جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

61 کاربر(ها) آنلاین هستند (47 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
61 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

كلاس نجوم و ستاره‌شناسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: شنبه 28 شهریور 1405 00:14
نمایش جزئیات
آفلاین
گارفیزستان: 19.25 + 5


لیلی اوانز: ۱۹ + ۱
حجمی از رماتیسم که وینکی توی رول ننهٔ کله‌زخمی دید، حالشو جا آورد. بقیه‌ش نثر ننهٔ کله‌زخمی بود که با نوشتن بیشتر درست شد و هویتشو از جیبش در آورد. وینکی با نتیجه‌گیری اخلاقی آخر رولش هم حال کرد. ایده جالبی بود. وینکی انتظارشو نداشت.

دملزا رابینز: ۰ + ۰
اون خط آخر چی بود؟ نقشه‌کش فکر کرد تونست وینکی رو با این کارا گول زد، ازش نمره خووب گرفت؟

نقشه‌کش درست فکر کرد.

دملزا رابینز: ۲۰ + ۳

فلور دلاکور: ۱۹
توی اورانوس مگه زمین بود که روش نشست؟ خانوم آرایشیه درساشو خوب یاد نگرفت. اما خانم آرایشیه شانس آورد که وینکی گفت هر چی فضا آموزا یاد گرفت رو باید انداخت دور.

روزالین اورست: ۱۹ + ۱
آدمایی که خیلی از وینکی باهوش‌تر بود به این رول تونست گفت character study. روزالین اورست وارد لیگ باهوشا شد.

دملزا رابینز: ۲۰ + ۳
نقشه‌کش خیلی داشت خوشش اومد انگار. یه رول دیگه هم گذاشت تا وینکی بهش نمره کامل داد؟ کاش تستراله خود نقشه‌کشو خورد.

ریونسلاویا: ۶.۶۶ + ۳


نورا پردفوت: ۲۰ + ۳
ماست. بی‌محتوا. بی‌منطق. عالی.

وینکی: جن لیسانسه!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: شنبه 21 شهریور 1405 01:12
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تکلیف جلسه چهارم نجوم و ستاره شناسی (آخر نه!)


آدم فضایی سبزپوست هنوز پشت پنجره بود. این بار تق‌تق نمی‌کرد. فقط ایستاده بود و نگاه می‌کرد. دملزا رابینز هم نگاهش می‌کرد. موجوده شش تا انگشت داشت، سه تا چشم داشت، یک گوش داشت و به طرز مشکوکی شبیه کسی بود که قرار است در آینده نزدیک، نقش مهمی در یک ماجرای بسیار بی‌ربط بازی کند. دملزا دست برد توی کیفش و یک نقشه درآورد. بعد یک قطب‌نما. بعد یک جدول. بعد یک نقشه دیگر. بعد یک قطب‌نمای دیگر که معلوم نبود چرا از اول نگفته بودیمش خب!

آخر سر چیزی از ته کیفش بیرون کشید که یک کلید بود. کلید کوچکی با سری گرد و دسته‌ای که رویش با خودکار نوشته شده بود: «برای مواقعی که هیچ چیز دیگر جواب نداد.» دملزا مدتی به کلید نگاه کرد و بعد به موجود فضایی نگاه کرد. به نظرش کاملاً منطقی بود که اگر موجود فضایی آمده بود، حتماً کلید به یک قفل فضایی مربوط می‌شد. تازه اگر هم مربوط نمی‌شد، می‌شد بعداً مربوطش کرد. این دقیقاً یکی از مزایای داشتن کیفی پر از نقشه بود. دملزا کلید را گذاشت روی میز و تصمیم گرفت فعلاً زنده بماند تا بعداً بفهمد کلید برای چیست. همان لحظه تسترال فضایی از پشت سرش غرید و صندلی شماره هفت را خورد. دملزا همان مسیر رفت را برگشت.

تسترال به سمتش آمد. دملزا دوید؛ خب... تسترال هم دوید! دملزا پیچید سمت چپ. تسترال نیز. دملزا پرید روی صندلی، تسترال صندلی را خورد. دملزا رفت بالای میز، تسترال میز را هم خورد.

در این فاصله، موجود سبزپوست همچنان پشت پنجره ایستاده بود و نگاه می‌کرد، انگار برای تماشای یک مسابقه بلیت خریده باشد. دملزا بالاخره به پنجره رسید و کلید را برداشت و رو به موجود گرفت. «تو قفل داری؟» موجود جواب نداد. «راه خروج داری؟» جواب نداد. «حداقل می‌دونی کجاییم؟» موجود یک انگشت درازش را گذاشت روی شیشه و سه بار زد. تق. تق. تق. دملزا امیدوار شد. شاید کلید، همان پنجره بود. پنجره را باز کرد، موجود را کشید داخل و کلید را برد سمت قفل پنجره. کلید داخل قفل رفت. چرخید. قفل باز شد. پنجره هم بازتر شد. تسترال از پشت سر رسید. دملزا خوشحال شد. «گفتم که! قفل داشت!» ولی هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که معلوم شد پنجره قفل خروجی کلاس نیست. پنجره، دروازه‌ی یک سفینه کوچک بود که پشت کلاس‌سفینه پارک شده بود. سفینه کوچک هم وقتی پنجره باز شد، روشن شد. روشن که شد، یک‌راست رفت توی فضا. رفت و رفت و رفت و بعد آن‌قدر دور شد که دیگر نه کلاس‌سفینه دیده می‌شد، نه تسترال، نه حتی خود دملزا. کلید، قفل را باز کرده بود. فقط قفل اشتباهی را.

دملزا چند لحظه همان‌جا ایستاد و موجود فضایی نگاه کرد. دملزا آهسته گفت: «خب. پس اینم از راه خروج. » موجود فضایی یک کاغذ از جیبش درآورد. روی کاغذ نقشه‌ای کشیده شده بود. دملزا نقشه را گرفت. گوشهٔ آن نوشته بود: «کهکشان همسایه، ایستگاه شماره هشت، لطفاً هنگام ورود در را ببندید.» دملزا نقشه را نگاه کرد. ناگهان فهمید که این کلید برای باز کردن راه خروج نبود. برای پیدا کردن راه خروج بود. سفینه کوچک، تنها چیزی بود که آن‌ها را به یک مکان دیگر می‌برد و موجود فضایی، تنها کسی بود که نقشهٔ آن مکان را داشت. دملزا لبخند زد و کلید را در جیبش گذاشت. درست در همان لحظه، تسترال با سر از دیوارهٔ سفینه بیرون آمد و به سمتشان جهید.
- دیگه نه تق تق! یوهاهاهاها!

دملزا نقشه را بست.
- نقشه‌کش هم ننه هیچ توله‌تسترالی نبود!

و کلید را پرت کرد سمت تسترال.

کلید رفت توی دهانش.

تسترال آن را قورت داد.

بعد صدای «تق» آمد.

و تسترال، برای اولین بار در عمرش، قفل شد.
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: جمعه 20 شهریور 1405 22:33
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ـ استاد وینکی، نه!
بعد از اینکه وینکی تمام حرف‌هایش را پشت سر هم گفت و با کمالی که ظاهرا میلش را در هاگوارتز جا گذاشته بود، از فضا به زمین برگشت، جیغ روزالین کلاس‌سفینه را ری استارت کرد. جیغ آن‌قدر بلند بود که یکی از ستاره‌ها از ترس خاموش شد.
لیلی که تا آن لحظه مشغول نوشتن جزوه بود، پرش را روی میز گذاشت و به روزالین خیره شد؛ انگار انتظار داشت بعد از چنین جیغی، دست‌کم یک سیاره از آسمان سقوط کند. اما هیچ سیاره‌ای سقوط نکرد؛ چون مرلین هنگام خلقتشان آن‌ها را با تف مقدس خودش چسبانده بود.

روزالین اما دیگر به ستاره‌ها و سیاره‌ها فکر نمی‌کرد. او به یک کلمه فکر می‌کرد، هرکاری. همین یک کلمه کافی بود تا ذهنش از فضا خارج شود و مستقیم وارد جهنم شود.
هرکاری؟ یعنی اگر فردا دلش نخواست تکلیفش را بنویسد، لازم نبود بنویسد؟ اگر دلش خواست وسط کلاس سفینه را بردارد و به مریخ برود، می‌توانست؟ اگر یک روز کامل دلش خواست هیچ کاری نکند و فقط به دیوار خیره شود، واقعا می‌توانست؟ نه، نمی‌توانست. روزالین حتی وقتی دلش می‌خواست کاری نکند، برای انجام ندادنش برنامه‌ریزی می‌کرد.

فلور از پشت سر آرام به شانه‌اش زد.
ـ روزالین... نفس بکش.

