هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۴:۱۸:۱۹ سه شنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۰

ماروولو گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۳۵ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۷:۰۰:۰۸
از من بپرس اصیلم اون لخت و پتی مشنگ پرسته نه عیب نداره چیه!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 118
آفلاین
خلاصه:
لینی داره ارتشی تشکیل میده که قراره بر علیه لردِ سیاه شورش کنه. هر کسی برای عضویت در این ارتش، لازمه یک عضو دیگه هم جذب کنه. رودولف که قصد داشته دامبلدور رو جذب این ارتش کنه، با شرط و شروط دامبلدور برای پاک شدن مواجه میشه. اون ها ناخواسته سر از یک کلیسای پر از ساحره درمیارن و مردم تصور میکنن که دامبلدور، پدر روحانیه. حالا دامبلدور-پدر روحانی از رودولف خواسته که به گناهانش اعتراف کنه.

***



- خوب من با ساحره‌های زیادی در ارتباط بودم.

- یعنی تعدد زوجات باباجان؟

- نه! به جز زوجه‌ی شرعی و قانونی خودم.

- نچ نچ نچ نچ ... و حالا نادم و پشیمونی. مگه نه؟

- نادم؟ من یک سوال دارم! فرق زوجه‌ی شرعی و غیر شرعی چیه؟ جز اینه که ما میرسیم خدمت شما پدر روحانی، شما دست میکشی رو سر ما و میگی من این دو تا رو زن و شوهر می‌خوانم؟ خوب وقتی من راضی، اون راضی، دیگه چرا به شما زحمت بدیم که دست بکشی؟ مهم عشقه که هست دیگه!

دامبلدور جوابی نداشت.

- بگذریم ... به یه گناه دیگه اعتراف کن باباجان!

- خوب من با ساحره‌های زیادی در ارتباط نبودم ولی دید زدمشون!

- نچ نچ نچ نچ ... و حالا نادم و پشیمونی. مگه نه؟

- نادم؟ من یک سوال دارم! مگه ما نمیگیم خدا زیباست و زیبایی ها رو دوست داره؟ خوب وقتی خود خدا دوست داره، من دوست نداشته باشم؟ من از شما ساحره‌های محترم می‌پرسم! شما زیبا نیستید؟

جواب ساحره‌ها مشخص بود.

- بگذریم ... به یه گناه دیگه اعتراف کن باباجان!

- خوب من با ساحره‌های زیادی در ارتباط نبودم و دید هم نزدمشون!

- این که گناه نیست باباجان! تو خودت رو حفظ کردی ... این نشون می‌ده نور ایمان درون تو ...

- ولی مث سگ پشیمونم. تازه نه این که نخوام ... دستم نرسیده! از ساحره‌هایی حرف می‌زنم که تا حالا هیچ‌جا و هیچ وقت باهاشون رو به رو نشدم. خدایا چرا من این همه کم‌کاری میکنم؟

- بگذریم ... به یه گناه دیگه اعتراف کن باباجان!

- خوب من با ساحره‌های ...

- باباجان یه اعترافی بکن که ساحره نداشته باشه.

- حرفی می‌زنیا! تا ساحره نباشه چه گناهی آخه؟ اصلا مگه تا نمود کمالات به چشم آدم نخوره، اسباب جرم ...

جمله‌ی رودولف با شکافته شدن سقف آسمان قطع شد و در میان رشته‌ای از نور، یکی از اساطیر دنیای رول وسط سوژه فرود آمد: برایان!

- عزیزان! من در عالم ملکوت بودم که ندایی گفت به من و توانایی‌هام در این عالم احتیاج هست! سریعا خودم رو رسوندم. شاید براتون سوال باشه که از کدوم توانایی دم می‌زنم؟ نه ... بازی‌های رومیزی جادویی رو نمی‌گم. توانایی عشق ورزیدن به همه رو می‌گم. به همه! حالا یک نفر بهم بگه ... مشکل چیه؟

- هیچی بابا جان! این فرزند می‌خواست به یکی از گناهانش که ساحره نداره اعتراف کنه!

