جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- محفل ققنوس
- [[single]] **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:17
از: رنجت خستهام
پستها:
246
شغل
ارشد هافلپاف، خزانهدار گریمولد

چنان بارانی میبارد که میشود اندیشید قلب آسمان هم شکسته. سوز میآید، بهتر است پنجره را ببندم تا والتر اذیت نشود. سوز بیرون نباید به مسلولها بخورد.
چهرهی تکیده و رنگپریدهاش آینهدار رنجیست که میبرد. رنجی که اگر عدالتی در جهان وجود داشت.... صدای سرفهاش میآید!
نبضش چهقدر تند است! باید دمای بدنش را بگیرم...از تب میسوزد!
پسرک بیچارهام! به محض خوردن معجون ضد تب خوابش برد. در خواب چه شیرین به نظر میرسد!
باید مواظب باشم سر و صدا نکنم. خوابش سبک است؛ مثل خودم... ماریوس لسترنج این جا چه میخواهد؟
آه، همانگونه که حدس میزدم! با جسم سالم و سلامت و چشمان بشاشش، آمده از حال شوهر ماگلم بپرسد. حتما دیدن فلاکت من برایش خوشحالکننده است!
خب، خوشم آمد که لبخندش محو شد وقتی گفتم از توبیاس جدا شدهام و سه سال است او را ندیدهام. صدای سرفهی والتر میآید...
خون، خون! باید برایش دستمالی بیاورم و دارویش را بدهم.
لبخندش چه بیرمق است! بعید میدانم این بیرمقی، فقط از سل باشد.
هیچ وقت نفهمیدم چرا میگویند همه چیز دنیا با عدالت پیش میرود، آن هم وقتی که...
والتر دوباره دارد ضعف میکند؛ باید برایش سوپ بیاورم.
چه بیاشتها غذا میخورد! از سل است یا دوباره یاد درد و تنهاییاش افتاده؟
دوباره خوابش برد. بچهی بیچاره! به سختی میتواند خودش را بیدار نگه دارد..شاید واقعا...مهم نیست. بهتر است مراقب والتر باشم.
چهرهی تکیده و رنگپریدهاش آینهدار رنجیست که میبرد. رنجی که اگر عدالتی در جهان وجود داشت.... صدای سرفهاش میآید!
نبضش چهقدر تند است! باید دمای بدنش را بگیرم...از تب میسوزد!
پسرک بیچارهام! به محض خوردن معجون ضد تب خوابش برد. در خواب چه شیرین به نظر میرسد!
باید مواظب باشم سر و صدا نکنم. خوابش سبک است؛ مثل خودم... ماریوس لسترنج این جا چه میخواهد؟
آه، همانگونه که حدس میزدم! با جسم سالم و سلامت و چشمان بشاشش، آمده از حال شوهر ماگلم بپرسد. حتما دیدن فلاکت من برایش خوشحالکننده است!
خب، خوشم آمد که لبخندش محو شد وقتی گفتم از توبیاس جدا شدهام و سه سال است او را ندیدهام. صدای سرفهی والتر میآید...
خون، خون! باید برایش دستمالی بیاورم و دارویش را بدهم.
لبخندش چه بیرمق است! بعید میدانم این بیرمقی، فقط از سل باشد.
هیچ وقت نفهمیدم چرا میگویند همه چیز دنیا با عدالت پیش میرود، آن هم وقتی که...
والتر دوباره دارد ضعف میکند؛ باید برایش سوپ بیاورم.
چه بیاشتها غذا میخورد! از سل است یا دوباره یاد درد و تنهاییاش افتاده؟
دوباره خوابش برد. بچهی بیچاره! به سختی میتواند خودش را بیدار نگه دارد..شاید واقعا...مهم نیست. بهتر است مراقب والتر باشم.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در 1405/1/2 10:25:47
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/21
تولد نقش: 1402/07/21
آخرین ورود: امروز ساعت 06:58
از: مصرف شکلاتهای تقلبی بپرهیزید!
پستها:
113
شغل
مشاور دیوان جادوگران