روزالین نفس کشید. بعد دوباره نفس کشید. بعد چند ثانیه مکث کرد و به این فکر کرد که آیا نفس کشیدن هم جزو هر کاری دلت خواست حساب می‌شود یا نه.

فلور دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت.
ـ وای مرلین به دادت برسه.

روزالین برگشت سمتش.
ـ مرلین؟

اگر مرلین قرار بود به داد کسی برسد، معمولا اول جیمز سیریوس را پیدا می‌کرد. بعد، اگر چیزی از وقت و حوصله‌اش باقی می‌ماند، شاید نگاهی هم به بقیه می‌انداخت.

انگار همین فکر، او را احضار کرده باشد، صدایی از گوشه‌ی کلاس بلند شد.
ـ جیمی بابا حتی وقتی هر کاری دلش می‌خواد می‌کنه هم باعث افتخاره!

مرلین آنجا ایستاده بود و با افتخار به پسرش نگاه می‌کرد؛ آن‌قدر مطمئن که انگار جیمز همین لحظه جایزه‌ی کم‌خطرترین فرزند قرن را گرفته بود. فلور سرش را بلند کرد.
ـ بابا مرلینی، جیمی همیشه در حال خرابکاریه.

مرلین یا نشنید، یا تصمیم گرفت نشنیده باشد. روزالین اما دیگر صدای هیچ‌کس را نمی‌شنید. فقط همان جمله در سرش تکرار می‌شد.
-هر کاری دلت خواست بکن.

برای بقیه، این جمله یعنی آزادی و برای روزالین، تهدید بود. او اگر یک خط را کج می‌کشید، سه بار پاکش می‌کرد. اگر جواب سؤالی را بلد نبود، آن‌قدر به سؤال نگاه می‌کرد تا بالاخره بلدش شود. اگر قرار بود سفینه‌ای را به فضا بفرستد، احتمالاً پیش از پرتاب، برای سفینه برنامه‌ی مطالعاتی هفتگی می‌نوشت. حالا وینکی آمده بود و خیلی ساده گفته بود هیچ قانونی وجود ندارد. روزالین آرام از جایش بلند شد.
ـ من نمی‌تونم.

جیمز که تا آن لحظه با بی‌خیالی به سقف نگاه می‌کرد، سرش را پایین آورد.
ـ چی رو نمی‌تونی؟
ـ هر کاری که دلم بخواد.

کلاس ساکت شد. حتی ستاره‌ها هم دوباره روشن شدند؛ احتمالا می‌خواستند ببینند آخرش چه می‌شود. روزالین به جیمز نگاه کرد.
ـ چون اگه هر کاری دلم بخواد بکنم... ممکنه اشتباه کنم.

مرلین با غرور پیرمردی اش فضای سنگین سفینه را بهم زد.
ـ جیمز بابا هیچ‌وقت از اشتباه کردن نمی‌ترسه.

روزالین دوباره نشست. در بهترین حالت ممکن می توانست برای هرکاری که دلش میخواست انجام دهد قانون وضع کند. پس کاغذش را صاف کرد. گوشه‌ی سمت راستش را با نوک انگشت مرتب کرد و پرش را برداشت. اگر قرار بود در جایی زندگی کند که هیچ قانونی نداشت، خودش برای آنجا قانون می‌ساخت.

”قوانین شخصی روزالین اورست در شرایطی که آزادی بیش از حد مجاز است“

قانون اول: هرگز بدون برنامه وارد فضا نشوید.
قانون دوم: اگر وارد شدید، گم نشوید.
قانون سوم: اگر گم شدید، گریه نکنید.
قانون چهارم: اگر گریه کردید، کسی نباید بفهمد.
قانون پنجم: اگر کسی فهمید، بگویید چیزی وارد چشمتان شده.
قانون ششم: اگر آن شخص فلور بود، بی‌خیال شوید. چون فلور از قبل می‌داند.


فلور کاغذ را از دستش کشید و چند ثانیه به آن خیره ماند.
ـ روزالین.
ـ چیه؟
ـ تو برای انجام دادن هری کاری که دلت خواست شش تا قانون نوشتی.

روزالین به کاغذ نگاه کرد.
ـ هفت تاست.

فلور ابروهایش را بالا برد.
ـ هفتا؟

روزالین پرش را برداشت و زیر قانون ششم نوشت.

قانون هفتم: اگر هیچ‌کدام از قوانین جواب نداد، قانون جدید بنویسید.

فلور چند ثانیه به صفحه نگاه کرد و بعد آهی کشید.
ـ فقط به حرف دلت گوش کن، رز.

روزالین چیزی نگفت. به کاغذ نگاه کرد و بعد پرش را برداشت و زیر همه‌ی آن‌ها، با خطی مرتب ، نوشت.

قانون هشتم: به حرف دل گوش کنید، اما اول مطمئن شوید دلتان دقیقا چه می‌گوید و دوباره به قانون اول تا هفتم مراجعه کنید.

روزالین حتی دلش برای خواستن هم، قوانین را می خواست. پس خودش و قوانینش برای هیمشه در سفینه فضایی استاد وینکی از میان این همه خوبان، یکدیگر را برگزیدند.
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/6/20 22:41:18
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/6/20 22:44:45
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: جمعه 20 شهریور 1405 22:18
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سفینه که سوی سیاه‌چاله می‌رفت، نورا پر پر کرد و از دستان هیچ‌جا تا عرشه سفینه فرار کرد. روی همان عرشه ایستاد و خورده هیچ‌جاها را از روی لباسش تکاند. زیر لبی هم بسیار فحش آب دار داد، به قدری که در فضا دریاچه‌ای تولید شد از آبش و سیاه‌چاله سرخ‌چاله شد از خودش.

سرخ‌چاله انعکاس سرخش را بر سر دریاچه سیار فضایی دید و از بس سرخیده بود حالت تهوع به او دست داد؛ چون که استقلالی بود و غیرتی. ولی بجای دست، سرخ‌چاله سر داد و یکباره سبز‌چاله شد. سبزچاله درمانده از این همه تغییر آن هم در صدم ثانیه‌ای با صاد، خواست که پشم‌هایش بریزند که دید بی‌پشم و بی‌ریاست پس پشم از فضا به چنگ‌آرد و کیوی شد.

نورا که دید در این دنیا همه دارند یک چیزی می‌شوند برای خودشان او هم دلش خواست چیزی بشود برای خودش. اتمسفر که ماست شد و سایه‌چاله هم که کیوی. نورا باید برای خودش هم چیزی می‌شد. چیزی مفید مانند ماست و کیوی. ذخایر فکرش تا به پایان نزدیک شد، فسفر‌های موهایش بالای سرش رفتند و سوختند و نورانی شدند؛ انگار مثلا لامپ‌اند. تکنولوژی نورا به همان اندازه قد می‌داد.

با تف تکه هیچ‌جاهای معلق در هوا بهم چسباند و با تار‌های مویش محکمشان کرد تا کشتی درست کند. درست کردن کشتی در فضا بسیار حکایتی آشنا در میان فضاییان بود. می‌دانستند اگر به سازنده کشتی ایمان نیاورند طوفان شهاب سنگ بر سرشان نازل می‌شود پس اولین عده از فضاییان مسافر بین کهکشانی، مقابل نورا و سفینه ایستادند و نورا را مجبور کردند که آنها را مجبور کند به معبودش ایمان بیاورند. ناامیدانه رفتند زیرا که ایمان خانه نبود.

نورا دوباره آستین بالا زد و خرده هیچ‌جاها را تف‌‌چسب کرد. چند پاپیون هم با موهایش زد. کیلو کیلو ماست در موتو کشتی‌اش ریخت تا سوختی بهینه بسازد. چیزی که در فضا فراوان بود، همان ماست بود‌. از همان لبنیاتی فضایی پنیر پگاه و صباح هم گرفت تا در یفر سختش تنها نباشد. آن هم دو جفت. یکی پنیر ماده و دیگری پنیر نر. می‌خواست خامه هم بگیرد اما جا نمی‌شدند پس تنها برای خامه‌ها دست تکان داد و رفت پنیر‌ها را جای بدهد.

کشتی‌اش کامل بود و همه‌ی سرنشینان آماده حرکت بودند. مانده بود یک چیز. کشتی به آن عظمت چگونه حرکت می‌کند؟ وقتی پنیر پگاه این سوال را پرسید نورا تنها لبخندی بر لب نشاند. پدال گاز زیر پایش را فشرد. دنده‌ را از روی خلاص یک باره روی دنده ۵ نهاد و بدون مکث دنده عقب گرفت. انفجاری که رخ داد سوپرنورا نام گرفت. فضا آموزان آن کلاس شاهد بکی از عظیم ترین رویدادهای فضایی آن سال بودند.

