جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  206 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 اردیبهشت 1405 09:23
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
چالش کلوپ فرهنگی ادبی کباب با گل‌پسر

- بیا، بیا، بیا، بیا....... بسه! عالی پارک کردی. حالا بیا یه دست برسون چرخ‌های عقب رو از توی جوب بکشیم بیرون.

عبد‌الآلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدورزاده‌ی فشافویه‌ی اصل، معروف به آلبوس دامبلدور دامن ردایش را بالا زده و داخل کمربندش فرو کرده و با کمر خم، با دو دستش سپر عقب ۲۰۷ را گرفته و آماده بود بالا بکشد. گلرت از سمت راننده پیاده شد. در را کوبید و با خشم به سمتش آمد.
- ده آخه ....!

آلبوس که حالا تحت فشار سنگینی ۲۰۷ کبود شده بود گفت:
- ب...ی....ا... ک...م...ک...

گلرت آهی می‌کشد. چوبدستی را درمی‌آورد و قبل از هر چیز دامن آلبوس را سر جایش برمی‌گرداند تا از چشم بد دور باشد. سپس بلند می‌گوید:
- وین‌گارد...

آلبوس رها می‌کند و ۲۰۷ خودش در هوا معلق در جاپارک جا می‌گیرد.

- گل‌پسر یاد بگیر از جادوت استفاده کنی. اون جادو فقط برای فضای اتاق‌خواب و آشپزخونه نیست. ببین آوردمت میدون بهمن بهت جیگر بدم.

گلرت این را گفت و لپی از آلبوس که حالا کم کم داشت به رنگ سفید طبیعی خودش برمی‌گشت کشید.

چند دقیقه بعد، گلرت و گل‌پسرش آلبوس روی تختی نشسته به پشتی تکیه داده بودند و حلقه بیرون می‌دادند.

- مرسی که بعد از مدت‌ها من رو آوردی بیرون گلرت جان. ولی من جیگر نمی‌خوام.
- چی می‌خوای؟ ‌پیتزا دوست داری؟
- نه من کباب می‌خوام. از اونا که خیلی دراز و بزرگ و پر از پستی بلندی هستن.
- کباب لقمه؟ آهای جن! گم‌شو بیا اینجا سفارش ما رو بگیر!

جن در حالیکه صدای رپ از هندزفری‌اش شنیده می‌شد «توپاکم... تو‌پاکم...» نزدیک آمد. سفارش کباب لقمه را گرفت و رفت.

از صبح کارهای مختلفی کرده بودند. صبحانه را در برج ایفل زدند، یک سافاری در جنگل‌های آفریقا رفتند و شیرها را تماشا کردند، ظهر را در یکی از جزایر تایلند به پارتی گذراندند، تا عصر ماساژ گل‌پسری گرفتند و عصر خود را به آمریکای جنوبی رساندند تا قهوه‌ی تازه‌رست‌شده‌ای بزنند، تا اینکه بالاخره شب شد و سر از میادین تهران درآوردند و پس از لایی کشیدن بین جمعیت بیلیونی، خودشان را به میدان بهمن رسانده بودند.

- تا حالا بهت گفته بودم چشمات خیلی شبیه چشمای لی‌لیه؟
- آلبوس منم گلرت! هری الان تو برج گریفیندوره.
- عه...
- حرف نزن. بخور.
- عااااا
- هواپیما داره میاد.
- عااااا

گلرت کباب داغی که تازه جن آورده بود را در حلقوم آلبوس فرو کرد.

این بود پایان گشت‌وگذار آن روز گلرت و گل‌پسرش. کباب خوشمزه‌ای خوردند و به لندن برگشتند.
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1405/2/8 9:34:27
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 شهریور 1404 01:31
نمایش جزئیات
آفلاین
قسمت اول- ساعت6 صبح

قسمت دوم


البته در آن روز تنها لرد نبود که صبحش را عجیب شروع کرده بود.

نمکدان هم درون کابینت ردیف بالا و در سومین درب، در آرامش خوابیده بود. معمولاً روزهای زوج کسی به او کاری نداشت و تنها روزهای فرد بود که مروپ او را برمی‌داشت و شیکش می‌کرد که روی تخم‌مرغ آب پز لرد نمک بپاشد. در این روزها نمکدان با افتخار و نگاه بالابه‌پایین به بقیه ادویه‌ها به‌خصوص ظرف شکر نگاه می‌انداخت و غبغبی جلو می‌داد که اوست که تخم‌مرغ لرد را خوش‌طعم می‌کند. البته خوشحال بود که مروپ به‌محض بیرون آوردنش درب کابینت را می‌بست و بقیه نمی‌توانستند قیافه خاص موقع نمک پاشیدنش را ببینند. به‌هرحال قیافه عجیبی به خود می‌گرفت و وقتی مروپ بیش از حد او را شیک می‌کرد نزدیک بود اشکش در بیایید. نمک‌هایش از کله حفره‌دارش می‌ریخت و او سبک‌تر و بسیار مغرورتر از قبل به درون کابینت برمی‌گشت و برای مدت طولانی از تجربه وجود نداشته برخورد با دستان خود لرد برای بقیه سخنرانی می‌کرد.

