جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
ارسال شده در: پنجشنبه 2 مرداد 1404 20:41
نمایش جزئیات
آفلاین
- مامان روونا!

گابریلا بدون توجه به سالازار که داشت با صورتش حالتایی در میاورد تا به گابریلا بفهمونه دست از حرف زدن برداره، اینو می‌گه و بدو بدو به سمت روونا می‌ره و خودش، خودشو به یه بغل گرم و نرم تو آغوش روونا هدیه می‌کنه.

- همیشه دوست داشتم یه بارم که شده از نزدیک ببینمت.

روونا از تعجب خشکش می‌زنه، ولی چون روونا بود و خیلی با وقار و باهوش و خفن و اینا بود، خیلی زود اختیار خودشو بدست میاره و با احتیاط گابریلا رو که تو بغلش چمباتمه زده بود به ایستادن روی زمین هدایت می‌کنه. هلگا قدمی به جلو برمی‌داره و سعی می‌کنه رو انگشت پاهاش وایسه تا قدش با روونا یکی بشه، ولی هرچی تلاش می‌کنه نتیجه نمی‌ده و هم‌چنان کوتاه‌تر می‌مونه. پس از تلاش برای هم‌قد نشون دادن خودش با روونا دست برمی‌داره و به جاش توجهش رو به ماجرا معطوف می‌کنه.
- بوی مشکوکی به مشامم می‌رسه!
- هلگا، یه بارم چیزا رو فراتر از غذا ببین.

سالازار با موفقیت تلاش می‌کنه بحث اصلی رو عوض کنه، اما روونا باهوش‌تر از این حرفا بود.
- و بابات کیه؟
- بابا سالازار!

سالازار و روونا جفتشون سرخ و سفید می‌شن و سعی می‌کنن چند قدم بیشتر از هم فاصله بگیرن. گابریلا در حالی که به فاصله گرفتن روونا و سالازار از هم نگاه می‌کنه، توضیح می‌ده:
- داستانش خیلی هیجان‌انگیزه ولی الان حوصله ندارم خیلی توضیح بدم. پس فقط تو یه جمله بگم که خون بابا سالازار و مامان روونا تو رگ‌های من به صورت جادویی جاری شده که اینطوری خاله هلگا هم دارم!

سالازار و روونا که انگار خیالشون راحت شده بود، نفس عمیقی می‌کشن و میان فاصله‌ی بینشون رو به حالت قبل برگردونن که هلگا تلپی میاد وسطشون وایمیسه و خودش فاصله رو پر می‌کنه.
- نگفتین؟ شما کی هستین؟ اینجا چی می‌خواین؟ چرا اینجوری حرف می‌زنین؟ و اصلاً این چه وضع لباس پوشیدنه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
ارسال شده در: جمعه 20 تیر 1404 15:45
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- بده دیگه!
- نه بابا، من از اون کلاهام نیستم که همین‌جوری راحت دست به دست بشم.
- آخه بده دیگه، می‌خوایم بریم گودریک رو بکشیم.
- اول یه شامی، قهوه‌ای، چیزی مهمون کن، بعد شاید بشه درباره‌ش فکر کرد.

این مکالمه‌ی صمیمی و پر از سوء‌استفاده، بین سالازار و کلاه بود. وقتی که سه موسس دیگر (غیر از گودریک) وقتی به جادوآموزان آینده‌ی هاگوارتز رسیده بودن، حتی بدون اینکه کلاه درخواست خاصی کنه یا جادوآموزان نیازی به اصرار داشته باشن، سالازار خیلی ریلکس کلاه رو از دست گابریلا قاپ زد و همون‌جا کوبیدش روی سر خودش.

