در منطقه ی مرزی ام. در حیاط پناهگاه خون آشامان. معبد سابق. به اینجا می آیم. نه برای جبران عشقی که از معشوقم رزالی و از دخترم لوسیندا دریغ کردم. بلکه چون حس می کنم چیزی ناتمام بین من و پطروس وجود دارد. و بین من و ایتاچی. آن شکنجه ها. زخم هایی که ردشان نه بر جسمم که بر قلبم مانده. نیاز دارم پاکشان کنم.
ایتاچی هنوز نمی تواند با من حرف بزند. برایش سنگین است. اما پطروس مرا به حضور می پذیرد. در تالاری برای اعتراف. از کرده های ناپسندش نمی گوید. از تلاشش برای صلح در مرز می گوید. از اینکه چه طور سعی دارد خون آشام ها را به نور برگرداند، بدون آنکه زخم هایی عمیق به تن و روحشان بزند. از اینکه چه طور وقتی به هدفش نزدیک می شود، حس می کند سعادت برایش ممکن است و چه طور وقتی دستانش با خون می آمیزد، حس می کند به سمت گودالی تاریک کشانده شده. به من می گوید که می ترسد سرانجام داخل آن گودال بیفتد. اینکه اگر چنین شود، دیگر نتواند به بالا برگردد.
و من گوش می کنم. به صدای آرام، اندوه آلود و شکسته اش. و به او نگاه می کنم. به پوست سپید مرمرینش، به چشمان آبی مثل اقیانوسش، موهای بلند مجعد و طلایی اش. به این چهره ای که همچون فرشته ای سقوط کرده است.
می گذارم بگوید و وقتی اعترافاتش را تمام می کند، به سمتش خم می شوم، دستانش را می گیرم و می فشارم. مدتی در سکوت می مانیم و بعد من آغاز می کنم. اعتراف می کنم. به او می گویم که چه طور می خواهم معشوق رزالی باشم، پدر لوسیندا، اما نمی توانم. اینکه به چشمان آبی و معصوم دخترم نگاه می کنم و می خواهم در آغوشش بگیرم. اما بعد به خاطر می آورم او چیزی نیست که به نظر می آید. می ترسم که بدنش در هم بپیچد و به همان کرم انگلی ای بدل شود که قبلا بود. که هنوز هم هست. جایی در درونش. و رزالی. می خواهم به آبی آرام چشمانش نگاه کنم و حس کنم در آن ها غوطه ورم. که دردهایم آهسته از روزنه های پوستم بیرون می ریزد و در پاکی نگاهش محو می شود. اما در عوض می بینم که چه طور در شبی شوم نزدیکی ام به او یک انگل را از دل انگل بیرون آورد.
من می گویم و تمام می کنم و او به سمتم خم می شود و دستانم را می گیرد و می فشارد. لحظاتی در همان حال، و بعد من بلند می شوم و می روم. به سمت نوکتیرا. به قصر. به سوی سرورم، مالخازار که این شب ها با من حرف نمی زند. او خود اجازه داده به مرز بیایم. اما با این وجود با من تنگ خلقی می کند. از من دلخور است و خشمگین. شاید باید خوشحال باشم که چنین می کند. که با وجود ترس های گذشته ام او در حال سپردنم به فراموشی نیست. اما من نیاز دارم با او حرف بزنم. باید به او بگویم چه حسی دارم. که شاید فقط او بتواند آرامم کند.
در حال عبور از جنگلم که صدایی می شنوم. نگاهم را به سمتش برمی گردانم و او را می بینم. یک خون آشام بی مغز. با پشتی خمیده. دهانی نیمه باز. چشمانی فرو رفته در کاسه. خس خسی که از اعماق گلویش می آید. و نگاهی گنگ.
