جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  62 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: ققنوس میوزیک
ارسال شده در: پنجشنبه 27 فروردین 1405 21:38
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه:
دامبلدور دنبال راهی برای تقویت ریش‌شه و با «استفاده از نوای ققنوس گرسنه و خسته و تشنه» مواجه می‌شه. می‌خواد که از فاوکس بخواد تا براش بخونه، اما فاوکس رو جلوتر فرستاده پی «روغن هسته‌ی زیر ساق ریشه‌ی زیرین میوه‌ی مهر مارمالاد» و فاوکس هم توی مسیرش گیر کلاغ‌ها می‌افته.


ویل بال زد. به آرومی خودش رو به راست مایل کرد تا با دودکشی که سر راهش قد علم کرده بود برخورد نکنه. پشت‌بوم خونه‌ها یکی‌یکی میزبان سایه‌ی بال‌هاش می‌شدن و به سرعت بدرقه‌ش می‌کردن تا به مقصد نامعلومش نزدیک‌تر بشه. لب بوم آجری یکی از خونه‌ها نشست و سرتاسر خیابون رو از نظر گذروند. مردی که پالتو به تن کرده بود و داشت سگش رو در قدم‌زدن همراهی می‌کرد، چیز ارزشمندی به همراه نداشت. غیر از لباس‌های پشمی و بند و قلاده‌ی چرمی، تنها شیشه‌های عینکش بودن که زیر نور آفتاب برق می‌زدن.

نگاهش رو تا انتهای خیابون کشید، ولی خالی‌تر از اونی بود که چنگال‌های ویل در اون لحظه می‌تونستن باشن. در حالی که مرد داشت از نظر محو می‌شد، گردنش رو به آرومی چرخوند تا به سمت دیگه‌ی خیابون نگاهی بندازه. انتهای دیگه‌ی خیابون هم نسبتا خلوت بود، اما ویل سوژه‌ی موردنظرش رو پیدا کرده بود. کمی راست‌تر از جایی که خودش ساکن شده بود، زیر سایه‌بون یکی از کافه‌های شهر، خانمی با موهای بلوند روی صندلی نشسته بود. کتابی به دست داشت و هر چندلحظه یک‌بار، فنجونش رو به سمت لب‌هاش می‌برد و پس از نوشیدن یک جرعه، دوباره روی میز قرارش می‌داد. از گردنبندی که به گردن داشت نوری ساطع می‌شد که چشم‌های ویل به خوبی می‌تونستن ببیننش.

ویل بال‌هاش رو باز کرد. از لب بوم پرید و خودش رو به سمت سایه‌بون چتری‌شکل شیب کرد. چندباری بال زد تا ارتفاعش رو حفظ کنه و بعد، به آرومی روی سایه‌بون فرود اومد. گردنش رو چرخوند تا بهتر اطراف رو ببینه. جلوی ویترین کافه، جایی که پشت زن بهش بود، یک سکوی آجری وجود داشت که ویل می‌تونست از اونجا دید بهتری به شکارش داشته باشه. به آرومی پرید و به نرمی روی سکوی سبزرنگ فرود اومد. روی دو پا پرید و کمی به چپ رفت تا به پشت صندلی زن نزدیک‌تر بشه. آماده‌ی پرش بود. زن دوباره لیوانش رو برداشت تا جرعه‌ی دیگه‌ای از نوشیدنی سیاه‌رنگش - که به نظر ویل می‌رسید قهوه باشه - بنوشه. فرصت مناسب فرا رسیده بود. وقتش بود که به سمت گردبند شیرجه بره، با چنگال‌هاش اون رو تصاحب کنه و توی آسمون ناپدید شه. بال‌هاش رو در حالت نیمه‌باز قرار داد و آماده شد. در همین حال بود که صدایی که از کوچه‌ی بغلی می‌اومد رو شنید.

- ققنوس‌خرونه، پارتی‌کنونه.

گوش ویل با شنیدن واژه‌ی «ققنوس» تیز شد. می‌تونست تشخیص بده که چیزی که شنیده بود رو چندتا از همنوع‌هاش به زبون آورده بودن. صدایی که تکرار و هرلحظه محوتر می‌شد. گردن چرخوند. نگاهی به کوچه‌ی بغل کافه که صدا از اونجا می‌اومد انداخت و دوباره به گردنبند زن نگاه کرد. چند روزی می‌شد که از خونه‌ی گریمولد خارج نشده و شکار درست‌وحسابی‌ای به چنگ نیاورده بود. هر آن ممکن بود که فرصت از بین بره. ولی ویل احساس مسئولیت می‌کرد. ققنوس‌ها موجوداتی نبودن که توی هر خونه‌ی جادویی‌ای پیدا بشن، چه برسه که بخوان توی کوچه پس‌کوچه‌های کوچیک شهر، اونم توی چنگال‌های چندتا کلاغ احتمالا ولگرد سرگردون باشن.

