در کلاس نجوم و ستارهشناسی عصر، عصر جمجمه بود. دانشآموزان بیثبات در هوا پرتاب میشدند و یا در مسیرشان جمجمه کسی را مورد عنایت قرار میدادند یا در مسیر جمجمهیشان مورد عنایت قرار داده میشد. عنایت از اینکه سرش خیلی شلوغ گشته خوشحال بود؛ تا به حال این همه کسی را مورد خود قرار نداده بود. پس خودش را شیفتی کرد تا وقت کند همه را مورد خود قرار بدهد. در هر شیفت هر که مورد او قرار میگرفت در همان دم، دم به دم، همه دم بر گلرخسارش کفن قرار میگرفت و میمرد. عنایت این این موضوع بسیار ناراضی شد. دانشآموزان در نظرش مانند مورچه شدند و به همان راحتی میمردند. هرچند اگر خودش هم میبود؛ قبل مرگ با دید عنایت بالای سر خود، سریعا به بعد مرگ میرسید. عنایت اینها را نمیدانست، چون درواقع تا به حال آینهای نداشته که بخواهد خودش را ببیند. برای همین تا الان زنده بود. بگذریم... عنایت با عصبانیت کلاس را ترک کرد تا دانشآموزان قدر مورد او قرار گرفتن را بدانند. اما دانشآموزان التماسش کردند که بماند و اتمسفر را هم مورد خودش قرار بدهد تا زنده بمانند اما عنایت دیگر رفته بود خانهی پدرش، عدالت و مهریهاش را اجرا گذاشته بود تا دانشآموزان را به خاک سیاه بنشاند.
حالا دانشآموزان کسی را نداشتند که جانشان را نجات بدهد و آنها را زنده از اتمسفر بیرون بیاورد. تنها کاری را کردند که تواناییاش را داشتنتد.جیغ میکشیدند. آنها خیلی جیغ را میکشیدند... به حدی که چند ثانیه بعد جیغشان پاره شد و چون کش در رفته به اعضا و جوارح دانشآموزان حمله کرد تا خون به پا کند. یکی از این جیغها که کور بود اشتباهی بجای خون، آجر به پا کرد و محکم به دیوار کلاس خورد. دیوار دلش شکست آخر او تنها در کل زندگیاش به دیوار بودن ادامه داده بود و خود را لایق ضربات جیغ نمیدید؛ پس او هم جیغ را کشید تا پاره بشود. دیوارهای دیگر هم که او را، به علت پاکیزهسرشتیاش، پیشوای خود قرار دادهبودند همراهش جیغ کشیدند. دیوارها هم خیلی جیغ را کشیدند، عملا صد عنوان جیغ کشیدهند ولی چون جیغشان رنگی نبود پاره نشد. برای همین خون گلگون دانشآموزان را برداشتند و با آن جیغشان را رنگ کردند اما جیغ رنگه شده بجای پاره شدن جان گرفت و بسیار جیغتر شد. جیغتر خودش را مدیون دانشآموزان میدانست، زیرا اگر آنها او را نمیکشیدند او حالا جیغتر نمیشد. پس وقتی به اتمسفر رسیدند برای محافظت از دانشآموزان به جنگ با اتمسفر رفت تا اتمسفر حواسش از سفینه پرت شود و راحت از جو زمین خراج بشود.
اتمسفر را دست کم گرفته بود. نورا، اتمسفر را خوب میشناخت. هرچی نباشد او سالها بود شیء معلقی بوده که از همه جا به همه جا میرود. اتمسفر جنگجوی ماهری بود، اگر به جنگش میرفتی بوی کبابت هوا را در برمیگرفت. فعلا هم که کل هوا را بوی کباب جیغ در برگرفته بود و دانشآموزان جیغکش دلشان خواست تا کباب جیغ را هم تا حد توان بکشند؛ اما حدتوانشان زیاد بود. اوردوز کردند و تلفات دادند. آنها هم که اوردوز نکرده بودند پیش از دیگر دانشآموزان به فضا رسیدند و حال میکردند. مسئله دانشآموزانی بود که حقشان را آن اوردوز کردهها کشیدهبودند و بهشان جیغ نرسیدهبود که بکشند. آنها هنوز هم با کله سمت اتمسفر در حرکت بودند. آنجا نورا نقشهاش را عملی کرد و به سمت اتمسفر رفت تا مستقیم با او رو به رو شود. اتمسفر هم به او نگاه کرد. آنها به هم نگاه میکردند و هر لحظه به یکدیگر نزدیکتر میشدند. وقتی کار داشت به جاهای باریکش میرسید نورا حرکت اصلیاش را رو کرد.
او پشتش را به اتمسفر کرد و با حال قهر رفت. اتمسر جنگجو بود، جنگجودل نبود پس دل او هم شکست. او در همین چند ثانیه ارتباط عاطفی برقرار کرده بود. اتمسفر اشکریزان ماست شد و گذاشت دانشآموزان به راحتی عبور کنند. البته کمی ماستی شدند.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
كلاس نجوم و ستارهشناسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/22
تولد نقش: 1405/04/23
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:29
از: خارج از جو زمین
پستها:
19
شغل
شهردار شهر لندن

افرادی که لایک کردند
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/24
تولد نقش: 1405/02/26
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:03
از: کجا تا به کجا؟!
پستها:
138
شغل
معاون وزیر سحر و جادو

آخر، سفینه فضایی-جادویی با اعتمادبهنفسی که از سازندههای بسیار خوشبینی همچون دملزا برمیآمد، از زمین جدا شد. اما همین اعتمادبهنفس، اولین چیزی بود که چند ثانیه بعد از ورود به لایههای بالایی اتمسفر از پنجره بیرون افتاد.
لرزش کبیر، که ظاهراً از قبل برای استقبال آمده بود، دو دستش را پشت کمرش قلاب کرد و با رضایت به شاهکارش نگاه انداخت. او هیچ علاقهای به خرابکردن سفینهها نداشت. علاقه اصلیاش، خراب کردن اطمینان بود. پیچها را آنقدر نمیلرزاند که بیفتند؛ فقط آنقدر که فضانوردان، تمام عمرشان را با این فکر بگذرانند که «نکند در سفر فضایی بعدی، نوبت من برسد؟»
همین فکر، غذای محبوب لرزش کبیر بود. هربار که موجودی به خودش شک میکرد، انگار لرزش کبیر یک وجب بلندتر میشد. به همین دلیل، هیچوقت عجلهای نداشت.
یکی از پیچهای سمت راست سفینه، از همان لحظه که اولین طغیان لرزش کبیر را احساس کرد، فهمید که برای این شغل ساخته نشده است.
سالها بود وظیفهاش فقط نگه داشتن یک صفحه فلزی بود. کار سختی نبود؛ صفحه هم سبک بود، هم اهل غر زدن نبود! اما حالا فشار از بیرون، لرزش از داخل و چند فضاآموز هم از آنطرف با تمام وزنشان به کف سفینه چسبیده بودند.
پیچ، برای اولین بار در عمرش، آرزو کرد ای کاش مهره بود. مهرهها همیشه حداقل یک پیچ را در آغوش داشتند.
پیچها هیچوقت کسی را نداشتند.
همین احساس تنهایی، مثل زنگزدگی آرامی از داخل آهنهایش بالا آمد. دلش میخواست یک نفر فقط یک بار به او بگوید: «خسته نباشی دلاور!» اما هیچکس تا وقتی پیچی شل نمیشد، اصلا یادش نمیافتاد چنین وسیلهای هم وجود دارد. او از این بیتوجهی دلگیر بود؛ نه آنقدر که رد بدهد و سفینه را رها کند، فقط آنقدر که برای چند لحظه فکر کند اگر نیمدور خودش را بچرخاند، شاید بالاخره کسی اسمش را به زبان بیاورد.
و چرخید.
فقط نیمدور.
اما همین نیمدور، صدای قــیژ کوتاهی در تمام بدنه سفینه انداخت؛ صدایی ضعیف و بیتاثیر، اما پایدار که از نظر روانی، موفق شد همان اعتمادبهنفس باقیمانده سرنشینان را هم از پنجره پرت کند بیرون.
دملزا رابینز، برخلاف بقیه، به جای چسبیدن به صندلی، به کیفش چسبیده بود. کیف هم متقابلاً به او چسبیده بود.
در حقیقت، اگر از خود کیف میپرسیدند، ترجیح میداد همین حالا همراه دملزا به فضای بیرون پرتاب شود تا اینکه یک نفر دیگر بدون اجازه دستش را داخلش کند.
این کیف، سالها بود نقشههای دملزا را نگهداری میکرد. نقشهها موجودات حساسی بودند.
یکی از آنها از این دلخور بود که سه ماه پیش، دملزا او را با نقشه های راهروهای طبقه سوم تا زده بود. از آن روز به بعد، هر بار بازش میکردند، عمداً چند سانتیمتر مسیرها را جابهجا نشان میداد؛ اما نه از روی دشمنی.
اما امروز، حتی او هم حاضر نبود شیطنت کند. چون صدای نفس کشیدن بریدهبریده دملزا را میشنید. ریه راست دملزا داشت از داخل تا میشد.
اما نه از درد؛ بلکه نوعی احساس تحقیر. تمام عمرش با هوا همکاری کرده بود؛ هوا را تحویل گرفته، اکسیژنش را دستچین کرده و تحویل خون داده بود. حالا همان هوا، زیر فشار، مثل همکاری خارجی بود که ناگهان زبانش را عوض کرده باشد. ریه دیگر نمیدانست باید با او چگونه رفتار کند.
ریه چپ هم، از روی وفاداری، تصمیم گرفته بود دقیقاً به همان اندازه تا شود. هیچوقت حاضر نبود کمتر از همکارش رنج بکشد. او حتی وسط بحران هم رقابت را فراموش نمیکرد.
ولی هیچکدام از ریهها نمیدانستند بخاطر وفاداریای که به همکارشان نشان میدهند، بهایی گزاف پرداخته میشود؛ نه از خودشان، که از صاحب آنها.
برای همین، اگر از ابتدای سفر دوربین را روی صورت دملزا زوم میکردید، میتوانستید با دقت تمام، طیف رنگی خطی سفید تا سرخ را مشاهده کنید.
با این وجود، هر دو ریه منتظر بودند بالاخره کسی به این نکته توجه کند که هوایی برای نفس کشیدن وجود دارد. حتی اگر فشار، آن را به همکاری کاملاً غیرحرفه ای تبدیل کرده باشد.
اما فشار از کارش متنفر بود. دقیقتر بگویم: از خودش متنفر بود. هیچوقت دلش نمیخواست اینطور باشد.
دلش میخواست مثل نسیم ملایمی باشد که برگها را تکان میدهد. دلش میخواست وقتی کسی میگوید «هوا سنگینه.» منظورش مثبت باشد، نه منفی.
اما هربار که لرزش کبیر از راه میرسید، همه فقط فشار را میدیدند و تمام تقصیرها گردن خودش میافتاد. لرزش کبیر هم قاهقاه از وضعیت فشار میخندید. هربار از کنار فشار رد میشد، ریزریز میخندید و زیر لب میگفت:
- اینقدر فشار نخور.
فشار، از این جمله متنفر بود.
همین احساس درماندگی، هر بار چند اتمسفر دیگر به وزنش اضافه میکرد؛ انگار خودش خیلی خوب میتوانست زیر بار قضاوتی که سالها تحمل کرده بود، دوام بیاورد.
دملزا ناگهان دستش را داخل کیف فرو برد و پوشهی زردرنگی که رویش با خطی کاملاً مرتب نوشته شده بود:
نقل قول:
کیف، با دیدن آن پوشه، نفس راحتی کشید. نقشهها هم آرام شدند. حتی پیچ نیمچرخیده هم از استعفا منصرف شد؛ چون همهٔ آنها دملزا را میشناختند.
هر وقت او سراغ پیشنویس هفتم میرفت، معمولاً تا چند دقیقهٔ بعد، یکی از قوانین بنیادین جهان مجبور میشد برای حفظ آبرو، خودش را اصلاح کند...
لرزش کبیر، که ظاهراً از قبل برای استقبال آمده بود، دو دستش را پشت کمرش قلاب کرد و با رضایت به شاهکارش نگاه انداخت. او هیچ علاقهای به خرابکردن سفینهها نداشت. علاقه اصلیاش، خراب کردن اطمینان بود. پیچها را آنقدر نمیلرزاند که بیفتند؛ فقط آنقدر که فضانوردان، تمام عمرشان را با این فکر بگذرانند که «نکند در سفر فضایی بعدی، نوبت من برسد؟»
همین فکر، غذای محبوب لرزش کبیر بود. هربار که موجودی به خودش شک میکرد، انگار لرزش کبیر یک وجب بلندتر میشد. به همین دلیل، هیچوقت عجلهای نداشت.
یکی از پیچهای سمت راست سفینه، از همان لحظه که اولین طغیان لرزش کبیر را احساس کرد، فهمید که برای این شغل ساخته نشده است.
سالها بود وظیفهاش فقط نگه داشتن یک صفحه فلزی بود. کار سختی نبود؛ صفحه هم سبک بود، هم اهل غر زدن نبود! اما حالا فشار از بیرون، لرزش از داخل و چند فضاآموز هم از آنطرف با تمام وزنشان به کف سفینه چسبیده بودند.
پیچ، برای اولین بار در عمرش، آرزو کرد ای کاش مهره بود. مهرهها همیشه حداقل یک پیچ را در آغوش داشتند.
پیچها هیچوقت کسی را نداشتند.
همین احساس تنهایی، مثل زنگزدگی آرامی از داخل آهنهایش بالا آمد. دلش میخواست یک نفر فقط یک بار به او بگوید: «خسته نباشی دلاور!» اما هیچکس تا وقتی پیچی شل نمیشد، اصلا یادش نمیافتاد چنین وسیلهای هم وجود دارد. او از این بیتوجهی دلگیر بود؛ نه آنقدر که رد بدهد و سفینه را رها کند، فقط آنقدر که برای چند لحظه فکر کند اگر نیمدور خودش را بچرخاند، شاید بالاخره کسی اسمش را به زبان بیاورد.
و چرخید.
فقط نیمدور.
اما همین نیمدور، صدای قــیژ کوتاهی در تمام بدنه سفینه انداخت؛ صدایی ضعیف و بیتاثیر، اما پایدار که از نظر روانی، موفق شد همان اعتمادبهنفس باقیمانده سرنشینان را هم از پنجره پرت کند بیرون.
***
دملزا رابینز، برخلاف بقیه، به جای چسبیدن به صندلی، به کیفش چسبیده بود. کیف هم متقابلاً به او چسبیده بود.
در حقیقت، اگر از خود کیف میپرسیدند، ترجیح میداد همین حالا همراه دملزا به فضای بیرون پرتاب شود تا اینکه یک نفر دیگر بدون اجازه دستش را داخلش کند.
این کیف، سالها بود نقشههای دملزا را نگهداری میکرد. نقشهها موجودات حساسی بودند.
یکی از آنها از این دلخور بود که سه ماه پیش، دملزا او را با نقشه های راهروهای طبقه سوم تا زده بود. از آن روز به بعد، هر بار بازش میکردند، عمداً چند سانتیمتر مسیرها را جابهجا نشان میداد؛ اما نه از روی دشمنی.
اما امروز، حتی او هم حاضر نبود شیطنت کند. چون صدای نفس کشیدن بریدهبریده دملزا را میشنید. ریه راست دملزا داشت از داخل تا میشد.
اما نه از درد؛ بلکه نوعی احساس تحقیر. تمام عمرش با هوا همکاری کرده بود؛ هوا را تحویل گرفته، اکسیژنش را دستچین کرده و تحویل خون داده بود. حالا همان هوا، زیر فشار، مثل همکاری خارجی بود که ناگهان زبانش را عوض کرده باشد. ریه دیگر نمیدانست باید با او چگونه رفتار کند.
ریه چپ هم، از روی وفاداری، تصمیم گرفته بود دقیقاً به همان اندازه تا شود. هیچوقت حاضر نبود کمتر از همکارش رنج بکشد. او حتی وسط بحران هم رقابت را فراموش نمیکرد.
ولی هیچکدام از ریهها نمیدانستند بخاطر وفاداریای که به همکارشان نشان میدهند، بهایی گزاف پرداخته میشود؛ نه از خودشان، که از صاحب آنها.
برای همین، اگر از ابتدای سفر دوربین را روی صورت دملزا زوم میکردید، میتوانستید با دقت تمام، طیف رنگی خطی سفید تا سرخ را مشاهده کنید.
با این وجود، هر دو ریه منتظر بودند بالاخره کسی به این نکته توجه کند که هوایی برای نفس کشیدن وجود دارد. حتی اگر فشار، آن را به همکاری کاملاً غیرحرفه ای تبدیل کرده باشد.
اما فشار از کارش متنفر بود. دقیقتر بگویم: از خودش متنفر بود. هیچوقت دلش نمیخواست اینطور باشد.
دلش میخواست مثل نسیم ملایمی باشد که برگها را تکان میدهد. دلش میخواست وقتی کسی میگوید «هوا سنگینه.» منظورش مثبت باشد، نه منفی.
اما هربار که لرزش کبیر از راه میرسید، همه فقط فشار را میدیدند و تمام تقصیرها گردن خودش میافتاد. لرزش کبیر هم قاهقاه از وضعیت فشار میخندید. هربار از کنار فشار رد میشد، ریزریز میخندید و زیر لب میگفت:
- اینقدر فشار نخور.
فشار، از این جمله متنفر بود.
همین احساس درماندگی، هر بار چند اتمسفر دیگر به وزنش اضافه میکرد؛ انگار خودش خیلی خوب میتوانست زیر بار قضاوتی که سالها تحمل کرده بود، دوام بیاورد.
***
دملزا ناگهان دستش را داخل کیف فرو برد و پوشهی زردرنگی که رویش با خطی کاملاً مرتب نوشته شده بود:
نقل قول:
طرح جامع مدیریت رفتار اتمسفر، لرزش کبیر و سایر عوامل بیادب طبیعی (پیشنویس هفتم)
کیف، با دیدن آن پوشه، نفس راحتی کشید. نقشهها هم آرام شدند. حتی پیچ نیمچرخیده هم از استعفا منصرف شد؛ چون همهٔ آنها دملزا را میشناختند.
هر وقت او سراغ پیشنویس هفتم میرفت، معمولاً تا چند دقیقهٔ بعد، یکی از قوانین بنیادین جهان مجبور میشد برای حفظ آبرو، خودش را اصلاح کند...
افرادی که لایک کردند
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/03
تولد نقش: 1405/03/04
آخرین ورود: دیروز ساعت 22:24
از: گودریگس هالو
پستها:
81