در میان به علت باف سنگین او با شکر، وضعیت ظرف شکر بسیار اسفناک بود. از آن زمانی که لرد رژیم کالری‌سوزی را شروع کرده بود دیگرکسی از شکر استفاده نمی‌کرد و اگر هم چیز شیرینی می‌خواستند می‌رفتند از یک شکر خارجی به نام استویا استفاده می‌کردند که ظاهراً شکر خوبی بود و به‌قدری باکلاس و گران‌تر بود که حتی در کابینت جدایی هم نگه‌داری می‌شد و نه ظرف شکر و نه حتی نمکدان هم او را ندیده بودند و تنها جسته‌وگریخته از زبان مروپ وصف حالش را شنیده بودند.

البته آن روز زوج بود و کابینت معمولاً تا زمان نهار باز نمی‌شد؛ چون کسی به ادویه احتیاجی نداشت. ظرف شکر که شب پیش را به‌مانند هر شب به زنده داری و غصه خوردن و گوش‌کردن آهنگ محسن لرستانی گذرانده بود، نیم نگاهی به نمکدان غرق در خواب انداخت و سعی کرد او نیز بخوابد. اما هنوز چشمانش گرم هم نشده بود که درب کابینت باز شد و دست مروپ داخل شد.
شکر با خودش فکر کرد که لرد احتمالاً دوباره هوس تخم‌مرغ کرده و باید آن روز نیز به غرغرهای افتخارآمیز نمکدان گوش کند. اما دست سرنوشت که همانا دست مروپ بود به دورش حلقه زد و در کمال ناباوری او و نمکدان را باهم بیرون کشید.

نمکدان که هنوز خواب بود به مروپی که آنها را به میز صبحانه می‌برد نگاهی انداخت و گفت:
- امروز مگه زوج نیست؟ وایسا ببینم تو داری کجا میای؟

شکر شانه‌ای بالا انداخت و باذوق گفت:
- نمیدونم! شاید لرد میخواد رژیمشو بشکنه!

نمکدان با بدجنسی گفت:
- شاید هم میخوان خالیت کنن که پرتو نمک کنن!
ظرف شکر آب‌دهانش را قورت داد و چشم‌غره‌ای به نمکدان رفت. البته بعید هم نبود ولی نمی‌خواست حالا که بعد از عمری از کابینت درآمده بود به چنین چیزی فکر کند.

مروپ هر دوی آنها را روی میز گذاشت و با نعره‌ای که تنها از شیرزنی مانند او برمی‌آمد، فریاد زد:
- منزل! صبحونه حاضره!

شکر و نمک هر دو شاهد این بود که اهل منزل یک‌به‌یک و هر کس به شیوه مخصوص به خود، پشت میز صبحانه حاضر شدند. اولین نفر بم بود که شنگول و پر انرژی پشت میز نشست و بلافاصله گفت که خیلی گشنه است. به دنبال او دلفی و بلا در حالی که در مورد کاندیشنر مو صحبت می‌کردند، سر میز حاضر شدند. بعد گلرت با پیراهن سفید و بلندش به سر میز آمد و پشت سرش بلافاصله گابریلا و سبیل ظاهر شدند که با تعجب به او نگاه می‌کردند و یک چیزهایی در مورد " مادربزرگ" و "سیکس پک" می‌گفتند. اسکورپیوس و مارکوس فنویک با سکوت کامل پشت میز نشستند و ملانی به عنوان آخرین مرگخوار گریفیندوری به میز اضافه شد. البته وینکی نیز به صبحانه پیوست و طی یک بحث جدی در مورد " وینکی خوب بودن" با مروپ، در نهایت روی زمین نشست.

وقتی همه در سکوت نشستند و گلرت یک نیشگون از گابریلا گرفت و گریه‌اش را درآورد، لرد باابهت بسیار داخل شد. شکر که تا آن لحظه خود لرد را ندیده بود از شدت ابهت او به خودش لرزید و حسابی به نمکدان حسودی کرد که می‌تواند چنین صحنه‌ای را حداقل سه بار در هفته ببیند. لرد با سری برافراشته و نگاهی مغرور و آرام به پشت صندلی مخصوص به خود رفت و بامتانت کامل رویش نشست. ردای سیاهش بسیار تمییز بود و با خط اتوی زیبایش جنتلمنی او را چندبرابر می‌کرد. همه را از نظر گذراند و رو به مروپ گفت:
- صبح به خیر مامان! صبحونه رو شروع می‌کنیم!