باید بیخیال گردنبند می‌شد. بال زد و روی سقف کافه نشست. خودش رو به لبه‌ی دیگه‌ی بوم نزدیک‌تر کرد تا بهتر بتونه سر و گوشی آب بده و ببینه توی کوچه چه خبره. چندتا کلاغ، ققنوسی رو با طناب به دو تا چوب بسته بودن و توی دو ردیف، زیر دوتا چوب، ققنوس رو بالای سرشون حمل کردن. کلاغ‌ها همینطور که آواز می‌خوندن، قدم‌قدم به انتهای کوچه نزدیک‌تر می‌شدن. جایی که پشت سطل زباله‌ی فلزی بزرگ، چندتا کلاغ دیگه آتیش درست کرده بودن. انگار هوس ققنوس کبابی به سرشون زده بود. ویل درست‌تر که نگاه کرد، تونست ققنوس رو بشناسه. فاوکس محبوب پروفسور دامبلدور، که حالا به بند کشیده شده بود و هیچی نمی‌گفت و فقط لبخند می‌زد.

ویل هم لبخند زد. شاید به حماقت همنوع‌هاش، یا شاید هم به ذکاوتی که فاوکس احتمالا به خرج داده بود. با خودش فکر کرد شاید این‌ها همه نقشه‌ای از قبل تعیین‌شده بوده‌ن تا فاوکس اون کلاغ‌ها رو صرفا محض سرگرمی سر کار بذاره. ویل، به خوبی می‌دونست. اون ققنوس، نه به سوی مرگش، که به سوی تولدی دوباره از خودش در حرکت بود.
Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it



اومدم بنویسیم.
پاسخ به: ققنوس میوزیک
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 بهمن 1403 19:02
نمایش جزئیات
آفلاین
همون موقع دفتر داداشی آلبوس

آلبوس داشت با خودش فکر می‌کرد که فاکس خیلی وقته رفته و با شناختی که از فاکس داشت، اصولا باید تا الان برگشته بود ولی خب برنگشته بود! همون موقع بود که یادش افتاد فقط خودش نیست که ققنوس داره، خواهرش آریانا هم فلورا رو داره. به محض این که این فکر از ذهنش عبور کرد، ضربه‌ای به در دفترش خورد.

تق تتق تق!

- بیا تو لیمویی!

این مدل در زدن، در زدن خاص آریانا بود. آریانا درو باز کرد با ذوق همیشگیش رفت تو. فلورا هم پشت سرش وارد شد.

- سلام داداشی حالت چطوره؟

طبق معمول اول محکم آلبوسو بغل کرد. بعد خواست فاکس رو بغل کنه که دید فاکس نیست و نبود فاکس براش این سوالو ایجاد کرد که فاکس کجاس و کلا یادش رفت که از اول برای چی اومده بود دفتر آلبوس. البته آریانا معمولا دلیل خاصی برای رفتن به دفتر یا اتاق یا کلا هرجایی که آلبوس بود نداشت و صرفا دوست داشت همش بره پیش آلبوس و همیشه تو راه که داشت یه دلیلی هم سر هم می‌کرد که خب چون معمولا دلیل مهمی نبود هر موضوع دیگه‌ای باعث می‌شد که یادش بره!
- عه داداشی فاکس کجاس؟
- فاکس رو فرستادم که برام چیزی بیاره لیمویی.
- چی داداشی؟
- روغن هسته‌ی زیر ساق ریشه‌ی زیرین میوه‌ی مهر مارمالاد!

آریانا یه لحظه از اسم این چیز عجیب غریب پنیک کرد ولی یه لحظه خیلی کوتاهه و سریع می‌گذره و پس دوباره شروع به سوال پرسیدن کرد.
- این اصلا چی هست داداشی؟ یه چه دردی میخوره؟ خوراکیه؟ برای دندون ضرر نداره؟
- این یه جور روغنه که تو این کتاب نوشته برای تقویت ریش مفیده، لیمویی.
- دیگه چی تو کتاب نوشته داداشی؟

آریانا خم شد و کتابو از روی میز آلبوس برداشت و همون صفحه‌ای که آلبوس لاشو علامت گذاشته بود باز کرد و خوند.
- "استفاده از نوای ققنوس گرسنه و خسته و تشنه برای رشد حداکثری و تقویت تارهای ریش پیشنهاد می‌شود." این که خیلی خوبه داداشی! امتحانش کردی؟
- نه لیمویی... همونطور که می‌بینی فاکس هنوز برنگشته و من داشتم فکر...
- فلورا می‌تونه برات بخونه! مگه نه فلورا؟

فلورا صدایی به نشونه‌ی تائید داد، صداشو صاف کرد و شروع به خوندن کرد. به محض شروع خوندن فلورا آریانا و آلبوس هر دو دستاشونو روی گوشاشون گذاشتن.
- بس کن فلورا! بس کن!

