مسیر بیراهه شاهزاده دورگه
ماری هیسهیسکنان بر روی میز میخزید و جسد یک مرد جوان را از قسمت پایین تنه، میبلعید. پیتر با همان حقارت کثیف همیشگیاش، گُل کاشته بود و امشب، شام تر و تازهای برای مار عزیز اربابش تدارک دیده بود. فکر اینکه خانواده بدبخت آن مرد چه مدت به دنبالش میگشتند را بلافاصله از اعماق تاریک ذهنش پاک کرد و با بیتفاوتی به انگشتان مرد نیمهجان که آخرین لرزههای حیات را در خود محو میکرد، خیره شد. قطرهای اشک داغ از چشم شام امشب، بر سطح میز چکید و نگاهش خیره به چلچراغ بلورین سقف، آخرین پلک را زد و تاابد منجمد شد.
- مالفوی شمارو ناامید کرد سرورم... و هیچکس نمیتونه شمارو ناامید کنه. اون گوی پیشگویی رو از دست داد و با رهبری احمقانه اون نمایش فضاحتبار در وزارتخونه، باعث شد تعداد زیادی از خادمان شما دوباره به زندان بیفتن. به نظر من همین که شما اجازه زنده موندن در زندان رو بهش دادین باید تا ابد سپاسگزار شما باشه.
نیشخندی را روی لب مخاطب احساس کرد اما نگاهش را از جسد جدا نکرد.
- پسرش قراره اشتباه باباشو جبران کنه وگرنه تاوان اشتباه پدرشو دو برابر پرداخت میکنه. ماموریتی برای اون در نظر دارم... ماموریتی بزرگ. و تو میدونی اون ماموریت چیه سوروس. اینطور نیست؟
سرش را به سمت او برگرداند؛ گویی با آن پرسش، اجازه نگاه مستقیم به آنکه نباید اسمش را برد را دریافت کرده بود. به چشمان سرخ مردمک عمودیای که در میان کلاه شنلی سیاه به او دوخته شده بود نگاهی خونسرد انداخت. لحظاتی مکث کرد و بدون قطع کردن آن ارتباط چشمی... بدون بروز هیچ احساسی گفت:
- بله سرورم.
مرد شنلپوش از جایش برخاست. با قدمهایی بیصدا به سمت جسد رفت و پوزخندی زد. سر مار را نوازش کرد و اصواتی را با آن موجود که دیگر در مراحل پایانی شامش بود زمزمه کرد و بعد، دوباره مخاطب قبلیاش را خطاب قرار داد.
- تو مرد باهوشی هستی سوروس.
نجینی که حالا شامش را به پایان رسانده بود، به سوروس نزدیک شد و سرش را رو به او بلند کرد. ضربان قلب مرد حتی آرامتر از زمانهای عادی بود. بوی خون تازه از روی فلسهای مار در فضا میپیچید. چند بار زبانش را بیرون آورد و بعد بالاخره زیر نگاههای عبوس اسنیپ، تسلیم شد. از روی دستش بر روی زانوانش لغزید و بدون کوچکترین صدا از روی میز بر روی سنگفرش مرمرین عمارت مالفویها ظاهر شد و به سمت صاحبش حرکت کرد. مرد شنلپوش، دست عنکبوتمانند رنگ گچش را روی پیشانی مار گذاشت و هر دو باهم در یک چشم بر هم زدن، از نظر ناپدید شدند.
پس از رفتنشان اسنیپ که هنوز روی صندلیاش باقیمانده بود سرش را پایین آورد و رد خون گرم مرد جوان را پشت دست و بر روی ردایش، درست در تمام نقاطی که آن موجود از روی آن عبور کرده بود دید. با دست دیگرش، چوبدستیاش را از داخل ردایش بیرون کشید و با حرکت دادن آهسته سر چوب روی ردهای سرخ، شروع به زدودن آنها کرد. با هر قطره خون که از میان تار و پود پوسیده ردا محو میشد، به طور آگاهانه به قطرات خاطرات در ذهنش مجال ظهور مجدد میداد. این سوروس اسنیپ بود که اجازه میداد خاطرات در ذهنش آشکار شوند و آن لوح سفید را دوباره انباشته از جوهر سیاه کنند.