حال در همه‌جای دنیا نورا را می‌شناسند. او ماست و کیوی را الگوی خود قرار داد، پس مسلما... او دیوانه شد.
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: چهارشنبه 18 شهریور 1405 17:02
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سیاره اورانوس، آرام و بی‌اعتنا به اتفاقات عجیب که قرار بود در آینده نزدیک روی سطحش رخ بدهند، در تاریکی فضا می‌چرخید. نور کم‌رنگ خورشید روی لایه‌های آبی و سبز افتاده بود و بادهای سرد، در میان ابرهای ضخیم سیاره می‌پیچیدند. همه‌چیز سرد، خاموش و آرام بود؛

اما این آرامش زیاد دوام نیاورد. از دور، نقطه‌ای کوچک در آسمان دیده شد.
نقطه آرام‌آرام بزرگ‌تر شد و صدای موتورهای یک فضاپیما در میان بادهای اورانوس پیچید. فضاپیما چند لحظه بالای سطح سیاره معلق ماند و بعد، با کمی تکان و لرزش، روی زمین نشست.

در فضاپیما باز شد.
اول یک چمدان بزرگ بیرون آمد. بعد چمدان دوم و بعد سوم.

چند ثانیه بعد، دستی از داخل فضاپیما بیرون آمد و لبه در را گرفت. فلور دلاکور با احتیاط از فضاپیما پایین آمد. چند لحظه همان‌جا ایستاد و سیس عقاب گرفت. باد سردی به صورتش خورد و موهایش را به هم ریخت. فلور دستش را جلوی صورتش گرفت، اما به‌جای ناراحتی، لبخند زد.
- آخیش...

برای اولین بار بعد از مدت‌ها بالاخره به جایی رسید که می‌توانست لباس های زمستانی‌اش را بپوشد. فلور به پالتوی ضخیمی که پوشیده بود نگاه کرد. بعد دستکش‌هایش را مرتب کرد، شال را دور گردنش جابه‌جا کرد و کلاهش را کمی پایین‌تر کشید.
- بالاخره یه جایی که توش اینا زیادی گرم نیستن.

چند لحظه بعد، جلوی فضاپیما نشست و نفس عمیقی کشید. هوای سرد را دوست داشت. برخلاف زمین، اینجا خبری از هوای گرم و آفتاب آزاردهنده نبود. روی زمین، احتمالاً مردم هنوز با لباس‌های تابستانی بیرون می‌رفتند. اما فلور؟ او برای همین لحظه تا اورانوس آمده بود.

چند هفته بود که منتظر بود هوا روی زمین سرد شود تا لباس های زمستانی جدیدش را بپوشد و با آن‌ها عکس بگیرد. هر روز پنجره را باز می‌کرد، بیرون را نگاه می‌کرد و امیدوار بود هوا بالاخره سرد شده باشد.

اما نه. خورشید همچنان می‌تابید. هوا همچنان گرم بود. و لباس‌های زمستانی فلور همچنان در کمد منتظر مانده بودند. تا اینکه یک روز، وقتی فلور دوباره با ناامیدی پیش‌بینی هوا را نگاه می‌کرد، چشمش به اطلاعات مربوط به اورانوس افتاد.

اورانوس. یک سیاره سرد. هفتمین سیاره بعد از خورشید. فلور چند ثانیه به صفحه خیره شده بود. بعد آرام گفته بود:
- پس مشکل من راه‌حل داره.

سپس یک فضاپیما از پروفسور وینکی قرض گرفته و حالا، چند میلیون کیلومتر دورتر، با سه چمدان لباس و مقدار غیرقابل‌توجیهی لوازم آرایش، روی سطح اورانوس ایستاده بود.

درست در همان لحظه، صدایی از پشت سرش آمد. فلور آرام برگشت. موجودی عجیب چند متر دورتر ایستاده بود. پوستش رنگی مایل به آبی داشت، چشم‌هایش بزرگ بود و چند انگشت بلند و باریک داشت و با کنجکاوی به فلور و چمدان‌هایش نگاه می‌کرد. فلور چند ثانیه چیزی نگفت. موجود هم چیزی نگفت.
هر دو فقط به هم خیره شده بودند.
بالاخره فلور پرسید:
- ها؟ چیه؟ خب چمدون هامو بیار دیگه، توقع داری من با این دستای ظریف اون چمدون هارو بلند کنم؟

اما آدم فضایی ها همچنان به او خیره شده بودند. فلور نگاه بدی به آنها انداخت و برگشت تا چندان هارا بیاورد. چمدان اول را باز کرد: پالتو.
چمدان دوم را باز کرد: بوت.
چمدان سوم را باز کرد: لوازم آرایش.

فلور با رضایت گفت:
- خب... بریم سراغ عکاسی.

چند لحظه بعد، موجود دیگری از پشت سرش بیرون آمد. بعد یکی دیگر. کم‌کم چندین آدم فضایی اطراف فلور جمع شدند. آن‌ها به لباس فلور نگاه می‌کردند، به چمدان‌ها نگاه می‌کردند و بیشتر از همه، به کفش‌هایش خیره شده بودند.

یکی از آن‌ها جلو آمد و به پالتوی فلور اشاره کرد. فلور گفت:
- این؟

موجود سرش را تکان داد.
فلور لبخند زد.
- پالتوئه.

موجود با دقت تکرار کرد:
- پا...لتو؟
- آره.

موجود به دوستانش نگاه کرد و چیزی گفت که فلور هیچ‌چیز از آن نفهمید. چند ثانیه بعد، همه‌شان با هیجان به پالتوی او اشاره می‌کردند. فلور متوجه شد که ظاهراً لباسش حسابی توجهشان را جلب کرده.
پس پالتو را مرتب کرد و گفت:
- حتی اینجا هم عاشقم شدن بعد راجر دیویس به من می‌گفت انقدر مغرور نباش دخترای دیگه‌ای هم هستن که اندازه تو خوشگل باشن.

فلور یکی از چمدان‌ها را جلو کشید و شروع کرد لباس‌ها را بیرون آوردن. هر لباس که بیرون می‌آمد، آدم فضایی‌ها بیشتر جلو می‌آمدند. یکی از آن‌ها یک شال را برداشت و دور خودش پیچید. اما آن را آن‌قدر دور بدنش پیچید که بعد از چند دور دیگر معلوم نبود خودش کجاست. فلور چند لحظه نگاهش کرد.
- خب... حداقل گرمت می‌شه.

آدم فضایی از داخل شال سرش را بیرون آورد. فلور خندید و سپس چشمش به صورت آدم فضایی ها افتاد.

آرایش نداشتند!

فلور کیف آرایشش را برداشت و زیپ آن را آرام باز کرد. صدای باز شدن زیپ باعث شد چند فضایی دیگر هم جلو بیایند. فلور یکی از وسایل آرایش را بیرون آورد.
- فکر کنم وقتشه یه چیز جدید یاد بگیرید.

آدم فضایی‌ها با کنجکاوی نگاه کردند.
فلور نشست، وسایلش را یکی‌یکی روی یک تکه یخ چید و شروع کرد توضیح دادن.
- اول از همه، باید بدونید که آرایش قرار نیست صورتتون رو تبدیل به یه موجود جدید کنه.

یکی از فضایی‌ها همان لحظه مقدار زیادی از کرم پودر را روی صورتش مالید.
- هنوز شروع نکردیم!

فضایی با افتخار به صورتش اشاره کرد. فلور چند ثانیه نگاهش کرد.
- ولی اعتمادبه‌نفست خوبه... خوشم اومد.

کم‌کم ماجرا جدی‌تر شد. فلور به آن‌ها یاد می‌داد، آن‌ها امتحان می‌کردند و هر بار فلور با یک مدل جدید از آرایش های دهه هشتاد رو به رو میشد.

یکی زیادی استفاده کرده بود.
یکی کمتر از حد لازم.
یکی هم مقدار زیادی از هایلایتر را به صورتش زده بود و برق میزد. فلور کاملا جدی گفت:
- نه دیگه، نشد. اینجا فقط من قراره بدرخشم.

بعد از مدتی، فلور به لباس‌ها نگاه کرد.
حالا دیگر یک فکر تازه در سرش شکل گرفته بود. اگر قرار بود این موجودات آرایش یاد بگیرند، چرا استایل کردن هم یاد نگیرند؟

و اگر استایل کردن یاد بگیرند... چرا فشن‌شو برگزار نکنند؟ فلور لبخند و چند لحظه به آدم‌فضایی‌هایی که دورش جمع شده بودند نگاه کرد. بعضی‌هایشان هنوز شال را به دور خودشان پیچیده بودند، بعضی‌ها با صورت‌های بیش از حد براق به هم نگاه می‌کردند و یکی هم هنوز آن‌قدر کرم پودر روی صورتش داشت که فلور نگران بود کم کم با کرم پودر تجزیه شود.

فلور دست‌هایش را به هم زد.
- خب، آرایش رو یاد گرفتید. حالا وقتشه یه چیز مهم‌تر یاد بگیرید.