اون دو نفر به یه چیزی دقت نکرده بودن:
نقل قول:
استفاده از نوای ققنوس گرسنه و خسته و تشنه برای رشد حداکثری و تقویت تارهای ریش پیشنهاد می‌شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
- چرا همه مهربون نیستن داداشی؟
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
پاسخ به: ققنوس میوزیک
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 بهمن 1403 17:08
نمایش جزئیات
آفلاین
اییییییی

کلاغ‌ها که تا الان با خونسردی و به شکل کاملاً دراماتیکی به ققنوس نزدیک می‌شدند، یک لحظه از دیدن صحنه‌ای که مقابلشان بود جا خوردند. همان‌طور که با احتیاط جلو می‌رفتند، ناگهان ایستادند، به همدیگر نگاه کردند، بعد در همان سرعت پایینشان، کمی عقب‌تر رفتند تا دوباره شرایط را بررسی کنند.

اییییییی

وسط دایره‌ای از کلاغ‌های سیاه، یک ققنوس تنها ایستاده بود. پرهایش را دور خودش جمع کرده بود و به خودش فشار می‌آورد که خاکستر بشود و خودش را به مرگ بزند. از آنجایی که قبلاً در خانه ویزلی‌ها چرت می‌زد و آرتور ویزلی شبکه‌ی دیسکاوری چنل را تماشا می‌کرد، این ققنوس هم با گوشه‌ی چشم چیزهایی شنیده بود. ماگل‌ها وقتی در طبیعت با خرس مواجه می‌شوند، خودشان را به مردن می‌زنند تا نجات پیدا کنند. حالا چرا این روش برای یک ققنوس جواب ندهد؟ اگر ماگل‌ها می‌توانند با این تکنیک از خرس‌ها جان سالم به در ببرند، پس شاید یک ققنوس هم بتواند با همین روش از دست کلاغ‌ها فرار کند.

اییییییی

کلاغ‌ها باز هم کمی عقب‌تر رفتند و با تعجب بیشتری به همدیگر نگاه کردند. این وسط یکی از کلاغ‌ها که بیشتر از بقیه متعجب شده بود و حس می‌کرد باید این تعجب را با بقیه به اشتراک بگذارد تا شاید یک نتیجه‌ی منطقی از این ماجرا بگیرند، بالاخره به حرف آمد:

- به نظرت داره سعی می‌کنه بره مرلینگاه؟
- یعنی انقدر این ققنوس گنگستره که داره آلفا بودن خودش رو به ما اینجوری ثابت می‌کنه؟
- موجود ترسناکیه، اگر واقعاً بتونه وسط این کوچه با موفقیت بره مرلینگاه!

اییییییی

اما تلاش‌های ققنوس فایده‌ای نداشت. نه خاکستر شد، نه به مرلینگاه رفت، و نه کلاغ‌ها را فراری داد. بعد از دقایق زیادی که سعی کرد خودش را به مرگ بزند، کلاغ‌ها بالاخره متوجه شدند که نه، این ققنوس این کاره نیست! این ققنوس یک گنگستر واقعی نیست و می‌توانند بدون هیچ دردسری او را گروگان بگیرند. برای همین، دیگر خبری از عقب‌نشینی نبود. حرکت دراماتیک به عقب را متوقف کردند، و حرکت دراماتیک به جلو را جایگزینش کردند. حالا وقت آن بود که او را محاصره کنند.

به نظر می‌رسید که ققنوس نیاز به راه‌حل بهتری برای مردن داشت.

افرادی که لایک کردند

همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: ققنوس میوزیک
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 بهمن 1403 16:41
نمایش جزئیات
آفلاین
فاوکس بوی خطر رو حس می‌کنه و اونقد روزش رو بد شروع کرده بود که قصد نداشت با دزدیده شدن خراب‌ترش کنه. حالا نه این که رخ دادنشون دست خودشم بوده باشه، نه. در واقع هیچ‌کدوم از اتفاقات بد اون روز دست خودش نبود. ولی بالاخره دوست نداشت روز بدتری داشته باشه!

