جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

كلاس نجوم و ستاره‌شناسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: دیروز ساعت 23:48
نمایش جزئیات
آفلاین
تدی موقشنگ کیف مدرسه‌اش را محکم بغل کرده بود تا از ضربات بروسلی و شلیک‌های مسلسل در امان بماند، که ناگهان جیغ کوتاه پسرانه‌ای کشید و کیف را به روی خودش برگرداند... او یادش رفته بود پیکسل‌های سنجاقی‌اش را جدا کند!

اگر با لگد بروسلی پیکسل‌های گوگولی مورد علاقه‌اش بشکنند چه؟! اگر با مسلسل به او شلیک کنند و قبل از انفجار مغز کاهی‌اش، خرد شدن پیکسل‌هایش را ببیند چه؟! پس با دقت و ظرافت فراوان مشغول کندن پیکسل‌ها شد...

اول دستکش‌های جراحی‌اش را از جیب ردایش در آورد و آن‌ها را تن پاهایش کرد، سپس جوراب‌هایش را دست کرد... می‌پرسید چرا؟ می‌گویم چرا که نه. می‌پرسید این عادی نیست و جادوگران نرمال جوراب را پاک و دستکش را دست می‌کنند؟ آن‌گاه دفترچه‌ی سخنرانی‌ام را درمی‌آورم و توضیح می‌دهم که باید به همه‌ با وجود تمام تفاوت‌هایشان احترام گذاشت و حتی شاید این وضعیت تبعیضی را گردن وزارتخانه هم بیاندازم و سوار نیمبوسم شوم و به در وزارت تخم اژدها پرت کنم.

بهتر است تا راوی شورش به پا و فاج را سرنگون نکرده به قضیه‌ی پیکسل سنجاقی برگردیم. موقشنگ قصه‌ی ما چنان با ظرافت مشغول کندن هدیه‌ی تیچر مریمی بود که هیچ‌گاه متوجه‌ی حضور پروفسور وینکی نشد. وقتی سرش را بلند کرد و تکلیف را دید که پروفسور و نصف جادوآموزان از کلاس رفته بودند.

تدی برای هفت ساعت کل قلعه را لی‌لی کنان دنبال پروفسور گشت تا از او بپرسد سفینه یعنی چه. می‌پرسید چرا لی‌لی می‌کرد؟ من هم به شما سیلی می‌زنم و می‌گویم جنابعالی چرا اینقدر سوال می‌پرسید! بچه حوصله‌اش سر رفته بود! بعد هم روی گونه‌تان پماد می‌زنم و بقیه‌ی قصه را می‌گویم...

پسرک موقشنگ از یک بنده مرلین ماگل‌زاده‌ای سوالش را پرسید. ماگل زاده هم با دیدن دست‌های جورابی و پاهای دستکشی‌اش با خنده گفت:
ـ سفینه یه ماشیهه که ههه با ههقوانیههه فیزیههه خخخخ و فرمولهههه_

بعد راوی بی اعصاب ما چک آبداری نصیب دهن ماگل زاده می‌کند تا لب و دهنش را جمع کند. فکر کرده چون پسره یتیم است می‌تواند مسخره‌اش کند؟!
ـ اهم... باهاش می‌ری فضا.

و وی در مهتاب محو می‌شود. دوباره که سوال پرسیدی! خوب وقتی شب است از کجا افق بدهم خدمتتان؟! اصلا به جای اینکه نگران افق و مهتاب باشید و مدام گیر بدهید کمی به این فکر کنید که بچه‌ی بیچاره فقط جمله‌ی آخر ماگل زاده را متوجه شد!

«باهاش می‌ری فضا.»


همین! اصلا ایده‌ای نداشت چه شکلی دارد، چطور کار می‌کند، اصلا ماده است یا انرژی! فقط می‌دانست فضا ارتفاع زیادی دارد و باید چیزی بسازد که با آن به بالای آسمان برسد...

تدی کل شب را بیدار ماند و در تالار خصوصی قدم زد و اندیشید:

چرا کدوقلقله زن داریم، کدو قلقله مرد نداریم؟! چرا بیماری مادر زادی داریم، بیماری پدر زادی نداریم؟! آیا ما اینجا شاهد ساحره‌سالاری هستیم؟ برای پس گرفتن حقوق جادوگران جامعه چه باید کرد؟ سیاست‌های وزارتخانه به کجا رسید؟!

بله؟ چرا به فضا فکر نمی‌کند؟ بس به این بچه گیر بدهید! طفلک فقط کمی ADHD دارد... اصلا می‌بینید چقدر روشن فکر است؟ این بچه دارد در هاگوارتز حیف می‌شود! اصلا سفینه به کجای دردش می‌خورد؟ شما چند دفعه قصه‌ی کدو قلقله زن را شنیده‌اید؟ به قدمت سن دامبلدور دفعه! حالا چند دفعه سفینه دیده‌اید؟! به میزان علاقه‌تان به آمبریج دفعه! می‌بینید که کل سیستم آموزشی هاگوارتز به گونه‌ای تنظیم شده که ما را از حل مشکلات روزمره‌ی زندگی طفره بدهد و مغز جوانانمان را با چیزهای به درد نخور پر کند...

تدی تصمیم گرفت که به دانشگاه شهید بهشتی فرار مغز کند. اما گرفتن ویزای ایران از انگلستان بسیار سخت است و کلی هم هزینه می‌خواهد... پس تدی باید قاچاقی به فضا پرواز می‌کرد و روی دانشگاه فرود می‌آمد! ولی پسر باهوش ما خوب می‌دانست که با نیمبوس نمی‌توان به فضا رفت چون راحت ردیابی می‌شود و باقی عمرش را در آزکابان می‌گذراند. پس باید وسیله‌ای را طراحی می‌کرد که با آن خیلی زود و در یک چشم به هم زدن بدون اینکه فرصت ردیابی پیدا کنند به فضا پرتاب می‌شد...

پرتاب... کلمه‌ای که به گمان تدی ریشه در پرش داشت... پرش هم که یک جورایی به پریدن ربط دارد... پریدن هم که مثل پا "پ" دارد... پا هم که دستکش و کفش می‌پوشد... پس تدی می‌توانست کفش ویژه‌ای بسازد که با پاهایش بپرد و خیلی بالا برود و به فضا پرتاب شود!

موقشنگ خوب می‌دانست باید چه کفشی را طراحی کند. بهرحال او بی‌خودی سال‌ها در گیم بار سه دسته جارو subway surfers(مجیک-ایزه) بازی نکرده بود!

پسر باهوش می‌دانست اگر به کفش‌هایش فنر بچسباند می‌تواند خیلی بالا برود، مثل هری که در بازی به بالای قطار سریع‌السیر هاگوارتز می‌رسید تا از ولدمورت فرار کند! هر وقت هم که تدی از پدرخوانده‌اش عصبانی می‌شد از قصد خودش را می‌باخت تا ببیند چطور عمو ولدی با آواداکداورا سر هری را منفجر می‌کرد و خیلی هم حال می‌داد.

تا هری بند بالا را نخوانده به کفش‌ها برگردیم... تدی آل‌استار مشکی‌اش که ویکتوریا رویش قلب کشیده بود را روی میز گذاشت و دو تا فنر که از بدن لیلیث کنده بود را با چسب آکواریوم به کفش‌ها چسپاند. حالا باید تا صبح صبر می‌کرد تا در مکان باز پرش کفش‌ها به فضا را تست کند!

افرادی که لایک کردند

- هرآینه هرآینه با شما گویم: دانهٔ گندم که در زمین افتد گر نمیرد، تنها ماند؛ ولی گر بمیرد ثمرات فراوان دهد...
(یوحنا ۲۴:۱۲)
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: دیروز ساعت 15:27
نمایش جزئیات
آفلاین
بعضی از پروژه ها را روی کاغذ می نویسند. بعضی را هم زیرِ یک پتوی چهارخانه، پشتِ در بسته، با پنجره ای که سه بار قفلش کرده ای، می سازند.

پروژه‌ی من از نوع دوم بود.

از همان لحظه ای که تصمیم گرفتم سفینه فضایی بسازم، فهمیدم بزرگترین مشکلم کمبودِ پیچ و مهره نیست؛ بلکه افرادی هستند که اگر بفهمند داری سفینه می سازی، قبل از اینکه بپرسند «برای چی؟»، می پرسند «مجوزش کو؟»

برای همین، کار را محرمانه آغاز کردم.

یک پاتیلِ قدیمی و زنگ زده را گذاشتم وسطِ اتاق و اسمش را با برچسب رویش نوشتم: «مخزن سوخت». دو جارو را با طناب به هم بستم و تا غروب مشغول قانع کردنِ خودم بودم که این ها بال های سفینه هستند. از یک تلسکوپِ شکسته هم به عنوانِ سیستم هدایت استفاده کردم؛ هرچند بیشتر از اینکه ستاره ها را نشان بدهد، دیوار همسایه را با کیفیتی مثال زدنی نمایش می داد.