وحشت مثل آوار بر من می افتد. به سمت یک درخت می روم و شاخه ای از آن می کنم و به سمت آن موجود یورش می برم. به سینه اش ضربه ی محکمی می زنم و او به پشت بر زمین می افتد. با همان چشمان بی خبر از دنیا به من نگاه می کند. و من با شاخه بر سرش می کوبم. کله اش سفت نیست. انگار که نیمه جامد است. به داخل فرو می رود. شکاف هایی برمی دارد و تکه های گوشت و خون از آن بیرون می زند. حالم به هم می خورد. اما شاخه را دوباره بر سرش می کوبم. دوباره و دوباره، در حالی که نگاه گنگ و شاید حالا پرسشگر خون آشام بی مغز به من دوخته شده. او که حتی نمی خواست به من آسیب برساند و من این گونه با بی رحمی به او حمله کردم و حتی یک مرگ سریع و کم درد نصیبش نکردم. او که حالا دارد به خود می پیچد و من نمی توانم بکشمش، مهم نیست چه قدر با شاخه بر سرش می کوبم.
به هق هق می افتم. "چرا فقط نمی میری؟ خواهش می کنم تمامش کن."
شاخه را داخل کله ی شکافته شده اش، لای مغز لزجش فرو می کنم و فشار می دهم. چشمانش گشاد می شود و بیرون می زند. دهانش طوری به حرکت درمی آید که انگار می خواهد چیزی بگوید. اما فقط خس خس می کند. دستش را به سمتم بالا می آورد.
شاخه را پایین می اندازم و رویم را از او برمی گردانم. دستم را به سمت گلویم می برم. غده ای که در آن شکفته را حس می کنم. تلوتلو خوران به سمت نوکتیرا می روم. به سوی قصر. در حالی که اشک می ریزم.
خودم را به تالار اصلی می رسانم. می خواهم وارد شوم که نگهبانان جلویم را می گیرند. هقهق کنان می گویم: "بگذارید داخل شوم. باید همین حالا با سرورم، مالخازار حرف بزنم."
یکی از آن ها: "لطفا از اینجا بروید، سرورم. پادشاه نمی خواهند شما را ببینند."
من: "نشنیدی چه گفتم؟ من باید با او حرف بزنم. نمی بینی چه حالی دارم؟ من دارم می میرم."
و با شدت بیشتری هق هق می کنم و سعی می کنم در را باز کنم و داخل شوم، اما نگهبان ها بازوهایم را می گیرند و مرا عقب می کشند.
من: "رهایم کنید. بگذارید سرورم را ببینم."
در این لحظه در تالار باز می شود و کسی از آن بیرون می آید. شاه مالخازار نیست. راهب اعظم آتلور است. با آن موهای بلند صاف و سیاه و ردای سیاه نقره دوزی شده اش. او با همان لحن آرامی که از آن نفرت دارم، رو به من می گوید: "بیا به معبد برویم، گادفری. با همدیگر حرف می زنیم و من به تو دارو می دهم تا حالت خوب شود."
من با لحنی تند و خشم آلود: "داروهای ملعونت را برای خودت نگه دار. و ضمنا من هیچ حرفی با تو ندارم. می خواهم سرورم مالخازار را ببینم."
آتلور با قدم هایی آهسته به سمتم می آید و چشمان سبز روشنش را به من می دوزد. "گادفری، شاه مالخازار نمی تواند تو را ببیند. اما او نگران توست."
من: "این مزخرفات را به من تحویل نده. فقط بگذار او را ببینم."
آتلور رو به نگهبانان: "او را به معبد ببرید و به راهبان بسپارید. بگویید او را داخل تابوت ببندند و به او دارو بخورانند."
نگهبان ها مرا به عقب می کشند و من فریاد می زنم: "لعنت به تو، آتلور. تو یک موجود متعفنی. تو سرورم مالخازار را از من گرفته ای."
و آتلور فقط نگاه محزونش را به من می دوزد، در حالی که نگهبان ها مرا کشان کشان به سمت معبد می برند.
اینجا یه حال و هوای دیگه ای داره. انگار وقتی میام اینجا، از ماده کنده میشم و میرم به فراماده.
این خونه و مزرعه ی چسبیده بهش نقش مهمی تو رمانم داشت. روح آتلور فرشته و تئودور شبه قورباغه به طبیعت اینجا گره خورده.
شاید بتونم این طور بگم که شهر گوتیکیه که خوی وحشیشو تو لباس سنگ و آهن مخفی کرده تا تو یه مراسم درباری شرکت کنه. و روستا گوتیک وحشی و عظیم و افسار گسیختست. زیبایی، عشق و ظرافتی که با خطر و تهدید ترکیب شده.