فلشبک:- نگاش کن سیسی! هه هه! انقدر تار و پود ردای کثیفش از هم جر خورده که مطمئنم با یکی از اون نخا میتونه خودشو دار بزنه.
- کاش خودشو دار بزنه. اون توی همین مدرسه هم زیادیه چه برسه توی اسلیترین. از روزی که کلاه گروهبندی، اونو توی گروهمون انداخته مثل یه لکه کثیف توی نقاشی قیمتی تالارمون شده. حیف این همه کاناپه چرم و سنگهای درخشان زمردین که باید توسط دستای کثیفش لمس بشن. کاش حداقل بره حموم... با اون موهاش...
- بس کنین دخترا. من باهاش حرف زدم... پسر خوبیه. اصلا اونقدری که فکر میکنین آدم عجیب و غریبی نیست.
بلاتریکس خنده بلندی کرد و از کنار خواهرش برخاست و به سمت پسر بلند قدی که نشان ارشدی سبز و نقرهای روی سینه ردایش میدرخشید رفت و خودش را روی کاناپه کنار او انداخت و شروع به بازی با نشان ارشدی کرد.
- به نظر میرسه جناب ارشد از مو روغنی خوشش اومده. کنجکاوم بدونم این گفتگوی دو نفره چقدر برای لوسیوس مالفوی ارزش داشته که حاضر شده فراموش کنه روغنی، نام خانوادگی یه مشنگ کثیفو با خودش به اسلیترین آورده.
لوسیوس اخمی کرد و نشان براقشو از دستان بلاتریکس بیرون کشید.
- اگر خیالتو راحت میکنه باید بگم موقع انجام تکالیف اسلاگهورن چندبن بار کمکم کرده. اون پسر، کتابای سطح پیشرفته معجونهارو خونده... حتی اگر بگم اونارو از حفظه مبالغه نکردم! و اگر از من میپرسی در حال حاضر باهوشترین پسر اسلیترینه. آره بلا... من برعکس تو، آدم ظاهربینی نیستم. خودش گفت یه دورگه هست پس بالاخره قطرهای خون جادوگری خالص توی رگاش داره نه؟ به نظر من هوش و تواناییش فراتر از اونه که بخوام دوستیشو از دست بدم. اون منافع زیادی میتونه برام داشته باشه. پیشنهاد میکنم تو هم دست دوستی بهش بدی شاید بتونی به کمکش اون نمرات افتضاحی که از اسلاگهورن میگیری رو جبران کنی. نارسیسا میگفت دیگه توی کلاسش براش با یه دیوار دود زده فرقی نداری و هممون میدونیم هوریس خپلو با صفا، چقدر نفوذ توی وزارتخونه داره.
قیافه بلاتریکس مانند کسی بود که به تازگی سیلی محکمی دریافت کرده باشد. نگاهی خشمگین به خواهرش انداخت و نارسیسا با نگاه عذرخواهانه پاسخش را داد. بلا موهای مشکی ژولیدهاش را از روی پیشانیاش عقب زد و نفس خشمگینش را بیرون داد.
- برام نورچشمی شدن برای اون پیرمرد دلقک هیچ اهمیتی نداره چون من برای خودم آیندهای در وزارت سحر و جادو متصور نیستم. وزارتخونه به درد پاچهخوارا و ریاکارایی مثل تو میخوره لوسیوس.
با اخم از کنار پسر مو بور بلند شد و با نگاه تهدیدآمیز دیگری به خواهرش راهی خوابگاه دختران شد. سر راه یک زیر پایی برای یک سال اولی گرفت و او را زمین زد و با خندهای که نشان میداد حالش بهتر شده، از پلهها بالا رفت و در خوابگاه را محکم پشت سرش بست.
- نباید بهش میگفتی که اینو بهت گفتم.
- نباید انقدر از خواهرت بترسی.
- من نمیترسم.
- واقعا؟!
لوسیوس نیشخندی به نارسیسا زد و به سمت او خم شد.
- پس حتما مشکلی نداری اگر سوروس هم از این به بعد وقتای آزادش رو کنار ما بگذرونه، خانم نترس!