ساختِ این سفینه، طبقِ کتاب هایی که خوانده بودم، باید حداقل یک انفجار، دو تعقیب و گریز و سه فریادِ «بگیرینش!» داشته باشد. اما این سکوت... بیش از حد طبیعی بود.

همان موقع صدایی از راهرو آمد.

تق!

خشکم زد. حتماً پیدایم کرده بودند. پارچه‌ای روی سفینه انداختم، چکش را داخل جیبم فرو کردم، چند پیچ را با عجله زیر فرش هل دادم و طوری کنار کتابخانه ایستادم که انگار از اول فقط مشغول مطالعه درباره‌ی خواص درمانی قارچ‌های بنفش بوده‌ام.

صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد؛ حالا دیگر مطمئن بودم که از طرفِ کی هستند: وزارت سحر و جادو.

تمام دفاعیه‌هایی را که قرار بود در دادگاه بگویم، ظرف چند ثانیه مرور کردم. حتی به این فکر افتادم که شاید اگر بگویم سفینه نیست و «کمد دیواری با آرزوهای بزرگ» است، مجازاتم کمتر شود.

دستگیره آرام پایین رفت و در باز شد. دو مرد با ردای تیره وارد شدند؛ چهره‌هایشان آن‌قدر جدی بود که اگر می‌گفتند برای پایان دنیا آمده‌اند، احتمالاً فقط می‌پرسیدم ساعت چند.

چشمِ یکی شان افتاد به پارچه بزرگی که وسطِ اتاق مانده بود. به همکارش اشاره ای داد و هر نفر، طرفی از پارچه را گرفتند و در یک لحظه، پارچه را پرت کردند کنار.

سفینه، با شکوهِ نصفه و نیمه اش، با پاتیلِ زنگ زده و جارو هایی که نقشِ بال را داشتند، آنجا روی زمین بودند.

هر دو مرد چند ثانیه به همدیگر خیره شدند. من هم نگاهم را بینِ آنها و پنجره می چرخاندم؛ بلکه راهِ فراری پیدا کنم. بالاخره یکی شان سکوت را شکست:
- همینه؟

گلویم را صاف کردم و گفتم:
- ببینید... هنوز رنگش نکردم، معمولاً وزارتخونه قبل از مجازات اجازه میده که پروژه مون رو کامل کنیم، مگه نه؟

مرد دومی زیرِ لب چیزی به اولی گفت که نشنیدمش. اولی هم سری تکان داد، سپس برخلافِ تمام سناریو هایی که از صبح تمرین کرده بودم، مردِ اولی برگه ای از جیبش درآورد. لبخندِ کم رنگی زد و رو به همکارش گفت:
- بالاخره پیداش کردیم.

اخم کردم و گفتم:
- چی رو؟

آن برگه را مقابلم گرفت. رویش با حروفِ درشت نوشته شده بود: فرم درخواست عضویت در نخستین گروه فضانوردان جادویی

من فقط می توانستم پلک بزنم. مرد ادامه داد:
- سه ماهه دنبال یه نفر می‌گردیم که حاضر باشه سفینه بسازه. هر کی رو پیدا کردیم، یا گفت خطرناکه، یا گفت بیمه شاملش نمی‌شه.

برای اولین بار از وقتی که ساختِ سفینه را شروع کرده بودم، نفسِ راحتی کشیدم و نگاهی به سفینه ام انداختم.

افرادی که لایک کردند

✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: دیروز ساعت 15:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نقل قول:

در قالب یه رول، مشغول ساخت یک سفینهٔ فضانوردی بشید. نقشی که شما در ساختش دارید می‌تونه فراهم کردن یکی از وسایل موردنیاز باشه، یا متقاعد کردن بخش‌های مختلف سفینه برای انجام کارشون، یا خرید یه سفینهٔ دسته‌دوم از ایلان ماسک، یا دزدیدن یکی از اهرام ثلاثه (که همه می‌دونن سفینه‌های باستانی فضاییان آو کورس)، یا هر چیز دیگه‌ای. علاوه بر این، برداشتتون از اینکه یه سفینهٔ فضانوردی اصلا چی هست، آزاده.


هاگرید در سرزمین اژدهایان بود! جایی که مخفی گاه تخم گذاری اون هارو پید کرده بود! باورش نمیشد! یک کوه از تخم اژدها! هاگرید گنج زندگیش را یافته بود! اون روی یه صخره وایساده بود و عقب عقب میرفت تا خودشو آماده کنه. بالاخره لحظه موعود فرا رسید... عزمشو جزم کرد... به سرعت به سمت جلو دوید و با خنده ای بی پایان و دست هایی از هم گشوده پرید روی کوه تخم اژدها ... که ...

تَق تـَــــق تَـــــــــــق!

هاگرید با کله از تخت خواب پایین افتاد و هاج و واج دور و برشو نگاه کرد. هر چی نگاه کرد هیچ تخم اژدهایی ندید و بالاخره دوزاریش افتاد که داشته خواب میدیده!
هاگرید عصبانی در حالی که زیر لب فحش های رکیک میداد به سمت در کلبه رفت تا ببینه کی داره اینجوری در میزنه.
هاگرید درو باز کرد و گفت:
_ کدوم خری این وقت صبح میاد در خونه آدم؟!

بردلی که جلوی در ایستاده بود با دیدن هاگرید پشماش ریخت! هاگرید همینجوریشم اندازه یه غول گنده بود! چه برسه که موهاش سیخ سیخ شده باشه... عصبانی باشه و اول صبح از خواب بیدار شده باشه. چند ثانیه که گذشت بالاخره زبون بردلی باز شد، الکی نیششو گشود و گفت:
_ سلام به دوست قدیمی! چطووووری پسر؟
_ میخندی؟ بزنم نصفت کنم؟
_ اووووم... نه؟!

هاگرید کمی چشماشو مالوند و به وسایل عجیب غریبی که همراه بردلی بود نگاه کرد و گفت:
_ نه و نَگمه! ... این خِرت و پِرتا و جینگول مینگولا چیه دنبالت؟! به حق چیزای ندیده!
_ سفینه فضایی مشنگی
_ چی چی؟!
_ یه چیزی که پرواز میکنه میره آسمون! سیاره های دیگه! اقمار سیاره های دیگه! ستاره های دیگه! شاید حتی آندرومدا!
_ بابا زیر دیپلم حرف بزن ببینم چی میگی! اصلا برا چی اومدی دم خونه من با اینا؟
_ خب رفیقیم دیگه! گفتم دو تا عقل بهتر از یکی کار میکنه! شاید بتونیم اینارو سر هم کنیم!
_ عقل؟ تو عقل داری؟! اگه عقل داشتی میدونستی که من ضرب اعداد جادویی رو هم درست بلد نیستم چه برسه به سفینه فضایی مشنگی! عقل کل! باید میرفتی سراغ آرتور ویزلی! صبر کن یه جغد براش میفرستم بیاد اینجا!

پنج دقیقه بعد...

شَتَرق! آرتور ویزلی جلوی در کلبه هاگرید ظاهر شد!
بردلی: مــــــــــــاع! آرتور چطور اینقدر زود اومدی؟! چرا شورت و زیر پیرهنی پوشیدی؟
_ بابا لامصبا شما مگه نمیدونید من چقدر عشق این چیزای مشنگیم؟ اونم سفینه فضایی! بزرگترین آرزوم این بود که یه روزی از نزدیک یکی از اینارو ببینم! ... تا جغد هاگرید اومد همینجوری لباس نپوشیده آپارات کردم اینجا... کو ... کو ... کجاست؟
_ اینه این جا!
_ ئه! این چرا اینجوریه بردلی؟ چرا دل و روده ش دراومده؟
_ یادگار بابامه حقیقتش! اینقدر عشق پرواز بود که یکی از اینارو که سقوط کرده بود از مشنگ ها کش رفته بود و تو خونه مون یه جا قایم کرده بود!
_ چه خفن! حالا چرا الان یادت افتاده اینارو دربیاری؟
_ حقیقتش دیشب خواب بابامو دیدم! بهم گفت اصل و نسب ما برمیگرده به آدمای فضایی! میگفت ما از تیره سوپرمن اینا بودیم که اینقدر عشق پرواز هستیم! آخرشم محکم گوشمو پیچوند گفت حلالت نمیکنم اگه این سفینه فضایی رو درست نکنی برنگردی به خونه اصلیمون! سیاره سوپرمن!

خلاصه آرتور ویزلی و بردلی شروع کردن به کار کردن. در واقع اونا مجبور بودن سفینه رو از اول بسازن چون همه اجزاش ترکیده و منهدم شده بود. انگار فقط یه سری قطعات اولیه منفجر شده داشتن. بالاخره بعد از چهار ساعت کلنجار رفتن و ابتکارات بردلی و همینطور استفاده از جادوهای پیشرفته آرتور ویزلی که در این زمینه ها استاد بود بالاخره سفینه مجددا ساخته شد و آماده پرواز!
فقط یه مساله مونده بود...

