جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
بالای صفحه
اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مرداد 1404 20:13
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین
هوادار پیامبران مرگ


تصویر تغییر اندازه داده شده


- آیا از اینکه رنگی به رخ ندارین رنج می‌برین؟ آیا حس می‌کنین هر چقدر سرخ آب سفیداب به صورت‌تون می‌زنین هنوز عین مارتل گریان بی‌رنگ و رویین؟ خب همینه که هست! می‌خواستین نباشین!
- کات!

تام کارگردان زیر لب ناسزایی زمزمه کرد که با چشم غره مروپ آن را اصلاح کرد.
- بله عزیزم... داشتم می‌گفتم مادر... ت چه دست‌گلی تحویل جامعه داده. واقعا جلال و جبروت ازت می‌ریزه، جدبزرگوار حفظت کنه. فقط اگر این وسط مصدع اوقات شریفت نمی‌شم خواستم بگم ما اینجا برای تبلیغ اومده بودیما ناسلامتی!
- خب بابا!

مروپ که تازه یادش آمده‌ بود چرا آن همه دوربین رویش زوم است، یک عدد سیب سرخ را روی میز گذاشت. با گفتن دوباره کلمه "حرکت" توسط کارگردان، مادر تاریکی لبخندش را بر لب نشاند.
- چاره‌ی کار شما برا رنگ و روی نحس‌تون اینجاست... رژیم سیبی مامان!

آهنگ ریمیکس هایده و ادل در پس زمینه شروع به پخش کرد. مروپ که هنوز "لرد کوچولو" را در بغل داشت با همان چشمان بسته داخل عکس از جایش برخاست و شروع به تکان دادن کمرش کرد.
- همون‌طور که توی عکس بالا مشاهده می‌کنین، مامان از وقتی رژیم سیبی‌شو شروع کرده از این رو به اون رو شده. در واقع حتی می‌شه گفت که مامان بعد این رژیم شفا گرفته! حالا از این سوال که "چرا عکس قبلی مامان تاره؟" که به پاسخ "چون عمل‌های جراحی‌ای که مامان طی یک‌سال اخیر روی سر تا پا و پس زمینه خودش انجام داده مشخص نشه." منتهی می‌شه که بگذریم...
- کات! وقتی می‌خوای ازش بگذری خب چرا می‌گی آخه؟!
- ایش! باشه! اگر تمایل دارین از نحوه اجرای این رژیم که خوردن سیب در وعده‌های صبح، ظهر و شب هست بهره‌مند بشین می‌تونین با تلفن‌های مشاوره مامان تماس بگیرین.

تام آهی کشید.
- همین الان گفتی چیکار کنن که! دیگه چرا زنگ بزنن مشاوره بگیرن؟

مروپ اخمی کرد. قر دادن کمرش را متوقف کرد و بینی‌اش را بالا گرفت.
- اصلا مامان دوست داشت همین‌طوری تبلیغ کنه. ناراحتی برو سیسیلیاتو بیار برا تبلیغ عسیس مامان.

بعد، در حالی که ماچ آبداری به کله لرد کوچولو می‌زد از در اتاق تبلیغات خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 مرداد 1404 15:53
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
"هواداری برتوانا"
*توجه برای اونایی که کتابو نخوندن: خانم بلک یه بانوی پایبند به اصالت جادوگری بود که بعد از مرگش، یه پرتره از خودش توی خونه پدری سیریوس (میدان گریمولد شماره ۱۲) باقی گذاشت که دائم فریاد می‌زد و به همه توهین می‌کرد. این پرتره نشون می‌داد که حتی بعد از مرگ هم دست از عقایدش برنداشته. بقیه محفلیا برای اینکه صداشو نشنون روشو با پرده می پوشوندن.






من همیشه اینجام... پشت پرده های بسته منتظر نشستم تا زمانی که کسی لازمم داشته باشه.
من آدم بدی نیستم. یعنی همه عمر تموم سعیمو کردم که خوب و مناسب باشم. خیلی وقتا کارهای شخصی خودمو به تاخیر انداختم تا بتونم مراقب اونا باشم. به هر حال باید حواس یکی بهشون باشه که راه اشتباهو نرن. دوست نداشتم اتفاقای ناخوشایندی که یکی دوبار تو گذشته برای آشنایانم پیش اومده برای اونا هم پیش بیاد. جوونا همیشه به فکر خوشگذرونی و لذت های زود گذرن. نمیدونن با بعضی از کاراشون به آینده شون لطمه میزنن.
من خودمو موظف میدونستم که مراقبشون باشم.
من آدم بدی نیستم...

***


خیلی وقته که اینجام. سالهای سال. من خیلی چیزا راجع به جادو میدونم. نه این جادوی این روزا ها! جادوی این روزا که خیلی بی بخار شده. اون قدیما جادو خیلی بهتر بود. همه جادوگرا با خوشحالی زندگی می کردن. همه چی شگفت انگیز بود!
من اومدن و رفتن خیلی ها رو دیدم اما خودم هیچ وقت نرفتم. موندم اینجا تا مراقب جادو باشم. موندم اینجا تا جادو رو زنده نگه دارم. موندم تا همه چیزو مثل اولش کنم. موندم تا همه چی رو بازم شگفت انگیز کنم.
من آدم بدی نیستم...

***


Try to kill it all away
سعی میکنم همه چیو از بین ببرم
But I remember everything
اما من همه چی یادمه


بچه خودم بهم خیانت کرد... بچه خودم ولم کرد... بچه خودم منو دور انداخت!
من بزرگش کرده بودم. با همین دستا. سال ها با هم خندیدیم. سال ها با هم غصه خوردیم. یه شبایی به آسمون خیره می شدیم و اون می گفت تا ابد کنارم میمونه مثل اون دوتا ستاره هایی که همیشه پیش همن. و منم میموندم کنارش. ازش حمایت می کردم. رشد کردنش رو میدیدم و بهش افتخار می کردم. می خواستم مراقبش باشم...
اما اون سر قولش نموند! فکر کرد من و افکارم قدیمی هستیم و باید تغییر کنیم. بهم گفت باید عوض بشم و قبول کنم دنیام نیاز به تغییر کردن داره. بخاطر چیزی که از هم سن و سالاش درمورد پیشرفت و مد شنیده بود میخواست تموم گذشته شو رها کنه! باورتون میشه؟ بخاطر به ظاهر خفن بودن میخواست تموم افکارمو عوض کنم. افکاری که یه عمر باهاشون زندگی کرده بودم... ازم خواست دست از اصالت بردارم و جادوی نوین رو امتحان کنم.
من آدم بدی نیستم... اما نتونستم دست از عقایدم بردارم. میخواستم اصالت خانوادمون همچنان حفظ بشه. برای همین باهاش مخالفت کردم. و اون گذاشت رفت. رفت دنبال آرزوهاش. بچه خودم بهم خیانت کرد... بچه خودم ولم کرد...