وسعت و طبیعت اینجا به خصوص تو شب منو یاد لرد سابیس میندازه. وقتی به منظره ی بی انتهای مزرعه تو نور کمرنگ شب نگاه می کنم، انگار دارم خود لرد سابیسو می بینم. غم، زیبایی، تاریکی و گناه.
در قصرم. در راهرویی کنار یک پنجره. به گورستان نگاه می کنم. و انگار حس می کنم تکه استخوان هایی که لرد سابیس نتوانست به حیات بازگرداندشان. در ذهنم می بینم کرم هایی را که لا به لای گوشتشان می خزند و از آن ها تکه تکه می کنند و می خورند. و این بار آن کرم های انگلی نیستند که تاریکی جاودان می بخشیدند. این ها می بلعند و تنها یک تکه استخوان باقی می گذارند. و این پایان آن به فنا رفتگانیست که گور بدل به لانه ی ابدی شان شده؟ آیا چیزی از آن ها باقی نمانده؟ شبحی که بر فراز قبرهایشان بچرخد یا روحی که به بالا عروج کرده باشد؟
چیزی از این قبرستان در گوش من زمزمه می کند. و آن لحظه را در ذهن من زنده می کند. آن هنگام که هم خود بودم و هم لرد سابیس. لحظه ی اعتراف. ردای سپید. صف های مخلوقات در برابرم. در صورت هایشان چه بود؟ خشم از لرد سابیس به خاطر گناهانش؟ یا یک میل شعله ور برای بلعیدن او؟
می دانم که هر دو. و دومی از اولی پدید آمده بود. و این همان بود که سرورم، مالخازار از آن می ترسید. آیا در کابوس هایش آن را می دید؟ مخلوقات را که به سمتم هجوم می آورند، دندان در من فرو می کنند، از گوشتم می کنند و می خورند. و این گونه رستگار می شوند.
چه افکار شومی. زشت و وقیح. این نبود آنچه می خواستم به آن فکر کنم. تاریکی سنگین و تعفن آلودی که از روزنه های بینی ام ورود می کند و به سینه ام، قلبم، روحم می رود و آنجا سکنی می گزیند. من می خواستم به نور فکر کنم. به آن حس پرستیده شدن. به پرستیدن.
سرورم، مالخازار. نمی توانم به او بگویم. که وقتی در برابرش زانو می زنم و بر دامانش بوسه می زنم، او را چیزی بیش از پادشاهم می بینم. بیش از بدل کننده ام. من او را خدای خود می بینم. و حالا دیگر در نوکتیرا این کفر است.
اما او می داند. از نگاه فروزانش می فهمم. از پوست رنگ پریده ی در هم رفته اش. و لب های به هم فشرده اش. دست های مشت کرده اش. می دانم که از یک سوی می خواهد مرا تنبیه کند و از سوی دیگر میل دارد به من بی توجه بماند. او فکر می کند بعد از حلول لرد سابیس در وجودم دیگر هیچ گاه مثل سابق نشدم. او مجنون می انگاردم.
اما من فقط گرسنه ام. و خون سیرابم نمی کند. دیگر نه فقط خون انسان.
روحم خون شاه مالخازار را می خواهد. و شاه گابریل. و لرد سابیس. و قلب سیاه مرده را.
از پنجره کنار می روم و به سمت پله ها روان می شوم. می خواهم به گورستان بروم. و از نزدیک رایحه ی حضور آن ها را بچشم. کرم هایی که می کنند، می جوند و می بلعند تا رستگار شوند.
یک موجود خاردار ساحلی. به نظر یک چیز تزئینی می آید، اما تاریک تر و خطرناک تر از آن چیزیست که جلوه می کند. فقط کافیست یک پای برهنه بر اثر بی احتیاطی بر رویش قرار گیرد. خارهایش در گوشت نرم فرو می رود. بسیار جگر سوز. بسیار دردآلود.
و بعد؟ طوطیا را نمی توان همین طور کشید و بیرون آورد.
نمی دانم چون نمی خواهد یا نمی تواند.