آرتور ویزلی: نمیدونم برای سوختش باید از چی استفاده کنیم؟
در کمال تعجب همگان و البته خودش، هاگرید جواب این یکی رو میدونست:
_ من میدونم! خون اژدها! یه دَبه ازش دارم! یه خرده ش آتیش بگیره چنان انفجاری تولید میکنه که فکر کنم سفینه هه یه کله بره آسمون!

در نهایت بردلی و آرتور ویزلی سوار سفینه فضایی شدن و آماده رهسپار شدن به سمت سیاره سوپرمن شدند. بردلی و آرتور در پوست خودشون نمیگنجیدند از خوشحالی اما هر چی اصرار کردند هاگرید قبول نکرد باهاشون بره! هاگرید گفت که جاش رو زمین خوبه! و میخواد بره بخوابه بلکه دوباره خواب کوه تخم اژدهارو ببینه.

خلاصه آرتور خون اژدهارو ریخت تو مخزن سوخت سفینه و روشنش کردن و سفینه به همراه بردلی و آرتور به هوا برخاست و یه صدای خیلی خرکی وحشتناک انفجار هم داد!
ده دقیقه که گذشت و دیگه سفینه از نظر ناپدید شد هاگرید یه نفس راحتی کشید و رفت تو کلبه ش و پرید رو تخت و به خواب ناز فرو رفت.

از آن سو ... در اوج آسمان ها
آرتور ویزلی: باورم نمیشه! الان جو زمین رو رد کردیم؟!
بردلی: آره ... آرررره ... باورنکردنیه! خب الان دیگه باید مختصات سیاره سوپرمن رو به سیستم ناوبری سفینه بدیم تا ببرتمون اونجا!

اینطوری بود که اینکارو کردن و یه دکمه قرمز هم زدن و یه دفعه سفینه سرعتش شصت برابر شد و با ششصد اسب تسترال سرعت به سمت سیاره سوپرمن حرکت کرد.

نیم ساعت بعد
سیاره سوپرمن یه گوشه در منظومه شمسی قایم شده بود و حالا سفینه بردلی و آرتور در اونجا به زمین نشسته بود! اما بردلی تازه دوزاریش افتاده بود که خوابش چَپه بوده! چون سیاره کامل برهوت بود! دریغ از یک پشه! دریغ از یک کاکتوس! هیـــــچ! خلاصه وقتی ناامید شدن دوباره کمی خون اژدها ریختن تو مخزن سوخت سفینه و روشنش کردن و سرشو گرد کردن و برگشتن سمت زمین.

روی زمین
کلبه هاگرید

هاگرید دوباره به خواب رفته بود و از شانسش دقیقا دوباره درون سرزمین اژدهایان و نزدیک کوه تخم اژدها ظاهر شده بود. انگار دکمه پاوز رو زده بودن و حالا دوباره دکمه پِلِی رو زدن. اینقدر خوشحال بود که حَد و حساب نداشت. بنابراین دوباره خودشو آماده کرد و به سرعت به سمت صخره دوید تا بپره روی کوه تخم اژدها. دستانش را از هم باز کرده بود و گویی همه جهان را به او داده اند... فقط دو ثانیه مونده بود تا شیرجه بزنه روی تخم های اژدها ... که ...

بووووووووووم!
سفینه فضایی بردلی و آرتور دقیقا مجاور کلبه هاگرید به زمین نشست و برخوردش با زمین چنان ضربه ای ایجاد کرد که باعث شد کلبه هاگرید تکان شدیدی بخوره و هاگرید از رو تختش پرت شد بالا و کله ش خورد به سقف کلبه!
گرد و خاک که فرو نشست، هاگرید با کله باد کرده و سر و وضع آشفته اومد بیرون کلبه تا ببینه چی شده که بردلی و آرتور ویزلی را با نیش های باز دید!

بردلی: هاگرید جان ما برگشتیم! اون سیاره هه کامل برهوت بود! صد رحمت به زمین!
هاگرید در حالی که چماقشو درآورده بود و دنبال بردلی و آرتور ویزلی کرده بود تا به قصد کُشت بزنتشون فریاد میزد:
_ غلط کردید برگشتید!
ویرایش شده توسط بردلی در 1405/4/19 15:23:23
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: دیروز ساعت 14:46
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کردم، صدای تق کوچکی در آشیانه‌ی فضایی پیچید و اسکار با چهره‌ای جدی، ولی مشکوک به هیجان، دور سفینه چرخید.
- آنابل، مطمئنی این قطعه باید اینجا باشد؟
- اگر نقشه را برعکس نگرفته باشی، بله.
اسکار نقشه را چرخاند، چند ثانیه به آن خیره شد و بعد با اعتمادبه‌نفس گفت:
- خوب است. من عمداً برعکس گرفته بودم تا مطمئن شوم تو حواست جمع است.

چیزی نگفتم. پوکرفیس بودن در چنین لحظاتی کمک می‌کند آدم مجبور نشود توضیح دهد که چقدر از منطق اسکار شگفت‌زده شده است.
ما در حال ساخت سفینه‌ای بودیم که قرار بود شاهکار کلاس ستاره‌شناسی باشد. من مسئول طراحی سامانه‌ی تعادل جادویی بودم؛ بخشی که باید سفینه را در فضای بی‌وزن پایدار نگه می‌داشت. اسکار هم طبق تعریف خودش مدیر بخش آزمایش‌های غیرمنتظره بود؛ یعنی هر چیزی را که می‌دید، امتحان می‌کرد تا مطمئن شود واقعاً کار می‌کند.
بدنه‌ی سفینه تقریباً آماده بود. موتور رانش در جای خود قرار داشت، کریستال‌های هدایت می‌درخشیدند و کابین خلبان بیشتر شبیه اتاق فرمان یک ماجراجویی بزرگ بود تا پروژه‌ی دانش‌آموزی.
- اسمش را چه بگذاریم؟
- هنوز مطمئن نیستم.
او چند لحظه فکر کرد و بعد گفت:
- چطور است نهنگ موشکی؟
- ما داریم سفینه می‌سازیم، نه رستوران غذاهای دریایی.
- به نظر من اسم قدرتمندی بود.
در همین لحظه، استاد فلامین وارد آشیانه شد. ردای او پر از لکه‌های روغن بود و عینک‌های چندلایه‌اش طوری برق می‌زد که انگار هم‌زمان سه آینده‌ی مختلف را می‌بیند.
- چطور پیش می‌روید؟
- سامانه‌ی تعادل آماده است. فقط باید موتور را آزمایش کنیم.
استاد فلامین سر تکان داد و گفت:
- عالی است. امشب آزمایش اولیه را انجام می‌دهیم.
اسکار زیر لب گفت:
- امشب؟ یعنی همین امشب؟
استاد فلامین با آرامش پاسخ داد:
- بله. اگر همه‌چیز خوب پیش برود، سفینه برای پرواز کوتاه آماده خواهد بود.
اسکار به من نگاه کرد و گفت:
- من انتظار داشتم حداقل یک هفته دیگر فقط درباره‌ی خطرات احتمالی صحبت کنیم.
- تو همین حالا هم درباره‌ی خطرات احتمالی صحبت می‌کنی.
- درست است. این بخش تخصص من است.
چند ساعت بعد، همه‌چیز برای آزمایش آماده بود. من پشت کنسول اصلی نشستم، اسکار کنار دریچه‌ی بازدید ایستاد و استاد فلامین از بیرون آشیانه دستور شروع آزمایش را داد.
اهرم فعال‌سازی را پایین کشیدم.
موتور با صدایی عمیق روشن شد. بدنه‌ی سفینه لرزید، چراغ‌های داخلی روشن شدند و کریستال‌های هدایت شروع به درخشیدن کردند. همه‌چیز دقیقاً همان‌طور پیش می‌رفت که انتظار داشتیم.