وینکی سفینه ی لیلی را قبول نکرد. درواقع وینکی سفینه ی هیچکس را قبول نکرد. او ادعا داشت سفینه ی کلاس، بهترین سفینه در کل دنیای فضانوردی جادویی است پس همگی فضا آموزان را سوار سفینه اش کرد و درحال حاضر قرار بود از اتمسفر زمین عبور کنند. آنها فشرده کنار هم نشستند و اختلافاتشان را کنار گذاشتند. تنها مشکل این بود که سقف سفینه در هنگام بلند شدن از سطح زمین کنده شده بود و حالا، باد تندی که باد نیست، از روبرو به صورتشان میخورد و باعث میشد صورتشان کج و معوج شود.
- آاااااااا!
- یییییییی!
- اوووووووووو!
بین این همه سرو صدا، لیلی تنها کسی بود که فقط صدای قورت دادن آب دهانش را میشد شنید. لیلی دست هایش را مشت کرده بود و میگذاشت ناخن هایش در گوشت دستش فرو بروند. او این درد را حس نمیکرد زیرا خارج شدن از اتمسفر زمین، ذهنش را درگیر کرده بود. او با خود فکر میکرد بعد از رد شدن از این اتمسفر، به خاطر فشار زیاد، یا سرش قطع میشود، یا موهایش از جا کنده شده و در فضا معلق میمانند.
بعد از اینکه جیمز سیریوس، از یک گوشه ی سفینه به گوشه ی دیگر سفینه پرت شد و سرش روی پاهای مادربزرگش ( که اینَک بسیار جوان تر از یک مادربزرگ بود) قرار گرفت، لیلی جیغی کشید و دستش را روی دهانش گذاشت.
- مگه نگفتم سفت بچسب مامانت کله ی منو میکنه!
- ببخشیدد آاااااااااا!
فشار زیادی از طرف اتمسفر به پاهای جیمز سیریوس که در هوا بودند وارد شد و لیلی گمان کرد چند ثانیه ی بعد، حتما جیمز سیریوس بدون پا میشود. اما خوشبختانه روزالین با یک حرکت فضانوردانه، یک پایش را این طرف گذاشت، یک پایش را آن طرف و دست هایش را باز کرد و بالای سرش برد که یکهو، پاهایش به سرعت از سطح سفینه جدا شدند و روزالین با سرعتی دو برابر سرعت سفینه، از اتمسفر رد شد! خب این که به نفع هیچکس نبود پس چرا گفتم خوشبختانه؟ چون اشتباه را شما میکنید! چرا فکر میکنید به نفع کسی نبود؟ در این زمان، جیمز سیریوس قهقهه ای میزد و خوشحال و شاد و خندان، پاهایش را پایین میکشید!
- این یارو اتمسفر آدم بشو نیست!
- خب اتمسفر آدم نیست که آدم بشه!
- خفه شید بزارید فکر کنم!
همه داد میزدند چون شما تصور کنید صدای جو بسیار زیاد بود! لیلی بعد از فریاد بلندی که زد و خودش هیچ فکر نمیکرد چنین تن صدایی را هم داشته باشد، انگشت هایش را روی دو طرف سرش، روی شقیقه هایش گذاشت و فشار داد. چشمانش را بست و بلافاصله مغزش شروع کرد به سوال های بی جا پرسیدن.
- الان که روزالین پرت شد اون طرف... یعنی دستو پاش و سرش از هم جدا شدن؟ اصلا زندست؟ اه یه لحظه خفه شو! موضوع اصلی این نیست.
لیلی با خودش درگیر بود و در همان زمان همگی فریاد میزدند:
- خاله لیلی تو به دادمون برس!
- خاله لیلی...
خاله لیلی، تصمیمش را گرفت! او از جایش بلند شد و دستش را رو به جلو گرفت و مانند یک سوپرهیرو مشت کرد.
- پیش به سوی اتمسفر و فراتر از آننن
همگی از خاله لیلی تقلید کردند و سوپرهیرویی شدند برای خودشان! سپس همهشان مانند روزالین از سطح سفینه جدا شدند و بر خلاف تصورشان، به سمت جلو حرکت کردند و خوردند به یک دیوار! درست است دیوار. اتمسفر تصمیم گرفته بود دیواری شود سد راهشان، و اجازه ی ورود ندهد. اما این دیوار یک در هم داشت. در بد شانس ترین حالت ممکن، سفینه قرار بود سقوط کند و همین هم شد. همگی شروع به جیغ زدن کردند و گریه کنان یکصدا گفتند:
- خاله لیلییییی
لیلی بسیار ریلکس به نظر میرسید. درواقع در درونش غوغایی برپا بود اما ظاهرسازی میکرد! با همان مشت سوپرهیرویی، سه بار در زد. همانطور که منتظر بود اتمسفر درش را به رویشان باز کند، دهانی از داخلش پدیدار شد و به همه ی آن ها فوت کرد. فوتش آنقدر قوی بود که پرت شدند به این طرف و آن طرف و معلق ماندند. لیلی با عصبانیت دوباره مشت سوپرهیرویی را به کار گرفت و به طرف اتمسفر پرواز کرد و محکم کوبیده شد به یک شیشه.
- آخ!
- تغییر ماهیت داد.
- دماغ خاله لیلی...
لیلی عقب رفت و بینی اش هم که چسبیده بود به شیشه، با او به عقب آمد. لیلی چند لحظه با خود فکر کرد و بعد لبخند زد.
- تو از برخورد مستقیم خوشت نمیاد
همه هاج و واج مانده بودند، حتی اتمسفر.
- خب ببین، تو هر پنج ثانیه شخصیتتو عوض میکنی. اینم شد سبک زندگی؟ به نظرت به مشاوره نیاز نداری؟
اتمسفر تقریبا گفت:
-
- داشتم میگفتم... آدم بدی نیستیاا یه وقت ناراحت نشی، فقط مرزای شخصیتت خیلی ضعیفه میدونی دیگه... حالا اگه لطف کنی درتو... چیز یعنی پنجرتو باز کنی، به مشاورم میگم رایگان درمانت کنه.
لیلی چشمکی زد و دست به سینه منتظر ماند. دهانی که از درون شیشه بیرون آمده بود، شروع به حرف زدن کرد.
- باااشه
- صدای روزالین کوههههه!
- چی؟
لیلی توجهی به جیمز سیریوس نکرد، همه از درون پنجره ای که باز شده بود، خود را به آن طرف اتمسفر انداختند. جیمز سیریوس، تا خواست رد شود، پنجره بسته شد، تغییر ماهیت داد و دیوار شد. لیلی در آن طرف اتمسفر، روزالین اورست را دید که با این که سرو دست و پاهایش از هم جدا شده بودند و در هوا معلق مانده بودند، سرش را جلوی دیوار نگه داشته بود و زبانش را برای جیمز دراز کرده بود. روزالین اتمسفر شده بود یا اتمسفر روزالین؟
- آاااااااا!
- یییییییی!
- اوووووووووو!
بین این همه سرو صدا، لیلی تنها کسی بود که فقط صدای قورت دادن آب دهانش را میشد شنید. لیلی دست هایش را مشت کرده بود و میگذاشت ناخن هایش در گوشت دستش فرو بروند. او این درد را حس نمیکرد زیرا خارج شدن از اتمسفر زمین، ذهنش را درگیر کرده بود. او با خود فکر میکرد بعد از رد شدن از این اتمسفر، به خاطر فشار زیاد، یا سرش قطع میشود، یا موهایش از جا کنده شده و در فضا معلق میمانند.
بعد از اینکه جیمز سیریوس، از یک گوشه ی سفینه به گوشه ی دیگر سفینه پرت شد و سرش روی پاهای مادربزرگش ( که اینَک بسیار جوان تر از یک مادربزرگ بود) قرار گرفت، لیلی جیغی کشید و دستش را روی دهانش گذاشت.
- مگه نگفتم سفت بچسب مامانت کله ی منو میکنه!
- ببخشیدد آاااااااااا!
فشار زیادی از طرف اتمسفر به پاهای جیمز سیریوس که در هوا بودند وارد شد و لیلی گمان کرد چند ثانیه ی بعد، حتما جیمز سیریوس بدون پا میشود. اما خوشبختانه روزالین با یک حرکت فضانوردانه، یک پایش را این طرف گذاشت، یک پایش را آن طرف و دست هایش را باز کرد و بالای سرش برد که یکهو، پاهایش به سرعت از سطح سفینه جدا شدند و روزالین با سرعتی دو برابر سرعت سفینه، از اتمسفر رد شد! خب این که به نفع هیچکس نبود پس چرا گفتم خوشبختانه؟ چون اشتباه را شما میکنید! چرا فکر میکنید به نفع کسی نبود؟ در این زمان، جیمز سیریوس قهقهه ای میزد و خوشحال و شاد و خندان، پاهایش را پایین میکشید!
- این یارو اتمسفر آدم بشو نیست!
- خب اتمسفر آدم نیست که آدم بشه!
- خفه شید بزارید فکر کنم!
همه داد میزدند چون شما تصور کنید صدای جو بسیار زیاد بود! لیلی بعد از فریاد بلندی که زد و خودش هیچ فکر نمیکرد چنین تن صدایی را هم داشته باشد، انگشت هایش را روی دو طرف سرش، روی شقیقه هایش گذاشت و فشار داد. چشمانش را بست و بلافاصله مغزش شروع کرد به سوال های بی جا پرسیدن.
- الان که روزالین پرت شد اون طرف... یعنی دستو پاش و سرش از هم جدا شدن؟ اصلا زندست؟ اه یه لحظه خفه شو! موضوع اصلی این نیست.
لیلی با خودش درگیر بود و در همان زمان همگی فریاد میزدند:
- خاله لیلی تو به دادمون برس!
- خاله لیلی...
خاله لیلی، تصمیمش را گرفت! او از جایش بلند شد و دستش را رو به جلو گرفت و مانند یک سوپرهیرو مشت کرد.
- پیش به سوی اتمسفر و فراتر از آننن
همگی از خاله لیلی تقلید کردند و سوپرهیرویی شدند برای خودشان! سپس همهشان مانند روزالین از سطح سفینه جدا شدند و بر خلاف تصورشان، به سمت جلو حرکت کردند و خوردند به یک دیوار! درست است دیوار. اتمسفر تصمیم گرفته بود دیواری شود سد راهشان، و اجازه ی ورود ندهد. اما این دیوار یک در هم داشت. در بد شانس ترین حالت ممکن، سفینه قرار بود سقوط کند و همین هم شد. همگی شروع به جیغ زدن کردند و گریه کنان یکصدا گفتند:
- خاله لیلییییی
لیلی بسیار ریلکس به نظر میرسید. درواقع در درونش غوغایی برپا بود اما ظاهرسازی میکرد! با همان مشت سوپرهیرویی، سه بار در زد. همانطور که منتظر بود اتمسفر درش را به رویشان باز کند، دهانی از داخلش پدیدار شد و به همه ی آن ها فوت کرد. فوتش آنقدر قوی بود که پرت شدند به این طرف و آن طرف و معلق ماندند. لیلی با عصبانیت دوباره مشت سوپرهیرویی را به کار گرفت و به طرف اتمسفر پرواز کرد و محکم کوبیده شد به یک شیشه.
- آخ!
- تغییر ماهیت داد.
- دماغ خاله لیلی...
لیلی عقب رفت و بینی اش هم که چسبیده بود به شیشه، با او به عقب آمد. لیلی چند لحظه با خود فکر کرد و بعد لبخند زد.
- تو از برخورد مستقیم خوشت نمیاد
همه هاج و واج مانده بودند، حتی اتمسفر.
- خب ببین، تو هر پنج ثانیه شخصیتتو عوض میکنی. اینم شد سبک زندگی؟ به نظرت به مشاوره نیاز نداری؟
اتمسفر تقریبا گفت:
-
- داشتم میگفتم... آدم بدی نیستیاا یه وقت ناراحت نشی، فقط مرزای شخصیتت خیلی ضعیفه میدونی دیگه... حالا اگه لطف کنی درتو... چیز یعنی پنجرتو باز کنی، به مشاورم میگم رایگان درمانت کنه.
لیلی چشمکی زد و دست به سینه منتظر ماند. دهانی که از درون شیشه بیرون آمده بود، شروع به حرف زدن کرد.
- باااشه
- صدای روزالین کوههههه!
- چی؟
لیلی توجهی به جیمز سیریوس نکرد، همه از درون پنجره ای که باز شده بود، خود را به آن طرف اتمسفر انداختند. جیمز سیریوس، تا خواست رد شود، پنجره بسته شد، تغییر ماهیت داد و دیوار شد. لیلی در آن طرف اتمسفر، روزالین اورست را دید که با این که سرو دست و پاهایش از هم جدا شده بودند و در هوا معلق مانده بودند، سرش را جلوی دیوار نگه داشته بود و زبانش را برای جیمز دراز کرده بود. روزالین اتمسفر شده بود یا اتمسفر روزالین؟
افرادی که لایک کردند
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/19
تولد نقش: 1393/07/20
آخرین ورود: دیروز ساعت 16:09
از: مسلسلستان!
پستها:
632