چیزی که بعد اتفاق افتاد بسیار عجیب بود. انگار که لرد فرمان جنگ را صادر کرده باشد، همگی از حالت آرام خود خارج شدند و به ذات شلوغ خود برگشتند. گلرت نیشگون دوم را از گابریلا گرفت و وقتی که سیبل داشت او را ملامت می‌کرد زبانش را برایش در آورد. دلفی و اسکورپیوس در مورد کوییدیچ بحث پر شوری را شروع کردند که بلافاصله وارد فاز دعوا شد. بلا شروع به غر زدن در مورد نبود شوهرش به مروپ کرد و مروپ با تکرار " اینا به من ربطی نداره زن! " جوابش را می‌داد. ملانی با شور و اشتیاق در مورد پرندگان استوایی با مارکوس حرف می‌زد که به نظر می‌رسید ابداً علاقه‌ای به بحث ندارد. وینکی سابیدن کف آشپزخانه را شروع کرده بود و مدام زیر پای بم را که داشت قطره قطره آب می‌داد طی می‌کشید.

در میان این همه شلوغی لرد تنها کسی بود که در سکوت نشسته بود و با آرامش لاته‌اش را هم می‌زد. البته این آرامش کاملاً ظاهری بود چون بعد از چد دقیقه او قاشقش را روی میز پرت کرد (از بغل گوش شکر گذشت) و فریاد زد:
- یه دو دقیقه آروم بگیرید!... اه... گلرت دستتو از اونجا بیار بیرون! دلفی بسه بابا، چشمشو در آوردی! بلا شوهرت واقعاًً به ما ربطی نداره! ملانی این جوجه‌ها رو دو دقیقه ول کن! یکی این کولرم بزنه این کلمن آب شد! مامان صبحانه بکش!

کولرگازی روشن شد و مروپ در سکوت کامل چیزی داخل ظرف کشید و میان همگان پخش کرد.

- این چیه مامان؟
- حلیمه! شکر هم داریم برای شکر دوست‌ها! نمک برای نمک‌دوست‌ها!

گلرت اولین کسی بود که شکر را برداشت و درش را باز کرد و گفت:
- نمک چه صیغه‌ای؟ حلیم فقط با شکر و شایدم دارچین! هرکی نمک بریزه ماگله!

شکر در تمام زندگی اش آنقدر احساس افتخار نکرده بود. بلاخره کسی او را به نمکدان پر مدعا ترجیح داده بود و فراتر از آن گفته بود که کسی که شکر نخورد ماگل است. اگر همان لحظه شکرش تمام می‌شد و می‌مرد هم راضی بود. البته رضایتش دیری نپایید چون اسکورپیوس از سر دیگر میز داد زد:
- من نمک‌دوست دارم اتفاقاً! مایلم خودتی! فکر نکن چون پیری مراعاتتو میکنما!

- من پیرم؟... اخه اکبر جوجه...