آخرین دونهی تمشک وحشی رو روی کیک گذاشت. آخرین دونه از تمشکهایی که یکییکی از بوتهای توی حیاط پشتی گریمولد برای کیک تولد آلنیس و جوزفین دستچین کرده بود. کنارش یکدونه بلوط شکلاتی هم قرار داد و به نتیجهی کار نگاه کرد. جنگلی و سرشار از حس طبیعت. کیک شکلاتی با خامههای لیمویی و پر از تمشکهای وحشی و چند دونه بلوط شکلاتی اون وسط. شکلاتها رو خودش یکییکی با کارد مخصوص به شکل بلوط درآورده بود و البته، توشون از عصارهی طبیعی بلوط هم استفاده کرده بود. میدونست که جو قطعا استقبال میکنه و خوشحال میشه.
یه چند روزی میشد که برای تولد برنامه میریخت. از همون اول که به کوین و بعد به ویل گفته بود، داشت طرح کیک رو میریخت و امیدوار بود که بقیه بپذیرن واسه تزئینات کمکش کنن. گرچه تقریبا مطمئن بود که ساکنین خونهی شماره دوازده گریمولد، وقتی پای شادی یکی از اعضا در میون باشه، از کوچیکترین کمکی دریغ نمیکنن. چه برسه که اون روز تولد باشه! اما باز هم ریموس بود و نگرانیهای همیشگیش از طبق برنامه پیش نرفتن اوضاع. بهخصوص با حضور بچهویزلیها که هر آن ممکن بود خرابکاریای به بار بیارن. کلی نقشهی مختلف داشت.
لیموها رو به منظور آبگیری یکییکی توی کاسه فشرده بود و بعد هم پوستشون رو رنده کرده بود تا برای عطر و تزئینات کیک ازشون استفاده کنه. شکلاتها رو با هم روی بخار کتری ذوب کرده بود و به باقی مواد کیک اضافه کرده بود تا همگی با هم برن توی فر و یک کیک پف کرده درست کنن. کیکی که بعدش از وسط به دو طبقه تقسیم میشد تا به خوبی با خامههای لیمویی محبوب پروفسور خامهکشی بشه. توتفرنگیهای حلقهشده هم یکییکی وسط خامههای میون دو طبقه جا خوش کرده بودن. همهی اینها کنار هم قرار گرفته بودن و حالا، در قامت یک اثر هنری جلوی ریموس خودنمایی میکردن.
این سری سورپرایزی در کار نبود. تقریبا همه میدونستن که همیشه تولدشون قراره توسط همخونههاشون جشن گرفته بشه. و این، یک چیز خوب شمرده میشد. یک چیز ارزشمند. چون که همگی خیالشون از بابت عشق و محبت همدیگه راحت بود و هیچ جای شک و شبههای باقی نمیموند. البته از اونجایی که جوزفین توی عالم دیگهای سیر میکرد، کسی مطمئن نبود که تولد خودش رو خاطرش مونده و براش انتظار میکشه یا نه. اما آلنیس از همون شب قبل با ریموس صحبت کرده بود. قبل از گفتن «شب به خیر» بهش اطمینان خاطر داده بود که فردا لباس سفید و گلدارش که محبوب ریموس بود رو میپوشه. و البته این هم بود که شاید این تنها تولدی در سال میبود که زحمت درستکردن کیکش به پای آلنیس نبود.
پیشبندش رو درآورد و به دستهی صندلی پشت سرش آویزون کرد. میون همهمهی آشپزخونه، دست توی کشوی کابینت برد و دوتا شمع سفیدرنگ و نارنجیرنگ رو درآورد و میون تزئینات کیک جا داد. کیک رو توی دستهاش گرفت و از دوتا فشفشهای که بچهویزلیها به سمتش روونه کرده بودن جاخالی داد. به سمت دیگه آشپزخونه، جایی که آلنیس روی صندلی روی زمین و جوزفین روی صندلی معلق توی هوا و آویزون از سقف نشسته بود رفت. به یکباره همهمهی آشپزخونه خوابید و همه شروع کردن به یکصدا خوندن.
- تولد، تولد، تولدت مبارک...
ریموس کیک رو با یک دست، بالاتر از میزی که بین آلنیس و جوزفین قرار داشت گرفت. تکونی به چوبدستیش داد و کیک، کمی بالاتر رفت و جایی بین آلنیس و جوزفین توی هوا قرار گرفت. کیک دور خودش چرخید طوری که شمع سفیدرنگ سمت آلنیس و شمع نارنجیرنگ سمت جوزفین قرار گرفت.
- مبارک، مبارک، تولدت مبارک.
ریموس لبخندی زد و با تکون دیگهای به چوبدستیش، دوتا شمع روشن شدن. گادفری که کنار آلنیس نشسته بود، کمی صندلیش رو از میز فاصله داد تا از نور و گرمای شمعها دور بمونه. آیلینی که تا چند لحظه قبلش سر میز خواب بود، با صدای «تولدت مبارک» خوندن بقیه بیدار شده بود و با لبخندی مادرانه، به آرومی دست میزد. کوین زیر صندلی جوزفین بالا و پایین میپرید و سعی میکرد نخ بادکنکهایی که کمی پایینتر سقف و بالاتر از سر جوزفین معلق شده بودن رو بگیره. ویل هم از فشفشهی آبیرنگی که میون هوا پرواز کرده و به سمتش اومده بود جاخالی داد و بالبالزنان از آشپزخونه خارج شد. هاگرید یک گوشه نشسته بود و از شوق بابت بزرگشدن بچهها گریه میکرد و توی حولهی آشپزخونه فین میکرد. دابی رو هم با دست دیگهش محکم تو بغلش گرفته بود تا سرش رو به جایی نکوبه. پروفسور دامبلدور اما، اون سمت میز و جایی پشت کادوها قراره گرفته بود و از پشت عینک نیمدایرهایش، آتیشبازی کوچیکی که لیلی و ویزلیها راه انداخته بودن رو تماشا میکرد.
- بابا جان، آرزوهاتون رو کردین؟ شمعها دارن آب میشن ها.
آلنیس به جوزفین نگاه کرد. به نظر آماده میرسیدن. هر دو رو به پروفسور کردن و سری تکون دادن.
- یـــک، دووو، ســـــه!
آلنیس رو به بالا و جوزفین رو به پایین، شمعهاشون رو فوت کردن و آشپزخونه پر شد از صدای دستزدن و تشویق و هورا کشیدن. کوین خیلی آروم به سمت ریموس رفت و دست راستش رو گرفت. ریموس رو به کوین، لبخندی زد و با دست چپش، موهای طلایی پسرک رو به هم ریخت. کوین با دستش به بادکنک قرمزرنگی که بالای سر ریموس بود اشاره کرد و ریموس، اون رو با دستش گرفت و به کوین داد. کوین هم بدون این که دست ریموس رو ول کنه، لبخند دنداننمایی زد و با خرسندی، با دست دیگهش بادکنک رو گرفت.
کادوها، یکییکی از روی تپهای که یک سر آشپزخونه روی میز تشکیل داده بودن به پرواز دراومدن و به سمت صاحبانشون رفتن. کاغذکادوها یکییکی پاره میشدن و هدیه درونشون نمایان میشد. دو کتاب با عنوانهای «چگونه گرانش را به چالش بکشیم» و «مقدمهای بر کیکپزی حرفهای برای ساحرههای زبده» از سمت آیلین، دو نقاشی کمی تاخورده با طرح محفلیها کنار هم توی تولد از سمت کوین، گردنبندهای بافتهشده با طرحهای ستاره برای جوزفین و هلال ماه برای آلنیس از سمت پروفسور، دو پاکت کاغذی کوچیک هرکدوم حاوی یک کرم خاکی زنده از طرف ویل، دوتا بطری کتابی نقرهفام با طرحهای حکشدهی ماه و درخت از طرف گادفری، دوتا جورابی که قسمتهای پارهشون دوخته شده بود از طرف دابی و دوتا بوتراکل کوچولو به عنوان حیوون خونگی از طرف هاگرید. آلنیس یواشکی بوتراکل خودش رو به جوزفین داد.
- پیش تو جاش امنتره.
نوبت به کادوی آخر، کادوی ریموس رسیده بود. یک بسته شکلات سفید با طرح ماه و مغزی تمشک برای آلنیس و یک بسته شکلات با طرحی رنگارنگ و درهم و برهم که موجب خطای دید میشد برای جوزفین. دوتایی لبخند زدن و شکلاتها رو کنار بقیه کادوهای بازشدهشون گذاشتن. مونده بود دوتا پاکت زرشکی با طرحها و خطهای طلایی، که به نظر میرسید اونها هم از سمت ریموس باشن. هر دو پاکتشون رو باز کردن و گوشهی ورقی طلاییرنگ از پاکت بیرون اومد و برقی زد. ریموس دستهاش رو روی پاکتها گذاشت و کمی پایین آوردشون. زمزمه کرد:
- الان نه. بعدا براتون توضیح میدم.
جوزفین و آلنیس نگاهی به هم انداختن و بعد پاکتها رو داخل لباسهاشون جا دادن.
- خب دیگه، تا خامهی روی کیک وا نشده باهاس ببریمش.
هاگرید درست میگفت. موقع بریدن کیک بود. ریموس سرتاسر آشپزخونه رو رصد کرد تا از حضور همهی همخونههاش مطمئن شه. گوشه به گوشه رو از نظر گذروند، تا این که متوجه غیبت کلاغ محفل شد. رو به کوین کرد و دستی به سرش کشید.
- میری ببینی عمو ویل کجاست؟ بهش بگو میخوایم کیک رو ببریم.
کوین سر تکون داد و در حالی که دست ریموس و نخ بادکنک رو رها کرده بود، از آشپزخونه خارج شد. بادکنک بالا رفت و کمی اونطرفتر از جای قبلش قرار گرفت. آلنیس که لپهاش گل انداخته بود، ریزریز میخندید. جوزفین روی صندلیش میرقصید و شکلک درمیآورد و لیلی براش دست میزد و شعر میخوند. گادفری بیصدا از بطری فلزی طلاییرنگش خون نسبتا تازه مینوشید و آیلین هم از خستگی سرش رو روی میز گذاشته و خوابش برده بود. ریموس چاقو رو به پروفسور داد تا دستبهدست بشه و نهایتا به متولدین برسه. همه چاقو رو توی هوا تکونی میدادن و رسم رقص چاقو رو به جا میآوردن و بعد، دودستی تقدیمش میکردن به نفر کنار دستشون. چاقو چند دور بین اعضا چرخید و درنهایت به آلنیس رسید. آلنیس ایستاد و جوزفین هم در حالی که یک دستش رو از پشتهی صندلی گرفته بود، خم شد تا دست دیگهش رو روی دست آلنیس بذاره تا با هم کیک رو ببرن.
- عمو ریموش، عمو ویل رو آوردم.
کوین که ناگهان وارد آشپزخونه شده بود، بال ویل رو رها کرد و ویل هم بالبال زد تا روی سر پروفسور دامبلدور بشینه. وقت بریدن کیک رسیده بود.
- یک...
نگاه ویل به گیرهی موی لیلی که کنارش ایستاده بود افتاد. برق نقرهای رنگش، چشم ویل رو گرفته بود. پروفسور بینیش رو خاروند و تکونی به خودش داد. ویل بعد از حفظ تعادلش، به آرومی نوکش رو به موهای لیلی نزدیک کرد و بعد کجکردن گردنش و تنظیمکردن زاویه، گیرهی مو رو گرفت و آهستهآهسته کشید.
- دو...
پروفسور بینیش رو خاروند اما این بار نتونست خودش رو نگه داره. عطسهای زد و با تکون ناگهانی سرش، ویل تعادلش به هم خورد و افتاد. گیره موهای لیلی که همچنان توی نوک ویل بود، با افتادنش موهای لیلی رو هم کشید. لیلی آخی گفت و صدای فشفشی میون شمارش حضار آشپزخونه گم شد. فشفشهای سبزرنگ از میون دستهای لیلی رها شده بود و توی هوا میچرخید.
- س-
فشفشه به دست جوزفین برخورد کرد و موجب شد که پشتهی صندلی رو رها کنه. روی صندلی سر خورد و جیغی کشید. افتاد و با کوبیدهشدن سرش توی کیک، صدای جیغش قطع شد. همه مات و مبهوت، به کلهی خامهایشدهی جوزفینی زل زده بودن که به نظر بیهوش شده بود. آلنیس خامههایی که روی صورتش پاشیده شده بودن رو با دست پاک کرد، یک حلقه توتفرنگی روی گونهش رو برداشت و به ریموس نگاه کرد. ریموس، به کیکش زل زده بود. حاصل زحماتی که حالا، روی دیوارهای آشپزخونه و جاهای مختلف میز پاشیده شده بود. انگار نگرانیهاش چندان هم بیجا نبودن.