روزی بود و روزگاری دیگر زیر سقف قشنگ و پرستارهٔ کلاس ستارهشناسی. وینکی، فضانوردترین جن اعصار، مسلسلش را آویزان کردهبود بالای تخته سیاه کلاس، که از قضا آن هم بهترین تخته اعصار بود و هیچکس ازش سیاهتر نبود. بله. هیچ چیز اینجا نبود که بهترین چیز نباشد. حتی خوانندهای که کلاسهای نجوم را میخواند هم بهترین است. حتی بابایش هم بهترین است. حتی مامانش. حتی کفشهایی که تد ریموس لوپین سرش کردهبود. و کش تنبان مرلین مونرو. و عینکی که بردلی زدهبود تا کسی نفهمد سوپرمن است. استاد فلامین و سفینه-نانواییاش که دیگر از همه بهتر بودند. عالی. دست همگی درد نکند که اینقدر خوبند. مرلینقوت. بردارید از این نانها قبل اینکه خشک شَند.
وینکی مسلسلش را برداشت و تکان تکان داد.
- فضاآموزا!
فضاآموزها نان هاشان را گذاشتند زمین و دهنهاشان را پاک کردند.
- وینکی دید که فضاآموزاش کلی سفینه آورد واسش. فضاآموز، جن مهندس.
فضاآموزها برای خودشان دست و جیغ و هورا کشیدند. غیر از فضا آموز شماره هیجده که از همه مهندسها بدش میآمد و دکتر بود.
وینکی مسلسلش را برد بالا.
- ولی هیچکدوم از سفینههایی که واسش آورد سفینهٔ خووب نبود.
دونست چرا؟
وینکی چرخید و با نوک مسلسلش زد روی دکمهای که سقف قشنگ و ستارهپرور کلاس نجوم را باز میکرد.
- چون فقط کلاس نجوم و ستارهشناسی سفینهٔ خووب بود.
سقف چلنگ قناسی در کرد که پردههای گوشهای فضاآموزان را قلقک داد. تلی از خاک از گوشه و کنارش ریخت توی دهانهای بچههای مردم. یکی از ذرات خاک، که از قضا مهندس بود، پرید توی گلوی فضا آموز شماره هیجده و در حالیکه خنجرش را در میآورد گفت:
- دِ مهندسا سِند دِر ریگاردز.
و خرخرهاش را درید.
مواظب باشید با کی دشمنی میکنید. عه مهندس آلویز پِیز هیز دِبتس.
لرزشی صغیر وزید زیر پای فضاآموزان. خزید لای استخوانهای صندلیهاشان، ستون فقراتِ نداشتهشان را قلقلک داد. خردهگچهایی که روی لبهٔ تخته سیاه بودند قل خوردند و افتادند پایین، پودر شدند. تخته سیاه کلی از این موضوع ناراحت شد ولی به رویش نیاورد. کسی نمیداند تخته سیاه بودن چقدر سخت است. یک تخته سیاه بینقص باید قلب سیاهی هم داشتهباشد. باید مدام غمباد کند. بیچاره.
- دَه!
لرزش صغیر که دید اینقدر مایهٔ ناراحتی تخته سیاه شده یک ذره وجدانش معذب شد. ولی خب. چیکار میتانست کند؟ لرزش بود. باید میلرزید. انگار تقصیر کلهٔ صغیرش بود که مردم دلهای نازکی داشتند. اینجا نلرز فلانی ناراحت میشود، آنجا نلرز بهمانی میافتد. کجا میلرزید، سر قبرش؟ لرزش صغیر دیگر نمیتانست اینطوری. هیچکس به لرزش صغیر احترام نمیگذاشت.
- نُه!
فضاآموزها به همدیگر نگاه کردند. دملزا رابینز آب دهنش را قورت داد. مرلین ریشش را به صندلیاش گره زد.
- هشت!
لرزش صغیر به همهشان نشان میداد. مگر از بقیهٔ لرزشها چی کم داشت؟
- پنج؟
وینکی یادش افتاد شمردن بلد نبود.
- چهار!
لرزش صغیر شروع کرد به زور زدن. تا وقتی صغیر بود هیچکس انگشت کوچکهاش هم حساب نمیکرد. این همه سال منتظر چه بود؟ توی این دنیا به هیچ لرزشی چیز مفت نمیدهند، مخصوصا لرزشهای صغیر.
پس لرزش کبیر شد.
- یــــــــــــــــــــــک!
فضاآموزها پرتاب شدند روی سر و کلهٔ همدیگر. لیلی لونا پاتر رفت توی دماغ ویندا روزیه و ویندا روزیه عطسه کردش سمت روزالین اورست و روزالین اورست که خیلی گریفیندوری بود رفت پشت کریدنس بربون ولی کریدنس بربون دیگر وجود نداشت و روزالین و لیلی لونا با هم پرتاب شدند سمت مرلین و مرلین و ریشش و صندلیاش با هم خوردند توی قلب جسد فضاآموز شماره هیجده و شوک حاصله زندهاش کرد.
کلاس نجوم و ستارهشناسی شروع کرد به حرکت.
- وینکی تکلیف داد.
وینکی مسلسلش را کرده بود توی دیوار و داشت تاب میخورد.
- برای جلسهٔ بعد...
دود و بادی که از زیر کلاس نجوم بیرون میزد، بقیه کلاسهای هاگوارتز را پرتاب کرد.
- فضاآموزا باید...
دندانهای فضاآموزها آنقدر به هم خوردند که جرقه زدند. ریش مرلین آتش گرفت.
- زنده موند!
کلاس نجوم و ستارهشناسی رفت هوا.
نقل قول:
اتمسفر مال خر بود!
وینکی مسلسلش را برداشت و تکان تکان داد.
- فضاآموزا!

فضاآموزها نان هاشان را گذاشتند زمین و دهنهاشان را پاک کردند.
- وینکی دید که فضاآموزاش کلی سفینه آورد واسش. فضاآموز، جن مهندس.

فضاآموزها برای خودشان دست و جیغ و هورا کشیدند. غیر از فضا آموز شماره هیجده که از همه مهندسها بدش میآمد و دکتر بود.
وینکی مسلسلش را برد بالا.
- ولی هیچکدوم از سفینههایی که واسش آورد سفینهٔ خووب نبود.
دونست چرا؟وینکی چرخید و با نوک مسلسلش زد روی دکمهای که سقف قشنگ و ستارهپرور کلاس نجوم را باز میکرد.
- چون فقط کلاس نجوم و ستارهشناسی سفینهٔ خووب بود.

سقف چلنگ قناسی در کرد که پردههای گوشهای فضاآموزان را قلقک داد. تلی از خاک از گوشه و کنارش ریخت توی دهانهای بچههای مردم. یکی از ذرات خاک، که از قضا مهندس بود، پرید توی گلوی فضا آموز شماره هیجده و در حالیکه خنجرش را در میآورد گفت:
- دِ مهندسا سِند دِر ریگاردز.

و خرخرهاش را درید.
مواظب باشید با کی دشمنی میکنید. عه مهندس آلویز پِیز هیز دِبتس.
لرزشی صغیر وزید زیر پای فضاآموزان. خزید لای استخوانهای صندلیهاشان، ستون فقراتِ نداشتهشان را قلقلک داد. خردهگچهایی که روی لبهٔ تخته سیاه بودند قل خوردند و افتادند پایین، پودر شدند. تخته سیاه کلی از این موضوع ناراحت شد ولی به رویش نیاورد. کسی نمیداند تخته سیاه بودن چقدر سخت است. یک تخته سیاه بینقص باید قلب سیاهی هم داشتهباشد. باید مدام غمباد کند. بیچاره.

- دَه!

لرزش صغیر که دید اینقدر مایهٔ ناراحتی تخته سیاه شده یک ذره وجدانش معذب شد. ولی خب. چیکار میتانست کند؟ لرزش بود. باید میلرزید. انگار تقصیر کلهٔ صغیرش بود که مردم دلهای نازکی داشتند. اینجا نلرز فلانی ناراحت میشود، آنجا نلرز بهمانی میافتد. کجا میلرزید، سر قبرش؟ لرزش صغیر دیگر نمیتانست اینطوری. هیچکس به لرزش صغیر احترام نمیگذاشت.
- نُه!

فضاآموزها به همدیگر نگاه کردند. دملزا رابینز آب دهنش را قورت داد. مرلین ریشش را به صندلیاش گره زد.
- هشت!

لرزش صغیر به همهشان نشان میداد. مگر از بقیهٔ لرزشها چی کم داشت؟
- پنج؟
وینکی یادش افتاد شمردن بلد نبود.
- چهار!

لرزش صغیر شروع کرد به زور زدن. تا وقتی صغیر بود هیچکس انگشت کوچکهاش هم حساب نمیکرد. این همه سال منتظر چه بود؟ توی این دنیا به هیچ لرزشی چیز مفت نمیدهند، مخصوصا لرزشهای صغیر.
پس لرزش کبیر شد.
- یــــــــــــــــــــــک!

فضاآموزها پرتاب شدند روی سر و کلهٔ همدیگر. لیلی لونا پاتر رفت توی دماغ ویندا روزیه و ویندا روزیه عطسه کردش سمت روزالین اورست و روزالین اورست که خیلی گریفیندوری بود رفت پشت کریدنس بربون ولی کریدنس بربون دیگر وجود نداشت و روزالین و لیلی لونا با هم پرتاب شدند سمت مرلین و مرلین و ریشش و صندلیاش با هم خوردند توی قلب جسد فضاآموز شماره هیجده و شوک حاصله زندهاش کرد.
کلاس نجوم و ستارهشناسی شروع کرد به حرکت.
- وینکی تکلیف داد.

وینکی مسلسلش را کرده بود توی دیوار و داشت تاب میخورد.
- برای جلسهٔ بعد...
دود و بادی که از زیر کلاس نجوم بیرون میزد، بقیه کلاسهای هاگوارتز را پرتاب کرد.
- فضاآموزا باید...
دندانهای فضاآموزها آنقدر به هم خوردند که جرقه زدند. ریش مرلین آتش گرفت.
- زنده موند!

کلاس نجوم و ستارهشناسی رفت هوا.
نجوم و ستارهشناسی
جلسهٔ دو
XXX
نقل قول:
سفینهٔ نجوم و ستارهشناسی از زمین جدا شده و در حال عبور از اتمسفره. در همین حین، لرزش کبیر با دستی مستبد بر فشار و فضا حکم میرونه. ریههاتون دارن از هم میگسلن. مفصلهاتون منتظر فرصتن که در برن. موهاتون داره میسوزه. در قالب یک رول، زنده بمونید. اینکه چه تمهیداتی میاندیشید برای گذر از اتمسفر به عهده خودتونه. آیا میپرید توی جیب همدیگه، یا سرپایی یه لباس فضانوردی سرهم میکنین، یا با اتمسفر وارد مذاکره میشید؟
برای این جلسه، توی رولتون وارد ذهن شخصیتها/اشیای مختلف بشید. از چیزی که حس میکنن بنویسین. از احساساتی که درونشون میجوشه، و اثراتی که بر محیطشون میذاره. نمونهش درونیات تخته سیاه و لرزش صغیره. نمرهٔ اضافی بهتون تعلق میگیره اگه نتیجهٔ اختلاط فرد/جسم با درونیاتش به طرزی غیرمنتظره نمود کنه. موضوعی که تکلیف جلسهٔ قبلمون بود.
یه فضانورد خوب، یه دروننورد خوبه.
اتمسفر مال خر بود!
افرادی که لایک کردند
Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/19
تولد نقش: 1393/07/20
آخرین ورود: دیروز ساعت 16:09
از: مسلسلستان!
پستها:
632

گریفینکده: ۱۹.۲۵
لیلی اوانز: ۱۸
چرا در روند ساختن طناب عنکبوت، عنکبوتا رو مربا کرد؟

وینکی غلط املایی گرفت!
بی اندازد، جن بد. بیندازد، جن خوب!نیازی نبود ننهٔ کله زخمی از چندتا علامت نگارشی کنار هم استفاده کرد!!! توی فضا جاذبه نبود. ننهٔ کله زخمی خواست علائمش آزاد شد و شنا کرد و خورد توی کلهٔ ستارهها؟

بهترین دوای رماتیسم مغزی، فضانوردی بود.
مرلین: ۲۰
پیرمرد کشتنبونی جارو کشید؟ پیرمرد کشتنبونی فکر کرد از وینکی جنتر بود؟

روزالین اورست: ۱۹
گذاشتن: قرار دادن. گزاشتن: به جا آوردن.
قورباغه*
وینکی، جن غلطگیر.

بهترین فضانورد، فضانوردی بود که از فضانوردیش لذت برد.
دملزا رابینز: ۲۰
نقشهکش مطمئن بود نویسندهای شهیر زادهٔ پراگ نبود که سال ۱۸۸۳ دیده به جهان گشود و سال ۱۹۲۴ مُرد و اون وسطا یه روز سوسک شد؟
ریونستان: ۱۴.۲۵
لیلی لونا پاتر: ۱۹
اگه لینا لولهای سفینهشو پروازوند، این کی بود که توش نشست؟

وینکی خوشحال بود که یکی بالاخره مختصر و مفید نوشت. هیچکس جز لینا لولهای به فکر چشمای وینکی نبود.

کریدنس بردبون مرحوم (نورا پردفوت): ۱۹
وینکی که دونست شهاب حسینی بود. وینکی هیچوقت گول نخورد.

بردلی: ۱۹
بردلی، جن سوپرمن.

اسلیآباد: ۶
ویندا روزیه: ۱۸
تکلیف خانوم عبوسه یه جوری خشک بود که انگار وینکی ساقه طلایی خورد.

خانوم عبوسه لحن عجیبی داشت. وینکی ندونست طنز نوشت یا جدی. البته که در نهایت چیزی به اسم طنز یا جدی وجود نداشت و فقط یه سفر فضایی خوب بود که مهم بود. ولی اگه یه خلبان ندونست مسیرشو با چه دیدی تنظیم کرد، گم شد.
هافلبالا: ۱۲.۳۳۳
آنابل انتویسل: ۱۷
چه اتفاقی داشت افتاد؟ استاد فلامین کی بود؟ نونوایی چرا موتور داشت؟ وینکی کلا ندونست چی داشت خوند ولی خوشحال بود که خوندش.

کوسهدار تونست از گزینهٔ پیشنمایش قبل ارسال رولش سودهای کلانی برد.
تد ریموس لوپین: ۲۰
چرا کدوقلقلهجن نداشت؟

وینکی: خووب. 

افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/4/26 22:37:50
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/4/26 22:45:44
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/4/26 23:02:19
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/4/26 22:45:44
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/4/26 23:02:19
Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/06
تولد نقش: 1405/03/07
آخرین ورود: امروز ساعت 01:17
از: رو به روی پنجره ی ویکتوریا
پستها:
47