- اوه، این بخش خیلی باشکوه است.
- هنوز فقط مرحله‌ی گرم کردن موتور است.
ناگهان صدای پوف عجیبی از پشت سفینه بلند شد. بعد بوی خوش نان تازه در آشیانه پیچید.
اسکار چند بار هوا را بو کشید و با شگفتی گفت:
- آنابل، آیا موتور ما بوی نان می‌دهد؟
به صفحه‌ی کنترل نگاه کردم. نشانگر موتور کاملاً عادی بود. فشار، دما و انرژی در محدوده‌ی مناسب قرار داشتند. اما بوی نان تازه هر لحظه بیشتر می‌شد.
استاد فلامین از بیرون فریاد زد:
- چه اتفاقی افتاده است؟
- احتمالاً سفینه در حال پختن چیزی است!
- این یک پاسخ علمی نیست.
دریچه‌ی پشتی را باز کردم. درون محفظه‌ی رانش، به جای شعله‌ی معمولی موتور، توده‌ای از خمیر طلایی‌رنگ آرام‌آرام پف می‌کرد.
چند ثانیه سکوت مطلق برقرار شد.
بعد اسکار با لحنی بسیار رسمی گفت:
به نظر می‌رسد ما به جای موتور رانش، موتور نانوایی نصب کرده‌ایم.
استاد فلامین وارد سفینه شد، به خمیر نگاه کرد و عینکش را تنظیم کرد.
- این غیرممکن است.
غیرممکن‌ها معمولاً همین‌طور شروع می‌شوند.
استاد فلامین به جعبه‌ی قطعات یدکی اشاره کرد. روی یکی از جعبه‌ها نوشته شده بود: موتور رانش مدل XR-7. روی جعبه‌ی کناری نوشته شده بود: فر صنعتی مدل XR-7.
من به اسکار نگاه کردم.
او با آرامش گفت:
- در دفاع از خودم باید بگویم که هر دو جعبه خیلی شبیه هم بودند.
- تو جعبه‌ی فر را به جای موتور نصب کردی.
- اما قبول کن که نصبش بسیار تمیز انجام شده است.
استاد فلامین آهی کشید.
پس این سفینه فعلاً نمی‌تواند پرواز کند.
اسکار با ناامیدی گفت:
- متأسفانه نه. ولی می‌تواند نان فوق‌العاده‌ای بپزد.
در همان لحظه، صدای زنگ هشدار خفیفی از کنسول بلند شد. صفحه‌ای روی نمایشگر ظاهر شد: حالت پخت خودکار فعال شد.
قبل از اینکه بتوانیم واکنش نشان دهیم، درِ محفظه‌ی پشتی باز شد و سینی‌ای از نان‌های کوچک و کاملاً برشته بیرون آمد.
بوی نان تازه در سراسر آشیانه پخش شد. دانش‌آموزانی که برای تماشای آزمایش آمده بودند، آرام‌آرام به سمت سفینه نزدیک شدند.
یکی از آن‌ها پرسید:
- آیا آزمایش تمام شده است؟
اسکار با غرور گفت:
- آزمایش پرواز موقتاً به آزمایش صبحانه تبدیل شده است.
استاد فلامین یکی از نان‌ها را برداشت، با تردید آن را امتحان کرد و چند لحظه بعد گفت:
- این واقعاً خوشمزه است.
اسکار با افتخار بیشتری گفت:
- من همیشه گفته‌ام که فناوری باید کاربردی باشد.
من باز هم چیزی نگفتم، اما در ذهنم پذیرفتم که نتیجه‌ی آزمایش از نظر فنی فاجعه بود و از نظر آشپزی موفقیتی چشمگیر.
تا پایان شب، صفی از دانش‌آموزان برای چشیدن نان‌های سفینه تشکیل شد. کسی دیگر درباره‌ی پرواز سؤال نمی‌کرد؛ همه می‌خواستند بدانند آیا سفینه می‌تواند نان دارچینی هم بپزد یا نه.
استاد فلامین در نهایت گفت:
- خوب، باید موتور واقعی را نصب کنیم. اما شاید بهتر باشد این فر را هم نگه داریم.
اسکار با هیجان گفت:
- پس ما اولین سفینه‌ی فضایی با بخش نانوایی داخلی را می‌سازیم!
این دقیقاً در نقشه‌ی اولیه نبود.
به همین دلیل است که غیرمنتظره است.
چند روز بعد، موتور واقعی نصب شد و سفینه بالاخره آماده‌ی پرواز گردید. اما فر اشتباهی را از آن جدا نکردیم. حالا افق خمیری — نامی که اسکار با رأی‌گیری بسیار مشکوک انتخاب کرد — هم می‌توانست در فضا پرواز کند و هم در مسیر نان تازه بپزد.
در اولین پرواز آزمایشی، همه انتظار داشتند مشکل اصلی ما کمبود سوخت یا اختلال در سامانه‌ی تعادل باشد. اما بزرگ‌ترین چالش این بود که بوی نان تازه تمام خدمه را
اسکار با رضایت گفت:
- می‌بینی آنابل؟ هیچ‌چیز در فضا آن‌طور که انتظار داریم پیش نمی‌رود.
- متأسفانه این بار کاملاً درست می‌گویی.
او خندید و سفینه‌ی ما آرام از آشیانه جدا شد. پشت سرمان رد نورانی موتور واقعی دیده می‌شد و از بخش پشتی، بوی ملایم نان تازه در فضای داخلی پخش می‌شد.
این‌گونه بود که پروژه‌ی ساخت یک سفینه‌ی فضانوردی، به‌جای یک ماجراجویی صرفاً علمی، به اولین مأموریت فضایی با پذیرایی گرم تبدیل شد؛ و من هنوز مطمئن نیستم که این شکست بود یا موفقیتی بسیار عجیب.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1405 22:54
نمایش جزئیات
آفلاین
اگر از بیشتر دانش آموزان هاگوارتز بپرسید مخفی ترین جای قلعه کجاست، احتمالا جوابشان اتاق ضروریات باشد. اما گریفیندوری ها تمام رازهایشان را جای دیگر قایم می کنند؛ جایی در سالن عمومی گریفیندور، روی میزی که مشخص است هزاران سال در گوشه ای از سالن جا گرفته است و گذر زمان اثرش را روی آن گذاشته.
این میز، یک میز ساده ی چوبی و سالخورده نیست. میزی است که راز میلیون ها گریفیندوری را در خود نگه داشته ؛ هزاران صندوقچه اسرار آمیز و قفل شده روی آن گذاشته شده که هرکدامش میتواند راز فاجعه باری را پنهان کرده باشد.

روی صندلی های میز چوبی و قدیمی پنج نفر از تازه واردان گریفیندوری، دور چراغی کم نور نشسته بودند؛ نه برای درس خواندن، بلکه برای فرار از کلاس های سخت و طاقت فرسا.

جیمز با ناامیدی تکلیف های انجام نشده اش را در هوا پخش کرد.
-من دیگه نمی کشم؛ تکلیف هیچکدوم از کلاسامو انجام ندادم و باید این آخر هفته منتظر دمپایی ملانی باشم.

دملزا زیر لب غروارانه گفت.
- به نظرم استاد ها هر سال یه مسابقه میزارن که کی تکلیف سخت تری میده.

لیلی که هنوز امیدوار بود راه حل منطقی پیدا شود، پیشنهاد داد.
-خب باید تکالیفمون رو تو هفته پخش کنیم و همشون رو برای روز آخر نزاریم.

‌چهار نفر دیگر طوری نگاهش کردند که انگار پییشنهاد داده بود برای تفریح بروند با یک اژدهای مجارستای دم تیغی چای بشوند.

چند ثانیه سکوت برقرار شد و روزالین بی هدف با نوک کفشش به صندوقی قدیمی که رویش قفل نقره ای رنگی می درخشید ضربه زد؛ قفل نقره ای به طرز غیر قابل باوری با صدایی عجیب رغیب باز شد و چند نقشه زرد رنگ با چند پیچ و مهره ی برنجی و یک کتابچه چرمی که روی جلدش با خطی محو نوشته شده بود.

”راهنمایی مقدماتی ساخت وسایل پرنده برای جادوگرهای بیش از حد کنجکاو”


پنج جفت چشم هم زمان روی کتاب ثابت شد؛ بعد روزالین آرام لبخند زد که نشان از وقوع فاجعه را می داد.
-بچه ها...

جیمز با احتیاط پرسید.
-رز چی می خوای بگی؟

روزالین کتاب را از روی زمین برداشت، گرد و غبارش را فوت کرد.
-کمالگراها تو زندگیشون یه قانونی دارن جیمز. اگر نمی تونی کامل باشی، خب پس در اون صورت بهتره کلا نباشی!

دملزا خندید.
-با چی می تونیم نباشیم رز؟

روزالین اولین صفحه ی کتاب را باز کرد؛ روی نقشه، طرح یک سفینه جادویی دیده می شد.

جیمز کتاب را از رز گرفت.
-خب پس بیاین یه دفعه با قانون های کوهی روزالین بریم جلو، بیاین یکی بسازیم.

جیمز کتاب را روی فرش قرمز طلایی در مرکز سالن عمومی پهن کرد، طرح سفینه واضح جلوی چهار جفت چشم قرار گرفت؛ بدنه ای کشیده با بال هایی که شبیه دو دسته جارو نیمبوس ۲۰۲۶ بوند. دورتا دور نقشه یادداشت هایی با جوهر سبز نوشته شده بود، بعضی از آن ها ناخوانا و بعضی دیگر آنقدر عجیب بودند که مطمئنن به زبانی دیگر نوشته شده بودند.

جیمز با صدایی بلند شروع به خواندن کرد.
-برای افزایش سرعت، از سه قطره اشک ققنوس استفاده کنید. از اضافه کردن دم سمور جدا خودداری کنید. اگر سفینه شروع به آواز خواندن کرد، آرامش خور را حفظ کنید.

لیلی کتاب را بست.
-من از همین الان احساس خطر می کنم.

روزالین کتاب را به دست گرفت و باز کرد.
-این یعنی سازنده دقت زیادی برای ساخت این سفینه به خرج داد.
-نه، یعنی سازنده چند بار نزدیک بوده بمیره یا مرده!

