اگر از بیشتر دانش آموزان هاگوارتز بپرسید مخفی ترین جای قلعه کجاست، احتمالا جوابشان اتاق ضروریات باشد. اما گریفیندوری ها تمام رازهایشان را جای دیگر قایم می کنند؛ جایی در سالن عمومی گریفیندور، روی میزی که مشخص است هزاران سال در گوشه ای از سالن جا گرفته است و گذر زمان اثرش را روی آن گذاشته.
این میز، یک میز ساده ی چوبی و سالخورده نیست. میزی است که راز میلیون ها گریفیندوری را در خود نگه داشته ؛ هزاران صندوقچه اسرار آمیز و قفل شده روی آن گذاشته شده که هرکدامش میتواند راز فاجعه باری را پنهان کرده باشد.
روی صندلی های میز چوبی و قدیمی پنج نفر از تازه واردان گریفیندوری، دور چراغی کم نور نشسته بودند؛ نه برای درس خواندن، بلکه برای فرار از کلاس های سخت و طاقت فرسا.
جیمز با ناامیدی تکلیف های انجام نشده اش را در هوا پخش کرد.
-من دیگه نمی کشم؛ تکلیف هیچکدوم از کلاسامو انجام ندادم و باید این آخر هفته منتظر دمپایی ملانی باشم.
دملزا زیر لب غروارانه گفت.
- به نظرم استاد ها هر سال یه مسابقه میزارن که کی تکلیف سخت تری میده.
لیلی که هنوز امیدوار بود راه حل منطقی پیدا شود، پیشنهاد داد.
-خب باید تکالیفمون رو تو هفته پخش کنیم و همشون رو برای روز آخر نزاریم.
چهار نفر دیگر طوری نگاهش کردند که انگار پییشنهاد داده بود برای تفریح بروند با یک اژدهای مجارستای دم تیغی چای بشوند.
چند ثانیه سکوت برقرار شد و روزالین بی هدف با نوک کفشش به صندوقی قدیمی که رویش قفل نقره ای رنگی می درخشید ضربه زد؛ قفل نقره ای به طرز غیر قابل باوری با صدایی عجیب رغیب باز شد و چند نقشه زرد رنگ با چند پیچ و مهره ی برنجی و یک کتابچه چرمی که روی جلدش با خطی محو نوشته شده بود.
”راهنمایی مقدماتی ساخت وسایل پرنده برای جادوگرهای بیش از حد کنجکاو”
پنج جفت چشم هم زمان روی کتاب ثابت شد؛ بعد روزالین آرام لبخند زد که نشان از وقوع فاجعه را می داد.
-بچه ها...
جیمز با احتیاط پرسید.
-رز چی می خوای بگی؟
روزالین کتاب را از روی زمین برداشت، گرد و غبارش را فوت کرد.
-کمالگراها تو زندگیشون یه قانونی دارن جیمز. اگر نمی تونی کامل باشی، خب پس در اون صورت بهتره کلا نباشی!
دملزا خندید.
-با چی می تونیم نباشیم رز؟
روزالین اولین صفحه ی کتاب را باز کرد؛ روی نقشه، طرح یک سفینه جادویی دیده می شد.
جیمز کتاب را از رز گرفت.
-خب پس بیاین یه دفعه با قانون های کوهی روزالین بریم جلو، بیاین یکی بسازیم.
جیمز کتاب را روی فرش قرمز طلایی در مرکز سالن عمومی پهن کرد، طرح سفینه واضح جلوی چهار جفت چشم قرار گرفت؛ بدنه ای کشیده با بال هایی که شبیه دو دسته جارو نیمبوس ۲۰۲۶ بوند. دورتا دور نقشه یادداشت هایی با جوهر سبز نوشته شده بود، بعضی از آن ها ناخوانا و بعضی دیگر آنقدر عجیب بودند که مطمئنن به زبانی دیگر نوشته شده بودند.
جیمز با صدایی بلند شروع به خواندن کرد.
-برای افزایش سرعت، از سه قطره اشک ققنوس استفاده کنید. از اضافه کردن دم سمور جدا خودداری کنید. اگر سفینه شروع به آواز خواندن کرد، آرامش خور را حفظ کنید.
لیلی کتاب را بست.
-من از همین الان احساس خطر می کنم.
روزالین کتاب را به دست گرفت و باز کرد.
-این یعنی سازنده دقت زیادی برای ساخت این سفینه به خرج داد.
-نه، یعنی سازنده چند بار نزدیک بوده بمیره یا مرده!
دملزا کتاب را از دست رز گرفت و شروع به ورق زدن کرد.
-الان نمیشه بحث کرد، فقط باید امتحانش کنیم؛ بزرگ ترین مشکلمون اینکه چه جوری از دمپایی ملانی و حس شیشم میرا در بریم.
چشم های روزالین برق زد.
-اتاق ضروریات دملزا عزیزم، اتاق ضروریات همیشه برای کمک آمادس!
-اما هسته ی جادویی سفینه باید از یک شیء افسانه ای تامین بشه، که سخته پس کنسل شد برگردید درس بخونیم.
