جلسه سوم کلاسهای عملی (داستان ادامهدار) - ۲۹ مهر تا ۱۲ آبان (ساعت ۲۳:۵۹) - توضیحات بیشتر زیرزمین مخوف هافلپاف
بوی خاک مرطوب و عطر زردچوبه در هوا پیچیده بود. نور لرزان مشعلها روی دیوارهای سنگی زیرزمین میرقصید و هر از گاهی صدای شرشر آب از میان لولههای قدیمی به گوش میرسید. در میان این تاریکی، تنها یک نور گرمتر دیده میشد. نوری از ردای زرد طلایی بانویی که سالها به مهربانیاش سوگند میخوردند.
هلگا هافلپاف، همان که زمانی لبخندش آرامش میبخشید و سخنانش نرمتر از نغمهی قناری بود، حالا بر میز سنگی بزرگی ایستاده بود و نقشهای از هاگوارتز را زیر دستانش میفشرد. صدایش آرام اما خطرناک بود، مثل آتشی زیر خاکستر:
- میدانید چه چیز خستهکننده است؟ اینکه هزار سال، نام من را فقط با “مهربانی” به یاد بیاورند. گویی هیچکس باور ندارد مهربانی هم میتواند جهان را فتح کند.
ریگولوس بلک که در تاریکی نشسته بود، لبخند کمرنگی زد:
- بانوی من، شما با لبخندتان وزارت را شکست دادید. من هنوز چهرهی آن کارمندان را یادم نرفته... کسی باور نمیکرد دستورهای شما از بخش «دوستی و همدلی» شروع شود و در پایان به تصفیهی کامل اداره ختم شود.
هلگا با نگاهی رضایتمند پاسخ داد:
- بله، قدرت وقتی با لبخند عرضه شود، هیچ مقاومتی نمیشناسد. اما هاگوارتز… آه، این قلعهی سنگیِ لجباز، هنوز زیر سایهی مار اسلیترین است. سالازار با سیاستش، قلعه را از دست وزارت بیرون کشید و خود را پادشاه مطلقش ساخت. اما من دیگر آن دوست فروتن گذشته نیستم.
او عصایش را روی نقشه گذاشت. با هر ضربه، بخشهایی از قلعه میدرخشیدند: تالار اسلیترین، برج گریفیندور، کتابخانهی ریونکلاو. و سپس، آرام، بخش زیرین قلعه، مسیرهای پنهان و دالانهای قدیمیای که به آشپزخانهها میرسیدند.
- ببینید… اینجا، درست زیر پاهایشان. جایی که هزار سال است همه فراموشش کردهاند. زیرزمینِ هافلپاف، ریشهی قلعه است. از همینجا میشود کل هاگوارتز را در مشت گرفت، بیآنکه هیچکس بویی ببرد.
هیبرنیوس مالکولم که کنار دیگ بخار بزرگی نشسته بود و با حبابهای معجون بازی میکرد، خندهای عصبی کرد:
- یعنی ما قرار است… از این زیرزمین به قدرت برسیم؟
هلگا لبخند زد.
- بله، عزیزم. همیشه از همانجایی شروع کن که دیگران تحقیرش میکنند. آنجا ضعیفترین نقطهی قدرت است.
ناگهان دیگ بخار درخشان شد و بخار طلایی در فضا پیچید. هلگا چوبدستیاش را بالا برد و گفت:
- از امروز، ما “ارتش زرد” را میسازیم. برای بازگرداندن تعادل. سالازار باید یاد بگیرد که حتی مارها هم بدون خاک گرم و حاصلخیز هافلپاف، زنده نمیمانند.
ریگولوس آرام گفت:
- اگر سالازار بفهمد چه کردهایم…؟
هلگا بیدرنگ جواب داد:
- او در آسمان است، میان فرشتگان. آن بالا، قدرت را از یاد میبرند. اما ما؟ ما این پایین یاد گرفتهایم قدرت را از دل خاک بیرون بکشیم.
لحظهای سکوت حکمفرما شد. سپس هلگا آهسته، با همان لبخند همیشگیاش گفت:
- وقتش رسیده مهربانی را با مشت آهنین بیاموزند.
مشعلها همزمان فروغی طلایی گرفتند و دیوارهای زیرزمین در لرز افتادند. گویی خود قلعه میفهمید که در اعماقش، چیزی در حال بیدار شدن است اما واکنش هاگوارتز به این تصمیم هلگا چی هست؟