wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 6 آذر 1404 21:54
تاریخ عضویت: 1398/03/19
تولد نقش: 1398/03/19
آخرین ورود: امروز ساعت 09:11
از: دست شما
پست‌ها: 468
رهبر محفل ققنوس
آفلاین
- عینک، چک! کلاه، چک! ریش، چک! لبخند ملیح و پدرانه، چک! آب نبات لیمویی... ایناهاش... چک!

آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور به تصویر خودش در چرک آبه ی درون سطل لبخندی زد و سپس دستمالش را در آن چلاند و تصویر را مخدوش کرد. پیرمرد در میان خرابه های یک نیمه ویرانه چمباتمه نشسته بود و تکه زمینی در مقابلش را با جدیت میسایید و قدم به قدم پیش می رفت. اگرچه لبخند به لب داشت اما کمرش تیر می کشید و مفاصل کتف و زانوهایش زق زق می کردند. چندین قطره ریز عرق نیز به پیشانی پر چین و چروکش نشسته بود و اگر سرکوبش نمی کرد اخمی بین دو ابرویش ظاهر می شد که ریشه در درد داشت.

چرا از جادو استفاده نمی کرد؟

شاید اگر در خانه گریمولد بود چنین کاری می کرد و با یک حرکت موجی الوارها و لوازم مختلف را به رقص وا می داشت و به طرفه العینی همه چیز را سامان می داد. یا حتی اگر در هاگوارتز بود برای درست کردن هر چیزی کافی بود یک بشکن بزند و یا حتی کارها را به یکی از اساتید قابل آن جا بسپارد. حتی در پناهگاه نیز همیشه می توانست روی کمک کسی حساب کند. اما اینجا نه گریمولد بود، نه هاگوارتز و نه پناهگاه، نه جایی که کسی را داشته باشد و نه جایی که بخواهد آن را با کسی شریک شود. ویرانه ای بود برای خودِ خودِ خودش.

- اینجورا هم نیست باباجان.

چجوری؟

پیرمرد به سختی از جایش بلند شد و کش و قوسی به بدنش داد که صدای ترق و تروق استخوان هایش را در آورد و اجازه داد اخمی به میان ابروانش بخزد و در حالی که گویی سعی می کرد چیزی را به درستی به خاطر بیاورد، بدون آن که به نقطه خاصی نگاه کند گفت:
- اینجوری نیستش که اینجا رو فقط برای خودم بخوام...

در میان خرابه به راه افتاد و واگویه اش را از سر گرفت.

- البته که اینجا قابلی نداره. یه چیزای ارزشمند این طرف و اون طرفش شاید پیدا بشه.

در همان لحظه دسته لوله ای از کاغذهای پوستی که در حفره ای چپانده شده بودند را دید و با احتیاط آن را بیرون کشید. تصاویر متحرکی بودند از آدم هایی آشنا. بعضی ها نوتر از بعضی های دیگر بودند و روی چندتایی هم آثار سوختگی جزئی دیده می شد. پیرمرد نگاهی سرسری به آن ها کرد و لبخندش کمی رنگ واقعیت گرفت.

- می گفتم که... چیزای ارزشمندم این دور و برا پیدا می شه. ولی واقعا فعلا نمی تونم بذارم کسی پاش به اینجا باز بشه.

خررررش

در همان لحظه یک ستون کج شده سقوط کرد و پیرمرد هم به نشانه این که «دیدی گفتم» کف دو دستش را تا شانه هایش بالا آورد. ولی تا کی می توانست چنین کند؟

- درستش می کنم باباجان.

این را گفت و یک لبخند عریض روی صورتش گذاشت که خیال می کرد پدرانه، اطمینان بخش است، ولی در عوض فقط داد می زد که الکی است.

- واقعا الکی نیست.

ولی بود.
با این حال در همان لحظه ناگهان جوشیدن گرمایی را درون سینه اش احساس کرد. بدون اینکه هیچ دلیل منطقی برای آن وجود داشته باشد. شاید صدایی را از دور شنیده بود، صدایی آشنا که یادآور روزهای زیبا بود، یا شاید صدای دوستانی که بودنشان هر تاریکی را روشن می کرد و یا شاید حتی صدای آواز ققنوسی در دوردست ها بود تا قوّت قلبی باشد برای جنگنده های روشنایی.

- فکر کنم دیگه باید برم باباجان. بهم اجازه می دی؟

پیرمرد فعلا می توانست برود.
ناگهان مثل جوهری که در آب حل شود، در فضای اطرافش حل شد و رفت.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 14 آبان 1404 11:51
تاریخ عضویت: 1404/08/10
تولد نقش: 1404/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 21 آبان 1404 17:30
پست‌ها: 15
آفلاین
می خواهم بخوانم، مرگی را که حیات می بخشد

وارد آشپزخانه می شوم. موجی بر من فرود می آید. دستی نامرئی که بر قلبم نهاده می شود و آن را نوازش می کند. لبخند می زنم، هم آغشته به شیرینی و هم تلخی. شاید یک نوع حس دلتنگی است. هم برای خود سابقم و هم برای روزها و شب هایی که اینجا گذرانده ام.

جلو می روم و پشت میز می نشینم. در ذهنم فقط تالویر، پری آب ها نیست که به خشکی آمد تا شور آن را بچشد. گذشته ی دیگری هم هست. گادفری. با فکر کردن به این اسم انگار سوزنی بر قلبم کشیده می شود، اما فرو نمی رود. می دانم. آن چشمان کهربایی گربه وار، آن نگاه تیز، مشتاق و تشنه همواره با من خواهد بود. تا ابد.