-هسته ی جادویی چیه لیلی؟
لیلی ادامه داد.
-خب... ریش مرلین شاید؟
جیمز و دملزا و فلور هر سه به روزالین نگاه کردند و روزالین با تعجب به هر سه نفر خیره شد.
-خب؟ حالا کی حاضر می شه بره از ریش مرلین یه تار بکنه؟
جیمز بی معطلی جواب داد.
-من که نه، دفعه قبل پام گیر کرد به ریش بابا مرلین و سه ساعت داشتم فقط از ریشش عذر خواهی می کردم؛ جدا از اینکه هر شب قبل خواب و هر روز بعد بیدار شدن Beard care داره.
-صبرکن... تو داری میگی مرلنی برای ریشش روتین مراقبتی داره؟
-نه فقط روتین، یه بار قبل چایی خوردن یه شیشه کوچیک طلایی داشت و داشت به ریشش می زد و به لبخند به ریشش می گفت تو قرن ها کنار من بودی، لیاقت بهترین هارو داری بابا جان!
-مرلین با ریشش رابطه عاطفی عمیقی داره.
-کاملا!
فلور دستش را روی پیشانی اش و گذاشت.
-ما قراره برای ساخت سفینه، از چیزی استفاده کنیم کنیم که صاحبش احتمالا که نه حتما بیشتر از ما دوستش داره؟
-دقیقا مشکل همینه. مرلین ریشش رو به کسی نمیده!
جیمز با نگرانی گفت.
در نهایت، این تیم پنج نفره تصمیم گرفتن پروژه ی سفینه رو از همه مخفی نگه دارند؛ چون اگر ارشد های گریفیندور میفهمیدن به جای انجام تکالیفشون در حال ساخت یک سفینه ی جادویی هستند، نه تنها با ضربه های مکرر دمپایی ابری خیس ملانی روبه رو میشدن، بلکه از دست میرا نمی تونستن جایی برای قایم شدن پیدا کنن؛ پس شب ها، وقتی صدای خر و پف مرلین بلند می شد چهار نفر به اتاق ضروریات می رفتند.
جیمز قطعات را کنار هم می گذاشت، هر پیچ و مهره را با دقت محکم می کرد. دملزا موتور رو آماده می کرد و لیلی دقیق اندازه گیری می کرد، آنقدر دقیق که حتی متوجه شد سازنده اصلی سفینه یکی از اندازه هارو اشتباه نوشته است؛ فلور به صورت کاملا حرفه ای سفینه رو به رنگ صورتی و سفید در آورده بود با طرح گل های لیلیوم روی تنه سفینه، هروقت جیمز به او غر میزد با خونسردی جواب میداد.
-تو از این چیزا سر در نمیاری جیمی، سکوت کن پسرم.
بعد از گذشت پنج روز کم کم سفینه شکل گرفت، اما شبیه سفینه ی واقعی نبود. بیشتر شبیه دیگ بزرگی بود که شاید روزی آرزویش باشد به آسمان سفر کند؛ گاهی نیز زیر آواز می زد و موتورش صدایی می داد. همه چیز تقریبا کامل بود؛ به جز هسته ی جادویی سفینه، یعنی ریش مرلین.
روزالین تصمیم خودش را گرفت.
-من انجامش میدم.
-رز، مطمئنی؟
-آره.
رز تمام اعتماد به نفس را جمع کرد؛ یک فنجان چای هل و نبات به دست راهی اتاق مرلین شد، دستش را بلند کرد تا در بزند؛ اما قبل از اینکه دستش به در برسد صدایی از داخل آمد.
-رز بابا، بالاخره اومدی؟
روزالین خشکش زد و مرلین از پشت صندلی اش بلند شد و با خنده ادامه داد.
-چای هل و نبات هم که برای بابا مرلین اوردی، خب منتظرت بودم بابا جان، اون شونه و قیچی رو از پشت سرت بهم بده.
رز که هنوز در شک بود با تعجب فنجان چای را دست بابا مرلین داد و قیچی و شانه طلایی که برق میز را نیز روی میز گذاشت.
-بابامرلین... شما میدونستید؟
-دخترم، من مرلینم! پنچ نفر از فرزندانم که به زور درس می خوندن، دمپایی ملانی همیشه بالا سرشون بود؛ حالا تقریبا کل زمانشونو با اشتیاق برای درس خوندن بیرون تالار میگذرونن؟
روزالین کمی خجالت زده شد.
-خب... خب الان هم میدونستید که برای چی اومدم.
-فقط یه تار؟
-بله.
با ناراحتی دستی به ریشش کشید.
-خیلی ها دنبال چوب دستی من بودن، دنبال کتاب های قدیمی من بودن حتی دنبال رازهای جادویی. ولی هیچکس تا حالا دنبال ریش عزیزم نیومده.
-پس یه تار از ریشتون بهمون نمی دید؟
-نه.
رز آهی کشید و به سمت در برگشت.