نقشههای ریموس نقش بر آب شده بودن. پلن بیای وجود نداشت.
یه چند روزی میشد که برای تولد برنامه میریخت. از همون اول که به کوین و بعد به ویل گفته بود، داشت طرح کیک رو میریخت و امیدوار بود که بقیه بپذیرن واسه تزئینات کمکش کنن. گرچه تقریبا مطمئن بود که ساکنین خونهی شماره دوازده گریمولد، وقتی پای شادی یکی از اعضا در میون باشه، از کوچیکترین کمکی دریغ نمیکنن. چه برسه که اون روز تولد باشه! اما باز هم ریموس بود و نگرانیهای همیشگیش از طبق برنامه پیش نرفتن اوضاع. بهخصوص با حضور بچهویزلیها که هر آن ممکن بود خرابکاریای به بار بیارن. کلی نقشهی مختلف داشت.
لیموها رو به منظور آبگیری یکییکی توی کاسه فشرده بود و بعد هم پوستشون رو رنده کرده بود تا برای عطر و تزئینات کیک ازشون استفاده کنه. شکلاتها رو با هم روی بخار کتری ذوب کرده بود و به باقی مواد کیک اضافه کرده بود تا همگی با هم برن توی فر و یک کیک پف کرده درست کنن. کیکی که بعدش از وسط به دو طبقه تقسیم میشد تا به خوبی با خامههای لیمویی محبوب پروفسور خامهکشی بشه. توتفرنگیهای حلقهشده هم یکییکی وسط خامههای میون دو طبقه جا خوش کرده بودن. همهی اینها کنار هم قرار گرفته بودن و حالا، در قامت یک اثر هنری جلوی ریموس خودنمایی میکردن.
این سری سورپرایزی در کار نبود. تقریبا همه میدونستن که همیشه تولدشون قراره توسط همخونههاشون جشن گرفته بشه. و این، یک چیز خوب شمرده میشد. یک چیز ارزشمند. چون که همگی خیالشون از بابت عشق و محبت همدیگه راحت بود و هیچ جای شک و شبههای باقی نمیموند. البته از اونجایی که جوزفین توی عالم دیگهای سیر میکرد، کسی مطمئن نبود که تولد خودش رو خاطرش مونده و براش انتظار میکشه یا نه. اما آلنیس از همون شب قبل با ریموس صحبت کرده بود. قبل از گفتن «شب به خیر» بهش اطمینان خاطر داده بود که فردا لباس سفید و گلدارش که محبوب ریموس بود رو میپوشه. و البته این هم بود که شاید این تنها تولدی در سال میبود که زحمت درستکردن کیکش به پای آلنیس نبود.
پیشبندش رو درآورد و به دستهی صندلی پشت سرش آویزون کرد. میون همهمهی آشپزخونه، دست توی کشوی کابینت برد و دوتا شمع سفیدرنگ و نارنجیرنگ رو درآورد و میون تزئینات کیک جا داد. کیک رو توی دستهاش گرفت و از دوتا فشفشهای که بچهویزلیها به سمتش روونه کرده بودن جاخالی داد. به سمت دیگه آشپزخونه، جایی که آلنیس روی صندلی روی زمین و جوزفین روی صندلی معلق توی هوا و آویزون از سقف نشسته بود رفت. به یکباره همهمهی آشپزخونه خوابید و همه شروع کردن به یکصدا خوندن.
- تولد، تولد، تولدت مبارک...
ریموس کیک رو با یک دست، بالاتر از میزی که بین آلنیس و جوزفین قرار داشت گرفت. تکونی به چوبدستیش داد و کیک، کمی بالاتر رفت و جایی بین آلنیس و جوزفین توی هوا قرار گرفت. کیک دور خودش چرخید طوری که شمع سفیدرنگ سمت آلنیس و شمع نارنجیرنگ سمت جوزفین قرار گرفت.
- مبارک، مبارک، تولدت مبارک.
ریموس لبخندی زد و با تکون دیگهای به چوبدستیش، دوتا شمع روشن شدن. گادفری که کنار آلنیس نشسته بود، کمی صندلیش رو از میز فاصله داد تا از نور و گرمای شمعها دور بمونه. آیلینی که تا چند لحظه قبلش سر میز خواب بود، با صدای «تولدت مبارک» خوندن بقیه بیدار شده بود و با لبخندی مادرانه، به آرومی دست میزد. کوین زیر صندلی جوزفین بالا و پایین میپرید و سعی میکرد نخ بادکنکهایی که کمی پایینتر سقف و بالاتر از سر جوزفین معلق شده بودن رو بگیره. ویل هم از فشفشهی آبیرنگی که میون هوا پرواز کرده و به سمتش اومده بود جاخالی داد و بالبالزنان از آشپزخونه خارج شد. هاگرید یک گوشه نشسته بود و از شوق بابت بزرگشدن بچهها گریه میکرد و توی حولهی آشپزخونه فین میکرد. دابی رو هم با دست دیگهش محکم تو بغلش گرفته بود تا سرش رو به جایی نکوبه. پروفسور دامبلدور اما، اون سمت میز و جایی پشت کادوها قراره گرفته بود و از پشت عینک نیمدایرهایش، آتیشبازی کوچیکی که لیلی و ویزلیها راه انداخته بودن رو تماشا میکرد.
- بابا جان، آرزوهاتون رو کردین؟ شمعها دارن آب میشن ها.
آلنیس به جوزفین نگاه کرد. به نظر آماده میرسیدن. هر دو رو به پروفسور کردن و سری تکون دادن.
- یـــک، دووو، ســـــه!
آلنیس رو به بالا و جوزفین رو به پایین، شمعهاشون رو فوت کردن و آشپزخونه پر شد از صدای دستزدن و تشویق و هورا کشیدن. کوین خیلی آروم به سمت ریموس رفت و دست راستش رو گرفت. ریموس رو به کوین، لبخندی زد و با دست چپش، موهای طلایی پسرک رو به هم ریخت. کوین با دستش به بادکنک قرمزرنگی که بالای سر ریموس بود اشاره کرد و ریموس، اون رو با دستش گرفت و به کوین داد. کوین هم بدون این که دست ریموس رو ول کنه، لبخند دنداننمایی زد و با خرسندی، با دست دیگهش بادکنک رو گرفت.
کادوها، یکییکی از روی تپهای که یک سر آشپزخونه روی میز تشکیل داده بودن به پرواز دراومدن و به سمت صاحبانشون رفتن. کاغذکادوها یکییکی پاره میشدن و هدیه درونشون نمایان میشد. دو کتاب با عنوانهای «چگونه گرانش را به چالش بکشیم» و «مقدمهای بر کیکپزی حرفهای برای ساحرههای زبده» از سمت آیلین، دو نقاشی کمی تاخورده با طرح محفلیها کنار هم توی تولد از سمت کوین، گردنبندهای بافتهشده با طرحهای ستاره برای جوزفین و هلال ماه برای آلنیس از سمت پروفسور، دو پاکت کاغذی کوچیک هرکدوم حاوی یک کرم خاکی زنده از طرف ویل، دوتا بطری کتابی نقرهفام با طرحهای حکشدهی ماه و درخت از طرف گادفری، دوتا جورابی که قسمتهای پارهشون دوخته شده بود از طرف دابی و دوتا بوتراکل کوچولو به عنوان حیوون خونگی از طرف هاگرید. آلنیس یواشکی بوتراکل خودش رو به جوزفین داد.
- پیش تو جاش امنتره.
نوبت به کادوی آخر، کادوی ریموس رسیده بود. یک بسته شکلات سفید با طرح ماه و مغزی تمشک برای آلنیس و یک بسته شکلات با طرحی رنگارنگ و درهم و برهم که موجب خطای دید میشد برای جوزفین. دوتایی لبخند زدن و شکلاتها رو کنار بقیه کادوهای بازشدهشون گذاشتن. مونده بود دوتا پاکت زرشکی با طرحها و خطهای طلایی، که به نظر میرسید اونها هم از سمت ریموس باشن. هر دو پاکتشون رو باز کردن و گوشهی ورقی طلاییرنگ از پاکت بیرون اومد و برقی زد. ریموس دستهاش رو روی پاکتها گذاشت و کمی پایین آوردشون. زمزمه کرد:
- الان نه. بعدا براتون توضیح میدم.
جوزفین و آلنیس نگاهی به هم انداختن و بعد پاکتها رو داخل لباسهاشون جا دادن.
- خب دیگه، تا خامهی روی کیک وا نشده باهاس ببریمش.
هاگرید درست میگفت. موقع بریدن کیک بود. ریموس سرتاسر آشپزخونه رو رصد کرد تا از حضور همهی همخونههاش مطمئن شه. گوشه به گوشه رو از نظر گذروند، تا این که متوجه غیبت کلاغ محفل شد. رو به کوین کرد و دستی به سرش کشید.
- میری ببینی عمو ویل کجاست؟ بهش بگو میخوایم کیک رو ببریم.
کوین سر تکون داد و در حالی که دست ریموس و نخ بادکنک رو رها کرده بود، از آشپزخونه خارج شد. بادکنک بالا رفت و کمی اونطرفتر از جای قبلش قرار گرفت. آلنیس که لپهاش گل انداخته بود، ریزریز میخندید. جوزفین روی صندلیش میرقصید و شکلک درمیآورد و لیلی براش دست میزد و شعر میخوند. گادفری بیصدا از بطری فلزی طلاییرنگش خون نسبتا تازه مینوشید و آیلین هم از خستگی سرش رو روی میز گذاشته و خوابش برده بود. ریموس چاقو رو به پروفسور داد تا دستبهدست بشه و نهایتا به متولدین برسه. همه چاقو رو توی هوا تکونی میدادن و رسم رقص چاقو رو به جا میآوردن و بعد، دودستی تقدیمش میکردن به نفر کنار دستشون. چاقو چند دور بین اعضا چرخید و درنهایت به آلنیس رسید. آلنیس ایستاد و جوزفین هم در حالی که یک دستش رو از پشتهی صندلی گرفته بود، خم شد تا دست دیگهش رو روی دست آلنیس بذاره تا با هم کیک رو ببرن.
- عمو ریموش، عمو ویل رو آوردم.
کوین که ناگهان وارد آشپزخونه شده بود، بال ویل رو رها کرد و ویل هم بالبال زد تا روی سر پروفسور دامبلدور بشینه. وقت بریدن کیک رسیده بود.
- یک...
نگاه ویل به گیرهی موی لیلی که کنارش ایستاده بود افتاد. برق نقرهای رنگش، چشم ویل رو گرفته بود. پروفسور بینیش رو خاروند و تکونی به خودش داد. ویل بعد از حفظ تعادلش، به آرومی نوکش رو به موهای لیلی نزدیک کرد و بعد کجکردن گردنش و تنظیمکردن زاویه، گیرهی مو رو گرفت و آهستهآهسته کشید.
- دو...
پروفسور بینیش رو خاروند اما این بار نتونست خودش رو نگه داره. عطسهای زد و با تکون ناگهانی سرش، ویل تعادلش به هم خورد و افتاد. گیره موهای لیلی که همچنان توی نوک ویل بود، با افتادنش موهای لیلی رو هم کشید. لیلی آخی گفت و صدای فشفشی میون شمارش حضار آشپزخونه گم شد. فشفشهای سبزرنگ از میون دستهای لیلی رها شده بود و توی هوا میچرخید.
- س-
فشفشه به دست جوزفین برخورد کرد و موجب شد که پشتهی صندلی رو رها کنه. روی صندلی سر خورد و جیغی کشید. افتاد و با کوبیدهشدن سرش توی کیک، صدای جیغش قطع شد. همه مات و مبهوت، به کلهی خامهایشدهی جوزفینی زل زده بودن که به نظر بیهوش شده بود. آلنیس خامههایی که روی صورتش پاشیده شده بودن رو با دست پاک کرد، یک حلقه توتفرنگی روی گونهش رو برداشت و به ریموس نگاه کرد. ریموس، به کیکش زل زده بود. حاصل زحماتی که حالا، روی دیوارهای آشپزخونه و جاهای مختلف میز پاشیده شده بود. انگار نگرانیهاش چندان هم بیجا نبودن.
نقشههای ریموس نقش بر آب شده بودن. پلن بیای وجود نداشت.
افرادی که لایک کردند
Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it
Like a lovely dream I live in it

