
گابریلا بدون توجه به سالازار که داشت با صورتش حالتایی در میاورد تا به گابریلا بفهمونه دست از حرف زدن برداره، اینو میگه و بدو بدو به سمت روونا میره و خودش، خودشو به یه بغل گرم و نرم تو آغوش روونا هدیه میکنه.
- همیشه دوست داشتم یه بارم که شده از نزدیک ببینمت.

روونا از تعجب خشکش میزنه، ولی چون روونا بود و خیلی با وقار و باهوش و خفن و اینا بود، خیلی زود اختیار خودشو بدست میاره و با احتیاط گابریلا رو که تو بغلش چمباتمه زده بود به ایستادن روی زمین هدایت میکنه. هلگا قدمی به جلو برمیداره و سعی میکنه رو انگشت پاهاش وایسه تا قدش با روونا یکی بشه، ولی هرچی تلاش میکنه نتیجه نمیده و همچنان کوتاهتر میمونه. پس از تلاش برای همقد نشون دادن خودش با روونا دست برمیداره و به جاش توجهش رو به ماجرا معطوف میکنه.
- بوی مشکوکی به مشامم میرسه!
- هلگا، یه بارم چیزا رو فراتر از غذا ببین.

سالازار با موفقیت تلاش میکنه بحث اصلی رو عوض کنه، اما روونا باهوشتر از این حرفا بود.
- و بابات کیه؟

- بابا سالازار!
سالازار و روونا جفتشون سرخ و سفید میشن و سعی میکنن چند قدم بیشتر از هم فاصله بگیرن. گابریلا در حالی که به فاصله گرفتن روونا و سالازار از هم نگاه میکنه، توضیح میده:
- داستانش خیلی هیجانانگیزه ولی الان حوصله ندارم خیلی توضیح بدم. پس فقط تو یه جمله بگم که خون بابا سالازار و مامان روونا تو رگهای من به صورت جادویی جاری شده که اینطوری خاله هلگا هم دارم!

سالازار و روونا که انگار خیالشون راحت شده بود، نفس عمیقی میکشن و میان فاصلهی بینشون رو به حالت قبل برگردونن که هلگا تلپی میاد وسطشون وایمیسه و خودش فاصله رو پر میکنه.
- نگفتین؟ شما کی هستین؟ اینجا چی میخواین؟ چرا اینجوری حرف میزنین؟ و اصلاً این چه وضع لباس پوشیدنه؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج








شاید شما توهم زدین.
من زرنگ تر از این حرفام!