و حالا؟ عطش برای آن سرخ‌مایع گرانبها نیست. اما میلی دیگر هست. و گمگشتگی. فقط بین آرامش دریا و شور خشکی نیست. آن هم هست. آنکه می خواهم عقبش برانم. اما نمی توانم. کاش فقط می ترسیدم. اما اشتیاق هم دارم. به تصویر داخل ذهنم، روحم. یک پری دریایی که فقط آرام در کف اقیانوس نمی زی اد. نه آن طور که بود و نه آن طور که خانواده و هموطن هایش هستند. پری ای مثل آنان که تنها داستان هایشان به گوشش رسیده. آنان که از کف آب ها بالا می آیند و بر سطح آب می خوانند. با صدایی که هم زندگی است و هم مرگ. اما در نهایت دومی غلبه می کند.

من در خواب هایم، در بیداری می بینم که چه طور می خوانم. با صدایی که قلبم را می فشارد در چنگالش. می بینم که او، آن اویی که چهره اش محو است برایم، چه طور قایقش را به سمتم می راند. چه طور از آن پایین می آید و خودش را به آغوش من می سپارد، به آغوش مرگ.

نمی دانم که تشنه ی او هستم یا تشنه ی خواندن برایش. اما می خواهم بدانم، آیا هرگز خواهم توانست بخوانم و او را زنده کنم؟ روحش را که مثل مردگان است؟ یا نکند زندگی او در مرگ است؟

کاش می فهمیدم او کیست. کاش برایش بخوانم، با اطمینان از اینکه دستش در دست من خواهد ماند، گرم و پر از تپش.

لحظاتی بی حرکت به سطح صاف و صیقلی میز چوبی نگاه می کنم. و می گذارم افکارم کم کم معطوف شود به گرمای آشپزخانه. این حس لطیف و در خانه بودن که حتی سردی و تیرگی اشرار هم نتوانسته محوش کند.

می دانم که به اینجا تعلق دارم، حتی اگر نشان ققنوس بر روحم حک نشده باشد. و وقتی اینجا هستم، می توانم امید را نفس بکشم. و روشنی خورشید که از آسمان به کف تاریک اقیانوسم می تابد.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 21 شهریور 1404 10:04
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: امروز ساعت 07:54
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پست‌ها: 311
تاریخ‌نگار دیوان جادوگران
آفلاین
روزای گرم و پر محبت تابستون کم کم داشتن تموم می شدن. اکثر مردم تو تکاپو بودن و از این طرف به اون طرف می رفتن. هاگوارتزیا دنبال خرید وسایل... کارمندا مشغول آماده شدن... مغازه دارا در حال فروش و تجدید اجناس... خلاصه سر هر کسی به چیزی گرم بود و صدای داد و فریاد تقریبا از همه جا به گوش می رسید. چرا می گم تقریبا؟ خب راستشو بخواین خونه دوازده گریمولد به شدت ساکت و سوت و کور بود. حتی صدای میمون آقای تال هم نمیومد.

ریموند معمولا به سکوت و آرامش علاقه داشت ولی این بار سکوت به طرز عجیبی آزارش میداد. شاید حس می کرد بقیه دارن یه چیزیو ازش پنهون می کنن. البته زمانی این فکر به سرش زد که شنید یکی پشت در اتاقش پچ پچ می کنه و میگه: خودم مراقبشم. شما برین بقیه چیژا رو راشت و ریش کنین.
بعد هم وقتی در رو باز کرد دید کوین خیلی خیلی طبیعی تو راهرو نشسته و کتاب مصور می خونه. اصلا هم کتابشو برعکس نگرفته و تو صفحه ش دو تا سوراخ ایجاد نکرده بود که ری رو زیر نظر بگیره.

- سلام کوینچه! چی شده امروز اومدی محفل؟
- شلااااام ری! هیچی. هیچی نشده به مرلین! من اومدم کتاب بخونم... آره. اشلا هم مشکوک نیشتم. فقط نرو طبقه پایین.

ریموند یه تای ابروش رو بالا می ندازه و با تعجب به بچه خیره میشه.
- چه خبره مگه؟ قرار بود برم بیرون سبزی تازه بگیرم.

قبل از اینکه کوین چیزی بگه، جوزفین میاد طبقه بالا و با بی خیالی کوین رو که جلوی راه پله رو سد کرده بود، کنار میزنه.
- کوین بذار رد شه ببینه پایین هیچ خبری نیست.
- مطمئنی جو؟ پش تکلیف فشفشه هـ...

جوزفین خیلی یهویی کوین رو بلند می کنه و دستشو روی دهنش میذاره. تا دیگه حرفی نزنه. بعدم از سر راه کنار میره تا ریموند رد بشه.
- بفرمایید عبور کنین عالی جناب سبزیجات.

و زیرلبی طوری که فقط کوین بشنوه زمزمه می کنه:
- شمع های دوقلوهای ویزلی هم آماده ست. می تونیم جشنو شروع کنیم.
- آخجون! دلم می خواد وقتی ری شمع ها رو فوت می کنه و کلی اکلیل تو صورتش منفجر میشه رو ببینم.

گوزن بدون توجه به حرف های درگوشی و خنده های یواشکی کوین و جوزفین، از پله ها پایین میره. طبقه پایین خیلی سوت و کوره و تقریبا هیچکسی داخلش نیست. بوی یه چیز خوشمزه با بوی سوختگی قاطی شده و حس و حال عجیبی رو به وجود میاره. موزائیک های کف سالن برق می زنن انگار که با وسواس زیادی تمیز شدن. حتی کاغذ دیواری ها هم نو بنظر میان. همه چی تقریبا عادیه به جز حضور اعضای محفل.
ریموند قبل خارج شدن از سالن، سرکی به آشپزخونه می کشه و می بینه چند تا موی نارنجی از پشت میز ناهارخوری بیرون زدن. البته جلو نمیره تا از خانم ویزلی و دوتا پسراش بپرسه چرا قایم شدن. یجورایی نیازی به این کار نداره چون فهمیده جریان از چه قراره.