آدم‌فضایی‌ها با کنجکاوی نگاهش کردند.
فلور یکی از پالتوهایش را برداشت و جلوی آن‌ها گرفت.
- استایل کردن.

چند فضایی با تعجب به پالتو نگاه کردند.
فلور پالتو را روی یکی از آن‌ها گذاشت و یقه‌اش را مرتب کرد.
- ببینید، هر لباسی رو نمی‌شه با هر چیزی پوشید. مثلاً این پالتو با یه شال ساده خیلی قشنگ می‌شه. اگه بوت هم همرنگش باشه، دیگه فوق‌العاده‌ست.

آدم‌فضایی ها سرشان را تکان دادند. فلور خوشحال شد.
- آفرین. فهمیدین؟:mavhv:
فضایی ها دوباره سر را تکان دادند.

فلور لبخند زد و سراغ لباس بعدی رفت.
- این کت رو با شال ضخیم بپوشید. ولی نه با اون شال خیلی بلند. اون یکی بیشتر برای پالتوی ساده مناسبه.

فضایی ها دوباره سر تکان دادند.

فلور که فکر می‌کرد همه‌چیز کاملاً روشن شده، با اعتمادبه‌نفس بیشتری ادامه داد:
- بوت بلند با پالتوی کوتاه، شال ساده با لباس شلوغ، و اگه لباس براق پوشیدی، دیگه انقدر اکسسوری استفاده نکن که خود لباس گم بشه.

فضایی‌ها یکی‌یکی سر تکان می‌دادند. فلور راضی بود. حداقل از نظر خودش، کلاس با موفقیت پیش می‌رفت.

بعد ناگهان دست‌هایش را به هم زد.
- خب! حالا وقتشه امتحان عملی بدید.

آدم‌فضایی‌ها با هیجان به هم نگاه کردند.
فلور به سکوی یخی‌ای که کمی آن‌طرف‌تر ساخته شده بود اشاره کرد.
- کت‌واک!

موجودات فضایی با شنیدن این کلمه، هیچ ایده‌ای نداشتند که چه اتفاقی قرار است بیفتد؛ اما از آنجا که فلور با چنان اعتمادبه‌نفسی گفته بود، تصمیم گرفتند سؤال اضافه‌ای نپرسند و البته اینکه زبان فلور را بلند نبودند هم بی‌تاثیر نبود.

چند دقیقه بعد، اولین آدم‌فضایی قدم روی سکوی یخی گذاشت. با قدم‌هایی آرام و جدی جلو آمد. شال ضخیمی دور گردنش انداخته بود و پالتویی بلند پوشیده بود. هر چند قدم یک بار مکث می‌کرد و ژست می‌گرفت. فلور از کنار صحنه با هیجان گفت:
- آفرین! دقیقاً همینه! آروم، با اعتمادبه‌نفس... آفرین!

فضایی به انتهای مسیر رسید، برگشت و دوباره با همان ژست‌ها راه افتاد.
فلور برایش دست زد.
- خیلی خوب بود!

دومی آمد. او یک پالتوی کوتاه پوشیده بود و بوت‌های بلند به پا داشت. قدم‌هایش کمی نامطمئن بود، اما در انتهای مسیر یک چرخش نسبتاً حرفه‌ای انجام داد.
فلور با هیجان گفت:
- اووووه! این یکی رو دوست داشتم!

سومی آمد و به‌جای راه رفتن معمولی، با هر قدم دست‌هایش را هم تکان می‌داد.
فلور چند ثانیه نگاهش کرد.
- خب... نمی‌دونم این حرکت دقیقاً چیه، ولی اعتمادبه‌نفست رو تحسین می‌کنم.

کم‌کم همه کت واک ک کردند.
بعضی‌ها عالی راه می‌رفتند بعضی‌ها موقع چرخیدن روی یخ سر می‌خوردند. فلور اما با دقت همه را زیر نظر داشت. وقتی آخرین نفر از روی صحنه پایین آمد، فلور دستش را زیر چانه‌اش گذاشت و به فکر فرو رفت.
- خب...

نگاهش را روی جمعیت چرخاند.
- چند نفر واقعاً استعداد دارن.

چند آدم‌فضایی با شنیدن این جمله صاف ایستادند. فلور پنج نفر از بهترین کت‌واک‌کنندگان را انتخاب کرد و هر پنج نفر جلو آمدند.

فلور برایشان چند دست لباس زمستانی جدا کرد؛ چند پالتو، شال، بوت، کلاه و چند اکسسوری مختلف.
لباس‌ها را جلویشان گذاشت و گفت:
- حالا نوبت خودتونه.

فضایی‌ها به لباس‌ها نگاه کردند.
فلور ادامه داد:
- من دیگه دخالت نمی‌کنم. خودتون انتخاب کنید که چی رو با چی بپوشید. ببینم از چیزایی که یاد گرفتید چقدر تو ذهنتون مونده.

پنج فضایی با دقت سر تکان دادند. فلور هم با خیال راحت کنار رفت. او دیگر قرار نبود کمکشان کند. حتی تصمیم گرفت برای جذاب‌تر شدن ماجرا، خودش هم مثل بقیه تماشاگرها کنار صحنه بنشیند.

فلور میان جمعیت آدم‌فضایی‌ها جا گرفت، پاهایش را روی هم انداخت و با اعتمادبه‌نفس به صحنه نگاه کرد. یکی از فضایی‌ها اولین لباس را برداشت. یک پالتوی ضخیم. بعد یک شال خیلی رنگارنگ برداشت. بعد یک کلاه زمستانی بزرگ. فلور از دور لبخند زد.
- خوبه... شروع بدی نیست.

فضایی بعد یک بوت بلند برداشت.
فلور کمی بیشتر لبخند زد. اما ناگهان یک کت کوتاه را هم برداشت و روی پالتو پوشید.
لبخند فلور کم‌رنگ شد.
- خب... اون یکی لازم نبود.

البته فضایی هیچ‌چیز نشنید.
چون اصلاً نمی‌فهمید فلور چه می‌گوید.

نفر دوم اوضاع را از همان اول خراب کرد.
یک شال ضخیم برداشت. بعد یک شال دیگر.بعد شال سوم.فلور با تعجب به او نگاه کرد.
- من گفتم شال ساده با لباس شلوغ!

فضایی با رضایت شال چهارم را هم برداشت.
فلور دیگر چیزی نگفت.

نفر سوم یک پالتوی بلند برداشت و آن را با یک شلوار کاملاً نامتناسب و یک عینک افتابی ترکیب کرد.

فلور چند ثانیه خیره ماند. بعد آرام سرش را برگرداند و به فضایی کنار خودش نگاه کرد.
فضایی هم به لباس‌ها خیره شده بود. فلور دوباره به صحنه نگاه کرد.

نفر چهارم تصمیم گرفته بود تمام لباس‌های براق را با هم بپوشد. پالتوی براق. بوت براق.
اکسسوری براق. حتی روی دستکش هایش هم هایلایتر مالیده بود و براق بود.

فلور زیر لب گفت:
- ظاهراً جلسه قبل زیادی درباره درخشیدن حرف زدم.

و بالاخره نفر پنجم وارد شد. فلور امیدوار بود حداقل او نجات‌دهنده این فاجعه باشد.

اما فضایی یک پالتوی بلند پوشیده بود، روی آن یک ژاکت ضخیم دیگر، دور گردنش دو شال بسته بود، یک کلاه بزرگ روی سرش گذاشته بود و دو بوت کاملاً متفاوت پوشیده بود. فلور به کفش‌ها نگاه کرد. یکی مشکی بود و دیگری سفید.

چند ثانیه سکوت کرد. بعد دست‌هایش را روی صورتش گذاشت. آدم‌فضایی‌های اطرافش با هیجان دست می‌زدند و تشویق می‌کردند. فلور هم سعی کرد خودش را با جمع هماهنگ کند. دست زد. یک لبخند مصنوعی زد. و دوباره به صحنه نگاه کرد.

پنج نفری که قرار بود حاصل آموزش‌های او باشند، حالا شبیه پنج مدل بودند که هر کدام از پنج کمد کاملاً متفاوت لباس برداشته‌اند و بدون هیچ توضیحی همه را با هم پوشیده‌اند.

یکی از فضایی‌های کنار فلور با هیجان چیزی گفت اما فلور هیچ‌چیز نفهمید. فلور فقط لبخند زد و سر تکان داد.
- آره آره... دقیقاً، موافقم.

بعد دوباره به صحنه نگاه کرد.
یکی از فضایی‌ها وسط کت‌واک ایستاد و ژست گرفت. فلور آهی کشید.
- حداقل ژست گرفتن رو یاد گرفتن.

