جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
14 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور پروفایل توسعه یافته هستند)
7
مهمانان
7
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
گادفری میدهرست
جادو آموخته
جادوگر
- تاریخ عضویت: 1397/03/22 15:49
- آخرین ورود: 1405/03/22 12:51
- تاریخ گرفتن نقش: 1397/03/26 21:00
نام: گادفری میدهرست
جنسیت: مذکر
نژاد: خون آشام
توضیحات:
اسکاربرو، شهر خدایان خون آشام. من در اینجا متولد شدم و زندگی می کنم و همین جا بود که بدل شدم.
شبی وحشت زده از مرگ در دل جنگل ها سرگردان بودم که او، مالخازار، مارکیز اسکاربرو مرا دید. خدای اعظم خون آشامان شهر که سال ها پیش به اجبار از خانه اش در ویتبی، از همسر و فرزندانش جدا شده و به اجبار به خون آشام و خدای اعظم بدل شده بود.
او که دیگر تحملش را از دست داده بود و توان این را نداشت که تا ابد یک خدای در بند باشد، به من دو انتخاب داد: مرگ در کنار او یا زندگی ابدی در کنارش. و من دومی را انتخاب کردم و این گونه بود که قدم به تاریکی گذاشتم.
من باید در مراسم خوننوشی شرکت می کردم و از خون انسان هایی می نوشیدم که مشتاق تقدیم خونشان به خدایان خون آشامشان بودند. اما روح آن ها تسخیر شده بود و میلشان بیمار بود. اوایل طفره می رفتم، اما سرانجام تنبیهات سخت مالخازار مرا به تسلیم واداشت.
یک شب در حالی که در خیابان ها قدم می زدم، ناتان همکلاسی سابقم در مدرسه ی سنت الویرا در منطقه ی مرزی بین اسکاربرو و ویتبی را دیدم. ما با هم به یک میخانه رفتیم و او برایم تعریف کرد که چه طور گابریل، دوک ویتبی جان سرور خون آشامش لرد آریل را به خاطر سرپیچی از قانون منع نوشیدن خون انسان گرفته و حالا او می خواهد که من به خون آشام بدلش کنم تا قدرت لازم برای گرفتن انتقام از گابریل را به دست آورد.
من ناتان را پیش خود بردم و او را بدل کردم، به این امید که بتوانم فکر انتقام را از ذهنش بیرون کنم، اما نتوانستم و سرانجام او یک شب روانه ی ویتبی شد تا گابریل را نابود کند و من نیز همراهش رفتم.
او شکست خورد و ما هر دو زندانی شدیم. مالخازار سعی کرد گابریل را راضی کند مرا آزاد سازد، اما موفق نشد و من به همراه ناتان اعدام شدم.
مالخازار خدمتگزارش اِلَیرا را مامور کرد تا راز تاریکی از زندگی گابریل کشف کند و به این طریق بتواند از او انتقام گیرد و الیرا پس از انجام تحقیقات فهمید گابریل واقعا لرد آریل، همروحی و بدل کننده اش را اعدام نکرده، بلکه او را پنهانی به اسکاربرو فرستاده.
آریل که خبر اعدام ناتان را شنیده بود، سعی می کند خودش را به ویتبی برساند و راستی این خبر شوم را از گابریل جویا شود، اما نگهبانان او را شناسایی و دستگیر می کنند.
دادگاهی در نوکترنال کتدرال، کلیسایی در منطقه ی مرزی برگزار می شود و مالخازار سخنانی را بر ضد گابریل و قانونش به زبان می آورد و مردم خشمگین گابریل و آریل را به آتش می کشند.
ویتبی به بخشی از اسکاربرو بدل می شود، اما این پایان کار نبود، نه پایان گابریل و شهرش و نه من و بقیه ی درگذشتگان.
در قلعه ای در منطقه ی مرزی یک لرد خون آشام به نام سابیس زندگی می کند. او خود را خدای ویتبی و اسکاربرو و آنچه میانشان است، می داند و به واسطه ی قلب سیاهش خواسته هایش را اعمال می کند.
او می گوید وقتی از عالم بالا به پایین نزول کرد، قدرت هایش ضعیف شدند و برای استفاده از آن ها مجبور شد قلبش را با یک راهب به نام لوی تعویض کند.