دملزا کتاب را از دست رز گرفت و شروع به ورق زدن کرد.
-الان نمیشه بحث کرد، فقط باید امتحانش کنیم؛ بزرگ ترین مشکلمون اینکه چه جوری از دمپایی ملانی و حس شیشم میرا در بریم.

چشم های روزالین برق زد.
-اتاق ضروریات دملزا عزیزم، اتاق ضروریات همیشه برای کمک آمادس!

-اما هسته ی جادویی سفینه باید از یک شیء افسانه ای تامین بشه، که سخته پس کنسل شد برگردید درس بخونیم.
-هسته ی جادویی چیه لیلی؟

لیلی ادامه داد.
-خب... ریش مرلین شاید؟

جیمز و دملزا و فلور هر سه به روزالین نگاه کردند و روزالین با تعجب به هر سه نفر خیره شد.
-خب؟ حالا کی حاضر می شه بره از ریش مرلین یه تار بکنه؟

جیمز بی معطلی جواب داد.
-من که نه، دفعه قبل پام گیر کرد به ریش بابا مرلین و سه ساعت داشتم فقط از ریشش عذر خواهی می کردم؛ جدا از اینکه هر شب قبل خواب و هر روز بعد بیدار شدن Beard care داره.
-صبرکن... تو داری میگی مرلنی برای ریشش روتین مراقبتی داره؟

-نه فقط روتین، یه بار قبل چایی خوردن یه شیشه کوچیک طلایی داشت و داشت به ریشش می زد و به لبخند به ریشش می گفت تو قرن ها کنار من بودی، لیاقت بهترین هارو داری بابا جان!
-مرلین با ریشش رابطه عاطفی عمیقی داره.
-کاملا!

فلور دستش را روی پیشانی اش و گذاشت.
-ما قراره برای ساخت سفینه، از چیزی استفاده کنیم کنیم که صاحبش احتمالا که نه حتما بیشتر از ما دوستش داره؟

-دقیقا مشکل همینه. مرلین ریشش رو به کسی نمیده!
جیمز با نگرانی گفت.

در نهایت، این تیم پنج نفره تصمیم گرفتن پروژه ی سفینه رو از همه مخفی نگه دارند؛ چون اگر ارشد های گریفیندور میفهمیدن به جای انجام تکالیفشون در حال ساخت یک سفینه ی جادویی هستند، نه تنها با ضربه های مکرر دمپایی ابری خیس ملانی روبه رو میشدن، بلکه از دست میرا نمی تونستن جایی برای قایم شدن پیدا کنن؛ پس شب ها، وقتی صدای خر و پف مرلین بلند می شد چهار نفر به اتاق ضروریات می رفتند.

جیمز قطعات را کنار هم می گذاشت، هر پیچ و مهره را با دقت محکم می کرد. دملزا موتور رو آماده می کرد و لیلی دقیق اندازه گیری می کرد، آنقدر دقیق که حتی متوجه شد سازنده اصلی سفینه یکی از اندازه هارو اشتباه نوشته است؛ فلور به صورت کاملا حرفه ای سفینه رو به رنگ صورتی و سفید در آورده بود با طرح گل های لیلیوم روی تنه سفینه، هروقت جیمز به او غر میزد با خونسردی جواب میداد.
-تو از این چیزا سر در نمیاری جیمی، سکوت کن پسرم.

بعد از گذشت پنج روز کم کم سفینه شکل گرفت، اما شبیه سفینه ی واقعی نبود. بیشتر شبیه دیگ بزرگی بود که شاید روزی آرزویش باشد به آسمان سفر کند؛ گاهی نیز زیر آواز می زد و موتورش صدایی می داد. همه چیز تقریبا کامل بود؛ به جز هسته ی جادویی سفینه، یعنی ریش مرلین.

روزالین تصمیم خودش را گرفت.
-من انجامش میدم.
-رز، مطمئنی؟
-آره.

رز تمام اعتماد به نفس را جمع کرد؛ یک فنجان چای هل و نبات به دست راهی اتاق مرلین شد، دستش را بلند کرد تا در بزند؛ اما قبل از اینکه دستش به در برسد صدایی از داخل آمد.
-رز بابا، بالاخره اومدی؟

روزالین خشکش زد و مرلین از پشت صندلی اش بلند شد و با خنده ادامه داد.
-چای هل و نبات هم که برای بابا مرلین اوردی، خب منتظرت بودم بابا جان، اون شونه و قیچی رو از پشت سرت بهم بده.

رز که هنوز در شک بود با تعجب فنجان چای را دست بابا مرلین داد و قیچی و شانه طلایی که برق میز را نیز روی میز گذاشت.
-بابامرلین... شما میدونستید؟
-دخترم، من مرلینم! پنچ نفر از فرزندانم که به زور درس می خوندن، دمپایی ملانی همیشه بالا سرشون بود؛‌ حالا تقریبا کل زمانشونو با اشتیاق برای درس خوندن بیرون تالار میگذرونن؟

روزالین کمی خجالت زده شد.
-خب... خب الان هم میدونستید که برای چی اومدم.
-فقط یه تار؟
-بله.

با ناراحتی دستی به ریشش کشید.
-خیلی ها دنبال چوب دستی من بودن، دنبال کتاب های قدیمی من بودن حتی دنبال رازهای جادویی. ولی هیچکس تا حالا دنبال ریش عزیزم نیومده.
-پس یه تار از ریشتون بهمون نمی دید؟
-نه.

رز آهی کشید و به سمت در برگشت.
-باش پس بابا مرلین، خودت نگهدارت.

مرلین یواشکی از گوشه چشم نگاه شکرد.
-واقعا داری میری؟
-خب شما گفتید نه.

مرلین با دلخوری گفت.
-ای بابا، بابا جان... حداقل یکم اصرار کن! این ریش این همه سال کنار ما بوده؛ بهش احترام بزار بابا جان.
-خب، بابا مرلین لطفا!
-با احساس تر رز بابا.
بابا مرلین قشنگم، دوست داشتنی ترین پیرمرد دنیا، میشه فقط یه تار از ریش خوشگل و براق و ابریشمیتون رو بدید؟
-خب، حالا یه چیزی شد بابا جان.

مرلین با ناز و کرشمه ی پیر مردی اش قیچی طلایی را برداشت و با ناراحتی به ریشش گفت.
-ببخشید عزیز دل بابا؛ ولی خب وظیفه ی مرلینیمان است.

روزالین تار نقره ای ریش را با احتیاط داخل یک شیشه ی کوچک گذاشت، چند بار از بابا مرلینی تشکر کرد و قبل از اینکه دوباره شروع کند به قربان صدقه ی ریشش رفتن، سریع از اتاق بیرون زد. هنوز چند قدم از راهرو دور نشده بود که صدای مرلین پشت سرش بلند شد.
-رز بابا.
-جانم بابا مرلین؟
-به جیمی بگو اون پیچ سمت چپ رو این دفعه محکم تر ببنده، دفعه قبل وسط پرواز باز شد.
-جیمی دست و پا چلفتیه بابا مرلینی، ولی چشم.

روزالین از دفتر مرلین تا اتاق ضروریات که در آن سفینه شکل گرفته بود را از خوشحالی پرواز کرد؛ وقتی در اتاق ضروریات را باز کرد چهار نفر دیگر تقریبا روی سرش ریختند.جیمز اولین نفر پرسید.
-خب؟

روزالین شیشه کوچک را از آستین ردایش در آورد و نشان بقیه داد؛ فلور از هیجان تقریبا داشت بالا و پایین می پرید.
-وای بابا مرلینی، یه شینیون ریش مهمون منه!

جیمز تار ریش مرلین را با دقت داخل محفظه ی مخصوص گذاشت، لیلی طلسم آخر را خواند و دملزا اهرم اصلی را پایین کشید؛ سفینه برای چند ثانیه بی حرکت ماند و بعد ناگهان تمام بدنه اش با نور آبی درخشید؛ درست در همان لحظه روی بدنه ی نقاشی شده سفینه با جمله ای با حروف طلایی ظاهر شد.

در انتظار تایید مالک!


جیمز با تردید گفت.
-مالک؟

لیلی کتاب را دوباره ورق زد.
-من.. همچین چیزی یادم نیست.

در اتاق ضروریات بدون اینکه کسی به آن دست بزند، آرام باز شد و مرلین با یک سینی چای و شکلالت غورباقه ای وارد شد. اول به سفینه نگاهی انداخت و بعد به پنج فرزندش.
-آفرین فرزندانم.

بعد با تعجب ابروهایش را با انداخت.
ولی چرا رنگش صورتی شده؟

فلور با غرور و افتخار جلو آمد.
-چون قبلش خیلی بی روح بود!
-قبول دارم فلور بابا.

جیمز با تعجب نگاهی به بابا مرلینی اش کرد.
-یعنی... شما خبر داشتید؟ الان باید منتظر کتک ملانی باشیم؟
-نه بابا جان! این سفینه ارث پدری شما که نه؛ آنقدر دوستش دارم حاضر نیستم ارث پدری اش کنم . اما مال باباتونه و چند قرنه که سراغ ساختش نرفتم و هر بار می گفتم از شنبه شروع می کنم، ولی یا حوصله نداشتم یا خوابم میومد.