فضایی‌ها با شور و هیجان تشویق کردند.
فلور هم دست زد. اما در دلش فقط به یک چیز فکر می‌کرد: حتی جیمی هم از این‌ها بهتر کت واک میکرد.
Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 شهریور 1405 18:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کلاس‌سفینه داشت جیغ می‌کشید. نه از آن جیغ‌های استعاری که نویسنده‌ها می‌نویسند «فلزات تحت فشار صدای ناهنجاری تولید کردند» و بعد خواننده باید خودش بفهمد منظورشان قیژقیژ بوده. نه. کلاس‌سفینه واقعاً جیغ می‌کشید. حنجرهٔ فلزی‌اش را باز کرده بود و جیغ می‌کشید و جیغ می‌کشید و هرچه بیشتر جیغ می‌کشید، پیچ‌هایش بیشتر شل می‌شدند و هرچه پیچ‌هایش بیشتر شل می‌شدند، بیشتر جیغ می‌کشید. کلاس‌سفینه فهمیده بود قرار است وارد سیاهچاله شود. کلاس‌سفینه از مرگ می‌ترسید. کلاس‌سفینه از زندگی هم احتمالاً می‌ترسید، ولی فعلاً وقت نداشت به آن فکر کند.

میزها شناور شدند. صندلی‌ها شناور شدند. تختهٔ سیاه از دیوار کنده شد و رفت بالا و به سقف چسبید. بعد سقف کنده شد و رفت پایین و به تختهٔ سیاه چسبید. تد ریموس لوپین هم شناور شد و خورد به روزالین اورست و روزالین اورست گفت خانواده‌ات را می‌نشانم به عزایت و تد گفت من خانواده‌ام را خیلی دوست دارم و روزالین گفت این ربطی به من ندارد و بعد هر دو رفتند توی هم و مدتی طول کشید تا بفهمند کدام دست مال کدامشان است. هیچکس کمکشان نکرد، چون هیچکس خودش را نمی‌تانست از سقف جدا کند. حتی عنکبوت‌ها هم شناور شده بودند. عنکبوت‌ها که شناور شدند، فهمیدند زندگی‌شان چقدر بی‌معناست. یکی‌شان تارش را جمع کرد و گذاشت توی جیبش. بعد فهمید عنکبوت که جیب ندارد. پس تار را گذاشت توی جیب یکی از فضاآموزها. فضاآموز هم نفهمید. در فضا خیلی چیزها اتفاق می‌افتاد که آدم نمی‌فهمید.

و وسط همهٔ این‌ها دملزا رابینز دنبال کیفش می‌گشت. کیفش نبود. کیف دملزا همیشه بود. اگر دملزا در کلاس بود، کیفش هم بود. اگر دملزا در حیاط بود، کیفش هم بود. اگر دملزا در فضا بود، کیفش هم باید در فضا می‌بود. این قانون دملزا بود. قوانین دملزا البته هیچ ربطی به قوانین فضا نداشتند، ولی دملزا قوانین خودش را بیشتر قبول داشت.

- کیفم کو؟
- دملزا، ما داریم می‌میریم!
- می‌دونم.
- پس چرا دنبال کیفت می‌گردی؟
- چون اگه بمیرم و کیفم جا بمونه، بعداً خیلی سخت پیداش می‌کنم.

کیف آن طرف کلاس شناور بود. خودش را زده بود به در و دیوار و نقشه‌های دملزا را یکی‌یکی بیرون می‌ریخت. نقشهٔ آسمان. نقشهٔ زمین. نقشهٔ راه‌های میان‌بر. نقشهٔ راه‌های اصلی. نقشهٔ راه‌های فرعی. نقشه‌ای که دملزا نمی‌دانست نقشه‌ی چیست، ولی چون رویش چند تا خط کشیده بود، احتمالاً نقشه بود. جدول‌ها هم بیرون ریخته بودند. نمودارها هم. کاغذهایی که رویشان عدد نوشته شده بود هم. همه در فضا می‌چرخیدند و دور کلاس یک کهکشان کاغذی ساخته بودند. دملزا رفت وسط کهکشان کاغذی و شروع کرد کاغذها را جمع کردن. یکی را گرفت. اشتباه بود. یکی دیگر را گرفت. آن هم اشتباه بود. سومی را گرفت. جدول ضرب بود. چهارمی را گرفت. لیست خرید بود. پنجمی را گرفت و بالاخره نقشه بود!

نقشه را باز کرد. نقشه قدیمی بود. خیلی قدیمی. آن‌قدر قدیمی که گوشه‌هایش از خجالت زرد شده بود. وسطش یک ستاره کشیده شده بود. ستاره را یک بچه کشیده بود. بچه‌ای که احتمالاً شش سالش بود و هنوز نمی‌دانست ستاره‌ها پنج‌پر نیستند. آن بچه دملزا بود. اولین نقشه‌ای که در زندگی کشیده بود. نقشهٔ خانه‌شان بود. از اتاق تا آشپزخانه. از آشپزخانه تا حیاط. از حیاط تا مرلینگاه. یک ستاره هم وسطش کشیده بود و زیرش نوشته بود «اینجا احتمالاً یه جای مهمه». دملزا سال‌ها این نقشه را نگه داشته بود. هیچکس نمی‌دانست چرا. خودش هم نمی‌دانست چرا. ولی حالا وسط فضا بود و چیزهایی که آدم بیست سال نگه می‌داشتند، معمولاً یک دلیلی داشتند. یا حداقل باید داشته باشند.

- این نقشه راه نجاته.
- این که نقشه‌ی خونه‌تونه.
- خب که چی؟!
- اینجا سیاهچاله‌ست
- مهم اینه که در هر دو حالت گم شدم!

سیاهچاله روبه‌رویشان بود. اول کوچک بود. بعد بزرگ شد. بعد بزرگ‌تر شد. بعد آن‌قدر بزرگ شد که دیگر کوچک بودن برایش توهین محسوب می‌شد. نور ستاره‌ها دورش می‌پیچید و ستاره‌ها هم دور خودشان می‌پیچیدند و آن‌قدر پیچیدند که یکی از ستاره‌ها از خودش سرگیجه گرفت و رفت نشست کنار ماه. ماه هم گفت من ماه نیستم. ستاره گفت پس چی هستی؟ ماه گفت فعلاً خودم هم نمی‌دونم. در فضا هویت چیز پیچیده‌ای بود. مخصوصاً وقتی سیاهچاله‌ای جلوی آدم باز باشد.

دملزا نقشه را جلوی صورتش گرفت. لبهٔ سیاهچاله را نگاه کرد. دوباره نگاه کرد. یک بار دیگر هم نگاه کرد. بعد نقشه را نگاه کرد. شبیه هم بودند. خیلی شبیه. آن‌قدر شبیه که اگر آدم خیلی خسته بود، می‌توانست فکر کند یکی هستند. دملزا هم خیلی خسته بود.

- فهمیدم!
- چی رو؟
- راه خروج.
- کجاست؟
- از اون تو.
- کجا کجا؟
- سیاهچاله.
- دملزا، سیاهچاله راه خروج نیستا!
- بستگی داره از کجا بخوای خارج شی.

این جمله آن‌قدر منطقی به نظر رسید که هیچکس نتوانست جوابش را بدهد.

کلاس‌سفینه شیرجه رفت. اول از اتمسفر رد شد. بعد از نور رد شد. بعد از تاریکی رد شد. بعد از چیزی رد شد که هیچکس نمی‌دانست چیست و دملزا اسمش را گذاشت «بین‌راه». بعد از بین‌راه رد شد و وارد سیاهچاله شد. همه چیز سیاه شد. بعد سفید شد. بعد قرمز شد. بعد دوباره سیاه شد. فضاآموزها جیغ زدند. یکی جیغش را گم کرد و مجبور شد دنبال جیغش بگردد. یکی دیگر جیغ نفر کناری را برداشت چون جیغ خودش به دردش نمی‌خورد که. تد ریموس لوپین دوباره به روزالین خورد و روزالین دوباره گفت خانواده‌ات را می‌نشانم به عزایت. این بار تد گفت خانواده‌ام هم الان اینجان و روزالین گفت پس همه‌تان را می‌نشانم به عزایتان. در همین حین کلاس‌سفینه از یک سیاره رد شد.

داخل سیاره یک کلاس‌سفینه بود.

کلاس‌سفینهٔ داخل سیاره هم یک سیاره داشت.

داخل آن سیاره هم یک کلاس‌سفینه بود.

داخل آن کلاس‌سفینه هم یک سیاره بود.

یکی از فضاآموزها به خودش نگاه کرد تا مطمئن شود هنوز خودش است. خودش بود انگار.