لوی بود که ما مردگان را به حیات برگرداند، چون او یا به عبارتی صاحب قلب سیاه می خواست تاریکی و نور دیگری را شاهد باشد.
من نزد سرورم مالخازار برگشتم و یک شب ناتان از ویتبی به دیدنم آمد و گفت ماموریت دارد به معبد مخفی در منطقه ی مرزی برود و پطروس، پسر گابریل را که در بستر بیماری و مرگ است، بدل کند. من نیز همراهش رفتم و در آنجا با وحشتی عظیم روبه رو شدم، بدن های راهبان که به جولانگاه کرم های انگلی بدل شده بود.
در آن شب های کابوس مانند وجود محبوبم رزالی، خواهر دوقلوی پطروس تا حدی آرامشم می داد، اما اتفاقی شوم برای ما افتاد. رزالی حامله شد و آنچه به دنیا آورد، یک کرم انگلی بزرگ بود.
من سعی کردم این انگل را نابود کنم، اما پطروس که اعتقاد داشت آن کرم خواهرزاده اش است، رزالی و او را به ویتبی فرستاد.
پطروس در نهایت پس از تقلاهایی درونی قبول کرد که ناتان تبدیلش کند و این گونه خود را از مرگ رهانید.
من به اسکاربرو برگشتم و مالخازار مرا به خاطر نزدیک شدن به رزالی و تولد آن کرم که نام لوسیندا را رویش گذاشته بودند، تنبیه کرد و به من گفت وقتی برای مراسم تولد او به ویتبی می رویم، من باید هم او و هم مادرش را بکشم.
ما سوار بر کالسکه به ویتبی رفتیم و هنگامی که به قصر گابریل رسیدیم، من که به خاطر تنبیهات شدید در حال خود نبودم، دوک گابریل را مثل یک فرشته دیدم و در برابرش زانو زدم و گفتم به او و خدایش ایمان آورده ام.
وقتی به هوش آمدم، همراه نزدیک گابریل، راهب دومینیک مورن را بر بالینم دیدم. او کسیست که گابریل را در روزه های خون و اعمال پرهیزگارانه اش هدایت می کند.
او برایم تعریف کرد هنگامی که یک انسان بود، پیروانش را تشویق می کرد گرسنه بمانند و رستگار شوند و باعث مرگ آن ها می شد. یک شب لرد سابیس او را گرفته بود و جایی در قلعه اش حبس کرده و گرسنگی داده بود تا روحش پاک شود. بعد از این تهذیب، دومینیک مورن چنان از درون خالی شده بود که دیگر نمی توانست به زندگی انسانی اش ادامه دهد و به همین دلیل از لرد سابیس درخواست کرده بود به خون آشام بدلش کند و لرد سابیس هم تقاضایش را اجابت کرده بود.
دومینیک مورن با چشمان اشک آلود به من گفت در روزهای تهذیبش کسی با او در ذهنش سخن می گفت و بر تاریکی اش نور می تاباند و آن کس من بودم!
نمی دانم این سخنانش بود که باعث شد بخواهم به او نزدیک شوم یا اینکه ترسم از نور دوک گابریل و تاریکی مارکیز مالخازار، اما در هر حال من همروحی اش شدم و پیوندی بین ما شکل گرفت که فقط مایه ی آرامشم نبود. دومینیک مورن به رستگاری کامل، به نور ویران کننده تعلق داشت و من به نیمه تاریکی که با کورسوی شمع روشن شده.
گابریل موفق شد مالخازار را به گفته ی خودش قانع کند تا از تصمیم نابودگرانه اش دست بکشد و همروحی او شود، اما من باور دارم که سرورم توسط او اغوا شد.
و من مراسم خوننوشی را ترک کردم، بدون اینکه مالخازار دست به تنبیهم بزند، چرا که حالا نور گابریل روحش را به خود مشغول کرده بود.
حالا من در اسکاربرو، در ویتبی و در منطقه ی مرزی پرسه می زنم و انسان های شرور را شکار می کنم و از خونشان می نوشم، با لذتی که به درد آغشته است و با این ترس که چه چیز سرورم مالخازار را نابود خواهد کرد؟ تاریکی خودش یا نور گابریل؟
نمایش بیشتر
جنسیت: مذکر
نژاد: خون آشام
توضیحات:
اسکاربرو، شهر خدایان خون آشام. من در اینجا متولد شدم و زندگی می کنم و همین جا بود که بدل شدم.