اومدم بنویسیم.
جزئیات کاربر

۶ صبح - حیاط خلوت خانهی شماره دوازده گریمولد.
پنج کلاغ نم کشیده، پا در گِلِ شُلِ باغچه گذاشته بودند و منقارهایشان را در جست و جوی کرمهای چاق و چله، درون گل فرو میبردند. هر کسی که زودتر کرمی پیدا میکرد، بقیه کلاغها روی سرش میپریدند و در کمال وحشیگری و با جیغ و داد و سر و صدایی تند و تیز، کرم بیچاره را از چند جهت میکشیدند و هر کسی تکهای از آن را میخورد.
جشن کوچکی بود از گِل و پَر و کرمهای تکه تکه شده.
در ایوان کوچک رو به حیاط خلوت، ویل روی یک گونی سیب زمینی نشسته بود، پا روی پا انداخته بود و سیگار برگی که از جیب سیریوس کش رفته بود را دود میکرد و به بینزاکتی همنوعانش نگاه میکرد.
از نظر ویل کلاغها نمودی از پلیدی و بینزاکتی دنیا بودهاند، هستند و خواهند بود. دزدی در ذاتشان جای دارد، وحشیگری خویشان است و جاسوسی شغلشان.
ویل به شدت از تمام این ویژگیهای منفی بدش نمیآمد. اتفاقا که عاشقشان بود. اما به این نتیجه رسیده بود که باید از هوش فراوانی که در اختیار دارند بهتر استفاده کنند و ذات کثیفشان را در پس یک رفتار مودبانه، لطفی دوستانه، تملقی نهان به انسانها مثل چند بیت شعر لطیف عرضه کنند تا آزادی عمل بیشتری داشته باشند. به نوعی بازی فریب را خوب بازی کنند. بدین شکل به راحتی میشد به نقطهی امن آدمها سر زد و رازهایشان را پیدا کرد و یا آنها را دزدید یا ازشان سواستفاده کرد.
ویل دود اخر سیگارش را به شکل یک گالیون در هوای سرد دم صبح بیرون داد، ته سیگارش را روی گونی سیبزمینی خاموش کرد و درون باغچه انداخت.
کلاغهای داخل باغچه بلافاصله ساکت شدند. تعظیم کوتاهی به ویل کردند و سریع به آسمان بلند شده و از خانه شماره دوازده گریمولد دور شدند.
ویل منقارش را خاراند و بعد عطر زنانهی خانوم ویزلی را که به تازگی گم کرده بود از جیب پالتوی پرش در آورد. یک پاف به زیر بالش، یک پاف به دمش و یک پاف در دهانش زد. خودش را صاف و صوف کرد و با جستی تند و تیز از پنجره آشپزخانه وارد شد و مستقیم روی پشتی یکی از صندلیهای دور میز نشست.
آیلین پشت میز مشغول خمیازه کشیدن بود و ریموس پای گاز پنکیک میپخت.
ویل سینه اش را صاف کرد و رو به ریموس گفت:
- صبح دل انگیزیه ریموس عزیز و بوی پنکیکهای تو پرهام رو میلرزونه.
ریموس لبخندی شکلاتی زد و یک پنکیک رو جلوی ویل گذاشت. رویش شکلات رنده شده پاشید که بلافاصله شروع به آب شدن روی پنکیک کرد.
- البته که صبح قشنگیه ویل و همونطور که دیشب بهت گفتم روز استثناییای هم هست. طبق برنامه، همه برای خرید روز آخر عید از دیروز به لندن رفتن و من تو و آیلین...
ریموس میان صحبت سرش را به سمت آیلین برگرداند که لبخندش را با او شریک شود اما آیلین سرش را روی میز گذاشته بود و به خواب عمیقی فرو رفته بود. آب دهانش هم روی میز جاری بود.
- اوه البته هنوز برای آیلین صبح نشده انگار. به هر حال باید کارمون و شروع کنیم.
ریموس از زیر میز آشپزخانه کارتون خاک خوردهای را بیرون کشید، بلندش کرد که روی میز بذاردش، اما کف کارتون در رفت و کلی ریسهی رنگی، چراغ و کلاههای جشن تولد روی زمین ریخت و بلند صدا داد و گرد و خاکی به هوا کرد.
آیلین که توی خواب از صدا ترسیده بود با صندلی به پشت روی زمین افتاد.
ویل هم که درست همان لحظه پنکیک شکلاتی توی گلویش پریده بود با سرفهای پنکیک لزج شده با آب دهانش را به پیشانی ریموس تف کرد.
پنکیک به آهستگی از پیشانی ریموس پایین میآمد. آیلین دست و پا میزد و ویل در میان گرد و خاک بلند شده سرفه میکرد.
تیم آماده سازی تولد بسیار عالی بود!
ساعت ۱۱ صبح، خانه شماره دوازده
ریموس کیک تولد را از فر درآورده بود و خامه مالی میکرد و زیر لبش آواز امشب شب مهتابه میخواند.
آیلین سر ریسهها را میگرفت و ویل پر میکشید و به سقف وصلشان میکرد. در همین حین هر وقت فرصتش پیش میآمد به اتاق های خالی میرفت و کشوها، گنجهها، صندوقچهها، پشت قاب عکسها و هر جایی که ممکن بود گالیونی مخفی شده باشد را جست و جو میکرد. اما گویا وضع محفل خیلی خوب نبود. تنها چیزی که گیرش آمده بود، یک شانهی شکسته، چند تیلهی شیشهای، چند خلال دندان و تعدادی جوراب سوراخ بود. از قضا هیچکدام نه برقی داشتند نه زیبا بودند نه به کار میآمدند، تنها دلیل انتخابشان هم این بود که احتمال گزارش مفقودیشان وجود نداشت. و کسی به آنها اهمیت نمیداد. باید پلن بی را پیاده میکرد.
شب از راه رسید و محفلیها با لباسهای خوشگل، دستهای پر از کیسهی خرید و لبهای خندان وارد شدند. همه از زرق و برق خانهی شماره دوازده گریمولد ابتدا انگشت به دهان بردند و بعد دانه دانه وسایلشان را در اتاقها گذاشتند تا زودتر به جشن تولد ملحق شوند.
پس همراه با همههای شیرین شامل صدای به هم خوردن ظرفها، جیغ و داد مالی، خندههای ویزلیچهها، تق و تق های غیب و ظاهر شدن های متوالی دابی و صحبتهای بلند به پشت میز آشپزخانه آمدند.
هاگرید از این که در این جمع دوست داشتنی بود به وجد آمده بود و حولهی آشپزخانه را برداشته بود و درونش فین میکرد.
آیلین از خستگی مجددا سرش درون بشقاب خالی کیک خوری افتاده بود و چرت میزد.
ریموس آخرین دانههای میوه را با احتیاط روی کیک دو طبقه و خامه کشی شدهاش میگذاشت.
ویزلیچهها دور میز بدو بدو میکردند و لیلی بلند بلند میخندید و سردستهشان بود.
تابلو ها آواز میخواندند و مهمان داشتند. مادر سیریوس که داشت ناسزا میداد هم با رژ گونهای که دابی برایش کشیده بود آرام شده بود و احساس خوشگلی میکرد. دابی این را جزء بخشی از وظایفش میدانست که باید انجام میداد. آراستگی شب عید و زیبایی جشن تولد.
بالاخره زمان روشن کردن شمعها رسید.
دو صندلی یکی روی زمین و دیگری آویزان از سقف رو به روی کیک ریموس پز قرار داشت. جوزفین که ابتدا به مضحک بودن صندلی روی سقف اعتراض کرده بود بعد از تشویق حضار و پا کوبیهای ویزلی وار، راضی به نشستن روی صندلی آویزان از سقف و هنر نمایی شد.
آلنیس که لباس سفید و پر شکوفهای پوشیده بود با لپهای گل انداخته و خندههای بلند و پر انرژی روی صندلی زمینی نشست و همراه با جوزفین آمادهی فوت کردن شمعها شد.
همه با هم و با صدای بلند شمردند.
ـ یکک... دوو... سهه...
بعد از ترکیدن سالن آشپزخانه، ویل بدون آنکه کسی متوجه غیبتش شده باشد دم پنجرهی طبقهی بالا ایستاده بود و دوستان کلاغش را وارد خانه شماره دوازده میکرد. در بین جشن و پایکوبی کسی خبر نداشت که عدهای کلاغ آن بالا دکمههای درخشان لباسهای عیدی، پولکهای براق روی کفشهای نو، گالیونهای آماده شده برای عیدی دادن سر سفره و هر چیز با ارزش دیگری که برای عید خریده بودند را میدزدند.
ویل از حضورش در محفل بسیار خرسند بود. و از این که فردا صبح بگویند به محفل دزد زده هم احساس غرور میکرد آن هم وقتی خودش جزو آن کسانی است که دزد بهشان زده اما لانه اش پر شده از آنچه ما میدانیم.
ویل در رویا بود که کوین روی پاهایش دم پنجره ایستاد و به کلاغهایی که میآمدند و میرفتند نگاه کرد.
- عمو ویل شیکار میکنی؟ اینژا شه خبره؟
ویل به سرفه افتاد.
- اهِه... اِهه... کوین تو این بالا چکار میکنی؟ مگه نمیدونی دارن کیک و میبرن؟ باید زودتر بریم کیک بخوریم مگه نه هاگرید همشون و میخوره!
کوین بال عمو ویل را گرفت و بدون اینکه جواب سوالش را گرفته باشد با شوق کیک خامهای در دلش به سمت آشپزخانه رفت.
ویل از پشت سر به دار و دستهاش نشانهای داد. کلاغ های بیچاره هر چه برداشته بودند برگرداندند و سر جایش گذاشتند.
دکمه ها دوخته شد، گالیونها لای کتاب فال مرلین برگشت، پولکها سر جایش چسبید و جارویی هم زده شد طوری که هیچ پری روی زمین نمانده باشد.
پلن بی هم شکست خورده بود.
پنج کلاغ نم کشیده، پا در گِلِ شُلِ باغچه گذاشته بودند و منقارهایشان را در جست و جوی کرمهای چاق و چله، درون گل فرو میبردند. هر کسی که زودتر کرمی پیدا میکرد، بقیه کلاغها روی سرش میپریدند و در کمال وحشیگری و با جیغ و داد و سر و صدایی تند و تیز، کرم بیچاره را از چند جهت میکشیدند و هر کسی تکهای از آن را میخورد.
جشن کوچکی بود از گِل و پَر و کرمهای تکه تکه شده.
در ایوان کوچک رو به حیاط خلوت، ویل روی یک گونی سیب زمینی نشسته بود، پا روی پا انداخته بود و سیگار برگی که از جیب سیریوس کش رفته بود را دود میکرد و به بینزاکتی همنوعانش نگاه میکرد.
از نظر ویل کلاغها نمودی از پلیدی و بینزاکتی دنیا بودهاند، هستند و خواهند بود. دزدی در ذاتشان جای دارد، وحشیگری خویشان است و جاسوسی شغلشان.
ویل به شدت از تمام این ویژگیهای منفی بدش نمیآمد. اتفاقا که عاشقشان بود. اما به این نتیجه رسیده بود که باید از هوش فراوانی که در اختیار دارند بهتر استفاده کنند و ذات کثیفشان را در پس یک رفتار مودبانه، لطفی دوستانه، تملقی نهان به انسانها مثل چند بیت شعر لطیف عرضه کنند تا آزادی عمل بیشتری داشته باشند. به نوعی بازی فریب را خوب بازی کنند. بدین شکل به راحتی میشد به نقطهی امن آدمها سر زد و رازهایشان را پیدا کرد و یا آنها را دزدید یا ازشان سواستفاده کرد.
ویل دود اخر سیگارش را به شکل یک گالیون در هوای سرد دم صبح بیرون داد، ته سیگارش را روی گونی سیبزمینی خاموش کرد و درون باغچه انداخت.
کلاغهای داخل باغچه بلافاصله ساکت شدند. تعظیم کوتاهی به ویل کردند و سریع به آسمان بلند شده و از خانه شماره دوازده گریمولد دور شدند.
ویل منقارش را خاراند و بعد عطر زنانهی خانوم ویزلی را که به تازگی گم کرده بود از جیب پالتوی پرش در آورد. یک پاف به زیر بالش، یک پاف به دمش و یک پاف در دهانش زد. خودش را صاف و صوف کرد و با جستی تند و تیز از پنجره آشپزخانه وارد شد و مستقیم روی پشتی یکی از صندلیهای دور میز نشست.
آیلین پشت میز مشغول خمیازه کشیدن بود و ریموس پای گاز پنکیک میپخت.
ویل سینه اش را صاف کرد و رو به ریموس گفت:
- صبح دل انگیزیه ریموس عزیز و بوی پنکیکهای تو پرهام رو میلرزونه.
ریموس لبخندی شکلاتی زد و یک پنکیک رو جلوی ویل گذاشت. رویش شکلات رنده شده پاشید که بلافاصله شروع به آب شدن روی پنکیک کرد.
- البته که صبح قشنگیه ویل و همونطور که دیشب بهت گفتم روز استثناییای هم هست. طبق برنامه، همه برای خرید روز آخر عید از دیروز به لندن رفتن و من تو و آیلین...
ریموس میان صحبت سرش را به سمت آیلین برگرداند که لبخندش را با او شریک شود اما آیلین سرش را روی میز گذاشته بود و به خواب عمیقی فرو رفته بود. آب دهانش هم روی میز جاری بود.
- اوه البته هنوز برای آیلین صبح نشده انگار. به هر حال باید کارمون و شروع کنیم.
ریموس از زیر میز آشپزخانه کارتون خاک خوردهای را بیرون کشید، بلندش کرد که روی میز بذاردش، اما کف کارتون در رفت و کلی ریسهی رنگی، چراغ و کلاههای جشن تولد روی زمین ریخت و بلند صدا داد و گرد و خاکی به هوا کرد.
آیلین که توی خواب از صدا ترسیده بود با صندلی به پشت روی زمین افتاد.
ویل هم که درست همان لحظه پنکیک شکلاتی توی گلویش پریده بود با سرفهای پنکیک لزج شده با آب دهانش را به پیشانی ریموس تف کرد.
پنکیک به آهستگی از پیشانی ریموس پایین میآمد. آیلین دست و پا میزد و ویل در میان گرد و خاک بلند شده سرفه میکرد.
تیم آماده سازی تولد بسیار عالی بود!
ساعت ۱۱ صبح، خانه شماره دوازده
ریموس کیک تولد را از فر درآورده بود و خامه مالی میکرد و زیر لبش آواز امشب شب مهتابه میخواند.
آیلین سر ریسهها را میگرفت و ویل پر میکشید و به سقف وصلشان میکرد. در همین حین هر وقت فرصتش پیش میآمد به اتاق های خالی میرفت و کشوها، گنجهها، صندوقچهها، پشت قاب عکسها و هر جایی که ممکن بود گالیونی مخفی شده باشد را جست و جو میکرد. اما گویا وضع محفل خیلی خوب نبود. تنها چیزی که گیرش آمده بود، یک شانهی شکسته، چند تیلهی شیشهای، چند خلال دندان و تعدادی جوراب سوراخ بود. از قضا هیچکدام نه برقی داشتند نه زیبا بودند نه به کار میآمدند، تنها دلیل انتخابشان هم این بود که احتمال گزارش مفقودیشان وجود نداشت. و کسی به آنها اهمیت نمیداد. باید پلن بی را پیاده میکرد.
شب از راه رسید و محفلیها با لباسهای خوشگل، دستهای پر از کیسهی خرید و لبهای خندان وارد شدند. همه از زرق و برق خانهی شماره دوازده گریمولد ابتدا انگشت به دهان بردند و بعد دانه دانه وسایلشان را در اتاقها گذاشتند تا زودتر به جشن تولد ملحق شوند.
پس همراه با همههای شیرین شامل صدای به هم خوردن ظرفها، جیغ و داد مالی، خندههای ویزلیچهها، تق و تق های غیب و ظاهر شدن های متوالی دابی و صحبتهای بلند به پشت میز آشپزخانه آمدند.
هاگرید از این که در این جمع دوست داشتنی بود به وجد آمده بود و حولهی آشپزخانه را برداشته بود و درونش فین میکرد.
آیلین از خستگی مجددا سرش درون بشقاب خالی کیک خوری افتاده بود و چرت میزد.
ریموس آخرین دانههای میوه را با احتیاط روی کیک دو طبقه و خامه کشی شدهاش میگذاشت.
ویزلیچهها دور میز بدو بدو میکردند و لیلی بلند بلند میخندید و سردستهشان بود.
تابلو ها آواز میخواندند و مهمان داشتند. مادر سیریوس که داشت ناسزا میداد هم با رژ گونهای که دابی برایش کشیده بود آرام شده بود و احساس خوشگلی میکرد. دابی این را جزء بخشی از وظایفش میدانست که باید انجام میداد. آراستگی شب عید و زیبایی جشن تولد.
بالاخره زمان روشن کردن شمعها رسید.
دو صندلی یکی روی زمین و دیگری آویزان از سقف رو به روی کیک ریموس پز قرار داشت. جوزفین که ابتدا به مضحک بودن صندلی روی سقف اعتراض کرده بود بعد از تشویق حضار و پا کوبیهای ویزلی وار، راضی به نشستن روی صندلی آویزان از سقف و هنر نمایی شد.
آلنیس که لباس سفید و پر شکوفهای پوشیده بود با لپهای گل انداخته و خندههای بلند و پر انرژی روی صندلی زمینی نشست و همراه با جوزفین آمادهی فوت کردن شمعها شد.
همه با هم و با صدای بلند شمردند.
ـ یکک... دوو... سهه...
بعد از ترکیدن سالن آشپزخانه، ویل بدون آنکه کسی متوجه غیبتش شده باشد دم پنجرهی طبقهی بالا ایستاده بود و دوستان کلاغش را وارد خانه شماره دوازده میکرد. در بین جشن و پایکوبی کسی خبر نداشت که عدهای کلاغ آن بالا دکمههای درخشان لباسهای عیدی، پولکهای براق روی کفشهای نو، گالیونهای آماده شده برای عیدی دادن سر سفره و هر چیز با ارزش دیگری که برای عید خریده بودند را میدزدند.
ویل از حضورش در محفل بسیار خرسند بود. و از این که فردا صبح بگویند به محفل دزد زده هم احساس غرور میکرد آن هم وقتی خودش جزو آن کسانی است که دزد بهشان زده اما لانه اش پر شده از آنچه ما میدانیم.
ویل در رویا بود که کوین روی پاهایش دم پنجره ایستاد و به کلاغهایی که میآمدند و میرفتند نگاه کرد.
- عمو ویل شیکار میکنی؟ اینژا شه خبره؟
ویل به سرفه افتاد.
- اهِه... اِهه... کوین تو این بالا چکار میکنی؟ مگه نمیدونی دارن کیک و میبرن؟ باید زودتر بریم کیک بخوریم مگه نه هاگرید همشون و میخوره!
کوین بال عمو ویل را گرفت و بدون اینکه جواب سوالش را گرفته باشد با شوق کیک خامهای در دلش به سمت آشپزخانه رفت.
ویل از پشت سر به دار و دستهاش نشانهای داد. کلاغ های بیچاره هر چه برداشته بودند برگرداندند و سر جایش گذاشتند.
دکمه ها دوخته شد، گالیونها لای کتاب فال مرلین برگشت، پولکها سر جایش چسبید و جارویی هم زده شد طوری که هیچ پری روی زمین نمانده باشد.
پلن بی هم شکست خورده بود.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط ویل در 1404/12/28 21:56:52
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:17
از: رنجت خستهام
پستها:
246
شغل
ارشد هافلپاف، خزانهدار گریمولد

