؟ مگر چه کم داشت؟
از او خواسته بودند بیشتر خودش را معرفی کند. معتقد بودند که او، فقدان شخصیت دارد.
ولی او که فقدان چیزی نداشت! خیلی هم تمام و کمال بود. او، یک درخت‌سانِ فلک‌زده‌ی بیخانمانِ متعصبِ افسرده‌ی میوه بده‌ی دراز بود، که اخلاق کودی داشت و یک برگ سخنگو را، به عنوان حیوان خانگی‌اش جا زده بود.
هیچکس پر شخصیت‌تر و باکمالات‌تر از او، در این کوچه پیدا نمی‌شد.
سعی کرد ذهنش را از موارد غم‌انگیز دور کند. نیاز به افسردگی مضاعف نداشت.
- هی برگو، پایه‌ای یه برنامه دزدی بچینیم؟

برگ، که هنوز خودش را بازیابی نکرده بود، زیر لب چیزی نالید و دوباره خاموش شد.

- چی گفتی؟ نفهمیدم.

شورق! سیلی محکمی بر آوند‌های برگ پیاده شد.
- اگه ناله می‌کنی حداقل بلندتر ناله کن ببینم چی میگی!
- دارم میگم همین هفته پیش بود تعهد دادی دیگه دزدی نمی‌کنی! دفعه دیگه بگیرنت می‌ندازنت تو آزکابان!
تازه، با این قد درازت خیلی تو چشمی. اگه فرارم بکنی راحت پیدات می‌کنن!

کجول، آه عمیق دیگری کشید. نیاز به راه سریعی داشت که گالیون دربیاورد. وگرنه از گشنگی یک گوشه تلف می‌شد.
کمی دیگر، ناامیدانه دنبال نیمکتی خالی گشت و در نهایت تسلیم شد.
جلوتر که رفت، به شلوغی برخورد. مردم، رو به روی چیزی جمع شده‌ بودند و پچ پچ می‌کردند.

- هی، اونجا چیه؟
- نمی‌‌دونم. بریم ببینیم.

از لای جمعیت خزیدند، و راهشان را باز کردند.
مردم، رو به روی پوستر فیلمی جمع شده بودند و با ذوق، آن را به یکدیگر نشان می‌دادند.

- این چه فیلمیه؟ انقدر طرفدار زیاد داره؟

مرد کنارش، به کجول علامت داد که اگر می‌خواهد جواب سوالش را بشنود، خمیده شود.
- مگه الکگاندر گولان رو نمی‌شناسی؟ خیلی وقته همه منتظرن تا فیلم جدیدش اکران بشه. مثل اینکه تا چند روز دیگه اکران میشه. خوش به حالش، چه گالیونی پارو می‌کنه.
- صبر کن. گفتی گالیون؟ حالا این طرف کارش چی هست؟ بازیگره؟
- نه بابا! کارگردانه. فیلم می‌سازه. یکی از گالیونسازترین کارگرداناس. فیلم جدیدشم راجب...

کجول، حرف‌های بعد مرد را نشنید. در رویاهایش، داشت لای گالیون‌ها شنا می‌کرد و در عرصه فیلمسازی از گولان پیشی می‌گرفت.
- من می‌خوام فیلم بسازم!

آتش شوق و اشتیاق، در درونش شعله‌ور شد و به این راحتی قابل خاموش شدن نبود.

یک ساعت بعد:


مثل اینکه به راحتی قابل خاموش شدن بود.

- اینجا نوشته برای ساختن یک فیلم امکانات زیادی لازم دارید. ابتدا، نیاز به یک تهیه کننده و سرمایه گذار، و در مرحله بعد انتخاب بازیگران، یک دوربین مناسب و...

کتاب را به گوشه‌ای پرت کرد. فیلمسازی، دنگ و فنگ زیادی داشت.
برگو، لای بوته‌های کجول، در حال خرناس کشیدن بود و او، به دیواری در پیاده‌ رو تکیه داده بود.
- گدایی آسون تره. همین حالا سه تا گالیون با اینجا عین بدبختا نشستن گیرم اومده.