-باش پس بابا مرلین، خودت نگهدارت.
مرلین یواشکی از گوشه چشم نگاه شکرد.
-واقعا داری میری؟
-خب شما گفتید نه.
مرلین با دلخوری گفت.
-ای بابا، بابا جان... حداقل یکم اصرار کن! این ریش این همه سال کنار ما بوده؛ بهش احترام بزار بابا جان.
-خب، بابا مرلین لطفا!
-با احساس تر رز بابا.
بابا مرلین قشنگم، دوست داشتنی ترین پیرمرد دنیا، میشه فقط یه تار از ریش خوشگل و براق و ابریشمیتون رو بدید؟
-خب، حالا یه چیزی شد بابا جان.
مرلین با ناز و کرشمه ی پیر مردی اش قیچی طلایی را برداشت و با ناراحتی به ریشش گفت.
-ببخشید عزیز دل بابا؛ ولی خب وظیفه ی مرلینیمان است.
روزالین تار نقره ای ریش را با احتیاط داخل یک شیشه ی کوچک گذاشت، چند بار از بابا مرلینی تشکر کرد و قبل از اینکه دوباره شروع کند به قربان صدقه ی ریشش رفتن، سریع از اتاق بیرون زد. هنوز چند قدم از راهرو دور نشده بود که صدای مرلین پشت سرش بلند شد.
-رز بابا.
-جانم بابا مرلین؟
-به جیمی بگو اون پیچ سمت چپ رو این دفعه محکم تر ببنده، دفعه قبل وسط پرواز باز شد.
-جیمی دست و پا چلفتیه بابا مرلینی، ولی چشم.
روزالین از دفتر مرلین تا اتاق ضروریات که در آن سفینه شکل گرفته بود را از خوشحالی پرواز کرد؛ وقتی در اتاق ضروریات را باز کرد چهار نفر دیگر تقریبا روی سرش ریختند.جیمز اولین نفر پرسید.
-خب؟
روزالین شیشه کوچک را از آستین ردایش در آورد و نشان بقیه داد؛ فلور از هیجان تقریبا داشت بالا و پایین می پرید.
-وای بابا مرلینی، یه شینیون ریش مهمون منه!
جیمز تار ریش مرلین را با دقت داخل محفظه ی مخصوص گذاشت، لیلی طلسم آخر را خواند و دملزا اهرم اصلی را پایین کشید؛ سفینه برای چند ثانیه بی حرکت ماند و بعد ناگهان تمام بدنه اش با نور آبی درخشید؛ درست در همان لحظه روی بدنه ی نقاشی شده سفینه با جمله ای با حروف طلایی ظاهر شد.
در انتظار تایید مالک!
جیمز با تردید گفت.
-مالک؟
لیلی کتاب را دوباره ورق زد.
-من.. همچین چیزی یادم نیست.
در اتاق ضروریات بدون اینکه کسی به آن دست بزند، آرام باز شد و مرلین با یک سینی چای و شکلالت غورباقه ای وارد شد. اول به سفینه نگاهی انداخت و بعد به پنج فرزندش.
-آفرین فرزندانم.
بعد با تعجب ابروهایش را با انداخت.
ولی چرا رنگش صورتی شده؟
فلور با غرور و افتخار جلو آمد.
-چون قبلش خیلی بی روح بود!
-قبول دارم فلور بابا.
جیمز با تعجب نگاهی به بابا مرلینی اش کرد.
-یعنی... شما خبر داشتید؟ الان باید منتظر کتک ملانی باشیم؟
-نه بابا جان! این سفینه ارث پدری شما که نه؛ آنقدر دوستش دارم حاضر نیستم ارث پدری اش کنم . اما مال باباتونه و چند قرنه که سراغ ساختش نرفتم و هر بار می گفتم از شنبه شروع می کنم، ولی یا حوصله نداشتم یا خوابم میومد.
چهار نفر هم زمان باهم گفتند.
-چی؟
-یعنی وقتی اومدم دفترتون به ما شک نکرده بودید؟ از اول می دونستید بابا مرلین؟
-این سفینه از اول مال من بوده رز بابا؛ لیلی بابا صفحه اول پا ورقی رو بلند بخون.
-راهنمای تعمیر و نگهداری سفینه ی شخصی مرلین.
جیمز با ناباوری گفت.
-یعنی ما سفینه رو برای شما درست کردیم بابا؟
مرلین با لبخند سوار سفینه شد، فنجان چایش را در جالیوانی گذاشت و اهرم جلو را هل داد.
-به هر حال دست شما درد نکنه فرزندانم؛ سیاره ها رو که به نام خودم کردم و برگشتم براتون سوغاتی میارم.
و قبل از اینکه حتی یکی از آن ها بتواند چیزی بگوید، سفینه از پنجره ی ظاهر شده بیرون رفت و در آسمان ناپدید شد.
لیلی با ناامیدی رو به چهار نفر دیگر گفت.
-خب بچه ها! فکر کنم تکالیف پنج روز گذشته به علاوه فردا رو انجام ندادیم.