کلاس‌سفینه از سیاره بیرون زد. از اتمسفر رد شد. از یک ستاره رد شد. از یک سیارهٔ دیگر رد شد. از یک سیاهچالهٔ کوچک رد شد. از یک سیاهچالهٔ بزرگ‌تر رد شد. از چیزی رد شد که احتمالاً سیاهچاله نبود ولی چون سیاه بود و چاله داشت، تصمیم گرفتیم فعلاً بهش سیاهچاله بگوییم. بعد دوباره به سیاهچالهٔ اول رسیدند. همان سیاهچاله‌ای که قرار بود همه را بخورد. دملزا نقشه را باز کرد.

یک نقطه روی نقشه بود.

کنارش نوشته شده بود:

«اینجا هستی.»

دملزا خوشحال شد.
- پیداش کردم!
- چی رو؟
- خودمونو.

همه دورش جمع شدند.

- کجاییم؟
- اینجا.

انگشتش را روی نقطه گذاشت. نقطه درست وسط سیاهچاله بود.

کلاس‌سفینه شروع کرد به لرزیدن. پیچ‌ها باز شدند. صندلی‌ها کنده شدند. تختهٔ سیاه از دیوار جدا شد. یکی از پنجره‌ها فلنگ را بست و رفت. هیچکس نمی‌دانست پنجره چطور فلنگ می‌بندد، ولی پنجره بسته بود. کیف دملزا هم دوباره باز شد. همهٔ نقشه‌ها بیرون ریختند. جدول‌ها بیرون ریختند. کاغذها هم بیرون ریختند.

و یک چیز کوچک هم بیرون افتاد.

پاک‌کن.

دملزا پاک‌کن را بالا گرفت. رویش با خطی ریز نوشته شده بود: «فقط برای مواقع اضطراری.» این جمله را احتمالاً کسی نوشته بود که نمی‌دانست مواقع اضطراری دقیقاً چه موقعی هستند، وگرنه پاک‌کن را برای زمانی که سیصد فضاآموز در حال بلعیده‌شدن توسط سیاهچاله بودند کنار نمی‌گذاشت. ولی حالا موقعش بود. پاک‌کن برای همین ساخته شده بود. برای روزی که کلاس‌سفینه گم شود، سیاهچاله دهان باز کند، نقشه‌ها دروغ بگویند و هیچ‌کس نداند کجاست. دملزا پاک‌کن را روی نقشه کشید. خط کشید. سیاره پاک شد. دوباره کشید. ستاره پاک شد. دوباره کشید. سیاهچاله هم پاک شد. بعد دیگر نقشه نبود. کل داستان هم رفته بود حتی. کلاس‌سفینه مرده بود. فضاآموزها مرلین‌حافظی نتانستند بکنند. حتی خود دملزا هم داشت پاک می‌شد. هرچه پاک‌کن جلوتر می‌رفت، کائنات عقب‌تر می‌رفت و پشت سر همه‌شان کهکشانی تازه پیدا می‌شد. کهکشان باقلوا. کهکشانی شیرین و طلایی و چسبناک که ستاره‌هایش از پسته ساخته شده بودند و سیاره‌هایش را شربت به هم چسبانده بود و راه شیری‌اش واقعاً شیر بود. همه قرار بود بروند آنجا. همه، جز دملزا.

درست وقتی نوک پاک‌کن می‌خواست آخرین تکهٔ سیاهچاله را پاک کند، کابینهٔ کلاس‌سفینه صدا داد. کابینه کنده شد. پیچ‌هایش یکی‌یکی پریدند. بعد درِ اضطراری‌اش باز شد و خودش را از بدنه جدا کرد. فضاآموزها داخلش بودند. کلاس‌سفینه نبود. کابینه نبود. فقط یک مشت فضاآموز بود که داشتند مستقیم می‌رفتند داخل سیاهچاله. دملزا دستش را دراز کرد، اما دیر شده بود. کابینه کوچک شد. کوچک‌تر شد. و بعد در سیاهی گم شد. کهکشان باقلوا پشت سر دملزا باز بود و سیاهچاله روبه‌رویش. دملزا پاک‌کن را پرت کرد برای تد ریموس لوپین و به آن نقطهٔ سیاه نگاه کرد.

- مرگ، فداکاری کوچیکیه برای جاودان شدن.

تد پاک کن را کشید.

سیاهچاله پاک شد. کهکشان ماند. و جایی میان ستاره‌های پسته‌ای، نام دملزا رابینز برای همیشه روی آسمان نوشته شد، جایی که هیچ پاک‌کنی دیگر به آن نمی‌رسید.

***

تقدیم به وینکی، جن رماتیسمو و بهترین آموزنده فضا
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: دوشنبه 16 شهریور 1405 15:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
وینکی تمام حرف هایش را تند تند و پشت سر هم به فضاآموزان زد و به طرف سیاهچاله پرید. فضاآموزان باید هرکاری دلشان میخواست میکردند. حالا دیگر وینکی نبود که به آنها دستور بدهد یا گاهی وقتها آنهارا راهنمایی کند. لیلی از همان ابتدا که به سمت فضا حرکت کردند، دلشوره داشت. او می‌دانست قطعا این اتفاق خواهد افتاد.

لیلی به اطراف نگاه کرد. هیچ قانونی وجود نداشت. هرکاری میخواست میتوانست بکند! انگشت هایش را در دوطرف سرش فشار داد تا مغزش سریع تر کار کند و تصمیم بگیرد دلش چه کاری را میخواهد.‌ همزمان چندین ایده برای حرکت در فضایی بدون قانون به ذهنش خطور کرد. اما از همه مهم تر این بود که لیلی میتوانست به زحل سفر کند!
- خیلی خب خیلی خب... منم دیگه شماهارو تنها میزارم. رز مراقب جیمی باش و بقیتونم جون سالم به در ببرین، فعلا!

جیمی شروع به جیغو داد کرد و لیلی بدون اینکه حتی پشت سرش را نگاه بکند به سمت زحل به حرکت درآمد. سفینه همچنان داشت به درون سیاهچاله فرو میرفت و در پشت سر او ناپدید میشد. اما قبل از آن خیلی ها از آن خارج شدند و خیلی ها مانند وینکی سرنوشتشان را پذیرفتند و به اعماق سیاهچاله سفر کردند.

نقل قول:
جادوآموزا هرکاری دلشون خواست کرد!

آیا سفر به زحل کار درستی بود؟ البته که بود! زحل از آن سیاره هایی بود که لیلی هرشب آرزوی سفر به آن را در سر میپروراند و همین حالا، شانس آن را به دست آورده بود.

لیلی داشت از مدار زمین خارج میشد، که یکهو مدار زمین مانند یک طناب به دور پای لیلی پیچید و پیچید و لیلی را به عقب کشاند.
- نهههههه!
- هاهاهاهاااا تو هیچ جا نمیری!

این زمین بود که دلش نمیخواست لیلی را از دست بدهد. لیلی از ناکجا آباد قیچی ای بیرون آورد و شروع کرد به بریدن مدار زمین. زمین شروع به جیغو داد کرد اما کار از کار گذشته بود! وقتی لیلی مدار زمین را برید، نه تنها طناب از دور پاهایش باز شد بلکه زمین هم به یک کهکشان دیگر شوت شد.

لیلی نفس عمیقی کشید و به سمت سیاره ی بعدی شنا... یعنی پرواز؟ کرد. سفر به مریخ آنقدر طولانی بود که لیلی چند تار موی سفید درآورد و صورتش هم پر از چین و چروک شد. اما وقتی به آنجا رسید دوباره جوان شد. چرا؟ خب اگر فضا هیچ قانونی نداشته باشد ما برای آن قانون وضع میکنیم. حتما چون آدم فضایی ها در مریخ پارتی گرفته بودند!

لیلی به سیاره نزدیک تر شد و در زد. تق تق تق! آدم فضایی با کله ی بزرگ سبز رنگ در را باز کرد و خمیازه کشید. از پشت آدم فضایی، صدای آهنگی با زبان ناشناخته به گوش میرسید و نور های رنگی مدام تغییر میکردند.
- این وقت شب چی میخوای خانومی؟
- ام... خب راستش... پارتیه؟
- اره هرچی بخوای هست پارتی هست مراسم عزاداریم هست... فکنم بابای دوستم بود که پنج سال پیش مرده بود.

لیلی که دوباره حس کرد درحال پیر شدن است چیزی نگفت و به راهش ادامه داد. ماندن درکنار آدم فضایی ها و جشن گرفتن یا حتی شرکت کردن در مراسم عزاداریشان کار جذابی نبود. نور هایی که از مریخ بیرون میزد لحظه ای قرمز و بعد آبی و بعد زرد و سبز و بنفش میشد و شدت خوش گذرانی آدم فضایی های مریخی را به نمایش میگذاشت.

اما در هرصورت، وقتی مدار مریخ را پشت سر گذاشت، مریخ هیچ علاقه ای به او نشان نداد و حتی انگشتش را هم نگرفت. این لیلی بود که قدر زمین را ندانسته بود و حالا باید در فضای بی قانون، بی خانه می‌ماند.