تدی موقشنگ کیف مدرسهاش را محکم بغل کرده بود تا از ضربات بروسلی و شلیکهای مسلسل در امان بماند، که ناگهان جیغ کوتاه پسرانهای کشید و کیف را به روی خودش برگرداند... او یادش رفته بود پیکسلهای سنجاقیاش را جدا کند!
اگر با لگد بروسلی پیکسلهای گوگولی مورد علاقهاش بشکنند چه؟! اگر با مسلسل به او شلیک کنند و قبل از انفجار مغز کاهیاش، خرد شدن پیکسلهایش را ببیند چه؟! پس با دقت و ظرافت فراوان مشغول کندن پیکسلها شد...
اول دستکشهای جراحیاش را از جیب ردایش در آورد و آنها را تن پاهایش کرد، سپس جورابهایش را دست کرد... میپرسید چرا؟ میگویم چرا که نه. میپرسید این عادی نیست و جادوگران نرمال جوراب را پاک و دستکش را دست میکنند؟ آنگاه دفترچهی سخنرانیام را درمیآورم و توضیح میدهم که باید به همه با وجود تمام تفاوتهایشان احترام گذاشت و حتی شاید این وضعیت تبعیضی را گردن وزارتخانه هم بیاندازم و سوار نیمبوسم شوم و به در وزارت تخم اژدها پرت کنم.
بهتر است تا راوی شورش به پا و فاج را سرنگون نکرده به قضیهی پیکسل سنجاقی برگردیم. موقشنگ قصهی ما چنان با ظرافت مشغول کندن هدیهی تیچر مریمی بود که هیچگاه متوجهی حضور پروفسور وینکی نشد. وقتی سرش را بلند کرد و تکلیف را دید که پروفسور و نصف جادوآموزان از کلاس رفته بودند.
تدی برای هفت ساعت کل قلعه را لیلی کنان دنبال پروفسور گشت تا از او بپرسد سفینه یعنی چه. میپرسید چرا لیلی میکرد؟ من هم به شما سیلی میزنم و میگویم جنابعالی چرا اینقدر سوال میپرسید! بچه حوصلهاش سر رفته بود! بعد هم روی گونهتان پماد میزنم و بقیهی قصه را میگویم...
پسرک موقشنگ از یک بنده مرلین ماگلزادهای سوالش را پرسید. ماگل زاده هم با دیدن دستهای جورابی و پاهای دستکشیاش با خنده گفت:
ـ سفینه
یه ماشیهه که
ههه با ههقوانیههه
فیزیههه خخخخ
و فرمولهههه_
بعد راوی بی اعصاب ما چک آبداری نصیب دهن ماگل زاده میکند تا لب و دهنش را جمع کند. فکر کرده چون پسره یتیم است میتواند مسخرهاش کند؟!
ـ اهم... باهاش میری فضا.
و وی در مهتاب محو میشود. دوباره که سوال پرسیدی! خوب وقتی شب است از کجا افق بدهم خدمتتان؟! اصلا به جای اینکه نگران افق و مهتاب باشید و مدام گیر بدهید کمی به این فکر کنید که بچهی بیچاره فقط جملهی آخر ماگل زاده را متوجه شد!
همین! اصلا ایدهای نداشت چه شکلی دارد، چطور کار میکند، اصلا ماده است یا انرژی! فقط میدانست فضا ارتفاع زیادی دارد و باید چیزی بسازد که با آن به بالای آسمان برسد...
تدی کل شب را بیدار ماند و در تالار خصوصی قدم زد و اندیشید:
چرا کدوقلقله زن داریم، کدو قلقله مرد نداریم؟! چرا بیماری مادر زادی داریم، بیماری پدر زادی نداریم؟! آیا ما اینجا شاهد ساحرهسالاری هستیم؟ برای پس گرفتن حقوق جادوگران جامعه چه باید کرد؟ سیاستهای وزارتخانه به کجا رسید؟!
بله؟ چرا به فضا فکر نمیکند؟ بس به این بچه گیر بدهید! طفلک فقط کمی ADHD دارد... اصلا میبینید چقدر روشن فکر است؟ این بچه دارد در هاگوارتز حیف میشود! اصلا سفینه به کجای دردش میخورد؟ شما چند دفعه قصهی کدو قلقله زن را شنیدهاید؟ به قدمت سن دامبلدور دفعه! حالا چند دفعه سفینه دیدهاید؟! به میزان علاقهتان به آمبریج دفعه! میبینید که کل سیستم آموزشی هاگوارتز به گونهای تنظیم شده که ما را از حل مشکلات روزمرهی زندگی طفره بدهد و مغز جوانانمان را با چیزهای به درد نخور پر کند...
تدی تصمیم گرفت که به دانشگاه شهید بهشتی فرار مغز کند. اما گرفتن ویزای ایران از انگلستان بسیار سخت است و کلی هم هزینه میخواهد... پس تدی باید قاچاقی به فضا پرواز میکرد و روی دانشگاه فرود میآمد! ولی پسر باهوش ما خوب میدانست که با نیمبوس نمیتوان به فضا رفت چون راحت ردیابی میشود و باقی عمرش را در آزکابان میگذراند. پس باید وسیلهای را طراحی میکرد که با آن خیلی زود و در یک چشم به هم زدن بدون اینکه فرصت ردیابی پیدا کنند به فضا پرتاب میشد...
پرتاب... کلمهای که به گمان تدی ریشه در پرش داشت... پرش هم که یک جورایی به پریدن ربط دارد... پریدن هم که مثل پا "پ" دارد... پا هم که دستکش و کفش میپوشد... پس تدی میتوانست کفش ویژهای بسازد که با پاهایش بپرد و خیلی بالا برود و به فضا پرتاب شود!
موقشنگ خوب میدانست باید چه کفشی را طراحی کند. بهرحال او بیخودی سالها در گیم بار سه دسته جارو subway surfers(مجیک-ایزه) بازی نکرده بود!
پسر باهوش میدانست اگر به کفشهایش فنر بچسباند میتواند خیلی بالا برود، مثل هری که در بازی به بالای قطار سریعالسیر هاگوارتز میرسید تا از ولدمورت فرار کند! هر وقت هم که تدی از پدرخواندهاش عصبانی میشد از قصد خودش را میباخت تا ببیند چطور عمو ولدی با آواداکداورا سر هری را منفجر میکرد و خیلی هم حال میداد.
تا هری بند بالا را نخوانده به کفشها برگردیم... تدی آلاستار مشکیاش که ویکتوریا رویش قلب کشیده بود را روی میز گذاشت و دو تا فنر که از بدن لیلیث کنده بود را با چسب آکواریوم به کفشها چسپاند. حالا باید تا صبح صبر میکرد تا در مکان باز پرش کفشها به فضا را تست کند!
اگر با لگد بروسلی پیکسلهای گوگولی مورد علاقهاش بشکنند چه؟! اگر با مسلسل به او شلیک کنند و قبل از انفجار مغز کاهیاش، خرد شدن پیکسلهایش را ببیند چه؟! پس با دقت و ظرافت فراوان مشغول کندن پیکسلها شد...
اول دستکشهای جراحیاش را از جیب ردایش در آورد و آنها را تن پاهایش کرد، سپس جورابهایش را دست کرد... میپرسید چرا؟ میگویم چرا که نه. میپرسید این عادی نیست و جادوگران نرمال جوراب را پاک و دستکش را دست میکنند؟ آنگاه دفترچهی سخنرانیام را درمیآورم و توضیح میدهم که باید به همه با وجود تمام تفاوتهایشان احترام گذاشت و حتی شاید این وضعیت تبعیضی را گردن وزارتخانه هم بیاندازم و سوار نیمبوسم شوم و به در وزارت تخم اژدها پرت کنم.
بهتر است تا راوی شورش به پا و فاج را سرنگون نکرده به قضیهی پیکسل سنجاقی برگردیم. موقشنگ قصهی ما چنان با ظرافت مشغول کندن هدیهی تیچر مریمی بود که هیچگاه متوجهی حضور پروفسور وینکی نشد. وقتی سرش را بلند کرد و تکلیف را دید که پروفسور و نصف جادوآموزان از کلاس رفته بودند.
تدی برای هفت ساعت کل قلعه را لیلی کنان دنبال پروفسور گشت تا از او بپرسد سفینه یعنی چه. میپرسید چرا لیلی میکرد؟ من هم به شما سیلی میزنم و میگویم جنابعالی چرا اینقدر سوال میپرسید! بچه حوصلهاش سر رفته بود! بعد هم روی گونهتان پماد میزنم و بقیهی قصه را میگویم...
پسرک موقشنگ از یک بنده مرلین ماگلزادهای سوالش را پرسید. ماگل زاده هم با دیدن دستهای جورابی و پاهای دستکشیاش با خنده گفت:
ـ سفینه
یه ماشیهه که
ههه با ههقوانیههه
فیزیههه خخخخ
و فرمولهههه_بعد راوی بی اعصاب ما چک آبداری نصیب دهن ماگل زاده میکند تا لب و دهنش را جمع کند. فکر کرده چون پسره یتیم است میتواند مسخرهاش کند؟!
ـ اهم... باهاش میری فضا.
و وی در مهتاب محو میشود. دوباره که سوال پرسیدی! خوب وقتی شب است از کجا افق بدهم خدمتتان؟! اصلا به جای اینکه نگران افق و مهتاب باشید و مدام گیر بدهید کمی به این فکر کنید که بچهی بیچاره فقط جملهی آخر ماگل زاده را متوجه شد!
«باهاش میری فضا.»
همین! اصلا ایدهای نداشت چه شکلی دارد، چطور کار میکند، اصلا ماده است یا انرژی! فقط میدانست فضا ارتفاع زیادی دارد و باید چیزی بسازد که با آن به بالای آسمان برسد...
تدی کل شب را بیدار ماند و در تالار خصوصی قدم زد و اندیشید:
چرا کدوقلقله زن داریم، کدو قلقله مرد نداریم؟! چرا بیماری مادر زادی داریم، بیماری پدر زادی نداریم؟! آیا ما اینجا شاهد ساحرهسالاری هستیم؟ برای پس گرفتن حقوق جادوگران جامعه چه باید کرد؟ سیاستهای وزارتخانه به کجا رسید؟!
بله؟ چرا به فضا فکر نمیکند؟ بس به این بچه گیر بدهید! طفلک فقط کمی ADHD دارد... اصلا میبینید چقدر روشن فکر است؟ این بچه دارد در هاگوارتز حیف میشود! اصلا سفینه به کجای دردش میخورد؟ شما چند دفعه قصهی کدو قلقله زن را شنیدهاید؟ به قدمت سن دامبلدور دفعه! حالا چند دفعه سفینه دیدهاید؟! به میزان علاقهتان به آمبریج دفعه! میبینید که کل سیستم آموزشی هاگوارتز به گونهای تنظیم شده که ما را از حل مشکلات روزمرهی زندگی طفره بدهد و مغز جوانانمان را با چیزهای به درد نخور پر کند...
تدی تصمیم گرفت که به دانشگاه شهید بهشتی فرار مغز کند. اما گرفتن ویزای ایران از انگلستان بسیار سخت است و کلی هم هزینه میخواهد... پس تدی باید قاچاقی به فضا پرواز میکرد و روی دانشگاه فرود میآمد! ولی پسر باهوش ما خوب میدانست که با نیمبوس نمیتوان به فضا رفت چون راحت ردیابی میشود و باقی عمرش را در آزکابان میگذراند. پس باید وسیلهای را طراحی میکرد که با آن خیلی زود و در یک چشم به هم زدن بدون اینکه فرصت ردیابی پیدا کنند به فضا پرتاب میشد...
پرتاب... کلمهای که به گمان تدی ریشه در پرش داشت... پرش هم که یک جورایی به پریدن ربط دارد... پریدن هم که مثل پا "پ" دارد... پا هم که دستکش و کفش میپوشد... پس تدی میتوانست کفش ویژهای بسازد که با پاهایش بپرد و خیلی بالا برود و به فضا پرتاب شود!
موقشنگ خوب میدانست باید چه کفشی را طراحی کند. بهرحال او بیخودی سالها در گیم بار سه دسته جارو subway surfers(مجیک-ایزه) بازی نکرده بود!
پسر باهوش میدانست اگر به کفشهایش فنر بچسباند میتواند خیلی بالا برود، مثل هری که در بازی به بالای قطار سریعالسیر هاگوارتز میرسید تا از ولدمورت فرار کند! هر وقت هم که تدی از پدرخواندهاش عصبانی میشد از قصد خودش را میباخت تا ببیند چطور عمو ولدی با آواداکداورا سر هری را منفجر میکرد و خیلی هم حال میداد.
تا هری بند بالا را نخوانده به کفشها برگردیم... تدی آلاستار مشکیاش که ویکتوریا رویش قلب کشیده بود را روی میز گذاشت و دو تا فنر که از بدن لیلیث کنده بود را با چسب آکواریوم به کفشها چسپاند. حالا باید تا صبح صبر میکرد تا در مکان باز پرش کفشها به فضا را تست کند!
افرادی که لایک کردند
- هرآینه هرآینه با شما گویم: دانهٔ گندم که در زمین افتد گر نمیرد، تنها ماند؛ ولی گر بمیرد ثمرات فراوان دهد...
(یوحنا ۲۴:۱۲)
(یوحنا ۲۴:۱۲)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/24
تولد نقش: 1405/02/26
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:03
از: کجا تا به کجا؟!
پستها:
138
شغل
معاون وزیر سحر و جادو

بعضی از پروژه ها را روی کاغذ می نویسند. بعضی را هم زیرِ یک پتوی چهارخانه، پشتِ در بسته، با پنجره ای که سه بار قفلش کرده ای، می سازند.
پروژهی من از نوع دوم بود.
از همان لحظه ای که تصمیم گرفتم سفینه فضایی بسازم، فهمیدم بزرگترین مشکلم کمبودِ پیچ و مهره نیست؛ بلکه افرادی هستند که اگر بفهمند داری سفینه می سازی، قبل از اینکه بپرسند «برای چی؟»، می پرسند «مجوزش کو؟»
برای همین، کار را محرمانه آغاز کردم.
یک پاتیلِ قدیمی و زنگ زده را گذاشتم وسطِ اتاق و اسمش را با برچسب رویش نوشتم: «مخزن سوخت». دو جارو را با طناب به هم بستم و تا غروب مشغول قانع کردنِ خودم بودم که این ها بال های سفینه هستند. از یک تلسکوپِ شکسته هم به عنوانِ سیستم هدایت استفاده کردم؛ هرچند بیشتر از اینکه ستاره ها را نشان بدهد، دیوار همسایه را با کیفیتی مثال زدنی نمایش می داد.
ساختِ این سفینه، طبقِ کتاب هایی که خوانده بودم، باید حداقل یک انفجار، دو تعقیب و گریز و سه فریادِ «بگیرینش!» داشته باشد. اما این سکوت... بیش از حد طبیعی بود.
همان موقع صدایی از راهرو آمد.
تق!
خشکم زد. حتماً پیدایم کرده بودند. پارچهای روی سفینه انداختم، چکش را داخل جیبم فرو کردم، چند پیچ را با عجله زیر فرش هل دادم و طوری کنار کتابخانه ایستادم که انگار از اول فقط مشغول مطالعه دربارهی خواص درمانی قارچهای بنفش بودهام.
صدای قدمها نزدیکتر شد؛ حالا دیگر مطمئن بودم که از طرفِ کی هستند: وزارت سحر و جادو.
تمام دفاعیههایی را که قرار بود در دادگاه بگویم، ظرف چند ثانیه مرور کردم. حتی به این فکر افتادم که شاید اگر بگویم سفینه نیست و «کمد دیواری با آرزوهای بزرگ» است، مجازاتم کمتر شود.
دستگیره آرام پایین رفت و در باز شد. دو مرد با ردای تیره وارد شدند؛ چهرههایشان آنقدر جدی بود که اگر میگفتند برای پایان دنیا آمدهاند، احتمالاً فقط میپرسیدم ساعت چند.
چشمِ یکی شان افتاد به پارچه بزرگی که وسطِ اتاق مانده بود. به همکارش اشاره ای داد و هر نفر، طرفی از پارچه را گرفتند و در یک لحظه، پارچه را پرت کردند کنار.
سفینه، با شکوهِ نصفه و نیمه اش، با پاتیلِ زنگ زده و جارو هایی که نقشِ بال را داشتند، آنجا روی زمین بودند.
هر دو مرد چند ثانیه به همدیگر خیره شدند. من هم نگاهم را بینِ آنها و پنجره می چرخاندم؛ بلکه راهِ فراری پیدا کنم. بالاخره یکی شان سکوت را شکست:
- همینه؟
گلویم را صاف کردم و گفتم:
- ببینید... هنوز رنگش نکردم، معمولاً وزارتخونه قبل از مجازات اجازه میده که پروژه مون رو کامل کنیم، مگه نه؟
مرد دومی زیرِ لب چیزی به اولی گفت که نشنیدمش. اولی هم سری تکان داد، سپس برخلافِ تمام سناریو هایی که از صبح تمرین کرده بودم، مردِ اولی برگه ای از جیبش درآورد. لبخندِ کم رنگی زد و رو به همکارش گفت:
- بالاخره پیداش کردیم.
اخم کردم و گفتم:
- چی رو؟
آن برگه را مقابلم گرفت. رویش با حروفِ درشت نوشته شده بود: فرم درخواست عضویت در نخستین گروه فضانوردان جادویی
من فقط می توانستم پلک بزنم. مرد ادامه داد:
- سه ماهه دنبال یه نفر میگردیم که حاضر باشه سفینه بسازه. هر کی رو پیدا کردیم، یا گفت خطرناکه، یا گفت بیمه شاملش نمیشه.
برای اولین بار از وقتی که ساختِ سفینه را شروع کرده بودم، نفسِ راحتی کشیدم و نگاهی به سفینه ام انداختم.
پروژهی من از نوع دوم بود.
از همان لحظه ای که تصمیم گرفتم سفینه فضایی بسازم، فهمیدم بزرگترین مشکلم کمبودِ پیچ و مهره نیست؛ بلکه افرادی هستند که اگر بفهمند داری سفینه می سازی، قبل از اینکه بپرسند «برای چی؟»، می پرسند «مجوزش کو؟»
برای همین، کار را محرمانه آغاز کردم.
یک پاتیلِ قدیمی و زنگ زده را گذاشتم وسطِ اتاق و اسمش را با برچسب رویش نوشتم: «مخزن سوخت». دو جارو را با طناب به هم بستم و تا غروب مشغول قانع کردنِ خودم بودم که این ها بال های سفینه هستند. از یک تلسکوپِ شکسته هم به عنوانِ سیستم هدایت استفاده کردم؛ هرچند بیشتر از اینکه ستاره ها را نشان بدهد، دیوار همسایه را با کیفیتی مثال زدنی نمایش می داد.
ساختِ این سفینه، طبقِ کتاب هایی که خوانده بودم، باید حداقل یک انفجار، دو تعقیب و گریز و سه فریادِ «بگیرینش!» داشته باشد. اما این سکوت... بیش از حد طبیعی بود.
همان موقع صدایی از راهرو آمد.
تق!
خشکم زد. حتماً پیدایم کرده بودند. پارچهای روی سفینه انداختم، چکش را داخل جیبم فرو کردم، چند پیچ را با عجله زیر فرش هل دادم و طوری کنار کتابخانه ایستادم که انگار از اول فقط مشغول مطالعه دربارهی خواص درمانی قارچهای بنفش بودهام.
صدای قدمها نزدیکتر شد؛ حالا دیگر مطمئن بودم که از طرفِ کی هستند: وزارت سحر و جادو.
تمام دفاعیههایی را که قرار بود در دادگاه بگویم، ظرف چند ثانیه مرور کردم. حتی به این فکر افتادم که شاید اگر بگویم سفینه نیست و «کمد دیواری با آرزوهای بزرگ» است، مجازاتم کمتر شود.
دستگیره آرام پایین رفت و در باز شد. دو مرد با ردای تیره وارد شدند؛ چهرههایشان آنقدر جدی بود که اگر میگفتند برای پایان دنیا آمدهاند، احتمالاً فقط میپرسیدم ساعت چند.
چشمِ یکی شان افتاد به پارچه بزرگی که وسطِ اتاق مانده بود. به همکارش اشاره ای داد و هر نفر، طرفی از پارچه را گرفتند و در یک لحظه، پارچه را پرت کردند کنار.
سفینه، با شکوهِ نصفه و نیمه اش، با پاتیلِ زنگ زده و جارو هایی که نقشِ بال را داشتند، آنجا روی زمین بودند.
هر دو مرد چند ثانیه به همدیگر خیره شدند. من هم نگاهم را بینِ آنها و پنجره می چرخاندم؛ بلکه راهِ فراری پیدا کنم. بالاخره یکی شان سکوت را شکست:
- همینه؟
گلویم را صاف کردم و گفتم:
- ببینید... هنوز رنگش نکردم، معمولاً وزارتخونه قبل از مجازات اجازه میده که پروژه مون رو کامل کنیم، مگه نه؟
مرد دومی زیرِ لب چیزی به اولی گفت که نشنیدمش. اولی هم سری تکان داد، سپس برخلافِ تمام سناریو هایی که از صبح تمرین کرده بودم، مردِ اولی برگه ای از جیبش درآورد. لبخندِ کم رنگی زد و رو به همکارش گفت:
- بالاخره پیداش کردیم.
اخم کردم و گفتم:
- چی رو؟
آن برگه را مقابلم گرفت. رویش با حروفِ درشت نوشته شده بود: فرم درخواست عضویت در نخستین گروه فضانوردان جادویی
من فقط می توانستم پلک بزنم. مرد ادامه داد:
- سه ماهه دنبال یه نفر میگردیم که حاضر باشه سفینه بسازه. هر کی رو پیدا کردیم، یا گفت خطرناکه، یا گفت بیمه شاملش نمیشه.
برای اولین بار از وقتی که ساختِ سفینه را شروع کرده بودم، نفسِ راحتی کشیدم و نگاهی به سفینه ام انداختم.
افرادی که لایک کردند
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
جزئیات کاربر
شغل
خبرنگار پیام امروز، کیمیاگر