***
If I could start again
اگه میتونستم دوباره شروع کنم
A million miles away
یک ملیون مایل دورتر
I would keep myself
خودم رو نگه می داشتم
I would find a way
یه راهی پیدا میکردم


این روزا کمتر کسی پیدا میشه که واقعا به جادو اهمیت بده. همشون یه روزی فراموش می کنن که جادوگر بودن یعنی چی. همه شون یه روزی ول می کنن و میرن دنبال دنیای خودشون. هیچکس به اندازه من زندگیش آغشته به جادو نیست و من نمیخوام جادو رو از دست بدم. وقتی راجع به حفظ اصالتمون صحبت می کنم یعنی اینکه دوست دارم مراقب جادوی درون جادوگرا باشم. اون جادوی اصیل و مقدسی که جوونای امروزی چیزی ازش نمیدونن. این روزا کمتر کسی واقعا اهمیت میده. وقتی عقاید عوض بشه، مردم اصالتشونو از یاد میبرن. و من خودمو موظف میدونستم از این اصالت حفاظت کنم. کسی که میخواد پایبند گذشته، اصالت، عقاید و علاقه ش باشه آدم بدی نیست...
برای همینه که شما باید بدونین من آدم بدی نیستم...
***


من همیشه خودمو قوی نشون دادم. قوی نشون دادم تا بتونن بهم تکیه کنن. تا بدونن تو مشکلاتشون کسی رو دارن که همراهشون باشه. تا اجازه داشته باشن یه وقتایی ضعیف باشن بدون اینکه نگران آسیب دیدن بشن. چون من نمیذاشتم آسیب ببینن. من قوی بودم. من کسی بودم که سعی میکرد همیشه هواشونو داشته باشه.
یه وقتایی دوست داشتم دست از قوی بودن بردارم و مثل یه جادوگر عادی زندگی کنم ولی میدونستم دیگران نیاز دارن یه نفر کنارشون باشه. یه نفر که دست از عقایدش نکشه و با گذر زمان تغییر نکنه. یه نفر که همیشه بمونه.
و سخته بمونی و ببینی عزیزانت دارن ترکت می کنن... سخته همیشه مقاوم باشی... سخته همیشه یه خونه باشی... سخته دور شدن خیلی ها رو به چشم ببینی و وقتی برگشتن دوباره بهشون لبخند بزنی... .
سخته آدم بدی نباشی...!

***

What have I become
من به چی تبدیل شدم
My sweetest friend?
شیرین ترین دوست من؟
Everyone I know
همه آدمایی که من میشناختم
Goes away in the end
در آخر رفتن
And you could have it all
و تو میتونی همشو داشته باشی


من خودمو قوی نشون دادم و برای قوی تر کردن اعضای خانوادمم تلاش کردم. من برای حفظ نام خانوادمون خیلی زحمت کشیدم. خیلی!
هرجا اسمی از قدرت و جادوی اصیل میومد همه یاد من و خانوادم میفتادن. فکر می کنم بین جادوگرا محبوب ترین و معروف ترین خانواده بودیم. و همین موضوع خوشحالم می کرد. این موضوع خستگی تموم سال هایی رو که تلاش کرده بودم از تنم بیرون می برد. همین که میدونستم خانواده من از جادوی واقعی برخورداره برام مایه شادمانی بود.
اما حالا از اون خانواده چی مونده؟
همه چی از دست رفت... و من نمیدونم دقیقا تقصیر کی بود این اتفاق. نمیدونم دیگه باید چی کار می کردم. تنها چیزی که میدونم اینه که من آدم بدی نیستم...

***

I will let you down
نا امیدت خواهم کرد
I will make you hurt
بهت آسیب خواهم زد


من آدم بدی نیستم... اما این روزا فکر می کنم نکنه واقعا آدم بدی بوده باشم؟ نکنه اونطور که باید از کسایی که دوستشون داشتم مراقبت نکردم؟ نکنه مادر خوبی نبودم؟ من که تموم تلاشمو کردم پس کجای کار اشتباه بوده؟ کجای این زندگی لعنتی اشتباه بوده؟ کجا رواشتباه رفتم که بعد از سالها مراقبت از اصالت جادو حالا باید پشت پرده های احمقانه قایمم کنن؟ چرا نباید طرف من باشن و ازم حمایت کنن؟

هر موقع پرده ها کنار میره و چشمم به خونه عزیزم میفته که دارن همه چیزشو به میل خودشون تغییر میدن، حرصم میگیره. کلماتم یهو تغییر می کنه. حرفایی که تو دلمه تبدیل به دشنام میشه. تموم غم هایی که تو اعماق قلبم دفن کردم یهو فوران می کنن و مثل خنجری تو بدن شنونده حرفام فرو میره. هه!... البته اگه شنونده ای باشه. هیچکس منتظر نمیمونه که بشنوه. همه فوری پرده ها رو می کشن و جوری بهم بی توجهی می کنن که انگار از اول وجود نداشتم. هیچکس نمیمونه تا بهش بگم این کلمات بیشتر از اینکه شما رو ناراحت کنه، خودمو ناراحت میکنه. اگه فکر می کنین حرفام شبیه خنجره باید بدونین اول خودمو داغون کرده. من زخمیم و کسی نمیمونه تا ببینه... نمیمونه تا بشنوه... نمیمونه تا بفهمه.

البته توقع ندارم بفهمن. اونا حتی اگه حرفامو بشنون هم هیچ وقت نمی تونن درکم کنن. با این حال...
با این حال فقط گاهی دوست دارم یکی چند لحظه به من گوش کنه تا خودم متوجه بشم که این همه عشق و زمانی که پای خانوادم گذاشتم هیچ و بیهوده نبوده. اون همه روز و شبی که برای یاد دادن جادوی سیاه به علاقه مندان جادو تلاش کردم هدر نرفته.

کاش یکی فقط یه بار بهم بگه که بهم نیاز داره. کاش یکی یه بار بگه نام خانوادگی بلک رو من زنده نگه داشته بودم و الان که نیستم جای خالیم بدجور حس میشه. کاش یکی یه بار بهم بگه دلش برام تنگ میشه. کاش یکی یه بار این پرده های لعنتی رو کنار بزنه و بیاد دنبالم... آه.
نمیدونم اگه یه روز ریگولوس و سیریوس برگردن به عنوان مادرشون بهتر باهاشون رفتار می کنم یا نه. یه وقتایی آرزومه سیریوس برگرده و دوباره همه چیو از نو با هم شروع کنیم ولی میدونم که غیرممکنه. هنوزم حس میکنم اصالت جادو مهمتره و ما باید مثل قبلنا حفظش کنیم.

به هر حال من همیشه اینجام. با اینکه میتونم به راحتی داخل تابلوها رفت و آمد کنم، هیچ موقع جایی نمیرم. یجورایی هنوزم میخوام از خونه و عزیزانم محافظت کنم با اینکه یه تابلوی نقاشی واقعا کاری از دستش بر نمیاد. با اینکه داد و فریادش برای اصالت خفه می شه. با اینکه روش با یه پرده بی معنی پوشیده ست...
با تموم اینا من همیشه اینجام... پشت پرده های بسته منتظر نشستم تا زمانی که کسی لازمم داشته باشه.

Full of broken thoughts
پر از افکار و احساسات شکسته
I cannot repair
نمیتونم درستشون کنم
Beneath the stains of time
زیر لکه های زمان
The feelings disappear
احساسات ناپدید میشن(نابود میشن)
You are someone else
تو کس دیگه ای هستی
I am still right here
من هنوزم اینجام

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 مرداد 1404 12:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
به هواداری از تیم کوییدیچ پیامبران مرگ


تصویر تغییر اندازه داده شده


نواده های مستقیم سالازار اسلیترین زنده و سر حال در مسیر پیشرفت تاریکی در جهان (به ترتیب سن) : ماروولو گانت، مورفین گانت، مروپ گانت، تام ریدل (داماد)، لرد ولدمورت، بلاتریکس لسترنج (عروس)، دلفی



خانواده



خانواده... عجب واژه‌ای‌ست.
واژه‌ای به ظاهر شیرین، اما در عمق، چیزی بین نفرین و معجون عشق اشتباهی. خانواده همون چیزیه که وقتی بچه‌ای، بهت می‌گن مقدسه؛ و وقتی بزرگ می‌شی، می‌فهمی اکثر مراسم‌های مقدس با فریاد و قاشق‌پَران ادامه پیدا می‌کنه. آیا خانواده ارزشش رو داره؟ سوالی‌ست که سال‌ها پیش از خودم پرسیدم. اولین خانواده‌م بهم خیانت کردن؛ دوستان نزدیکی که به عقایدم پشت کردن و هاگوارتز رو به سمت ماگل‌پروری بردن.