قدم بعدی، مشتری بود. اما در هوا که نمیشد قدم برداشت پس شاید این از اشتباه های لیلی بود که هر دفعه اورا به دردسر می‌انداخت.

- آخ!

لیلی جیغی زد و به عقب رفت. ستاره ای که لیلی پایش را روی سر او گذاشته بود، عکس‌العمل نشان داده بود و آخ گفته بود. لیلی آهی کشید و اینبار بدون قدم برداشتن به سمت مشتری حرکت کرد. مشتری بسیار بزرگ بود. آنقدر بزرگ بود که لیلی حس میکرد کوتوله شده است. حتی وقتی خواست با خودش حرف بزند متوجه شد صدایش نیز مانند کودکان درمانده، نازک و لطیف شده است. مطمئن بود اگر آینه ای در دسترسش بود، با نگاه کردن به آن کودک مو قرمزی را به جای خود میدید.

لیلی آنقدر خسته شده بود که تصمیم گرفت اینبار در مشتری بماند و استراحت کند. پس در ورودی سیاره را محکم کوبید.
- ببخشین؟ کسی هست؟

یک منشی بسیار خسته با لباس های اداری در را باز کرد. عینکش درحال افتادن بود پس آن را صاف کرد. رنگ پوستش قرمز بود و چشم هایش مانند وزغ، بیرون زده بودند.
- کاری داشتین؟

لیلی خم شد و پشت سر منشی را نگاه کرد. مشتری بسیار شلوغ بود. آدم فضایی های خسته با رنگ پوست های متفاوت از جمله سبز و صورتی و نارنجی و... روی صندلی ها نشسته بودند و منتظر نوبتشان بودند. شاید لیلی در مطب دکتر سیاره ی مشتری را زده بود. پس تصمیم گرفت دور مشتری بچرخد تا شاید در دیگری رو به یک مسافرخانه باز شود. اما هر دری را که زد، پشتش یک منشی خسته پیدا شد و تعداد بسیار زیادی مشتری!

لیلی می‌دانست راه زیادی باقی نمانده است. اگر چند ساعت در راه حرکت کند، میتواند بلآخره به زحل برسد! پس دوباره به حرکت درآمد و شاهد تغییر تن صدا و قد و قواره ی خود شد.

راه زحل بسیار طولانی بود. آنقدر طولانی که تمام موهای لیلی را سفید کرد و پوستش را چروک و چروک تر. حتی از زمانی که به سمت عطارد حرکت میکرد هم پیر تر شده بود. هرچه جلو تر میرفت زانوها و مفاصلش هم بیشتر درد میگرفت. دیگر توان ادامه دادن را نداشت. اما از دور میشد زحل را دید.

ناگهان بادی وزید و آنقدر شدید وزید که لیلی را با خود همراه کرد. لیلی بسیار پیر و شکننده شده بود و حتی آنقدر سبک به نظر میرسید که باد اورا مانند پر جابجا میکرد. باد لیلی را درست بالای سر زحل قرار داد و با او خداحافظی کرد.

لیلی به آرزوی کودکیش رسیده بود. سفر به زحل با موفقیت به پایان رسیده بود. اما کم‌کم، دچار تاری دید شد. دیگر نمیتوانست خوب ببیند و نیاز به عینک داشت. نفس در سینه اش حبس میشد و انگار زندگی‌اش داشت به پایان میرسید.

در نهایت، لیلی درست روی زحل از دنیای جادویی خداحافظی کرد و وارد آسمان دهم مرلینی شد.
نتیجه گیری: قبل از هرکاری، ارزش جانتان نسبت به انجام آن را بسنجید. شاید شماهم مثل لیلی به خواسته‌تان برسید اما دیگر خیلی دیر شده باشد.
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: جمعه 13 شهریور 1405 14:34
نمایش جزئیات
آفلاین
وینکی مسلسلش را درآورد، شانصدبار چرخاند دور کله‌اش و شانصدبار دور شقیقه‌اش، بعد لوله‌اش را گذاشت توی دهان تسترال فضایی و ماشه‌اش را کشید، شانصدبار. تسترال فضایی کتلت که نشد، زیادی هم سیاه بود که ماست شود، بیش از حد هم دندان داشت که سالاد شود، پس آبگوشت شد و پاشید توی کاسه‌هایی که فضاآموزها از جیب‌هاشان در آوردند. بعد هم غذا شد و سوار بر قاشق رفت توی شکم همه‌شان و سوار بر آروغ بیرون آمد و آنقدر خوشمزه بود که فضا آموزها انگشت‌هایشان را هم لیس زدند و ناخن‌هایشان را خوردند و دکمه‌های رداهاشان را یک کم باز کردند و گوش‌های هم را گاز گرفتند و همدیگر را ماچ کردند و داشتند کارهای دیگر هم می‌کردند که وینکی نذاشت.

آویزان از سکان، وینکی محکم چرخید و کلاس‌سفینه را با خودش چرخاند. فضاآموزها پرتاب شدند توی هم.

- از بباغم در بیا.
- تو اول از بباغم در بیا.
- اصتاذ ویبکی، ایب از بباغم دربِبیاد.

اما استاد وینکی حواسش پرت‌تر از آن بود که اهمیت دهد جادوآموز شماره سه و چهار توی دماغ‌های هم رفته‌اند. چیزی چشم وینکی را گرفته‌بود. چیزی سیاه و گرد و توخالی که داشت اجزای هضم‌شدهٔ هزاران سیاره و ستاره و سیارک را نشخوار می‌کرد.

وینکی بالاخره قرار بود ستاره شود.

نجوم و ستاره‌شناسی
جلسهٔ آخر


هزاران سال منتظر این لحظه بود. هزاران سال و اندی. هیچکس در تاریخ اجنه این‌قدر منتظر چیزی نبوده‌بود. وینکی ویراژدهان و لایی‌کشان از لای شهاب‌سنگ‌ها رد شده بود که برسد به این لحظه. وقتش بود. وینکی قرار بود به آرزوی باباوینکی تی‌شرت حقیقت بپوشاند.

وینکی سهمگین به سمت سیاهچاله می‌تاخت.

- برو عگب‌تر.
- دَه دَه، ببیب. باید بیاب جلوتر.
- ده تا کجا بیخوای بیای جلو؟
- ده تا دَه، گفتب دَه!
- ده تا ده که بیشه صدتا.
- ولش کب اودو. ببیب، باید بیاب جلو که قفل بباغا باز شه و از توی هم دربیایم.
- چرا هی بهب بیگی بِیبی؟ بن بیبی کسی دیستم.

آن‌هایی که دماغ‌هایشان توی هم نرفته بود چشم دوخته‌بودند به وینکی که داشت با سرعتی غیرمترقبه می‌رفت سمت سیاهچاله، اما آن‌قدر ترسیده‌بودند که نمی‌دانستند چیکار باید بکنند. شاید این یکی دیگر از درس‌هایی بود که وینکی می‌خواست بهشان بدهد؟

اما از این فاصله، دهان عظیم و شرور سیاهچاله مثل دهان یک جغد مُرده جلویشان باز بود. جغد مُرده‌ای که می‌خواست بخوردشان. جغد مُرده‌ای که کل این کهکشان قبرش بود.

جغد مُرده‌ای که به کسی درس نمی‌داد، اما امتحان می‌گرفت.

وینکی کله‌اش را چرخاند سمت فضاآموزهای گرخیده. چشم‌های قرمز و دهانِ پرکف‌اش فضاآموزها را بیشتر گرخاند.
- وینکی رفت توی سیاهچاله، بعد سیاهچاله وینکی رو جوید و تف کرد بیرون...
-
- و تفاله‌های وینکی سحابی شد...
-
- و یه عالمه سال بعد، وینکی جن ستاره شد...
-
- و همه فضاآموزا، سیاره‌هایی شد که دور وینکی چرخید.
-

جاذبهٔ سیاهچاله کم‌کم داشت روی کلاس‌سفینه اثر می‌کرد. پیچ‌ و مهره‌های کلاس شروع کردند به شل شدن. لرزشی خفیف در ساختار کف و سقف حلول کرد. روی در و دیوار کلاس، عکس‌های استادهای قدیم نجوم بار و بندیلشان را جمع کردند و فلنگشان را بستند.

وینکی مسلسلش را درآورد و نشانه رفتش سمت پدال کلاس‌سفینه و سوراخ‌سوراخش کرد. بعد از جایش بلند شد و رفت سمت پنجرهٔ کلاس‌سفینه.
- وینکی، جن خووووووووووووووووووووووب!

و بازش کرد.

و پرید بیرون.

X____X


وینکی، امتحان گرفت!

طی یک ترم، فضاآموزا کلی فضا آموخت. فضاآموزا دونست باید چطوری یه کلاس‌سفینه رو روند، اوج‌گیری کرد و درون‌نوردی کرد. فضاآموزا سفینه ساخت و از اتمسفر رد شد و سیاره‌ها دید.