پست به شیوه "جریان سیال ذهن" نوشته شده. ممنون میشم با نقدش، بهم بگین برای اولین بار،چهجوری عمل کردم.
شفق آینهدار رنج بشر است. چرا هر چه رنج است؛ برای خوبان است و هر چه عیش و مستی و شادکامیست، برای پلیدان؟
لعنت به آن که برای اولین بار، به انسانها یاد داد که بینیاشان را بالا بگیرند و چنان رفتار کنند که انگار ناقصآدمها از آنان پایینترند.
ماریوس لسترنج آمد! خدا به فریادم برسد! همین را کم داشتم که با قلدر دوران مدرسهام رو به رو شوم.
آنوقتها هنوز هجده سالم نشده بود؛ ولی چند تار موی سفید داشتم. مادرم میگفت از درسهاست؛ ولی خودم فکر میکردم چیزهای دیگری هم در آن نقش دارند.
لعنت به من که حتی نتوانستم با سردی، او را متوجه کنم که هنوز نتوانستهام کارهایش را از خاطر ببرم. چرا نمیفهمد وقتی زمانی مرا تا مرز مرگ برده، دیگر حق ندارد به شب سپید بیاید و اینگونه تهوعآور صحبت کند؟
پارچه گلدوزی بینوایم سوراخ سوراخ شد! آخر این چه عدالتیست؟ چرا استلای بینوا با آن همه خوبی، باید اینقدر رنج میبرد، با فیبروز سیستیک میسوخت و میساخت و من، با تمام شرارت، نصف او هم رنج نمیبردم؟ شفق به راستی آینهدار رنج خوبان است!
حتی در رفتار مردم با ما هم برتری او آشکار بود. در هاگوارتز، کنار هم که میرفتیم، کسی به من محل نمیگذاشت یا نهایتا سلامی میکردند؛ اما با او دست میدادند و از کمکهایش تشکر میکردند. او قطعا بهتر از من بود؛ اما جوانمرگ شد و من هنوز اکسیژن حیف میکنم.
شفق آینهدار رنج بشر است. چرا هر چه رنج است؛ برای خوبان است و هر چه عیش و مستی و شادکامیست، برای پلیدان؟
لعنت به آن که برای اولین بار، به انسانها یاد داد که بینیاشان را بالا بگیرند و چنان رفتار کنند که انگار ناقصآدمها از آنان پایینترند.
ماریوس لسترنج آمد! خدا به فریادم برسد! همین را کم داشتم که با قلدر دوران مدرسهام رو به رو شوم.
آنوقتها هنوز هجده سالم نشده بود؛ ولی چند تار موی سفید داشتم. مادرم میگفت از درسهاست؛ ولی خودم فکر میکردم چیزهای دیگری هم در آن نقش دارند.
لعنت به من که حتی نتوانستم با سردی، او را متوجه کنم که هنوز نتوانستهام کارهایش را از خاطر ببرم. چرا نمیفهمد وقتی زمانی مرا تا مرز مرگ برده، دیگر حق ندارد به شب سپید بیاید و اینگونه تهوعآور صحبت کند؟
پارچه گلدوزی بینوایم سوراخ سوراخ شد! آخر این چه عدالتیست؟ چرا استلای بینوا با آن همه خوبی، باید اینقدر رنج میبرد، با فیبروز سیستیک میسوخت و میساخت و من، با تمام شرارت، نصف او هم رنج نمیبردم؟ شفق به راستی آینهدار رنج خوبان است!
حتی در رفتار مردم با ما هم برتری او آشکار بود. در هاگوارتز، کنار هم که میرفتیم، کسی به من محل نمیگذاشت یا نهایتا سلامی میکردند؛ اما با او دست میدادند و از کمکهایش تشکر میکردند. او قطعا بهتر از من بود؛ اما جوانمرگ شد و من هنوز اکسیژن حیف میکنم.
افرادی که لایک کردند
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/04/07
تولد نقش: 1404/06/17
آخرین ورود: دوشنبه 24 فروردین 1405 15:33
از: درون کتابخانه
پستها:
103

هری، رون و هرمیون در راهروهای هاگوارتز قدم میزدند.
_پس یعنی تو میگی یه نفر دفترچه خاطرات تو رو خونده؟
هرمیون سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. با دستان لرزانش به جلد دفتر دست کشید.
_ گفتم که، وقتی اومدم تو خوابگاهمون دفترچه وسط زمین افتاده بود! درحالی که من اونو دیشب سر جاش گذاشتم. همه ی دخترای خوابگاه هم امروز رفته بودن هاگزمید. کسی نبود تو اونجا.
_ صد درصد کار بچههای اسلیترینه. همه ی آدما میدونن نباید دفترچه خاطرات کسی رو خوند. این کارا فقط از اونا برمیآد.
_ ولی ما نباید انقد سریع نتیجهگیری کنیم رون!
_ به نظر من هم برای اولین بار حق با رونه. الخصوص اون دختره. چند وقته که اون و دوستش رو میبینم که به من نگاه میکنن و پچ پچ میکنن. بعد هم که متوجهشون میشم وانمود میکنن که به من نگاه نمیکردن. حتما کار اوناست.
هری مطمئن نبود اینکه بیدلیل به کسی اتهام بزنند کار خوبی باشد. اما رون گفت:
_ امروز بعد از اینکه همهشون از خوابگاهشون اومدن بیرون، ما هم میریم سراغ خوابگاه اونا.
_ بچهها، بهتر نیست بریم باهاشون صحبت کنیم؟ شاید اصلا کار اونا نباشه.
_ شوخی میکنی؟ معلومه که کار خودشونه. مگه اونا اومدن با ما حرف بزنن که مثلا: اجازه میدی یه صفحه از دفتر خاطراتت رو بخونیم. ؟ پس ما هم مثل خودشون میشیم.
آن روز، بالاخره رون بهشان خبر داد که کسی در خوابگاه آنها نیست. هری با رون و هرمیون نیامد. سرش درد میکرد.
رون گفت:
شاید بهتر باشه دفترچه رو هم برداریم. الان میام.
وقتی رون برگشت، تکه کاغذی را به دست هرمیون داد.
_ این چیه؟
_ این کاغذ از لای دفترت افتاد. چی هست؟
_ نمیدونم. مثل یه جور نقشه میاد. مال من نیست. ولی انگار از کاغذ های دفترچهست.
هری در سکوت در کنار رون و هرمیون ایستاده بود و فکر میکرد. پرسید: هرمیون... تو این دفترچه رو از کجا آوردی؟
هرمیون جواب داد:
روز اولی که اومدم این رو تو خوابگاهمون پیدا کردم. یه نظر قدیمی میاومد. فکر کردم شاید مال جادوآموزی بوده که گمش کرده. از بقیه درباره ی صاحب دفتر پرسیدم اما گفتن احتمالا مال جادوآموز های قبلی بوده و دیگه مهم نیست که پسش بدم. به هری حال کسی توش چیزی ننوشته بود. من هم برای خودم برش داشتم.
هری گفت: شاید خطرناک باشه. ما باید محتاط باشیم. نباید با عجله تصمیم بگیریم.
_ هری! انقدر ترسو نباش. ما مثلا تو گریفیندوریما. گروهی که به شجاعت معروفه.
_ شجاعت یعنی حرکت کردن به جلو، با عقل و وجدان. وقتی پای خطر درمیونه، باید با عقل و دقت عمل کنیم.
_ حق با هریه رون. ما صبح هم عجولانه تصمیم گرفتیم.
رون گفت: این نقشه انگار از راهروهای مخفی و اتاق های فراموش شده ی هاگوارتزه... انگار کسی میخواد ما یه چیزی رو پیدا کنیم.
هری، رون و هرمیون، مطمئن بودند که به هدفشان میرسند، چون وقتی که اتحاد وجود داشته باشد،
آنها برنده هستند.
_پس یعنی تو میگی یه نفر دفترچه خاطرات تو رو خونده؟
هرمیون سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. با دستان لرزانش به جلد دفتر دست کشید.
_ گفتم که، وقتی اومدم تو خوابگاهمون دفترچه وسط زمین افتاده بود! درحالی که من اونو دیشب سر جاش گذاشتم. همه ی دخترای خوابگاه هم امروز رفته بودن هاگزمید. کسی نبود تو اونجا.
_ صد درصد کار بچههای اسلیترینه. همه ی آدما میدونن نباید دفترچه خاطرات کسی رو خوند. این کارا فقط از اونا برمیآد.
_ ولی ما نباید انقد سریع نتیجهگیری کنیم رون!
_ به نظر من هم برای اولین بار حق با رونه. الخصوص اون دختره. چند وقته که اون و دوستش رو میبینم که به من نگاه میکنن و پچ پچ میکنن. بعد هم که متوجهشون میشم وانمود میکنن که به من نگاه نمیکردن. حتما کار اوناست.
هری مطمئن نبود اینکه بیدلیل به کسی اتهام بزنند کار خوبی باشد. اما رون گفت:
_ امروز بعد از اینکه همهشون از خوابگاهشون اومدن بیرون، ما هم میریم سراغ خوابگاه اونا.
_ بچهها، بهتر نیست بریم باهاشون صحبت کنیم؟ شاید اصلا کار اونا نباشه.
_ شوخی میکنی؟ معلومه که کار خودشونه. مگه اونا اومدن با ما حرف بزنن که مثلا: اجازه میدی یه صفحه از دفتر خاطراتت رو بخونیم. ؟ پس ما هم مثل خودشون میشیم.
آن روز، بالاخره رون بهشان خبر داد که کسی در خوابگاه آنها نیست. هری با رون و هرمیون نیامد. سرش درد میکرد.
رون گفت:
شاید بهتر باشه دفترچه رو هم برداریم. الان میام.
وقتی رون برگشت، تکه کاغذی را به دست هرمیون داد.
_ این چیه؟
_ این کاغذ از لای دفترت افتاد. چی هست؟
_ نمیدونم. مثل یه جور نقشه میاد. مال من نیست. ولی انگار از کاغذ های دفترچهست.
هری در سکوت در کنار رون و هرمیون ایستاده بود و فکر میکرد. پرسید: هرمیون... تو این دفترچه رو از کجا آوردی؟
هرمیون جواب داد:
روز اولی که اومدم این رو تو خوابگاهمون پیدا کردم. یه نظر قدیمی میاومد. فکر کردم شاید مال جادوآموزی بوده که گمش کرده. از بقیه درباره ی صاحب دفتر پرسیدم اما گفتن احتمالا مال جادوآموز های قبلی بوده و دیگه مهم نیست که پسش بدم. به هری حال کسی توش چیزی ننوشته بود. من هم برای خودم برش داشتم.
هری گفت: شاید خطرناک باشه. ما باید محتاط باشیم. نباید با عجله تصمیم بگیریم.
_ هری! انقدر ترسو نباش. ما مثلا تو گریفیندوریما. گروهی که به شجاعت معروفه.
_ شجاعت یعنی حرکت کردن به جلو، با عقل و وجدان. وقتی پای خطر درمیونه، باید با عقل و دقت عمل کنیم.
_ حق با هریه رون. ما صبح هم عجولانه تصمیم گرفتیم.
رون گفت: این نقشه انگار از راهروهای مخفی و اتاق های فراموش شده ی هاگوارتزه... انگار کسی میخواد ما یه چیزی رو پیدا کنیم.
هری، رون و هرمیون، مطمئن بودند که به هدفشان میرسند، چون وقتی که اتحاد وجود داشته باشد،
آنها برنده هستند.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:17
از: رنجت خستهام
پستها:
246
شغل
ارشد هافلپاف، خزانهدار گریمولد