نقل قول:
هاگرید در سرزمین اژدهایان بود! جایی که مخفی گاه تخم گذاری اون هارو پید کرده بود! باورش نمیشد! یک کوه از تخم اژدها! هاگرید گنج زندگیش را یافته بود! اون روی یه صخره وایساده بود و عقب عقب میرفت تا خودشو آماده کنه. بالاخره لحظه موعود فرا رسید... عزمشو جزم کرد... به سرعت به سمت جلو دوید و با خنده ای بی پایان و دست هایی از هم گشوده پرید روی کوه تخم اژدها
... که ...
تَق تـَــــق تَـــــــــــق!
هاگرید با کله از تخت خواب پایین افتاد و هاج و واج دور و برشو نگاه کرد. هر چی نگاه کرد هیچ تخم اژدهایی ندید و بالاخره دوزاریش افتاد که داشته خواب میدیده!
هاگرید عصبانی در حالی که زیر لب فحش های رکیک میداد به سمت در کلبه رفت تا ببینه کی داره اینجوری در میزنه.
هاگرید درو باز کرد و گفت:
_ کدوم خری این وقت صبح میاد در خونه آدم؟!
بردلی که جلوی در ایستاده بود با دیدن هاگرید پشماش ریخت! هاگرید همینجوریشم اندازه یه غول گنده بود! چه برسه که موهاش سیخ سیخ شده باشه... عصبانی باشه و اول صبح از خواب بیدار شده باشه. چند ثانیه که گذشت بالاخره زبون بردلی باز شد، الکی نیششو گشود و گفت:
_ سلام به دوست قدیمی! چطووووری پسر؟
_ میخندی؟ بزنم نصفت کنم؟
_ اووووم... نه؟!
هاگرید کمی چشماشو مالوند و به وسایل عجیب غریبی که همراه بردلی بود نگاه کرد و گفت:
_ نه و نَگمه!
... این خِرت و پِرتا و جینگول مینگولا چیه دنبالت؟! به حق چیزای ندیده!
_ سفینه فضایی مشنگی
_ چی چی؟!
_ یه چیزی که پرواز میکنه میره آسمون! سیاره های دیگه! اقمار سیاره های دیگه! ستاره های دیگه! شاید حتی آندرومدا!
_ بابا زیر دیپلم حرف بزن ببینم چی میگی! اصلا برا چی اومدی دم خونه من با اینا؟
_ خب رفیقیم دیگه! گفتم دو تا عقل بهتر از یکی کار میکنه! شاید بتونیم اینارو سر هم کنیم!
_ عقل؟ تو عقل داری؟!
اگه عقل داشتی میدونستی که من ضرب اعداد جادویی رو هم درست بلد نیستم چه برسه به سفینه فضایی مشنگی! عقل کل! باید میرفتی سراغ آرتور ویزلی! صبر کن یه جغد براش میفرستم بیاد اینجا!
پنج دقیقه بعد...
شَتَرق! آرتور ویزلی جلوی در کلبه هاگرید ظاهر شد!
بردلی: مــــــــــــاع! آرتور چطور اینقدر زود اومدی؟! چرا شورت و زیر پیرهنی پوشیدی؟
_ بابا لامصبا شما مگه نمیدونید من چقدر عشق این چیزای مشنگیم؟ اونم سفینه فضایی! بزرگترین آرزوم این بود که یه روزی از نزدیک یکی از اینارو ببینم!
... تا جغد هاگرید اومد همینجوری لباس نپوشیده آپارات کردم اینجا... کو ... کو ... کجاست؟
_ اینه این جا!
_ ئه! این چرا اینجوریه بردلی؟ چرا دل و روده ش دراومده؟
_ یادگار بابامه حقیقتش! اینقدر عشق پرواز بود که یکی از اینارو که سقوط کرده بود از مشنگ ها کش رفته بود و تو خونه مون یه جا قایم کرده بود!
_ چه خفن! حالا چرا الان یادت افتاده اینارو دربیاری؟
_ حقیقتش دیشب خواب بابامو دیدم! بهم گفت اصل و نسب ما برمیگرده به آدمای فضایی! میگفت ما از تیره سوپرمن اینا بودیم که اینقدر عشق پرواز هستیم! آخرشم محکم گوشمو پیچوند گفت حلالت نمیکنم اگه این سفینه فضایی رو درست نکنی برنگردی به خونه اصلیمون! سیاره سوپرمن!
خلاصه آرتور ویزلی و بردلی شروع کردن به کار کردن. در واقع اونا مجبور بودن سفینه رو از اول بسازن چون همه اجزاش ترکیده و منهدم شده بود. انگار فقط یه سری قطعات اولیه منفجر شده داشتن. بالاخره بعد از چهار ساعت کلنجار رفتن و ابتکارات بردلی و همینطور استفاده از جادوهای پیشرفته آرتور ویزلی که در این زمینه ها استاد بود بالاخره سفینه مجددا ساخته شد و آماده پرواز!
فقط یه مساله مونده بود...
آرتور ویزلی: نمیدونم برای سوختش باید از چی استفاده کنیم؟
در کمال تعجب همگان و البته خودش، هاگرید جواب این یکی رو میدونست:
_ من میدونم! خون اژدها! یه دَبه ازش دارم! یه خرده ش آتیش بگیره چنان انفجاری تولید میکنه که فکر کنم سفینه هه یه کله بره آسمون!
در نهایت بردلی و آرتور ویزلی سوار سفینه فضایی شدن و آماده رهسپار شدن به سمت سیاره سوپرمن شدند. بردلی و آرتور در پوست خودشون نمیگنجیدند از خوشحالی اما هر چی اصرار کردند هاگرید قبول نکرد باهاشون بره! هاگرید گفت که جاش رو زمین خوبه! و میخواد بره بخوابه بلکه دوباره خواب کوه تخم اژدهارو ببینه.
خلاصه آرتور خون اژدهارو ریخت تو مخزن سوخت سفینه و روشنش کردن و سفینه به همراه بردلی و آرتور به هوا برخاست و یه صدای خیلی خرکی وحشتناک انفجار هم داد!
ده دقیقه که گذشت و دیگه سفینه از نظر ناپدید شد هاگرید یه نفس راحتی کشید و رفت تو کلبه ش و پرید رو تخت و به خواب ناز فرو رفت.
از آن سو ... در اوج آسمان ها
آرتور ویزلی: باورم نمیشه! الان جو زمین رو رد کردیم؟!
بردلی: آره ... آرررره ... باورنکردنیه! خب الان دیگه باید مختصات سیاره سوپرمن رو به سیستم ناوبری سفینه بدیم تا ببرتمون اونجا!
اینطوری بود که اینکارو کردن و یه دکمه قرمز هم زدن و یه دفعه سفینه سرعتش شصت برابر شد و با ششصد اسب تسترال سرعت به سمت سیاره سوپرمن حرکت کرد.
نیم ساعت بعد
سیاره سوپرمن یه گوشه در منظومه شمسی قایم شده بود و حالا سفینه بردلی و آرتور در اونجا به زمین نشسته بود! اما بردلی تازه دوزاریش افتاده بود که خوابش چَپه بوده! چون سیاره کامل برهوت بود! دریغ از یک پشه! دریغ از یک کاکتوس! هیـــــچ! خلاصه وقتی ناامید شدن دوباره کمی خون اژدها ریختن تو مخزن سوخت سفینه و روشنش کردن و سرشو گرد کردن و برگشتن سمت زمین.
روی زمین
کلبه هاگرید
هاگرید دوباره به خواب رفته بود و از شانسش دقیقا دوباره درون سرزمین اژدهایان و نزدیک کوه تخم اژدها ظاهر شده بود. انگار دکمه پاوز رو زده بودن و حالا دوباره دکمه پِلِی رو زدن. اینقدر خوشحال بود که حَد و حساب نداشت. بنابراین دوباره خودشو آماده کرد و به سرعت به سمت صخره دوید تا بپره روی کوه تخم اژدها. دستانش را از هم باز کرده بود و گویی همه جهان را به او داده اند... فقط دو ثانیه مونده بود تا شیرجه بزنه روی تخم های اژدها
... که ...
بووووووووووم!
سفینه فضایی بردلی و آرتور دقیقا مجاور کلبه هاگرید به زمین نشست و برخوردش با زمین چنان ضربه ای ایجاد کرد که باعث شد کلبه هاگرید تکان شدیدی بخوره و هاگرید از رو تختش پرت شد بالا و کله ش خورد به سقف کلبه!
گرد و خاک که فرو نشست، هاگرید با کله باد کرده و سر و وضع آشفته اومد بیرون کلبه تا ببینه چی شده که بردلی و آرتور ویزلی را با نیش های باز دید!
بردلی: هاگرید جان ما برگشتیم! اون سیاره هه کامل برهوت بود! صد رحمت به زمین!
هاگرید در حالی که چماقشو درآورده بود و دنبال بردلی و آرتور ویزلی کرده بود تا به قصد کُشت بزنتشون فریاد میزد:
_ غلط کردید برگشتید!
در قالب یه رول، مشغول ساخت یک سفینهٔ فضانوردی بشید. نقشی که شما در ساختش دارید میتونه فراهم کردن یکی از وسایل موردنیاز باشه، یا متقاعد کردن بخشهای مختلف سفینه برای انجام کارشون، یا خرید یه سفینهٔ دستهدوم از ایلان ماسک، یا دزدیدن یکی از اهرام ثلاثه (که همه میدونن سفینههای باستانی فضاییان آو کورس)، یا هر چیز دیگهای. علاوه بر این، برداشتتون از اینکه یه سفینهٔ فضانوردی اصلا چی هست، آزاده.
هاگرید در سرزمین اژدهایان بود! جایی که مخفی گاه تخم گذاری اون هارو پید کرده بود! باورش نمیشد! یک کوه از تخم اژدها! هاگرید گنج زندگیش را یافته بود! اون روی یه صخره وایساده بود و عقب عقب میرفت تا خودشو آماده کنه. بالاخره لحظه موعود فرا رسید... عزمشو جزم کرد... به سرعت به سمت جلو دوید و با خنده ای بی پایان و دست هایی از هم گشوده پرید روی کوه تخم اژدها
... که ...تَق تـَــــق تَـــــــــــق!
هاگرید با کله از تخت خواب پایین افتاد و هاج و واج دور و برشو نگاه کرد. هر چی نگاه کرد هیچ تخم اژدهایی ندید و بالاخره دوزاریش افتاد که داشته خواب میدیده!
هاگرید عصبانی در حالی که زیر لب فحش های رکیک میداد به سمت در کلبه رفت تا ببینه کی داره اینجوری در میزنه.
هاگرید درو باز کرد و گفت:
_ کدوم خری این وقت صبح میاد در خونه آدم؟!
بردلی که جلوی در ایستاده بود با دیدن هاگرید پشماش ریخت! هاگرید همینجوریشم اندازه یه غول گنده بود! چه برسه که موهاش سیخ سیخ شده باشه... عصبانی باشه و اول صبح از خواب بیدار شده باشه. چند ثانیه که گذشت بالاخره زبون بردلی باز شد، الکی نیششو گشود و گفت:
_ سلام به دوست قدیمی! چطووووری پسر؟
_ میخندی؟ بزنم نصفت کنم؟
_ اووووم... نه؟!
هاگرید کمی چشماشو مالوند و به وسایل عجیب غریبی که همراه بردلی بود نگاه کرد و گفت:
_ نه و نَگمه!
... این خِرت و پِرتا و جینگول مینگولا چیه دنبالت؟! به حق چیزای ندیده!
_ سفینه فضایی مشنگی

_ چی چی؟!