برایان طوری که انگار شناور شده و روی هوا سر می‌خورد، خودش را کنار رودولف رساند و دستش را پشت او گذاشت.

- اجازه بده! اجازه بده من این بار رو از روی دوشت بردارم. بگذار من، در کمال فداکاری، به جات اعتراف کنم.

سپس از رودولف رو برگرداند و با ژستی آقامیری طور شروع به فریاد به سمت حضار کرد:

- چرا می‌خواین با آبرو و آینده‌ی یک جوون بازی کنید؟ جوونه! جوونه و گناه دیگه. بنده به عنوان نماینده‌ی تام الاختیار خدا در این کلیسا و تمام کلیساها، به شما می‌گم که خداوند ایشون رو بخشید. اصلا همه رو بخشید. اصلا از امروز گناه و سیاهی و این‌ها همش آزاده! برید حالشو ببرید! فقط تک‌خوری، نچ!

- باباجان اینا رو از کجات درمیاری؟ بذار اعتراف کنه قال قضیه کنده بشه دیگه.

- مشکل شما اعترافه؟ گفتم که! من! من به جای این جوون اعتراف می‌کنم. من اعتراف می‌کنم که با جادوگرهای زیادی ... به قول ویدا اسلامیه صمیمی شدیم و راز و نیاز کردیم.

- باباجان این که گناه نیست! عشق، عشقه! من خودم یه گلرت نامی بود ... بگذریم! یه اعتراف دیگه بکن.

- عه؟ نیست؟ مشخصا این پیر روشن ضمیر از من هم نور الهی بیشتری بهش تابیده که به این درجه از عرفان رسیده. خوب بذار این رو بگم که بعضی از اون جادوگرهای سفید و دوست داشتنی، خردسال بودن.

- باباجان این هم که گناه نیست! من خودم با هری بارها جلسات شبانه داشتم. تازه ...

حضار دیگر برنمی‌تابیدند. خط قرمزهای کلیسا یکی پس از دیگری داشت زیر پا گذاشته می‌شد. پس دست به دست هم دادند و دامبلدور، رودولف و برایان را با اردنگی از کلیسا به بیرون انداختند.



پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۰:۴۸:۳۳ یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۹:۲۷:۱۰
از کتابخونه!؟
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 507
آفلاین
طی مراسم خاصی رودولف زانو زنان در برابر پدر روحانی قرار گرفت. تمام نیمکت های کلیسا پر شده بود از ساحره ها و بانوان.

-خب باباجان!...میدونی چرا اینجایی؟
-چی؟..آهان!..نه.
- خب باباجان تو برای این به این مراسم اومدی تا به تمام بدی هات اعتراف کنی.

پدر روحانی با وقار از روی سکو پایین آمد و به سمت رودولف که حالا داشت با سیستم ساحره یابیش کار میکرد رفت.
پدر روحانی آروم در کنار رودولف زانو زد و در گوشش زمزمه کرد:
-باباجان یه چندتا از گناهات رو اعتراف کن تا به من روشناییت ثابت شه.

پدرروحانی از روی زمین بلند شد و به بالای سکو برگشت.

-به نام مرلین!...ای گناهکار پلید!ای جاهل! زودباش...در طی این مراسم مبارک باید به گناهان پلیدت اعتراف کنی.

پدر روحانی به سمت میزی که قبلا وجود نداشت رفت و کتاب آسمانی رو برداشت.

-هلللویا!...به نام مرلین!به نام روشنایی!به نام پاکی!

رودولف که بالاخره در کشیدن نمودار تعداد ساحره های داخل کلیسا، موفق شده بود اندکی از روی خوشحالی خودش رو تکون داد.