فضاآموزا هرچی که یاد گرفت رو باید فراموش کرد!

هیچ قانونی توی فضا نبود! ستاره‌ها هیچکسو دوست نداشت. کلاس‌سفینه‌ها عقل نداشت. کاپیتان‌ها فقط به فکر خودش بود. تسترال‌های فضایی رحم نداشت.

یه فضاآموز توی فضا فقط خودشو داشت.

کلاس‌سفینه در حال سقوط به سیاهچاله بود. وینکی به سمت سیاهچاله شیرجه زد تا زودتر رسید بهش. فضاآموزا موند و حوضش.

در قالب یه رول، فضاآموزا هرکاری دلش خواست کرد!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: جمعه 13 شهریور 1405 13:24
نمایش جزئیات
آفلاین
ریون‌کوه: ۶.۳۳


آگاتا تیمز: ۱۹
(ملت آگاه بود که وینکی خواست به آگاتای تمیز نمره داد ولی قانونای دابی گفت مهلت ارسال تکالیف گذشته بود و پستش قبول نبود. ملت دید که همش تقصیر دابی بود. آگاتای تمیز باید دابی رو زد. )

فضازاده فحش موردعلاقهٔ تازهٔ وینکی بود.
وینکی مطمئن نبود آگاتای تمیز کجای پستش از قاعده‌ٔ قفل و کلید استفاده کرد. وینکی از سِیر اتفاقات تکلیف آگاتا سورپرایز نشد. از اولش انتظار داشت چایی نباته یه کاری کرد، و آخرشم کارشو کرد.
ولی خب وینکی چی دونست؟ وینکی که سواد نداشت.
وینکی در کل از پست آگاتای تمیز لذت برد.

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: پنجشنبه 12 شهریور 1405 21:22
نمایش جزئیات
آفلاین
آگاتا ذله شده بود از بس چای نبات دم کرده بود برای نگارنده، نگارنده هی چای می‌خورد و کتاب ورق می‌زد، هی آگاتا چای دم می‌کرد و هی نگارنده مشق می‌نوشت و لیوان چای نباتش را چپه می‌کرد روی ورقه‌های کاغذ، تا می‌آمد ورق‌های لجباز را از هم جدا کند، از گرمای زیاد سیاره‌شان ورق‌ها به هم می‌چسبیدند و مزدوج می‌شدند و زاد و ولد می‌کردند. نبات‌های بخت‌برگشته هم بخار می‌شدند و دوباره روی سقف اتاق نگارنده قندیل می‌بستند...

آگاتا که بخاطر درس و مشق نگارنده از بازدید فضایی‌شان جا مانده بود تبدیل شد به اَنگری آگاتا، در پاتیل چای نباتش را که به سان کیف دستی با یک میله خمیده فلزی کرده بود دستش باز کرد و نگارنده و کتاب‌های درسی‌اش را گرفت توی مشت زمختش و انداختشان توی پاتیل چای نبات.

بعد با اکراه بلند شد تا برود روی پشت‌بام نگارنده اینا و با فلاخنی که آنجا کار گذاشته بود خودش را به سان پرنده‌های عصبانی پرتاب کند آن بالا بالاها.

-تق.

آگاتا ایستاد.

-تق تق.

آگاتا اگر بیشتر از این می ایستاد مسلما استاد وینکی و فضا آموز ها چای نباتشان را هم می خوردند و برمی گشتند روی زامین. چه کسی می دانست شاید همین الان هم چای نباتشان را خورده بودند و چوبک های سفید نباتی اش را تُف کرده بوند توی فاضا و مسیر بازگشت پیش گرفته بودند؟ پس با نوک ناخنش در پاتیل را کنار زد و دید نگارنده دارد توی چای نبات دست و پا می زند.

-بخاطر توعه که از فازدید بضایی جا موندم! انقدر خودتو نکوب به در و دیوار پاتیل.

نگارنده سکوت و سکون طلب کرد و دیگر دست و پا نزد. آگاتای زرنگ هم بیشتر ازین درنگ را شایسته نمی دانست، برای همین نشیمنگاه فلاخن انسانی را نشانه رفت و نشست و "الروونا الاکبر" گویان پرتاب شد.

فلاخن با صدای مهیبی کش آمد.

بعد کش آمد.

باز هم کش آمد.

آنقدر کش آمد که کتاب های نگارنده توی پاتیل، چاهار بار خیس شده، دوبار خشک شده و یک بار مزدوج شده و هم اکنون صاحب فرزند و آماده پرتاب بودند.

آگاتا بالا رفت.

از پشت بام و ابرها و از کنار عمه مارج گذشت و برایش دستی تکان داد و یکم بعد رسید آن بالا بالاها؛ سپس گرمای پاتیل چای نبات اگزوسفر را سوزاند وسوراخ کرد، بالاخره آگاتا و نگارنده از زامین خارج شدند. و بعد ناگهان...

هیچ چیز.

آگاتا و پاتیل و نگارنده توی یک سیاهی گنده و بی صاحب گیر افتاده بودند، یک ماهواره بی صاحب تر هم، با سرعت از کنارشان رد شد و معلوم نبود آن وقت شب چه غلطی می کند!
- هوووووی فضا زاده ی مادر به فضا.

هیچی توی فضای از زمین هم بی صاحب تر و بی در و پیکر تر وجود نداشت، پیرزن چه کار باید می کرد جز اینکه چای نبات سَر بکشد؟ پاتیل را بغل کرد و دست کرد تویش. نگارنده ی چسبناک را درآورد و دو سه باری چِلاند و تپاند توی خَزِ خاکستری یقه اش.
پاتیل را برد بالا و کج کردجلوی دهنش تا چای نبات را هورت بکشد که مایع عوض پایین آمدن گلوله ای گردالی شد و دوپا داشت و دوپای دیگر را هم قرض کرد و پا به فرار گذاشت.

آگاتا جیغید و سگرمه هایش را توی هم کشید و دنبال چای نبات دوید. چای نباتِ بی حیا دست کم شصتاد تیرلیون سال نوری دویده بود و خسته شده بود و غرش آگاتا را که بهش اولتیماتوم داده بود برگردد شنیده بود و از آنجا که راه برگشتی نمانده بود، رفت و رفت و رفت و حتی بیشتر رفت تا رسید به موجودی چاهار شانه و هشت چانه و بی خانه و کاشانه که رخنه کرده بود توی سفینه و میخواست قورتش بدهد.

چای نباته تصمیم گرفت برود توی سوراخ راست دماغ دوم تسترال فضایی مادر به فضا. آگاتا هم پس از طی کردن شصتاد و شش تریلیون سال نوری رسید آنجا و دید تستسرال پخمه، چای نبات و سفینه را قورت داده و تخمه می خورد.
چای نباته از گودال دماغِ تستسراله رد شد و سُر خورد توی حلقومش و از مری تا معده ی هیولا اسنپ گرفت و فرود آمد توی شکمبه اش. استاد وینکی مسلسل مقدسش را فرو کرده بود انتهای معده تستسراله تا خودش و فضا آموز ها از آن پایین تر نروند و رگباری شلیک میکرد توی روده هیولا تا مسدودش کند.

آگاتا دید که تستسرالِ دیوانه متوقف شده، چشم هایش از حدقه فرار کردند و آویزان شدند تا ببیند چه چیز قورت داده؟

-قُُلپ.

هیولا دستش را گذاشت روی شکمش و تلو تلو خوران عقب رفت.

-قُـــــــــــــــــــــــلُـــــــــــــپ.

خم شد، آنقدر خم شد که شاخ هایش فرو رفتند توی شکمش و موج سترگی از مبدا معده به مقصد تمام سوراخ های بدنش به راه افتاد.

-عـــــــــووووووووووووق!

تمام آنچه را که تستسراله کوفت کرده بود آمد بالا و استاد وینکی و فضا آموز ها و سفینه و چای نباته از سوراخ ناف آن مادر به فضا ریختند بیرون.
استاد وینکی لیست حضور غیاب را از زیر بغل دون دونش کشید بیرون و شاگردانش را شمرد.
_ ساکت بود! یکی از فضا آموز ها نبود.

وینکی شلیک کرد توی طحال تسترااله، شکم تسترال دوباره به هم پیچید. دست گذاشت روی سوراخ چپ دماغ اولش و با سوراخ راستش فین کرد و فضا آموز شماره هشت جهید بیرون.
اینطوری شد که وینکی _پرنسسِ باباش_ شد ابر قهرمان منظومه شمسی و شاگرد هایش را چپاند توی سفینه قراضه؛ سفینه ویراژ داد و قیژ قاژ کرد و در افق عمود محو شد...
غـصــہ نـخـور، چاے نـبـات بـخـور!