آه عمیق سوم را کشید و از روی زمین بلند شد. غرورش را از سر جاده که پیدا نکرده بود! باید فیلم می‌ساخت. حتی اگر به قیمت دزدیدن امکانات و زندان رفتن بود.
سه تا گالیونی که در نقش گدا جمع کرده بود را، خیلی مخفیانه، از روی زمین برداشت و راهش را ادامه داد. غرور خرج داشت بالاخره!

- ببخشید خانم، من یه دوربین می‌خواستم. می‌دونید از کجا می‌تونم تهیه کنم؟

فرد مذکور، پنجمین نفری بود که کجول گیر آورده بود تا از او آدرس بگیرد. همه‌ی قبلی‌ها با دیدن ریخت و قیافه‌ی او فرار می‌کردند. مخصوصا، وقتی می‌دیدند که با یک برگ هم کلام شده.
- اینجا پر از نژاد پرسته. بابا یکی نمی‌تونه یه آدرس درست درمون به ما بده؟ مگه می‌خوام بخورمشون؟ وا!

کجول که فراموش کرده بود یقه‌ی زن هنوز در دستش است، با لگد محکمی که به پایش خورد، خودش را جمع و جور کرد.

- احمق! چون از هرکی می‌خوای بپرسی یقشو می‌گیری. عین آدم از انگشتای پا بلندشون کن دیگه! اینطوری بهتر جوابتو میدن.

کجول، نیم نگاه تاسف باری به برگو کرد، که پایین پایش ایستاده بود و داشت با تمام قدرت به او لگد می‌زد.
دوباره به زن نگاه کرد. بنده‌ی مرلین، از ترس تمام آب بدنش در حال تخلیه شدن بود. به آرامی یقه او را رها کرد و دست‌هایش را گرفت.
- امکانش هست آدرس جایی که این اطراف دوربین می‌فروشه رو بهم بدید؟
- پنج... پنج تا مغا... مغازه بال... بالاتر.

زن، ابتدا مثل کرم در خودش لولید و سپس نقش زمین شد.

- هی، برگو. این داره از دهنش کف میاد بیرون. مایع ظرفشویی خورده؟
- شاید. ولی آخه این خیلی داره کف می‌کنه.
- شاید شامپو خورده. آخه شامپو بیشتر کف می‌کنه.

هر دو، شانه‌ای بالا انداختند و به سمت آدرسی که بعد از مدت زمان طولانی پیدا کرده بودند، راه افتادند.

- همینجاست.

کجول، در قوزی‌ترین حالت ممکن ایستاده بود تا بتواند از روی شیشه مغازه، داخل ویترینش را ببیند.
- قسم می‌خورم ده بار این مسافتو طی کردیم و حتی یه بارم، این مغازه رو ندیدم.

این پشت ویترین ایستادن، کمی طولانی شد و صاحب مغازه که دید قد دراز کجول، جلوی نور را گرفته و نگاه پوکر فیسش، مشتریان را می‌ترساند، بیرون رفت تا مزاحم را از آنجا دور کند.
- هی! اگه نمی‌خوای چیزی بخری، از اینجا برو. داری مشتریامو می‌پرونی.

درخت‌سان، تحقیرآمیزترین نگاه ممکن را نثار فروشنده کرد و دولا شد تا وارد مغازه شود.
- کی گفته؟ من یه عالمه گالیون دارم و می‌خوام یه دوربین فیلم برداری بخرم.
- یه عالمه گالیون؟
- آره دیگه. دو میلیاردتا گالیون دارم. یه دوربین خوب بهم بده.
- نوچ!

کجول، به قدری سریع به سمت فروشنده برگشت، که گردنش صدای بسیار بدی داد.
- چرا؟ قیمتش از دو میلیارد بیشتره؟
- نه! چون دوربینارو ماگلا می‌سازن، مجبورم از اونا بخرم، در نتیجه باید بهشون پول ماگلی بدم.