چهار نفر هم زمان باهم گفتند.
-چی؟
-یعنی وقتی اومدم دفترتون به ما شک نکرده بودید؟ از اول می دونستید بابا مرلین؟
-این سفینه از اول مال من بوده رز بابا؛ لیلی بابا صفحه اول پا ورقی رو بلند بخون.
-راهنمای تعمیر و نگهداری سفینه ی شخصی مرلین.

جیمز با ناباوری گفت.
-یعنی ما سفینه رو برای شما درست کردیم بابا؟

مرلین با لبخند سوار سفینه شد، فنجان چایش را در جالیوانی گذاشت و اهرم جلو را هل داد.
-به هر حال دست شما درد نکنه فرزندانم؛ سیاره ها رو که به نام خودم کردم و برگشتم براتون سوغاتی میارم.

و قبل از اینکه حتی یکی از آن ها بتواند چیزی بگوید، سفینه از پنجره ی ظاهر شده بیرون رفت و در آسمان ناپدید شد.

لیلی با ناامیدی رو به چهار نفر دیگر گفت.
-خب بچه ها! فکر کنم تکالیف پنج روز گذشته به علاوه فردا رو انجام ندادیم.
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/4/19 12:15:54
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1405 17:27
نمایش جزئیات
آفلاین
در آهنی قراضه‌ی گاراژ جادویی کلبه‌ی جنگلی مرلین به صورت کاملا انیمیشنی و اسلوموشنی باز شد. مرلین، از اون باباهایی بود که خرت و پرت‌هایی که به هیچ وجه ممکن نبود توی زندگیش لازمش بشه رو توی گاراژش یه گوشه تلنبار می‌کرد و غرغرهای زن نداشته‌اش رو برای روز مبادا به جون می‌خرید. اما مرلین امروز توی گاراژش وایساده بود و دفترچه‌ای با عنوان "چطور سفینه‌ی فضایی خودمون رو درست کنیم" در دست داشت.
زمزمه‌های زیر لبیش حاکی از این بود که دفترچه رو بهش درعوض یک تار از ریشش انداخته بودند و حالا ریشی ازش به شدت ناراحت بود و قهر کرده بود رفته بود خونه مامانش، ریش‌الملوک. با اینکه مرلین بدون ریشی چیزی جز جادوگر جادوگران بدون ریش نبود، ولی بهرحال توی این پروژه‌ی دشوار، ریش داشتن دست و پا گیر بود پس به ریشه‌های فرش ریش‌ریشیش بسنده کرد.

مرلین با حرکاتی موقرانه دفترچه‌ رو گذاشت جلوی پاش و عینک ته استکانیش رو گذاشت رو چشماش. بهرحال این پیر، جادوگرِ دانشمندی جلوتر از زمونه خودش بود و این کارا براش آب خوردن بود.
- خب، اینجا گفته که اول از همه گاراژتون رو مثل آزمایشگاه یک دانشمند دیوونه پیر کنید که کاملا هوشمنده و حتی گاهی باهاتون حرف میزنه و بهتون راجع به مرگ زنتون بیشتر عذاب وجدان میده.

مرلین ردا به کمر می‌زنه و شروع به جاروکشی می‌کنه‌. بطری‌های حجیم و بزرگ نوشیدنی‌های کره‌ای جاافتاده‌ رو جا به جا می‌کنه و حتی زیر اونارو هم جارو می‌کشه و می‌کشه و می‌کشه. کمی بعد آزمایشگاه آماده بود. پیرمرد دست به کمر برمی‌گرده بالای دفترچه و عینکش رو روی حالت زوم می‌بره چون دیگه کمر پیرش اجازه خم شدن بهش نمیده.
- قدم دوم اینه که همیشه پسربچه‌ای که از لحاظ بهره‌ی هوشی با یک غول برابری می‌کنه رو کنار خودتون نگه دارید.

مرلین بدون ذره‌ای فکر کردن چوبدستیش رو از جیب مخفی کلاهش درمیاره.
-آکیو جیمز سیریوس پاتر.

سپس با حرکات چوبدستیش و حواس‌پرتانه، جیمز که تو خواب نازی بود رو کنار دیگر نازنازی‌هایی که از جنگ داخلی سیزدهم جنگل ممنوعه گرفته بود و برای روز مبادا زندانی کرده بود، می‌ذاره.

- برای اینکار باید تروماتایز‌ترین جادوگر زنده‌ی دنیا باشید که بهترین دوستتون یه پرنده‌ی نیمه انسان و نیمه آهن‌پاره حرف‌زنوکه.
مرلین درحالیکه هندزفری‌هایی که از کوین کش رفته بود رو می‌ذاشت تو گوشش، جادوتیفای رایگانش رو باز کرد و بعد کلی تبلیغات از زوپس‌مارکت و شوخی کده، بلاخره تونست Between the bars از Elliot Smith رو پلی کنه و درحالیکه در افسردگی مزمن فرورفته بود، مرد پرنده‌ای خودش رو از تیکه‌های باقیمونده جسد شاه آرتور میز مربعی و تیکه‌های آهن پاره‌‌ای که از جسد لباسشویی قدیمی خونه‌ی ویزلی‌ها مونده بود، بسازه.

حال دیگه دفترچه خودخوان شده بود و خودش شروع کرد بقیه رسپی رو لو دادن.
- تنها کاری که می‌مونه اینه که تلپورت کنید به واقعیتی که همچین مرلین دانشمندی واقعا وجود داره و سفینه‌ی فضایی خودش رو ساخته و سفینه‌ش رو بدزدید. قطعا کار راحتی نخواهد بود، ولی تو مرلینی. خجالت بکش. چهارتا طلسم باید بیشتر از بقیه استفاده کرده باشی. دفترچه چیه اصلا.

مرلین درحالیکه سکسکه می‌کرد بدون توجه به دفترچه که حالا خودش به صورت خودتخریبی‌ای خودش رو پاره پوره کرد، چوبدستیش رو برداشت و چندبار به دور خودش پیچوند. اونقدر پیچوند و پیچوند که مایع سبزی زیر پاش رشد کرد و مرلین رو کشوند توش.

کمی بعد، واقعیت دیگه

مرلین تلپی افتاد رو سقف کلبه‌ی واقعیت دیگه‌ای که انتظار داشت مرلین واقعی دانشمند رو ببینه و بتونه با گروگان گرفتن ریشیِ مرلین این واقعیت، سفینه‌اش رو ازش بگیره.
اما مرلین که خودش رو رسونده بود به سقف گاراژ کلبه‌ی این یکی مرلین، متوجه چیزی عجیب شد. به جای گاراژ کهنه‌ی داغون یا آزمایشگاه دانشمندی حرفه‌ای، محفظه‌ای بادی وجود داشت و چندین دوربین که به سمت کسی نشونه رفته بودند و ازش فیلم می‌گرفتند. مرلین دانشمند هیچوقت وجود نداشت، توی همه‌ی واقعیت‌های دیگه فقط مرلین مونرو وجود داشت.

".It's up to you how far you'll go. If you don't try, you'll never know"
Merlin
The sword in the stone
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1405 15:23
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- چه جذابه! فرض کن سال‌ها می‌ری تو گاراژ خونه‌ت و بعد سال‌ها یه سفینه درست می‌کنی تا کل دنیا رو باهاش ببینی و بعد یهو وسط بیابون فرت سقوط می‌کنی و بی آب و غذا همونجا گیر می‌کنی تا بمیری و تو همون حال یهو یه پسر بلوند با لباس سبز و شال‌گردن میاد و بهت می‌گه یه نقاشی بکش...

‌تنبرای نفسش می‌بره و بعد یه نفس عمیق دوباره ادامه می‌ده.
- و همونجا با شازده کوچولو آشناشی که اون هم یه آدم فضاییه!

‌کریدنس سکوت کرد. حتی سعی نکرد به تنبرای بفهمونه داستانی که تعریف کرد با هواپیما اتفاق افتاده نه با سفینه. فقط راه رفت و راه رفت..‌. و راه رفت...

- نظری نداری؟

‌صدای تنبرای باعث شد کریدنس از اعماق افکارش پرت شه بیرون. یه ثانیه به تنبرای نگاه کرد، دو ثانیه فکر کرد این چیه روبه‌روم و توی ثانیه بعد یادش اومد این تنبرایه و قرار بود بره تا وسایل مورد نیاز درست کردن سفینه رو بیاره.

-چرا وای‍... نستادی داری پرواز می‌کنی درسته. چرا اینجایی هنوز؟ برو سراغ کاری که بهت گفتم.
- نمی‌خوام!
- عه؟
- عید نه کریسمس!
- خب نرو.
- پس می‌رم!
- خب برو...
- می‌رم، می‌رم، می‌رم! اصلا کی هستی که بخوای به من دستور بدی! ایــــــش!

