کلاغها حافظهای بسیار قوی دارند. آنها چهرهی هر دشمنی را نه تنها در حافظهی خود ثبت میکنند، بلکه با دیگر کلاغها نیز به اشتراک میگذارند تا مبادا از زیر دستشان در برود! برای همین برخی به آنها لقب کینهای میدهند. فلذا محال ممکن بود که فاوکس و دار و دسته، از این مهلکه جان سالم به در ببرند... فاوکس نیز به خوبی این مهم را دریافته بود. پس شروع کرد زیر لب چیزی زمزمه کردن... شاید آخرین وصیت... شاید دست به دامن نیرویی فراتر میشد تا نجاتش دهد...
- He... He...
تنبرای گوشش را جلو برد تا ببیند فاوکس چه میگوید.
- او، ضمیر غایب مرد؟
چه کسی؟ میخوای پیغام آخری به دامبلدور بدی؟- Hes...
- حس؟ حس میکنی؟ چی حس میکنی؟ به من بگو...
- بابا یه دیقه خفه شو بذار یادم بیاد درستش چی بود.
هر چی گفتم تو هم بگو.- باشه خوب چرا میزنی!

فاوکس نفسش عمیقی کشید. دستهی کلاغها با خندهای شیطانی حلقهی محاصره را تنگتر و تنگتر میکردند.
- Hesoyam!
تنبرای بی آن که بداند معنای این جمله چیست، همزمان با فاوکس تکرار کرد. بلافاصله آتشی سوزان شعلهور شد و هر دو ققنوس را احاطه کرد. آتش فرو نشست و دو ققنوس هنوز آنجا بودند. فقط رنگ پرهایشان تغییر کرده بود.
کلاغها نگاهی به دو ققنوس و سپس به یکدیگر انداختند. خاطرتان هست که گفتیم آنها به کینهای بودن مشهورند؟ خوب هستند! اما کلاغند! انسان نیستند که کینهشان را از نسلی به نسل بعد منتقل کنند و بابت دشمنی با هفت نسل قبل، خون فرزندان خردسال هفت نسل بعد را بر زمین بریزند!
- آقا صلوات بفرستید!

سردستهی کلاغها این را گفت. همگی اطاعت کرده و مهلکه را ترک کردند. فاوکس میدانست که دامبلدور برایش ماموریتی دارد. با تنبرای روبوسی کرد و او را به خدای مرلین سپرد.
@بلاتریکس لسترنج بر پشتی یک صندلی شاهانه تکیه داده بود. پای چپش را صاف روی میز مقابلش گذاشته بود. پای راست نیز از روی پای چپ عبور کرده و تاب میخورد.
دقایقی در سکوت گذشت و او تنها مقابلش را برانداز میکرد؛ با نگاهی که میتوانست اضطراب و افزایش ضربان را به هر کسی تحمیل کند.
- پس گفتی برای آگهی ما اومدی. پس باید خوندن بلد باشی. بالاخره آگهی رو خوندی دیگه. مگه نه؟
پس بهم بگو... توی آگهی چی نوشته بودم؟ یالا! بگو دیگه... هیس! خفه! با من حرف میزنی منقارتو ببند! این جا فقط من حرف میزنم.
نوشته بودم به یک جن خونگی نیازمندم. و تو چی هستی؟ بگو بلدی... بلند بگو بشنوم! هیس. خفه. خودم میدونم چی هستی. اصلا مهم نیست که چی هستی. مهم اینه که جن خونگی نیستی. پرندهی احمق! نکنه برای کباب شدن اومدی اینجا؟ 
فاوکس آب دهانش را قورت داد.
- ولی آلبوس! میدونی این چه ریسک بزرگیه؟! از کجا معلوم اونا فقط ازش بیگاری بکشن؟ مرگخوارا ممکنه هر بلایی سر فاوکس بیارن!
- من به مرگخوارها اعتماد کامل... نه خوب ندارم.
ولی به مهارتهای فاوکس دارم. میتونه از پس خودش بربیاد. 
- خوب آخه که چی بشه؟! ما که همین حالاشم اون جا سوروس رو داریم! میتونه اگر خبری نیاز داشتیم بهمون برسونه. مگر این که تو هم مثل خیلیای دیگه توی وفاداری سوروس دچار تردید...
- هرگز! ولی من فاوکس رو نمیفرستم اونجا برای خبرچینی. فقط میفرستمش تا خسته، گرسنه و تشنه پیشمون برگرده.

- خوب چرا خودمون ازش بیگاری نکشیم تا خسته و گرسنه و تشنه بشه؟

- این کار تو مرام ما نیست. از ما برنمیاد. قلبمون سیاه میشه اگه انقدر سنگدلانه عمل کنیم.

- اون وقت تو مراممون هست بفرستیمش تو دهن شیر؟!

- منافع مهمتر!

- چه منافع مهمتری توی تقویت ریشت نهفتهست که ما نمیفهمیم؟
ما که هیچ وقت از نقشههای تو سر در نیاوردیم...دامبلدور چشمانش را بست. تصویر کوین را در ذهنش مجسم کرد که ریش او را در دست گرفته و با آن طناب میزد. ای کاش میتوانست به دیگران نیز بفهماند که مگر منافعی مهمتر از این هم هست؟!
- بله خانم. نوشته بودید جن خانگی. ولی هر کاری که یک جن خانگی بتونه براتون انجام بده، از من هم برمیاد. به علاوهی این که پرواز هم میکنم. تازه میتونم نمایشهایی مثل خودسوزی در حین پریدن از حلقه هم انجام بدم. میدونین توی سیرک چقدر برای این نمایش پول میدن؟

- ولی ما پولی نمیدیم! آب و غذا هم نمیدیم! مثل پسرعموم سیریوس هم ازت کار میکشیم.

- قبوله.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




