به پشت پیشخوان رفت و روی صندلی‌اش لم داد.
- اگه پول ماگلی داری که بفرمایید. اگه نه، هِرٌی!

برای درخت‌سان، این حجم از بدشانسی، بسیار غیرقابل تحمل بود. برای اینکه این بدشانسی کامل شود، روی سرش هندوانه‌ها با سرعت خیلی زیادی، شروع کردند به رشد کردن و بزرگ شدن. هفته‌ی آینده را باید با گردن گچ گرفته می‌گذراند.
حالا دومیلیارد گالیونی که روی دستش مانده بود را چه می‌کرد؟

- خاک بر سرت، تو اصلا اگه دو میلیارد گالیون داشتی، تو کوچه‌ها ول می‌چرخیدی؟ برگرد به هدف اصلیت!

زمزمه‌ی برگو درون گوشش، او را به خودش آورد.
حالا که فیلم ساختن کنسل شده بود، باید دنبال راه دیگری...

- هی، اونا هندونست روی سرت؟

دهان فروشنده، آب افتاده بود و عین قحطی زده‌ها، به هندوانه‌های روی سرش خیره شده بود.
- آره، چطور؟
- چجوری روی سرت داره هندونه رشد می‌کنه؟
- چون من یه درخت‌سانم. یه نیمه درخت. با توجه به احساساتم، میوه‌های مختلفی روی سرم به ثمر می‌شینه.
- حاضری هندونه‌هاتو با یه دوربین عوض کنی؟

مثل اینکه شانسش به آن بدی که فکر می‌کرد نبود. یک دوربین گرانقیمت، به یک هفته گذراندن با گچ گردن، می‌ارزید!
- چرا که نه!

چند ساعتی، درگیر معامله هندوانه‌ها با دوربین بودند. کجول، معتقد بود وزن دوربین، باید هم‌وزن هندوانه‌ها باشد و فروشنده، با مغز فندقی خطاب کردن او، خواهش کرد که اگر چیزی در آن کله‌ی پوکش هست، به کار بیاندازد. آخر چه کسی یک مَن هندوانه را با یک مَن دوربین عوض می‌کند؟

- همون مسئله یک کیلو آهن و یک کیلو پنبس؟
- نه! اون الان هیچ ربطی نداره. اگه خواستی فقط یه دوربین میدم تا بری پی کارت.
- مشکلی نیست، فقط یه دوربین خوب باشه. چون می‌خوام یه فیلم فوق خفن گالیون دربیار بسازم.
- پس فیلمسازی؟ تا حالا چند تا فیلم ساختی؟

کجول، قوزش را صاف کرد، دستش را به کمرش زد، و با غرور، به فروشنده نگاهی کرد.
- بار اولمه!

دوباره به حالت قبلی بازگشت و برانداز کردن دوربین‌ها را از سر گرفت.

- اصلا میدونی چجوری باید یه فیلمو بسازی؟
- آره دیگه! خودم که کارگردانم، تهیه کننده‌ام دارم. فقط می‌مونه بازیگر و دوربین.

با عشوه، مژه‌هایش را به هم زد.
- دوربینم که تو بهم میدی. یه سری بازیگر خوبم سراغ دارم که برای این فیلم، کافین.

مرد فروشنده، با تاسف، دوربینی را در دست درخت‌سان گذاشت و به پوستری که روی دیوار مغازه‌اش چسبانده بود، اشاره کرد.
- این یه جشنواره فیلم کوتاهه. بد نیست از اینجا شروع کنی. یه فیلم سه دقیقه‌ای می‌سازی و براشون می‌فرستی. به برنده هم جایزه نقدی تعلق می‌گیره.
مهلتشم، گمونم تا یه ماه دیگس.
- ممنون مرد هندونه‌ای!

قبل از اینکه فروشنده دمپایی‌اش را به قصد کشت دربیاورد، از آنجا بیرون زدند.
- خب، حالا یه سر باید بریم جنگل!

یک ماه بعد:

- جایزه بهترین فیلم کوتاه این دوره، می‌رسد به...

کجول و برگو، پای تلوزیون در مغازه مرد هندوانه‌ای، نشسته بودند و برنامه‌ی اعلام نتایج جشنواره را می‌دیدند. هر دو، از شدت استرس زرد شده بودند و داشتند پژمرده می‌شدند.

- هی! شما دوتا تلاشتونو کردین. انقدر استرس نداشته باشین دیگه.

در یک ماه گذشته، با فروشنده رفیق شده بودند و وقتی فهمید که آن دو بیخانمانند، دعوت کرد که برای اعلام نتایج از تلوزیون او استفاده کنند.
- از چند روز پیش یکم بستنی برام مونده. بخورین تا یکم استرستون کم بشه. راستی...

به سر کجول اشاره کرد.
- اینا چیه روی سرت ثمر داده؟
- اضطرابری!

درخت‌سان و برگش، سعی کردند مرد هندوانه‌ای که حالا از شدت خنده روی زمین پهن شده بود را نادیده بگیرند.

- اَه! چرا اون نامه‌ی بی درختو باز نمی‌کنه؟ نصفه جون شدیم!

مجری برنامه، بالاخره تصمیم گرفت آن نامه‌ی کوفتی که اسم برنده روی آن درج شده بود را باز کند.
- و برنده، کسی نیست جز، فیلم بادام‌های عصبانی!

هر دو، روی زمین وا رفتند و اشک از چشمان برگو سرازیر شد. اضطرابری‌های روی سر کجول ریختند و شکوفه خربزه، روی سرش پدید آمد.

- این فیلم شما نبود؟
- نه! مال ما درخت‌های عصیان‌گر بود.
- فدای سرتون بابا! بار اولتون بو...

مجری، شروع کرد به انجام حرکات موزون، روی صحنه.
- و اما! امسال تفاوت دیگه‌ای با بقیه سال‌ها داره.
از طرف یک کارگردان گمنام، مستندِ طبیعت فوق العاده‌ای رو دریافت کردیم و هیئت داوران، تصمیم گرفتند که یک جایزه تحت عنوان بهترین مستند هم به ایشون اهدا کنند.
برنده‌ی دوم، کسی نیست به جز... مستند درخت‌های عصیان‌گر! با کارگردانی کجول هات، و تهیه کنندگی برگوی برگ زاده!
بازیگران به ترتیب حروف الفبا: درخت شماره 1، درخت شماره 2، درخت شماره...
این مستند، که در اعماق جنگل ضبط شده، شامل بیش از بیست درخت کمیابه که دانشمندان خیلی وقته دنبالشن! از برنده خواهشمندیم در اسرع وقت، به آدرس ذکر شده مراجعه کرده و...

کجول، تلوزیون را خاموش کرد و یک صفحه‌ی سیاه پر از ناامیدی، برای درخت‌سان و همکارش به جا گذاشت.

- چرا ناراحتین؟
- ناراحت؟ ما عصبانی‌ایم! چطور تونستن همچین اثر فاخری رو تحت عنوان مستند جا بزنن؟ حرکت تک تک اون درختا پر از مفهوم بود! اونها نمایشنامه شکسپیر رو با تک تک برگ‌هاشون به اجرا درآوردن!
- میشه ببینم فیلمتون رو؟

فیلم را در تلوزیون گذاشتند. در سه دقیقه‌ای که مرد هندوانه‌ای داشت فیلم را می‌دید، هیچ‌چیز جز حرکت برگ‌ها در نسیم، مشخص نبود.
- گمونم باید فیلمتون رو تو طوفان ضبط می‌کردین. اینطوری، نقش بازی کردن برگ درختا بیشتر معلوم بود.

سپس شروع کرد به قاه قاه خندیدن.
کجول در یک حرکت، خربزه‌ای از روی سرش کند، و بر پس کله‌ی فروشنده فرود آورد.
- عاقبت مسخره کننده، گردالی گنده‌ی کبودی پس کله‌ی کچلش است.
سوره 19000 آیه درخت


پس از آن، به ول گشتن در خیابان‌ها، ادامه دادند.
به هر حال، هر که را بهر کاری ساختند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
#تبعیض_قائل_نشویم_برای_برگ_ها
#برگ_ها_هم_می‌توانند_حیوان_باشند
#نه_به_قتل‌عام_درختان_و_سبزیجات

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: شنبه 13 بهمن 1403 20:16
نمایش جزئیات
آفلاین
- سیریوس، باور کن داری اشتباه می کنی. اون اون‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌قدرا هم آدم بدی نیست.

ریگولوس ملتمسانه به سیریوس نگاه کرد؛ با این امید که دست از لجبازی بکشد و جمله همیشگی خودش را به خاطر بیاورد.
- آدما به دو دسته آدمای خوب و شیاطین تقسیم نمی‌شن داداش کوچولو. همه‌ی ما تاریکی و روشنایی رو درون خودمون داریم.

اما به‌نظر نمی‌رسید سیریوس قصد به خاطر آوردن داشته باشد؛ زیرا همچنان سوروس اسنیپ را با شماتت‌ها و توهین‌هایش، تیرباران می کرد
- چرا هنوز باهاش دوستی ریگی؟ اون یه شرور به تمام معناست. کسیه که به همه اخم می کنه و...

ریگولوس میان حرف برادرش پرید. قطعا سوروس نمی‌توانست با هم‌سن و سالانش و یا بزرگسالان ارتباط برقرار کند؛ ولی در عوض با کودکان رابطه بسیار خوبی داشت.

- اون با بچه های کوچیک خوبه. قرار نیست همه بتونن با همه مردم ارتباط بگیرن.

سیریوس پوزخندی زد. چرندیات برادر کوچکش برایش هیچ اهمیتی نداشت. اسنیولوس حتی از ریموس هم خوشش نمی‌آمد‌‌؛ و آیا کسی به غیر از شیطان می‌توانست یک فرشته را دوست نداشته باشد؟ دلش برای برادر کوچکش می‌سوخت که فریب نمایش احمقانه سوروس اسنیپ از خوب بودن را خورده‌ بود.
- چقدر ساده‌ای تو رگ! اون فقط با بچه ها مهربونی می‌کنه تا تو و اونز فکر کنین خوبه. داره گولتون می‌زنه.

ریگولوس آهی کشید. البته که برادرش، با وجود تمام ادعاهایش مبنی بر دیدن دو روی سکه و هر دو نیمه لیوان، اعتقاد داشت کسانی که دوستشان دارد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌؛ فرشته‌های تمام عیار و بی‌نقص و کسانی از آن‌ها خوشش نمی‌آید؛ مشتی شیطان سیه‌قلبند؛ و بدبختانه سوروس هم جزء دسته‌ی دوم بود.

- سیریوس، تو فقط چیزی رو می‌بینی که انتظارش رو داری. اون شاید تند و تیز باشه‌؛ ولی هنوز پاکه و وجدان حساسی داره.

سیریوس به برادرش نگریست. آیا این موجود باریک و کشیده که این‌گونه در مقابلش قد علم کرده بود و از دوستش دفاع می‌نمود؛ برادر کوچک و کمرویش بود که همه جا پشت سرش پنهان می‌شد؟
- می‌دونی چیه رگ؟ حس می‌کنم تو خیلی بزرگ شدی.

لبخند شیطنت آمیزی زد و اضافه نمود:
- ولی هنوزم برادر کوچولوی خودمی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: شنبه 13 بهمن 1403 16:52
نمایش جزئیات
آفلاین
روزی در کوچه دیاگون
پارت دوم

پارت اول

آن شب نمایش به خوبی برگزار شد. سیگنس هم آنجا بود... او از سبک زندگی جدیدی که یافته بود، خوشش می‌آمد. معمولا به چیزی جز خودش اهمیت نمی‌داد اما آقای تال عجیب به دلش نشسته بود! بعد از اتمام نمایش، ساعت ها چادر ها را گشت و با اینکه دیگران مدام سعی می‌کردند او را متوقف کنند، چادر آقای تال را پیدا کرد.

- پیدات کردم!

آقای تال پشت میز شطرنجش نشسته بود و درحال چیدن مهره های شطرنج بود، و به جای هرگونه ابراز تعجب درحالیکه لبخند همیشگی و زیبایش دیگر روی لب هایش نبود، به سیگنس نگاه کرد و به او اشاره کرد تا روی صندلی مقابلش بنشیند.

- شطرنج بلدی؟
- معلومه! کسر شأنه اگه بلد نباشم.
- پس بلد نیستی...
- چی؟
- تو شطرنج رو بخاطر شطرنج یاد نگرفتی، فقط به اجبارِ جامعه و فخر یاد گرفتی‌.
- خب... مهم اینه که بلدم!
- ولی ازش لذت نمی‌بری.
- بیخیال... نکنه می‌ترسی به یکی مثل من ببازی؟
- هیچکس نمی‌تونه منو شکست بده، جناب بلک.
- مطمئن نیستم! می‌خوای شرط ببندیم؟
- چه شرطی؟
- اگه من بردم، اون حقه‌ای که توی کافه اجرا کردی رو بهم یاد میدی.
- تو اونجا بودی؟
- توقع داشتی همچین نمایش هیجان انگیزی رو از دست داده باشم؟
- هرچی...و اگه باختی؟
- هرکاری بگی می‌کنم!
- بدک نیست. تو سفید باش.

و بعد، مسابقه شروع شد. هردو آنقدر غرق در بازی شده بودند که حتی گذر زمان را متوجه نشدند. حتی لبخند آقای تال با گذشت زمان، دوباره به لب هایش بازگشت. بازی خوبی بود، سیگنس تمام تلاشش را کرد تا تال را شکست دهد اما تال به او دروغ نگفته بود، هیچکس نمی‌تواند او را شکست دهد!

- باشه بابا... من تسلیمم! چی می‌خوای؟
- هومم... از صاحب اون کافه بخاطر رفتارش جریمه بگیر. شاید درس عبرتی بشه برای دیگران.
- چرا انقدر به این موضوع اهمیت میدی؟
- اهمیت نمیدم. فقط سعی دارم از حق یکی از اعضای آینده‌ی سیرکم محافظت کنم.

سیگنس خندید و درحالیکه بلند میشد، گفت؛
- باشه قبوله. ممنونم بخاطر شطرنج، فکر کنم اولین باری بود که انقد ازش لذت بردم.

و سپس دستش را سمت تال گرفت. آقای تال لبخند محوی زد و به گرمی دست سیگنس را در دستش فشار داد. اما همان فشار کوچک و همان لمس کوتاه، منجر به سرریز خاطراتی پر از خون و قتل و غارت شدند. هرچند که خاطرات متعلق به تال نبودند، همگی متعلق به فردی بود که مقابلش ایستاده و لبخند می‌زد! تال آهی کشید و با تردید زمزمه کرد.
- صبر کن! اگه می‌دونستی یکی کی و چجوری قراره بمیره، یا مثلا خاطرات دیگرانو می‌دیدی... چیکار میکردی؟

سیگنس لحظه‌ای فکر کرد و بعد، درحالیکه دستگیره‌ی در را محکم می‌کشید جواب داد.
- شاید خودمو برای مجلس ختمشون آماده می‌کردم و وقتی که مرد، با یه گل سرخ به مزارش می‌رفتم.
- چیزی بهشون نمی‌گفتی؟
- من آدم خوبی نیستم تال، اما هیچوقت کسی رو با گفتنِ تاریخ مرگش عذاب نمی‌دادم. فکر می‌کنی دفعه بعدی کی همدیگه رو ببینیم؟
- به این زودی ها نمیام اینجا!
- پس اگه یه روزی برگشتی و من دیگه زنده نبودم، گل سرخ یادت نره.

پایان فلش بک!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!