شبی وحشت زده از مرگ در دل جنگل ها سرگردان بودم که او، مالخازار، مارکیز اسکاربرو مرا دید. خدای اعظم خون آشامان شهر که سال ها پیش به اجبار از خانه اش در ویتبی، از همسر و فرزندانش جدا شده و به اجبار به خون آشام و خدای اعظم بدل شده بود.
او که دیگر تحملش را از دست داده بود و توان این را نداشت که تا ابد یک خدای در بند باشد، به من دو انتخاب داد: مرگ در کنار او یا زندگی ابدی در کنارش. و من دومی را انتخاب کردم و این گونه بود که قدم به تاریکی گذاشتم.
من باید در مراسم خوننوشی شرکت می کردم و از خون انسان هایی می نوشیدم که مشتاق تقدیم خونشان به خدایان خون آشامشان بودند. اما روح آن ها تسخیر شده بود و میلشان بیمار بود. اوایل طفره می رفتم، اما سرانجام تنبیهات سخت مالخازار مرا به تسلیم واداشت.
یک شب در حالی که در خیابان ها قدم می زدم، ناتان همکلاسی سابقم در مدرسه ی سنت الویرا در منطقه ی مرزی بین اسکاربرو و ویتبی را دیدم. ما با هم به یک میخانه رفتیم و او برایم تعریف کرد که چه طور گابریل، دوک ویتبی جان سرور خون آشامش لرد آریل را به خاطر سرپیچی از قانون منع نوشیدن خون انسان گرفته و حالا او می خواهد که من به خون آشام بدلش کنم تا قدرت لازم برای گرفتن انتقام از گابریل را به دست آورد.
من ناتان را پیش خود بردم و او را بدل کردم، به این امید که بتوانم فکر انتقام را از ذهنش بیرون کنم، اما نتوانستم و سرانجام او یک شب روانه ی ویتبی شد تا گابریل را نابود کند و من نیز همراهش رفتم.
او شکست خورد و ما هر دو زندانی شدیم. مالخازار سعی کرد گابریل را راضی کند مرا آزاد سازد، اما موفق نشد و من به همراه ناتان اعدام شدم.
مالخازار خدمتگزارش اِلَیرا را مامور کرد تا راز تاریکی از زندگی گابریل کشف کند و به این طریق بتواند از او انتقام گیرد و الیرا پس از انجام تحقیقات فهمید گابریل واقعا لرد آریل، همروحی و بدل کننده اش را اعدام نکرده، بلکه او را پنهانی به اسکاربرو فرستاده.
آریل که خبر اعدام ناتان را شنیده بود، سعی می کند خودش را به ویتبی برساند و راستی این خبر شوم را از گابریل جویا شود، اما نگهبانان او را شناسایی و دستگیر می کنند.
دادگاهی در نوکترنال کتدرال، کلیسایی در منطقه ی مرزی برگزار می شود و مالخازار سخنانی را بر ضد گابریل و قانونش به زبان می آورد و مردم خشمگین گابریل و آریل را به آتش می کشند.
ویتبی به بخشی از اسکاربرو بدل می شود، اما این پایان کار نبود، نه پایان گابریل و شهرش و نه من و بقیه ی درگذشتگان.
در قلعه ای در منطقه ی مرزی یک لرد خون آشام به نام سابیس زندگی می کند. او خود را خدای ویتبی و اسکاربرو و آنچه میانشان است، می داند و به واسطه ی قلب سیاهش خواسته هایش را اعمال می کند.
او می گوید وقتی از عالم بالا به پایین نزول کرد، قدرت هایش ضعیف شدند و برای استفاده از آن ها مجبور شد قلبش را با یک راهب به نام لوی تعویض کند.
لوی بود که ما مردگان را به حیات برگرداند، چون او یا به عبارتی صاحب قلب سیاه می خواست تاریکی و نور دیگری را شاهد باشد.
من نزد سرورم مالخازار برگشتم و یک شب ناتان از ویتبی به دیدنم آمد و گفت ماموریت دارد به معبد مخفی در منطقه ی مرزی برود و پطروس، پسر گابریل را که در بستر بیماری و مرگ است، بدل کند. من نیز همراهش رفتم و در آنجا با وحشتی عظیم روبه رو شدم، بدن های راهبان که به جولانگاه کرم های انگلی بدل شده بود.