- من... نه... اون... آخه... اصلا چرا انقدر برات مهم شده؟
- واضح بگم... میخوام همگروهیامون دست از مسخره کردنش بردارن. به اندازه کافی توسط بقیه گروهها مورد تمسخر قرار میگیره. وقتی اسلیترینیا اونو کنار ما ببینن بخاطر نامهای خانوادگی پر ابهتمون دست از سرش برمیدارن و میتونه توی خوابگاه یه نفسی بکشه.
دختر مو بور بازوانش را ضربدری در هم کشید.
- زیادی بهش اهمیت میدی.
- شاید... شایدم نه. به هر حال من اونو بیشتر یه دوست میبینم تا یک دشمن. ما اسلیترینیها باید متحد باشیم تا بتونیم قدرتمند باقی بمونیم. و بهم اعتماد کن... اون آدم لایقیه. شاید یه روز تو هم به کمکش احتیاج پیدا کنی.
- آه... خیلی خب. ولی خودت جواب غرغرهای بلا رو بده.
لوسیوس چشمکی به نارسیسا زد و از جایش برخاست و به سمت خوابگاه پسران رفت.
پایان فلشبک.- پس حالا میدونیم لرد سیاه هم تقریباً مطمئنه که شکست دراکو قطعیه و این تویی که باید منو بکشی.
- تو زیادی مطمئنی که این کار رو انجام میدم.
در دفتر دایرهای دامبلدور نشسته بودند. پیرمرد، لبخندی مهربان بر لب داشت و یک آبنبات لیمویی گوشه لپش قرار داده بود. آرامشش آنقدر زیاد بود که اسنیپ را آزار میداد. چنان بود که گویی در مورد وضع هوا فردا حرف میزنند.
- چرا که نه؟ اینکار فواید زیادی داره که خودت از تکتکشون با خبری.
- نه... نه برای من.
اسنیپ سرش را پایین انداخت. موهای چربش جلوی صورتش را پوشاند و او را در سایه فرو برد.
- ازم میخوای تنها کسی که حقیقت رو میدونه رو با دست خودم بکشم؟ ظالمانهس.
- پس میخوای بذاری اون پسر با کشتن من خودشو بکشه؟
- نه. من اینو نمیخوام.
- پس کمکش کن. نذار روحشو از بین ببره. دستشو بگیر و از پرتگاهی که ولدمورت براش ساخته بکشش بیرون. تو تنها کسی هستی که میتونه. من یه پیرمردم، همین الانشم سهمم از زندگی بیشتر از استحقاقم بوده اما اون هنوز خیلی جوون و بیگناهه.
با صدایی که پس از مدتها نشانهای از درد بروز میداد در حالی که همچنان در سایه موهایش پنهان شده بود، زمزمه کرد:
- وقتی خبرو بشنون... وقتی جسدت رو ببینن... تمام تردیدهاشون تبدیل به یقین میشه. همه اهالی این مدرسه... اونا خواهند گفت که ما در مورد اسنیپ عوضی حق داشتیم و اون همیشه یه هیولا بوده. و تو... و تو دیگه نیستی که بگی بهم اعتماد داری. و با اینکه میدونی چقدر اینکار برام... برام سخته، بازم میخوای انجامش بدم؟
- بخاطر دراکو... بخاطر پدرش... یادت که نرفته لوسیوس بود که اسلیترینو برات تبدیل به یک خونه کرد. تمام این ارادتت به بچههای گروهت... برعکس هری بیچاره که همیشه مورد نفرتت بود، تو همواره به دراکو توجه داشتی. پس حالا وقتشه محکمتر از قبل دستشو بگیری. یه نوجوون ترسیده حتی برای خودشم خطرناکه چه برسه دیگران. کمکش کن. دینت رو ادا کن. و اگر مادرش ازت کمک خواست... اگر حتی ازت خواست که با جونت پیمانی رو ببندی اونو ببند چون تو مرد خوش قولی خواهی بود.
اسنیپ دیگر حرفی نزد. بحث با آن پیرمرد یکدنده بیفایده بود. فقط آهسته سرش را به نشانه تایید تکان داد و با خشم فروخورده، به سرعت از دفتر خارج شد.