پس مغز ققنوسیش رو به کار می‌ندازه تا راهی برای نجات از این مخمصه پیدا کنه. اما حلقه‌ی محاصره‌ی کلاغا به قدری تنگ بود که مغز ققنوسی که هیچ، مغز یک انسان نابغه هم در اون شرایط نمی‌تونست راه فراری برای فاوکس پیدا کنه.

فاوکس با خودش فکر می‌کنه اگه نمی‌تونه فرار کنه، پس چه کار دیگه‌ای ازش برمیاد جز...

مردن؟

اگه تو این دنیا یه پرنده وجود داشته باشه که از مرگ ترسی نداشته، اون ققنوسه. و خب، فاوکس هم ققنوس بود دیگه نه؟ پس با خودش فکر می‌کنه شاید بهتر باشه زمان مرگش فرا برسه. در واقع می‌شد گفت چیزی که فاوکس بیش از هرچیزی توش مهارت داره همینه، مردن!

اما چیزی که نمی‌دونست این بود که کلاغا چقدر از ماهیت یک ققنوس مطلع هستن؟! یعنی اگه می‌مرد و همونجا جلوی چشم همه‌شون خاکستر می‌شد، اونا پیف‌پیف‌کنان رهاش می‌کردن و ازش بعنوان یه پرنده به درد نخورد یاد می‌کردن؟ یا کاملا مطلع بودن که تنها دقایقی زل زدن به خاکسترها کافیه تا فاوکس از نو متولد بشه و نقشه‌ی شوم پیشین خودشون رو دنبال کنن؟

هرچی که بود، فاوکس احساس می‌کنه باید شانسش رو امتحان کنه. اینطوری حداقل می‌دونست تلاش خودشو کرده و تا ابد با این فکر که "شاید اگه می‌مردم هرگز دزیده نمی‌شدم" سر بر بالشت نمی‌ذاشت و حسرت این لحظه رو نمی‌خورد.

پس مغز ققنوسی فاوکس این بار نه به دنبال راهی برای فرار، بلکه به دنبال راهی برای مردن به این سو و اون سو سرک می‌کشه...

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: ققنوس میوزیک
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 بهمن 1403 12:19
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
فلش بک

- فاوکس بابا؟ بیدار می‌شی بری خرید کنی برام؟

جوابی از سمت فاوکس دریافت نشد.

- فاوکس باباجان؟

سکوت. و کمی خروپف ققنوسی.

- جِزِ جیگر زده بسه دیگه چقدر می‌خوابی!

فاوکس با فریاد ناگهانی آلبوس، یه دور پرهاش آتیش گرفت و ریخت و دوباره دراومد.

- صبح بخیر باباجان.

فاوکس اصوات ققنوسی‌ای از خودش درآورد، که همون بهتر که فقط خود آلبوس معنی‌شون رو می‌فهمید.
آلبوس در حالی که داشت کاکل ققنوسش رو ناز می‌کرد تا دلش رو به دست بیاره، برگه‌ای شامل عکس و اسم روغن هسته‌ی زیر ساق ریشه‌ی زیرین میوه‌ی مهر مارمالاد بهش نشون داد.
- این روغن، می‌تونه زندگی ریشم رو از این رو به اون رو کنه. و میوه‌ش هم فقط تو کوه قاف پیدا می‌شه. برو اونجا، یه سری به فامیلای سیمرغت بزن، روغن منم بردار بیار. باشه باباجان؟

فاوکس چشماش رو توی حدقه چرخوند. بال‌هاش رو باز کرد و از پنجره دفتر خارج شد و نشنید که آلبوس داشت می‌گفت: "ققنوس خوب کیه؟ "

شما هم اگه یه ققنوس باشین که سر صبح بد بیدارتون کرده باشن، همون لحظه بار سفر نمی‌بندین تا به کوه قاف برین. اول می‌رین که یکم گندم اعلا بزنین به رگ، و دوستای کفترتون رو ببینین و باهاشون غیبت صاحباتونو بکنین. برای همین، فاوکس قدم‌زنان توی خیابونای محله جادوگرنشینای لندن راه افتاد تا به خواربار فروشی موردعلاقه‌ش برسه. راهش رو از کوچه پس کوچه‌ها انداخته بود تا کمتر با ساحره‌هایی مواجه بشه که با گفتن جمله "عـــــــا یه ققنوس! چقدر کیوت!" برای ناز کردنش به سمتش خیز برمی‌داشتن.
توی یکی از همین کوچه‌ها، در حالی که سوت‌زنان جلو می‌رفت، دسته کلاغ‌ها از روی پشت‌بوم روی زمین و سیم برق و لبه پنجره فرود اومدن.
فاوکس کمی عقب عقب رفت ولی با هر حرکتش کلاغا بیشتر جلو می‌اومدن.

- به بــــــــــــه. ببین کی اینجاست. یه ققنوس خوش رنگ و لعاب که کلی خرج برمی‌‌داره. این یعنی صاحابش حســـــــــــابی پولداره و چی براق‌تر از سکه‌های طلایی‌رنگ گالیون؟

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در 1403/11/16 12:57:25

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: ققنوس میوزیک
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 بهمن 1403 04:58
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید

آلبوس دامبلدور در دفترش نشسته بود. مشغول طراحی روتین جدیدی برای ریش جادویی‌اش بود. به هرحال شماهم اگه یه ریش جادویی داشتین که قدرتای فراوان زیادی هم داشت و بیشتر قدرتاش کشف نشده بودن و اونایی هم که کشف شده بودن، خیلی شناخته شدن نبودن و اونایی هم که شناخته شده بودن، استفاده ازشون خیلی خطر داشت و اونایی هم که استفاده ازشون خطر نداشت، کاربرد خاصی نداشتن؛ شماهم به دنبال مراقبت ازش و استفاده از روتین های مخصوص و جالب بودین.

به هرحال، آلبوس روش های متعدد زیادی رو امتحان کرده بود. اما هیچکدوم نتونسته بودن حساسیت بسیار بالای ریشاشو جواب بدن. پس نتیجتا دنبال یه روش با کارایی خیلی خیلی بالا بود و دیگه نمی‌تونست به روش‌های دم دستی اعتماد کنه. فاوکس هم که دم صبح با هزار جور تشر آلبوس از خواب ناز بیدار شده بود و توسط آلبوس پی پیدا کردن کمی روغن هسته‌ی زیر ساق ریشه‌ی زیرین میوه‌ی مهر مارمالاد فرستاده شده بود و تا حالا که ظهر بود پیداش نشده بود.

آلبوس صفحه‌ی دو هزارم کتاب "چگونه از ریش خود مانند ریش مرلین مراقبت کنیم." رو ورق زد و هنوز به روش مورد اطمینان خودش نرسیده بود.
- با این‌که سخته، اما پیداش می‌کنم! وقتی که یه قدرت به ما داده شده باید نهایت تلاشمونو بکنیم که بتونیم بهترین استفاده رو ازش بکنیم.

آلبوس با این تفکر همچنان کتاب رو ورق می‌زد تا به این روش رسید: "استفاده از نوای ققنوس گرسنه و خسته و تشنه برای رشد حداکثری و تقویت تارهای ریش پیشنهاد می‌شود." بلافاصله ذوق کرد و کیفش کوک شد و آخ‌جونی گفت و کتاب رو بست و روی خودش رو برگردوند که به فاوکس بگه که بیاد یه دهن براش بخونه، اما با جای خالی فاوکس مواجه شد و یادش اومد که فاوکس از صبح که رفته بود، هنوز برنگشته بود.
آلبوس نمی‌دونست که فاوکس گوشه‌ای توی دردسر گیر کرده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ققنوس میوزیک
ارسال شده در: پنجشنبه 23 مهر 1394 16:51
نمایش جزئیات
آفلاین
- شروع کنین دیگه! نیم ساعته معطل شدیم!
- الان...الان شروع میکنیم.

بعد از حرف تماشاگران و پاسخ جودی، سالن در سکوت فرو رفت. نوازنده های محفل به آرامی ساز های خود را کوک میکردند تا برای اجرا آماده شوند. کم کم صدای در رفتن سیم گیتار ها و تار ها شنیده شد. برخی تماشاگران از جیب خود مینی بالشی را در آوردند و به خواب فرو رفتند.

- خب، شروع میکنیم... اگه یه روز... ام... بری سفر...
- زود تر جلوی این آهنگ مستهجن رو بگیرین!

جاسم و ممد و رفیق های بچه محلشات با چوب و چماق به داخل ریختند و محافظان مراسم را در هم کوبیدند و بر روی سن نمایش پریدند و شروع به خورد کردن ساز های اعضای گروه محفل کردند. پشت سر گروه چماق دار، زنی با کفش های پاشنه بلند، کل اعضای صورت عملی و با لباس های منشوری وارد شد و با عشوه گفت:
- جاسی جون! عجیجم؟ من دارم میرم با سحر جون کاری پیش اومد تک بزن.

جاسم سرخ شد و از میان در و دسته چماق دار بیرون آمد و به آن زن گفت:
- نه آبجی، فقط اون روسری...
- رو سریم چشه؟! هان؟!هان؟!هان؟! چشت اون زن چادریه رو گرفته؟! هان؟!هان؟!

زن امان حرف زدن را از جاسم گرفت و با کیف به صورت مسلسلی بر سر آن حاجی میکوفت و آبروی او را بین بچه محل هایش برد. قبل از آنکه ممد بتواند مرگخواران را به عنوان برنده اعلام کند باقی مانده محافظان آن را گرفتند و از سالن به بیرون پرتاب کردند. یکی از داور ها دستش را از زیر آوار بیرون آورد و گفت:
- گروه ققنوس میوزیک به دلیل نداشتن شرایط از دور مسابقات حذف میشه.

فردا - خانه شماره ی دوازده گریمولد

اعضای محفل ققنوس، باندپیچی و دمغ روی مبل نشسته بودند و به تلوزیون نگاه میکردند تا ببینند چه گروهی برنده ی مسابقه شد. مردی عصا قورت داده درباره ی حاشیه های مراسم صحبت میکرد.
- این مراسم حاشیه هایی داشت که با هم میبینیم.

مجری به سمت تلوزیون پشت سرش برگشت تا فیلم را تماشا کند. ناگهان به جای حمله ی ممد و جاسم، فیلمی پخش شد که در آن مجری با زیرپوش و شلوارک جلو آینه دستشویی درحال خواندن و با مسواک خویش درحال گیتار زدن بود. مجری سرخ شد و به روی دوربین برگشت و گفت:
- امم... بله... ماشین لباسشویی... ما میریم بعدا در خدمتتون هستیم.

بلافاصله تصویر قطع شد و تلوزیون درحال پخش تبلیغ کودک شیرخواره ای بود که با کت شلوار جلو آیینه پاپیون خویش را مرتب میکرد و آهنگ " میشه تیپ بچمون بوقی باشه" پخش میشد. بالاخره محفلی ها مجبور شدند تلوزیون ملی را خاموش و از ماهواره برنده را مشاهده کنند.

- بله، در این رقابت تنگاتنگ یک گروه موسیقی برنده شد که از خواننده ی فوق العاده ای بهره میبرد.

همه ی اعضای محفل چشم هایشان را بستند.

- گروه موسیقی زوپسیان!

محفلی ها: :

تلوزیون خواننده ی گروه زوپسیان را نشان داد که ریگولوس به عنوان خواننده ایستاده بود. از نکات جالب ریگولوس آن بود که از قیافه ی ژیگول قبلی خود بی بهره بود مو هایش را با ژل به صورت فرق کج در آورده بود و کت شلواری سیاه با دکمه هایش تا زیر گلو بسته شده بود که بی شباهت به بچه مدرسه ای ها نبود.

محفلی ها با دیدن آنکه گرمی اوردز به ریگولوس رسیده است این برنامه را تحریم کردند و سر به بیابان نهادند و در اوج با موسیقی خداحافظی کردند و وزارتخانه پولدار شد و تندیسی از ریگولوس بخاطر خدماتش ساخت و کارمندان وزارتخانه به خوبی و خوشی حقوق گرفتند.

The End

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به یاد گیدیون و هری.

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.
پاسخ به: ققنوس میوزیک
ارسال شده در: چهارشنبه 15 مهر 1394 19:16
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک / نیم ساعت قبل از اجرای کنسرت


- ببین حاج ممد، اینا جنس ها رو مستقیم از خانوم هشت تن تو مذاکرات 2 + 4 خریدم! ببین این مهرشه

حاج ممد مذکور کیف مشکی رنگ حاوی " چیژ "را به دست گرفت و بر اندازی کرد. پس از مشاهده کیفِ سنگین از چندین زاویه، آن را به جاسم پس داد.

- داوش جاسم، تو که حرفت برای ما.. چی؟ سَنَده! ولی مطمئنی این هشت تُنه؟

- ما چرک زیر ناخوناتیم داوش. از اون نظر هم خیالت راحت باشه! این خودِ خودِ هشت تنه! راستی حاجی، چرا این لباس سوسولیا رو پوشیدی؟ این چیزا چیه بستی به گردنت؟ چی بهش میگن.. همین دو ور پف زینتی!

- آها.. آره! یه یاروی کچلِ بی دماغی اومد پیشم با یه چوب درخت هی تهدیدم میکرد که باید امشب بریم نمیدونم " چی چی دراز " که یه مسابقه ی موسیقیه. منم گفتم برو بابا.

- طرف چی گفت؟ اگه چیز بدی گفته بزنگم به داوش قاسم و جعفر و ممد خَفنز که بیان بریزیم سرش.

- نه.. بعد گفت با پول چطور؟ منم گفتم تو پولو نقدی بده، من برات هر ژانگولر بازی که بخوای در میارم توی اون یارو چی چی دراز. بعد گفت اینا رو بپوشم و نیم ساعت دیه یه سالنی باشم و اینا. اونجا هم باید یه گروه نمیدونم " کاکتوس موزیک "رو بزنم بترکونم و بعد هم برنده رو گروه نمیدونم " مرده بُخوران " یا همچین چیزی معرفی کنم و بعد گم و گور بشم.

- خب پَ! بپر بالا موتور برسونمت.

زمان حاضر / پشت صحنه


- این فرد دارد اسم من را مسخره می‌نماید؟ این دیگر چه گونه برخوردی می‌باشد. اصلا من آهنگی برای شما نخواهم نواخت.

لادیسلاو بدون این‌که ذرّه‌ای صبر کند آپارات کرد و از آن جا خارج شد.

پروفسور دامبلدورِ دائم التمایل الپوکر به جایی نگریست که لادیسلاو چند ثانیه پیش آنجا حضور داشت.

- پروفسور میشه بگین چی کار میکنین؟

- دارم فکر میکنم به اینکه ببینم چه خاکی بر سر کنیم فرزند روشنایی ام!

- پروفسور من یه ایده دارم.

- مشتاقم تا ایده ی تو رو بشنوم ای ممدپاتر روشنایی.

- متاسفانه این جلسه همراه خودم نیاوردم ایده هامو پروفسور دامبلدور! به امید مرلین جلسه بعد ارائه میدم. تا برنامه بعد مرلین یار و یاورتون!

پرفسور:
خواننده:
ممدپاتر:
نویسنده:

پروفسور دامبلدور با اینگه می دانست " ممدپاتر " هم یک پاتر است، اما بیخیال ماجرا شد و به سوژه ی به فنا رفته پرداخت.

- خب فرزندان روشنایی! درسته لادیسلاو به دیار باقی پیوست، اما دم و دستگاهش که اینجاست. یعنی کسی بین شما فرزندان روشنایی بلد نیست با این دستگاه ها کار کنه؟

- پروفسور، من فکر کنم که.. میتونم!

و سکوت بر پشت صحنه حکم فرما شد. معتادِ مجری نما هم پشت بلندگو برای چندمین بار " محفل موزیک " را فریاد زد و ملت هم دست و سوت و جیغ و هورا کنان منتظر اجرای محفل هستند. حال آنکه چه می شود را در پست بعدی خواهید دید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلتنگ آن گوشه گیر قدیمی!

به امید بازگشتِ سیریوس بلک

گوشه گیرم، باز گشت!
پاسخ به: ققنوس میوزیک
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 شهریور 1394 14:39
نمایش جزئیات
آفلاین
مراسم گرمی آواردز جادویی:

- تکون بده، تکون بده، چوبت رو تکون بده! :hungry1:

آرش روی سِن اجرا می‌کرد و ملّت همیشه حاضر در صحنه آن وسط قر می‌دادند و عدّه‌ای دیگر مشغول تفسیر متن آهنگ بودند.
- به نظر من اون مصرع که می‌گه" دیدی می‌گم تویی ساحره خونم" نشون گر تبعیض جنسیتیه که می‌گه ساحره ها فقط باید توی خونه باشن و این با عقاید فمنیسمی من در تضاده.
- کاملا درست می‌فرمایید استاد، آرش یک فاشیست و طرفدار نظام کاپیتالیسته.
- به نظر من باید این فرد آستاکباری رو بندازیم بیرون.

سپس روشن فکران به روی سِن حمله برده، آرش را در گونی کردند و او را بیرون کردند.

مجری برنامه از این حرکت جا خورده بود ولی توانایی مقابله با قشر روشنفکر را نداشت. برای آرام کردن ملّت همیشه حاضر در صحنه که حالا حامی روشنفکران شده بودند و مخالف آرش به بالای سن آمد و در میکروفونش گفت:
- خب، امشب دو کنسرت زیبا از دو گروه محفل ققنوس و مرگخواران داریم. اوّلین گروهی که به روی سن میاد محفل ققنوس هستند با صدای مایکل کرنر و آهنگسازی دیس لاو نمی‌دونم چی چی.

سپس کمی در فکر فرو رفت و ادامه داد:
- مگه اسم آهنگسازم دیس لاوه؟ به هر حال، دعوت می‌کنیم از محفل ققنوس که بروی سن بیاد.

پشت صحنه:

- این فرد دارد اسم من را مسخره می‌نماید؟ این دیگر چه گونه برخوردی می‌باشد. اصلا من آهنگی برای شما نخواهم نواخت.

لادیسلاو بدون این‌که ذرّه‌ای صبر کند آپارات کرد و از آن جا خارج شد. حالا چالش جدیدی برای محفل پیش آمده بود که باید خیلی زود برای آن چاره‌ای پیدا می‌کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ققنوس میوزیک
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1394 23:47
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

محفل آلبوم موسیقی ساخته و به فروش رسونده و مقداری گالیون به جیب زده اما وقتی این موضوع به گوش لردسیاه میرسه ناراحت میشه و تصمیم میگیره جلوی گالیون دار شدن محفلو بگیره.بنابراین سلسیتنا واربک وارد داستان میشه تا خواننده کنسرت خانه ریدل بشه اما مرگخوارا هنوز سرگرم پیدا کردن اسم برای آلبوم سلسیتنا هستن.از طرفی دیگه محفل متوجه این موضوع شده و تصمیم گرفته تا جودی مون رو خواننده کنسرت محفل ققنوس کنه اما به علت کمبود اعتماد به نفس جودی، مایکل کرنر و لادیسلاو زاموژسلی تصمیم میگیرن باهاش تبدیل به یه گروه بشن و از محسن چاووشی هم دعوت به عمل اوردن.

__________________________________________________

- پس تصویب شد پسرم. تو و لادیسلاو و جودی و محسن چاقوچی.
- چاووشی.
- خیلی پیر و خرفت شدم فرزند.
- مهم نیست پروفسور موقع کنسرت بیا ردیف اول بشین از موسیقی لذت ببر.

دامبلدور عینکش را جا به جا کرد و به مایکل که فیگور گرفته بود نگاه کرد. آیا فرزند روشنایی به خود مغرور میشد؟ آیا در شان یک فرزند روشنایی بود که خود خفن پنداری داشته باشد؟ آیا واقعا ممکن بود؟ دامبلدور انگشت اشاره اش را بالا گرفت و شروع به نصیحت مایکل کرد:
- به خودت مغرور نشو فرزند. تو حتی اگر خیلی خفن هم باشی نباید به خودت مغرور بشی.
- کسی به حاجیت گفت خفن؟ من بی نظیرم!

طبق معمول ویولت که هنوز با اقدامات مراقبتی ویکتوریا سوختی صورتش خوب نشده بود، با ژست " من خیلی خفنم " همیشگی خود وارد آشپزخانه شد. دامبلدور که دید به هیچ وجه نمیتواند در این مورد با ویولت وارد بحث شود آهی کشید.

ناگهان صدای بوق بلندی بلند شد. اعضای محفل از آشپزخانه خارج شدند و به سمت در ورودی دویدند. لادیسلاو از پشت کامیونی پایین پرید و سمت در ورودی آمد. دامبلدور با دیدن لادیسلاو از ماکل پرسید:
- چی شد فرزند؟
- هیچی پروف با چاووشی و وسایل موسیقی اومده.

ناگهان جغدی به سمت در آمد و نامه ای را به سمت در پرتاب کرد. تدی به سمت نامه رفت و آن را خواند. پروفسور نزدیک تر آمد تا نامه را بخواند اما چون چشمانش ضعیف بود، نوشته هارا تار میدید. از تدی پرسید:
- چی نوشته فرزند؟
- گِرَمی اَوُردز جادویی خواننده های محفلی رو دعوت کرده.

اعضای گروه موسیقی محفل ققنوس به یکدیگر نگاه کردند، ظاهرا اولین کنسرتشان جور شده بود.

خانه ی ریدل - همان زمان

- وینکی نامه گرفت! گرمی اوردزجادویی بانو سلستینا رو دعوت کرد.

وینکی دوان دوان وارد نشیمن خانه ی ریدل شد و نامه به دست شروع به چرخیدن کرد. سلستینا نامه را از دست وینکی قاپید و شروع به خواندن آن کرد. بعد از خواندن آن رو به جمعیت مرگخوار کرد و گفت:
- از من به عنوان یه خواننده ی حرفه ای تو عرصه موسیقی دعوت شده تو گرمی شرکت کنم. مطمئنم با شنیدن صدای من دیگه کسی آلبوم محفلیارو نمیخره.

ظاهرا یک دوئل موسیقی بین اعضای مرگخواران و محفل ققنوس در پیش بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به یاد گیدیون و هری.

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.