من... من سالازار اسلیترین... حالا نشستم روی تخت جهنم و به چیزی فکر می‌کنم که نه تو هاگوارتز یاد دادن، نه توی کتاب‌های جادوی سیاه: خانواده. آیا کار درستی کردم که استارت خاندان اسلیترین (که بعداً تبدیل به گانت و بعداً تبدیل به ریدل شد) رو زدم؟ آیا تمامی نسل‌های بعد از خودم رو مجبور به نفرینی سنگین کردم که از هزاران طلسم نابخشودنی بدتره؟ طلسم زندگی کردن. طلسم زنده بودن در زمانی که تاریکی رو به عنوان دشمن می‌بینن؟

به اطرافم نگاه می‌کنم.
یک خاندان، زنده، سیاه‌پوش، در حال حرکت در مسیر تاریکی. همشون نواده‌های من‌ان. همشون از یه‌جا اومدن. از اون یک قطره خون که من سال‌ها پیش گذاشتم توی این دنیا بمونه، مثل یه آغشته‌ی ظریف توی معجون ابدی. و حالا؟ حالا این آغشته تبدیل شده به نسل‌هایی که با لبخند یا بدون اون، دارن جهان رو به زانو درمیارن.

بعضی‌ها می‌پرسن چرا همه‌شون یه جور خاصی حرف می‌زنن؟ چرا بعضیاشون با مار حرف نمی‌زنن؟ چرا یکی‌شون فقط با زبان چشمک ارتباط برقرار می‌کنه؟ چرا یکیشون همش داره نعناع‌خشک می‌ریزه لای کاغذ و آتیش می‌زنه؟ چرا یکیشون دماغ نداره؟ چرا یکیشون خواستگار زیاد داره؟ یکی‌شون راننده‌ی مینی‌بوس بنزه که از خود ما هم قدیمی‌تره؟ و چرا یکیشون با ملاقه دنبال سربازان تاریکی راه می‌افته و تا فرق سرشون رو صاف نکنه راضی نمی‌شه؟ عزیزان، ما از خانواده‌ای هستیم که ترکیب ژنتیکی‌مون شامل سه درصد انسان، پنج درصد مار، و نود و دو درصد آسیب روانیه. این چیزا طبیعیه.

اما در این میان، باید بایستم و تاج پادشاهی‌مو بردارم برای فقط یک نفر.
فقط یک نفره که تونسته این خانواده رو دور هم جمع کنه. نه با عصا، نه با طلسم، بلکه با مادری.
اون با ساکت بودنش، با مهربونیش، با حضور دائمی‌ش که حتی تو سکوت هم شنیده می‌شه، این خاندان رو کنار هم نگه داشته.
اون مادره. اون خاکه. اون مرکز جاذبه‌ی ماست.
اون مروپه. مثل جاذبه‌ای در وسط خانواده‌ی گانت، مثل خورشیدی که منظومه شمسی دورش می‌گردن. با قدرت ایستاده و اگرچه که اخیراً فعالیت کمتری می‌کنه ، اما خانواده رو با قدرت مدیریت می‌کنه و دور خودش می‌گردونه.

خانواده یعنی چی؟ یعنی وقتی داری بحث جهانی با یه جادوگر دیوونه می‌کنی، یکی اون‌ور اتاق وایساده و با قاشق داره برات خورش درست می‌کنه. خانواده یعنی وقتی داری نقشه‌ی نابودی دنیا رو می‌کشی، یکی تو گوشه‌ی اتاق نشسته و داره برای همه لباس سیاه اتو می‌زنه.

خانواده یعنی هر چی هم از هم متنفریم، تهش سر سفره‌ی جادو دور هم جمع می‌شیم.
یکی با عصبانیت، یکی با نگاه خیره، یکی با نیش، یکی با کریشیو!

ولی می‌دونی چیه؟ تهش همینه. خانواده همینه. یه مشت آدم جادویی که نه می‌تونن با هم بمونن، نه می‌تونن بدون هم دوام بیارن. مثل یه معجون انفجاری که موادش همیشه با هم درگیرن ولی نتیجه‌ش همیشه مؤثره.

و من؟ من مفتخرم.
مفتخرم به این‌که نسل بعد از من، هنوز هم می‌تونه جهان رو به لرزه بندازه.
مفتخرم به خاندان گانت.
مفتخرم به خانواده‌ای که با وجود تمام پیچیدگی‌ها، هنوز... هست.

همین بود. حالا برید دنبال کاراتون.
و لطفاً، کسی با اون مار صحبت نکنه، داره شام می‌خوره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Three of the founders coexisted quite harmoniously, one did not!
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: دوشنبه 6 مرداد 1404 23:07
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار تیم برتوانا


تصویر تغییر اندازه داده شده

"خورشید و ماه"


خورشید را دوست داشت. قبل از آمدن خورشید همه جا تاریک بود. اما بعد، خورشید تصمیم گرفت آرام آرام طلوع کند و همه جا پر از نور شد. همه چیز رنگ گرفت، زنده شد.

عاشق ماه شده بود. مدت‌ها بود که در اتاق تاریک خود تنها بود. تا این که یک شب ماه تصمیم گرفت نورش را از لای پرده‌های اتاق رد کند و اتاقش را حتی شده ذره‌ای، روشن کند.

خورشید دنیایش را عوض کرد. قبل و بعد از آمدن خورشید همه چیز فرق می‌کرد. بعد از آمدن خورشید بلند شد و شروع به گشتن در دنیایی کرد که رنگی تازه گرفته بود. سرسبز شده بود. منظره‌ها، گیاهان، خانه‌ها و خیابان‌ها همه رنگ دیگری گرفته بودند.

ماه دنیایش را عوض کرد. آن شب بالاخره پرده را پس از مدت‌ها کنار زد و با اولین نگاه، مجذوب ماه شد. دیگر کارش شده بود نشستن پشت پنجره و خیره شدن به ماه.

خورشید تمام گرما و نورش را به او می‌داد. هیچ چیزی را دریغ نمی‌کرد. خودش می‌سوخت تا دنیای او را روشن کند. خوشحال بود که می‌تواند روشنی او باشد. خورشید هم او را دوست داشت.

ماه همه‌ی نورش را به پنجره می‌تاباند. ولی او از بیرون رفتن می‌ترسید. از دیدن نور ماه بدون وجود مانعی شیشه‌ای میانشان می‌ترسید. تا این که دیگر تاب نیاورد. بالاخره به بیرون اتاق قدم گذاشت و بی‌مانع به تماشای ماه نشست. حالا ماه هم می‌توانست او را بهتر ببیند و اطراف را برایش روشن کند. ماه هم عاشق او شده بود.

مدتی با خورشید بود و از حضورش لذت می‌برد. اما دیگر نور خورشید سرش را درد آورده بود. چشمش را اذیت می‌کرد. تاریکی می‌خواست، اما به این معنی نبود که دیگر خورشید را دوست نداشته باشد...

به سمت ماه در مسیر می‌رفت. هر جایی که نور ماه بود به دنبال نور همانجا می‌رفت. مدتی رفت ولی دیگر خسته شده بود. ماه هر شب باریک و باریک‌تر می‌شد. هر چه دست دراز می‌کرد دستش به ماه نمی‌رسید. می‌ترسید که ماه را از دست بدهد. می‌ترسید که دوباره همه جا تاریک شود...

خورشید نمی‌دانست چکار کند. کارش شده بود روشن کردن دنیای او. نمی‌توانست خاموش شود. ولی از اذیت کردن او هم قلبش به درد می‌آمد. می‌خواست کاری کند ولی نمی‌توانست...

ماه نمی‌خواست او را تنها بگذارد. نمی‌خواست اجازه دهد دوباره از دنیا به همان اتاق تاریک پناه ببرد. می‌خواست کنارش بماند، اما نمی‌توانست. نمی‌توانست جلوی باریک شدنش را بگیرد. و نمی‌دانست آن یک شب که در آسمان دیده نمی‌شود تا دوباره شروع به بزرگ شدن کند، چه بر سر او خواهد آمد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
- چرا همه مهربون نیستن داداشی؟
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: دوشنبه 6 مرداد 1404 20:38
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
به هواداری تیم قوی پیامبران مرگ

سمستان
قسمت یک




آهنگی که ساز اصلی تنبک است در حال پخش است. چندین نفر دور یک میز جمع شده‌اند و دست می‌زنند. در میانه جمع اکبر و هلگا ایستاده‌اند و درحالی‌که دست یکدیگر را گرفته‌اند، کیک چندطبقه‌ای رنگین کمانی رنگ را می‌بردند. هلگا یک نیم‌تنه قرمز به همراه دامن قرمز ستش را پوشیده و شال قرمز و طلایی بر دوش انداخته است. آرایش خلیجی سنگینی به‌صورت دارد و سیکس پک‌های نرمش در میانه لباسش پیداست. در کنارش اکبر با لباس سفید و قهوه‌ای ایستاده است. موهایش را به پشت سرشانه کرده و بوی کتیرای سنگین می‌دهد. تم مراسم ازدواج دائم است و تالاری که در آن قرار دارند هم با پارچه‌های رنگی و کفتر سفید آرایش شده است.

جمعی که دور اکبر و هلگاست همگی خوشحال هستند و در میانشان از سالازار و مروپ گرفته تا گابریلا و آستریکس به چشم می‌خورد. ناگهان گلرت از دور با کت‌وشلواری خاکستری وارد تالار می‌شود. برخلاف تمام افراد جمع، صورتش ناراحت است و چشمانش آهنگ " دوباره دلم هوای با تو بودن کرده" را زیرنویس می‌کنند.

گلرت دست‌هایش را باز می‌کند و می‌خواند:
- هه هه هه....هه هه هه هه هه.... هه هه هه....هه هه هه هه هه هه.... (حتما آهنگ را گوش کنید)

همه چشم‌ها به گلرت دوخته شده است. گلرت آوازخوان به عروس و داماد نزدیک می‌شود، میان آن دو قرار می‌گیرد و دست بر شانه‌هایشان می‌گذارد. آهنگ اوج می‌گیرد و یک ساز با صدای زیر به صدای تنبک اضافه می‌شود و گلرت آهنگ اصلی را شروع می‌کند:
- اگر کسی رو دوست داری... باید بهش اعتراف کنی!... وگرنه ممکنه خیلی دیر بشه... ممکنه خیلی دیر بشه!
تصویر تغییر اندازه داده شده
گلرت


به هلگا نگاه " باز منو کاشتی رفتی" گونه‌ای می‌اندازد و به وسط تالار می‌رود. در میانه تالار سالازار که به طرز عجیبی قدکوتاه‌تر شده و پوستش به رنگ شکلاتی می‌زند، در حال بالا دادن ریتمیک شانه‌ها و لرزاندن قسمت‌های متعارف و نامتعارف بدنش است. البته اگر دقیق‌تر توجه کنیم، نه‌تنها سالازار و بلکه همه افراد درون تالار به‌اندازه سه تا چهار آفتاب‌سوختگی پیاپی تیره‌تر شده‌اند و از جهان اول انگلیسی به دو رتبه پایین‌تر و به جامعه هندی سقوط کرده‌اند. البته گلرت خوش‌تیپ مانده و عضلات سرشانه و بازویش به طرز عجیبی بزرگ شده و تستوسترون وجودش به سطح بالایی رسیده است.

گلرت به سالازار می‌پیوندد و حرکات دست باز از سمت چپ به راست و راست به چپ را به نمایش می‌گذارند. چندین نفر که پشت سرشان ایستاده‌اند، در حرکت جوگیرانه به آن دو ملحق می‌شوند و جوری هماهنگ با هم می‌رقصند که دو مردمک هیچ چشمی آن‌قدر هماهنگ نیست و اینها قبل از این مراسم هرگز چند ماه با هم تمرین نکرده‌اند و رقص در خونشان است و خودشان همین‌جوری با هم هماهنگ می‌رقصند.

تصویر تغییر اندازه داده شده
سالازار و گلرت در جلو- اکبر و هلگا در پس زمینه


گلرت بعد از چند حرکت زیبا و به نمایش گذاشتن عرض سرشانه‌اش، از گروه رقص جدا می‌شود و دوباره خواندن را شروع می‌کند.
- اگر کسی رو دوست داری، باید بهش بگی! اگر کسی رو تو قلبت نگه داشتی، باید بهش بگی! اگر نگی خیلی دیر میشه! خیلی ممکنه دیر بشه!

وضعیت بسیار عجیب است. انگار نه‌انگار که گلرت همه این حرف‌ها را همین‌الان گفته بود و حالا این دو جمله این‌قدر قر و حرکات موزون احتیاج نداشت. همه سرشان را به نشانه حال‌کردن تکان می‌دهند و تأیید می‌کنند. گلرت که یک‌سروگردن از سالازار بلندتر است، در کنارش می‌ایستد و با دل پر می‌خواند:
- من دلبری دارم که بسیار بی‌وفاست... بسیار بی‌وفاست... و آدم باید به اندازه کم عاشق باشد و دلش را کامل نبازد!

وضعیت به اوج عجیب بودن خودش می‌رسد. اگرچه آهنگ بسیار غمگین است، سالازار و دخترهای همراهش قرهای موزون خاصی می‌زنند و جوری صفا می‌کنند که انگار آهنگ بندری در حال پخش است. البته گلرت نیز با چشمان گریان به آنهام ملحق می‌شود و به دنیا نشان می‌دهد که انسان باید در جشن عروسی اکسش(x) و وایش (y) و حتی زدش (z) نیز برقصد.


در این میان هلگا که انگار ویروس آهنگ خواندن گلرت به او هم سرایت کرده، با حرکت لوندی دست‌هایش را دور گردن داماد می‌اندازد و او را نوازش می‌کند و می‌خواند:
- وقتی که عشقی در دلته باید بگی! و دلی که درش عشق نیست، دل نیست!

ناز و عشوه‌ها ادامه می‌یابد و اکبر در حالت "پسر خوب خنگ" گونه می‌رقصد. هلگا عشوه‌ها را به سمت گلرت فروارد می‌کند و ادامه می‌دهد:
- اگر کسی رو دوست داری، باید بهش بگی! اگر کسی رو تو قلب نگه داشتی، باید بهش بگی!

تصویر تغییر اندازه داده شده
عشوه های خرکی هلگا


البته هلگا پی وی چشم‌هایش را بسته و نگاه اشک‌آلود گلرت که "سه، چهار، پنج تیغ‌ها رو پشت هم بزن..." زیرنویس می‌کند را نمی‌فهمد. دستی به شانه‌های گلرت می‌کشد و بعد از لذت غیرشرعی فراوان از حجم عضلاتش، به همسر خود می‌پیوندد و در حرکاتی که قابل گفتن نیست عضلات نواحی مختلف را منقبض می‌کند.

گلرت با چشمان گریان به رقص ادامه می‌دهد و آهنگ انگار تا ابد ادامه دارد...