فقط می توان زیر آن شعله گرفت تا آب شود.
سرنوشت جان گدازیست برای طوطیای بیچاره.
او که شاید حتی نمی خواست در گوشت نرم فرو رود. او که در گوشت نرم به دام می افتد.
دومینیک مورن جان، می توانم تصور کنم که لرد سابیس شرارت ناخواسته ی خود را با شرارت ناخواسته ی طوطیا مقایسه کند و بترسد که سرنوشت طوطیا نصیبش شود."
شاید عجیب به نظر برسه، ولی بعد از پروژه ی طولانی مدت رمان نویسیم، چالشی که این روزا دارم، استراحت کردنه. انگار ذهنم سختشه که خودشو با شرایط جدید وفق بده. جز اون چند سالی که داشتم رو دنیای داستانیم کار می کردم، سالای قبلی زندگیمم یه جوری تو فشار بودم. در واقع گمگشته بودم، چون نیاز داشتم یه کاری انجام بدم که روحمو راضی کنه، اما جرات نداشتم برم سمتش و در نهایت ترکیبی از یه سری اتفاقا و یه اشتیاق درونی باعث شد نوکترنال کتدرالو خلق کنم.
الان دارم سعی می کنم کارای سبک انجام بدم. لزوما نرم سمت فیلمای تاریک و سنگین گوتیک. چیزای مفرح یا کمدی ببینم. وقتی طالبی می خورم، به بحرانای وجودی فکر نکنم. 😄
چندین سال پیش که رفتم دکتر، بهم گفت مشکل تو اینه که همش تو عمقی، بعضی وقتا نیازه که بیای رو سطح. فکر کنم الان وقت خوبیه که به توصیه اش عمل کنم.
سرورم، سابیس، احساس آلودگی می کنم. اما دلیلش قلب سیاهی نیست که شما زمانی در سینه ام گذاشتید. شما مرا به عفونت آلوده کردید، طوری که گمان نکنم هرگز از آن رهایی یابم، حتی با اینکه قلب سیاه مرده است. آه، بله، مرده. دستم را به سمت سینه ام می برم. طوری که انگار این من هستم که قلب سیاه را از آن بیرون کشانده ام و بر زمین انداخته ام تا کسی، آن کس که صورت مرا دارد، اما خودم نیست، بسوزاندش.
و با این حال این هم آن دلیلی نیست که مرا از خود منزجر کرده، سرورم. بعد از فقدان قلب سیاه، بعد از آنکه سنگینی اش را از من ستاندید و آن را به سینه ی خود برگرداندید، من باید به شما نفرت می ورزیدم. نه به خاطر خودم. به خاطر شما. اما در عوض عشق بیمار را از شما طلب کردم و بیش از پیش درد بر روحتان نشاندم. این است علت بیزاری ام از خودم.
و حالا شاهد آنم که چه طور در تابوت به خود می لرزید. چگونه از کابوس هایتان به بیداری پرتاب می شوید. با چشمانی گشاد شده و دستی بر سینه تان. آنجا که زمانی خانه ی قلب سیاه بود و دیگر نیست. آنجا که حالا قلبی غریبه در آن سکنی کرده و انگشتان شما روی آن به حرکت درمی آید، با نگاهی تیره در چشمان خاکستری روشنتان که مرا می ترساند. که نکند چنگال در گوشت و استخوانتان فرو کنید و آن قلب سرخ را که از آن شما نیست، بیرون بکشید و بسوزانیدش. تا خودتان هم با آن بسوزید. و این دنیا نیز.
عشق به دنیایتان، مخلوقاتتان تا کنون شما را از مرگ دور کرده. اما تا چه زمان این گونه خواهد بود؟ حس می کنم چیزی شما را به نیستی می خواند. شاید روح قلب سیاه.
و می دانم که در سوگش خونتان چه طور به مذابی داغ بدل شده و در رگ هایتان می جوشد و آهسته ذره ذره از شما می خورد و ویرانتان می کند. و شاید فقط یک چیز هست که شما را نگه داشته. این کورسوی امید که روزی بتوانید قلب سیاه را زنده به سینه تان برگردانید، بی آنکه بدل به بلعنده ی رنج مخلوقاتتان شوید.
