قسمت اول- ساعت6 صبح
قسمت دوم
البته در آن روز تنها لرد نبود که صبحش را عجیب شروع کرده بود.
نمکدان هم درون کابینت ردیف بالا و در سومین درب، در آرامش خوابیده بود. معمولاً روزهای زوج کسی به او کاری نداشت و تنها روزهای فرد بود که مروپ او را برمیداشت و شیکش میکرد که روی تخممرغ آب پز لرد نمک بپاشد. در این روزها نمکدان با افتخار و نگاه بالابهپایین به بقیه ادویهها بهخصوص ظرف شکر نگاه میانداخت و غبغبی جلو میداد که اوست که تخممرغ لرد را خوشطعم میکند. البته خوشحال بود که مروپ بهمحض بیرون آوردنش درب کابینت را میبست و بقیه نمیتوانستند قیافه خاص موقع نمک پاشیدنش را ببینند. بههرحال قیافه عجیبی به خود میگرفت و وقتی مروپ بیش از حد او را شیک میکرد نزدیک بود اشکش در بیایید. نمکهایش از کله حفرهدارش میریخت و او سبکتر و بسیار مغرورتر از قبل به درون کابینت برمیگشت و برای مدت طولانی از تجربه وجود نداشته برخورد با دستان خود لرد برای بقیه سخنرانی میکرد.
در میان به علت باف سنگین او با شکر، وضعیت ظرف شکر بسیار اسفناک بود. از آن زمانی که لرد رژیم کالریسوزی را شروع کرده بود دیگرکسی از شکر استفاده نمیکرد و اگر هم چیز شیرینی میخواستند میرفتند از یک شکر خارجی به نام استویا استفاده میکردند که ظاهراً شکر خوبی بود و بهقدری باکلاس و گرانتر بود که حتی در کابینت جدایی هم نگهداری میشد و نه ظرف شکر و نه حتی نمکدان هم او را ندیده بودند و تنها جستهوگریخته از زبان مروپ وصف حالش را شنیده بودند.
البته آن روز زوج بود و کابینت معمولاً تا زمان نهار باز نمیشد؛ چون کسی به ادویه احتیاجی نداشت. ظرف شکر که شب پیش را بهمانند هر شب به زنده داری و غصه خوردن و گوشکردن آهنگ محسن لرستانی گذرانده بود، نیم نگاهی به نمکدان غرق در خواب انداخت و سعی کرد او نیز بخوابد. اما هنوز چشمانش گرم هم نشده بود که درب کابینت باز شد و دست مروپ داخل شد.
شکر با خودش فکر کرد که لرد احتمالاً دوباره هوس تخممرغ کرده و باید آن روز نیز به غرغرهای افتخارآمیز نمکدان گوش کند. اما دست سرنوشت که همانا دست مروپ بود به دورش حلقه زد و در کمال ناباوری او و نمکدان را باهم بیرون کشید.
نمکدان که هنوز خواب بود به مروپی که آنها را به میز صبحانه میبرد نگاهی انداخت و گفت:
- امروز مگه زوج نیست؟ وایسا ببینم تو داری کجا میای؟
شکر شانهای بالا انداخت و باذوق گفت:
- نمیدونم! شاید لرد میخواد رژیمشو بشکنه!
نمکدان با بدجنسی گفت:
- شاید هم میخوان خالیت کنن که پرتو نمک کنن!
ظرف شکر آبدهانش را قورت داد و چشمغرهای به نمکدان رفت. البته بعید هم نبود ولی نمیخواست حالا که بعد از عمری از کابینت درآمده بود به چنین چیزی فکر کند.
مروپ هر دوی آنها را روی میز گذاشت و با نعرهای که تنها از شیرزنی مانند او برمیآمد، فریاد زد:
- منزل! صبحونه حاضره!
شکر و نمک هر دو شاهد این بود که اهل منزل یکبهیک و هر کس به شیوه مخصوص به خود، پشت میز صبحانه حاضر شدند. اولین نفر بم بود که شنگول و پر انرژی پشت میز نشست و بلافاصله گفت که خیلی گشنه است. به دنبال او دلفی و بلا در حالی که در مورد کاندیشنر مو صحبت میکردند، سر میز حاضر شدند. بعد گلرت با پیراهن سفید و بلندش به سر میز آمد و پشت سرش بلافاصله گابریلا و سبیل ظاهر شدند که با تعجب به او نگاه میکردند و یک چیزهایی در مورد " مادربزرگ" و "سیکس پک" میگفتند. اسکورپیوس و مارکوس فنویک با سکوت کامل پشت میز نشستند و ملانی به عنوان آخرین مرگخوار گریفیندوری به میز اضافه شد. البته وینکی نیز به صبحانه پیوست و طی یک بحث جدی در مورد " وینکی خوب بودن" با مروپ، در نهایت روی زمین نشست.