و از پنجره رفت بیرون. کریدنس سر تاسفی تکون داد و دلش به حال بقیه ققنوس‌ها سوخت که این هم هم‌نوعشونه. دوباره به راه رفتن ادامه داد. اینقدر راه رفت که زانو‌هاش به صدا دراومدن. اون آخراش دیگه داشت سمت خزیدن می‌رفت که ایده‌ای که منتظرش بود به سرش زد. یه موشک!

از دفترش یه ورق کاغذ کند و با دقت شروع به تا کردنش کرد. چند ثانیه بعد یه موشک کاغذی کوچولو داشت که قرار بود باهاش پرواز کنه. با چند‌تا ورد محکم‌ترش کرد و همه بخش‌ها رو به هم چسبوند تا وسط پرواز وا نره. وقتی که از استحکام موشکش مطمئن شد، با سرعت از تالار ریونکلاو بیرون رفت و دوید وسط حیاط هاگوارتز. نصفه شب بود و مگس تو حیاط پر نمی‌زد، بجاش خرمگس پرمی‌زد. اون هم به تعداد بسیار بالا. همین باعث شد کریدنس و موشکش به سمت زمین کوییدیچ حرکت کنن. شاید سوال پیش بیاد که چجوری این همه مسیر رو خیلی راحت طی می‌کنن، که درجواب می‌گم: حمل آسان بار شما، با نهانه! تضمین رسیدن کالا با سرعت و راس موعد مقرر! ولی متاسفانه تضمین نمی‌کنیم بارتون سالم به دستتون برسه... و اینکه مسیری که ازش اومدیم بعد عبور ما سالم مونده باشه...

کریدنس، بدون تخریب شدن مسیر یا متلاشی شدن موشک به مقصد می‌رسه و با چوبدستی یکم اطراف رو روشن‌تر می‌کنه. میاد موشک رو بذاره توی مرکز زمین که... یه شهاب سنگ می‌خوره وسط صورتش. یه دقیقا درست متوجه شدین. یه شهاب سنگ، یه شهاب حسینی نه. شهاب سنگ می‌خوره وسط صورتش و زنده میمونه. نه چون درواقع یه شهاب حسینی بوده، چون یه شهاب ققنوسی بوده.

- کریدنس! من از فضا اومدم!

کریدنس با دست روی صورتش می‌کشه و انتظار داره الان با جمجمه سوخته و مقدار زیادی خون مواجه بشه، ولی می‌بینه برخلاف انتظارش هنوز اندام و جوارح صورتش سرجاشون قرار دارن.
- تو همیشه تو فضایی تنبرای...
- نه! این بار واقعا از فضا اومدم! نمی‌دونی بجای یه سری قطعه چی پیدا کردم!
- خب بگو تا بدونم.
- بیا تا بدونی!

کریدنس از روی زمین بلند شد و پشت تنبرای به راه افتاد.

- امممم... رقیب پیدا کردم؟
- چی داری می‌گی؟!
- این پرنده سفیده دیگه! رو زمینه!
- پرنده نیست اون احمق. موسک کاغذیه!
- عجب... راستی تو باید با من پرواز کنی، سفینه رو دور پارک کردم... خیلی دور...
- خب خود چجوری اومدی؟
- خروج استراری دیگه! اینم نمی‌دونی تو؟

۶۰ دقیقه بعد، هندوستان


- تنبرای ما اینجا چه غلط می‌کنیم؟
- اومدیم سفینه‌مون رو ببریم!
- اینجا؟ اصلا... ما کجاییم؟
- هند!

کریدنس به تنبرای زل زد. چشماش از حدقه بیرن زده بود و دهنش اندازه کوافل باز مونده بود. تنبرای هم با نگاه این شکل‌ای: به کریدنس خیره شده بود. کریدنس سمت بازار خالی از سکنه و تاریک نگاه کرد. دوباره به تنبرای، و بعد دوباره به بازار.

- خب دیگه! اینجا یه کم دیگه صبح می‌شه! ما باید تا خورشید طلوع نکرده بریم.
- وایسا ببینم، ما چطوری تو یک ساعت از هاگوارتز به هند رسیدیم؟
- تونل هوایی... حالا تو گم شو بیا.

تنبرای از چپ وارد یه کوچه شد. یکم جلوترشون یه مرد با یه موتور ایستاده بود. مرد لب و دهنش رو با پارچه مشکی پوشونده بود و فقط دوتا چشم و یه خال قرمز وسط پیشونیش دیده می‌شد.

- اون بابا رو می‌بینی؟ اون منو رسوند.
- تورو که رسوند چرا موتور رو هم با تو نفرستاد؟
- موتور رو که رایگان نگرفتم! یه کیسه اشک باید می‌دادم بهش. تو راه که میومدیم از هاگزهد یه کیسه برداشتم.
- کِی، من چرا نفهمید...
- تونل هوایی!

کریدنس ساکت شد و تنبرای جلو رفت و کیسه از ناکجاآباد آورد و داد به مرد. بعد هم یکم باهاش حرف زد، ولی کریدنس نشنید... شاید هم شنید ولی متوجه نشد! یه چند لحظه بعد مرد رفت و تنبرای روی ترک موتور نشست و با سوت به کریدنس اشاره کرد که بیاد بشینه.
- من می‌رونم!
- یعنی چـ...
همین که شنیدی!

کریدنس تصمیم گرفت موافقت کنه و پشت تنبرای بشینه. تنبرای هم با بال‌هاش فرمون موتور رو گرفت و گاز داد.
- محکم بشین که داریم می‌ریم فضا!

دو سه متر مستقیم و روی زمین حرکت کردن و یهو موتور بالا اومد و اون دوتا سوی ماه پر کشیدن، در حالی که کریدنس انواع و اقسام صداهای ناهنجار رو از خودش تولید می‌کرد...
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1405 19:40
نمایش جزئیات
آفلاین
ویندا روزیه ماموریت عجیب و غریبی داشت. بی جادوهای دانشمندی بودند که داشتند یک چیزی می ساختند تا بروند فضا. برای ساختن آن چیز چند سال وقت گذاشتند و ارتش آمریکا فقط یک ماه به آنها فرصت داده بود تا جمع و جورش کنند. ناامید بودند و نمی دانستند قرار است چه سرنوشت شومی داشته باشند. ماموریت ویندا این بود که برود و کاری کند آنها موفق بشوند.

- خیلی عجیب که من رو به جای فرستادن به خاور میانه برای نابودی نسل کثیف ترین ها به اینجا فرستاده به بی جادوهایی کمک کنم که قرار نبود کمکشون کنیم. اما حتما حکمتی در کاره.

ویندا به ساختمان محافظت شده پایگاه هوا و فضای تگزاس رسید و طبق دستور بدون گرفتن جان هیچ کسی و فقط با طلسم های سیاه شناخته شده و مجاز از تمامی مانع های امنیتی بی جادوها عبور کرد و به سوله بزرگ رسید که دانشمندان آشفته داشتند در آن روی سفینه ای کار می کردند که معلوم بود کار نمی کند.

- بیا اینجا ببینم.

یکی از بی جادوها با دیدن ویندا تعجب می کند و با اینکه پروتکل به او گفته هیچ غریبه ای بدون هماهنگی با خودشان نباید راه داده شود جلو می آید و با لبخند خوش آمد می گوید.

- خوش آمدید. شما؟

- من اومدم کاری کنم که مجازات نشید. نظرتون چیه مشکل این وسیله فضانوردی رو حل کنم؟

بزرگ ترین مشکل آنها این بود که هیچ باطری آنقدر توان ذخیره انرژی نداشت که بتواند سفینه را تا دوردست ها و مسافت نامعلوم پیش ببرد و برگرداند. پس ویندا این مشکل بزرگ را با چاشنی جادو حل کرد.

- اما این چطور ممکنه خانم ما...

- به جای این حرف ها آزمایش کنید.

آنها سفینه را در فضای محدودی در دشت های مکزیک آزمایش می کنند. کاملا موفقیت آمیز بود.

ویندا پیامی جادویی دریافت می کند. لبخندی شرورانه می زند.

- بسیار خب. پس واقعا شما بی جادوها تا سفر به فضا فقط یک باطری فاصله داشتید. آفرین.

دانشمندها شادمان می شوند و از او تشکر می کنند اما نمی دانند چه چیزی انتظارشان را می کشد.

- امروز فهمیدم اگر بی جادوها وقت کافی داشته باشند حتی می توانند خودشان را به دنیای بیرون از زمین برسانند. خب نه تا زمانی که گریندلوالد بخواد.

چوبش را به سمت سفینه می گیرد. سفینه پیش چشم بی جادوها ذوب می شود. جادوی سیاه ویندا وارد کامپیوترها و دیتابیس ها می شود و تمامی اطلاعات بی جادوها یک به یک خط به خط حذف می شود. برای اطلاعاتی که در دیتاسنتر های اضطراری در جای دیگری ذخیره بودند هم ترتیبی چیده بود. همه به ویروس های جادویی ترکیبی با فناوری بی جادوها آلوده شده بودند و حالا دیگر تصحیح اطلاعات غلط آنها ده ها سال زمان می خواست.