_ یه چیزی که پرواز میکنه میره آسمون! سیاره های دیگه! اقمار سیاره های دیگه! ستاره های دیگه! شاید حتی آندرومدا!
_ بابا زیر دیپلم حرف بزن ببینم چی میگی! اصلا برا چی اومدی دم خونه من با اینا؟
_ خب رفیقیم دیگه! گفتم دو تا عقل بهتر از یکی کار میکنه! شاید بتونیم اینارو سر هم کنیم!
_ عقل؟ تو عقل داری؟!
اگه عقل داشتی میدونستی که من ضرب اعداد جادویی رو هم درست بلد نیستم چه برسه به سفینه فضایی مشنگی! عقل کل! باید میرفتی سراغ آرتور ویزلی! صبر کن یه جغد براش میفرستم بیاد اینجا!پنج دقیقه بعد...
شَتَرق! آرتور ویزلی جلوی در کلبه هاگرید ظاهر شد!
بردلی: مــــــــــــاع! آرتور چطور اینقدر زود اومدی؟! چرا شورت و زیر پیرهنی پوشیدی؟
_ بابا لامصبا شما مگه نمیدونید من چقدر عشق این چیزای مشنگیم؟ اونم سفینه فضایی! بزرگترین آرزوم این بود که یه روزی از نزدیک یکی از اینارو ببینم!
... تا جغد هاگرید اومد همینجوری لباس نپوشیده آپارات کردم اینجا... کو ... کو ... کجاست؟
_ اینه این جا!
_ ئه! این چرا اینجوریه بردلی؟ چرا دل و روده ش دراومده؟
_ یادگار بابامه حقیقتش! اینقدر عشق پرواز بود که یکی از اینارو که سقوط کرده بود از مشنگ ها کش رفته بود و تو خونه مون یه جا قایم کرده بود!
_ چه خفن! حالا چرا الان یادت افتاده اینارو دربیاری؟
_ حقیقتش دیشب خواب بابامو دیدم! بهم گفت اصل و نسب ما برمیگرده به آدمای فضایی! میگفت ما از تیره سوپرمن اینا بودیم که اینقدر عشق پرواز هستیم! آخرشم محکم گوشمو پیچوند گفت حلالت نمیکنم اگه این سفینه فضایی رو درست نکنی برنگردی به خونه اصلیمون! سیاره سوپرمن!
خلاصه آرتور ویزلی و بردلی شروع کردن به کار کردن. در واقع اونا مجبور بودن سفینه رو از اول بسازن چون همه اجزاش ترکیده و منهدم شده بود. انگار فقط یه سری قطعات اولیه منفجر شده داشتن. بالاخره بعد از چهار ساعت کلنجار رفتن و ابتکارات بردلی و همینطور استفاده از جادوهای پیشرفته آرتور ویزلی که در این زمینه ها استاد بود بالاخره سفینه مجددا ساخته شد و آماده پرواز!
فقط یه مساله مونده بود...
آرتور ویزلی: نمیدونم برای سوختش باید از چی استفاده کنیم؟
در کمال تعجب همگان و البته خودش، هاگرید جواب این یکی رو میدونست:
_ من میدونم! خون اژدها! یه دَبه ازش دارم! یه خرده ش آتیش بگیره چنان انفجاری تولید میکنه که فکر کنم سفینه هه یه کله بره آسمون!
در نهایت بردلی و آرتور ویزلی سوار سفینه فضایی شدن و آماده رهسپار شدن به سمت سیاره سوپرمن شدند. بردلی و آرتور در پوست خودشون نمیگنجیدند از خوشحالی اما هر چی اصرار کردند هاگرید قبول نکرد باهاشون بره! هاگرید گفت که جاش رو زمین خوبه! و میخواد بره بخوابه بلکه دوباره خواب کوه تخم اژدهارو ببینه.
خلاصه آرتور خون اژدهارو ریخت تو مخزن سوخت سفینه و روشنش کردن و سفینه به همراه بردلی و آرتور به هوا برخاست و یه صدای خیلی خرکی وحشتناک انفجار هم داد!
ده دقیقه که گذشت و دیگه سفینه از نظر ناپدید شد هاگرید یه نفس راحتی کشید و رفت تو کلبه ش و پرید رو تخت و به خواب ناز فرو رفت.
از آن سو ... در اوج آسمان ها
آرتور ویزلی: باورم نمیشه! الان جو زمین رو رد کردیم؟!
بردلی: آره ... آرررره ... باورنکردنیه! خب الان دیگه باید مختصات سیاره سوپرمن رو به سیستم ناوبری سفینه بدیم تا ببرتمون اونجا!
اینطوری بود که اینکارو کردن و یه دکمه قرمز هم زدن و یه دفعه سفینه سرعتش شصت برابر شد و با ششصد اسب تسترال سرعت به سمت سیاره سوپرمن حرکت کرد.
نیم ساعت بعد
سیاره سوپرمن یه گوشه در منظومه شمسی قایم شده بود و حالا سفینه بردلی و آرتور در اونجا به زمین نشسته بود! اما بردلی تازه دوزاریش افتاده بود که خوابش چَپه بوده! چون سیاره کامل برهوت بود! دریغ از یک پشه! دریغ از یک کاکتوس! هیـــــچ! خلاصه وقتی ناامید شدن دوباره کمی خون اژدها ریختن تو مخزن سوخت سفینه و روشنش کردن و سرشو گرد کردن و برگشتن سمت زمین.
روی زمین
کلبه هاگرید
هاگرید دوباره به خواب رفته بود و از شانسش دقیقا دوباره درون سرزمین اژدهایان و نزدیک کوه تخم اژدها ظاهر شده بود. انگار دکمه پاوز رو زده بودن و حالا دوباره دکمه پِلِی رو زدن. اینقدر خوشحال بود که حَد و حساب نداشت. بنابراین دوباره خودشو آماده کرد و به سرعت به سمت صخره دوید تا بپره روی کوه تخم اژدها. دستانش را از هم باز کرده بود و گویی همه جهان را به او داده اند... فقط دو ثانیه مونده بود تا شیرجه بزنه روی تخم های اژدها
... که ...بووووووووووم!
سفینه فضایی بردلی و آرتور دقیقا مجاور کلبه هاگرید به زمین نشست و برخوردش با زمین چنان ضربه ای ایجاد کرد که باعث شد کلبه هاگرید تکان شدیدی بخوره و هاگرید از رو تختش پرت شد بالا و کله ش خورد به سقف کلبه!
گرد و خاک که فرو نشست، هاگرید با کله باد کرده و سر و وضع آشفته اومد بیرون کلبه تا ببینه چی شده که بردلی و آرتور ویزلی را با نیش های باز دید!
بردلی: هاگرید جان ما برگشتیم! اون سیاره هه کامل برهوت بود! صد رحمت به زمین!
هاگرید در حالی که چماقشو درآورده بود و دنبال بردلی و آرتور ویزلی کرده بود تا به قصد کُشت بزنتشون فریاد میزد:
_ غلط کردید برگشتید!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط بردلی در 1405/4/19 15:23:23

جزئیات کاربر
شغل
مدیر رسانهای جادوگران پلاس، محافظ جادو، نگهبان دروازههای هاگوارتز

کردم، صدای تق کوچکی در آشیانهی فضایی پیچید و اسکار با چهرهای جدی، ولی مشکوک به هیجان، دور سفینه چرخید.
- آنابل، مطمئنی این قطعه باید اینجا باشد؟
- اگر نقشه را برعکس نگرفته باشی، بله.
اسکار نقشه را چرخاند، چند ثانیه به آن خیره شد و بعد با اعتمادبهنفس گفت:
- خوب است. من عمداً برعکس گرفته بودم تا مطمئن شوم تو حواست جمع است.
چیزی نگفتم. پوکرفیس بودن در چنین لحظاتی کمک میکند آدم مجبور نشود توضیح دهد که چقدر از منطق اسکار شگفتزده شده است.
ما در حال ساخت سفینهای بودیم که قرار بود شاهکار کلاس ستارهشناسی باشد. من مسئول طراحی سامانهی تعادل جادویی بودم؛ بخشی که باید سفینه را در فضای بیوزن پایدار نگه میداشت. اسکار هم طبق تعریف خودش مدیر بخش آزمایشهای غیرمنتظره بود؛ یعنی هر چیزی را که میدید، امتحان میکرد تا مطمئن شود واقعاً کار میکند.
بدنهی سفینه تقریباً آماده بود. موتور رانش در جای خود قرار داشت، کریستالهای هدایت میدرخشیدند و کابین خلبان بیشتر شبیه اتاق فرمان یک ماجراجویی بزرگ بود تا پروژهی دانشآموزی.
- اسمش را چه بگذاریم؟
- هنوز مطمئن نیستم.
او چند لحظه فکر کرد و بعد گفت:
- چطور است نهنگ موشکی؟
- ما داریم سفینه میسازیم، نه رستوران غذاهای دریایی.
- به نظر من اسم قدرتمندی بود.
در همین لحظه، استاد فلامین وارد آشیانه شد. ردای او پر از لکههای روغن بود و عینکهای چندلایهاش طوری برق میزد که انگار همزمان سه آیندهی مختلف را میبیند.
- چطور پیش میروید؟
- سامانهی تعادل آماده است. فقط باید موتور را آزمایش کنیم.
استاد فلامین سر تکان داد و گفت:
- عالی است. امشب آزمایش اولیه را انجام میدهیم.
اسکار زیر لب گفت:
- امشب؟ یعنی همین امشب؟
استاد فلامین با آرامش پاسخ داد:
- بله. اگر همهچیز خوب پیش برود، سفینه برای پرواز کوتاه آماده خواهد بود.
اسکار به من نگاه کرد و گفت:
- من انتظار داشتم حداقل یک هفته دیگر فقط دربارهی خطرات احتمالی صحبت کنیم.
- تو همین حالا هم دربارهی خطرات احتمالی صحبت میکنی.
- درست است. این بخش تخصص من است.
چند ساعت بعد، همهچیز برای آزمایش آماده بود. من پشت کنسول اصلی نشستم، اسکار کنار دریچهی بازدید ایستاد و استاد فلامین از بیرون آشیانه دستور شروع آزمایش را داد.
اهرم فعالسازی را پایین کشیدم.
موتور با صدایی عمیق روشن شد. بدنهی سفینه لرزید، چراغهای داخلی روشن شدند و کریستالهای هدایت شروع به درخشیدن کردند. همهچیز دقیقاً همانطور پیش میرفت که انتظار داشتیم.
- اوه، این بخش خیلی باشکوه است.
- هنوز فقط مرحلهی گرم کردن موتور است.
ناگهان صدای پوف عجیبی از پشت سفینه بلند شد. بعد بوی خوش نان تازه در آشیانه پیچید.
اسکار چند بار هوا را بو کشید و با شگفتی گفت:
- آنابل، آیا موتور ما بوی نان میدهد؟
به صفحهی کنترل نگاه کردم. نشانگر موتور کاملاً عادی بود. فشار، دما و انرژی در محدودهی مناسب قرار داشتند. اما بوی نان تازه هر لحظه بیشتر میشد.
استاد فلامین از بیرون فریاد زد:
- چه اتفاقی افتاده است؟
- احتمالاً سفینه در حال پختن چیزی است!
- این یک پاسخ علمی نیست.
دریچهی پشتی را باز کردم. درون محفظهی رانش، به جای شعلهی معمولی موتور، تودهای از خمیر طلاییرنگ آرامآرام پف میکرد.
چند ثانیه سکوت مطلق برقرار شد.
بعد اسکار با لحنی بسیار رسمی گفت:
به نظر میرسد ما به جای موتور رانش، موتور نانوایی نصب کردهایم.
استاد فلامین وارد سفینه شد، به خمیر نگاه کرد و عینکش را تنظیم کرد.
- این غیرممکن است.
غیرممکنها معمولاً همینطور شروع میشوند.
استاد فلامین به جعبهی قطعات یدکی اشاره کرد. روی یکی از جعبهها نوشته شده بود: موتور رانش مدل XR-7. روی جعبهی کناری نوشته شده بود: فر صنعتی مدل XR-7.
من به اسکار نگاه کردم.
او با آرامش گفت:
- در دفاع از خودم باید بگویم که هر دو جعبه خیلی شبیه هم بودند.
- تو جعبهی فر را به جای موتور نصب کردی.
- اما قبول کن که نصبش بسیار تمیز انجام شده است.
استاد فلامین آهی کشید.
پس این سفینه فعلاً نمیتواند پرواز کند.
اسکار با ناامیدی گفت:
- متأسفانه نه. ولی میتواند نان فوقالعادهای بپزد.
در همان لحظه، صدای زنگ هشدار خفیفی از کنسول بلند شد. صفحهای روی نمایشگر ظاهر شد: حالت پخت خودکار فعال شد.
قبل از اینکه بتوانیم واکنش نشان دهیم، درِ محفظهی پشتی باز شد و سینیای از نانهای کوچک و کاملاً برشته بیرون آمد.
بوی نان تازه در سراسر آشیانه پخش شد. دانشآموزانی که برای تماشای آزمایش آمده بودند، آرامآرام به سمت سفینه نزدیک شدند.
یکی از آنها پرسید:
- آیا آزمایش تمام شده است؟
اسکار با غرور گفت:
- آزمایش پرواز موقتاً به آزمایش صبحانه تبدیل شده است.
استاد فلامین یکی از نانها را برداشت، با تردید آن را امتحان کرد و چند لحظه بعد گفت:
- این واقعاً خوشمزه است.
اسکار با افتخار بیشتری گفت:
- من همیشه گفتهام که فناوری باید کاربردی باشد.
من باز هم چیزی نگفتم، اما در ذهنم پذیرفتم که نتیجهی آزمایش از نظر فنی فاجعه بود و از نظر آشپزی موفقیتی چشمگیر.
تا پایان شب، صفی از دانشآموزان برای چشیدن نانهای سفینه تشکیل شد. کسی دیگر دربارهی پرواز سؤال نمیکرد؛ همه میخواستند بدانند آیا سفینه میتواند نان دارچینی هم بپزد یا نه.
استاد فلامین در نهایت گفت:
- خوب، باید موتور واقعی را نصب کنیم. اما شاید بهتر باشد این فر را هم نگه داریم.
اسکار با هیجان گفت:
- پس ما اولین سفینهی فضایی با بخش نانوایی داخلی را میسازیم!
این دقیقاً در نقشهی اولیه نبود.
به همین دلیل است که غیرمنتظره است.
چند روز بعد، موتور واقعی نصب شد و سفینه بالاخره آمادهی پرواز گردید. اما فر اشتباهی را از آن جدا نکردیم. حالا افق خمیری — نامی که اسکار با رأیگیری بسیار مشکوک انتخاب کرد — هم میتوانست در فضا پرواز کند و هم در مسیر نان تازه بپزد.
در اولین پرواز آزمایشی، همه انتظار داشتند مشکل اصلی ما کمبود سوخت یا اختلال در سامانهی تعادل باشد. اما بزرگترین چالش این بود که بوی نان تازه تمام خدمه را
اسکار با رضایت گفت:
- میبینی آنابل؟ هیچچیز در فضا آنطور که انتظار داریم پیش نمیرود.
- متأسفانه این بار کاملاً درست میگویی.
او خندید و سفینهی ما آرام از آشیانه جدا شد. پشت سرمان رد نورانی موتور واقعی دیده میشد و از بخش پشتی، بوی ملایم نان تازه در فضای داخلی پخش میشد.
اینگونه بود که پروژهی ساخت یک سفینهی فضانوردی، بهجای یک ماجراجویی صرفاً علمی، به اولین مأموریت فضایی با پذیرایی گرم تبدیل شد؛ و من هنوز مطمئن نیستم که این شکست بود یا موفقیتی بسیار عجیب.
- آنابل، مطمئنی این قطعه باید اینجا باشد؟
- اگر نقشه را برعکس نگرفته باشی، بله.
اسکار نقشه را چرخاند، چند ثانیه به آن خیره شد و بعد با اعتمادبهنفس گفت:
- خوب است. من عمداً برعکس گرفته بودم تا مطمئن شوم تو حواست جمع است.
چیزی نگفتم. پوکرفیس بودن در چنین لحظاتی کمک میکند آدم مجبور نشود توضیح دهد که چقدر از منطق اسکار شگفتزده شده است.
ما در حال ساخت سفینهای بودیم که قرار بود شاهکار کلاس ستارهشناسی باشد. من مسئول طراحی سامانهی تعادل جادویی بودم؛ بخشی که باید سفینه را در فضای بیوزن پایدار نگه میداشت. اسکار هم طبق تعریف خودش مدیر بخش آزمایشهای غیرمنتظره بود؛ یعنی هر چیزی را که میدید، امتحان میکرد تا مطمئن شود واقعاً کار میکند.
بدنهی سفینه تقریباً آماده بود. موتور رانش در جای خود قرار داشت، کریستالهای هدایت میدرخشیدند و کابین خلبان بیشتر شبیه اتاق فرمان یک ماجراجویی بزرگ بود تا پروژهی دانشآموزی.
- اسمش را چه بگذاریم؟
- هنوز مطمئن نیستم.
او چند لحظه فکر کرد و بعد گفت:
- چطور است نهنگ موشکی؟
- ما داریم سفینه میسازیم، نه رستوران غذاهای دریایی.
- به نظر من اسم قدرتمندی بود.
در همین لحظه، استاد فلامین وارد آشیانه شد. ردای او پر از لکههای روغن بود و عینکهای چندلایهاش طوری برق میزد که انگار همزمان سه آیندهی مختلف را میبیند.
- چطور پیش میروید؟
- سامانهی تعادل آماده است. فقط باید موتور را آزمایش کنیم.
استاد فلامین سر تکان داد و گفت:
- عالی است. امشب آزمایش اولیه را انجام میدهیم.
اسکار زیر لب گفت:
- امشب؟ یعنی همین امشب؟
استاد فلامین با آرامش پاسخ داد:
- بله. اگر همهچیز خوب پیش برود، سفینه برای پرواز کوتاه آماده خواهد بود.
اسکار به من نگاه کرد و گفت:
- من انتظار داشتم حداقل یک هفته دیگر فقط دربارهی خطرات احتمالی صحبت کنیم.
- تو همین حالا هم دربارهی خطرات احتمالی صحبت میکنی.
- درست است. این بخش تخصص من است.
چند ساعت بعد، همهچیز برای آزمایش آماده بود. من پشت کنسول اصلی نشستم، اسکار کنار دریچهی بازدید ایستاد و استاد فلامین از بیرون آشیانه دستور شروع آزمایش را داد.
اهرم فعالسازی را پایین کشیدم.
موتور با صدایی عمیق روشن شد. بدنهی سفینه لرزید، چراغهای داخلی روشن شدند و کریستالهای هدایت شروع به درخشیدن کردند. همهچیز دقیقاً همانطور پیش میرفت که انتظار داشتیم.
- اوه، این بخش خیلی باشکوه است.
- هنوز فقط مرحلهی گرم کردن موتور است.
ناگهان صدای پوف عجیبی از پشت سفینه بلند شد. بعد بوی خوش نان تازه در آشیانه پیچید.
اسکار چند بار هوا را بو کشید و با شگفتی گفت:
- آنابل، آیا موتور ما بوی نان میدهد؟
به صفحهی کنترل نگاه کردم. نشانگر موتور کاملاً عادی بود. فشار، دما و انرژی در محدودهی مناسب قرار داشتند. اما بوی نان تازه هر لحظه بیشتر میشد.
استاد فلامین از بیرون فریاد زد:
- چه اتفاقی افتاده است؟
- احتمالاً سفینه در حال پختن چیزی است!
- این یک پاسخ علمی نیست.
دریچهی پشتی را باز کردم. درون محفظهی رانش، به جای شعلهی معمولی موتور، تودهای از خمیر طلاییرنگ آرامآرام پف میکرد.
چند ثانیه سکوت مطلق برقرار شد.
بعد اسکار با لحنی بسیار رسمی گفت:
به نظر میرسد ما به جای موتور رانش، موتور نانوایی نصب کردهایم.
استاد فلامین وارد سفینه شد، به خمیر نگاه کرد و عینکش را تنظیم کرد.
- این غیرممکن است.
غیرممکنها معمولاً همینطور شروع میشوند.
استاد فلامین به جعبهی قطعات یدکی اشاره کرد. روی یکی از جعبهها نوشته شده بود: موتور رانش مدل XR-7. روی جعبهی کناری نوشته شده بود: فر صنعتی مدل XR-7.
من به اسکار نگاه کردم.
او با آرامش گفت:
- در دفاع از خودم باید بگویم که هر دو جعبه خیلی شبیه هم بودند.
- تو جعبهی فر را به جای موتور نصب کردی.
- اما قبول کن که نصبش بسیار تمیز انجام شده است.
استاد فلامین آهی کشید.
پس این سفینه فعلاً نمیتواند پرواز کند.
اسکار با ناامیدی گفت:
- متأسفانه نه. ولی میتواند نان فوقالعادهای بپزد.
در همان لحظه، صدای زنگ هشدار خفیفی از کنسول بلند شد. صفحهای روی نمایشگر ظاهر شد: حالت پخت خودکار فعال شد.
قبل از اینکه بتوانیم واکنش نشان دهیم، درِ محفظهی پشتی باز شد و سینیای از نانهای کوچک و کاملاً برشته بیرون آمد.
بوی نان تازه در سراسر آشیانه پخش شد. دانشآموزانی که برای تماشای آزمایش آمده بودند، آرامآرام به سمت سفینه نزدیک شدند.
یکی از آنها پرسید:
- آیا آزمایش تمام شده است؟
اسکار با غرور گفت:
- آزمایش پرواز موقتاً به آزمایش صبحانه تبدیل شده است.
استاد فلامین یکی از نانها را برداشت، با تردید آن را امتحان کرد و چند لحظه بعد گفت:
- این واقعاً خوشمزه است.
اسکار با افتخار بیشتری گفت:
- من همیشه گفتهام که فناوری باید کاربردی باشد.
من باز هم چیزی نگفتم، اما در ذهنم پذیرفتم که نتیجهی آزمایش از نظر فنی فاجعه بود و از نظر آشپزی موفقیتی چشمگیر.
تا پایان شب، صفی از دانشآموزان برای چشیدن نانهای سفینه تشکیل شد. کسی دیگر دربارهی پرواز سؤال نمیکرد؛ همه میخواستند بدانند آیا سفینه میتواند نان دارچینی هم بپزد یا نه.
استاد فلامین در نهایت گفت:
- خوب، باید موتور واقعی را نصب کنیم. اما شاید بهتر باشد این فر را هم نگه داریم.
اسکار با هیجان گفت:
- پس ما اولین سفینهی فضایی با بخش نانوایی داخلی را میسازیم!
این دقیقاً در نقشهی اولیه نبود.
به همین دلیل است که غیرمنتظره است.
چند روز بعد، موتور واقعی نصب شد و سفینه بالاخره آمادهی پرواز گردید. اما فر اشتباهی را از آن جدا نکردیم. حالا افق خمیری — نامی که اسکار با رأیگیری بسیار مشکوک انتخاب کرد — هم میتوانست در فضا پرواز کند و هم در مسیر نان تازه بپزد.
در اولین پرواز آزمایشی، همه انتظار داشتند مشکل اصلی ما کمبود سوخت یا اختلال در سامانهی تعادل باشد. اما بزرگترین چالش این بود که بوی نان تازه تمام خدمه را
اسکار با رضایت گفت:
- میبینی آنابل؟ هیچچیز در فضا آنطور که انتظار داریم پیش نمیرود.
- متأسفانه این بار کاملاً درست میگویی.
او خندید و سفینهی ما آرام از آشیانه جدا شد. پشت سرمان رد نورانی موتور واقعی دیده میشد و از بخش پشتی، بوی ملایم نان تازه در فضای داخلی پخش میشد.
اینگونه بود که پروژهی ساخت یک سفینهی فضانوردی، بهجای یک ماجراجویی صرفاً علمی، به اولین مأموریت فضایی با پذیرایی گرم تبدیل شد؛ و من هنوز مطمئن نیستم که این شکست بود یا موفقیتی بسیار عجیب.
افرادی که لایک کردند