وقتی همه در سکوت نشستند و گلرت یک نیشگون از گابریلا گرفت و گریهاش را درآورد، لرد باابهت بسیار داخل شد. شکر که تا آن لحظه خود لرد را ندیده بود از شدت ابهت او به خودش لرزید و حسابی به نمکدان حسودی کرد که میتواند چنین صحنهای را حداقل سه بار در هفته ببیند. لرد با سری برافراشته و نگاهی مغرور و آرام به پشت صندلی مخصوص به خود رفت و بامتانت کامل رویش نشست. ردای سیاهش بسیار تمییز بود و با خط اتوی زیبایش جنتلمنی او را چندبرابر میکرد. همه را از نظر گذراند و رو به مروپ گفت:
- صبح به خیر مامان! صبحونه رو شروع میکنیم!
چیزی که بعد اتفاق افتاد بسیار عجیب بود. انگار که لرد فرمان جنگ را صادر کرده باشد، همگی از حالت آرام خود خارج شدند و به ذات شلوغ خود برگشتند. گلرت نیشگون دوم را از گابریلا گرفت و وقتی که سیبل داشت او را ملامت میکرد زبانش را برایش در آورد. دلفی و اسکورپیوس در مورد کوییدیچ بحث پر شوری را شروع کردند که بلافاصله وارد فاز دعوا شد. بلا شروع به غر زدن در مورد نبود شوهرش به مروپ کرد و مروپ با تکرار " اینا به من ربطی نداره زن! " جوابش را میداد. ملانی با شور و اشتیاق در مورد پرندگان استوایی با مارکوس حرف میزد که به نظر میرسید ابداً علاقهای به بحث ندارد. وینکی سابیدن کف آشپزخانه را شروع کرده بود و مدام زیر پای بم را که داشت قطره قطره آب میداد طی میکشید.
در میان این همه شلوغی لرد تنها کسی بود که در سکوت نشسته بود و با آرامش لاتهاش را هم میزد. البته این آرامش کاملاً ظاهری بود چون بعد از چد دقیقه او قاشقش را روی میز پرت کرد (از بغل گوش شکر گذشت) و فریاد زد:
- یه دو دقیقه آروم بگیرید!... اه... گلرت دستتو از اونجا بیار بیرون! دلفی بسه بابا، چشمشو در آوردی! بلا شوهرت واقعاًً به ما ربطی نداره! ملانی این جوجهها رو دو دقیقه ول کن! یکی این کولرم بزنه این کلمن آب شد! مامان صبحانه بکش!
کولرگازی روشن شد و مروپ در سکوت کامل چیزی داخل ظرف کشید و میان همگان پخش کرد.
- این چیه مامان؟
- حلیمه! شکر هم داریم برای شکر دوستها! نمک برای نمکدوستها!
گلرت اولین کسی بود که شکر را برداشت و درش را باز کرد و گفت:
- نمک چه صیغهای؟ حلیم فقط با شکر و شایدم دارچین! هرکی نمک بریزه ماگله!
شکر در تمام زندگی اش آنقدر احساس افتخار نکرده بود. بلاخره کسی او را به نمکدان پر مدعا ترجیح داده بود و فراتر از آن گفته بود که کسی که شکر نخورد ماگل است. اگر همان لحظه شکرش تمام میشد و میمرد هم راضی بود. البته رضایتش دیری نپایید چون اسکورپیوس از سر دیگر میز داد زد:
- من نمکدوست دارم اتفاقاً! مایلم خودتی! فکر نکن چون پیری مراعاتتو میکنما!
- من پیرم؟... اخه اکبر جوجه...
البته بقیه حرفهای گلرت در مورد اکبر جوجه شنیده نشد؛ چون جمع به همهمه و شلوغی قبل پرداخت و هر کس شروع به نظر دادن در مورد بهترین راه خوردن حلیم شد. دراینبین شکر و نمک نیز مدام دستبهدست میشدند و خالی و خالیتر میگشتند. باز هم تنها کسی که در سکوت به حلیم شکر و نمک نزدهاش خیره شده بود، لرد بود. مشکل این بود که دیگر قاشقی هم برای پرت کردن نداشت.