در آن شب های کابوس مانند وجود محبوبم رزالی، خواهر دوقلوی پطروس تا حدی آرامشم می داد، اما اتفاقی شوم برای ما افتاد. رزالی حامله شد و آنچه به دنیا آورد، یک کرم انگلی بزرگ بود.
من سعی کردم این انگل را نابود کنم، اما پطروس که اعتقاد داشت آن کرم خواهرزاده اش است، رزالی و او را به ویتبی فرستاد.
پطروس در نهایت پس از تقلاهایی درونی قبول کرد که ناتان تبدیلش کند و این گونه خود را از مرگ رهانید.
من به اسکاربرو برگشتم و مالخازار مرا به خاطر نزدیک شدن به رزالی و تولد آن کرم که نام لوسیندا را رویش گذاشته بودند، تنبیه کرد و به من گفت وقتی برای مراسم تولد او به ویتبی می رویم، من باید هم او و هم مادرش را بکشم.
ما سوار بر کالسکه به ویتبی رفتیم و هنگامی که به قصر گابریل رسیدیم، من که به خاطر تنبیهات شدید در حال خود نبودم، دوک گابریل را مثل یک فرشته دیدم و در برابرش زانو زدم و گفتم به او و خدایش ایمان آورده ام.
وقتی به هوش آمدم، همراه نزدیک گابریل، راهب دومینیک مورن را بر بالینم دیدم. او کسیست که گابریل را در روزه های خون و اعمال پرهیزگارانه اش هدایت می کند.
او برایم تعریف کرد هنگامی که یک انسان بود، پیروانش را تشویق می کرد گرسنه بمانند و رستگار شوند و باعث مرگ آن ها می شد. یک شب لرد سابیس او را گرفته بود و جایی در قلعه اش حبس کرده و گرسنگی داده بود تا روحش پاک شود. بعد از این تهذیب، دومینیک مورن چنان از درون خالی شده بود که دیگر نمی توانست به زندگی انسانی اش ادامه دهد و به همین دلیل از لرد سابیس درخواست کرده بود به خون آشام بدلش کند و لرد سابیس هم تقاضایش را اجابت کرده بود.
دومینیک مورن با چشمان اشک آلود به من گفت در روزهای تهذیبش کسی با او در ذهنش سخن می گفت و بر تاریکی اش نور می تاباند و آن کس من بودم!
نمی دانم این سخنانش بود که باعث شد بخواهم به او نزدیک شوم یا اینکه ترسم از نور دوک گابریل و تاریکی مارکیز مالخازار، اما در هر حال من همروحی اش شدم و پیوندی بین ما شکل گرفت که فقط مایه ی آرامشم نبود. دومینیک مورن به رستگاری کامل، به نور ویران کننده تعلق داشت و من به نیمه تاریکی که با کورسوی شمع روشن شده.
گابریل موفق شد مالخازار را به گفته ی خودش قانع کند تا از تصمیم نابودگرانه اش دست بکشد و همروحی او شود، اما من باور دارم که سرورم توسط او اغوا شد.
و من مراسم خوننوشی را ترک کردم، بدون اینکه مالخازار دست به تنبیهم بزند، چرا که حالا نور گابریل روحش را به خود مشغول کرده بود.
حالا من در اسکاربرو، در ویتبی و در منطقه ی مرزی پرسه می زنم و انسان های شرور را شکار می کنم و از خونشان می نوشم، با لذتی که به درد آغشته است و با این ترس که چه چیز سرورم مالخازار را نابود خواهد کرد؟ تاریکی خودش یا نور گابریل؟
نمایش بیشتر
شخصی
شناسه نمایشی:
گادفری میدهرست
محل زندگی:
خونت مینوشم و سیراب میشوم!
منطقهی زمانی:
(GMT+3:30) تهران
نام کاربری:
Godfrey
اجتماعی
پیامها:
570
امضا:
⚰️🦇🩸🍷🪦 یک خون آشام حامی حقوق اقلیت ها و آزادی ⚰️🦇🩸🍷🪦
افتخارات
نشان:
مدال مرلین درجه 3
ثروت
606 گالیون
تاریخچه تراکنشهای گالیون
در حال بارگذاری...
در حال بارگذاری تراکنشها...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج
1405/3/20 12:58:15