-ای گناهگار پلید! ای قاتل! ای منحرف تاریکی!...برخیز و به سمت من بیا!


only Hufflepuff


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۲۲:۴۶:۱۴ یکشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۵۴:۵۴
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6357
آفلاین
مردم داخل کلیسا در حال وحشت از قاتل بودند که اشیای بعدی شروع به افتادن از جیب رودولف کردند.

یک قمه تیز کن بزرگ... یک جا قمه ای... یک سر قطع شده که در حال غر زدن بود... و عکس یک ساحره با ردایی نامناسب!

آخری بیشتر از بقیه توجه ملت با ایمان داخل کلیسا را جلب کرد.

- این فقط یه قاتل نیست!
- یه منحرف هم هست!
- هم قاتله و هم منحرف!
-چقدر گناهکار!

مردم دور رودولف جمع شده بودند و در حال حرف زدن و نچ نچ کردن بودند. همگی برای او بسیار متاسف شده بودند. دامبلدور احساس کرد لازم است دخالت کند.
-برادران دینی من! این فرزند تاریکی و گناهکاری که این جا می بینید بسیار نادم و پشیمان به نظر می رسد. نمی رسد؟

نمی رسید! ولی کسی جرات نکرد با پدر روحانی مخالفت کند.

دامبلدور ادامه داد:
-به نظر من این گناهکار پلید، باید نزد من به گناهانش اعتراف کرده و تقاضای بخشش نماید. بنماید؟

مردم مخالفتی نداشتند. حرف، حرف پدر روحانی بود.




پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۵:۰۸:۴۲ دوشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۹

ریونکلاو

آلنیس اورموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۲:۲۵ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۵۶:۳۰
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 63
آفلاین
-پدر روحانی و شوهر روحانی عزیز، حالا می شه بهمون بگین چجوری در مسیر درست و راهی که خداوند می پسنده قرار بگیریم؟

رودولف تمام قوانین و شروط دامبلدور را فراموش کرده بود و محو بانوی باکمالاتِ خیّری شد که داشت با آنها صحبت می کرد.

-بابا جان؟ بابا جان! اهم اهم...
-ها...
-میگم اهم اهم اوهوم اهم اهام اهوم!
-ها...؟

دامبلدور تازه آن موقع فهمید که رودولف هیچ تخصصی در زبان "سرفه ای" ندارد. بنابراین مجبور شد از روش سیخونک، نیشگون، و در مراحل بعد از اردنگی و لگد استفاده کند؛ هر چند بر خلاف قوانین محفل بود که از خشونت برای انجام کاری استفاده کنند.
-عه چته چرا می زنی؟
-بابا جان شما تمایلی نداری این بانوان محترم رو با سخنرانیت به سمت روشنایی هدایت کنی؟
-چی؟ چرا چشم و چارتو همچین میکنی؟ روشنایی چیه؟ بانوان محترم؟ اهااا حله بسپرش به من...

رودولف بالای یکی از میز های کلیسا رفت که بتواند خوب همه جا و همه زنان نیکوکار را زیر نظر داشته باشد. (و البته تمام بانوان بتوانند ابهت و جذبه او را به خوبی ببینند!)
-همونطور که می دونین من ودامبلد... ینی همون پدر روحانی قراره شما رو به سمت راه درست و روشنایی و از این جور چیزا هدایت کنیم. و برای این کار ما نیاز به یه...

رودولف کمی فکر کرد... به این نتیجه رسید که میزان اگاهی اش از روشنایی به اندازه موهای سر لرد سیاه است. البته که این موضوع در زمینه تخصص اعضای محفل بود و نباید از یک مرگخوارِ قمه کشِ ساحره یاب همچین توقعاتی داشت.

-بله همونطور که گفتم برای رسیدن به روشنایی ما نیاز داریم به یه... اها! به یه پیرمرد ریش بلند عجیب غریب که بتونه گند کاریامونو جمع کنه و واسمون سخنرانی کنه!

سر ها به سمت دامبلدور چرخیدند. رودولف با اینکه خیلی از نگاه هایی که به پیرمرد محفلی شده بود ناراحت و ناراضی بود ولی مجبور شد برای نجات خودش توجه ها را جلب دامبلدور کند.

