آیلین به مشقت متانت خود را حفظ کرده بود. با خود فکر کرد:《 دو ساعت و پنج دقیقه و چهار ثانیه دیگه، باید مراسم معارفه برگزار شه.》
تلاش کرد با عطر خاک، آجر و موی نیفلر نیوت چهره در هم نکشد. به هر حال، اگر به خاطر این چهره در هم کشیدنش، عدهای از ترس به رحمت ابدی مرلین میشتافتند چه میشد؟ بخشی از ذهنش زمزمه کرد:
- اگه ازت میترسیدن، وضع تالار این بود؟
و آنگاه بود که دریافت همین که زیرزمین اکنون در آسمان نیست هم به مدد خنجر والتر است که اگر هافلپافیها میدانستند تنها کاربردش دور نگه داشتن اوباش خیابانی است، حتی آن نیز کارساز نبود.
دیگر نمیتوانست تحمل کند! نه تنها کاسهی صبرش لبریز شده بود، بلکه کوزه و دبه هم دیگر نمیتوانستند جوابگو باشند. آستینهای ردایش را بالا زد، چوبدستیاش را درآورد و با حرکاتی موزون که البته، بیشتر شبیه حرکات چوبی بودند که میخواهد به اجبار خودش را برقصاند و خشمش را فراموش کند، گلی را که نیمفادورا هافلپافیها را در آن پلکانده بود به عدم فرستاد. گلدانی سفید و تازه از گل درآمده را دور اتاق چرخاند؛ خواست آن را به سر نیمفادورا بکوبد؛ قلبش با فکر آسیب به همگروهیاش فشرده شد؛ گلدان را به سوی قفسه هدایت کرد.
وقتی تالار گِلی را مانند دستهگل کرد، تبسمی بر لبانش نقش بست. تبسم مادری که میخواهد به فرزندش بگوید:《خرابکاریهای زیادی کردی؛ اما من بخشیدمت.》
- خب عزیزان، قراره بریم مهمونهای تالارهای دیگه رو دعوت کنیم. من، والتر و جناب نیوت اسکمندر به تالار اسلیترین میریم؛ خانم دورا تانکس، جناب وین هاپکینز و دوشیزه آنابل انتویسل به تالار ریونکلا و جناب مرگ، خانم ماریلین لایف و خانم لیلیث بم به تالار گریفیندور.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

























!