- وای مامان کیک رو جا گذاشتیم رو میز.

و همین که جینی بلند میشه تا کیک تولد رو برداره، نگاهش به ریموند میفته.
- بچه ها بیاین بیرون انگاری لو رفتیم.

بعد این حرف جینی، محفلی ها مثل کماندو و نینجا ها از در و دیوار و سقف میریزن تو آشپزخونه تا ری رو غافلگیر کنن. یکی براش یه دسته بزرگ بادکنک میاره، یکی شرشره رنگی تو صورتش باز می کنه، یکی کلاه بوقی سرش میذاره، یکی با برف شادی براش سیبیل و ریش بابانوئلی می کشه... خلاصه هرکسی به نحوی تولد گوزن مهربون و دوست داشتنی محفل رو تبریک میگه.
آخر سر هم نوبت هاگرید میرسه که کادو ها رو بیاره.

- وای بچه ها باورم نمیشه. این همه کادو مال منه!؟
- نه متاسفانه واس مودیه... البته تو هم برای هدیه گرفتن بد نیستیا.

همه به شوخی جوزفین می خندن و ریموس همراه شکلات داغ، موزیک پخش می کنه. آلنیس هم میره دوربین قدیمی شو میاره تا با هم عکس تولد بگیرن. خوبی محفل به همین دوستی ها و دورهمی های کوچیک و جشن تولدای دلگرم کنندشه. به حضور عضوی مثل ریموند که همیشه مراقبته و هوات رو داره و نمیذاره احساس ناراحتی کنی. که دائما لبخند به لبت میاره و زندگی رو قشنگتر می کنه.

- خب همگی بگین گوزن.
- گوزن!

ریموند عزیز تولد مبارک. امیدوارم زندگیت اونجوری بشه که خودت آرزوشو داری. و یروزی تموم حس های قشنگی که به دوستات هدیه دادی، به زیباترین نحو ممکن به زندگیت برگرده. کلی تبریک میگم بهت! هپی بیرثدی!

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 12 تیر 1404 13:09
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 11:36
از: خونت می‌نوشم و سیراب می‌شوم!
پست‌ها: 401
آفلاین
نیمه شب است و این در چوبی و مشکی آشنای خانه ی شماره ی دوازده. لرد گادفری به همراه معشوقش، راهب دومینیک مورن و خدمتکارش، ناتان پیش می روند و وارد خانه می شوند. در راهروی قدیمی آشنا قدم می گذارند، بی سر و صدا از کنار تابلوی خفته ی مادر سیریوس عبور می کنند و وارد آشپزخانه می شوند. ناتان چوبدستی اش را بالا می آورد و روشن می کند و گادفری با دیدن آنچه پیش رویش است، چشمانش اندکی گشاد می شود و درونش، انگار که نسیمی سرد وزیده باشد.

دومینک مورن با صدایی آرام:
"انگار مدت هاست که کسی به اینجا نیامده."

و به لایه ی خاکی که روی وسایل را پوشانده و تارهای عنکبوت گوشه ی سقف می نگرد. ناتان مشغول تمیزکاری می شود و در مدتی کوتاه همه جا را برق می اندازد، اما انگار آن تصویر خاک خورده مثل رد خنجری بر قلب گادفری باقی می ماند. او با چهره ای رنگ پریده پشت میز می نشیند. دومینیک مورن هم مقابلش، و تسبیحش را در می آورد و مشغول ذکر گفتن می شود. ناتان دو شمع روشن می کند و روی میز می گذارد و رو به گادفری می گوید:
"سرورم، می خواهید پیاز له کنم و در جام خونتان بریزم؟"

و وقتی با نگاه خیره ی گادفری مواجه می شود، می خندد.
"شوخی کردم، سرورم."

و یک بطری خون از داخل چمدانشان درمی آورد و آن را در یک جام می ریزد و مقابل گادفری می گذارد و مشغول درست کردن کیک آلو برای دومینیک مورن می شود. گادفری به آلوهایی که در حال له شدن زیر گوشتکوب ناتان هستند، نگاه می کند و به خود می لرزد. چیزی در ذهنش زنده می شود. یک انباری مرطوب، خودش که به یک صندلی بسته شده، چهره هایی نقاب پوش در اطرافش و کسی که دهانش را به زور باز نگه داشته و دارد یک انبر را در آن فرو می کند.

گادفری صداهایی خفه مانند از خود درمی آورد. آن شخص، آن مرگخوار دندان گادفری را با انبر بیرون می کشد. درد از لثه و دهان گادفری به قلبش هجوم می آورد و او فریاد می زند و لمس دستانی را بر بدنش حس می کند. چشمانش را که از درد بسته بود، باز می کند و بر خلاف انتظارش، نه مرگخواران، بلکه چهره های نگران ناتان و دومینیک مورن را می بیند که به او خیره شده اند و سعی دارند با تکان دادنش او را از کابوس بیداری اش بیرون بکشند.

لحظاتی بعد همرزمان محفلی اش نیز که به خاطر صدای فریادش بیدار شده اند، به آشپزخانه می آیند و گادفری و همراهانش لبخندزنان با آن ها احوالپرسی می کنند و می گویند گادفری فریاد زده، چون ناتان شوخ طبعی اش گل کرده و داخل جام خونش آب پیاز ریخته.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 خرداد 1404 17:54
تاریخ عضویت: 1403/08/09
تولد نقش: 1403/08/11
آخرین ورود: دیروز ساعت 21:12
از: دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
پست‌ها: 143
خزانه‌دار گریمولد
آفلاین
"اوژنی آهی کشید و فغان برآورد. چهره‌ی تمامشان جلوی چشمش می‌چرخید؛ پدرش، مادرش، خواهر و برادرش... اگر رژیم پیشین گنهکار به شمار می‌ِآمد؛ تقصیر آنان چه بود؟ چرا شمشیر بی‌رحم انتقام، خون آنان را نیز به همراه آن کسانی که خون بی‌گناهان و رعایا را سر می‌کشیدند ریخته بود؟ آیا اینان که می‌گفتند ما مجری "آزادی، عدالت، برابری" هستیم؛ از سران رژیم به قول خودشان "ظالم" بهتر بودند؟"

- آهای آقای نویسنده!

ریگولوس قلم‌پرش را انداخت. این طنین از کجا درآمده بود؟ قلبش لحظه‌ای بیرون جهید و سپس خیلی آرام و ملایم، ولی نامطمئن و باتردید سر جایش بازگشت. لیک صدای زنانه-که دقیقا همچو طنین شخصیت اصلی داستانش، اوژنی، مانند شیپور بود.- دوباره گفت:
- آقای نویسنده، کری؟

ریگولوس برگشت و با دیدن دختر لاغراندام و موبلوندی که دقیقا شبیه اوژنی ذهنش بود؛کم مانده بود جان بسپارد.
- ببخشید شما؟

دخترک دستی به پیراهن دیبای زمردفامش کشید.
- حالا منو نمی‌شناسی آقای نویسنده؟ شخصیت اصلی داستانتم. حالا دیگه خانواده‌ی من رو قتل عام می‌کنن و تو جلوشونو نمی‌گیری؟

ریگولوس آهی کشید و با خودش اندیشید:
- لابد از بس داستان نوشتم دارم توهم می‌زنم. برم به سوروس بگم برام یه معجونی چیزی درست کنه.

اوژنی که گویا ذهنش را خوانده بود؛ زبان آتش آلودش را بگشود:
- تو غلط کردی می‌ری به اسنیپ میگی برات معجون درست کنه آقای نویسنده! فکر کردی من توهمم؟

ریگولوس نفسش را در قفس خفه کرد. یادش آمد اوژنی می‌توانسته ذهن‌خوانی کند؛ اما هنوز هم حاضر نبود قبول کند توهم نزده.
- بیا بریم بیرون.

اوژنی، آهی کشید و طره‌ای موی طلارنگ را از پیشانی مرمرینش کنار زد.
- شاید اگه بببینی بقیه هم می‌تونن من رو ببینن؛ قبول کنی توهم نزدی.

ریگولوس در خوابگاه را باز کرد و همان اول کار، با پسر لاغر و رنگ پریده‌ای با بینی عقابی مواجه شد که به نظر می‌رسید دارد به سالن عمومی می‌رود. پسر دستی به ردایش کشید و با سردرگمی گفت:
- بچه جون، این دختره کیه؟

ریگولوس فهمید مجبور است قبول کند شخصیت اصلی رمانش زنده شده.
- سوروس، تو می‌تونی ببینیش؟

سوروس ابروهای پرپشت و مشکی‌اش را بالا برد.
- مگه قرار بود نبینمش؟

اوژنی سرفه کرد.
- اولا، بی‌شعور، این دختره نه و این خانم! تو رمانم برای خودم ارج و قربی داشتم... حالا اینجا یه پسره از ناکجا آباد میاد..

سوروس که گویی نور اندیشه‌ای ذهنش را روشن کرده بود گفت:
- پس تو از یکی از داستان‌ها اومدی... این اتفاق نادریه.. ولی تو دنیای جادوگرها گاهی اتفاق می‌افته..

و اینجا بود که زندگی ریگولوس بلک با اوژنی آغاز شد.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: یکشنبه 4 خرداد 1404 22:58
تاریخ عضویت: 1402/04/15
تولد نقش: 1402/10/15
آخرین ورود: چهارشنبه 14 آبان 1404 20:02
از: دنیا وارونه
پست‌ها: 247
آفلاین
پیش از آنکه تصمیم بگیرد چجور شخصیتی می‌خواهد، زندگی حرکت خودش را زده بود. با برداشتن مهره اعتماد و کوبش محکم آن به مهره‌ی قلبش، بازی به را به انتها رسانده بود.
همین حرکت ساده جهان او را از حرکت به سوی نور بازداشت. عدم اعتماد خیانت می آورد و تاوان خیانت، انتقام. اینگونه بود که در بازی زندگی کیش و مات شد.

خیلی ها می گفتند قتل عملی ناپسند است ولی تعریفشان از قتل عملا چیز مبهمی بود. مثلا اگر می‌دیدند فردی دراز به دراز روی زمین افتاده و خون از سر و رویش بالا می‌رود، به دو چیز فکر می کردند: خودکشی یا قتل.

البته که در روش های دیگر قتل مانند خوراندن سم، هیچ اثری از خون وجود نداشت ولی بحث سر این موضوع ها نبود. موضوع چیزی بود که انسان ها به عنوان مقتول حقیقی می دیدند که آن هم شامل جسدی بی جان میشد.

در حقیقت بشریت همینجا راه را اشتباه رفته بود. قتل میتوانست در حالتی اتفاق بیفتد که تو زنده باشی ولی قلب و مغزت نه. شاید اگر میشد اینگونه به قضیه نگریست تعداد قبور سر به فلک می کشید.

به هر روی، او پیش از آنکه بکشد، مرده بود. عشق را درست نمی شناخت و همین کاری میکرد تا طعمه بی نظیری باشد. هر روز درخت اعتمادش را آبیاری می کرد بدون آنکه بداند باغبانی درکار نیست تا میوه های محبت را بچیند. آن سوی پرچین تنها هیزم شکنی وجود داشت که می‌خواست خودش را با الوار های درخت گرم کند.

ولی او هنوز در انتظار باغبان بود. البته همین انتظار بیهوده درختش را به کام مرگ کشاند. تیشه ای که به آن تنه‌ی قدیمی و بزرگ خورد، او را نیاز از پا در آورد، خونش را بر زمین جاری ساخت و از خود بیگانه کرد. آدم ها برایش هیولا شدند.

او به قتل رسیده بود!

دیگر هیچ آینه ای چهره اش را بدون لرزش نشان نمیداد. چشمانش تا مدت ها با حالتی رعب انگیز از قطرات مروارید پذیرایی می کردند و قلبش..‌. قلبش تکه تکه شده بود!

هیزم شکن در خانه خودش با چوب های او گرمای لذت بخشی را حس می کرد و اهمیتی به مرگ درخت نمیداد.‌ به شکسته شدن شاخه ها و پیوندها.

اما یک روز سطح آینه دیگر نلرزید و این روز همان روزی بود که او از جمع و وصل کردن تکه های قلبش دست کشید. دیگر برایش مهم نبود قلب داشته باشد یا نه. تنها چیزی که به ذهنش می رسید یک چیز بود: انتقام!

جهان چرخید و عناصر تغییر حالت دادند، آب ها با دگردیسی مواجه و به آتش تبدیل شدند و دور مردمک چشمانش حلقه زدند. می‌دانست هیزم شکن به گرمای چوب ها نیاز دارد پس تصمیم گرفت با همان الوار، خانه هیزم شکن را به آتش بکشد.‌
وقتی اولین ضربه چاقو فرود آمد، هیچکس او را دلداری نداد. مردم فقط قضاوت کردند و برچسب زدند اما او رویش را چرخاند و خود را به بی خیالی زد. سپس کارش را انجام داد و شطرنج با زندگی را اینبار با مهره‌های جدید آغاز کرد.

عشقش، قلبش، روحش و نیمه ای از وجود انسانی اش را را فروخت تا بازی را مجدد شروع کند. یک بار دیگر قمار را به جان خرید تا به خود اجازه درخشش بدهد.

تبدیل به بانویی شد که دیگر به احساسات معشوقه های خود اهمیت نمیداد. البته هنوز شب ها کابوس میدید و با وحشت از خواب می‌پرید اما فردا باز همان چهره‌ی سرد را به خود می‌گرفت تا کسی فکر نکند ضعیف است.

همه چیز در زندگی اش معمولی و خوب بود تا آنکه باران بارید.‌ بارانی که دلش شیطنت میان موهای او را می‌خواست و از واکنش‌هایش لذت می‌برد. داشت از باران فرار می‌کرد که چتری به سویش دراز شد. صاحب چتر بی منت چتر را روی سر او گرفته بود. خواست چوبدستی بکشد و گارد بگیرد اما چیزی مانعش شد. چشمانش با چشمان آن مرد تلاقی کرد و برقی عجیب درونشان دید. برقی که شاید انعکاس برق چشمان خودش بود. اخم کرد و سرش را برگرداند. او نیازی به کمک دیگران نداشت. اما صاحب چتر در سکوت منتظر مانده بود تا او این هدیه را قبول کند. هرچند در دلش حس میکرد کارش کمی گستاخانه است.

بالاخره تصمیم گرفته شد و چتر سرپناهی شد برای دو آدم. البته هیچ کدام از رازی که پس چهره‌ی مشتاق دیگری بود، خبر نداشت. و همین ماجرا را برای جفتشان قابل تحمل می‌کرد. همین باعث می شد نوری نامرئی و الهی احاطه‌شان کند و نخ سرخ محبت به سر انگشتشان گره بخورد.

دختر می توانست محبت را رد کند اما این کار نکرد و پسر می توانست محبتی را عرضه ندارد ولی او نیز این کار را نکرد.‌ در لحظه‌ای ملکوتی ستاره ها با هم در یک برج قرار گرفتند و سرنوشت اینگونه رغم خورد که دو موجود غیر انسانی یکدیگر را دوست بدارند.

اما عشق ممنوعه زمانی ممنوعه شد که هر یک به راز دیگری پی برد.‌ یکی قاتل بود و دیگری خوناشام. یکی برخلاف غرایزش خون می ریخت و دیگری برخلاف غرایزش انسان ها را درمان میکرد.
دختر با روشنایی های متزلزل می جنگید و پسر نجاتشان میداد. پسر از تاریکی ها دوری می جست و دختر با آنها خو می گرفت. با این حال هردو گناهکار بودند. یکی بخاطر ذاتش و دیگری بخاطر انتخابش.

هر چقدر جلوتر می رفتند حقایق و تضادهای بیشتری آشکار میشد و نه تنها نفرت نمی آورد، بلکه علاقه را عمیق تر می کرد.

البته عشقی که بینشان شکل گرفت تنها شیوه مدرنی برای عذاب دادن جفتشان بود. یک ماهی هرچقدر هم میخواست عاشق رسیدن به آسمان باشد، طبیعتش اجازه خروج از آب را نمیداد. آسمان سهم کوه ها و پرندگان بود. و هیچ خورشیدی نمیتوانست درون شب طلوع کند بی آنکه ماهیت آن را از بین ببرد.

با همه این تضاد ها و نرسیدن ها، به طرز عجیبی درخت درون دخترک مجدد ریشه دوانده بود و نهال کوچکش روز به روز رشد می کرد.‌ هرچند میدانست آسمان هرگز به او تعلق نخواهد داشت ولی می‌خواست آن را لمس کند و طعم آزادی اش را بچشد.‌

پس میانشان سکوت برقرار شد.

و عشق؟
عشق، درون همان سکوت بود. عشقی به شدت ممنوعه،
البته نه بخاطر بد بودنش، بلکه چون بیش از حد جادویی بود.

زمان گذشت و خیلی چیزها عوض شد. دست زندگی چیزهایی را داد و چیزهایی را گرفت چون کارش همین بود. و معشوقه‌ی جدید دختر هم جزو همین رفتگان محسوب شد. شاید یک اتفاق تلخ... شاید یک پیش زمینه برای آینده ای روشن. هیچکس نمیدانست. به هرحال هیچ کدام از اول نیامده بودند که بمانند.

تنها چیزی که می شد حس کرد تغییرات نوسان امواج قلب سنگین ایزابل مک دوگال بود. عشق گادفری میدهرست، هرچند ممنوعه، دوباره معنای زندگی را به او بخشیده و او را تبدیل به آدمی بهتر کرده بود.

و احتمالا همین اتفاقی متقابل برای گادفری نیز بود.


پس ایزابل بعد مدت ها خندید و نوشت:

گاهی جادو در همین خلاصه میشود که ساکت بمانی. بعضی دوستی‌ها از جنس سکوت‌اند...
بعضی عشق‌ها از جنس فاصله...‌
و بعضی اشتیاق‌ها، فقط برای آن‌اند که ثابت کنند آسمان همیشه زیباست...
حتی اگر سهمت فقط تماشای آن باشد.



پس درخت، هنوز آن‌جاست. با ریشه‌هایی در خاک و شاخه‌هایی سر به فلک کشیده. زیر آسمانی که شاید هرگز به آن تعلق نداشته باشد ولی امیدوارش می کند و حضورش نجات بخش است.

و همین از تمام جهان برایش کافیست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 11 فروردین 1404 10:27
تاریخ عضویت: 1403/08/09
تولد نقش: 1403/08/11
آخرین ورود: دیروز ساعت 21:12
از: دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
پست‌ها: 143
خزانه‌دار گریمولد
آفلاین
گفتم که با سحر و فسون، پنهان کنم ریش درون.
ناگفته نیست که خون بر آستانم می‌رود.

آیا شاعر، این شعر را برای روح دردکشیده‌ی ریگولوس سروده بود؟ اگر نه، چرا پسرک به این خوبی با آن ارتباط برقرار می‌کرد؟

مچ دست نحیفش، از طلسمی که به سویش روانه کرده بودند می‌سوخت. با وجود تمام تلاش‌های سوروس برای تسکینش، همچنان درد داشت. اما دستش چندان مهم نبود. درد و سوزش دستش در مقابل رنج روحش، همچو شعله‌ی شمع بود در برابر حریقی سوزان.

برودت پاتر و پتی‌گرو برایش همانقدر اهمیت داشت که پارس سگ برای دریا. حتی اهمیتی نمی‌داد که پاتر به او شرطلسم گزنده زده بود.

چیزی که آتش بر دل و جانش می‌زد؛ رفتار سیریوس بود. او چیزی جز طفلی دوازده ساله نبود. چه آن را انکار می‌کرد و چه نه، دلش برادرش را می‌خواست. اما سیریوس چه کرده بود؟

همین دو ساعت پیش بود و داغ خاطره‌اش، هنوز در ذهن ریگولوس تازه. دوان دوان دوان به طرف سیریوس رفت. می‌خواست از او خواهش کند به مهمانی نوجوانان خانواده‌ی بلک بیاید؛ حداقل به‌خاطر او. مادرشان از او خواسته بود سیریوس را به مهمانی دعوت کند. لکن وقتی به سراغش رفت و پرسید:
- سیریوس، می‌تونی به مهمونی چای خانوادگی بلک بیای؟ تو سالن عمومی اسلیترینه. لطفا، سیریوس. به خاطر من.

سیریوس پوزخندی زد و با تقلیدی تمسخرآمیز از طریقه‌ی صحبت کردن ریگولوس گفت:
- با نهایت امتنان.

و با بازگشت به لحن خودش ادامه داد:
- فکر کردی خودت ارزشی داری که به خاطرت به اون مهمونی مزخرف بیام؟

ریگولوس لب‌هایش را گاز گرفت تا نگرید. بلک‌ها احساساتشان را سرکوب می‌کردند، حتی در برابر برادرشان. چرخید تا برود که ناگهان سوزش شدیدی در مچ دستش حس کرد. برگشت. جیمز پاتر با پوزخندی چوبدستی‌اش را در جیبش می‌گذاشت.

وقتی به سالن عمومی برگشت، سوروس بدون هیچ حرفی نوعی پماد جادویی به مچش مالید. در حالی که مواظب بود درد ریگولوس را بیشتر نکند با خودش اندیشید:
- قلب یه آدم جایگاه احساسشه. سیریوس بارها قلب این بچه رو پاره پاره کرده؛ و شاید اون الان مدام تلاش کنه تکه‌های شکسته‌ی قلبشو به هم پیوند بزنه و دوباره با مهربونی‌های سیریوس به سمتش برگرده؛ ولی یه روزی می‌رسه که دیگه در توانش نیست نسبت بهش حسی داشته باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: یکشنبه 10 فروردین 1404 18:38
تاریخ عضویت: 1403/06/17
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: یکشنبه 2 شهریور 1404 12:40
از: همه‌تون ممنونم!
پست‌ها: 58
آفلاین
پست مرتبط

مادستی و پروفسور اسپراوت فلیسیتی بی‌هوش را به درمانگاه بردند. مادام پامفری با دیدن آنها به طرف‌شان دوید.
- پناه بر ریش مرلین! چی شده؟

مادستی زیرلب گفت:
- بی‌هوش شده. وقتی بهش خبر بدی درمورد مامانش دادیم افتاد رو زمین.

مادام پامفری سریع پتوی یکی از تخت‌ها را کنار زد و فلیسیتی را روی آن خواباند. سپس خوب او را معاینه کرد. وقتی کارش تمام شد با نگرانی به پروفسور اسپراوت خیره شد.

- چی شده؟

مادام پامفری دستش را روی چانه‌اش گذاشت.
- این بچه سل داره.

پروفسور اسپراوت فریاد زد:
- چی؟ سل دیگه چیه؟
- یه بیماری بسیار کشنده‌ست. ریه‌ها رو تحت‌تاثیر قرار می‌ده. تنفس رو سخت می‌کنه، حتی در مواردی به کلی ریه‌ها رو از بین می‌بره. باید بستری بشه، حداقل یه ماه باید بمونه. وقتی به هوش اومد بهش نگین که حتی احتمال مرگش هم وجود داره، بهش بگین مثل سرما خوردگی‌ه.

پروفسور اسپراوت به طرف فلیسیتی دوید و به آن دختر بیچاره نگاه کرد. اول بهترین دوستش را از دست داده بود، بعد هم مادرش را و حالا هم خودش مریض شده بود.

در این میان مادستی به بهترین دوست خود خیره شده بود. فقط می‌دانست هرکاری خواهد کرد تا فلیسیتی زنده بماند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز می‌فهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر می‌کردیم در توان داریم تحمل کرده‌ایم.
-فریدا کالو-
پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 7 فروردین 1404 21:49
تاریخ عضویت: 1403/08/09
تولد نقش: 1403/08/11
آخرین ورود: دیروز ساعت 21:12
از: دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
پست‌ها: 143
خزانه‌دار گریمولد
آفلاین
احساساتی که در اعماق قلب مدفون شده‌اند؛ می‌توانند عنان‌گسیخته‌تر و شدیدتر از قبل، به آن کسی که سرکوبشان کرده حمله کنند.

سوروس اسنیپ، می‌کوشید با برودتی ظاهری و نگاهی یخ‌زده، به همه نشان دهد که در قلبش، خبری از احساسات نیست. می‌کوشید خودش و دیگران را فریب دهد و وانمود کند از نظر احساسی، در حکم یخ است و سنگ. لکن چه کسی می‌تواند برای مدتی طولانی از خودش و عواطفش بگریزد؟

روی کاناپه کهنه و زهوار در رفته نشسته بود و مطالعه می‌کرد. زمان بیداری‌اش، در همین یک کار خلاصه می‌شد. هیچ‌وقت فکرش را با فعالیت دیگری مشغول نمی‌کرد.

ناگهان صدای پاق بلندی شنید‌. صدایی شبیه به ظاهر شدن جن‌های خانگی. ابتدا با خودش فکر کرد حتما این جن پیر و چروکیده که به او می‌خورد خدمتگزار بلک‌ها، کریچر باشد که ریگولوس معمولا تعریفش را می‌کرد، راه را اشتباه آمده؛ لکن جن به سمتش آمد و گفت:
- آقای سوروس اسنیپ، ارباب ریگولوس به شما نیاز داره.

کتاب از دست سوروس افتاد. گویی تمام دلواپسی‌های سرکوب شده‌اش، یکباره به او هجوم آورده بودند. زانو زد تا هم‌قد جن شود و با لحنی نگران‌تر از آن‌چه می‌خواست پرسید:
- چی شده کریچر؟ سر ریگولوس چه بلایی اومده؟

کریچر هق‌هق کرد و باعث شد نگرانی، بیشتر به قلب سوروس چنگ بیندازد.
- ارباب ریگولوس سعی کرده خودکشی کنه... آقا، می‌تونین کمکش کنین؟

سوروس با شنیدن این جملات، گمان کرد هر لحظه ممکن است به گریه بیفتد. به هر حال، ریگولوس یکی از تنها دوستانش بود و او همیشه در خفا، پسرک را مانند یک برادر کوچکتر دوست داشت. برای پرت کردن حواس کریچر از اشک‌های نریخته‌اش پرسید:
- حالا چرا اومدی دنبال من؟

کوشید لحنش را خنثی نگه دارد و وانمود کند از مواجهه با جسد بی‌جان دوستش نمی‌ترسد. جن بینی‌اش را بالا کشید.
- کریچر نمی‌دونه آقای ایوان روزیه کجاست؛ خواهرش پاندورا هم مریضه.. و ارباب ریگولوس قدغن کرده به کسی از اعضای خانواده‌اش بگم چه اتفاقی افتاده. از بین تعداد اندکی که ارباب ریگولوس دوستشون داره؛ فقط آقای اسنیپه که می‌تونه کمکش کنه.

سوروس نفسش را حبس کرد. بیشتر برای این که از لرزش صدایش جلوگیری کند.
- منو ببر اونجا.

کریچر دست استخوانی سوروس را گرفت و هردویشان را به مکانی ناآشنا برد.

جزیره‌ای تاریک و سرد، در یک غار. قدحی با کنده‌کاری‌های عجیب در میان آن بود که سوروس به آن توجهی نداشت. چشمانش دیوانه‌وار پیکر لاغر ریگولوس را جست‌ و جو می‌کردند. نکند خودش را به آب سپرده و دیگر کار از کار گذشته بود؟

اما مدتی طول نکشید تا ریگولوس را بیابد که مانند طفل ترسیده‌ای، خود را پشت قدح جمع کرده‌ بود و می‌گریست.
- نه، سیریوس، خواهش می‌کنم... من واست توضیح می‌دم.

پسر کوچکتر، سیریوس را می‌دید که مانند ببری گرسنه به او حمله‌ور شده و سرش فریاد می‌کشد:
- تو مایه‌ی ننگ و بی‌آبرویی منی!

سوروس تا حدودی حدس زد چه شده. احتمالا ریگولوس برای مردن، دردناک‌ترین روش را انتخاب کرده بود... و معجونی خورده بود(سوروس شک نداشت که معجون خورده؛ زیرا هیچ‌چیز نمی‌توانست چنین توهم قوی‌ای ایجاد کند.) که عمیق‌ترین ترسش را جلوی رویش به نمایش در می‌آورد.

دستش را روی شانه‌ی دوستش گذاشت.
- آروم باش. برادرت اینجا نیست. هیچ اتفاقی برات نمی‌افته.

اما گویی ریگولوس نمی‌شنید. پسر کوچکتر ناله کرد:
- تشنمه.

سوروس به آبی که دورتادور جزیره را گرفته بود اطمینان نداشت؛ برای همین تلاش کرد از طلسم آگوامنتی استفاده کند؛ ولی هر آبی که ظاهر می‌کرد غیب می‌شد.

ریگولوس تلوتلوخوران چند قدم جلو رفت تا بتواند از آب درون غار بنوشد؛ اما سوروس بازویش را گرفت. نمی‌توانست دوستش را از دست بدهد. نه حالا.
- از اون نخور. ممکنه خطرناک باشه.

سپس کریچر را فراخواند.
- می‌دونم اجازه ندارم به تو دستور بدم؛ ولی می‌شه ما رو ببری به همونجایی که منو ازش آوردی؟

کریچر هق‌هق کنان تعظیم کرد.
- کریچر برای نجات ارباب ریگولوس هر کاری انجام می‌ده.

و بعد، دستان هر دو نفر را گرفت و آنان را به بن‌بست اسپینر برد.

ریگولوس پس از وارد شدن به خانه‌ی تاریک و نمور، از شدت ضعف بیهوش شد. سوروس او را از زمین بلند کرد و در میان تخت‌های شکسته و درب و داغان، دنبال چیزی گشت که برای یک پسر ضعیف‌ مناسب باشد. پدرش در زمان حیات، به هیچ‌کدام از اثاثیه‌ی خانه رحم نکرده بود و تخت‌ها هم از این قاعده مستثنا نبودند.

تخت قدیمی مادرش، شاید بهترین چیزی بود که ریگولوس می‌توانست روی آن بخوابد. نسبتا سالم بود و چون با جهیزیه آیلین پرینس به خانه آورده شده بود؛ نسبت به سایر اثاثیه جنس بهتری داشت. پتو را روی ریگولوس کشید؛ زیرا بدنش مانند یخ سرد بود.

در حالی که مقداری معجون نیروبخش برای پسرک می‌ریخت تا زمانی که به هوش آمد، آن را بنوشد با خودش فکر کرد:
- اون پسر فقط هجده سالشه، ولی خیلی سختی کشیده. از این به بعد، خودم از دور ازش محافظت می‌کنم. نمی‌ذارم حتی واسه یه لحظه فکر آسیب زدن به خودش به سرش بزنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 6 فروردین 1404 19:40
تاریخ عضویت: 1403/06/17
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: یکشنبه 2 شهریور 1404 12:40
از: همه‌تون ممنونم!
پست‌ها: 58
آفلاین
پروفسور اسپراوت پشت میزش در دفتری نزدیک گلخانه‌ها نشسته بود. طوری به در خیره شده بود که انگار انتظار کسی را می‌کشید. مادستی دانکلار که با بی‌قراری روی کاناپه‌ای نشسته بود، به او نگاه می‌کرد.
- اممم... پروفسور اسپراوت؟

پروفسور اسپراوت به او نگاه کرد.

- می‌تونم برم دنبالش؟
- نه، تو بعد از ماریا بهترین دوستشی. بهتره اینجا بمونی، شاید احساس بهتری داشته باشه.

همان‌موقع در زدند. پروفسور اسپراوت گفت:
- بفرمایید!

در باز شد و فلیسیتی آمد داخل. نگاهش اول روی مادستی و بعد روی پروفسور اسپراوت قفل شد. پروفسور اسپراوت لبخندی پت‌وپهن زد.
- دوشیزه ایستچرچ! بیا بشین. دوشیزه دانکلار، لطفا جا باز کن.

مادستی کنار رفت و برای فلیسیتی جا باز کرد. فلیسیتی نشست. پروفسور اسپراوت گفت:
- امروز آوردمت اینجا تا بهت یه خبری بدم. مطمئنم یادته که یه روز یه نامه اومد دستت که می‌گفت مادرت به شدت مریض شده؟

فلیسیتی اخم کرد.
- بله.
- خب، متاسفانه دیشب اون حالش بدتر شد... نتونستن به موقع کمکش کنن...

جملات بعدی برای فلیسیتی نامفهوم بود. اول ماریا... بعد هم مادرش؟ چشمانش سیاهی رفت. در آخرین لحظه صدای فریادهای پروفسور اسپراوت و مادستی را شنید که با وحشت او را صدا می‌زدند؛ و بعد بی‌هوشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز می‌فهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر می‌کردیم در توان داریم تحمل کرده‌ایم.
-فریدا کالو-
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