البته بقیه حرف‌های گلرت در مورد اکبر جوجه شنیده نشد؛ چون جمع به همهمه و شلوغی قبل پرداخت و هر کس شروع به نظر دادن در مورد بهترین راه خوردن حلیم شد. دراین‌بین شکر و نمک نیز مدام دست‌به‌دست می‌شدند و خالی و خالی‌تر می‌گشتند. باز هم تنها کسی که در سکوت به حلیم شکر و نمک نزده‌اش خیره شده بود، لرد بود. مشکل این بود که دیگر قاشقی هم برای پرت کردن نداشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 خرداد 1404 23:37
نمایش جزئیات
آفلاین
- من جاکفشیم و اصلا از این موضوع راضی نیستم. می‌دونین بعضیا هر سه ماه یه بارم کفشاشون رو نمی‌شورن؟ می‌دونین بعضیا قبل اینکه بیان گل کفششون رو پاک نمی‌کنن؟ و به غیر اون می‌دونین چقدر سخته دم در باشی؟ اونم توی همچین عمارت دراندشتی که هزار نفر توش رفت و آمد دارن؟ این یعنی خواب نداری. تا میای چشمات گرم بشه، یکی دیگه میاد و کفشاش رو میذاره روم. قبلا مامان‌ها خودشون رو می‌کشتن بچه کفشاش رو بذاره تو جاکفشی نمی‌ذاشت نمی‌دونم چرا کل این عمارت اصرار دارن مرتب باشن! راستش رو بخواین اینجا یه عمارت عادی نیست. خیلی وقت‌ها طرف کفشاش خونیه حتی و خودش هم آش و لاش. ولی وقتی بقیه می‌بیننش یه جوری بهش سلام می‌کنن انگار با کفش‌های نیوبالانسش تازه از دویدن کنار ساحل برگشته. اون طرفم خودش کابینتی رو که بالای سر منه باز میکنه، یه محلول میریزه رو زخماش و بعد میره پی کارش. این ملتی که توی این عمارت زندگی میکنن نصفشون جغدن نصفشون خروس سحری. دقیقا نصف! شمردمشون باور کنین! بعضیاشون ده جفت کفش دارن بعضیاشون یکی. بعضی‌ها کفششون رو پرت مي‌کنن توی من انگار من یه تیکه چوب بی‌ارزشم و بعضیا چنان با احترام دمپایی نیکتاشون رو مرتب می‌ذارن که انگار چرم اصل ایتالیاست. اینا در کل آدم‌های عجیبین. یه بار یکیشون واسه خوشمزگی همه‌ي کفش‌ها رو از داخلم درآورد و پرت کرد کنار دیوار؛ من که اعتراضی ندارم چون تونستم بعد یه مدت نفس بکشم اما بعدش روم یه طلسمی گذاشتن که دیگه کسی نتونه همچین کاری بکنه و از اون موقع ده سالی میشه که آسم گرفتم. نمی‌دونم شاید سرنوشت من این بوده که اینجا باشم و هنوز قراره یه آینده‌ي درخشان داشته باشم. اینطور فکر نمی‌کنین؟

در همین موقع گابریلا نگاهی به جاکفشی می‌اندازد.
- فکر نمی‌کنین این جاکفشیه کهنه است و باید بندازیمش دور؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 خرداد 1404 23:21
نمایش جزئیات
آفلاین
مرتبط با این پست!

*****

یک صبح دیگه تو خونه‌ی ریدل‌ها شروع شده بود.

- رابستن!

مثل همیشه روز رابستن با صدای شخص دیگه‌ای که اسمش رو صدا می‌زنه شروع می‌شه. هنوز چشماش خواب داشت ولی سریع از رخت‌خوابش بیرون اومد.
- الان اومدن می‌شم.

دست و روش رو شست و به طبقه‌ی پایین رفت. گابریلا منتظرش بود.

- چقد دیر کردی راب! بدو! بدو که موهام منتظره.

اول هر ماه رابستن باید رنگ موهای گابریلا رو تغییر می‌داد. بنظر گابریلا، اون بهترین کسی بود که اینکارو انجام می‌داد.

- رابستن!
- دستم تو رنگ بودن می‌شه.
- کارت تموم شد بیا پیش من.

رابستن بعد از تموم شدن کار گابریلا سریع رفت پیش دلفی.

- چقد دیر کردی راب! بدو! بدو که سوشال مدیا منتظره.

هر روز رابستن باید به دلفی توی تولید محتواش کمک می‌کرد. بنظر دلفی اون بهترین فیلمبردار خونه‌ی ریدل بود.

رابستن!
- فیلم گرفتن می‌شم.
- کارت تموم شد بیا پیش من.

بعد از تموم شدن فیلمبرداری، رابستن سریع رفت پیش سیبل.

-چقد دیر کردی راب! بدو! بدو که سیبیلم منتظره.

هر هفته رابستن باید توی اصلاح سیبیل سیبل بهش کمک می‌کرد. بنظر سیبل اون بهترین آرایشگر خونه‌ی ریدل بود.

- رابستن!
- سیبیل کوتاه کردن می‌شم.

-رابستن!
- خاک گلا رو عوض کردن می‌شم.

- رابستن!
- به سخنرانی گوش دادن می‌شم.

بعد از اینکه آفتاب غروب کرد، کارهای رابستن هم تموم شد. خسته و کوفته به سمت اتاقش می‌رفت که گلدانی را دید که گلش درحال پژمرده شدن بود.
- کی اینو اینجا گذاشتن شده؟ گلدون به این قشنگی رو باید کنار آفتاب گذاشتن شد!

رابستن گلدون رو برداشت و با خودش به اتاق برد. لب پنجره‌ی اتاقش گذاشت، جایی که آفتاب بهش بخوره. نگاهی به خاکش انداخت. خشک بود. رفت و از آشپزخونه آب آورد و پای گل ریخت. وقتی آب به خاک رسید، گل جون دوباره‌ای گرفت. این موضوع باعث شد که رابستن دلش به حال گل بسوزه.
- یعنی تا حالا کسی به اون محبت نکردن می‌شد؟ این خیلی غم انگیز بودن می‌شه.