لرد با نیشخند به گلرتی که در حال گریه است خیره شده است. گلرت در میان آشپزخانه خانه ریدل‌ها در حال رقص است و گاه به زبان عجیبی برای کسانی که وجود ندارند آهنگ می‌خواند. اصلاً متوجه زمان و مکان نیست و انگار در خیالات خودش حسابی غرق شده و به صورت خلاصه از دست رفته است.

لرد به مروپ که کنارش ایستاده نگاهی می‌اندازد و به گلرت اشاره می‌کند.
- می‌بینی مامان؟... ساقی حلال خور به این میگن! پنجاه دفعه صداش زدم، اصلاً نمی‌شنوه!

مروپ سر تکان می‌دهد و می‌گوید:
-سعب گرفته!

- چی هست؟

- سندرم عشق بی‌قرار! صد دفعه گفتم برای این گل گلی مامان زن بگیریم! این بچه داغه! داغه عشقه!

لرد چوبدستی را درمی‌آورد و با یک حرکت گلرت را بیهوش می‌کند. گلرت با همان چشمان اشکی روی صندلی سقوط می‌کند و سرش روی میز آشپزخانه می‌افتد.
- اینجوری فایده نداره! داره خودشو هلاک میکنه!... اگرچه از هافلی جماعت زن درنمیاد ولی بریم بگیریمش! بریم خواستگاری خودشو و اکبراش!

مروپ زیر سر گلرت بالشی می‌گذارد و می‌گوید:
- مگه چند تا اکبر داره؟ یکی نیست مگه؟

لرد ابرویی بالا می‌اندازد و می‌گوید:
- دوتاست دیگه! ناقص نیست که...! یک راکون پرمو سمت چپشه، یکی سمت راستش!

مروپ دهانش را جمع می‌کند و می‌گوید:
- راکن بو میده! ولی خب... گل گلی مامان نیاز داره دیگه! بریم خواستگاری هلگا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: یکشنبه 5 مرداد 1404 19:44
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین
هوادار پیامبران مرگ



همه جا تاریک بود که نوری سفید از سقف روشن شد و روی زنی با موهای بلند مشکی تابید که دست و پاهایش با طنابی بسته شده بود. قطرات درخشان اشک از گونه‌های زن بر روی طناب‌ها می‌چکید؛ در حالی که به افق چشم دوخته بود و صدای ملایم پیانو همراهی‌اش می‌کرد با صدای محزونی خواند:
Where have all the good men gone -
?And where are all the gods
Where's the streetwise Hercules
?To fight the rising odds
?Isn't there a white knight upon a fiery steed
Late at night, I toss and I turn
And I dream of what I need


سپس با مکثی فریاد زد:
- عاااااااا... عااااااااااااا... آی نید ا هیروووووو!

ناگهان نور سفید خاموش شد و در طرف دیگر صحنه، نور قرمزی روشن شد. جایی که مردی بسیار خوش قیافه با ماهیتابه ایستاده بود. با اوج گرفتن آهنگ، مرد تفی به کف دستش زد و موهایش را به یک سمت داد و با سیس عقابش به سمت یک ایل مافیای ایتالیایی حمله کرد.

I need a hero -
I'm holding out for a hero 'til the end of the night
He's gotta be strong, and he's gotta be fast
And he's gotta be fresh from the fight
I need a hero
I'm holding out for a hero 'til the morning light
He's gotta be sure, and it's gotta be soon
And he's gotta be larger than life
Larger than life


مرد که گویی با آواز زن انرژی می‌گرفت، ماهیتابه نسوز را محکم به ماتحت دوتا از گولاخ‌ترین مافیای‌های مهاجم زد و وقتی از درد نشیمنگاه‌هایشان قوسی به کمرشان دادند، دو ضربه سخت دیگر نیز در کله‌هایشان کوبید. هر دو مرد در جا روی زمین افتادند و جان به جان آفرین تسلیم کردند. مرد، پالتو مشکی بلندش را مرتب کرد و سپس با پرشی اسلوموشن به آسمان رفت و بال سیاه بزرگی در آورد. همانطور که مانند موشک به کره ماه می‌رفت بعد از لایه اگزوسفر، یک دور یک فرمان تمیز زد و به سمت زمین برگشت.

نوک دماغ قلمی مرد که به دلیل فشار گرانش آتش گرفته بود مانند شمشیری به عمق استراتژیک باند مافیایی نفوذ کرد. قفسه سینه مردان بسیاری را شکافت و دل و روده‌هایشان را به در و دیوار پاشید. ناگهان چشم مرد به رئیس مافیا‌ها افتاد که شیشه نوشابه کوکاکولایش را روی زمین جلوی پای زن شکست. رئیس، لبخندی شرورانه زد و طناب‌های دست و پای زن را باز کرد.

مرد خوش قیافه آب دهانش را قورت داد. آماده شد که بال بال زنان به سمت معشوقه‌اش برود که زن، گویی ضد شیشه باشد با قر دادن روی آنها، خنده‌کنان زودتر به سمت او دوید و خودش را در آغوش مرد انداخت.
- وای شوهر مامان، فکر کردم نمیای دنبال مامان!
- شیشه‌ها که پاتو اذیت نکرد بیبی گرل؟
- حاجی دست کم گرفتیا! داداچ مامان خودش به عمر شیشه می‌کرد توی پاچه ملت، این شعله بازیا رو مامان بی‌تاثیره!

تام، با یک دست، زن را محکم‌تر بغل کرد و بلافاصله مروپ متوجه ماهیتابه نسوزش در دست دیگر تام شد که خون و خون‌آلود بود. ناگهان گوش‌های مادر تاریکی شروع به دود نمودن کرد.
- مامان هزار بار نگفت شوهر مامان به تابه‌های نسوزش دست نزنه؟
- خب آخه با دسته بیل باغچه‌م میومدم خونی می‌شد. نه اونطوری نگاه نکن... غلط کردم!

مروپ غرغرکنان ماهیتابه را از دست شوهرش گرفت و در کله تام کوبید و به سمت رئیس مافیاها برگشت. از میان شیشه‌ها رد شد و خود را با طناب‌های تازه باز شده، دوباره بست و ماهیتابه را روی سرش گذاشت.

باری دیگر نور سفید روی کله مروپ تابید در حالی که حالا تام، بی‌هوش و شاید بی‌جان، کمی آن طرف‌تر روی زمین افتاده بود و رئیس مافیاها از این همه قدردانی زن، ماتش برده بود.

مروپ این‌بار فریاد زد:
- آی نید ا نیو هیروووووووو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: یکشنبه 5 مرداد 1404 02:34
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
به هواداری پیامبران مرگ

تصویر تغییر اندازه داده شده


دختر


معبد سال‌ها بود که بالای کوه بنا شده بود. مکانی در عمق صخره‌ها و درختان که دیر زمانی بود که در ورطه فراموشی می‌زیست. به قدری قدیمی که مشخص نبود که نوک انگشتانی که اولین آجرها لمس کرده چه زمانی چشم به جهان گشوده است. با خشونت کوهستان خو گرفته بود و در کنارش پیر شده بود. آنقدر آرام بود که انگار هیچ زنده‌ای در میانش نمی‌زیست و این هنر معبد بود. انگار کسی که به معبد راه می یافت توسط چیزی فراتر از اراده خویش فراخوانده می‌شد. هر فردی که قدم بر خاکش می‌گذاشت عجیب و استثنائی بود. چنان عجیب که روحش را یارای زیستن در میان مردمان عادی نبود و افکارش از جای می‌آمد که هیچ فکر عامه‌ای بدان جای نداشت.

دختر هم همین گونه بود. از کودکی در معبد زیسته بود و چیزی از زندگی خارج از معبد به یاد نداشت. اسم نداشت. او را دختر صدا می‌زدند چون تنها دخت جوان معبد بود. هیچ کس دقیقاً نمی‌دانست معبد چند سکنه دارد. گاها می‌آمدند و بعد از مدتی می‌رفتند و گاها برای تمام عمرشان با آن مکان باستانی پیوند می‌خوردند. قانونی نبود ولو اینکه انگار توشه‌ای داشتند که باید پر می‌کردند و وقتی سهمشان از برکت معبد کامل می‌شد، آن جا را ترک می‌گفتند. دختر اما متفاوت بود. او نمی‌دانست چرا آنجاست. آموزش می‌دید، می‌خواند و یاد می‌گرفت اما نمی‌دانست چگونه از آنها استفاده کند. سازی بود که می‌نواخت اما نغمه‌ای نداشت و شلوغ و بی نظم بود.

استادانش چهره نداشتند. نه اینکه بدون چهره انسانی زاده شده باشند یا موجوداتی فراتر از بدن فانی خویش باشند، اما چهره‌شان را سال‌ها بود پوشانده بودند و انگار ارواحی زنده بودند که در خدمت معبد در آمده بودند و خود معبد نیز در پرستش وی بود. وی نیز بی نام بود. خدایی بود کهن ماورای گویش انسانی که انگار از ابتدای زمان و درست قبل از اینکه کلمه، نوا و موسیقی متولد شود، پرستیده می‌شد. چیزی قدیمی و جادویی بود و از زمان اولین وجود داشت. زمانی که سکوت تنها راه ارتباط بود و هر چیز به سادگی به موجب وجود خودش درک می‌شد و در جهان جای می‌گرفت. به همین منوال نیز معبد ساکت‌ترین بود و اگر باد هرگز نمی‌وزید و بلبلی در بهار بر شاخه چناری که در حیاط روییده بود نمی‌خواند، دختر صداها را فراموش کرده بود. اما در سکوت و سکون معبد، چیزی در حرکت بود و طوفانی به پا بود. چیزی در درون دختر می‌جوشید. چیزی بود که تلاطم داشت و دختر ماهیت و عمقش را نمی‌دانست. تنها امواج بی قراری که به صخره‌های خودآگاه ذهنش می‌رسیدند درک می‌کرد.

یک شب، امواج به مد آمدند و دختر را بیدار کردند. سرگردان بود و دردی احساس می‌کرد که عجیب بود. صداها می‌خواندش و اولین بار بود که چنین صدای زیبایی می‌شنید. به پا خواست و به درون معبد به راه افتاد. جایی که صدا او را می‌خواند. به سمت پرسشتگاه درونی رفت. جایی که شمع‌ها را می‌افروختند و به زبانی که دیگر وجود نداشت و به اندازه خود معبد باستانی بود، او را می‌خوانند. کسی نمی‌دانست چه می‌گویند و زبانشان چندان بدوی و خام بود که هرکس گویش مخصوص خود را داشت و از نیایش یکی، دیگری را خبر نبود. او اما زبان نیایش بلد نبود و حتی وی را نمی‌شناخت و نمی‌دانست که باید چه بخواهد.

پا بر زمین میگذاشت و پژواک صدای پایش را می شنید و مطمعن میشد که نواها در جایی خارج از گوشهایش به زنگ در آمده اند و انگار از درون ذهن او برمی خیزیدند. به اخرین نیایشگاه که رسید ایستاد. روبرویش پرتگاه بی بازگشتی بود که افق به افق مهمان خورشید و ماه میشد. پرستش کنندگان، نه نوشته ای میپرستید و نه به بتی چوبی یا فلزی سر خم میکردند. مقصدشان حتی در آسمان هم نبود و انگار دیدنی نبود و تنها در ژرفای روح معبدیان تجلی می یافت.

دختر نمی‌دانست چه کند. بی تاب تر از همیشه بود و دیگر دریاچه وجودش اقیانوس درونش را بر نمی‌تابید. به مثال آنچه دیده بود مقابل افق تاریک و شب را به نظاره نشست. تاریک بود و دختر را بی تاب تر می‌کرد. ناخواسته بدنش را تاب داد و چشم‌هایش را بست. سعی کرد وی را صدا کند با همان زبانی که نمیدانست. ناگاه چشم‌هایش را باز کرد. انگار چیزی به او دستور فرموده بود. در آن شبان هنگام، چیزی در میان شب درخشیدن گرفت. نور سفیدی بود که تاریکی می‌سوخت و انگار جان می‌گرفت و بزرگ‌تر می‌شد. جلو می‌آمد و در چشم دختر به آغوش او می دویید.
نور بزرگتر و بزرگتر شد و انگار دختر را مسخ کرده بود. وجودش را آرام میکرد و انگار به چیزی در درونش می پیوست و آرامش می کرد. تاریکی های درون دختر را روشن میکرد و به حجم وهم آور درونش، حقیقت می بخشید. نزدیکتر و نزدیکتر شد. دیگر هیچ فضای تاریکی باقی نمانده بود. خورشیدی بود که در معبد طلوع میکرد و انگار فقط از برای دختر نور می پراکند.

آنگاه که دختر آرام گرفته بود و دستش را برای رسیدن به نور دراز کرد، تیزی دندانهای بیشمار در گوشت و پوستش فرو رفت و دهانی به مراتب بزرگ‌تر از وجودش، او را بلعید. او هرگز فریاد نکشید. هرگز نفهمید که او و بسیاری از دختران قبل او غذای شیطانی بودند که از روح و جسمشان تغذیه می‌کرد و زنده می‌ماند. نه خونی بود، نه جنازه‌ای و نه سوگواری. انگار هرگز زاده نشده بود و هر گز وجود نداشت. به وجود شیطانی و باستانی اش پیوست و جذب امیال و گرسنگی‌هایش شد. او مانند دختران قبل و بعدش تنها یک خوک بود که پرستش کنندگان پرورانده وبا سم آراییده بودند. میل را در درونش کاشته بودند و منتظر شدند که بشکفد. بشکفد و دختر را در راه رسیدن به وی دیوانه کند و چنین نیز شد.





پرستش کنندگان صبح از جای برخواستند. موفق شده بودند.
وقت پیدا کردن دختر جدید بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: شنبه 4 مرداد 1404 19:46
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
"هواداری برتوانا"


تصویر تغییر اندازه داده شده


《آن سوی آینه..‌.》



اون طرف آینه همه چی مرتبه. اون طرف آینه همه چیز درسته. اون طرف آینه همه چی بجاست. اون طرف آینه همه چی معرکه‌ست! 

مرد موقعی که یه پسر بچه بود آینه رو پیدا کرد. یه روز مثل همیشه داشت تو جنگل بازی می کرد که متوجه درخشش یه چیز زیر نور آفتاب شد. جلوتر که رفت، فهمید اون چیز درخشان یه آینه‌ست. یه آینه شکسته نسبتا بزرگ. انگاری که نصف یه آینه‌ی قدی رو شکسته و دور ریخته باشن. 
مرد که اون زمانا فقط یه پسر بچه بود، میره جلوی آینه وایمیسه و یهو یه تصویر عجیب از خودش می بینه. خودشو می بینه که دور و برش کلی اسباب بازی و وسایل هیجان انگیز ریخته و خیلی خوشحال و خندونه. 
اسباب بازی ها هم دقیقا همونی هستن که مرد آرزو داشت یه روزی صاحبشون باشه. با خودش فکر می کنه یعنی این آینه آینده رو نشون میده؟ یا فقط آرزوها رو؟ 

مرد هیچی نمیدونه اما یواشکی آینه رو میبره تو اتاقش قایم میکنه. دوست نداره کسی از راز آینه باخبر بشه. فقط خودشه که حق داره از این جادو لذت ببره.هر روز به آینه نگاه میکنه و نگاه میکنه و نگاه می کنه. تموم خواسته ها و آرزوهاشو تو اون می بینه. تو دنیایی که اون طرف آینه‌ست همه چی مرتبه. همه چی درسته. همه چی بجاست. اون طرف آینه همه چی معرکه‌ست! 
آره میدونم نطق کلام تکراری شد ولی اتفاقا و دنیای توی آینه هیچ وقت تکراری نمیشدن. هیچ وقت جذابیت خودشونو از دست نمیدادن. همیشه چیزای باحالی برای ارائه داشتن. 

مردم اینو میدونست. از بچگی فهمیده بود. هر روز ساعت ها جلوی آینه می نشست. اولش فقط اسباب بازی و دوستای جدید تو آینه میدید. یکم که بزرگتر شد نمره‌های عالی تو تموم دروس مدرسه‌ش رو دید. نوجوون که شد، تصویرش توی آینه تبدیل شد به یه سوپر قهرمان و یه مرد عضلانی ورزشکار. برعکس خودش که یه توده‌ی چربی متحرک بود. 

آینه میدونست اون چی میخواد. آینه میدونست به اون چی باید بده. آینه دلیل تموم خوشحالی هاش بود. اگه یه روز از آینه دور می شد، افسردگی میومد سراغش. حال و روزش داغون میشد و بهم می ریخت. وقتایی که تو اتاقش نبود دلش دائما واسه دنیای توی آینه تنگ میشد. آدمای توی آینه هم متقابلا دلشون براش تنگ میشد. همه به هم عادت کرده بودن. 
یه بار آینه تصویر اون رو کنار آماندا، دختر همسایه‌شون نشون داد. آماندا دوست بچگیاش بود و همدیگه رو خیلی دوست داشتن. اما از روزی که آینه رو پیدا کرده بود دیگه زیاد باهم حرف نزده بودن.

تو اون تصویر، مرد و آماندا با هم ازدواج کرده بودن و کلی بچه قد و نیم قد داشتن. مرد سرکار آبرومندی می رفت و یه خانواده خوشخال داشت. عاشق زن و بچه هاش بود و هر روز برای شادی شون تلاش می کرد. 
همه این تصاویر مرد رو مجذوب کرده بود و نمیذاشت زیاد از جلوی آینه و دنیای پشتش تکون بخوره. سال های سال به همین نحو گذشت. 
از همون بچگی که آینه رو پیدا کرد پاشو از خونه بیرون نذاشت. دوستای مرد اومدن دنبالش و ازش خواستن از اتاقش بیرون بیاد و باهاشون بازی کنه ولی اون گوش نکرد.والدین مرد که فکر می کردن دچار انزوای اجتماعی شده، براش کلی اسباب های خفن خریدن و ازش خواستن بره بیرون باهاشون بازی کنه ولی اون بازم گوش نکرد. 

بالاخره دوران مدرسه ها که رسید مجبور شد بره بیرون از خونه. تو مدرسه وقتایی که معلم تدریس می کرد و ازش سوال می پرسید خوب جواب میداد ولی هیچ موقع تکلیف نمی نوشت. چون به محض اینکه بر می گشت خونه می رفت سراغ آینه و تکالیف یادش میرفت. یه بار معلمش بهش گفت تو هوش خوبی داری و میتونی یه دانشمند بزرگ بشی ولی به شرطی که تکالیفی که ازت میخوام رو انجام بدی و خوب درس بخونی. اما مرد نتونست درس بخونه چون حسابی سرگرم آینه و دنیای اون طرفش شده بود. مرد تو امتحانات مردود شد.

بعد از کلی مصیبت کشیدن موفق شد مدرسه رو به اتمام برسونه. قبل فارغ التحصیل شدن معلم ورزشش بهش گفت که اگه به کلاس بدن سازی بیاد میتونه یه هیکلی بهم بزنه که درس نخون بودنش رو جبران کنه. چون بدن مستعدی داره که با یکم تمرین میتونه ازش یه چیز خیلی خفن بسازه.
مرد اما قبول نکرد. اون ترجیح میداد بشینه پای آینه و رویاهاشو تو اون ببینه. حس می کرد جاش تو این دنیا نیست و باید تو دنیای اونور آینه زندگی کنه‌. ولی حقیقتا نمیتونست وارد آینه بشه.‌

مادر مرد خیلی نگرانش بود. از اینکه میدید پسرش هر روز میره اتاقش و در رو میبنده خسته شده بود. گفت شاید اگه پسرم زن بگیره از این حالت در میاد. رفت سراغ زن همسایه و باهاش صحبت کرد. ازش خواست که اجازه بده آماندا با پسرش ازدواج کنه. 
زن همسایه با بدبختی راضی شد که دختر دسته گلش رو به یه مرد منزوی بده. آماندا هم خیلی خوشحال بود که خواستگار داره. 
البته... مرد هیچ وقت نرفت خواستگاری آماندا. حوصله نداشت از اتاق بیرون بیاد چه برسه به ازدواج و بچه داری. اینطوری شد که عشق بچگیاش از دستش رفت و با یکی دیگه وصلت کرد. 

مادرش از کارای پسرش دق کرد و مرد. پدرش که غم دوری مادر رو نمی تونست تحمل کنه بعد یه هفته رفت اون دنیا. دیگه کسی نبود به مرد رسیدگی کنه و براش غذا و جای گرم آماده کنه. کسی نبود باهاش حرف بزنه و شبا بهش شب بخیر بگه. کسی نبود وادارش کنه از اتاقش بیرون بیاد و از جلوی اون آینه لعنتی کنار بره.
اون موقع بود که مرد فهمید چه اتفاقی افتاده. آینه بهش هر چی رو که آرزوشو داشت داده بود و چیزایی که خودش داشت رو ازش گرفته بود.
یعنی آینه شیطانی بود؟ چشم و گوش مرد تازه بعد سالها باز شد. فهمید که عمرشو بیخودی پای یه آینه ریخته. یه آینه که هنوز هم تصاویر رنگارنگی رو نشون میداد. تصاویر غیر واقعی و دنیای دروغین! 
یه روز وقتی مرد برای پیدا کردن غذا به دل جنگل میزنه، عکس خودشو تو آب برکه‌ میبینه. چقدر پیر و شکسته و زشت شده! چقدر چاق و شل و ول و بی عرضه! دیدن خود واقعیش  عصبانیش می کنه. بدو بر میگرده خونه شون و با تبر به جون آینه میفته. انقدر به آینه ضربه میزنه که هزاران تکه میشه.

شاید اگه الان بعد سالها برین تو اون خونه وسط جنگل، می بینین که اتاق مرد پر از شیشه خورده ست.
و رد خون! 
در واقع مرد دو سه روز بعد که خشمش میخوابه  میره سراغ آینه و لا به لای شیشه خورده ها میگرده تا بزرگترین تیکه باقی مونده آینه رو پیدا کنه. وقتی که  بزرگترین تیکه باقی مونده رو میابه، برش میداره و باز زل میزنه بهش. چون جز این کار دیگه ای بلد نیست. و گوشه های تیز آینه دستشو میبره. آینه ای که این همه دوستش داشت، حالا داره بهش آسیب میزنه. 

کسی نمیدونه این داستان چطور تموم میشه.‌ کسی نمیدونه چه بلایی سر مرد میاد. کسی نمیدونه بقایای آینه کجا میرن. یا تیکه اول آینه دقیقا کجا رها شده بوده.تنها چیزی که میدونیم اینه که مرد به آینه وابسته شد و آسیب دید. مرد به آینه وابسته شد و چشمشو به روی حقیقت بست. مرد به آینه وابسته شد و زندگیشو از دست داد! 

میخوام بهت بگم حواست باشه. خبر دارم که تو هم یه آینه نفاق انگیز جادویی تو خونه یا جیبت داری. باید خیلی مراقب باشی که اسیرت نکنه. جادوی آینه همون قدر که جذابه، همونقدرم آسیب زننده‌ست. ما دامبلدوری رو نداریم که بیاد جای آینه رو تغییر بده و ازمون بخواد مثل آواره‌ ها جلوش نشینیم. ما فقط خودمونو داریم. باید حواسمون به زندگی واقعیمون هم باشه.
آینه اونجاست که بهمون نشون بده دوست داریم کی باشیم یا چیا داشته باشیم. آینه اونجاست که با راهنمایی گرفتن ازش، خود ایده آلمونو بسازیم. زندگی خفنی دست و پا کنیم و خوشبخت بشیم.اگه زیاد پای آینه بشینیم همه چیو ازمون میگیره. حتی خود زندگیمونو! 
مراقب باشیم مثل مرد ماگل توی قصه نشیم. دنیایی که تو آینه‌ست رو بیاریم پیش خودمون، نه اینکه کل دنیامونو ببریم پیش آینه. و این تموم اون چیزیه که این داستان میگه.:) 

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1404/5/4 19:58:30
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: شنبه 4 مرداد 1404 19:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
به هواداری از تیم کوییدیچ پیامبران مرگ


تصویر تغییر اندازه داده شده



سالازار با آرامش در حیاط خلوت هاگوارتز قدم می‌زد. آفتاب ملایمی از لابه‌لای شاخه‌های درختان سرسبز عبور می‌کرد و روی سنگفرش‌های پیچ‌درپیچ حیاط می‌رقصید. مارهای رنگارنگی بین بوته‌ها می‌لغزیدند، صدای پرندگان از لابه‌لای برج‌های سنگی قلعه شنیده می‌شد، و بوی خاک و گل تازه در هوا پیچیده بود. طاق‌سنگی پوشیده از پیچک به ورودی باغچه‌ای سرسبز راه می‌داد که در میان آن نیمکتی چوبی زیر درختی کهن قرار داشت. اینجا نه فقط حیاط خلوت هاگوارتز، بلکه پناهگاهی بود برای ذهنی که هزار سال از قدرت و سیاست و نبرد خسته شده بود.

برای اولین بار بعد از هزار سال، احساس آرامش عمیقی می‌کرد. دیگر جلسه‌ای در شورای تاریکی یا مأموریتی مخفی در دنیای جادوگری نداشت. تا جایی که یادش می‌آمد همیشه در حال تلاش برای قوی‌تر شدن و بهتر شدن بود، اما حالا که هم به بلندترین قله‌های جادویی رسیده بود و هم بر تخت پادشاهی جهنم نشسته بود، تصمیم گرفته بود بالاخره به ذهن و جسمش استراحتی بدهد.

بازنشستگی از امور خارج از هاگوارتز، تصمیمی دلنشین و سنجیده بود. نبرد دیرین میان تاریکی و روشنایی را به نسل‌های جوان‌تر سپرده بود و خود، از جایگاه مدیریت مدرسه و پادشاهی جهنم، رسالتی نو بر دوش داشت: آموزش. آموزشی همه‌جانبه که نه فقط جادو را، بلکه درک قدرت، فیزیک، ذهن، روح، و حتی سیاهی و روشنی را به جادوآموزان منتقل کند. سالازار بر این باور بود که دانش باید بی‌حد و مرز باشد. دانش، خواه از روشنی بیاید یا از تاریکی، مادامی که در مسیر رشد باشد، مقدس است.

در مسیر قدم زدنش، مارهایی که با شادمانی در باغچه می‌لولیدند به سمت او می‌آمدند. بعضی با چشمانی براق سرشان را بالا می‌گرفتند، منتظر که سالازار خم شود و با نگاهی یا لمسی محبت‌آمیز، به آن‌ها توجه کند. این اتفاق همیشه نمی‌افتاد، اما مارها هرگز از تلاش برای جلب محبت ارباب خود دست نمی‌کشیدند.

در نهایت، سالازار روی نیمکت نشست. سکوت باغچه، آمیخته با صدای دور پرندگان و خش‌خش برگ‌ها، فضای سحرآمیزی ساخته بود. صدای ذهنی جادوآموزان هاگوارتز در گوشش طنین داشت. به واسطه تسلطش بر علوم ذهن‌خوانی و کنترل ذهن، حتی از فاصله دور نیز از احساسات، دغدغه‌ها، و اشتباهات آن‌ها آگاه بود. چنین قدرتی، همراه با آرامش محیط، جهانی کامل برای او ساخته بود؛ جهانی که در آن نیازی به سلطه و جنگ نبود، بلکه فقط حضور کافی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Three of the founders coexisted quite harmoniously, one did not!
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: یکشنبه 25 خرداد 1404 17:43
نمایش جزئیات
آفلاین
~آهنگ Камин~

ــــــــــــــــــــــــــــــ

باران، آرام و سمج، پشت پنجره چکه می‌کرد. خانه بوی چوب خیس می‌داد و بوی خاموشی، مثل مهی کم‌رنگ، از در و دیوار بالا می‌رفت. ساعت هنوز شش را کامل نزده بود، ولی هوا روشن‌تر از دلِ او بود.

او روی زمین نشسته بود، با پاهایی جمع‌شده زیر پتو، شانه‌هایی که دیگر به چیزی تکیه نداشتند، و دستی که لرزشش را به پاکت کوچکی سپرده بود.

شومینه روشن بود. نه از سر نیاز به گرما، که از میل غریبی به سوختن. آتشی که با هر زبانه‌اش، چیزی از گذشته را می‌بلعید و چیزی در چشم‌های او خاموش‌تر می‌کرد.

عکس‌ها، یکی‌یکی بیرون آمدند. لبخندها، نگاه‌ها، خیابان‌های باران‌خورده، پیک‌نیک‌های خسته‌ی تابستانی. دست‌هایی درهم‌تنیده، موهایی که در باد رقصیده بود. و آن عکس آخر... همان‌که توی آن، هنوز همه چیز ممکن بود.

او مکث کرد. انگشتش گوشه‌ی عکس را لمس کرد، انگار می‌خواست لبخند آن روز را از روی کاغذ بردارد و دوباره روی صورتش بچسباند. اما تنها چیزی که ماند، بوی خاک‌گرفته‌ی قدیم بود.

آتش، با صدایی مثل آهِ بلند، عکس را بلعید. شعله از گوشه‌ی کاغذ بالا رفت، مثل زبانه‌ی حسرتی که راه گلو را بلد است. و او، فقط تماشا کرد.

هیچ گریه‌ای نبود. گریه‌ها سال‌ها قبل تمام شده بودند، یا شاید هنوز نیامده بودند. فقط صدای ساعت بود، که با هر تیک‌تاک، چیزی را یادآوری می‌کرد که فراموش نمی‌شد.

شومینه زبانه می‌کشید. و خاکستر، سبک و بی‌صدا، روی زمین می‌نشست. مثل رد پای کسی که رفته، ولی نرفته. مثل خاطره‌ای که نمی‌سوزد، فقط بی‌صدا ادامه می‌دهد.

او نفس کشید. عمیق، بی‌مقصود. انگار همین سوختن، تنها چیزی بود که هنوز می‌توانست معنی بدهد.

او آن‌جا ماند، تا عکس آخر.
تا آخرین لبخند.
تا آخرین گرما.

شاید برای آن‌که فراموش کند. شاید برای آن‌که هنوز دوست داشت. یا شاید فقط... چون دیگر هیچ کاری نمانده بود، جز نشستن، کنار شومینه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