-مرلینم مرلینکم، مرلین بانمکم، چی اوردی سرکم و شکستی جاروئکم.
صدای تسترالمانند روزالین، بهعلاوهی همکاری افتخاری چوبدستی دملزا، تمام سفینه را برداشته بود و میکوبید به دیوارهها. دیوارهها هم از بس کوبیده شدند، تصمیم گرفتند صدا را به نوبت به هم پاس بدهند. تا چند دقیقه بعد، آخرین مرلینکم هنوز گوشهی سقف گیر کرده بود و بیرون نمیآمد.
دملزا که بالاخره موفق شده بود چوبدستیاش را از چنگ رز نجات بدهد، با دلسوزی نگاهی به آن انداخت.
-رز بسته، چوبدستیمو پس بده.
- اوه… ببخشید.
چوبدستی با احترام کامل به صاحبش برگشت؛ البته احترامش آنقدر کامل نبود و اثر انگشتهای رز را هم با خودش برد.
دملزا رو به تد کرد و جلوی صورتش دست تکان داد.
-گوشگیرتو بردار، کنسرت تموم شد.
تد یکی از گوشگیرها را بیرون کشید، صبر کرد، سفینه منفجر نشد و دومین گوشگیر را هم درآورد؛ همان لحظه یقهاش کشیده شد.
-خب ریموس، بیا کمک کن.
-چرا؟
رز با سر به کیف چرمی کنار صندلیاش اشاره کرد.
-دفتر راهنمایی کامل ترین سیاره کهکشان راه شیری.
تد لبخندی زد، این یکی از معدود مأموریتهایی بود که احتمال زنده ماندن در آن بالا به نظر میرسید، تد مرلین زده زیپ کیف را باز کرد و دستش را داخل برد، تا جایی که آستین لباسش هم ناپدید شد.
صدای تد از داخل کیف به گوش رسید.
-رز… این کیف چندتا کتابخونه داره؟
دملزا آرام از جایش بلند شد و کنار کیف ایستاد.
-جادوی گسترشپذیری استفاده کردی دوباره؟
رز که از همان موقع مشغول تراشیدن نوک مدادش بود، بیحوصله جواب داد.
- آره.
-چند بار رز؟
رز چند لحظه فکر کرد.
-وقتی بار هفتم تموم شد، دیگه شمردنشو بیفایده دیدم.
دملزا دیگر سؤال نپرسید. بعضی جوابها فقط سؤالهای بیشتری تولید میکردند.
بالاخره تد چیزی را گرفت، اول گوشهی یک جلد پیدا شد و بعد دفتر تصمیم گرفت همکاری نکند؛ تد با هر دو دست کشید و پاهایش روی کف سفینه سر خورد. دفتر هنوز ترجیح میداد داخل کیف بماند.
وینکی که تا آن لحظه فقط تماشاگر بود، فرمان سفینه را به مرلین واگذار کرد و دو انگشتش را روی جلد گذاشت.
- وینکی کمک کرد.
دفتر با چنان شدتی از کیف بیرون پرید که از روی سر تد رد شد، یک دور کامل دور کلاس چرخید، به سقف خورد، از همان سقف عذرخواهی کرد و درست وسط میز روزالین فرود آمد.
تد هنوز روی زمین نشسته بود و به کیف خیره مانده بود.
-رز…
-جانم؟
-میشه دیگه با خودت کیف نیاری؟
-نه.
روزالین بند دفتر را باز کرد، جلد چرمی سرمهای، آنقدر برق افتاده بود که نور خورشید از پنجرهی کلاسسفینه رویش سر خورد و مستقیم توی چشم تد رفت؛ روی صفحهی اول، با خطی که حتی مورچهها هم جرئت نداشتند از رویش کج راه بروند، نوشته شده بود.
“پروژه: یافتن کاملترین سیارهی کهکشان راه شیری”زیرش هم با خطی ریزتر آمده بود.