با لبخند پیروزی بر لب، ویندا بی جادوها را به حال خود رها می کند و از ماموریت موفقش برمی گردد.
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1405 18:33
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کارگاه ساخت سفینه پر از صداهای عجیب بود؛ صدای برخورد ابزارها، زمزمه‌ی ها و گاهی صدای چیزی که احتمالاً نباید منفجر می‌شد و خوشبختانه هنوز هم منفجر نشده بود. هرکس مسئول ساخت بخشی از سفینه بود؛ یکی روی بدنه کار می‌کرد، یکی روی موتور و یکی هم داشت درباره‌ی مسیر حرکت بین ستاره‌ها با صدای بلند نظر می‌داد.

لیلی اما گوشه‌ای از کارگاه، پشت میزی نشسته بود که رویش از پیچ، مهره، قطعات ریز و کاغذهایی پر از نوشته های ناخوانا، حتی بدتر از نسخه‌های درمانگر ها پوشیده شده بود. مدام چیزی را اندازه می‌گرفت، یادداشت می‌کرد، قطعه‌ای را جابه‌جا می‌کرد و زیر لب با خودش می‌گفت:
-اگر ضریب هم‌راستایی رو با مبدل جاذبه از حد بحرانی عبور کنه، باید مدار تثبیت‌کننده‌ی اینرسی رو دوباره کالیبره کنم...
-مدار تثبیت کننده؟
-چی؟
-مدار تثبیت کننده چیه؟
-من از کجا بدونم؟
-خودت گفتی!
-اصلا نخواستیم کمکت رو! برو اونور حواسم رو پرت نکن!


لیلی هر چند دقیقه یک‌بار هم با آچار به چیزی ضربه می‌زد و با رضایت سر تکان می‌داد؛ انگار دقیقاً می‌دانست چه می‌کند. کم‌کم چند نفر دور میزش جمع شدند. گرچه هیچ‌کس نصف حرف‌هایش را نمی‌فهمید.

بالاخره لیلی آخرین قطعه را سر جایش گذاشت، از روی صندلی پایین پرید، دست‌هایش را به کمر زد و با لبخندی پیروزمندانه گفت:
-تموم شددددد!

همه با اشتیاق جلو رفتند تا اولین سفینه‌ی فضایی لیلی را ببینند.
دهان همه با دیدن سفینه خارق‌العاده لیلی باز ماند. سفینه، سفید، براق، با سر شیشه‌ای ابی و نوشته‌های با کلاس بود!
چند ثانیه هیچ‌کس چیزی نگفت. لیلی سفینه را کف دستش گرفت!
-دیدین سفینه‌م چقدر قشنگه!
-اام... با این میخوای پرواز کنی؟
-بله! چرا که نه!
-این پلاستیکیه؟
-تازه‌ شیشه جلوش هم اینجوری باز میشه!
-اونوقت پرواز هم میکنه؟
-معلومه! نشونتون بدم!
-اره؟


لیلی اول در جعبه ابزارش را بست و بعد سفینه را برداشت، ان را با دو انگشت گرفت!
-ووو...ووو... وووووو!

همه با دهان باز به لیلی نگاه میکردن که در حالی که میدوید، صدایی مثلا شبیه به پرواز سفینه در‌میاورد.
لیلی بالاخره تصمیم به فرود اوردن سفینه گرفت
-دیدین چقدر قشنگ پرواز میکنه؟

Only Raven

پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 تیر 1405 23:55
نمایش جزئیات
آفلاین
سفینه چیست؟

نام کتابی بود که لیلی برای ساختن سفینه اش آن را مطالعه میکرد. کتاب میگفت:
نقل قول:
سفینه چیزیست که در فضا حرکت میکند. سفینه را شما میسازید.
سفینه را که ساختید، آن را برای ما میفرستید و آن وقت میبینید که ما چگونه آن را در فضا به حرکت در می آوریم.


لیلی با خود فکر میکرد که میتواند هم سفینه را بسازد، هم آن را به حرکت در بیاورد. اما سفینه واقعا چه بود؟ چگونه ساخته میشد؟
لیلی دو عدد نخ، یک عدد سوزن، یک عدد طناب عنکبوت( سبک ولی فوق العاده محکم)، یک شیشه مرکب اختاپوس غول پیکر و مقدار بسیار زیادی چرم اژدها خریده بود.
- خیلی خب... حالا باید چرم هارو به هم بدوزم!

لیلی سوزن را نخ کرد و آن را محکم در گوشه ای از چرم، فرو برد. چرم گفت:
- اخ!!
لیلی چند بار پلک زد و دوباره سوزن را با تردید آنطرف تر فرو برد. چرم دوباره گفت:
- گفتم آخ!!
لیلی فورا سوزن را بیرون کشید و با نگرانی گفت:
- وای ببخشید!... خیلی درد داشت؟
- معلومه که درد داشت! تاحالا سوزن رفته تو پوستت؟؟
- اخه تو قراره سفینه بشی... اگه قراره با یه سوزن اینطوری دادو بیداد راه بندازی چطوری میخوای از جو زمین رد بشی؟
- ولی من که برای سفینه شدن ثبت نام نکردم! قرار بود کیف دستی بشم!

لیلی سعی کرد به حرف های چرم گوش نکند. نفس عمیقی کشید و دوباره سوزن را درون چرم فرو برد. اما نه. قبل از اینکه سوزن درون چرم فرو برود، صدای نازک تری گفت:
- اخه... اون گفت دردش میاد

لیلی اخمی کرد و محکم سوزن را فرو برد. تا آخر کار، چرم هزار بار آخو اوخ و سوزن ده هزار بار گریه کرد اما صدایی از نخ بلند نشد. اما وقتی چرم ها به هم دوخته شدند، دیگر هیچ صدایی از چرم بیرون نیامد. مثل اینکه چرم هویت جدیدی یافته بود. حالا طناب عنکبوت را که در خود پیچیده بود و به سختی باز میشد باز کرد و آن را دور تا دور سفینه ی نصفه و نیمه اش چسباند. روی طناب عنکبوت حتی یک عنکبوت هم نبود. شاید به این خاطر که در روند ساختن طناب عنکبوت( سبک ولی فوق العاده محکم) عنکبوت هارا مربا میکنند.

خلاصه ساعت ها طول کشید تا بلاخره لیلی اخرین کلمه را با مرکب اختاپوس غول پیکر روی کاغذ نوشت. سپس کاغذ را روی سفینه ی چرم اژدها چسباند. نوشته اینگونه بود:
« لطفا، سالم برگرد.
نمونه ی شماره ی یک»

لیلی مقداری پودر غبار ستاره ای روی سفینه اش پاشید و آن را بلند کرد. کوچک تر از حد انتظارش شده بود اما یک سفینه ی واقعی بود! البته از نظر لیلی. چند ثانیه ی بعد، بدنه ی چرمی سفینه به آرامی بالا و پایین شد. انگار که داشت نفس میکشید!... کم کم صدای نفس هایش هم شنیده میشد اما بیشتر شبیه این بود که چیزی در گلویش گیر کرده باشد. ناگهان!
هیچووو!

سفینه عطسه کرد و مقدار بسیار زیادی پودر غبار ستاره ای را به بیرون راند. سپس صدای روشن شدن از خودش دراورد، پایش را هم از ناکجا آباد دراورد و روی گاز گذاشت. ویژژ ویژژ ویژژژ!


اما طولی نکشید که ویندوزش پرید. سفینه ی چرمی لیلی خاموش شد. لیلی که بعد از تلاش های فراوان نا امید شده بود، به سمت سطل زباله رفت تا سفینه را درون آن بی اندازد. سفینه بی حرکت مانده بود و اجازه داد تا لیلی آن را پرت کند داخل سطل زباله و حتی لگدی هم نصیبش کند.

مدتی بعد، صدایی که شبیه راه رفتن یک سطل زباله بود به گوش لیلیِ نا امید رسید. درست است! این سطل زباله بود که حالا تغییر هویت داده بود و میخواست یک سفینه شود! اگرچه هنوز سطل زباله ای بیش نبود اما اعتماد به نفسش به آسمان میرسید.
- من میخوام برم فضا!!!

لیلی با خود اندیشید که یک سطل زباله هم میتواند سفینه ی خوبی باشد آن هم وقتی انگیزه اش را دارد، حتی بیشتر از سفینه ی چرمی که ساخته بود. پس دوباره قوت قلب گرفت و سطل زباله را بلند کرد، ابتدا دوباره با مرکب اختاپوس غول پیکر نوشته ی زیر را روی آن چسباند:
« مواظب خودت باش،
نمونه ی شماره ی دو»
سپس آن را به بالا ترین نقطه ی برج گریفیندور برد و با تمام توانش آن را به بالای سرش کشید.
چندین لحظه سکوت فضا را فرا گرفت و سطل زباله، شروع به لرزیدن کرد.
- من از ارتفاع میترسم...
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