-و تو میری به گروه اسلیترین!
- بابا شمشیر رو بده، من دارم میرم گودریک رو بکشم، چرا خودم رو تو گروه خودم گروه‌بندی می‌کنی؟

کمی اون‌طرف‌تر، روونا که همیشه مغز متفکر جمع بود، همین‌جوری دست روی دست نمی‌ذاشت تا تماشا کنه که چرا یک مشت جادوآموز با لباس‌هایی عجیب و لهجه‌ای که انگار هزار سال تغییر زبانی توش اتفاق افتاده، دارن راحت با موسسین هاگوارتز حرف می‌زنن. بعضی از کلمات معنای متفاوتی پیدا کرده بودن، بعضی‌ها هم بی‌معنا شده بودن. برای اینکه این مشکل زبان باعث سختی در خوندن پست نشه، تیم جادوگران یه گوگل ترنسلیت جادویی روی این تاپیک سوار کرده که مستقیم زبان 1000 سال پیش رو به زبان 1000 سال بعد و زبان 1000 سال بعد رو به زبان هزار سال قبل ترجمه میکنه که بدون هیچ مشکلی مکالمات شکل بگیره و خواننده های تاپیک هم به مشکل بر نخورن. خلاصه روونا بعد از پردازش کامل تفاوت‌ها، برگشت به سمت جادوآموزان و گفت:

- شما کی هستین؟ اینجا چی می‌خواین؟ چرا اینجوری حرف می‌زنین؟ و اصلاً این چه وضع لباس پوشیدنه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
ارسال شده در: پنجشنبه 19 تیر 1404 15:47
نمایش جزئیات
آفلاین
پشت پیچش پس‌دالان‌های چشم‌تنیده‌‌ی هاگوارتز، میان فاصله‌ای که روییده بود بین در اتاق گودریک گریفیندور (گریفیندورترین گودریک اعصار) و منطقه نامعلوم و کم‌مشخص و بی‌نام‌ونشانی که جادوآموزان قصه ما تویش راه می‌پیمودند به مقصدی حتی نامعلوم‌تر و کم‌مشخص‌تر، گابریلا پرنتیس بود که کلاه گروهبندی را زده بود زیر بغلش و دوانیدان، سرعت‌مند، و خوشحال داشت می‌رفت که هم‌جادو‌آموزی‌هایش را با خبر تسخیر دوباره کلاه مشعوف کند. آنها قرار بود با هم کلاه را روی سر روونا ریونکلاو (یکی از ریونکلاوترین رووناهای اعصار)، سالازار اسلیترین (که راستش را بخواهید ازش اسلی‌تر هم پیدا می‌شود.)، و هلگا هافلپاف (که به کسی نگویید بهتان گفتم، ولی درحقیقت ذره‌ای هم هافلپاف نیست و عنکبوت بزرگ، آراگوگ، است که سالها پیش هلگا هافلپاف را کشته و هویتش را دزدیده.) بگذارند. بله. اما گابریلا اینقدر ذوق داشت و از این موضوع شادمان بود و آنقدر داشت محکم بهش فکر می‌کرد که همینطور که می رفت، خیالاتش از گوش‌هایش بیرون پریدند و ریختند روی زمین.

از سرنوشت، پشت سر گابریلای خوشحال و شادان و فکرریز، سالازار اسلیتر و روونا یک‌کم ریونکلاو و آراگوگ بودند که دقیقا همان ساعتِ ساعت‌ها را گزیده بودند برای پیاده‌روی روزانه‌شان. و همینطور داشتند می‌رفتند که یکهو رسیدند به افکاری که گابریلا ریخته بود پشت سرش.

- به به به به؟ این‌ها چیست؟ ریونکلاو، برشان دار و بخوانشان.
- ها؟ به من چه؟
- منطقیه. هافلپاف، بردار و بخوانشان.
-
- منطقیه. کی برشان داره و بخوانشان پس؟
- خودت چرا برنمیداری؟
- خم شدن در شان شخصیت شخیص ما نیست.

روونا، طی حرکتی شنیع جهت افزایش رتبه‌ ریونکلاوش، یک قاشق از فسفرهای خاکستری مغزش را با یک قاشق نورونی برداشت، چپاند توی تالاموسش، بهشان مقداری آی‌کیو اضافه کرد، و خورد.
- آه! فکر کردم، فکر کردم! درسته که نمی‌تونی خم شی، ولی می‌تونی بخزی!

