جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  101 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  113 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  243 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  190 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1405 15:33
نمایش جزئیات
آفلاین

دورا که پاک اعصابش بهم ریخته بود که بعد از اون همه تمیز کردن دوباره به خونه اول برگشتن دستاش رو زد به کمرش:« ما اینجا داریم زحمت می کشیم.»گریه

بعد چند دقیقه روی زمین نشست.

اعدام

دستاش رو روی صورتش گرفت و یه نفس عمیق کشید.

سوت

بعد یه لامپ بالای سرش روشن شد و با چشمان هیجانزده بلند شد

:«کی گفته به هر چی ارشد می گه باید گوش بدیم؟چکش

 گفته ما زیرزمین مخوف رو تمیز کنیم! چرا نذاریم زیرزمین مخوف ما رو کثیف کنه؟»یوهو

بعد روی زمین دراز کشید و خودشو تو کل پلکوند و پلکوند.

تولد

نیوت هم که رفیق پایه ای بود رو هم روش آب ریخت به صورت وردنه ای خوب پلکوند تا همه ی گل ها یکجا جمع بشن

قر لاکچری

. از خاک گل ساخت و تو اسپری ریخت و با پیس پیس کردنش به آیلین و والتر اونها رو هم تو گل پلکوند.

فاج

بعد با گل یه قلعه چند طبقه به شکل وین ساخت و وین رو هم تو گل پلکوند و به عنوان مجسمه روی نوک قلعه قرار داد.

چکش

وقتی دید دیگه جایی برای پلکوندن نمونده و خودش هم حسابی گلی شده فریاد زد:«عااااااا یووههه داا رریا ریییی!»

طبل زن خوشحال

 و به سمت مرگ یورش برد و اون رو بین خاکا انداخت:«به من می گن درتی دورا!شلوارت رو می کشم سرت»

روانی

گروگان و زاخاریس سعی کردن جلوی تانکس رو بگیرن ولی اون یه خنده ی شیطانی کرد و دماغش رو به شکل خرطوم فیل درآورد.

سیرک چکش

با خرطومش یه مکش عمیق انجام داد که همه ی پیچ و مهره های لیلیث رو در خودش کشید.

چکش چرخشی

کله ی لیلیث یه لحظه به صورت تعجبی رو هوا موند و بعد سرنوشتش رو با متانت پذیرفت

متین

و کله ش هم روی تپه ی بقیه اعضای بدنش افتاد.

تالار نقد

دورا بعد از اون مکش عمیق چند لحظه صبر کرد و بعد با یه بازدم عمیق پیچ ها رو به سمت زاخاریس و گروگان پرت کرد.

یوهو... تولدت مبارک

حالا که تونسته بود شلوار مرگ رو روی سرش بکشه ، میله ی ستون فقرات لیلیث رو آسیو کرد و از یه گوش مرگ داد تو و از گوش دیگه ش بیرون داد و حالا دورا یه پرچم داشت.

 پشمک فعال

خرطومش رو به بینی طبیعی برگردوند و روی بالاترین نقطه ی قلعه کنار وین مجسمه شده که فقط چشماش حرکت می کرد ایستاد و پرچمش رو که مرگ بهش وصل بود به اهتزاز در آورد.

مرگ

تسلیم

-ملت هافلپاف!

طبل زن خوشحال

-ببلللهه

ویبره

-اینجا رو تمیز کردید؟

عید اومده

-بببللله

عنکبوت

-تاپیکا رو پر کردید؟

بیا ببینم

-بببللله

دعوا داری؟ بیا جلو

-دورا اومده

آذرخش!

-چی چی آورده؟

نجینی (نگینی!)

-آزاااادیی!

آهان دست دست

-با صدای چی؟

دست

_میییییوووو

ایولقر لاکچری

بعد از آنهمه فریاد، دورا کش و قوسی به خودش داد خمیازه ای کشید

چرا اینجوری میشم!؟

پرچم را روی قلعه فرو کرد و پایین آمد.

بدو بدو بدو

و پتوی نیوت را برداشت

شب به خیر

و

به گوشه ی زیرزمین رفت:«من میروم خواب یاروم ببینم.»

پشمک فعال

 و به ادامه ی چرتش پرداخت.

خوابم

ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/2/22 15:55:37
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/2/22 15:59:15
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/2/22 16:03:56
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/2/22 16:09:31
شجاعانه زندگی کن
ترسوها عرضه ی عشق ورزیدن ندارن
پاسخ: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1405 10:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
جهت شوخی "آدامس بادکنکی مجنون‌کننده". تا الان رماتیسم ننوشتم، ببخشید اگه خوب نیست یا زیادی کوتاهه..
آتش خودش کم آورده بود. دلش می‌خواست بگریزد و جیغ بکشد و آن وسط‌ها، کمی در و دیوار را بسوزاند.

مرکز توجه نیز دلش می‌خواست خودش را به لیلیث تسلیم کند. با خودش گفت چه اهمیتی دارد که والتر دارد با نگاهش لیلیث را شرحه‌شرحه می‌کند و دوباره ریپارو می‌زند؟

باری، مرکز توجه به لیلیث تعظیمی کرد و صحنه‌اش را در اختیار او قرار داد. آتش از شادی رقصید و آب کف زد. این دو عنصر، یکدیگر را در آغوش گرفتند. آب به جوش آمد و آتش خاموش شد.

لیلیث پا بر مرکز توجه گذاشت. حنجره‌اش شروع به رقصیدن کرد تا بخواند؛ پیچ و مهره‌هایش هم به رقص درآمدند و حتی گیسوانش هم برای حرکات موزون دست به دست باد دادند.

آسمان می‌خندید و زمین می‌گریست. خودش نمی‌دانست چرا می‌گرید؛ شاید از ذوق و شوق بود و شاید صرفا هوا در چشمش رفته بود. به هر حال، خودش از خاک بود و خاک نمی‌توانست به دیده‌اش آسیبی برساند‌‌.

لیلیث خودش را برای بیانیه آماده می‌کرد. گلویش را اتو کشید و خواست شروع به خواندن کند؛ اما ناگاه والتر به خنجر تیزش نگریست؛ ذهنش شروع به دویدن کرد و پاهایش را هم به همان کار واداشت.

والتر لیلیث را از مرکز توجه پایین کشید و سوژه را به پیش از این پست بازگرداند؛ باز هم یک زیرزمین به هم ریخته و لیلیثی که فریاد میزد خودش باید مرکز توجه باشد.
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 19 اردیبهشت 1405 14:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه:

ملتِ هافلپافی تصمیم گرفتن زیرزمین هافلپاف رو بنا به دلایلی تمیز کنن. و رهبری این تصمیم هم به عهده ارشد جدیدِ گروه، یعنی ایلین پرینس بود. حتی یه بار با موفقیت ماموریتشون رو انجام دادن و همه جا رو تمیز کردن اما بعدش یهو مرگ ظاهر شد و دوباره همه چی رو بهم زد تا بتونن باهم تمیزکاری کنن. بعدشم که یه سری اتفاق های جالبِ حاشیه‌ای رخ دادن که پیشنهاد میکنم برین اون پایین و خودتون بخونیدشون چون خیلی باحال بودن! تهشم که دوباره ایلین اومد و قیام کرد و همه رو مجبور کرد که برگردن سر تمیز کاری. الانم پست منو بخونین تا بفهمین چی به چیه...

---

آیلین داشت سخنرانیش رو شروع می‌کرد و همه چیز هم به خوبی و خوشی به روال نرمالش برگشته بود! هرچند که هنوزم شیطنت های هافلی ها سرجاشون بود، اما ترسشون از والتر خیلی کارساز واقع شده بود. حالا دیگه به بچه هافلی های خوب و حرف گوش کن تبدیل شده بودن! البته بهتره بگیم بیشترشون به بچه های خوب و حرف گوش کن تبدیل شده بودن... چون مرگ هنوزم داشت با پستونک ور میرفت و میشه گفت لیلیث هم مدام با نیمفادورا ور میرفت. آخه لیلیث تا همین چند دقیقه پیش درگیر پیچ گمشده‌اش بود و همه‌ی هافلی ها هم اونو با پیچش نادیده گرفتن... حتی ساق پاشو که بخاطر گم شدن پیچ از جاش دراومده بودن، به طور کل نادیده گرفتن. تازه همین نویسنده‌ی قبلی به ایلین گفت مادرِ گروه درحالیکه لیلیث می‌خواست مادر باشه! البته نه اینکه مادر صدا بزنن ها... اما به هرحال اون می‌خواست مادر باشه!

بنابراین، جو متشنجی این بین درحال شکل گیری بود. لیلیث به سختی جلوی خودشو گرفته بود تا حسادتشو پنهان کنه و تیکه‌ای به ایلین یا باقی اعضا نپرونه... اما صبر هرکسی یه اندازه‌ای داره! صبرِ لیلیث هم تا همونجایی بود که یهو ایلین شروع به سخنرانی کرد. چرا ایلین باید سخنرانی میکرد و لیلیث نه؟! این به نظرش عادلانه نبود.

-صبر کنین ببینم! اصلا من از این وضعیت خوشم نمیاد!

و بعد درحالی که با خشمِ غضب به ایلین نگاه میکرد، همراه با نیمفادورا به وسط سالن قدم گذاشت و بعد یهویی لوسترِ زیرزمینو پایین کشید. همین حرکت کافی بود تا چراغ های متصل به زیرزمین خاموش بشن و زیرزمین در تاریکی مطلق فرو بره.

-تا وقتی که انقد مرکز توجهتون من نباشم، حق ندارین هیچ کاری انجام بدین. هیچ کاری! فهمیدین چی میگم؟

و درنهایت، برای اینکه منظورش رو بهتر به بقیه نشون بده، همینطور که دست نیمفادورا رو گرفته بود و همراه خودش میکشوند، با صدای بلند به غر غرهاش ادامه داد.

-جوجه تیغ تیغی! زود باش سرمو ناز کن. و شماها همتون! اصلا می‌دونستین ماگلا حاضرن چقد پول بدن تا من براشون اواز بخونم؟ چرا تاحالا ازم نخواستین براتون اواز بخونم؟ اصلا من براتون مهم نیستم. من از این تالار میرم! قبلشم همه جا رو به اتیش می‌کشم.
کی گفته که رباتا نمی‌تونن یه جادوگر باشن؟
پاسخ: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 17 اردیبهشت 1405 16:36
نمایش جزئیات
آفلاین
همون موقعی که هافلپافی ها دوباره شروع به تمیز کردن زیرزمین کردن، صدایی در محیط طنین انداخت:«دینگ دینگ دونگ، دینگ دینگ دونگ.»
مرگ که با دستمال کشیدن دیوار ها داشت تفننی وانمود می کرد از والتر ترسیده (چون والتر با نگاهش همه رو تهدید به مرگ می کرد و مرگ دوست نداشت ابهتش از بین بره)با ریتم زنگ شروع به قر دادن کرد.
زاخاریس با همون ریتم کتاب ها رو به سمت قفسه شون پرتاب کرد.
استامپ تصمیم گرفت روی اون آهنگ شعر بگه:«دینگ دینگ دونگ، خواب کم بود، دینگ دینگ دونگ, جااان فرسسسود.»
والتر شمشیرش رو از غلاف در آورد و نشون گروگان داد:« دوست داری دینگ دینگ دونگی بعدی که می شنوی صدای پیج کردن جادودرمانگرت تو سنت مینگوس باشه؟»
«دینگ دینگ دونگ»
صدا بلند و بلندتر می شد.
نیوت سرش رو از زیر پتو در آورد :« یکککیی اووون ززززنگ ساعتو خاموش کنه...لللطفا...من اینجا آرمیده ام.»
حتی وین که داشت تلاش می کرد با آجرهایی که از گوشه و کنار زیرزمین ‌پیدا کرده بود به همراه ملات تف، میز کنفرانس درست کنه هم لب به اعتراض گشود:« این صدا نمی ذاره رو محاسباتم تمرکز کنم.»
حالا صدا اونقدر بلند شده بود که حتی پیچ و مهره های سفت لیلیث رو شل می کرد.
والتر شمشیرش را بیرون آورد و بالا برد تا ساک کوچکی که از کمر تانکس آویزان بود و این صدا از آن می آمد را امحا کند که دستی رنگ پریده و زنانه بازویش را گرفت و سر جایش نگه داشت.
نور صحنه روی بانو آیلین تابیده شد که آستین هایش را بالا زد و در نهایت وقار و با نگاهی مصمم رو به روی تانکسی که بی تفاوت نسبت به همه چیز داشت زمین را جارو می کشید قرار گرفت.
بعد دست هایش را رو به بالا آورد و همانطور نگه داشت.
والتر از جیبش یک شیشه عطر یاسمن بیرون کشید و آنقدر روی دست های بانو اسپری کرد تا خیس شدند. بعد با اشاره ی بانو همه چند قدمی عقب رفتند.
حال این نوبت بانو آیلین پرینس بود تا گروهش را از دست آن صدای نکره نجات دهد و به عنوان مادر برگزیده در سرتاسر هاگوارتز شناخته شود.
یک دست بانو یقه ی تانکس را چسبید.
دست دیگر بالا و عقب رفت. بالاتر و عقب تر رفت. چند بار تاب خورد تا شتاب لازمه را پیدا کند و بعد روی گونه ی تانکس فرود آمد:« بیدار شید خانم دورا!»
تانکس چند باری سرش را به چپ و راست چرخاند و کم کم محیط برایش واضح شد:«عجب کابوسی بود!»
و بعد دست کرد توی کیفش و ساعتش که روی هشت شب کوک شده بود را خاموش کرد:« خوب تا جایی که می بینم هنوز تا جلسه ی معارفه وقت داریم. بانو آیلین هر کمکی که از دست برمیاد بگید! الان بیدار بیدارم.»
زاخاریس کتاب ها را کنار گذاشت:« مگه تا الآن خواب بودی؟»
بانوآیلین که داشت آستین هایش را به حالت اول بر می گرداند با آرامش توضیح داد:« من تصمیم گرفتم خیلی به تازه وارد ها سخت نگیرم. آقای اسکمندر و خانم تانکس هر وقت می خواستن می تونستن استراحت کنن.»
استامپ تی را که در دست داشت با حالتی تهمت آمیز به سمت تانکس گرفت:«ولی این با ما راه اومد!»
تانکس شانه ای بالا انداخت:«خوب من تو خواب راه می رم.»
وین بیلچه اش را بالا آورد:«ولی تو حرف می زدی!»
تانکس جوش آورد:«بله...من توی خواب حرف می زنم! حتما باید تمام عیبام رو به روم بیارید؟»
لیلیث که داشت پیچ و مهره هاش رو با دستمال برق می انداخت هم نظر داد:« جوجه رنگی ای که موقع خوابش بازم کار می کنه که خوبه. دوست داشتید مثل اون پیری همش زیر پتو باشه؟»
جمعیت که دیدن راه به جایی نمی برن متفرق شدن و هر کدوم به سوی خودشون رفتند.
تانکس چند بار دور خودش چرخید تا کاری برای انجام دادن پیدا کنه اما دیوار ها به زیبایی به رنگ زرد قناری رنگ شده بودند و سرتاسر زیر زمین مثل گل تمیز بود و برق می زد. حتی صندلی ها هم چیده شده بودند و میز کنفرانس وین هم رو به اتمام بود.
لیلیث گوشه ی لباس تانکس را گرفت و کشید:« بیا بریم حاضر شیم. جلسه ی معارفه به زودی شروع میشه.»
یک ربع بعد تانکس با لباس پلوخوری هاش روی صندلی اش بین خیل عظیم هافلپافی ها نشسته بود. گه گاه به نور ماه که از نقاشی ای که وین دورش پرده ی چین دار نصب کرده بود تا مثل یک پنجره ی واقعی دیده شود نگاه می کرد و به آهنگ لاو استوری که از گرامافون در حال پخش بود گوش می داد.
برگشت به سمت زاخاریس که چند صندلی آنورتر نشسته بود. پیرهنی سفید زیر جلیقه پوشیده بود که عضلانی بودنش را بیشتر به چشم می آورد. حتی آستین هایش را بالا زده بود تا با عضلات بازویش چشم ساحره ها را در بیاورد. و جداشت با استامپ که با لبخند سفید دندان نما جوابش را می داد حرف می زد. تانکس صدایشان زد:« می خواستم بگم خیلی فکر خوبی کردی اون نقاشی رو به دیوار زدی!»
همان موقع نیوت سینی ای حاوی لیوان های پر از چای عسلی را تعارف می کرد:« خوبی تانکس؟»
تانکس دماغش را چین داد:« زیر بغل!»
-چی؟... تو به من فحش دادی؟
تانکس به نفی سر تکان داد و به جلو خم شد تا نیوت را بو کند:« بوی صابون می دی!»
نیوت خودش را عقب کشید.:« خوب که چی؟»
-یادم اومد یه جا شنیدم مزه عرق می دی.
نیوت چهره اش را در هم کرد:« آخه حتی تینا هم نیست بگم اون یه چیزی بهت گفته باشه! من چرا باید اجازه بدم کسی بچشدم؟»
تانکس با شادی سر تکان داد و به اطراف نگاه کرد تا ببیند شنونده ای می تواند پیدا کند یا نه. وقتی هلنا را دید که با لبخندی ژکوند نگاهشان می کرد او را خطاب قرار داد:« درست می گه مگه نه! منطقیش هم همینه. تو اینطور فکر نمی کنی؟»
هلنا هم سر تکان داد:« البته.... بزرگسالن ، بچه شیر خوره که نیستن.»
تانکس دوباره با شادی سر تکان داد.
آهنگ رو به پایان بود و بانو آیلین به سمت تریبون می رفت.
از در ورودی هم یک قامت بلند و گرگ مانند وارد زیرزمین شد. وقتی تانکس دید شلوار پایش هست نفس راحتی کشید و یه لحظه سمت لیلیث برگشت:« قبول داری شلوار خیلی به مردا میاد و همیشه باید بپوشنش؟»
مرگ همانجا کنار در به دیوار تکیه داد و از جیبش یک سیگ...نه یک پستونک بیرون آورد و رو به تانکس چشمک زد.
تانکس می خواست با وحشت از جایش بپرد و فرار کند اما بانو آیلین داشت سخنرانی اش را شروع می کرد.
لیلیث بازوی تانکس را فشار داد:« نترس جوجه رنگی! الان تعداد دخترای هافلپاف بیشتره.»
شجاعانه زندگی کن
ترسوها عرضه ی عشق ورزیدن ندارن
پاسخ: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 16 اردیبهشت 1405 20:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در این میان، نظر آیلین به چیز دیگری جلب شده بود. دو ساعت و سی دقیقه و پنج ثانیه و سی صدم ثانیه تا برگزاری جلسه‌ی معارفه مانده بود و پیکسی‌ها، مرگدرسیریوس، پیچ و مهره‌ها و دیگران، زیرزمین را به اتاق خوابی تبدیل کرده بودند که نه تنها بمب کود حیوانی وسطش منفجر شده، بلکه صاحبش هم سال‌هاست دست به سیاه و سفیدش نزده.

برای مثال، کتاب‌ها دورتادور زیرزمین پخش شده بودند و با دهانی باز از این که چه بر سرشان آمده، سقف را می‌نگریستند. کاغذدیواری‌ها جویده شده بودند و به نظر می‌رسید می‌خواهند بگویند:
- با ما چی کار دارین آخه؟

رنگ از رخ آیلین پرید و بیش از پیش به ارواح سرگردان شباهت یافت. سرش گیج رفت و پیش از آن که از حال برود، دستی روی شانه‌اش قرار گرفت و او را از سقوط بازداشت.
- بانوی من، بسپرینش به خودم.

والتر این را گفت و خنجرش را در دستش فشرد. شاید در دیدگاه بقیه‌ی هافلپافی‌ها، این که آیلین رنگش پریده و والتر فهمیده بود از بازار ناکترن شدن دلخور است، عجیب به نظر می‌رسید؛ اما خب آیلین با پسر خوانده‌اش رابطه‌ای داشت که می‌گذاشت هر وقت یکی به چیزی فکر می‌کند، دیگری بفهمد دقیقا در ذهنش چه خبر است. خودشان هم از سر این رابطه بی‌خبر بودند؛ اما به هر حال چیز بدی نبود.

والتر خنجرش را فشرد. رعشه‌ای در تن هافلپافی‌ها پراکنده شد که با دیدن خنجر در غلاف به سرزمین ترس‌ها بازگشت؛ اما با نعره مرد جوان، دوباره در تن هافلپافی‌ها پخش شد.
- چون به بانو قول دادم دست به خنجر نشم، ازش استفاده نمی‌کنم؛ ولی یالمرلین، شروع کنین ببینم!

نگاهی به آیلین انداخت که کتابها را به ترتیب قد می‌چید و خودش با پشتکار مشغول تمیز کردن دیوارها شد. لیلیث همچنان می‌پرسید:
- با شما هستما، کسی پیچ و مهره های منو ندیده؟
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در 1405/2/16 21:50:24
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 16 اردیبهشت 1405 16:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
و اینجا یه نویسنده جدید داریم که بعد از خوندن پست های قبلی، ساعت ها فسفر سوزونده و از مغزش کار کشیده تا بفهمه که چطور باید یه خلاصه از ماجراهایی که توی پست های قبلی اتفاق افتاده، بنویسه. اما ماجراها انقدر گسترده و رماتیسمی نوشته شدن که نویسنده اون وسطا حتی شک میکنه که آیا واقعا این پست ها توسط هافلپافی ها نوشته شدن یا اینجا یه باشگاه رماتیسم نویسی گریفیندوره؟!

خلاصه که اخرش میفهمه خلاصه کردنِ این پست ها غیر ممکنه. پس این ایده رو بیخیال میشه وبرمیگرده سراغِ بدنه! هرچند که هدف تانکس از تغییرات مداومش یکم مبهم بود اما اولین چیزی که نویسنده تصمیم به اصلاحش میگیره، پوشک مرگ بود! از اونجا که مباحث داشتن از سن قانونی مد نظر سایت خارج میشدن، نویسنده به سرعت پوشک رو از صحنه خارج میکنه و یهویی یه نور عظیم الجثه از سقف به داخل میتابه و یه شلوار رو داسِ خمیده‌ی مرگ می‌افته. مرگ به سرعت شلوارش رو میپوشه و باقی اعضا هم برای حفظ شان و منزلت سایت، تصمیم میگیرن تا وقتی مرگ شلوارشو نپوشیده روشونو برنگردونن. حتی تانکس و گروگان!

و درنهایت بعد از اینکه مشکل شلوار مرگ حل و رفع شد، به دو مشکل دیگه میرسیم که به طرز عجیبی، عجیب غریب به نظر میرسیدن. اولیش صورت تانکس بود که تبدیل به یه دماغ گنده شده بود و دومیش زیرزمین هافلپاف بود که حالا دوباره به همون آشوبِ کثیف و درهم برهم قبلی خودش برگشته بود. ایلین میدونست که نباید گریه کنه اما وضعیت به قدری بهش فشار اورده بود که ناخوداگاه اشکاش از چشماش سرازیر شده بودن! والتر برای اینکه حالِ ایلین رو بهتر کنه، سریع پتوی نیوت رو از چنگش بیرون کشیده و به سمت ایلین گرفت تا آب دماغشو باهاش پاک کنه. نیوت هم مجبور شد از خجالت یقه های پیراهنشو تا روی صورتش بالا بکشه و بعدشم چمدونشو جلوی خودش بگیره تا هیچی دیده نشه!

و توی همین آشوب بود که توجه همگی به یه صدا معطوف شد! یه صدای آشنا که یه لالایی خیلی اشنا رو زیر لب زمزمه میکرد. همگی برای یه لحظه محو صدای لالایی شده بودن، حتی گریه های ایلین هم بند اومده بود و خجالت های نیوت تا حدودی از یاد رفته بود. نویسنده هم به شدت خوشحال بود که تونسته توجه هافلی ها رو از اشوبی که توی زیرزمین رخ داده دور کنه... اما همون لحظه، صدای لالایی به یه صدای جیغِ بلند و بنفش تبدیل شد که چندباری توی زیرزمین انعکاس پیدا کرد و پرده‌ی گوشِ همه رو مورد عنایت قرار داد. پایانِ جیغ هم همراه بود با یه پیچ درشت و کرمی رنگ که از اون دور دورا غلت خورد و اومد وسطِ زیرزمین وایساد.

-عه بچه ها یه پیچ اینجاست! کسی پیچ لازم نداره؟
-بذار ببینم به چمدونم میخوره...

نیوت کلماتشو زیر لب زمزمه کرد و پیچ رو از روی زمین برداشت، و طوری که انگار نه انگار یه جیغ بلند شنیدن و باید دنبال منبعش بگردن، همگی دورِ چمدون نیوت جمع شدن تا ببینن پیچ بهش میخوره یا نه. در همون حین بود که لیلیث از اون پشت مشتا، بپر بپر کنان به داخل اومد و یکی از پاهاشو که از جاش دراومده بود، توی دستش بالا گرفت.

-آهای! پیچ من شل شد و دررفت... کسی این اطراف یه پیچ ندیده؟
کی گفته که رباتا نمی‌تونن یه جادوگر باشن؟
پاسخ: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1405 18:25
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- به شما چه؟ سرتون تو کار خودتون باشه داداش ریگولوسا!

مرگدر سیریوس در حالی اینو گفت که قطرات عرق که از اضطراب و خجالت می‌لرزیدن روی صورت گرگیش پدیدار شده بودن، قضیه هر چی که بود بودار بود، بله واقعا بو می‌داد!

تانکس هم به این مهم پی برده بود و حسابی کنجکاو بود منبع بو رو پیدا کنه پس خودشو برای تغییر چهره آماده کرد. صورت عادیش، مثل طراحی روی قهوه بعد از هم زدن، چرخید و محو شد.

آینه‌ای از ژاکتش بیرون اورد و مقابل خودش گرفت، آینه با دیدن چهره جدید تانکس که یه چشم بزرگ بود فریادی سر کشید و ویبره می‌رفت. تانکس دنبال چشم نبود پس انگشت اشاره‌ش رو روی صورتش کشید و چهره دوباره تغییر کرد.
- اینم که خوب نیست...

این بار گوش بزرگی به جای صورتش پدیدار شده بود، یه لحظه بعد تمام صداهای هاگوارتز و هاگزمید به بیگ گوش هجوم برده بودن و تو سر تانکس می‌پیچیدن. صدایی از اون سر قلعه به بیگ گوش رسید.
- آره، اسمشو شنیدی؟ بهش می‌گن جِی. یه رسانه متن کوتاهه...

تانکس دوباره انگشتش رو روی صورتش کشید و آپشن بعدی اومد که ظاهر بشه اما ناگهان صفحه تبلیغاتی روی صورتش به نمایش دراومد که باید حتما پونزده ثانیه صبر می‌کرد تا بتونه ازش بیرون بره:

نقل قول:
سرآغاز J: جادو جریان می‌یابد!
آغاز کار پلتفرم متن کوتاه جِی (J)، سکویی برای شما. وقت آن رسیده است که نظراتتان را به گوش دنیای جادویی برسانید!


بالاخره پونزده ثانیه گذشت و تانکس دکمه ضربدر روی پیشونیش رو فشار داد تا تبلیغ غیب بشه و صورتش تبدیل به آپشن بعدی یعنی یه دماغ بزرگ بشه. اول از گوشاش یه دم داخل و بعد بیرون داد و مثل کریس جونالدو سه قدم دورخیز کرد.

دماغشو رو کنج مرگدر سیریوس تنظیم کرد، تماشاچیای هافلی اطراف رو از نظر که نه ولی از سوراخ بینی گذروند و بعد مرگدر رو بو کشید، چنان بو کشید که مثل جاروبرقی هوا رو داخل فرو می‌داد...
- وایـــــــــــــــی!
!MAKE HUFFLEPUFF GREAT AGAIN
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1405 06:21
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- ملچ مولوچ!

نینی مرگ همچنان داشت لپ نیوت رو می‌مکید. پس پتویی که نیوت روی سر خودش کشیده بود رو از روی سرش برداشت، چون مانع مکیدن راحت لپ نیوت شده بود. نیوت دوباره پتو رو کشید روی سر خودش تا بالاخره دو دقیقه بخوابه. البته اگه روش می‌شد به مرگ می‌گفت که مرگ بچه‌ت ولم کن، اما خب روش نمی‌شد و فقط زورش به پتو می‌رسید.

- ملچ مولوچ!

نینی مرگ که دید پتو برداشتن و ناز خریدن فایده نداره، با اینکه دنبال آهو دویدن هم فایده نداشت، دوید و رفت توی پتو دنبال آهو بگرده، شاید بالاخره فایده‌ای داشته باشه. اما وقتی نینی مرگ داخل پتو به نیوت رسید، نیوت که دید تاریکه و چشم چشم رو نمی‌بینه، کم رویی رو بوسید گذاشت کنار و به جای لپ، زیر بغلشو داد به نینی مرگ که بمکه.
- ملچ مو... گَ گَ؟ گَ گَ نیوت مزه عرق عا!

نینی مرگ "عا"ی آخر جمله رو با صدای مرگونه و بلند گفت و از توی پتو جهید بیرون.
- آقا یعنی چی؟ این چه وضعشه؟ چیکار دارین می‌کنین مادر سیریوسا؟

نینی مرگ که قدش به زور به زیر زانو می‌رسید، مادر سیریوسانه عرض زیرزمین رو با قدماش متر می‌کرد و بد و بیراه می‌گفت. اعضای داخل زیرزمین که از مادر سیریوس شدن نینی مرگ تعجب کرده بودن، با سردرگمی قدم‌های مرگدر سیریوس رو نگاه می‌کردن.

- واقعا که زشته! شما خجالت... به چی نگاه می‌کنین؟

مرگدر سیریوس که متوجه نگاه‌های متعجب روی خودش شد، ناگهان به دنبال راه فراری گشت که از زیر فشار این نگاه‌ها فرار کنه. ناگهان متوجه پوشکش شد و با حرکتی مرگی پوشکش رو پایین کشید. همه‌ی اعضا با صدای جیغ و بد و بیراه صورتشون رو برگردوندن، به جز یک نفر.
- مرگدر سیریوس! اون چیه که پشت پوشکت قائم کردی؟!
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 13 اردیبهشت 1405 22:45
نمایش جزئیات
آفلاین
دیدم این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری‌ها نیست و اصلاً بخاطر این‌که ارشد اومده بالاسرم و هندونه گذاشته زیر بغلم و بهم گفته بهترین جانورشناس تاریخ غیرتی شدم. اوّل رفتم اون هندونه رو شستم و به صورت غیر مساوی بین بچّه‌ها تقسیمش کردم و با پوستش کلاه درست کردم و سر نی‌نی مرگ کلاه گذاشتم تا با اون سرگرم بشه و بیش‌تر از این خرابکاری نکنه، بعد هم آستین‌هام رو بالا زدم و دست به کار شدم تا پیکسی‌هایی که نی‌نی مرگ آزاد کرده بود رو به چمدونم برگردونم و صلح و صفا رو توی زیرزمین جاری کنم.

شاید با خودتون فکر می‌کنید که من هم قراره از ایموبیلوس استفاده کنم، امّا علاوه بر این که استفاده از این اسپل به شدّت پیکسی‌های عزیز و بی‌آزار رو می‌رنجونه، موجب می‌شد تا در شیر خوردن زاخاریاس و گورکن و نی‌نی مرگ خللی پیش بیاد، و از اون‌جایی که این عزیزان خیلی ناز شیر می‌خوردن، من هیچ دلم نمی‌خواست چنین کاری کنم. درنتیجه فاز پروفسوری به خودم گرفتم و گفتم از موقعیت پیش اومده برای تدریس و انتقال اطلاعات مفید و غیرمفید راجع به جانوران شگفت‌انگیز و زیستگاه آنها استفاده کنم.

- ببینید عزیزان، پیکسی‌های محترم و باشخصیت، علاوه بر این‌که کمی شیطنت و پیش‌فعالی دارن و ممکنه رفتارهایی داشته باشن که در دید عموم به جادوگرآزاری ختم بشه، بسیار موجودات رقابتی‌ای هم هستن. یعنی نمی‌تونن تاب بیارن که کسی بیش‌تر از اونها شروع به مردم‌آزاری و خرابکاری کنه و اگر جایی احساس کنن که در این مهم، دارن عقب می‌مونن و به چالش کشیده شدن، تمام تلاششون رو می‌کنن تا جایگاه خودشون رو پس بگیرن و بر همگان اثبات کنن که کاپ جادوگرآزاری فقط لایق خودشونه.

البته، این اطلاعات رو با همین زبان شیوا و شیرین و به همین سلاست بیان نکردم؛ همون‌طور که می‌تونید حدس بزنید این‌قدر تپق زدم و ولوم صدام پایین بود که تقریباً هیچ‌کس نشنید، اگر هم می‌شنید بعید بود کسی بخواد اهمیت بده. چون‌که همه حواسشون به وین هاپکینز بود که دوتا پیکسی داشتن باهاش تمرین پرتاب وزنه جادوگر می‌کردن.

به هرحال از اون‌جایی که «گفتن» فقط یک مرحله از آموزشه و «نشون دادن» صد مرحله از آموزش، من هم کم‌کاری نکردم و یکی از گلدون‌هایی که روش نوشته بود «محبوب والتر» رو گرفتم تو دستم و پرتش کردم روی زمین و گلدون نگون‌بخت صد تیکه شد و هر تیکه‌ش تو قلب والتر مظلوم فرو رفت. البته این مسائل حاشیه‌ای اهمیت خاصی ندارن و مهم اینه که طبق گفتۀ من، پیکسی‌ها شروع به هرج و مرج کردن. اون دوتا پیکسی که وین نگون‌بخت رو از گوش بلند کرده بودن، وین رو یه گوشه پرت کردن و همراه بقیۀ پیکسی‌های محترم، شروع کردن به شکوندن بقیۀ گلدون‌ها تا نشون بدن که عجب گلدون‌شکن‌های ماهری هستن.

نیمی از نقشۀ من گرفته بود، امّا برای این‌که کار رو تموم کنم و بهتر بتونم پیکسی‌ها رو فریب بدم، هنوز یه مرحله باقی مونده بود. همین شد که یه سیلی محکم به صورت خودم زدم و اون‌قدر سرخ شدم که نی‌نی مرگ من رو با همون هندونه‌ای که داشت همراه با شیر می‌خورد اشتباه گرفت و پرید سمت من تا من رو گاز بگیره. پیکسی‌ها هم که از شدّت رقابتی بودن نمی‌خواستن از قافله عقب بمونن، شروع کردن به کتک زدن خودشون و گاز گرفتن همدیگه تا به همه ثابت کنن عجب جونورهایی هستن. البته متأسفانه در این‌جا کمی اوضاع به هم ریخت و علاوه بر خودشون، بقیه اعضای زیرزمین رو هم بی‌نصیب باقی نذاشتن. حتی یکی از پیکسی‌ها دیوار چهارم رو شکست و دستش رو از مانیتور بیرون اورد و نگارندۀ بی‌مزه و خُنُک این متن لوس رو مورد عنایت قرار داد.

حالا که فاز رقابتی بودن پیکسی‌ها آمپر چسبونده بود و بخاطر کتک‌هایی که به خودشون زده بودن دیگه عقل و هوش حسابی هم نداشتن، من هم فرصت رو غنیمت شمردم و مرحلۀ آخر مهار کردن پیکسی‌ها رو به سرانجام رسوندم. درحالی که نی‌نی مرگ هنوز لپم رو گاز گرفته بود، تظاهر کردم که می‌خوام به سمت داخل چمدون شیرجه برم و بهترین شیرجۀ ممکن رو به نام خودم ثبت کنم. امّا پیکسی‌ها که نمی‌خواستن عقب بمونن، قبل از من داخل چمدون پریدن. می‌خواستم نی‌نی مرگ رو هم داخل چمدون بندازم که متأسفانه با نگاه‌های خصمانۀ آیلین مواجه شدم. درنتیجه در چمدون رو محکم‌تر قفل کردم و با افتخار به کردۀ خویش در جهت تمیزسازی و مرتب کردن زیرزمین، دوباره سر روی بالش گذاشتم و درحالی که نی‌نی مرگ داشت لپ من رو می‌مکید، پتو روی سر خودم کشیدم و به ادامۀ خواب پرداختم.
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1405/2/14 4:23:56
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 13 اردیبهشت 1405 19:59
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
زاخاریاس خیلی دوست داشت پیش از این که ظرفی که توش برای خودش آبرو جمع کرده بود، کامل خالی شه و بی‌آبرو شه، شیشه شیرو از دهنش تف کنه بیرون. ولی اونقد شیر خوشمزه‌ای بود که دلش نمیومد. خصوصا که دو همراه دیگه یعنی نینی مرگ و گورکن رو هم با خودش داشت که چنان با ولع شیر می‌نوشیدن که دل هرکسی رو آب می‌کردن تا اونام بخوان به جمعشون بپیوندن و همون‌طوری شیر بنوشن.

البته که وقتی در آینده از زاخاریاس پرسیدن واقعا چی شد که اون شد تا حقایق رو در تاریخ ثبت کنن، انکار کرد و علت تف نکردن شیشه شیرو جادویی بیان کرد که مرگ در شیشه شیر دمیده بود، ولی من و شما می‌دونیم که حقیقت نداره و تاریخی تحریف‌شده به خورد آیندگان خواهند داد. صدای جیرینگ‌جیرینگ‌هایی که قبلا از جیب زاخاریاس بلند می‌شد، ولی در اون آینده‌ای که ازش صحبت کردیم دیگه شنیده نمی‌شه، کاملا مشخص می‌کنه که حسابی برای این تحریف تاریخی پول خرج کرده.

نویسنده در ادامه خیلی دوست داره شدت جذاب بودن شیرخوری رو به حدی بالا ببره که تمامی اهالی هافلپاف رو بنشونه بغل اونا به گونه‌ای که همه به شیرخوری مشغول شن و صحنه‌ی نادرِ نینی مرگ، گورکن و زاخاریاسِ شیرخور به صحنه‌ی شیرخوری کل ملت هافلپاف بسط پیدا کنه، ولی برای حفظ آبروی این گروه دوست‌داشتنی که رولینگ به اندازه‌ی کافی بهش ظلم کرده و روا نیست ما هم رولینگ‌بازی در بیاریم، می‌گیم که این اتفاق نمیفته!

حقیقتا امکان رخ دادنش هم نبود. چون سایر هافلپافیا به قدری درگیر پیکسی‌های زیرزمین خراب‌کن بودن که اصلا حتی متوجه این صحنه‌ی نابِ شیرخوری هم نمی‌شن چه برسه به این که بخوان وسوسه شن و به جمعشون بپیوندن. در حالی که والتر هم‌چون چتر مدام دور آیلین می‌تابید تا از هر طرفی لازمه از هجوم پیکسی‌ها به سمتش جلوگیری کنه، آیلین که می‌بینه زل زدن پاسخگو نیست به سمت نیوت می‌ره و پتوی نامرئی‌ای که رو خودش انداخته بود رو کنار می‌زنه.
- نیوت اینا پیکسیای توان! نبودن هم تو بهترین جانورشناس تاریخی. پاشو بیا جمعشون کن تا زیرزمینو رو سرمون خراب نکردن.

و این‌چنین بود که نیوت حتی اگه می‌خواست هم دیگه بیشتر از این نمی‌تونست خودشو به خواب بزنه. بالاخره ارشدی گفتن!
🦅 Only Raven 🦅