حس می‌کرد که گلبرگاش نیاز به نوازش داره برای همین پارچه‌ای رو نم‌دار کرد. و روشون کشید.
- لپ‌گلی جون، چرا انقدر ناراحت بودن می‌شی؟ دیگه غصه نخوردن بشی ها! از این به بعد خودم هر روز بهت رسیدگی کردن می‌شم.

لپ‌گلی اسمی بود که رابستن برای گلدون گذاشت. دلیلش هم رنگ برگاش بود وقتی که اونا رو نوازش می‌کرد. به قرمزی می‌زد.

از اون به بعد رابستن روز رو به امید اینکه کاراشو تموم کنه و به لپ‌گلی سر بزنه، سپری می‌کرد. تفریحش توی خونه‌ی ریدل‌ها این بود که لپ‌گلی رو بذاره جلوش و باهاش حرف بزنه. از کارای اون روزش بهش بگه. از اتفاقاتی که قبلا براش افتاده و چیزایی که دوست داره در آینده انجام بده.

یکی دیگه از کارهایی که باهاش عشق می‌کرد، رسیدگی به گلدون بود. سر موقع برگ‌های اضافیش رو می‌چید و بعد حس می‌کرد به لپ‌گلی آسیب زده چند قطره اشک می‌ریخت و برای دل‌گرمی لپ گلی بهش می‌گفت:
- به مرلین بخاطر خودت بودن می‌شه. قصد آسیب رسوندن بهت رو نداشتن می‌شم.

می‌شه گفت بعد پیدا کردن لپ‌گلی همه چیز برای رابستن تغییر کرد. لپ‌گلی باعث شده بود که رابستن جون بگیره. دیگه احساس نکنه که بقیه فقط بخاطر کارایی که می‌تونه بکنه باهاش ارتباط دارن.

رابستن کم‌کم باورش شد که ارزش داره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 خرداد 1404 21:48
نمایش جزئیات
آفلاین
آینه


۶:۳۰ صبح
گابریلا جلوی آینه می‌ایستد. دستی به موهایش می‌کشید، لباسش را چک می‌کند تا ببیند لکه‌ی خون رویش نیافتاده باشد، چاقویش را در می‌‌آورد و مطمئن می‌شود به خوبی آن را با شاخ الستور تیز کرده است، سپس به سمت اتاقش می‌رود و در را می‌بندد.

۶:۳۵ صبح
دلفی سرش را از اتاقش بیرون می‌آورد و سرک می‌کشد تا ببیند کسی روبرویم ایستاده است یا نه. سپس خوشحال روبرویم می‌ایستد و دست‌هایش را روی گونه‌هایش می‌گذارد و سرش را به اطراف می‌چرخاند تو صورتش را ورانداز کند. ذوق می‌کند و می‌گوید:«مثل همیشه خوشگلم.» و به اتاقش برمی‌گردد.

۶:۴۵ صبح
سالازار اسلیترین با قدم‌های متینش به راهرو قدم می‌گذارد و لحظه‌ای روبروی من توقف می‌کند. به چشمان خودش در من خیره می‌شود و سپس بدون اینکه چهره‌اش تغییری کند، رو برمی‌گرداند و به طبقه‌ی پایین می‌رود.

۷ صبح
لرد ولدمورت با اخم همیشگی‌ش روبروی آینه می‌ایستد و به خودش نگاه می‌کند. به جایی که قبلا بینی‌ش قرار داشت نگاه می‌کند و سپس سرش را وارسی می‌کند که مویی بر آن نمانده است. چوبدستی‌ش را درمی‌آورد و طلسمی را رویم اجرا می‌کند که چهره‌ش را قبل از تغییر نشان می‌دهد. اخمش کمی کمتر می‌شود اما بلافاصله چهره‌ش را به حالت همیشگی‌ش برمی‌گرداند و چشمان قرمزش را از من برمی‌گیرد و او هم به طبقه‌ی پایین می‌رود.

۷:۱۵ صبح
مروپ از طبقه‌ی پایین به بالا می‌آید و در یکی یکی اتاق‌ها را می‌زند و همه را به صبحانه دعوت می‌کند. سپس روبروی آینه می‌ایستد و به پیش‌بندش نگاه می‌کند. لبخند می‌زند و دستی به موهایش می‌کشد که کمی به خاطر بخار آشپزی وز شده است. سپس دوباره به طبقه‌ی پایین برمی‌گردد.

۷:۲۰ صبح
دوریا بلک از اتاقش خارج می‌شود و روبروی آینه می‌ایستد. دوباره یادش رفته است ضدآفتاب بزند و حتی فراموش کرده است که می‌خواسته ریمل بزند. نگاهی به خودش می‌اندازد. لبخند می‌زند و به طبقه‌ي پایین می‌رود.