و من، سرورم، این بار می خواهم کنارتان باشم، بی آنکه عشق بیمار را از شما طلب کنم. من به شما کمک می کنم تا دوباره تکه ای کامل شوید، با تاریکی ای که دوزخی نیست. این دنیایی که دارد پودر می شود، بیماری، ویرانی، مرگ، من با ذره ذره ی وجودم نجاتش خواهم داد. به خاطر شما.
غده ای از غم در گلویم می شکفد. پرده ای از اشک چشمانم را می پوشاند. می دانم که ممکن است نابود شوم، سرورم. می ترسم، اما بیشتر از آن غمگینم. سوگوار دور شدن از شما. اما اگر شما بتوانید بر لبه ی این دنیا بایستید، با قلب سیاه در سینه تان، لبخندی بر لب هایتان و رگه ای از روشنایی که بر روحتان تابیده، من آرام خواهم بود، حتی اگر جسمم تکه تکه شده باشد.
در خیابان های اینجا پرسه می زنم، سرورم. اما نه طوری که مثل قبل باشد. از بالا به پایین پرواز نمی کنم تا نمایشی پا کنم و دوباره به لانه برگردم. تو خواستی به بالا بروم. که آشوب به پا نکنم؟ یا فقط مثل همیشه برایت دشوار است که به چهره ام نگاه کنی؟ سرورم، هیچ گاه به من نگفتی که از من نفرت داری. نه مرا کاملا از خود راندی و نه کاملا در آغوش پذیرفتی. به خاطر عذاب وجدان؟ چون من فرشته ات بودم و چاره ای دیگر نداشتی؟ اما آن رفتارت مرا زجر می داد. بیشتر از نفرتی که با تمام توان بر روح می نشیند.
سرورم، سابیس، به یاد داری؟ که چگونه رنج می کشیدم تا تغییر کنم؟ می خواستم قیرهای وجودم را، قیرهایی که تکه هایی از قلب سیاهت بودند، تغییر دهم و به چیزی دیگر بدل شوم. چیزی که شاید تو دوست داشته باشی. در آن نمایش ها، در سیرک من تکه تکه از خودم می کندم و اشک می ریختم و مخلوقاتت، انسان ها، خون آشام ها و فرشته ها نگاه می کردند و می خندیدند. این مثل آیین نبود. در سکوت و با چشمان مرطوب و با احترام به من نمی نگریستند. در سیرک، بر روی سکو، ملبس به لباس دلقکی که بودم، من فقط ابزاری بودم برای خنداندن. برای تکه پوست ها، گوشت ها، استخوان هایی که با خنجر می بریدم و بر زمین می انداختم تا کرم های انگلی ات بخورند. برای اینکه زمین بیفتم، به خود بپیچم در میان خونی که از تن تکه پاره ام جاری شده بود. و برای اینکه صدای قهقه خنده ها را بشنوم. و برای اینکه کرم ها بر من بخزند و برقصند و جشن بگیرند.
تو به من نگاه می کردی؟ می دانم که می کردی. نه فقط چون سنگینی نگاهت را حس می کردم. بلکه چون صدای هق هق هایت را می شنیدم. و اشک هایت، انگار که مثل نمک بر زخم های تنم می پاشید و آن ها را به آتش می کشید. سرورم، سابیس، اصلا می دانید چه حسی دارد کسی که خالق توست، کسی که ناگزیر عاشقش هستی، اما او از تو نفرت دارد، برایت این گونه اشک بریزد؟
نه، شما نمی دانید و هرگز نخواهید فهمید. اما در هر حال، من به اینجا آمده ام. نزدیک شما. و دوباره در سیرک از خود خواهم کند و خونم جاری خواهد شد. اما این بار کسی نخواهد خندید.
--
خاکسترش کردند
از زبان سابیس
اینجاست. کنارم. گابریل. با آن پوست سپید مرمرین، چشمان آبی آرام و فکور و موهای طلایی بلند و مجعد که در نسیم ملایم تکان می خورند. ما بر یک صخره نشسته ایم. در جزیره ی سایرن. او ملبس به ردایی سپید و من ملبس به ردایی سیاه. نور نقره ای ماه از بین پاره های ابر بر سطح آب می تابد و پولک های درخشان سایرن ها را نمایان می کند. آن ها دارند می خوانند، با صدایی که انگار نه از اینجا، که از بالا می آید.