جزئیات کاربر

اگر از بیشتر دانش آموزان هاگوارتز بپرسید مخفی ترین جای قلعه کجاست، احتمالا جوابشان اتاق ضروریات باشد. اما گریفیندوری ها تمام رازهایشان را جای دیگر قایم می کنند؛ جایی در سالن عمومی گریفیندور، روی میزی که مشخص است هزاران سال در گوشه ای از سالن جا گرفته است و گذر زمان اثرش را روی آن گذاشته.
این میز، یک میز ساده ی چوبی و سالخورده نیست. میزی است که راز میلیون ها گریفیندوری را در خود نگه داشته ؛ هزاران صندوقچه اسرار آمیز و قفل شده روی آن گذاشته شده که هرکدامش میتواند راز فاجعه باری را پنهان کرده باشد.
روی صندلی های میز چوبی و قدیمی پنج نفر از تازه واردان گریفیندوری، دور چراغی کم نور نشسته بودند؛ نه برای درس خواندن، بلکه برای فرار از کلاس های سخت و طاقت فرسا.
جیمز با ناامیدی تکلیف های انجام نشده اش را در هوا پخش کرد.
-من دیگه نمی کشم؛ تکلیف هیچکدوم از کلاسامو انجام ندادم و باید این آخر هفته منتظر دمپایی ملانی باشم.
دملزا زیر لب غروارانه گفت.
- به نظرم استاد ها هر سال یه مسابقه میزارن که کی تکلیف سخت تری میده.
لیلی که هنوز امیدوار بود راه حل منطقی پیدا شود، پیشنهاد داد.
-خب باید تکالیفمون رو تو هفته پخش کنیم و همشون رو برای روز آخر نزاریم.
چهار نفر دیگر طوری نگاهش کردند که انگار پییشنهاد داده بود برای تفریح بروند با یک اژدهای مجارستای دم تیغی چای بشوند.
چند ثانیه سکوت برقرار شد و روزالین بی هدف با نوک کفشش به صندوقی قدیمی که رویش قفل نقره ای رنگی می درخشید ضربه زد؛ قفل نقره ای به طرز غیر قابل باوری با صدایی عجیب رغیب باز شد و چند نقشه زرد رنگ با چند پیچ و مهره ی برنجی و یک کتابچه چرمی که روی جلدش با خطی محو نوشته شده بود.
پنج جفت چشم هم زمان روی کتاب ثابت شد؛ بعد روزالین آرام لبخند زد که نشان از وقوع فاجعه را می داد.
-بچه ها...
جیمز با احتیاط پرسید.
-رز چی می خوای بگی؟
روزالین کتاب را از روی زمین برداشت، گرد و غبارش را فوت کرد.
-کمالگراها تو زندگیشون یه قانونی دارن جیمز. اگر نمی تونی کامل باشی، خب پس در اون صورت بهتره کلا نباشی!
دملزا خندید.
-با چی می تونیم نباشیم رز؟
روزالین اولین صفحه ی کتاب را باز کرد؛ روی نقشه، طرح یک سفینه جادویی دیده می شد.
جیمز کتاب را از رز گرفت.
-خب پس بیاین یه دفعه با قانون های کوهی روزالین بریم جلو، بیاین یکی بسازیم.
جیمز کتاب را روی فرش قرمز طلایی در مرکز سالن عمومی پهن کرد، طرح سفینه واضح جلوی چهار جفت چشم قرار گرفت؛ بدنه ای کشیده با بال هایی که شبیه دو دسته جارو نیمبوس ۲۰۲۶ بوند. دورتا دور نقشه یادداشت هایی با جوهر سبز نوشته شده بود، بعضی از آن ها ناخوانا و بعضی دیگر آنقدر عجیب بودند که مطمئنن به زبانی دیگر نوشته شده بودند.
جیمز با صدایی بلند شروع به خواندن کرد.
-برای افزایش سرعت، از سه قطره اشک ققنوس استفاده کنید. از اضافه کردن دم سمور جدا خودداری کنید. اگر سفینه شروع به آواز خواندن کرد، آرامش خور را حفظ کنید.
لیلی کتاب را بست.
-من از همین الان احساس خطر می کنم.
روزالین کتاب را به دست گرفت و باز کرد.
-این یعنی سازنده دقت زیادی برای ساخت این سفینه به خرج داد.
-نه، یعنی سازنده چند بار نزدیک بوده بمیره یا مرده!
دملزا کتاب را از دست رز گرفت و شروع به ورق زدن کرد.
-الان نمیشه بحث کرد، فقط باید امتحانش کنیم؛ بزرگ ترین مشکلمون اینکه چه جوری از دمپایی ملانی و حس شیشم میرا در بریم.
چشم های روزالین برق زد.
-اتاق ضروریات دملزا عزیزم، اتاق ضروریات همیشه برای کمک آمادس!
-اما هسته ی جادویی سفینه باید از یک شیء افسانه ای تامین بشه، که سخته پس کنسل شد برگردید درس بخونیم.
-هسته ی جادویی چیه لیلی؟
لیلی ادامه داد.
-خب... ریش مرلین شاید؟
جیمز و دملزا و فلور هر سه به روزالین نگاه کردند و روزالین با تعجب به هر سه نفر خیره شد.
-خب؟ حالا کی حاضر می شه بره از ریش مرلین یه تار بکنه؟
جیمز بی معطلی جواب داد.
-من که نه، دفعه قبل پام گیر کرد به ریش بابا مرلین و سه ساعت داشتم فقط از ریشش عذر خواهی می کردم؛ جدا از اینکه هر شب قبل خواب و هر روز بعد بیدار شدن Beard care داره.
-صبرکن... تو داری میگی مرلنی برای ریشش روتین مراقبتی داره؟
-نه فقط روتین، یه بار قبل چایی خوردن یه شیشه کوچیک طلایی داشت و داشت به ریشش می زد و به لبخند به ریشش می گفت تو قرن ها کنار من بودی، لیاقت بهترین هارو داری بابا جان!
-مرلین با ریشش رابطه عاطفی عمیقی داره.
-کاملا!
فلور دستش را روی پیشانی اش و گذاشت.
-ما قراره برای ساخت سفینه، از چیزی استفاده کنیم کنیم که صاحبش احتمالا که نه حتما بیشتر از ما دوستش داره؟
-دقیقا مشکل همینه. مرلین ریشش رو به کسی نمیده!
جیمز با نگرانی گفت.
در نهایت، این تیم پنج نفره تصمیم گرفتن پروژه ی سفینه رو از همه مخفی نگه دارند؛ چون اگر ارشد های گریفیندور میفهمیدن به جای انجام تکالیفشون در حال ساخت یک سفینه ی جادویی هستند، نه تنها با ضربه های مکرر دمپایی ابری خیس ملانی روبه رو میشدن، بلکه از دست میرا نمی تونستن جایی برای قایم شدن پیدا کنن؛ پس شب ها، وقتی صدای خر و پف مرلین بلند می شد چهار نفر به اتاق ضروریات می رفتند.
جیمز قطعات را کنار هم می گذاشت، هر پیچ و مهره را با دقت محکم می کرد. دملزا موتور رو آماده می کرد و لیلی دقیق اندازه گیری می کرد، آنقدر دقیق که حتی متوجه شد سازنده اصلی سفینه یکی از اندازه هارو اشتباه نوشته است؛ فلور به صورت کاملا حرفه ای سفینه رو به رنگ صورتی و سفید در آورده بود با طرح گل های لیلیوم روی تنه سفینه، هروقت جیمز به او غر میزد با خونسردی جواب میداد.
-تو از این چیزا سر در نمیاری جیمی، سکوت کن پسرم.
بعد از گذشت پنج روز کم کم سفینه شکل گرفت، اما شبیه سفینه ی واقعی نبود. بیشتر شبیه دیگ بزرگی بود که شاید روزی آرزویش باشد به آسمان سفر کند؛ گاهی نیز زیر آواز می زد و موتورش صدایی می داد. همه چیز تقریبا کامل بود؛ به جز هسته ی جادویی سفینه، یعنی ریش مرلین.
روزالین تصمیم خودش را گرفت.
-من انجامش میدم.
-رز، مطمئنی؟
-آره.
رز تمام اعتماد به نفس را جمع کرد؛ یک فنجان چای هل و نبات به دست راهی اتاق مرلین شد، دستش را بلند کرد تا در بزند؛ اما قبل از اینکه دستش به در برسد صدایی از داخل آمد.
-رز بابا، بالاخره اومدی؟
روزالین خشکش زد و مرلین از پشت صندلی اش بلند شد و با خنده ادامه داد.
-چای هل و نبات هم که برای بابا مرلین اوردی، خب منتظرت بودم بابا جان، اون شونه و قیچی رو از پشت سرت بهم بده.
رز که هنوز در شک بود با تعجب فنجان چای را دست بابا مرلین داد و قیچی و شانه طلایی که برق میز را نیز روی میز گذاشت.
-بابامرلین... شما میدونستید؟
-دخترم، من مرلینم! پنچ نفر از فرزندانم که به زور درس می خوندن، دمپایی ملانی همیشه بالا سرشون بود؛ حالا تقریبا کل زمانشونو با اشتیاق برای درس خوندن بیرون تالار میگذرونن؟
روزالین کمی خجالت زده شد.
-خب... خب الان هم میدونستید که برای چی اومدم.
-فقط یه تار؟
-بله.
با ناراحتی دستی به ریشش کشید.
-خیلی ها دنبال چوب دستی من بودن، دنبال کتاب های قدیمی من بودن حتی دنبال رازهای جادویی. ولی هیچکس تا حالا دنبال ریش عزیزم نیومده.
-پس یه تار از ریشتون بهمون نمی دید؟
-نه.
رز آهی کشید و به سمت در برگشت.
-باش پس بابا مرلین، خودت نگهدارت.
مرلین یواشکی از گوشه چشم نگاه شکرد.
-واقعا داری میری؟
-خب شما گفتید نه.
مرلین با دلخوری گفت.
-ای بابا، بابا جان... حداقل یکم اصرار کن! این ریش این همه سال کنار ما بوده؛ بهش احترام بزار بابا جان.
-خب، بابا مرلین لطفا!
-با احساس تر رز بابا.
بابا مرلین قشنگم، دوست داشتنی ترین پیرمرد دنیا، میشه فقط یه تار از ریش خوشگل و براق و ابریشمیتون رو بدید؟
-خب، حالا یه چیزی شد بابا جان.
مرلین با ناز و کرشمه ی پیر مردی اش قیچی طلایی را برداشت و با ناراحتی به ریشش گفت.
-ببخشید عزیز دل بابا؛ ولی خب وظیفه ی مرلینیمان است.
روزالین تار نقره ای ریش را با احتیاط داخل یک شیشه ی کوچک گذاشت، چند بار از بابا مرلینی تشکر کرد و قبل از اینکه دوباره شروع کند به قربان صدقه ی ریشش رفتن، سریع از اتاق بیرون زد. هنوز چند قدم از راهرو دور نشده بود که صدای مرلین پشت سرش بلند شد.
-رز بابا.
-جانم بابا مرلین؟
-به جیمی بگو اون پیچ سمت چپ رو این دفعه محکم تر ببنده، دفعه قبل وسط پرواز باز شد.
-جیمی دست و پا چلفتیه بابا مرلینی، ولی چشم.
روزالین از دفتر مرلین تا اتاق ضروریات که در آن سفینه شکل گرفته بود را از خوشحالی پرواز کرد؛ وقتی در اتاق ضروریات را باز کرد چهار نفر دیگر تقریبا روی سرش ریختند.جیمز اولین نفر پرسید.
-خب؟
روزالین شیشه کوچک را از آستین ردایش در آورد و نشان بقیه داد؛ فلور از هیجان تقریبا داشت بالا و پایین می پرید.
-وای بابا مرلینی، یه شینیون ریش مهمون منه!
جیمز تار ریش مرلین را با دقت داخل محفظه ی مخصوص گذاشت، لیلی طلسم آخر را خواند و دملزا اهرم اصلی را پایین کشید؛ سفینه برای چند ثانیه بی حرکت ماند و بعد ناگهان تمام بدنه اش با نور آبی درخشید؛ درست در همان لحظه روی بدنه ی نقاشی شده سفینه با جمله ای با حروف طلایی ظاهر شد.
جیمز با تردید گفت.
-مالک؟
لیلی کتاب را دوباره ورق زد.
-من.. همچین چیزی یادم نیست.
در اتاق ضروریات بدون اینکه کسی به آن دست بزند، آرام باز شد و مرلین با یک سینی چای و شکلالت غورباقه ای وارد شد. اول به سفینه نگاهی انداخت و بعد به پنج فرزندش.
-آفرین فرزندانم.
بعد با تعجب ابروهایش را با انداخت.
ولی چرا رنگش صورتی شده؟
فلور با غرور و افتخار جلو آمد.
-چون قبلش خیلی بی روح بود!
-قبول دارم فلور بابا.
جیمز با تعجب نگاهی به بابا مرلینی اش کرد.
-یعنی... شما خبر داشتید؟ الان باید منتظر کتک ملانی باشیم؟
-نه بابا جان! این سفینه ارث پدری شما که نه؛ آنقدر دوستش دارم حاضر نیستم ارث پدری اش کنم . اما مال باباتونه و چند قرنه که سراغ ساختش نرفتم و هر بار می گفتم از شنبه شروع می کنم، ولی یا حوصله نداشتم یا خوابم میومد.
چهار نفر هم زمان باهم گفتند.
-چی؟
-یعنی وقتی اومدم دفترتون به ما شک نکرده بودید؟ از اول می دونستید بابا مرلین؟
-این سفینه از اول مال من بوده رز بابا؛ لیلی بابا صفحه اول پا ورقی رو بلند بخون.
-راهنمای تعمیر و نگهداری سفینه ی شخصی مرلین.
جیمز با ناباوری گفت.
-یعنی ما سفینه رو برای شما درست کردیم بابا؟
مرلین با لبخند سوار سفینه شد، فنجان چایش را در جالیوانی گذاشت و اهرم جلو را هل داد.
-به هر حال دست شما درد نکنه فرزندانم؛ سیاره ها رو که به نام خودم کردم و برگشتم براتون سوغاتی میارم.
و قبل از اینکه حتی یکی از آن ها بتواند چیزی بگوید، سفینه از پنجره ی ظاهر شده بیرون رفت و در آسمان ناپدید شد.
لیلی با ناامیدی رو به چهار نفر دیگر گفت.