۷:۲۵ صبح
دلفی دوباره از اتاقش خارج می‌شود و روبرویم می‌ایستد. این بار هم با ذوق می‌گوید:«چقدر خوشگلم» و راهش را به سمت پله‌های منتهی به طبقه‌ی پایین پیش می‌گیرد.

۷:۳۰ صبح
سیبل تریلانی از اتاقش خارج می‌شود و چون امروز نحس است، بدون اینکه حتی نیم‌نگاهی به من بیاندازد راهش را به سمت طبقه‌ی پایین پیش می‌گیرد. حداقل خوشحالم که سعی نمی‌کند رویم را با پارچه‌ی سفیدی بپوشاند.

۷:۳۵ صبح
تام ریدل به راهرو سرک می‌کشد و گوش تیز می‌کند تا اوضاع طبقه‌ی پایین را بررسی کند. سپس به خودش در آینه نگاه می‌کند؛ دستی به موهایش می‌کشد و با شفتالویی در دست به سمت طبقه‌ی پایین می‌رود تا همسرش را ببیند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: شنبه 17 خرداد 1404 17:36
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
اگر روزی احساس کردید اصلا به جایی که در آن هستید تعلق ندارید و از آن رنج می‌برید، به گلدانی فکر کنید که در گوشه‌ای از خانه‌ی ریدل‌ها قرار دارد و احساس بهتری پیدا خواهید کرد.

گل بخت‌برگشته، دیگر حتی یادش نمی‌آمد که چطور کارش به اینجاها کشید. چه شد که یک روز چشم باز کرد و دید که نصف برگ‌هایش را در اثر طلسم شکنجه‌ای که مرگ‌خوارها جهت سرگرمی به سمت هم پرتاب می‌کردند از دست داد. دلش آب می‌خواست ولی چیزی جز پس‌مانده‌ی غذاهای مادر لرد تاریکی که مرگ‌خوارها یواشکی پایش می‌ریختند جهت تغذیه نداشت. بعضی وقت‌ها با خود فکر می‌کرد چرا این‌همه برای زنده ماندن تلاش می‌کند؟ چرا اندک‌ریشه‌های در حال خشک شدنش را به سختی در خاک فرو می‌برد و به دنبال ذره‌ای آب می‌گردد تا یک ساعت، یک روز دیگر دوام بیاورد؟ شاید او باید دست از تلاش برمی‌داشت و تن به خشکیدن و از بین رفتن می‌داد؛ اویی که هیچ دوستی نداشت. اویی که انگار برای همه نامرئی بود.

- کی اینو اینجا گذاشتن شده؟

این سوال برای گلدان چیز جدیدی نبود؛ تقریبا هر روز پیش می‌آمد که کسی لگدی به او بزند و فریاد زنان بپرسد که این گلدان به‌دردنخور را چه کسی اینجا گذاشته است. گلدان با فکر کردن به این‌که قرار است دوباره لگد بخورد به خود لرزید و سعی کرد کوچک‌تر به چشم بیاید.

- گلدون به این قشنگی رو باید کنار آفتاب گذاشتن شد!

در کمال ناباوری گلدان، رابستن برگ‌های نحیف و رو به خشکیدنش را ناز کرد؛ بعد بغلش زد و او را برد و کنار نورگیرترین قسمتی که می‌توان در جایی مثل خانه‌ی ارباب تاریکی‌ها پیدا کرد، گذاشت.

- لپ‌گلی جون، چرا انقدر ناراحت بودن می‌شی؟ دیگه غصه نخوردن بشی ها! از این به بعد خودم هر روز بهت رسیدگی کردن می‌شم.

گلدان - یا حالا که اسم داشت، لپ‌گلی - هنوز هم فکر می‌کرد این یک شوخی مسخره‌ی تاریک باشد. مدت مدیدی از آخرین باری که کسی او را دیده بود می‌گذشت. شاید این آدم فضایی عجیب و غریب نمی‌دانست با چی طرف است. شاید فکر می‌کرد او گل باارزشی است و نمی‌دانست که هیچ‌کس دلش نمی‌خواهد حتی نگاهش کند. لپ‌گلی مطمئن بود نجات‌دهنده‌اش خیلی زود می‌فهمد او ارزش نجات نداشته و ندارد و رهایش می‌کرد. اما آن صبح، ظهر شد و ظهر، شب. و آدم‌فضایی هر بار که از کنارش رد شد به خاک خشکش آب داد و برایش آهنگ‌های من‌درآوردی خواند.
- لپ‌گلی قشنگم... گلدون مست و ملنگم...

لپ‌گلی جان گرفت؛ حالا دیگر احساس نامرئی بودن نمی‌کرد. دیگر وقتی آدم‌فضایی از کنارش رد می‌شد نمی‌ترسید و خودش را جمع نمی‌کرد. دیگر فکر نمی‌کرد چرا برای زنده ماندن تلاش می‌کند.

لپ‌گلی کم‌کم باورش شد که قشنگ است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
حالا که این پستو تا آخر خوندی، پس یعنی خیلی درگیرمی!


پاسخ: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: شنبه 17 خرداد 1404 16:33
نمایش جزئیات
آفلاین
به یاد دارم اولین ملاقاتم با خورشید را!شبا هنگام بود که دست در دست نور گرمش گذاشتم تا با او رقصی از نور و سایه را بر روی زمین بیافکنیم.
قدم به قدم، در ست در دست، زیبایی عشقمان را به رخ کهکشان ها بکشیم. من ماه و او خورشید من بود...
با یکدیگر شب و روز زمین شدیم و آن سیاره ی کوچک و دوستداشتنی که مانند فرزند عزیزمان بود، برایمان روز به روز زیباتر از قبل میشد! ما جذر و مدی برای دریای قلبش شدیم تا او هستی جان گرفته در درونش را، بال و پر دهد. سرما و گرمایش شدیم تا تمام زیبایی فصول را نظاره گر باشد. روز و شبش شدیم تا بداند در پس هر تاریکی روشنی انتظارش را میکشد. خورشید درخشانم جانی به ریشه هایش داد، تا او درختان حیات را رشد دهد و از پس آن زمین نفسی تازه بکشد.
آری او خورشید من است....
نیمه ی دیگر وجودم....
حتی اگر برای بودن با او لازم باشد قرن ها در انتظارش بنشینم تا دوباره نگاهم به رخ زیبایش گره بخورد و دست در دستش دهم، من با جان و دل منتظر خواهم ماند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S

پاسخ: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: شنبه 17 خرداد 1404 13:58
نمایش جزئیات
آفلاین
اسم من تقویمه شاید براتون سوال باشه یه تقویم چه حرفی برای زدن داره؟ خب در جواب باید بگم خیلی چیز ها.
یه تقویم ساده ی دیواری، رومیزی یا حتی جیبی، چند صفحه یا تک صفحه. هرکدوم از ماها میتونه خاطراتی رو با خودش حمل کنه...خاطرات تلخ، شیرین، به یاد موندنی یا خاطراتی که شماها حتی یادتون نمیاد در ما حک شده.
مثل وقتی که تاریخ تولد عزیزی رو علامت میزنید و با خوشحالی منتظرید تا اون روز فرا برسه یا سالگرد رفتن فردی عزیز از بینتون. روزی که یه قرار ملاقات عاشقانه دارید یا روزی که مسیرتون رو از کسی که مدت ها کنارتون بود جدا میکنید.
تو یه درد و دل ساده بخوام بگم توی خونه ریدل ها انواع آدم ها با طرز تفکر ها و دیدگاه های مختلف وجود داره پس مسلمه که توی یک تقویم ده نفر یک روز رو برای مناسبت خاصی که مد نظر خودشون هست علامت بزنن.
ولی خب در نهایت مشکل اینکه تنها تقویم خونه باشی اینه که وقتی روت کلی علامت باشه در نهایت ممکنه برخی اشتباهات برای برخی دیگه رخ بده. مثلا جا برای علامت زدن کم بیارن یا حتی یه مناسبت رو با مناسبت یکی دیگه اشتباه بگیرن یا حتی مناسبت خودشون رو با تاریخ دیگه ای اشتباه بگیرن، اما همچنان باز هم از من استفاده میکنن چون شاید یه صفحه پر از خط خطی باشم اما همچنان چیزی با ارزش رو در خودم دارم.
من تقویمم...
من نگهبان زمانم…
اگرچه خاموشم، ولی هر خطی از من
روایتی‌ست از زندگی...
و شاید یک روز، کسی با دیدن یکی از یادداشت‌های من،
دلش بلرزد، اشکی بچکد، و چیزی به یادش بیاید...
و همان، کافی‌ست برای من که بدانم بودنم معنا داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S

پاسخ: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: جمعه 16 خرداد 1404 18:39
نمایش جزئیات
آفلاین
The acrid smell of Merope's soup burned Time's eyes