تقدیم به تک تک اعضای محفل ققنوس:
آیلین بازوان نحیف ریموس را گرفت و آنها را به حالت آغوش پروانهای درآورد.
- نفس عمیق بکشین. تصور کنین الان تو یه ساحلین، باد آروم به صورتتون میوزه و...
قلبش لحظهای چنان تیر کشید که کم مانده بود غش کند؛ لیکن آب دهانش را قورت داد و به دردش توجهی نکرد.
- و صدای دریا تو گوشاتون میپیچه. تصور کنین...
به سرفه افتاد و خون از دهانش بیرون ریخت. دستمالش را درآورد تا جلوی سرفهاش را بگیرد؛ لیک دریغ از فایدهای اندک! رنگش بیشتر به برف شباهت مییافت. نفهمید چه شد که جهان در سیاهی و تاریکی خلاصه گشت و او بیهوش بر زمین افتاد.
وقتی به هوش آمد؛ خود را در اتاقش یافت. همان اتاق کوچک و سرد که دیوارهایش با نقاشی زینت داده شده بودند.
چیزی به قلبش چنگ انداخت و در وجودش عربده کشید که چهطور توانسته به دیگران زحمت دهد؟ چرا باید اعضای محفل، خودشان را برای بیهوشی موجود بیارزشی چون او به کمترین مشقتی میانداختند؟
خواست برخیزد که دو دست متفاوت روی شانههای لاغرش قرار گرفتند: دست سرد یک خونآشام و دست چروکیدهی رهبر محفل ققنوس. با دیدن آن دو، رنگ از رخش پرید. چرا باید این انسانهای واقعی برایش زحمت میکشیدند؟
- ج...جناب میدهرست...پ..پروفسور دامبلدور!
دامبلدور از پشت عینک هلالیاش، نگاهی به آیلین انداخت؛ از همان نگاهها که روح انسان را میکاویدند.
- آیلین، دو روز بیهوش بودی. خوشحالم که الان حالت بهتره.
و گادفری افزود:
- شفادهندهای که آوردیم بالای سرت، بهمون گفت به خاطر نفرین خونی پرینس به این روز افتادی. چرا دربارهی مریضیت چیزی نگفتی؟
آیلین نگاهش را از چشمان آبی و کهربایی آنان دزدید.
- نمیخواستم نگرانتون کنم.
باز خواست بلند شود و اطمینان یابد حال همه خوب است که بازوی جوزفین او را به خوابیدن روی تخت هدایت کرد.
- بگیر بخواب!
آیلین به سقف خیره شد. قلبش هنوز درد میکرد؛ لیک دیدن هیکل کوچکی که به سویش میدوید، خورشیدی بود بر یخ درد.
- جناب کارتر!
با صدا زدن کودک به شیوهای که معمولا طفل سه ساله را صدا نمیزنند، او را به آغوشش دعوت کرد. به آرامی موهای طلایی کوین را نوازش نمود.
- حالتون چهطوره؟
کوین لبخندی به سان عسل زد.
- خاله آیلین، من باید اینو اژ شما بپلسم.
آیلین لبخندی بیرمق زد.
- بهترم، جناب کارتر، بهترم.
دو دختر جوان وارد شدند؛ یکی با چهرهی معشوق قدیمی پسرش و دیگری با موهای طلایی و چشمانی به عمق دریا. به آنان نگریست.
- دوشیزه پاتر...دوشیزه لاوگود!
دو دختر دو سینی قرص را روی زمین گذاشتند. لیلی لونا لبخندی زد.
- داروهاتون رو آوردیم. من از لونا کمک خواستم، چون میترسیدم خودم بزنم شیشههاشون رو بشکنم.
صورت آیلین اندکی شکفت و در همین حین، مرد بلندقدی خم شد تا داخل بیاید. آیلین سرش را تکان داد.
- سلام، آقای تال.
آقای تال لبخندی زد.
- نبینم کسی دلگیر نشسته باشه!
آیلین به تک تک اعضای محفل نگریست. کاش میتوانست بار تمام غم و اندوه آنان را خودش به دوش بکشد! کاش میتوانست آن روحهای پاک را برای همیشه از هر احساس تلخ خالی کند!
- نمیدونین چهقدر خوشحالم که پیشتونم. امیدوارم هرگز باعث رنجش و آزارتون نشم.
آیلین بازوان نحیف ریموس را گرفت و آنها را به حالت آغوش پروانهای درآورد.
- نفس عمیق بکشین. تصور کنین الان تو یه ساحلین، باد آروم به صورتتون میوزه و...
قلبش لحظهای چنان تیر کشید که کم مانده بود غش کند؛ لیکن آب دهانش را قورت داد و به دردش توجهی نکرد.
- و صدای دریا تو گوشاتون میپیچه. تصور کنین...
به سرفه افتاد و خون از دهانش بیرون ریخت. دستمالش را درآورد تا جلوی سرفهاش را بگیرد؛ لیک دریغ از فایدهای اندک! رنگش بیشتر به برف شباهت مییافت. نفهمید چه شد که جهان در سیاهی و تاریکی خلاصه گشت و او بیهوش بر زمین افتاد.
وقتی به هوش آمد؛ خود را در اتاقش یافت. همان اتاق کوچک و سرد که دیوارهایش با نقاشی زینت داده شده بودند.
چیزی به قلبش چنگ انداخت و در وجودش عربده کشید که چهطور توانسته به دیگران زحمت دهد؟ چرا باید اعضای محفل، خودشان را برای بیهوشی موجود بیارزشی چون او به کمترین مشقتی میانداختند؟
خواست برخیزد که دو دست متفاوت روی شانههای لاغرش قرار گرفتند: دست سرد یک خونآشام و دست چروکیدهی رهبر محفل ققنوس. با دیدن آن دو، رنگ از رخش پرید. چرا باید این انسانهای واقعی برایش زحمت میکشیدند؟
- ج...جناب میدهرست...پ..پروفسور دامبلدور!
دامبلدور از پشت عینک هلالیاش، نگاهی به آیلین انداخت؛ از همان نگاهها که روح انسان را میکاویدند.
- آیلین، دو روز بیهوش بودی. خوشحالم که الان حالت بهتره.
و گادفری افزود:
- شفادهندهای که آوردیم بالای سرت، بهمون گفت به خاطر نفرین خونی پرینس به این روز افتادی. چرا دربارهی مریضیت چیزی نگفتی؟
آیلین نگاهش را از چشمان آبی و کهربایی آنان دزدید.
- نمیخواستم نگرانتون کنم.
باز خواست بلند شود و اطمینان یابد حال همه خوب است که بازوی جوزفین او را به خوابیدن روی تخت هدایت کرد.
- بگیر بخواب!
آیلین به سقف خیره شد. قلبش هنوز درد میکرد؛ لیک دیدن هیکل کوچکی که به سویش میدوید، خورشیدی بود بر یخ درد.
- جناب کارتر!
با صدا زدن کودک به شیوهای که معمولا طفل سه ساله را صدا نمیزنند، او را به آغوشش دعوت کرد. به آرامی موهای طلایی کوین را نوازش نمود.
- حالتون چهطوره؟
کوین لبخندی به سان عسل زد.
- خاله آیلین، من باید اینو اژ شما بپلسم.
آیلین لبخندی بیرمق زد.
- بهترم، جناب کارتر، بهترم.
دو دختر جوان وارد شدند؛ یکی با چهرهی معشوق قدیمی پسرش و دیگری با موهای طلایی و چشمانی به عمق دریا. به آنان نگریست.
- دوشیزه پاتر...دوشیزه لاوگود!
دو دختر دو سینی قرص را روی زمین گذاشتند. لیلی لونا لبخندی زد.
- داروهاتون رو آوردیم. من از لونا کمک خواستم، چون میترسیدم خودم بزنم شیشههاشون رو بشکنم.
صورت آیلین اندکی شکفت و در همین حین، مرد بلندقدی خم شد تا داخل بیاید. آیلین سرش را تکان داد.
- سلام، آقای تال.
آقای تال لبخندی زد.
- نبینم کسی دلگیر نشسته باشه!
آیلین به تک تک اعضای محفل نگریست. کاش میتوانست بار تمام غم و اندوه آنان را خودش به دوش بکشد! کاش میتوانست آن روحهای پاک را برای همیشه از هر احساس تلخ خالی کند!
- نمیدونین چهقدر خوشحالم که پیشتونم. امیدوارم هرگز باعث رنجش و آزارتون نشم.
افرادی که لایک کردند
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
جزئیات کاربر
شغل
رهبر محفل ققنوس

- عینک، چک! کلاه، چک! ریش، چک! لبخند ملیح و پدرانه، چک! آب نبات لیمویی... ایناهاش... چک!
آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور به تصویر خودش در چرک آبه ی درون سطل لبخندی زد و سپس دستمالش را در آن چلاند و تصویر را مخدوش کرد. پیرمرد در میان خرابه های یک نیمه ویرانه چمباتمه نشسته بود و تکه زمینی در مقابلش را با جدیت میسایید و قدم به قدم پیش می رفت. اگرچه لبخند به لب داشت اما کمرش تیر می کشید و مفاصل کتف و زانوهایش زق زق می کردند. چندین قطره ریز عرق نیز به پیشانی پر چین و چروکش نشسته بود و اگر سرکوبش نمی کرد اخمی بین دو ابرویش ظاهر می شد که ریشه در درد داشت.
چرا از جادو استفاده نمی کرد؟
شاید اگر در خانه گریمولد بود چنین کاری می کرد و با یک حرکت موجی الوارها و لوازم مختلف را به رقص وا می داشت و به طرفه العینی همه چیز را سامان می داد. یا حتی اگر در هاگوارتز بود برای درست کردن هر چیزی کافی بود یک بشکن بزند و یا حتی کارها را به یکی از اساتید قابل آن جا بسپارد. حتی در پناهگاه نیز همیشه می توانست روی کمک کسی حساب کند. اما اینجا نه گریمولد بود، نه هاگوارتز و نه پناهگاه، نه جایی که کسی را داشته باشد و نه جایی که بخواهد آن را با کسی شریک شود. ویرانه ای بود برای خودِ خودِ خودش.
- اینجورا هم نیست باباجان.
چجوری؟
پیرمرد به سختی از جایش بلند شد و کش و قوسی به بدنش داد که صدای ترق و تروق استخوان هایش را در آورد و اجازه داد اخمی به میان ابروانش بخزد و در حالی که گویی سعی می کرد چیزی را به درستی به خاطر بیاورد، بدون آن که به نقطه خاصی نگاه کند گفت:
- اینجوری نیستش که اینجا رو فقط برای خودم بخوام...
در میان خرابه به راه افتاد و واگویه اش را از سر گرفت.
- البته که اینجا قابلی نداره. یه چیزای ارزشمند این طرف و اون طرفش شاید پیدا بشه.
در همان لحظه دسته لوله ای از کاغذهای پوستی که در حفره ای چپانده شده بودند را دید و با احتیاط آن را بیرون کشید. تصاویر متحرکی بودند از آدم هایی آشنا. بعضی ها نوتر از بعضی های دیگر بودند و روی چندتایی هم آثار سوختگی جزئی دیده می شد. پیرمرد نگاهی سرسری به آن ها کرد و لبخندش کمی رنگ واقعیت گرفت.
- می گفتم که... چیزای ارزشمندم این دور و برا پیدا می شه. ولی واقعا فعلا نمی تونم بذارم کسی پاش به اینجا باز بشه.
خررررش
در همان لحظه یک ستون کج شده سقوط کرد و پیرمرد هم به نشانه این که «دیدی گفتم» کف دو دستش را تا شانه هایش بالا آورد. ولی تا کی می توانست چنین کند؟
- درستش می کنم باباجان.
این را گفت و یک لبخند عریض روی صورتش گذاشت که خیال می کرد پدرانه، اطمینان بخش است، ولی در عوض فقط داد می زد که الکی است.
- واقعا الکی نیست.
ولی بود.
با این حال در همان لحظه ناگهان جوشیدن گرمایی را درون سینه اش احساس کرد. بدون اینکه هیچ دلیل منطقی برای آن وجود داشته باشد. شاید صدایی را از دور شنیده بود، صدایی آشنا که یادآور روزهای زیبا بود، یا شاید صدای دوستانی که بودنشان هر تاریکی را روشن می کرد و یا شاید حتی صدای آواز ققنوسی در دوردست ها بود تا قوّت قلبی باشد برای جنگنده های روشنایی.
- فکر کنم دیگه باید برم باباجان. بهم اجازه می دی؟
پیرمرد فعلا می توانست برود.
ناگهان مثل جوهری که در آب حل شود، در فضای اطرافش حل شد و رفت.
آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور به تصویر خودش در چرک آبه ی درون سطل لبخندی زد و سپس دستمالش را در آن چلاند و تصویر را مخدوش کرد. پیرمرد در میان خرابه های یک نیمه ویرانه چمباتمه نشسته بود و تکه زمینی در مقابلش را با جدیت میسایید و قدم به قدم پیش می رفت. اگرچه لبخند به لب داشت اما کمرش تیر می کشید و مفاصل کتف و زانوهایش زق زق می کردند. چندین قطره ریز عرق نیز به پیشانی پر چین و چروکش نشسته بود و اگر سرکوبش نمی کرد اخمی بین دو ابرویش ظاهر می شد که ریشه در درد داشت.
چرا از جادو استفاده نمی کرد؟
شاید اگر در خانه گریمولد بود چنین کاری می کرد و با یک حرکت موجی الوارها و لوازم مختلف را به رقص وا می داشت و به طرفه العینی همه چیز را سامان می داد. یا حتی اگر در هاگوارتز بود برای درست کردن هر چیزی کافی بود یک بشکن بزند و یا حتی کارها را به یکی از اساتید قابل آن جا بسپارد. حتی در پناهگاه نیز همیشه می توانست روی کمک کسی حساب کند. اما اینجا نه گریمولد بود، نه هاگوارتز و نه پناهگاه، نه جایی که کسی را داشته باشد و نه جایی که بخواهد آن را با کسی شریک شود. ویرانه ای بود برای خودِ خودِ خودش.
- اینجورا هم نیست باباجان.
چجوری؟
پیرمرد به سختی از جایش بلند شد و کش و قوسی به بدنش داد که صدای ترق و تروق استخوان هایش را در آورد و اجازه داد اخمی به میان ابروانش بخزد و در حالی که گویی سعی می کرد چیزی را به درستی به خاطر بیاورد، بدون آن که به نقطه خاصی نگاه کند گفت:
- اینجوری نیستش که اینجا رو فقط برای خودم بخوام...
در میان خرابه به راه افتاد و واگویه اش را از سر گرفت.
- البته که اینجا قابلی نداره. یه چیزای ارزشمند این طرف و اون طرفش شاید پیدا بشه.
در همان لحظه دسته لوله ای از کاغذهای پوستی که در حفره ای چپانده شده بودند را دید و با احتیاط آن را بیرون کشید. تصاویر متحرکی بودند از آدم هایی آشنا. بعضی ها نوتر از بعضی های دیگر بودند و روی چندتایی هم آثار سوختگی جزئی دیده می شد. پیرمرد نگاهی سرسری به آن ها کرد و لبخندش کمی رنگ واقعیت گرفت.
- می گفتم که... چیزای ارزشمندم این دور و برا پیدا می شه. ولی واقعا فعلا نمی تونم بذارم کسی پاش به اینجا باز بشه.
خررررش
در همان لحظه یک ستون کج شده سقوط کرد و پیرمرد هم به نشانه این که «دیدی گفتم» کف دو دستش را تا شانه هایش بالا آورد. ولی تا کی می توانست چنین کند؟
- درستش می کنم باباجان.
این را گفت و یک لبخند عریض روی صورتش گذاشت که خیال می کرد پدرانه، اطمینان بخش است، ولی در عوض فقط داد می زد که الکی است.
- واقعا الکی نیست.
ولی بود.
با این حال در همان لحظه ناگهان جوشیدن گرمایی را درون سینه اش احساس کرد. بدون اینکه هیچ دلیل منطقی برای آن وجود داشته باشد. شاید صدایی را از دور شنیده بود، صدایی آشنا که یادآور روزهای زیبا بود، یا شاید صدای دوستانی که بودنشان هر تاریکی را روشن می کرد و یا شاید حتی صدای آواز ققنوسی در دوردست ها بود تا قوّت قلبی باشد برای جنگنده های روشنایی.
- فکر کنم دیگه باید برم باباجان. بهم اجازه می دی؟
پیرمرد فعلا می توانست برود.
ناگهان مثل جوهری که در آب حل شود، در فضای اطرافش حل شد و رفت.
افرادی که لایک کردند
Io sempre per te...
#بیا_بنویسیم
جزئیات کاربر