ریسمانهایی از جنس آتش به دور دستان نارسیسا و اسنیپ میپیچید و بلاتریکس اصواتی از پیمانی از جنس خون را زمزمه میکرد. حق با لوسیوس بود. دوستی با آن پسر مو چرب لاغر مردنی، برعکس تصور نارسیسا، بزرگترین فایده عمرشان را هویدا کرده بود.
در میان میزها قدم میزد. دانشآموزان کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه به سرعت کلمات و جملات را در برگههای امتحانشان مینوشتند. فقط یک دانش آموز بود که در میان آن جمعیت هراسان مانند طلسم فرمان شدهها به یک بنر آناتومی دوزخی خیره مانده بود.
اسنیپ آهسته در میان نیمکتها پیش رفت. هرچه نزدیکتر میشد بیشتر میفهمید که پسر، این چند ماه چقدر رنگ پریده شده است. روزها در سرسرای عمومی سر میز صبحانه تا شام، بارها و بارها او را تحت نظر گرفته بود. به سختی غذا میخورد و این اواخر بعد از نیمهشب و درست در هنگام شیفت گشتزنی، پسرک را بسیار دور از تخت خواب گرمش در دخمه تالار اسلیترین و در طبقه هفتم، به طور سراسیمهای یافته بود.
بالای سرش ایستاد و به برگه خالی دراکو نگاه کرد. فکش منقبض شد و به چشمان هنوز خیره مانده پسر به بنر آناتومی اخمی کرد و با صدای بلند گفت:
- وقت امتحان تمومه. ویزلی، برگههارو جمع کن.
دراکو که از صدای بلند بالاخره از اعماق افکارش بیرون آمده بود از جا پرید تا بدون دست زدن به برگه خالی، کیفش را جمع کند و برود که ناگهان اسنیپ دستش را روی شانهاش گذاشت و در سکوت وادارش کرد سرجایش باقی بماند. وقتی کلاس تقریبا خالی شد، نگاه اخمآلود اسنیپ به کراب و گویل افتاد که جلوی در کلاس با جسارت از سخت بودن سوالات غرغر میکردند و منتظر دراکو بودند.
- شما دو نفر... قبل از اینکه وادارم کنید از اسلیترین امتیاز کم کنم راهتونو بکشین برین و در کلاسو پشت سرتون ببندین. من با دراکو صحبت دارم.
- ولی من با شما صحبتی ندارم پروفسور.
دراکو به زور از جایش برخاست و کیف چرمیاش را در دستش گرفت.
- قبلا از اینکه بعد از کلاس صحبت کنیم استقبال میکردی.
- اون مال خیلی وقت پیش بود. الان وقتی برای این کارا ندارم.
- عادت ندارم حرفمو تکرار کنم. گفتم شما دو نفر بیرون...
کراب و گویل مردد به دراکو نگاه کردند اما خیلی طول نکشید که دراکو هم به آنها ملحق شد و جلوتر از آنها از در بیرون رفت. آن دو نیز عین احمقها لحظهای با گیجی به اسنیپ نگاه کردند و بعد به دنبال مالفوی از کلاس بیرون رفتند.
برگه دراکو را از روی میز برداشت و در دستش مچاله کرد. اگر هر دانش آموز دیگری بود... شاید هم زیادی به او رو داده! شاید باید برای مجازات احضارش میکرد؟ اما نه... همین حالا هم دو بار پیشتر احضارش کرده بود و نیامده بود.
باید در فرصتی مناسبتر با او صحبت میکرد. باید میفهمید دارد برای به ثمر نشاندن نقشه لرد سیاه چه بلایی سر خودش میآورد. باید قبل از آنکه خیلی دیر شود به دادش میرسید.
این فرصت آنقدر به دست نیامد تا کریسمس فرا رسید. وقتی فیلچ به شکل تحقیرآمیزی دراکو را از میان راهروها، بعد از زمان قانونی پیدا کرد و به مهمانی آورد و اسلاگهورن سخاوتمندانه گفت که دراکو هم میتواند بدون دعوتنامه در مهمانی بماند، اسنیپ بلافاصله حرفهای اسلاگهورن را قطع کرد و به سمت دراکو رفت و او را کشانکشان از مهمانی به بیرون و به راهرویی بسیار دورتر از صدای جشن و آواز برد.
- داری چیکار میکنی دراکو؟
- به تو هیچ ربطی نداره.
- متاسفانه باید به اطلاعت برسونم که تو یه اسلیترینی هستی در نتیجه حتی نفسکشیدنت توی این قلعه به من ربط داره. پس یه بار دیگه با لحنی شمرده میپرسم... داری چه غلطی میکنی؟
- کاری که ازم خواستن رو انجام میدم.
یقه دراکو را گرفت و او را به دیوار چسباند. جایی که نور شمع مستقیم در چشمان پسر تابید. چشمان سیاه اسنیپ با تمرکز به چشمان دراکو خیره شده بود.
- خالهت خوب بهت یاد داده جلومو بگیری.
- دقیقا. میبینی که بهتر از شاگرد سابق ذهنخونیت هم یادش گرفتم!
- نه اونقدر که بتونی همراه افکارت، این میزان از اضطراب و فشار رو مدیریت کنی. بگو... شاید بتونم بهت کمک کنم. مادرت حتما بهت گفته که من بخاطر تو حتی حاضر شدم یک پیمان ناگسستنی ببندم و قطعا معنی این پیمانو خوب میدونی.
دراکو پوزخندی به اسنیپ تحویل داد.
- برام مهم نیست که یهو انقدر فداکار و دلسوز شدی. میخوای بهت بگم که ماموریتمو ازم بدزدی؟ که فرصتمو ازم بگیری؟ میدونم براش لهله میزنی. میدونم آرزوته که تو کسی باشی که انجامش میدی... ولی این فرصت منه. میفهمی؟ این کاریه که اون از من خواسته و من نمیذارم این افتخارو ازم بدزدی!
یقهاش را محکمتر گرفت و پسر را بیشتر به دیوار فشار داد.
- بذار کمکت کنم.
- وقتی پدرم توی وزارتخونه به کمکت احتیاج داشت، تو اونجا نبودی. دست از سرم بردار.
با دست، اسنیپ را به عقب هُل داد و از او دور شد و لحظهای بعد پشت راهرویی ناپدید شد.
نفسنفسهای خشمگینش را کنترل کرد. لهله زدن برای اینکار؟! چقدر جوان و احمق بود. آهی کشید و خودش هم مسیر بیراهه دراکو را در پیش گرفت و پشت همان راهرو ناپدید شد.
و بالاخره آن شب سرنوشتساز فرا رسید. شبی که باید کاری را که تقریباً ماههای اخیر هر شب کابوسش را دیده بود به انجام میرساند. دامبلدور، بیدفاع و ضعیفتر از همیشه، نزدیک پرتگاه مرگ ایستاده بود و دراکو با دستانی لرزان، چوبدستیاش را پایین میآورد. فنریر گرگینه با خنده از لقمه گندهای که امشب قرار بود نصیبش شود شادمان بود و با تحقیر به دراکو نگاه میکرد. سایر مرگخواران نیز در دلهایشان این میزان از ضعف پسر لوسیوس مالفوی را به باد تمسخر میگرفتند که اسنیپ با اخمی وارد برج ستارهشناسی شد. بلافاصله سکوت سنگینی در فضا حاکم شد. جلو رفت و دراکو لرزان را به کناری راند و چوبدستیاش را بدون ذرهای لرزش به سمت پیرمردی که همواره بیشتر از تمام افراد زندگیاش به او اعتماد داشت گرفت.
- سوروس... خواهش میکنم.
- آواداکداورا.
و تمام شد. دیگر اثری از آن پیرمرد نبود. دامبلدور از پس دردهایی بیشمار بالاخره به آرامش رسیده بود؛ دراکو از پرتگاه رها شده بود و حالا آزاد و در امان بود اما... اما تنها او بود که بار گناه قتل و درد روحی عذابآورش را به جان خریده بود. او بود که داوطلبانه از پرتگاه پایین پریده بود که در زندان نفرت جامعهای که هرگز نخواسته بود او را بشناسد به زنجیر کشیده شود.
تنها او بود و او در این مسیر بسیار تنها بود.