گابریل: "این آوا دلتنگم می کند. حس عجیبیست. انگار که خانه ام بالا بوده باشد و به اینجا تبعید شده باشم. این فکر کمی مرا می ترساند، اما در وحشت غرقم نمی کند. شاید به خاطر افسون صدای آن هاست."
من دستم را آهسته بر پشتش می گذارم. او پسم نمی زند. "تو می خواهی یک موجود زمینی باشی، گابریل. اما جایی در وجودت خواهان چیز دیگریست. فرشته بودن. خدا بودن."
گابریل: "شاید می خواهم چیزی عمیق تر را تنفس کنم. حس کنم در آتش می سوزم یا در یخ."
گونه هایش کمی ملتهب می شوند. "شاید این همان تاریکی درونم است. میل به نوشیدن. از شما، سرورم. یا از مالخازار."
من لحظاتی به چشمان آبی او نگاه می کنم که حالا انگار نوری ضعیف در آن ها می درخشد. "اما تو چنین نمی کنی. تو لذت می بری از اینکه دست بر قلبت نهی، آن را بفشاری و نگذاری به خواسته اش برسد. چرا؟ حس نمی کنم به این خاطر باشد که درد به تو حیات می دهد."
گابریل: "شاید حیات ندهد، اما نگهم می دارد. سرورم، می دانید من از چه می ترسم؟ اینکه بنوشم، لحظه ای مشتعل شوم و بعد سرد، مثل خاکستر."
نفس هایش کمی تنگ می شود. "اما تا وقتی ننوشم، تپش های بی قرارم همان جایی هستند که باید. من می توانم بمانم. با آب آهنی که فرو می دهم. با پاداشی از خون خوک که گاه بر روحم عرضه می کنم. با وسوسه ای از بالا رفتن که از آن می گریزم تا سقوط نکنم."
دستم را از پشتش برمی دارم و به سمت بازویش می برم. آن را می گیرم. انگار که در آستانه ی افتادن باشد. یا اینکه شاید انگار خود در آستانه ی لغزیدن باشم. و سقوط. اما این تنها یک خیال است. مگر نه؟ چیزی که با دردی ضعیف به خاطر می آورم. چون خاکستر دیگر نمی سوزد. من بالا بودم. سقوط کردم. آتش گرفتم. سرد شدم. و بعد همه چیز در خاکستری فرو رفت. و الان چه مانده؟
من دستم را به سینه ام می برم. "اما بعد از اشتعال، آرامش هست. و صلح."
گابریل نگاهش را به من می دوزد. چشمان آبی اش پر از اشک می شود. "همیشه می خواستم لمسش کنم. قلب سیاه را. از آن وحشت داشتم. انزجار. اما چیزی در آن مرا به سمت خود می کشید. شاید صدایم می کرد. نمی دانم."
نگاهش بر سینه ام می لغزد. "هر چه که بود، حالا گذشته. من نگاهش کردم که از خانه اش بیرون کشیده شد. که آتش بر آن نشاندند و سوزاندنش. که خاکسترش کردند."
به هق هق می افتد. دستم را از بازویش رها می کنم و دوباره بر پشتش می گذارم. آوای سایرن ها بلندتر از پیش ما را در خود می گیرد. نور ماه کدر می شود. و باد تندتر از پیش می وزد. گابریل لحظاتی می گرید و بعد کم کم آرام می گیرد.
گابریل با صدایی گرفته: "متاسفم. شرم آور است."
من با لبخندی کوچک و غمناک: "نه، نیست. خوشحالم که این ها را به من می گویی، گابریل. می خواهم به من نزدیک باشی."
چشمانش کمی گشاد می شود، طوری که انگار این جمله ترس بر روحش نشانده باشد. او می خواست از من دور باشد. اما حالا در کنارم است. این به خاطر روح من است یا قلب سیاه از دست رفته؟
افرادی که لایک کردند