می خواهم بخوانم، مرگی را که حیات می بخشد
وارد آشپزخانه می شوم. موجی بر من فرود می آید. دستی نامرئی که بر قلبم نهاده می شود و آن را نوازش می کند. لبخند می زنم، هم آغشته به شیرینی و هم تلخی. شاید یک نوع حس دلتنگی است. هم برای خود سابقم و هم برای روزها و شب هایی که اینجا گذرانده ام.
جلو می روم و پشت میز می نشینم. در ذهنم فقط تالویر، پری آب ها نیست که به خشکی آمد تا شور آن را بچشد. گذشته ی دیگری هم هست. گادفری. با فکر کردن به این اسم انگار سوزنی بر قلبم کشیده می شود، اما فرو نمی رود. می دانم. آن چشمان کهربایی گربه وار، آن نگاه تیز، مشتاق و تشنه همواره با من خواهد بود. تا ابد.
و حالا؟ عطش برای آن سرخمایع گرانبها نیست. اما میلی دیگر هست. و گمگشتگی. فقط بین آرامش دریا و شور خشکی نیست. آن هم هست. آنکه می خواهم عقبش برانم. اما نمی توانم. کاش فقط می ترسیدم. اما اشتیاق هم دارم. به تصویر داخل ذهنم، روحم. یک پری دریایی که فقط آرام در کف اقیانوس نمی زی اد. نه آن طور که بود و نه آن طور که خانواده و هموطن هایش هستند. پری ای مثل آنان که تنها داستان هایشان به گوشش رسیده. آنان که از کف آب ها بالا می آیند و بر سطح آب می خوانند. با صدایی که هم زندگی است و هم مرگ. اما در نهایت دومی غلبه می کند.
من در خواب هایم، در بیداری می بینم که چه طور می خوانم. با صدایی که قلبم را می فشارد در چنگالش. می بینم که او، آن اویی که چهره اش محو است برایم، چه طور قایقش را به سمتم می راند. چه طور از آن پایین می آید و خودش را به آغوش من می سپارد، به آغوش مرگ.
نمی دانم که تشنه ی او هستم یا تشنه ی خواندن برایش. اما می خواهم بدانم، آیا هرگز خواهم توانست بخوانم و او را زنده کنم؟ روحش را که مثل مردگان است؟ یا نکند زندگی او در مرگ است؟
کاش می فهمیدم او کیست. کاش برایش بخوانم، با اطمینان از اینکه دستش در دست من خواهد ماند، گرم و پر از تپش.
لحظاتی بی حرکت به سطح صاف و صیقلی میز چوبی نگاه می کنم. و می گذارم افکارم کم کم معطوف شود به گرمای آشپزخانه. این حس لطیف و در خانه بودن که حتی سردی و تیرگی اشرار هم نتوانسته محوش کند.
می دانم که به اینجا تعلق دارم، حتی اگر نشان ققنوس بر روحم حک نشده باشد. و وقتی اینجا هستم، می توانم امید را نفس بکشم. و روشنی خورشید که از آسمان به کف تاریک اقیانوسم می تابد.
وارد آشپزخانه می شوم. موجی بر من فرود می آید. دستی نامرئی که بر قلبم نهاده می شود و آن را نوازش می کند. لبخند می زنم، هم آغشته به شیرینی و هم تلخی. شاید یک نوع حس دلتنگی است. هم برای خود سابقم و هم برای روزها و شب هایی که اینجا گذرانده ام.
جلو می روم و پشت میز می نشینم. در ذهنم فقط تالویر، پری آب ها نیست که به خشکی آمد تا شور آن را بچشد. گذشته ی دیگری هم هست. گادفری. با فکر کردن به این اسم انگار سوزنی بر قلبم کشیده می شود، اما فرو نمی رود. می دانم. آن چشمان کهربایی گربه وار، آن نگاه تیز، مشتاق و تشنه همواره با من خواهد بود. تا ابد.
و حالا؟ عطش برای آن سرخمایع گرانبها نیست. اما میلی دیگر هست. و گمگشتگی. فقط بین آرامش دریا و شور خشکی نیست. آن هم هست. آنکه می خواهم عقبش برانم. اما نمی توانم. کاش فقط می ترسیدم. اما اشتیاق هم دارم. به تصویر داخل ذهنم، روحم. یک پری دریایی که فقط آرام در کف اقیانوس نمی زی اد. نه آن طور که بود و نه آن طور که خانواده و هموطن هایش هستند. پری ای مثل آنان که تنها داستان هایشان به گوشش رسیده. آنان که از کف آب ها بالا می آیند و بر سطح آب می خوانند. با صدایی که هم زندگی است و هم مرگ. اما در نهایت دومی غلبه می کند.
من در خواب هایم، در بیداری می بینم که چه طور می خوانم. با صدایی که قلبم را می فشارد در چنگالش. می بینم که او، آن اویی که چهره اش محو است برایم، چه طور قایقش را به سمتم می راند. چه طور از آن پایین می آید و خودش را به آغوش من می سپارد، به آغوش مرگ.
نمی دانم که تشنه ی او هستم یا تشنه ی خواندن برایش. اما می خواهم بدانم، آیا هرگز خواهم توانست بخوانم و او را زنده کنم؟ روحش را که مثل مردگان است؟ یا نکند زندگی او در مرگ است؟
کاش می فهمیدم او کیست. کاش برایش بخوانم، با اطمینان از اینکه دستش در دست من خواهد ماند، گرم و پر از تپش.
لحظاتی بی حرکت به سطح صاف و صیقلی میز چوبی نگاه می کنم. و می گذارم افکارم کم کم معطوف شود به گرمای آشپزخانه. این حس لطیف و در خانه بودن که حتی سردی و تیرگی اشرار هم نتوانسته محوش کند.
می دانم که به اینجا تعلق دارم، حتی اگر نشان ققنوس بر روحم حک نشده باشد. و وقتی اینجا هستم، می توانم امید را نفس بکشم. و روشنی خورشید که از آسمان به کف تاریک اقیانوسم می تابد.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 21:53
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پستها:
402
شغل
معاون محفل ققنوس، تاریخنگار دیوان جادوگران

روزای گرم و پر محبت تابستون کم کم داشتن تموم می شدن. اکثر مردم تو تکاپو بودن و از این طرف به اون طرف می رفتن. هاگوارتزیا دنبال خرید وسایل... کارمندا مشغول آماده شدن... مغازه دارا در حال فروش و تجدید اجناس... خلاصه سر هر کسی به چیزی گرم بود و صدای داد و فریاد تقریبا از همه جا به گوش می رسید. چرا می گم تقریبا؟ خب راستشو بخواین خونه دوازده گریمولد به شدت ساکت و سوت و کور بود. حتی صدای میمون آقای تال هم نمیومد.
ریموند معمولا به سکوت و آرامش علاقه داشت ولی این بار سکوت به طرز عجیبی آزارش میداد. شاید حس می کرد بقیه دارن یه چیزیو ازش پنهون می کنن. البته زمانی این فکر به سرش زد که شنید یکی پشت در اتاقش پچ پچ می کنه و میگه: خودم مراقبشم. شما برین بقیه چیژا رو راشت و ریش کنین.
بعد هم وقتی در رو باز کرد دید کوین خیلی خیلی طبیعی تو راهرو نشسته و کتاب مصور می خونه. اصلا هم کتابشو برعکس نگرفته و تو صفحه ش دو تا سوراخ ایجاد نکرده بود که ری رو زیر نظر بگیره.
- سلام کوینچه! چی شده امروز اومدی محفل؟
- شلااااام ری! هیچی. هیچی نشده به مرلین! من اومدم کتاب بخونم... آره. اشلا هم مشکوک نیشتم. فقط نرو طبقه پایین.
ریموند یه تای ابروش رو بالا می ندازه و با تعجب به بچه خیره میشه.
- چه خبره مگه؟
قرار بود برم بیرون سبزی تازه بگیرم.
قبل از اینکه کوین چیزی بگه، جوزفین میاد طبقه بالا و با بی خیالی کوین رو که جلوی راه پله رو سد کرده بود، کنار میزنه.
- کوین بذار رد شه ببینه پایین هیچ خبری نیست.
- مطمئنی جو؟ پش تکلیف فشفشه هـ...
جوزفین خیلی یهویی کوین رو بلند می کنه و دستشو روی دهنش میذاره. تا دیگه حرفی نزنه. بعدم از سر راه کنار میره تا ریموند رد بشه.
- بفرمایید عبور کنین عالی جناب سبزیجات.
و زیرلبی طوری که فقط کوین بشنوه زمزمه می کنه:
- شمع های دوقلوهای ویزلی هم آماده ست. می تونیم جشنو شروع کنیم.
- آخجون! دلم می خواد وقتی ری شمع ها رو فوت می کنه و کلی اکلیل تو صورتش منفجر میشه رو ببینم.
گوزن بدون توجه به حرف های درگوشی و خنده های یواشکی کوین و جوزفین، از پله ها پایین میره. طبقه پایین خیلی سوت و کوره و تقریبا هیچکسی داخلش نیست. بوی یه چیز خوشمزه با بوی سوختگی قاطی شده و حس و حال عجیبی رو به وجود میاره. موزائیک های کف سالن برق می زنن انگار که با وسواس زیادی تمیز شدن. حتی کاغذ دیواری ها هم نو بنظر میان. همه چی تقریبا عادیه به جز حضور اعضای محفل.
ریموند قبل خارج شدن از سالن، سرکی به آشپزخونه می کشه و می بینه چند تا موی نارنجی از پشت میز ناهارخوری بیرون زدن. البته جلو نمیره تا از خانم ویزلی و دوتا پسراش بپرسه چرا قایم شدن. یجورایی نیازی به این کار نداره چون فهمیده جریان از چه قراره.
- وای مامان کیک رو جا گذاشتیم رو میز.
و همین که جینی بلند میشه تا کیک تولد رو برداره، نگاهش به ریموند میفته.
- بچه ها بیاین بیرون انگاری لو رفتیم.
بعد این حرف جینی، محفلی ها مثل کماندو و نینجا ها از در و دیوار و سقف میریزن تو آشپزخونه تا ری رو غافلگیر کنن. یکی براش یه دسته بزرگ بادکنک میاره، یکی شرشره رنگی تو صورتش باز می کنه، یکی کلاه بوقی سرش میذاره، یکی با برف شادی براش سیبیل و ریش بابانوئلی می کشه... خلاصه هرکسی به نحوی تولد گوزن مهربون و دوست داشتنی محفل رو تبریک میگه.
آخر سر هم نوبت هاگرید میرسه که کادو ها رو بیاره.
- وای بچه ها باورم نمیشه. این همه کادو مال منه!؟
- نه متاسفانه واس مودیه... البته تو هم برای هدیه گرفتن بد نیستیا.
همه به شوخی جوزفین می خندن و ریموس همراه شکلات داغ، موزیک پخش می کنه. آلنیس هم میره دوربین قدیمی شو میاره تا با هم عکس تولد بگیرن. خوبی محفل به همین دوستی ها و دورهمی های کوچیک و جشن تولدای دلگرم کنندشه. به حضور عضوی مثل ریموند که همیشه مراقبته و هوات رو داره و نمیذاره احساس ناراحتی کنی. که دائما لبخند به لبت میاره و زندگی رو قشنگتر می کنه.
- خب همگی بگین گوزن.
- گوزن!
ریموند عزیز تولد مبارک. امیدوارم زندگیت اونجوری بشه که خودت آرزوشو داری. و یروزی تموم حس های قشنگی که به دوستات هدیه دادی، به زیباترین نحو ممکن به زندگیت برگرده. کلی تبریک میگم بهت! هپی بیرثدی!

ریموند معمولا به سکوت و آرامش علاقه داشت ولی این بار سکوت به طرز عجیبی آزارش میداد. شاید حس می کرد بقیه دارن یه چیزیو ازش پنهون می کنن. البته زمانی این فکر به سرش زد که شنید یکی پشت در اتاقش پچ پچ می کنه و میگه: خودم مراقبشم. شما برین بقیه چیژا رو راشت و ریش کنین.
بعد هم وقتی در رو باز کرد دید کوین خیلی خیلی طبیعی تو راهرو نشسته و کتاب مصور می خونه. اصلا هم کتابشو برعکس نگرفته و تو صفحه ش دو تا سوراخ ایجاد نکرده بود که ری رو زیر نظر بگیره.
- سلام کوینچه! چی شده امروز اومدی محفل؟
- شلااااام ری! هیچی. هیچی نشده به مرلین! من اومدم کتاب بخونم... آره. اشلا هم مشکوک نیشتم. فقط نرو طبقه پایین.

ریموند یه تای ابروش رو بالا می ندازه و با تعجب به بچه خیره میشه.
- چه خبره مگه؟
قرار بود برم بیرون سبزی تازه بگیرم. قبل از اینکه کوین چیزی بگه، جوزفین میاد طبقه بالا و با بی خیالی کوین رو که جلوی راه پله رو سد کرده بود، کنار میزنه.
- کوین بذار رد شه ببینه پایین هیچ خبری نیست.

- مطمئنی جو؟ پش تکلیف فشفشه هـ...
جوزفین خیلی یهویی کوین رو بلند می کنه و دستشو روی دهنش میذاره. تا دیگه حرفی نزنه. بعدم از سر راه کنار میره تا ریموند رد بشه.
- بفرمایید عبور کنین عالی جناب سبزیجات.

و زیرلبی طوری که فقط کوین بشنوه زمزمه می کنه:
- شمع های دوقلوهای ویزلی هم آماده ست. می تونیم جشنو شروع کنیم.

- آخجون! دلم می خواد وقتی ری شمع ها رو فوت می کنه و کلی اکلیل تو صورتش منفجر میشه رو ببینم.

گوزن بدون توجه به حرف های درگوشی و خنده های یواشکی کوین و جوزفین، از پله ها پایین میره. طبقه پایین خیلی سوت و کوره و تقریبا هیچکسی داخلش نیست. بوی یه چیز خوشمزه با بوی سوختگی قاطی شده و حس و حال عجیبی رو به وجود میاره. موزائیک های کف سالن برق می زنن انگار که با وسواس زیادی تمیز شدن. حتی کاغذ دیواری ها هم نو بنظر میان. همه چی تقریبا عادیه به جز حضور اعضای محفل.
ریموند قبل خارج شدن از سالن، سرکی به آشپزخونه می کشه و می بینه چند تا موی نارنجی از پشت میز ناهارخوری بیرون زدن. البته جلو نمیره تا از خانم ویزلی و دوتا پسراش بپرسه چرا قایم شدن. یجورایی نیازی به این کار نداره چون فهمیده جریان از چه قراره.
- وای مامان کیک رو جا گذاشتیم رو میز.

و همین که جینی بلند میشه تا کیک تولد رو برداره، نگاهش به ریموند میفته.
- بچه ها بیاین بیرون انگاری لو رفتیم.

بعد این حرف جینی، محفلی ها مثل کماندو و نینجا ها از در و دیوار و سقف میریزن تو آشپزخونه تا ری رو غافلگیر کنن. یکی براش یه دسته بزرگ بادکنک میاره، یکی شرشره رنگی تو صورتش باز می کنه، یکی کلاه بوقی سرش میذاره، یکی با برف شادی براش سیبیل و ریش بابانوئلی می کشه... خلاصه هرکسی به نحوی تولد گوزن مهربون و دوست داشتنی محفل رو تبریک میگه.
آخر سر هم نوبت هاگرید میرسه که کادو ها رو بیاره.
- وای بچه ها باورم نمیشه. این همه کادو مال منه!؟
- نه متاسفانه واس مودیه... البته تو هم برای هدیه گرفتن بد نیستیا.

همه به شوخی جوزفین می خندن و ریموس همراه شکلات داغ، موزیک پخش می کنه. آلنیس هم میره دوربین قدیمی شو میاره تا با هم عکس تولد بگیرن. خوبی محفل به همین دوستی ها و دورهمی های کوچیک و جشن تولدای دلگرم کنندشه. به حضور عضوی مثل ریموند که همیشه مراقبته و هوات رو داره و نمیذاره احساس ناراحتی کنی. که دائما لبخند به لبت میاره و زندگی رو قشنگتر می کنه.
- خب همگی بگین گوزن.
- گوزن!

ریموند عزیز تولد مبارک. امیدوارم زندگیت اونجوری بشه که خودت آرزوشو داری. و یروزی تموم حس های قشنگی که به دوستات هدیه دادی، به زیباترین نحو ممکن به زندگیت برگرده. کلی تبریک میگم بهت! هپی بیرثدی!

افرادی که لایک کردند
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 02:51
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
564

نیمه شب است و این در چوبی و مشکی آشنای خانه ی شماره ی دوازده. لرد گادفری به همراه معشوقش، راهب دومینیک مورن و خدمتکارش، ناتان پیش می روند و وارد خانه می شوند. در راهروی قدیمی آشنا قدم می گذارند، بی سر و صدا از کنار تابلوی خفته ی مادر سیریوس عبور می کنند و وارد آشپزخانه می شوند. ناتان چوبدستی اش را بالا می آورد و روشن می کند و گادفری با دیدن آنچه پیش رویش است، چشمانش اندکی گشاد می شود و درونش، انگار که نسیمی سرد وزیده باشد.
دومینک مورن با صدایی آرام:
"انگار مدت هاست که کسی به اینجا نیامده."
و به لایه ی خاکی که روی وسایل را پوشانده و تارهای عنکبوت گوشه ی سقف می نگرد. ناتان مشغول تمیزکاری می شود و در مدتی کوتاه همه جا را برق می اندازد، اما انگار آن تصویر خاک خورده مثل رد خنجری بر قلب گادفری باقی می ماند. او با چهره ای رنگ پریده پشت میز می نشیند. دومینیک مورن هم مقابلش، و تسبیحش را در می آورد و مشغول ذکر گفتن می شود. ناتان دو شمع روشن می کند و روی میز می گذارد و رو به گادفری می گوید:
"سرورم، می خواهید پیاز له کنم و در جام خونتان بریزم؟"
و وقتی با نگاه خیره ی گادفری مواجه می شود، می خندد.
"شوخی کردم، سرورم."
و یک بطری خون از داخل چمدانشان درمی آورد و آن را در یک جام می ریزد و مقابل گادفری می گذارد و مشغول درست کردن کیک آلو برای دومینیک مورن می شود. گادفری به آلوهایی که در حال له شدن زیر گوشتکوب ناتان هستند، نگاه می کند و به خود می لرزد. چیزی در ذهنش زنده می شود. یک انباری مرطوب، خودش که به یک صندلی بسته شده، چهره هایی نقاب پوش در اطرافش و کسی که دهانش را به زور باز نگه داشته و دارد یک انبر را در آن فرو می کند.
گادفری صداهایی خفه مانند از خود درمی آورد. آن شخص، آن مرگخوار دندان گادفری را با انبر بیرون می کشد. درد از لثه و دهان گادفری به قلبش هجوم می آورد و او فریاد می زند و لمس دستانی را بر بدنش حس می کند. چشمانش را که از درد بسته بود، باز می کند و بر خلاف انتظارش، نه مرگخواران، بلکه چهره های نگران ناتان و دومینیک مورن را می بیند که به او خیره شده اند و سعی دارند با تکان دادنش او را از کابوس بیداری اش بیرون بکشند.
لحظاتی بعد همرزمان محفلی اش نیز که به خاطر صدای فریادش بیدار شده اند، به آشپزخانه می آیند و گادفری و همراهانش لبخندزنان با آن ها احوالپرسی می کنند و می گویند گادفری فریاد زده، چون ناتان شوخ طبعی اش گل کرده و داخل جام خونش آب پیاز ریخته.
دومینک مورن با صدایی آرام:
"انگار مدت هاست که کسی به اینجا نیامده."
و به لایه ی خاکی که روی وسایل را پوشانده و تارهای عنکبوت گوشه ی سقف می نگرد. ناتان مشغول تمیزکاری می شود و در مدتی کوتاه همه جا را برق می اندازد، اما انگار آن تصویر خاک خورده مثل رد خنجری بر قلب گادفری باقی می ماند. او با چهره ای رنگ پریده پشت میز می نشیند. دومینیک مورن هم مقابلش، و تسبیحش را در می آورد و مشغول ذکر گفتن می شود. ناتان دو شمع روشن می کند و روی میز می گذارد و رو به گادفری می گوید:
"سرورم، می خواهید پیاز له کنم و در جام خونتان بریزم؟"
و وقتی با نگاه خیره ی گادفری مواجه می شود، می خندد.
"شوخی کردم، سرورم."
و یک بطری خون از داخل چمدانشان درمی آورد و آن را در یک جام می ریزد و مقابل گادفری می گذارد و مشغول درست کردن کیک آلو برای دومینیک مورن می شود. گادفری به آلوهایی که در حال له شدن زیر گوشتکوب ناتان هستند، نگاه می کند و به خود می لرزد. چیزی در ذهنش زنده می شود. یک انباری مرطوب، خودش که به یک صندلی بسته شده، چهره هایی نقاب پوش در اطرافش و کسی که دهانش را به زور باز نگه داشته و دارد یک انبر را در آن فرو می کند.
گادفری صداهایی خفه مانند از خود درمی آورد. آن شخص، آن مرگخوار دندان گادفری را با انبر بیرون می کشد. درد از لثه و دهان گادفری به قلبش هجوم می آورد و او فریاد می زند و لمس دستانی را بر بدنش حس می کند. چشمانش را که از درد بسته بود، باز می کند و بر خلاف انتظارش، نه مرگخواران، بلکه چهره های نگران ناتان و دومینیک مورن را می بیند که به او خیره شده اند و سعی دارند با تکان دادنش او را از کابوس بیداری اش بیرون بکشند.
لحظاتی بعد همرزمان محفلی اش نیز که به خاطر صدای فریادش بیدار شده اند، به آشپزخانه می آیند و گادفری و همراهانش لبخندزنان با آن ها احوالپرسی می کنند و می گویند گادفری فریاد زده، چون ناتان شوخ طبعی اش گل کرده و داخل جام خونش آب پیاز ریخته.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خلاصه ی مختصر داستان دنباله دارم تا آخر بخش سی و دوم از کتاب دوم
توضیحات بیشتر درباره ی داستان
در رابطه با لرد سابیس
وبلاگم
⚰️🦇🩸🍷🪦 یک خون آشام حامی حقوق اقلیت ها و آزادی ⚰️🦇🩸🍷🪦
توضیحات بیشتر درباره ی داستان
در رابطه با لرد سابیس
وبلاگم
⚰️🦇🩸🍷🪦 یک خون آشام حامی حقوق اقلیت ها و آزادی ⚰️🦇🩸🍷🪦
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج