"هواداری برتوانا"*توجه برای اونایی که کتابو نخوندن: خانم بلک یه بانوی پایبند به اصالت جادوگری بود که بعد از مرگش، یه پرتره از خودش توی خونه پدری سیریوس (میدان گریمولد شماره ۱۲) باقی گذاشت که دائم فریاد میزد و به همه توهین میکرد. این پرتره نشون میداد که حتی بعد از مرگ هم دست از عقایدش برنداشته. بقیه محفلیا برای اینکه صداشو نشنون روشو با پرده می پوشوندن.
من همیشه اینجام... پشت پرده های بسته منتظر نشستم تا زمانی که کسی لازمم داشته باشه.
من آدم بدی نیستم. یعنی همه عمر تموم سعیمو کردم که خوب و مناسب باشم. خیلی وقتا کارهای شخصی خودمو به تاخیر انداختم تا بتونم مراقب اونا باشم. به هر حال باید حواس یکی بهشون باشه که راه اشتباهو نرن. دوست نداشتم اتفاقای ناخوشایندی که یکی دوبار تو گذشته برای آشنایانم پیش اومده برای اونا هم پیش بیاد. جوونا همیشه به فکر خوشگذرونی و لذت های زود گذرن. نمیدونن با بعضی از کاراشون به آینده شون لطمه میزنن.
من خودمو موظف میدونستم که مراقبشون باشم.
من آدم بدی نیستم...
***
خیلی وقته که اینجام. سالهای سال. من خیلی چیزا راجع به جادو میدونم. نه این جادوی این روزا ها! جادوی این روزا که خیلی بی بخار شده. اون قدیما جادو خیلی بهتر بود. همه جادوگرا با خوشحالی زندگی می کردن. همه چی شگفت انگیز بود!
من اومدن و رفتن خیلی ها رو دیدم اما خودم هیچ وقت نرفتم. موندم اینجا تا مراقب جادو باشم. موندم اینجا تا جادو رو زنده نگه دارم. موندم تا همه چیزو مثل اولش کنم. موندم تا همه چی رو بازم شگفت انگیز کنم.
من آدم بدی نیستم...
***
Try to kill it all away
سعی میکنم همه چیو از بین ببرم
But I remember everything
اما من همه چی یادمه
بچه خودم بهم خیانت کرد... بچه خودم ولم کرد... بچه خودم منو دور انداخت!
من بزرگش کرده بودم. با همین دستا. سال ها با هم خندیدیم. سال ها با هم غصه خوردیم. یه شبایی به آسمون خیره می شدیم و اون می گفت تا ابد کنارم میمونه مثل اون دوتا ستاره هایی که همیشه پیش همن. و منم میموندم کنارش. ازش حمایت می کردم. رشد کردنش رو میدیدم و بهش افتخار می کردم. می خواستم مراقبش باشم...
اما اون سر قولش نموند! فکر کرد من و افکارم قدیمی هستیم و باید تغییر کنیم. بهم گفت باید عوض بشم و قبول کنم دنیام نیاز به تغییر کردن داره. بخاطر چیزی که از هم سن و سالاش درمورد پیشرفت و مد شنیده بود میخواست تموم گذشته شو رها کنه! باورتون میشه؟ بخاطر به ظاهر خفن بودن میخواست تموم افکارمو عوض کنم. افکاری که یه عمر باهاشون زندگی کرده بودم... ازم خواست دست از اصالت بردارم و جادوی نوین رو امتحان کنم.
من آدم بدی نیستم... اما نتونستم دست از عقایدم بردارم. میخواستم اصالت خانوادمون همچنان حفظ بشه. برای همین باهاش مخالفت کردم. و اون گذاشت رفت. رفت دنبال آرزوهاش. بچه خودم بهم خیانت کرد... بچه خودم ولم کرد...
***
If I could start again
اگه میتونستم دوباره شروع کنم
A million miles away
یک ملیون مایل دورتر
I would keep myself
خودم رو نگه می داشتم
I would find a way
یه راهی پیدا میکردم
این روزا کمتر کسی پیدا میشه که واقعا به جادو اهمیت بده. همشون یه روزی فراموش می کنن که جادوگر بودن یعنی چی. همه شون یه روزی ول می کنن و میرن دنبال دنیای خودشون. هیچکس به اندازه من زندگیش آغشته به جادو نیست و من نمیخوام جادو رو از دست بدم. وقتی راجع به حفظ اصالتمون صحبت می کنم یعنی اینکه دوست دارم مراقب جادوی درون جادوگرا باشم. اون جادوی اصیل و مقدسی که جوونای امروزی چیزی ازش نمیدونن. این روزا کمتر کسی واقعا اهمیت میده. وقتی عقاید عوض بشه، مردم اصالتشونو از یاد میبرن. و من خودمو موظف میدونستم از این اصالت حفاظت کنم. کسی که میخواد پایبند گذشته، اصالت، عقاید و علاقه ش باشه آدم بدی نیست...
برای همینه که شما باید بدونین من آدم بدی نیستم...
***
من همیشه خودمو قوی نشون دادم. قوی نشون دادم تا بتونن بهم تکیه کنن. تا بدونن تو مشکلاتشون کسی رو دارن که همراهشون باشه. تا اجازه داشته باشن یه وقتایی ضعیف باشن بدون اینکه نگران آسیب دیدن بشن. چون من نمیذاشتم آسیب ببینن. من قوی بودم. من کسی بودم که سعی میکرد همیشه هواشونو داشته باشه.
یه وقتایی دوست داشتم دست از قوی بودن بردارم و مثل یه جادوگر عادی زندگی کنم ولی میدونستم دیگران نیاز دارن یه نفر کنارشون باشه. یه نفر که دست از عقایدش نکشه و با گذر زمان تغییر نکنه. یه نفر که همیشه بمونه.
و سخته بمونی و ببینی عزیزانت دارن ترکت می کنن... سخته همیشه مقاوم باشی... سخته همیشه یه خونه باشی... سخته دور شدن خیلی ها رو به چشم ببینی و وقتی برگشتن دوباره بهشون لبخند بزنی... .
سخته آدم بدی نباشی...!
***
What have I become
من به چی تبدیل شدم
My sweetest friend?
شیرین ترین دوست من؟
Everyone I know
همه آدمایی که من میشناختم
Goes away in the end
در آخر رفتن
And you could have it all
و تو میتونی همشو داشته باشی
من خودمو قوی نشون دادم و برای قوی تر کردن اعضای خانوادمم تلاش کردم. من برای حفظ نام خانوادمون خیلی زحمت کشیدم. خیلی!
هرجا اسمی از قدرت و جادوی اصیل میومد همه یاد من و خانوادم میفتادن. فکر می کنم بین جادوگرا محبوب ترین و معروف ترین خانواده بودیم. و همین موضوع خوشحالم می کرد. این موضوع خستگی تموم سال هایی رو که تلاش کرده بودم از تنم بیرون می برد. همین که میدونستم خانواده من از جادوی واقعی برخورداره برام مایه شادمانی بود.
اما حالا از اون خانواده چی مونده؟
همه چی از دست رفت... و من نمیدونم دقیقا تقصیر کی بود این اتفاق. نمیدونم دیگه باید چی کار می کردم. تنها چیزی که میدونم اینه که من آدم بدی نیستم...
***
I will let you down
نا امیدت خواهم کرد
I will make you hurt
بهت آسیب خواهم زد
من آدم بدی نیستم... اما این روزا فکر می کنم نکنه واقعا آدم بدی بوده باشم؟ نکنه اونطور که باید از کسایی که دوستشون داشتم مراقبت نکردم؟ نکنه مادر خوبی نبودم؟ من که تموم تلاشمو کردم پس کجای کار اشتباه بوده؟ کجای این زندگی لعنتی اشتباه بوده؟ کجا رواشتباه رفتم که بعد از سالها مراقبت از اصالت جادو حالا باید پشت پرده های احمقانه قایمم کنن؟ چرا نباید طرف من باشن و ازم حمایت کنن؟
هر موقع پرده ها کنار میره و چشمم به خونه عزیزم میفته که دارن همه چیزشو به میل خودشون تغییر میدن، حرصم میگیره. کلماتم یهو تغییر می کنه. حرفایی که تو دلمه تبدیل به دشنام میشه. تموم غم هایی که تو اعماق قلبم دفن کردم یهو فوران می کنن و مثل خنجری تو بدن شنونده حرفام فرو میره. هه!... البته اگه شنونده ای باشه. هیچکس منتظر نمیمونه که بشنوه. همه فوری پرده ها رو می کشن و جوری بهم بی توجهی می کنن که انگار از اول وجود نداشتم. هیچکس نمیمونه تا بهش بگم این کلمات بیشتر از اینکه شما رو ناراحت کنه، خودمو ناراحت میکنه. اگه فکر می کنین حرفام شبیه خنجره باید بدونین اول خودمو داغون کرده. من زخمیم و کسی نمیمونه تا ببینه... نمیمونه تا بشنوه... نمیمونه تا بفهمه.
البته توقع ندارم بفهمن. اونا حتی اگه حرفامو بشنون هم هیچ وقت نمی تونن درکم کنن. با این حال...
با این حال فقط گاهی دوست دارم یکی چند لحظه به من گوش کنه تا خودم متوجه بشم که این همه عشق و زمانی که پای خانوادم گذاشتم هیچ و بیهوده نبوده. اون همه روز و شبی که برای یاد دادن جادوی سیاه به علاقه مندان جادو تلاش کردم هدر نرفته.
کاش یکی فقط یه بار بهم بگه که بهم نیاز داره. کاش یکی یه بار بگه نام خانوادگی بلک رو من زنده نگه داشته بودم و الان که نیستم جای خالیم بدجور حس میشه. کاش یکی یه بار بهم بگه دلش برام تنگ میشه. کاش یکی یه بار این پرده های لعنتی رو کنار بزنه و بیاد دنبالم... آه.
نمیدونم اگه یه روز ریگولوس و سیریوس برگردن به عنوان مادرشون بهتر باهاشون رفتار می کنم یا نه. یه وقتایی آرزومه سیریوس برگرده و دوباره همه چیو از نو با هم شروع کنیم ولی میدونم که غیرممکنه. هنوزم حس میکنم اصالت جادو مهمتره و ما باید مثل قبلنا حفظش کنیم.
به هر حال من همیشه اینجام. با اینکه میتونم به راحتی داخل تابلوها رفت و آمد کنم، هیچ موقع جایی نمیرم. یجورایی هنوزم میخوام از خونه و عزیزانم محافظت کنم با اینکه یه تابلوی نقاشی واقعا کاری از دستش بر نمیاد. با اینکه داد و فریادش برای اصالت خفه می شه. با اینکه روش با یه پرده بی معنی پوشیده ست...
با تموم اینا من همیشه اینجام... پشت پرده های بسته منتظر نشستم تا زمانی که کسی لازمم داشته باشه.
Full of broken thoughts
پر از افکار و احساسات شکسته
I cannot repair
نمیتونم درستشون کنم
Beneath the stains of time
زیر لکه های زمان
The feelings disappear
احساسات ناپدید میشن(نابود میشن)
You are someone else
تو کس دیگه ای هستی
I am still right here
من هنوزم اینجام