سالازار برق از کله‌اش پرید از این حجم نبوغ و برای روونا دست زد و چانصد امتیاز به گریفیندور داد ولی یادش افتاد ریش ندارد و چانصد امتیازش را پس گرفت و همه را داد به خودش و مار شد. بعد خزید و رفت فکرهای روی زمین را نگاه کرد. نگران، سالازار از چیزی که دید کلی تعجب کرد و در پوستش نگنجید. پست پوستش را انداخت و یک پوست بزرگتر ساخت برای خودش و دوباره نگاه کرد.
- دسیسه! توطئه! ترفند! گودریک گریفیندور میخواهد کلاهش را به زور روی سرهای ما بنشاند!
- نههه؟
- تازه، یک گروه تبهکار هم از آینده آورده تا با جادوهای آینده‌ای خود بر ما چیره شوند. گریفیندور میخواهد ما را در بند کشد! گریفیندور میخواهد هاگوارتز را زیر یگانه سلطه‌ی خود درآرد. گریفیندور فاشیست شده!
- آخ آخ آخ. نشونه‌هاش بودا. طبقه‌بندی نامسلوک کودکان بر اساس صفات ناموزون و حجیمی مثل شجاعت، سختکوشی، نبوغ، و مار بودن؟ ترویج تفکر قبیله‌ای؟ فرم تعیین شخصیتی اونقدر نامنعطف که از کودکی تا نوجوونی بچه‌ها هیچ تغییری نمی‌کنه و تازه، با قضاوت یه کلاه بیدخورده و خاکی، که توش یه شمشیره و هربار که عطسه کنه شمشیره میفته بیرون و میره تو فرق کله بچه‌های مردم؟ چه جوری ما گذاشتیم این مرتیکه مدرسه بسازه واسمون؟
-
- درست می فرمایی هلگا. گریفیندور از این موضوع جان سالم به در نخواهد برد. گریفیندور و کلاهش را به خاک سیاه خواهیم نشاند و قلندران مستشار ماشین‌زمانیشان را متاسف خواهیم ساخت.

پس سالازار و روونا و آراگوگ کلی عصبانی شدند و رفتند/خزیدند/تار تنیدند تا گابریلا و دوستان جان جادوآموزش را بزنند و گروه‌های کلاه گروهبندی را گره بزنند و شمشیرش را بردارند و باهاش گودریک را بکشند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
ارسال شده در: یکشنبه 15 تیر 1404 18:11
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
مدیر مدرسه تعدادی از جادوآموزان رو برای ماموریتی به گذشته فرستاده، اما بعد از اتمام ماموریت جادوآموزان نمی‌دونن که چطور باید به زمان خودشون برگردن! برای همین تصمیم می‌گیرن پیش روونا ریونکلاو برن و از اون بپرسن، اما قبلش می‌خورن به تور کلاه گروهبندی که همیشه پیش گودریکه و عصبانیش می‌کنن. اونم می‌گه اگه می‌خواین به گودریک چیزی نگم، باید منو یکی یه دور رو سر هلگا، روونا و سالازار بذارین. جادوآموزان می‌خوان همین کارو بکنن که گودریک سر می‌رسه، کلاهو ازشون می‌‌گیره اونا رو از اتاق بیرون می‌کنه...


~~~~~~~

کلاه که خودشو واردِ ورژنِ خشک‌شدگیش کرده بود تا به محض برخورد با یه کله‌ی به خیال خودش جدید به اسم هلگا، روونا یا سالازار از شدت ذوق تو ذهنشون کنکاش کنه، چشم باز می‌کنه و می‌بینه ای دل غافل، بازم اسیرِ ذهن گودریک شده. کلاه گروهبندی تو ذهن خودش می‌گه:
- مرد حسابی، فازت چیه هر دو دقیقه یه بار منو می‌ذاری رو سرت؟ خسته شدم اینقد سوراخ سنبه‌ای زندگیت رو تماشا کردم. بابا فهمیدیم شجاعی. ایش!

و اما کلاه گروهبندی رو به گودریک و با صدای بلند:
- گودریک جان، به نظرم درست نبود اون جادوآموزا رو اینقد راحت گذاشتی برن. منو بسپر دستشون تا درس زندگی بهشون بدم.
- بیخیال کلاه. جوون هستن و جویای نام. اگه شجاعتِ اینجور ریسک کردن‌ها رو نداشته باشن که نمی‌شه! فعلا یکم تو ذهن من بچرخ عشـــق کن از شجاعتم.

گابریلا که رفته بود تو کمد لباس گودریک، معلوم نیست برای چی! حالا میاد بیرون و همین جمله آخرو علیه گودریک به کار می‌گیره.
- من که اینقد شجاع بودم بدون کلاه بذارم برم؟

کلاه نمی‌دونست گابریلا چرا باید بخواد کمکش کنه. هرچی نباشه قصد کلاه اذیت کردنشون بود و حالا گابریلا داشت کمکش می‌کرد که به خواسته‌ش برسه.
گودریک با خشم نفسشو بیرون می‌ده و کلاهو به دست گابریلا می‌ده.
- خیله خب. دیگه نبینیم از جملات ما علیه خودمون سوء استفاده کنی.

گابریلا کلاهو می‌گیره و دوان‌دوان به سمت جادوآموزانی می‌ره که خیال می‌کردن از دست کلاه آزاد شدن. غافل از این که گابریلا داشت با کلاه میومد تا رو سرشون خراب بشه و مرحله‌ی جدیدی از سختی رو به روشون باز کنه: راضی کردن هلگا، روونا و سالازار برای گذاشتن کلاه گروهبندی رو سرشون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 خرداد 1403 13:39
نمایش جزئیات
آفلاین
اون وسط یکی از دانش اموز ها که ریونی بود کلاه رو نداد به بقلی و در حالی که سرش رو میخاروند گفت:
_وایسا ببینم! کلاه یهش بده این شکلی کلاه که پا نداره بیاد دنبالمون... این شکلی هم راحت میریم سراغ روونا
همهمه ایی این وسط درست شد یهو یکی اون وسط گفت:
_بعد می فهمه ما ورداشتیمش و تنبیه میشیم...
یکی دیگه جوابش رو داد:
_خوب میزاریمش یه جا بعد میگیم اینا کلاه عزیزت رو این جا گذاشتی از شر هر دوتاشون خلاص میشیم
این جا گودریگ داشت با اخم بهشون نگاه می کرد و فکر میکرد که اینا دارن چی میگن
دوباره کلاه دست به دست شد تا برسه دوباره به کوین و کوین چون کوچولو بئد با یه حرکت جنتلمنانه کاه رو گذاشت رو ی طاقچه و اروم رفت سر جاش وایساد و گفت :
_اقا اجازه!
گودریگ که از سر و کله زدن با این همه بچه خسته شده بود عصبانی گفت :
_چته؟
کوین که از هیبت گودریگ ترسیده بود اروم و با لکنت گفت:
کلاهتون ... اون جاست ....
گودریگ با نگاه خشمگین نگاهش کرد و تو دلش کفت:
_کلاه قشنگم ! این جایی!
ولی هنوز جدی بودنشو رو به رو ی دانش امو زا نگه داشت و داد زد :
_حالا برید بیرون!
دانش اموزا به ترتیب بیرون رفتن به دنبال روونا و گودریک نشست و قربون صدقه کلاهش رفتن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
ارسال شده در: جمعه 19 آبان 1402 16:37
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آلنیس فوری کلاه را پشت سرش قایم کرد و لبخند بزرگی به گودریکی که مشکوکانه نگاهشان می کرد، زد.
- کلاه؟ کدوم کلاه؟
- آره ما که کلاهی نمی بینیم. شاید شما توهم زدین.
- بله. چیزی که شما دیدین توهمه توهمه!

بقیه بچه ها هم شروع کردند به انکار کردن و بافتن یکسری دروغ. کودریگ که تا آن لحظه داشت با مالیدن دست های خیسش به ردای نچندان گرانقیمش آنها را خشک می کرد ناگهان دست از کار کشید و با اخم و بسیار جدی به بچه ها خیره شد.
- فکر کردین من به این راحتیا دروغاتونو قبول می کنم؟ من زرنگ تر از این حرفام! میدونم کلاه عزیزمو پشت سرتون قایم کردین...

با این حرف کودریگ نه تنها دیگر کسی نتوانست دروغ ببافد، بلکه همه ی ریسمان های بافته شده‌ی دروغ هایشان هم از هم گسست و رشته هایش پنبه شد.
بزرگ مرد خاندان گریفیندور با آن هیبت و نگاه شیر مانندش به آلنیس اشاره کرد تا دست هایش را جلو بیاورد و کلاه گروهبندی را که درست پشت سرش مخفی کرده بود، به او تحویل دهد.
-دخترجون دستتو بیار جلو!

آلنیس با تردید و اضطراب دست راستش را جلو آورد و به گودریک نشان داد.
- ببینین خالیه! دیدین اشتباه می کردین؟
- تو اون یکی دستته!

دختر فوری دست راستش را عقب برد و بعد دست چپش را بالا آورد و به گودریک نشان داد. باز هم دستش خالی بود.
گودریک گریفیندور جوان که حس می کرد بازیچه ی بچه مدرسه ای ها شده دست به سینه ایستاد و باحالتی اسنیپ طور گفت:
- هردو تا دستت رو همزمان نشونم بده! همزمان!

آلنیس با استرس آب دهانش را قورت داد و با تردید و لرزش فراوان، دست هایش را جلو آورد و به او نشان داد.
هر دو دستش خالی بودند!

گودریک متعجب به دستان خالی آلنیس زل زد. باورش نمی شد کلاه دست دخترک نباشد.
انقدر حواسش پرت نبود کلاه بود که متاسفانه نشنید جماعتی از دانش آموزان (که کنار هم صف ایستاده بودند) در حالی که می خواندند: "بغلی بگیر! چی رو بگیرم؟ کلاه گروهبندی رو. چی کارش کنم؟ بده بغلی!"، یواشکی کلاه گروهبندی را دست به دست جا به جا می کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
ارسال شده در: دوشنبه 29 شهریور 1400 11:42
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
مدیر مدرسه تعدادی از دانش‌آموزان رو با سفر در زمان به گذشته (ابتدای تاسیس هاگوارتز) فرستاده تا منشا بوی توطئه‌ای که هاگوارتز رو فرا گرفته پیدا کنن!
حالا دانش آموزان جلوی بو رو گرفتن و الان می خوان برگردن، ولی نمی دونن چطوری باید برگردن بخاطر همین تصمیم می گیرن پیش روونا برن و از اون سوال کنن، که در همین حین به کلاه گروهبندی که حالا خیلی جوونه می خورن. افلیا اونو جای شیپور فرض می کنه و کلاه رو عصبی می کنه و حالا کلاه ازشون یه درخواست داره.

* * *

کلاه همین طور به دهانش چین می اندازد و اگر حال دو دست نیز داشت، آن دو را به هم می مالید؛ ولی خب چون دو دست نداشت، آن ها را به هم نمالید و برای پیدا کردن سخت ترین چیزی که برای درخواست از یک دسته بچه پیدا می شد، به فکر فرو رفت. سرانجام پس از مدت مدیدی تغییر حالت لب و لوچه دادن، با حالتی زرنگ و رئیس مآبانه رو به دانش آموزان که بسیاری شان به خواب رفته بودند، گفت:
- می دونین... گودریک فقط منو رو سر خودش میذاره، منم خسته شدم از بس سوراخ سنبه های زندگی گودریک رو دیدم، می خوام مال بقیه رم ببینم! حالا شما باید منو رو سر هر سه تا مدیر دیگه اینجا هم بذارین، تا یکم درباره اونام بدونم!

دانش آموزان همه از خوابشان پریدند و با تعجب به کلاه خیره شدند. آنها در ابتدا قصد داشتند چون و چرا برایش بیاورند و به او جواب نه دهند، ولی از یک طرف نامعلوم در میان دانش آموزان، یکی نعره زد:
- اول بریم پیش روونا!

دانش آموز یا از روی شانس و یا از روی دقت به نکته خوبی اشاره کرد.
کلاه نیز که برایش فقط فضولی در زندگی شخصی مردم و بخصوص موسسان هاگوارتز مهم بود، بلافاصله قبول کرد و رو به آنها گفت:
- منو بغل کنین ببرین دیگه! دِ، زود باشین!

گرگی سفید رنگ از میان جمعیت به سمت کلاه رفت و آن را بی توجه به فریاد های کلاه که می گفت «ولــــــم کــــن!» به دهان گرفت و به راه افتاد، که در همین حین صدای جیر جیر باز شدن در مرلین گاه به گوش رسید.

- اینجا چه خبره؟ چرا کلاه منو برداشتید؟

گودریک از مرلین گاه در آمده بود و مچ آنها را گرفته بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اژدها... از جلو نظام!
پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
ارسال شده در: شنبه 19 تیر 1400 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
-سالازار اسلیترین بزرگ در قلب هر اسلیترینی است. قدرت او ارثیه بزرگ ماست، ارثییییییییییییییه!

-مایکل جان خوبی؟!

-گب باید کتاب تاریخچه اسلیترین رو باید بخونی، نه اصلا باید بخورییییییی. حتی...

-هیییییییس! آبرومونو تو کتابخونه بردی!

-همه باید بدونن، این کتاب همه چیز رو نگفته اما تو همین چیزایی گفته خیلی خوب گفتههههههههههههههههههههههه!

لرد آمد...

-چه شده؟ این سر و صدا ها برای چیست؟

-ارباب من رو عفو کنید. نمی دونید این کتاب چقدر خوبه...!

-بده بخوانیم!

-بله سالازار برترین و قوی ترین و اصیل زاده بوده...
آفرین! آوَرین! اما...

-اما چی ارباب؟

-اینجا نوشته او خائن بوده یعنی چه؟! این کتاب باید بسوزد، باییییییییید!

-چشم ارباب!

و بعد مایکل زیر نگاه هایش ذوب شد! و بعد با لرزیدن از کتابخونه رفت اما قبل از رفتن کتاب را آتش زد و گفت:

-کتابی به این بدی چرا اینجاست؟

و بعد فرار کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
ارسال شده در: چهارشنبه 10 دی 1399 22:34
نمایش جزئیات
آفلاین
- من یه پیشنهاد دارم.
- یعنی روونا کجا میتونه باشه؟
- شاید جایی که من تو ذهنمه باشه.
- شاید باید براش تله بذاریم؟
- من فکر بهتری دارما!
- تله فکر خوبیه. یه پله از کتابا درست میکنیم، بعد...
- چرا کسی به حرفای من گوش نمیده؟

ظاهرا کسی حرفای افلیا رو نمیشنید... یا شاید نمیخواست بشنوه. کسی از نگاه کردن به افلیا هم خاطره خوبی نداشت، چه برسه به گوش دادن به حرفش!

افلیا هنوز هم باور داشت که مرگ ناگهانی و یا اتفاقات عجیب و گاها وحشتناکی که برای هر کسی که نزدیکش میشه، میفته، کاملا تصادفیه؛ برای همین، باور داشت که این تحویل نگرفتن همکلاسیاش، فقط و فقط به این دلیله که نمیشنون. پس به دور و برش نگاه کرد تا راهی پیدا کنه تا حرفشو به گوش بقیه برسونه.

کمی دور تر، روی صندلی، شی شیپور مانندی دیده میشد. افلیا به محض دیدنش، سریع به سمتش حرکت کرد. ظاهر شیپور، خیلی براش آشنا بود، ولی توی اون لحظه، خیلی براش مهم نبود. شیپور رو از روی صندلی آخر سالن برداشت و با تمام قدرت توی شیپور دمید... ولی هیچ صدایی در نیومد. خواست دوباره امتحان کنه که...

- چیکار میکنی دانش آموز خیره سر؟! کی بهت گفت بهم دست بزنی؟ گودریک یه دقیقه منو گذاشت اینجا رفت مرلینگاه. این شد اوضاع ما.

افلیا نا خودآگاه، شیپور رو زمین انداخت. درست لحظه ای که شیپور زیر نور قرار گرفت، افلیا فهمید چه اشتباهی کرده و شیپور، اصلا شیپور نیست، بلکه کلاه گروهبندیه!
- ب... ببخشید... نشناختم! آخه پاره پوره نیستی... و خیلی نو به نظر میرسی... و بد حرف میزنی!
- من؟ من بد حرف میزنم؟ تازه، همین چند روز پیش گودریک منو جادو کرد. من چرا باید پاره پوره باشم؟ یا کهنه؟

افلیا هیچ جوابی نداشت. کلاه این زمان، قطعا خیلی خام تر و سرکش تر از کلاه گروهبندی زمان خودشون بود. درسته که کلاه شیپور نبود، ولی توجه همه به افلیا جلب شده بود.

- باز چیکار کردی تو؟
- کار من نبود، خودش اینطوری شد.

کلاه خیلی عصبانی بود. اینکه ازش به عنوان یه شیپور استفاده شده بود، غرورش رو لکه دار کرده بود؛ ولی دلهره ای که توی چهره بقیه میدید، حالشو بهتر کرد.
- میدونین چیه، میخواستم به گودریک بگم دخل همه تونو بیاره. ولی چون امروز حالم خوبه، تصمیم گرفتم ببخشمتون. عوضش، ازتون یه چیزی میخوام.

دانش آموزا به هم نگاه کردن. اگه آینده همه شون به این کلاه گروهبندی بستگی نداشت، همین الان دخلشو میاوردن. باید سریعتر روونا رو پیدا میکردن و به زمان خودشون بر میگشتن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گاد آو دوئل

با عصا
پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
ارسال شده در: دوشنبه 17 آذر 1399 23:55
نمایش جزئیات
آفلاین
یکی بود یکی نبود. بهترین و بدترین روزها بود. زمان سالازار اسلیترین و دوستان بود. همون زمانی که همه‌ی اتفاق‌هایی که ماروولو می‌گه اتفاق افتادن. همون زمانی که ترجیح می‌دین توش نباشین. ولی چند کودک بی‌گناه در همین زمانه‌ی خصمناک گیر کرده بودن.

- اگه الان زمان سالازاره یعنی زمان گودریک هم هست. نمی‌شه زیر شنلش قایم بشیم؟
- من زیر دامن ننجون هلگا.
- منم...

کودک مظلوم نتونست حرفش رو تموم کنه چون همون طور که ماروولو بارها گفته، زمان سالازار یکی حرف زد سالازار زبونش رو از حلقومش کشید بیرون.
سایر کودکان منتظر نموندن تا زبونشون از حلقومشون بیرون کشیده یا پوستشون کنده شه. وقتی سالازار مشغول بود دو پا قرض کردن و به فرار.

وقتی به اندازه‌ی کافی، یعنی اونقد که مطمئن باشن سالازار یا دستش یا حیون خونگی دست آموزش بهشون نمی‌رسن، دور شدن باز جلسه تشکیل شد.

- باید گرینفدور رو پیدا کنیم.
- هلگا خوراکی‌های خوشمزه داره.
- روونا می‌دونه چه جور برگردیم.

متاسفانه هافلپاف به ریونکلاو باخت. باخت سنگینی هم بود، خوراکی به سفر در زمان باخت. ولی خب زمان سالازار بود و اصلا امن نبود. باید هرچی سریع تر برمی‌گشتن زمان ماروولو.

- حالا روونا رو چه جور پیدا کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!