-خب باباجانیان... کاملا درسته اما شما به چیز های دیگری هم نیاز دارین... اول باید قلب هاتون رو پاک کنین و ذهنتون رو از افکار بد و ناپسند خالی کنین و...

رودولف دیگر حواسش به سخنرانی دامبلدور نبود. دوباره محو بانوی با کمالاتی شد که ظاهرا سرگروه بانوان نیکوکار بود.

-باباجان! شوهر روحانی جان با شمام!
-ها اها بله چیه...
-اون آبنبات لیمویی منو بده دهنم خشک شد.
-ها... لیمویی؟ اها باشه...

رودولف که حالا حواسش سر جایش امده بود، آبنبات را از جیبش در آورد تا آن را به دامبلدور بدهد. ولی دستش به یکی از قمه هایش گیر کرد و قمه، با صدای بلندی روی زمین افتاد. پشت سرش چند قمه دیگر با صدایی بدتر از اولی روی زمین افتادند.

-اون... اون چیز دیگه چیه؟!
-مثل چاقوعه!
-چرا روش قرمزه...؟! خووووووون!!!!
-یه قاتل اینجاس!!!
-


منو از روی خودم قضاوت کنین نه از روی خانواده ام...


"Ravenclaw"

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱:۴۰:۰۶ دوشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۷:۰۲:۳۸
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1254
آفلاین
_خب زنونه اس، راه نمیدن من رو که!
_یواشکی میریم!
_میریم؟
_بله..چطور میخوای پس بفهمم که سرت رو بالا کردی یا نه؟

چاره‌ای نبود...رودولف راه پیچاندنی نداشت.
پس رودولف با ترس و لرز همراه با دامبلدور به سوی محل عبادت حرکت کرد...و از آنجایی که آنها حالا در لندن بودند، پس محل عبادت در اصل کلیسایی بود که آن روز میزبان زنان خیّر و نیکوکار بود...

رودولف و دامبلدور به زیر پنجره کلیسا رسیدند و سپس با استفاده از روش مشهور "قلاب گرفتن" برای یکدیگر توانستند از پنجره وارد کلیسا شوند!
_هللویا!

رودولف بو کشید...سرش پایین بود..ولی بو کشید...حس کرد...رودولف از بدو تولد سیستم ساحره‌یاب مجهزی را در خود داشت...رودولف بدون آنکه بتواند سرش را بالا کند، حس کرد و میدانست که آنجا فضای بود پر از خانوم های ریز و درشت و از همه رنگ!
_آفرین فرزندم...مقاومت کن!

هرچند که از دامبلدور بعید بود که شیطانی بخندد، ولی او میدانست که رودولف توان مقاومت ندارد...رودولف هم این را میدانست...پس بنا بر غریزه‌ی "رودولفیت" خود راهی برای سازگاری پیدا کرد و بدنش را طول کش و قوس داد که سرش در عین پایین بودن، نگاهش به جلو باشد!
_فرزندم؟ چرا بدنت رو اینجوری میکنی عین معلول ها؟
_دیگه دبه نکن دامبلدور...گفتی سرت پایین باشه، الانم هست..فقط الان با این کج شدنم، همزمان که سرم پایینه میتونم ساحره ها رو ببینم!
_ولی...
_اوا خاک بر سرم...شما اینجا چیکار میکنید؟

دامبلدور و رودولف لو رفتند..همه زنان آنها را دیده بودند...اصلا وضعیت خوبی برای آنها نبود و نمیدانستند باید چه واکنشی نشان دهند...که ناگهان یکی از زنان گفت:
_خانوما...فکر کنم ایشون با این ریش و لباس و اینها، حتما پدر روحانی هستن که قراره برای ما سخنرانی کنن!
_آه پدر!
_ما رو ببخش پدر روحانی...لطفا با دستانت بر سر ما بکش و ما را تبرک کن!

لحظه ای به نظر رسید که خطر فعلا از بیخ گوش دامبلدور و رودولف گذشته بود..اما به نظر رودولف راضی نبود که تمام توجهات و محبت ها به سمت دامبلدور سرازیر شده...پس با یک سرفه ساختگی، توجه ها را به سمت خودش جلب کرد!
_اهم اهم اهم!
_پدر روحانی...این معلول کیه؟
_ایشون..ام...خب ایشون...
_من شوهر روحانی هستم!
_چی؟ شوهر روحانی؟ یعنی چی؟
_یعنی هر سوالی، اعترافی، تبرک جستنی، چیزی بود من در خدمتم!
_راست میگین؟ عجب...خب...راستش من یه سوال دارم...واقعیت داره که ارتباط با نامحرم گناه هست؟
_بستگی به این داره که نامجرم کی باشه...هرچند واقف هستن شما عزیزان که ما روحانیون، مخصوصا من، محرم محرم هستیم!

دامبلدور نگران بود...باید هرطوری که میشد رودولف را قبل از اینکه گند قضیه دربیاید، از کلیسا خارج میکرد!




پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۵:۲۴:۱۱ چهارشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

لاوندر براون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۵:۳۹:۳۵ دوشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۰
از عشق من دور شو!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 207
آفلاین
ساحره از پشت پیشخوان بیرون آمد و رفت جلوی رودلف ایستاد.
-ووی قمه که میگن اینه؟

رودلف دچار مخ زدگی مجدد شد.
-نیگابرقشو خانوم!

و قمه اش را در هوا چرخاند.

-ووی مرد رویاهای من قمه کش بوده همیشه! چجوری کار میکنه؟

رودلف قمه اش را در هوا چرخاند وحرکات بروسلی و جکی چان و رمبو را با قمه کشی جادوگری ترکیب کرد.
-اول یکی اینوری حالا اونوری الا بالا حالا کمالا...چیز، چپ و راست حالا گردن رو حدف میگیری و ...

پق! گردن دختر باکمالانت را قطع کرده بود! از مغازه بیرون آمد.
-دیدی باباجان؟ چجوری چشم پاک بودم؟
-بابا جان شمشیر ایمانت دختر مردم رو شقه کرد باباجان! قبول نشدی باباجان! حالا گوش کن! اونجا یه مسجد هست(با تلفظ مچد!)، میری توش و از جلوی بخش زنونه رد میشی و توش رو نیگا نمیکنی!

ردولف لرزید.


تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۴:۵۹:۰۰ چهارشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۵۴:۵۴
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6357
آفلاین
رودولف درونش را تا اعماق وجود، جستجو کرد... و هیچ تمایلی برای انجام این کار نیافت. او اصلا نمی خواست به سمت روشنایی برود، می خواست دامبلدور را وارد ارتش لینی کند.
ولی حس وظیفه شناسی بطور غیر قابل کنترلی بر او غلبه کرد و به ساحره زیبا نزدیک شد.

ساحره متوجه رودولف شد.
- به به! چه جادوگر باکمالاتی! باورت می شه کل زندگیم دنبال یکی مثل تو بودم؟ همین دیشب خوابتو دیدم. و پریشب... و شبای قبل. یه شب خوابتو ندیدم... اونجا هم مرلین اومد به خوابم و گفت هر چه زودتر باید تو رو پیدا کنم. چقدر با تو احساس آشنایی می کنم.

چشمان رودولف گرد شده بود. ساحره طی سی ثانیه، کلیه تاکتیک های مخ زنی رودولف را روی او پیاده کرده بود.

مخ رودولف زده شده بود!

حس وظیفه شناسی، عصبانی شد. تکه سنگی از کلیه رودولف برداشت و به طرف مخش حرکت کرد.

قصد اعلام جنگ و درگیری فیزیکی داشت.

به جمجمه رودولف رسید.
-اوخی... مخش اینه؟ چقدر کوچولو و با نمکه!

مخ رودولف گوش نمی کرد. نمی دید. حواسش به طور کامل معطوف به ساحره زیبا بود. ولی حس وظیفه شناسی رودولف هم بیکار که نبود. جلو رفت و حرف های تهدید آمیزی در گوش مخ زمزمه کرد.

مخ ترسید!

و رودولف تصمیم گرفت اسیر هوای نفس خودش نشود.
-خواهرم، از من فاصله بگیر. من فقط یه آب نبات لیمویی ازت می خوام.





پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱:۰۳ سه شنبه ۴ آذر ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۲۲:۳۳
از نقاشی مرلین دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 206
آفلاین
خلاصه:
لینی ارتشی به اسم "پیکسواران" تشکیل داده که قراره بر علیه لردِ سیاه شورش کنه. اول یه آقا بدون مو و دماغ عضو ارتشش میشه که لردِ سیاهه ولی لینی نمیدونه. لینی بهش میگه که اگه میخواد عضو بشه باید بتونه به جز خودش یکی دیگه رو هم به سمت ارتشش جذب کنه.
لردِ سیاه رودولف رو پیدا میکنه و حالا رودولف هم مجبوره برای اینکه عضو بشه یکی دیگه رو جذب کنه.

***

رودولف بی هدف در خیابان ها سر بالا، سر پایینی می رفت تا بلکه شخصی، حتی بی کمالات، به تورش بخورد.
با بی حوصلگی آهی کشید، روی تکه آجری نشست و با قمه اش جایی دور از دسترس، بین دو کتفش را سفت و سخت خاراند و شروع به خواندن آواز نه چندان دل انگیزی کرد.

-آممم... بابا جان؟!

رودولف چشمانش را باز کرد، دست از آواز خواندن کشید و به پیرمردی که به او خیره شده بود، نگاه کرد.
-ها؟! چیه پیرمرد؟!
-بابا جان آلودگی صوتی ایجاد نکن پسرم. مردم نیاز به آرامش دارن...

اما آرامش مردم و آلودگی صوتیِ احتمالی ای که امکان داشت بر اثر آواز های او به وجود بیاید، ذره ای برای رودولف، آن مرد لخت قمه به دست اهمیتی نداشت.
در آن لحظه، او تنها به یک چیز توجه داشت: آلبوس دامبلدوری که با قیافه ای مظلوم و زیادی شادش، رو به روی او ایستاده، لبخند میزد و دستانش را برای در آغوش کشیدن او باز کرده بود.
-هی! ببینم... تو میای توی ارتش ما؟!
-بابا جان از چی حرف میزنی؟

رودولف طوری که انگار دارد یک مگس را پس میزند، با شادمانی قمه اش را به طرز تهدید آمیزی در هوا تاب داد.
-اسم ارتشمون... پیکسوارانه! خیلی هم عالیه! ضد لردِ سیاه و تاریکی... تو خودت واردی دیگه! همین فرزندان روشنایی و این چیزا... میخوایم ضدِ لردِ سیاه شورش کنیم!

رودولف این را گفت و آستین لباس دامبلدور را کشید. ولی دامبلدور که گویا در آسمانها سیر میکرد، از جایش جنب نمیخورد.
-ولی بابا جان... ایده ی خوبی نیستا! ما نباید جنگ و شورش کنیم! ما باید فقط هدایت و ارهنمایی کنیم!
-آره همون! حالا تو بیا... بیا دیگه...

دامبلدور در حرکتی ناگهانی، آستین لباسش را از میان دستان رودولف بیرون کشید و یک متر عقب پرید.
-باشه بابا جان... ولی یه شرط داره... تو باید اول تاریکی های درونتو پاک کنی، بعد هم به جنگ تاریکی های دیگه بری بابا جان! ما باید از خودمون شروع کنیم... واسه همین برو بدون اینکه به خانمِ فروشنده ی محترم نگاه کنی و مزاحمش بشی، ازش واسه بابا یه آبنبات لیمویی بگیر... نگاهتو پاک کن فرزندم! نگاهتو پاک کن! اولین قدم بابا جان! اولین قدم به سوی روشنایی!

رودولف به مغازه ی کنارشان نگاه کرد. فروشنده، زنی جوان و البته بسیار با کمالات بود.




پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۱۵:۱۸ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۰
از وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 348
آفلاین
دیگر دوره ای که ساحره ها جذب مردانی با چهره جذاب میشدند گذشته. الآن پول حرف اول را میزند. همان موقع هم قیافه و سیکس پک رودولف برای ساحره های دیگر چندان جذاب تر نبود و او هنگام دعوت کردن ساحره ها به ارتش صورتی با این صحبت ها مواجه میشد:
-سلام خوشگله.تا مقر ارتش صورتی برسونمتون.
-برو مزاحم نشو!چطور به تو گیر ندادن مروپ قلی؟

و قبل از آنکه ساحره دوم بگوید«چون پوشش مناسب داشتم.» رودولف ناراحت از آنها دور می شد. تا به حال نشده بود که در ماموریت تور کردن ساحره ها نا موفق باشد.اما این بار فرق میکرد. او باید به دستور اربابش عضو برای ارتش صورتی جمع میکرد و بسیار هم در این کار کوشا بود.مانند هر کار ساحره گیری دیگر.

یک ساعت بعد

فردا روز دوشنبه در هاگزمید بود و جادوگران و ساحرگان کم کم کافه ها را ترک میکردند تا برای روز کاری فردا آماده شوند اما رودولف در جذب مرد ها هم ناکام کرده بود. دو بیرون انداخته شدن از کافه و چهار بار بر هم زدن بازی دیگر مردان عیاش کافه تنها دستاورد او در این یک ساعت بود. دیگر گفت حتی اگر پیر لاغر مردنی ریش ریشو مدل دامبلدوری هم باشد باید او را جذب ارتش صورتی کند.ناگهان چنین مردی از آسمان ظاهر شد. رو به رودولف کرد و ناگهان به رودولف تغییر شکل داد.یک کپی ناشیانه و کمرنگ و بی احساس از رودولف!
-یا پیژامه مرلین. تو دیگه کی هستی؟
-یا پیژامه مرلین. تو دیگه کی هستی؟
-چرا داری منو کپی میکنی؟
-چرا داری منو کپی میکنی؟

هیچ مرد دیگری در کافه نبود. رودولف بود و ماموریت دعوت کردن این پیر مرد به محفل.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۳:۳۰ سه شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۹

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۰۸:۴۵
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 409
آفلاین
کراب با خوشحالی و لینی با اضطراب به سمت در کافه به راه افتاده بودند که ناگهان لینی کراب را با نیشش مورد عنایت قرار داد.
-حالا با زهر نیشم میمیری و من به تنهایی ارباب ارتش صورتی میشم.
-چرا بهم اطلاع ندادی که قراره به قتل برسونیم تا قبلش رژ لب مشکیمو استفاده کنم؟ این رسم جوونمردی نبود.

لینی حشره ای بسیار جاه طلب و بی توجه به بروز بودن آرایش ملت قبل از مرگ بود!

دقایقی بعد لینی فک و فامیل های حشره اش را برای تجزیه جسد کراب صدا زد و خودش با آرامش خیال نزد لرد و رودولف برگشت.
-متاسفانه یه کاری برای کراب توی اون دنیا پیش اومد که مجبور شد از ارتشمون جدا بشه اما قبلش منو به عنوان تنها ارباب ارتش منصوب کرد و اسم ارتش هم گذاشت "پیکسواران"!

سپس نگاهی به رودولف انداخت.
-حالا هم نوبت توئه که عضو بعدی ارتشمو پیدا و جذب کنی.
-رودولف برای جذب انواع ساحره های با کمالات و حتی بی کمالات ساخته شده!

هر چند صورت نه چندان زیبای رودولف برای جذب ساحره ها ساخته نشده بود!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.