“نسخهی نوزدهم”دملزا پلک زد.
- نوزدهم؟
-هجدهتای قبلی نقص داشتن.
تد زیر لب چیزی گفت، کسی نفهمید چه بود و چه بهتر که کسی نفهمید.
روزالین مدادش را برداشت، خطکش فلزی را روی کاغذ گذاشت و پیش از نوشتن اولین کلمه، جای عنوان را سه بار اندازه گرفت. بدون اینکه مکث کند، اولین جمله دفتر را بلند خواند.
“پیش از یافتن کاملترین سیاره، باید مشخص شود کاملترین یعنی چه.”
وینکی چند ثانیه به جمله نگاه کرد و گیج رو به روزالین گفت.
-وینکی دمپایی ملان رو خواست!
روزالین بیتفاوت صفحه را ورق زد، در هر صفحه عکس سیاره ای کشیده شده و یک جدول توضیح زیرش داشت، هر جدول توضیح یکجدول توضیح دیگر، کنار هر جدول یک اصلاحیه نوشته شده بود.
تد گردنش را جلو کشید.
- رز… اینا همش تحقیقاته؟
- خلاصهشه.
دملزا که از روی شانهی رز نگاه میکرد، اولین صفحه را بلند خواند.
-سیارهی آلفا-کاپا-چهار
وضعیت: رد شد.
زیرش با خطی ریز نوشته شده بود.
“وزش بادهای شرقی در فصل سوم، سه درجه و هفده دقیقه به جنوب متمایل میشود.”دملزا پلک زد.
- خب؟
رز نگاهش کرد.
- خب یعنی رد شد.
وینکی با ذوق دست زد.
- اشکال نداره! وینکی همونو دوست داشت! کلاس آمادهی پروا…
- نه.
همه برگشتند سمت رز.
رز با نوک مداد روی همان جمله ضرب گرفت.
- جریان بادها باعث میشه تعادل اقلیمی از بین بره.
- ولی وینکی استاد نجومه هاگوارتز بود ، رز باید به حرف وینکی گوش داد.
رز با آرامش صفحه را ورق زد.
- چشم استاد.
- پس وینکی میگه بریم.
وینکی لبخند زد، رز ادامه داد.
- ولی همچنان کمالگرایی کوهیم میگه این سیاره مناسب نیست.
امید درچشمهای وینکی از پنجره های سفینه به فضا پرتاب شد.
دملزا جلو آمد.
- باشه، بذار من انتخاب کنم.
بیهوا یکی از صفحهها را باز کرد.
-سیارهی اوریون-هشت
زیر اسمش فقط سه کلمه نوشته شده بود.
“تقریباً قابل قبول.”دملزا با ذوق گفت.
- همین عالیه رز!
رز دفتر را جلو کشیدو چند ثانیه خواند، بعد خیلی آرام سر تکان داد.
- نه، حلقهی شمالیش نیم درصد ضخیمتر از حلقهی جنوبیشه.
دملزا دفتر را بست.
- من دیگه هیچ سیارهای پیشنهاد نمیدم.
تد که از اول کلاس بیشتر نقش باربر دفتر را داشت تا فضاآموز، از روی بیحوصلگی آخرین برگهها را ورق زد، ورقها یکییکی رد شدند تا اینکه… دیگر چیزی برای رد شدن باقی نماند؛ تد اخم کرد، آخرین صفحه برخلاف بقیه، نه جدول داشت، نه یادداشت، نه مهر رد شدن. اسم یک سیاره وسط صفحه نوشته شده بود. رز ناگهان دفتر را از دست تد قاپید، برای اولین بار از ابتدای کلاس، کمالگرایی کوهی اش هیچ ایرادی از کسی نگرفت، فقط به همان اسم خیره ماند.
دملزا آهسته گفت.
- رز… این یکی چرا هیچی ننوشتی؟
رز خیلی آرام جواب داد.
- چون… کمالگرایی کوهی ام ایرادی پیدا نکرد.
وینکی یک لحظه خشک شد، بعد بدون اینکه حتی اسم سیاره را بخواند، خودش را به سمت فرمان سفینه پرت کرد، به خاطر سپرد که در سفر بعدی یکی از دمپایی های ملانی را قرض بگیرد.
موتور سفینه چنان غرید که چند ستارهی نزدیک از ترس، نورشان را کم کردند، از کنار سحابیها گذشتند، از لابهلای کمربندهای سیارکی پیچیدند و یک شهابسنگ آنقدر به پنجره نزدیک شد که تد برایش دست تکان داد، شهابسنگ هم مودبانه مسیرش را کج کرد و رفت.
چند ساعت بعد، سیارهای زیر پایشان ظاهر شد، ابرهایش دایرههای کامل بودند و رودخانههایش هیچ پیچ اضافهای نداشتند، حتی سایهی کوهها انگار با خطکش کشیده شده بود؛ سفینه روی سکویی سفید فرود آمد، هنوز در سفینه کامل باز نشده بود که صدای سوت کوتاهی در شهر پیچید. از هر طرف، موجوداتی با لباسهای یکدست بیرون آمدند.
قدمهایشان دقیقاً هماندازه بود، اگر یکیشان نصف بند انگشت جلوتر میرفت، خودش برمیگشت عقب و دوباره راه میافتاد.
بزرگترینشان جلو آمدو کتابی قطور در دست داشت، موجود فضایی نگاهی به چهار نفر انداخت و بعد گفت.
- آزمون ورودی سیاره ی کمالگرایان آغاز می شود.
دملزا زیر لب غر زد.
- هنوز نرسیدیم آزمون؟
پیرفضایی انگار نشنیده باشد، ادامه داد.
- پاسخها باید کاملاً صادقانه باشند.
روزالین خیلی جدی سر تکان داد و پیرفضایی اولین سوال را خواند.
- اگر تابلویی را ببینید که یک میلیمتر کج است، چه میکنید؟
- صافش میکنم.
رز با عجله جواب داد و پیرفضایی چیزی نوشت.
- اگر بعد از صاف کردنش بفهمید هنوز نیم میلیمتر کج است؟
- دوباره صافش میکنم.
پیرفضایی دوباره نوشت.
- اگر بعد از بار پنجم بفهمید مشکل از دیوار بوده؟
رز بدون مکث گفت.
- دیوار را صاف میکنم.
پیرفضایی سرفهای کردبا جدیت فضایی اش ادامه داد.
- بخش عملی.
همه کنار رفتند، وسط میدان، گلدانی روی پایهای شیشهای قرار داشت؛ از دور، بینقص به نظر میرسید. روزالین نزدیک شد و سه ثانیه نگاه کرد.
- گلبرگ سوم…
هنوز جملهاش تمام نشده بود که پنج فضایی با وحشت دستش را گرفتند؛ پیرفضایی با هیجان فریاد زد.
- پیدا شد!
تمام شهر ایستاد، صدای صوت ها دوباره شنیده شدند.
پیرفضایی با صدایی لرزان گفت.
- هزار و هفتصد سال نوری بود کسی قبل از لمس کردن، نقص گلبرگ سوم را تشخیص نداده بود.
دملزا نگاهی به رز و فضایی های کمالگرا کرد.
- حس خوبی ندارم.
تد همانقدر آرام جواب داد.
- من از وقتی دفترش رو دیدم، حس خوبی نداشتم.
وینکی مسلسلش را به سمت فضایی های کمالگرا گرفت، و به سمت سفینه فرار کرد.
-وینکی جن خوبی بود، وینکی کلاسشو خواست.
دملزا و تد به همراه وینکی به سمت سفینه فرار کردند و روزالین کمالگرای کوهی که به کمالگرای فضایی تبدیل شده بود را با فضاییان کمالگرا تنها گذاشتند.