-خب بچه ها! فکر کنم تکالیف پنج روز گذشته به علاوه فردا رو انجام ندادیم.
این میز، یک میز ساده ی چوبی و سالخورده نیست. میزی است که راز میلیون ها گریفیندوری را در خود نگه داشته ؛ هزاران صندوقچه اسرار آمیز و قفل شده روی آن گذاشته شده که هرکدامش میتواند راز فاجعه باری را پنهان کرده باشد.
روی صندلی های میز چوبی و قدیمی پنج نفر از تازه واردان گریفیندوری، دور چراغی کم نور نشسته بودند؛ نه برای درس خواندن، بلکه برای فرار از کلاس های سخت و طاقت فرسا.
جیمز با ناامیدی تکلیف های انجام نشده اش را در هوا پخش کرد.
-من دیگه نمی کشم؛ تکلیف هیچکدوم از کلاسامو انجام ندادم و باید این آخر هفته منتظر دمپایی ملانی باشم.
دملزا زیر لب غروارانه گفت.
- به نظرم استاد ها هر سال یه مسابقه میزارن که کی تکلیف سخت تری میده.
لیلی که هنوز امیدوار بود راه حل منطقی پیدا شود، پیشنهاد داد.
-خب باید تکالیفمون رو تو هفته پخش کنیم و همشون رو برای روز آخر نزاریم.
چهار نفر دیگر طوری نگاهش کردند که انگار پییشنهاد داده بود برای تفریح بروند با یک اژدهای مجارستای دم تیغی چای بشوند.
چند ثانیه سکوت برقرار شد و روزالین بی هدف با نوک کفشش به صندوقی قدیمی که رویش قفل نقره ای رنگی می درخشید ضربه زد؛ قفل نقره ای به طرز غیر قابل باوری با صدایی عجیب رغیب باز شد و چند نقشه زرد رنگ با چند پیچ و مهره ی برنجی و یک کتابچه چرمی که روی جلدش با خطی محو نوشته شده بود.
”راهنمایی مقدماتی ساخت وسایل پرنده برای جادوگرهای بیش از حد کنجکاو”
پنج جفت چشم هم زمان روی کتاب ثابت شد؛ بعد روزالین آرام لبخند زد که نشان از وقوع فاجعه را می داد.
-بچه ها...
جیمز با احتیاط پرسید.
-رز چی می خوای بگی؟
روزالین کتاب را از روی زمین برداشت، گرد و غبارش را فوت کرد.
-کمالگراها تو زندگیشون یه قانونی دارن جیمز. اگر نمی تونی کامل باشی، خب پس در اون صورت بهتره کلا نباشی!
دملزا خندید.
-با چی می تونیم نباشیم رز؟
روزالین اولین صفحه ی کتاب را باز کرد؛ روی نقشه، طرح یک سفینه جادویی دیده می شد.
جیمز کتاب را از رز گرفت.
-خب پس بیاین یه دفعه با قانون های کوهی روزالین بریم جلو، بیاین یکی بسازیم.
جیمز کتاب را روی فرش قرمز طلایی در مرکز سالن عمومی پهن کرد، طرح سفینه واضح جلوی چهار جفت چشم قرار گرفت؛ بدنه ای کشیده با بال هایی که شبیه دو دسته جارو نیمبوس ۲۰۲۶ بوند. دورتا دور نقشه یادداشت هایی با جوهر سبز نوشته شده بود، بعضی از آن ها ناخوانا و بعضی دیگر آنقدر عجیب بودند که مطمئنن به زبانی دیگر نوشته شده بودند.
جیمز با صدایی بلند شروع به خواندن کرد.
-برای افزایش سرعت، از سه قطره اشک ققنوس استفاده کنید. از اضافه کردن دم سمور جدا خودداری کنید. اگر سفینه شروع به آواز خواندن کرد، آرامش خور را حفظ کنید.
لیلی کتاب را بست.
-من از همین الان احساس خطر می کنم.
روزالین کتاب را به دست گرفت و باز کرد.
-این یعنی سازنده دقت زیادی برای ساخت این سفینه به خرج داد.
-نه، یعنی سازنده چند بار نزدیک بوده بمیره یا مرده!
دملزا کتاب را از دست رز گرفت و شروع به ورق زدن کرد.
-الان نمیشه بحث کرد، فقط باید امتحانش کنیم؛ بزرگ ترین مشکلمون اینکه چه جوری از دمپایی ملانی و حس شیشم میرا در بریم.
چشم های روزالین برق زد.
-اتاق ضروریات دملزا عزیزم، اتاق ضروریات همیشه برای کمک آمادس!
-اما هسته ی جادویی سفینه باید از یک شیء افسانه ای تامین بشه، که سخته پس کنسل شد برگردید درس بخونیم.
-هسته ی جادویی چیه لیلی؟
لیلی ادامه داد.
-خب... ریش مرلین شاید؟
جیمز و دملزا و فلور هر سه به روزالین نگاه کردند و روزالین با تعجب به هر سه نفر خیره شد.
-خب؟ حالا کی حاضر می شه بره از ریش مرلین یه تار بکنه؟
جیمز بی معطلی جواب داد.
-من که نه، دفعه قبل پام گیر کرد به ریش بابا مرلین و سه ساعت داشتم فقط از ریشش عذر خواهی می کردم؛ جدا از اینکه هر شب قبل خواب و هر روز بعد بیدار شدن Beard care داره.
-صبرکن... تو داری میگی مرلنی برای ریشش روتین مراقبتی داره؟
-نه فقط روتین، یه بار قبل چایی خوردن یه شیشه کوچیک طلایی داشت و داشت به ریشش می زد و به لبخند به ریشش می گفت تو قرن ها کنار من بودی، لیاقت بهترین هارو داری بابا جان!
-مرلین با ریشش رابطه عاطفی عمیقی داره.
-کاملا!
فلور دستش را روی پیشانی اش و گذاشت.
-ما قراره برای ساخت سفینه، از چیزی استفاده کنیم کنیم که صاحبش احتمالا که نه حتما بیشتر از ما دوستش داره؟
-دقیقا مشکل همینه. مرلین ریشش رو به کسی نمیده!
جیمز با نگرانی گفت.
در نهایت، این تیم پنج نفره تصمیم گرفتن پروژه ی سفینه رو از همه مخفی نگه دارند؛ چون اگر ارشد های گریفیندور میفهمیدن به جای انجام تکالیفشون در حال ساخت یک سفینه ی جادویی هستند، نه تنها با ضربه های مکرر دمپایی ابری خیس ملانی روبه رو میشدن، بلکه از دست میرا نمی تونستن جایی برای قایم شدن پیدا کنن؛ پس شب ها، وقتی صدای خر و پف مرلین بلند می شد چهار نفر به اتاق ضروریات می رفتند.
جیمز قطعات را کنار هم می گذاشت، هر پیچ و مهره را با دقت محکم می کرد. دملزا موتور رو آماده می کرد و لیلی دقیق اندازه گیری می کرد، آنقدر دقیق که حتی متوجه شد سازنده اصلی سفینه یکی از اندازه هارو اشتباه نوشته است؛ فلور به صورت کاملا حرفه ای سفینه رو به رنگ صورتی و سفید در آورده بود با طرح گل های لیلیوم روی تنه سفینه، هروقت جیمز به او غر میزد با خونسردی جواب میداد.
-تو از این چیزا سر در نمیاری جیمی، سکوت کن پسرم.
بعد از گذشت پنج روز کم کم سفینه شکل گرفت، اما شبیه سفینه ی واقعی نبود. بیشتر شبیه دیگ بزرگی بود که شاید روزی آرزویش باشد به آسمان سفر کند؛ گاهی نیز زیر آواز می زد و موتورش صدایی می داد. همه چیز تقریبا کامل بود؛ به جز هسته ی جادویی سفینه، یعنی ریش مرلین.
روزالین تصمیم خودش را گرفت.
-من انجامش میدم.
-رز، مطمئنی؟
-آره.
رز تمام اعتماد به نفس را جمع کرد؛ یک فنجان چای هل و نبات به دست راهی اتاق مرلین شد، دستش را بلند کرد تا در بزند؛ اما قبل از اینکه دستش به در برسد صدایی از داخل آمد.
-رز بابا، بالاخره اومدی؟
روزالین خشکش زد و مرلین از پشت صندلی اش بلند شد و با خنده ادامه داد.
-چای هل و نبات هم که برای بابا مرلین اوردی، خب منتظرت بودم بابا جان، اون شونه و قیچی رو از پشت سرت بهم بده.
رز که هنوز در شک بود با تعجب فنجان چای را دست بابا مرلین داد و قیچی و شانه طلایی که برق میز را نیز روی میز گذاشت.
-بابامرلین... شما میدونستید؟
-دخترم، من مرلینم! پنچ نفر از فرزندانم که به زور درس می خوندن، دمپایی ملانی همیشه بالا سرشون بود؛ حالا تقریبا کل زمانشونو با اشتیاق برای درس خوندن بیرون تالار میگذرونن؟
روزالین کمی خجالت زده شد.
-خب... خب الان هم میدونستید که برای چی اومدم.
-فقط یه تار؟
-بله.
با ناراحتی دستی به ریشش کشید.
-خیلی ها دنبال چوب دستی من بودن، دنبال کتاب های قدیمی من بودن حتی دنبال رازهای جادویی. ولی هیچکس تا حالا دنبال ریش عزیزم نیومده.
-پس یه تار از ریشتون بهمون نمی دید؟
-نه.
رز آهی کشید و به سمت در برگشت.
-باش پس بابا مرلین، خودت نگهدارت.
مرلین یواشکی از گوشه چشم نگاه شکرد.
-واقعا داری میری؟
-خب شما گفتید نه.
مرلین با دلخوری گفت.
-ای بابا، بابا جان... حداقل یکم اصرار کن! این ریش این همه سال کنار ما بوده؛ بهش احترام بزار بابا جان.
-خب، بابا مرلین لطفا!
-با احساس تر رز بابا.
بابا مرلین قشنگم، دوست داشتنی ترین پیرمرد دنیا، میشه فقط یه تار از ریش خوشگل و براق و ابریشمیتون رو بدید؟
-خب، حالا یه چیزی شد بابا جان.
مرلین با ناز و کرشمه ی پیر مردی اش قیچی طلایی را برداشت و با ناراحتی به ریشش گفت.
-ببخشید عزیز دل بابا؛ ولی خب وظیفه ی مرلینیمان است.
روزالین تار نقره ای ریش را با احتیاط داخل یک شیشه ی کوچک گذاشت، چند بار از بابا مرلینی تشکر کرد و قبل از اینکه دوباره شروع کند به قربان صدقه ی ریشش رفتن، سریع از اتاق بیرون زد. هنوز چند قدم از راهرو دور نشده بود که صدای مرلین پشت سرش بلند شد.
-رز بابا.
-جانم بابا مرلین؟
-به جیمی بگو اون پیچ سمت چپ رو این دفعه محکم تر ببنده، دفعه قبل وسط پرواز باز شد.
-جیمی دست و پا چلفتیه بابا مرلینی، ولی چشم.
روزالین از دفتر مرلین تا اتاق ضروریات که در آن سفینه شکل گرفته بود را از خوشحالی پرواز کرد؛ وقتی در اتاق ضروریات را باز کرد چهار نفر دیگر تقریبا روی سرش ریختند.جیمز اولین نفر پرسید.
-خب؟
روزالین شیشه کوچک را از آستین ردایش در آورد و نشان بقیه داد؛ فلور از هیجان تقریبا داشت بالا و پایین می پرید.
-وای بابا مرلینی، یه شینیون ریش مهمون منه!
جیمز تار ریش مرلین را با دقت داخل محفظه ی مخصوص گذاشت، لیلی طلسم آخر را خواند و دملزا اهرم اصلی را پایین کشید؛ سفینه برای چند ثانیه بی حرکت ماند و بعد ناگهان تمام بدنه اش با نور آبی درخشید؛ درست در همان لحظه روی بدنه ی نقاشی شده سفینه با جمله ای با حروف طلایی ظاهر شد.
در انتظار تایید مالک!
جیمز با تردید گفت.
-مالک؟
لیلی کتاب را دوباره ورق زد.
-من.. همچین چیزی یادم نیست.
در اتاق ضروریات بدون اینکه کسی به آن دست بزند، آرام باز شد و مرلین با یک سینی چای و شکلالت غورباقه ای وارد شد. اول به سفینه نگاهی انداخت و بعد به پنج فرزندش.
-آفرین فرزندانم.
بعد با تعجب ابروهایش را با انداخت.
ولی چرا رنگش صورتی شده؟
فلور با غرور و افتخار جلو آمد.
-چون قبلش خیلی بی روح بود!
-قبول دارم فلور بابا.
جیمز با تعجب نگاهی به بابا مرلینی اش کرد.
-یعنی... شما خبر داشتید؟ الان باید منتظر کتک ملانی باشیم؟
-نه بابا جان! این سفینه ارث پدری شما که نه؛ آنقدر دوستش دارم حاضر نیستم ارث پدری اش کنم . اما مال باباتونه و چند قرنه که سراغ ساختش نرفتم و هر بار می گفتم از شنبه شروع می کنم، ولی یا حوصله نداشتم یا خوابم میومد.
چهار نفر هم زمان باهم گفتند.
-چی؟
-یعنی وقتی اومدم دفترتون به ما شک نکرده بودید؟ از اول می دونستید بابا مرلین؟
-این سفینه از اول مال من بوده رز بابا؛ لیلی بابا صفحه اول پا ورقی رو بلند بخون.
-راهنمای تعمیر و نگهداری سفینه ی شخصی مرلین.
جیمز با ناباوری گفت.
-یعنی ما سفینه رو برای شما درست کردیم بابا؟
مرلین با لبخند سوار سفینه شد، فنجان چایش را در جالیوانی گذاشت و اهرم جلو را هل داد.
-به هر حال دست شما درد نکنه فرزندانم؛ سیاره ها رو که به نام خودم کردم و برگشتم براتون سوغاتی میارم.
و قبل از اینکه حتی یکی از آن ها بتواند چیزی بگوید، سفینه از پنجره ی ظاهر شده بیرون رفت و در آسمان ناپدید شد.
لیلی با ناامیدی رو به چهار نفر دیگر گفت.
-خب بچه ها! فکر کنم تکالیف پنج روز گذشته به علاوه فردا رو انجام ندادیم.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/4/19 12:15:54
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج