به خاطر قلب سیاه
از زبان سابیس
حالا باید تنها خوشحال باشم.
آنچه می خواستم، اتفاق افتاد. دیگر روحم از رنج فرزندانم نمی نوشد. دیگر آن برکه ای که عذاب را مثل آب می خواست تا نخشکد، نیست.
و من سبک شده ام.
اما نمی توانم لبخند بزنم.
دستم را روی سینه ام می گذارم. چیزی زیر آن می تپد. اما قلب سیاه نیست.
غده ای در گلویم جمع می شود.
تیرگی بر من غالب می شود.
زجر می کشم.
خودخواه نیستم؟
نمی دانم.
به گمانم هستم.
اما نمی توانم به آن فکر نکنم. اینکه چه طور می خواستم قلب سیاه پر نور شود. من می خواستم رستگاری را با او تجربه کنم. در حالی که زنده در سینه ام می تپد.
اما حالا او مرده.
خاکستر شده.
هق هق می کنم. اشک می ریزم.
و به خاطرش از خودم بیزار می شوم.
اما سوگواری اکنون همروحی من است.
گره خورده به وجودم.
ترکم نمی کند.
بلند می شوم و به سمت پنجره می روم. به منظره ی شنزار زیر نور ماه نگاه می کنم. به خارهای درشت و نوک تیز کاکتوس های غول پیکرم که هم به رنج تهدید می کنند و هم انگار نگاهی غم آلود دارند.
رویم را از پنجره برمی گردانم و از اتاق بیرون می روم. به سمت راه پله. خارج از قلعه. نزد کاکتوس هایم.
انگشتانم را روی تنشان، در فاصله ی بین خارهایشان می کشم. حس می کنم با نگرانی به من خیره می شوند. لبخند می زنم.
آه، بله.
این کشیدگی لب ها روی پوست بیمارم.
من دارم لبخند می زنم.
"نگران نباشید، عزیزانم.
خارهایتان اگر در من فرو روند هم شکایتی ندارم.
آن ها به یادم می آورند.
سوزش قلب سیاه را.
به سینه ام فشار می آورد و مرا می سوزاند.
می دانید،
یک بار حتی آن را بیرون کشاندم و بین انگشتانم فشردمش.
داشتم فکر می کردم که او را بکشم.
اما در همان لحظه،
ماتئو از میان او متولد شد."
انگشتم در تیزی یک خار فرو می رود.
یک قطره خون بر شن ها می چکد.
سرخ نیست.
سیاه است.
بقایای خون قلب سیاه.
من:
"ماتئو، فرشته ی دوم من.
در حقش بد کردم، می دانم.
و حالا باید شاهد این باشم که به خاطرم بیش از پیش رنج بکشد.
تکه تکه شود.
خون سرخش بریزد.
و من هیچ گاه نتوانستم از او بیزار نباشم.
فکر می کردم او بود که سبب شد نتوانم در آن لحظه قلب سیاه را بکشم.
اما حالا ببینید.
قلب سیاه مرده. من به خاطرش سوگوارم. و هنوز نمی توانم ماتئو را دوست داشته باشم."
حرکتی را در بین شن ها حس می کنم. لوی است که دارد از پیاده روی شبانه اش برمی گردد. لبخند به لب دارد. اما چشمانش بی فروغ شده اند و پوستش مرگ را به یادم می آورد.
او دارد خودش را ویران می کند، به این خیال که مرا نگه دارد.
قلب سرخِ با من بیگانه ام باید به خاطرش بسوزد، اما در عوض خشم را حس می کنم. شاید یاد ماتئوست.
باید جلو بروم و لوی را بگیرم. نگذارم از هم باز شود. اما نمی روم. رویم را از او برمی گردانم. می دانم که دلچرکین نمی شود. فکر می کند به خاطر قلب سیاه است. و هست.
آنلاینها
13 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
0
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[single]] سمفونی شب
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ: سمفونی شب
پاسخ: سمفونی شب
پاسخ: سمفونی شب
پاسخ: سمفونی شب
پاسخ: سمفونی شب
پاسخ: سمفونی شب
پاسخ: سمفونی شب
و این گونه است که گادفری بعد از شنیدن سخنان دابی به بحران وجودی جدیدی دچار می شود.
افرادی که لایک کردند
پاسخ: سمفونی شب
پاسخ: سمفونی شب
سمفونی شب
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
افرادی که لایک کردند