هر روز اتاقش را مرتب میکرد، روتین پوستی و موی فرش را کامل میکرد، دفتر شکرگذاریاش را (برای وجود مبارک ورنون و لرد در زندگیاش؛ لسترنج، شوهر، خیلی مهم نبود) کامل میکرد و اهداف روزانهاش را مینوشت که معمولاً شامل شکنجهی افراد، چند قتل ناقابل و تهدید چند جوجهمرگخوار بود.
اما مشکل اینجا بود که بلا دلش میخواست این نظم و تمیزی نهتنها در اتاقش، بلکه در تمام خانه جریان داشته باشد و برای این کار به یک جن خانگی مدل قدیمی نیاز داشت؛ از آنهایی که بوی وایتکس میدهند و در حال شستن لوستر از سقف پایین میافتند و میمیرند.
اما فاوکس اصلاً شبیه آنها نبود.
بلاتریکس نگاهی به پاهای زشت و پرهای درهموبرهم فاوکس انداخت و سری تکان داد.
— ببین جوجهرنگی دوروزه… من کار درست میخوام! نمیتونم و درد دارم و تو لولهی دودکش رو نمیتونم تمیز کنم نداریم! من میخوام همهچی برق بزنه! بعد… ایش… این پراتو جمع کن!

فاوکس نگاهی به پرهایش انداخت و گفت:
— چیکارشون کنم!؟
بلاتریکس چشمانش را ریز کرد و گفت:
— اممم، نمیدونم… یه شلواری چیزی پات کن… این پرهات میریزه تو خونه!
— آخه لختم… اهم… من شلوار نمیپوشم که! اصلاً با این حجم پر، شلوار پام نمیره!
— خب شلوار کردی بپوش!
— جان؟!

— شلوار کردی دیگه! پف میکنه! قشنگ جا میشی!… این پر و پاچهات همهش تو خونه داره میریزه!
ققنوس نگاه ترسیدهای به بلاتریکس انداخت و آب دهانش را قورت داد:
— آخه من الان از کجا یه شلوار کردی پیدا کنم؟
بلاتریکس لبخند شیطانی زد و در یک حرکت یکی از پرهای فاوکس را کند. قبل از اینکه فاوکس بتواند از درد جیغ بکشد، پر را مقابل صورتش گرفت و چشمانش را بست، نفس عمیقی کشید و گفت:
— آرزو میکنم یه شلوار کردی سیاه بزرگ داشته باشم!
فاوکس بالاخره جیغش را زد و گفت:
— آخخخخ! بانو، داستانها رو قاطی کردی! من ققنوسم! اون غول چراغ جادو بود، آرزو برآورده میکرد! بعدش هم اونو میسابیدن! کجای قصه پر کندن داشت آخه؟

بلاتریکس قیافهی چندشی به خودش گرفت و گفت:
— چقدر لوسی تو! من کلهی مردم رو میکنم، این که فقط یه پره…
بعد قیافهاش ترسناک شد، چند قدم جلو آمد و با لحنی جدی گفت:
— دفعهی آخرت باشه منو تصحیح میکنی، اکبرجوجه! تو رو برای پروتئین صبحونهم کباب میکنم ها!… من داستانها رو قاطی نکردم! تو چه جور ققنوسی هستی؟ اسنپ پرنده رو نمیشناسی؟!… یه پر میکنی، آرزو میکنی و برات میارن؟
منقار فاوکس از تعجب باز ماند:
— اسنپ چی؟
— اسنپ پرنده! چقدر خنگی!
— آخه من تا حالا…
حرف فاوکس تمام نشده بود که پرندهای سبز در یک آن بالای سرشان ظاهر شد. پرنده جثهای بزرگ داشت و تماماً سبز رنگ بود و حرف «اس» روی سینهاش برق میزد.
پرنده با صدای کلفتی شروع به صحبت کرد:
— سلام داوشی… خوشی؟ یه شلوار کردی سفارش داده بودی… بفرما!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


چه کسی؟ میخوای پیغام آخری به دامبلدور بدی؟
هر چی گفتم تو هم بگو.

پس بهم بگو... توی آگهی چی نوشته بودم؟ یالا! بگو دیگه... هیس! خفه! با من حرف میزنی منقارتو ببند! این جا فقط من حرف میزنم.
نوشته بودم به یک جن خونگی نیازمندم. و تو چی هستی؟ بگو بلدی... بلند بگو بشنوم! هیس. خفه. خودم میدونم چی هستی. اصلا مهم نیست که چی هستی. مهم اینه که جن خونگی نیستی. پرندهی احمق! نکنه برای کباب شدن اومدی اینجا؟ 


ما که هیچ وقت از نقشههای تو سر در نیاوردیم...