If eyes had numbers, Time's would get numbers so irrational, his conscious mind would have swerved at its roots, broken it in half. Molten, it would have trickled down his nose holes (no more nostrils; he had sneezed that whole apparatus far off. It had hit Bellatrix Lestrange directly on the head, with force enough to kill her then and there. Good thing was she had already died.) and dropped in heavy brain drops to the ground. Drops timely, ageing and so heavy they would have carved a lava path straight to the egg-shaped heart of the Earth, slashed the yolk in half--or else, on account of their being drops of liquid Time brain, aged the yolk to a fine chicken. In hatching, the chick would have cracked the entire planet to smithereens. What would have transpired then is anybody's guess

The Great Cosmic Dance? asked Time. His voice sounded like a clap of thunder over angry mountains, fermented in hellish atmospheres of death-rain and scream-snow, high up in undiscovered planets, deep in unseen galaxies

No, answered the narrator

At the end of everything is the Great Cosmic Dance, said Time. I should know. I have witnessed it countlessly

No, said the narrator, and by the way, don't break the fourth wall; it's uncouth

Oh. Sorry. It's just that I never see any walls. It's all one big tapestry. Everything happening everywhere. All days are nights to smaller days themselves days to nights to smaller constituencies of vast temporality. There are days a year long, and years longer than the age of the universe, but shorter than days. When there is no straight passage, but instead a presence as large as all of space, everywhere, everything becomes a narrative. Every story happens in me, and I am an integral part of every story, too. You know... some days I think I might be everyone. All the persons. And all the non-persons, too. All the things. I might be the medium of my own experiencing. The said and the sayer. The narrator, the narrative, and the narrated

Time sighed then. Since he lacked a nose, it sounded like a decommissioned train which had served time in World War One. He watched Lord Voldemort enter the kitchen, sniff the reek of Merope's week-old creation, slap her with the side of his wand, curse the foul air, and leave

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1404/3/16 18:43:11

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: چهارشنبه 14 خرداد 1404 18:19
نمایش جزئیات
آفلاین
زمان آن‌قدر کله‌اش را خارانده‌بود که داشت کچل می‌شد. زیر ناخن‌های زمان پوست کله جمع شده‌بود: فولیکول پشت فولیکول. فرق سر زمان اندازه یک نعلبکی سفید شده‌بود. پیشانی‌اش سمت موهایش پیشروی کرده‌بود. زمان باید فکر دیگری می‌کرد. زمان باید یک جای دیگرش را می‌خاراند.

یک تار مو پیچ‌خوران از کله‌اش پایین رقصید و رفت و رفت و پیچ خورد و افتاد روی تنه دماغش و سر خورد و رفت سمت سوراخ‌هایش. زمان عطسه کرد.

یک گوشه خانه ریدل‌ها نجینی بود. گلولیده و خمیده یک گوشه دیوار، نجینی داشت نیش‌هایش را می‌خاراند. زمان فکر کرد شاید خودش هم بتاند نیش‌هایش را بخاراند. پس رفت و یک گوشه دیگر از خانه ریدل‌ها خمید و گولید و نیش‌هایش را باز کرد و دمش را چرخاند دور کله‌اش و آورد که بخاراندشان که یکهو یادش افتاد زمان که نیش ندارد و مار نیست و عه. ای بابا. ای بابا. عه. پس خودش را راستاند و ریساند و از جایش بلند شد و یک‌ذره هم ناراحت شد و تصمیم گرفت یک‌ذره همه را پیر کند و کمی گرد و خاک بعنوان signatureش توی هوا پاشاند و خزید و رفت سر جایش.

زمان دوباره عطسه کرد. یک روز از دماغش بیرون پرید و رفت خورد توی نیش نجینی. نیش نجینی اندازه یک روز پیرتر شد.

یک گوشه دیگر مروپ گانت بود که داشت برای همه خانه ریدل غذا درست می‌کرد و تویش هویج و عدس و گوشت مارشتر و گوش شترمرغ و شاخه بید کتک‌زن و شاخ تک شاخ می ریزاند و یواشکی با هرچیزی که اضافه می‌کرد، یک سرانگشت ادویه عشق هم به غذایش می زد تا همه خوشحال شوند.

زمان بوی غذای مروپ که به مشامش خورد، دوباره عطسه کرد. این بار یک هفته از دماغش بیرون پرید و افتاد توی غذای مروپ.

- عه. غذام چرا بوی غذای یه هفته مونده میده یهو؟

زمان به این فکر کرد که شاید می‌توانست کله بقیه را جای خودش بخاراند. آها. کله این یاروعه لوسیوس مالفوی را ببیند. چقدر مو دارد. چه گیسوان گرانی، چه زلفان پراکانی. هرچقدر زمان بخاراندش، ککش هم نمی‌گزد. تازه اگر-- هچوووووووو!

زمان دماغش را نگاه کرد که شلووووووووووووکنان پرتاب شد و رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL