روزای گرم و پر محبت تابستون کم کم داشتن تموم می شدن. اکثر مردم تو تکاپو بودن و از این طرف به اون طرف می رفتن. هاگوارتزیا دنبال خرید وسایل... کارمندا مشغول آماده شدن... مغازه دارا در حال فروش و تجدید اجناس... خلاصه سر هر کسی به چیزی گرم بود و صدای داد و فریاد تقریبا از همه جا به گوش می رسید. چرا می گم تقریبا؟ خب راستشو بخواین خونه دوازده گریمولد به شدت ساکت و سوت و کور بود. حتی صدای میمون آقای تال هم نمیومد.
ریموند معمولا به سکوت و آرامش علاقه داشت ولی این بار سکوت به طرز عجیبی آزارش میداد. شاید حس می کرد بقیه دارن یه چیزیو ازش پنهون می کنن. البته زمانی این فکر به سرش زد که شنید یکی پشت در اتاقش پچ پچ می کنه و میگه: خودم مراقبشم. شما برین بقیه چیژا رو راشت و ریش کنین.
بعد هم وقتی در رو باز کرد دید کوین خیلی خیلی طبیعی تو راهرو نشسته و کتاب مصور می خونه. اصلا هم کتابشو برعکس نگرفته و تو صفحه ش دو تا سوراخ ایجاد نکرده بود که ری رو زیر نظر بگیره.
- سلام کوینچه! چی شده امروز اومدی محفل؟
- شلااااام ری! هیچی. هیچی نشده به مرلین! من اومدم کتاب بخونم... آره. اشلا هم مشکوک نیشتم. فقط نرو طبقه پایین.

ریموند یه تای ابروش رو بالا می ندازه و با تعجب به بچه خیره میشه.
- چه خبره مگه؟

قرار بود برم بیرون سبزی تازه بگیرم.
قبل از اینکه کوین چیزی بگه، جوزفین میاد طبقه بالا و با بی خیالی کوین رو که جلوی راه پله رو سد کرده بود، کنار میزنه.
- کوین بذار رد شه ببینه پایین هیچ خبری نیست.

- مطمئنی جو؟ پش تکلیف فشفشه هـ...
جوزفین خیلی یهویی کوین رو بلند می کنه و دستشو روی دهنش میذاره. تا دیگه حرفی نزنه. بعدم از سر راه کنار میره تا ریموند رد بشه.
- بفرمایید عبور کنین عالی جناب سبزیجات.

و زیرلبی طوری که فقط کوین بشنوه زمزمه می کنه:
- شمع های دوقلوهای ویزلی هم آماده ست. می تونیم جشنو شروع کنیم.

- آخجون! دلم می خواد وقتی ری شمع ها رو فوت می کنه و کلی اکلیل تو صورتش منفجر میشه رو ببینم.

گوزن بدون توجه به حرف های درگوشی و خنده های یواشکی کوین و جوزفین، از پله ها پایین میره. طبقه پایین خیلی سوت و کوره و تقریبا هیچکسی داخلش نیست. بوی یه چیز خوشمزه با بوی سوختگی قاطی شده و حس و حال عجیبی رو به وجود میاره. موزائیک های کف سالن برق می زنن انگار که با وسواس زیادی تمیز شدن. حتی کاغذ دیواری ها هم نو بنظر میان. همه چی تقریبا عادیه به جز حضور اعضای محفل.
ریموند قبل خارج شدن از سالن، سرکی به آشپزخونه می کشه و می بینه چند تا موی نارنجی از پشت میز ناهارخوری بیرون زدن. البته جلو نمیره تا از خانم ویزلی و دوتا پسراش بپرسه چرا قایم شدن. یجورایی نیازی به این کار نداره چون فهمیده جریان از چه قراره.
- وای مامان کیک رو جا گذاشتیم رو میز.

و همین که جینی بلند میشه تا کیک تولد رو برداره، نگاهش به ریموند میفته.
- بچه ها بیاین بیرون انگاری لو رفتیم.

بعد این حرف جینی، محفلی ها مثل کماندو و نینجا ها از در و دیوار و سقف میریزن تو آشپزخونه تا ری رو غافلگیر کنن. یکی براش یه دسته بزرگ بادکنک میاره، یکی شرشره رنگی تو صورتش باز می کنه، یکی کلاه بوقی سرش میذاره، یکی با برف شادی براش سیبیل و ریش بابانوئلی می کشه... خلاصه هرکسی به نحوی تولد گوزن مهربون و دوست داشتنی محفل رو تبریک میگه.
آخر سر هم نوبت هاگرید میرسه که کادو ها رو بیاره.
- وای بچه ها باورم نمیشه. این همه کادو مال منه!؟
- نه متاسفانه واس مودیه... البته تو هم برای هدیه گرفتن بد نیستیا.

همه به شوخی جوزفین می خندن و ریموس همراه شکلات داغ، موزیک پخش می کنه. آلنیس هم میره دوربین قدیمی شو میاره تا با هم عکس تولد بگیرن. خوبی محفل به همین دوستی ها و دورهمی های کوچیک و جشن تولدای دلگرم کنندشه. به حضور عضوی مثل ریموند که همیشه مراقبته و هوات رو داره و نمیذاره احساس ناراحتی کنی. که دائما لبخند به لبت میاره و زندگی رو قشنگتر می کنه.
- خب همگی بگین گوزن.
- گوزن!
ریموند عزیز تولد مبارک. امیدوارم زندگیت اونجوری بشه که خودت آرزوشو داری. و یروزی تموم حس های قشنگی که به دوستات هدیه دادی، به زیباترین نحو ممکن به زندگیت برگرده. کلی تبریک میگم بهت! هپی بیرثدی!