@تلما هلمز با ذوقی که فقط از ترکیب یه بنگاه ازدواج، یه سوروس اسنیپ بیدفاع و یه @بلاتریکس لسترنج داوطلب به دست میاومد، خودش رو به کوچه رسوند.
قدمهاش تندتر از همیشه بود. توی ذهنش داشت صحنه رو تصور میکرد. سوروس نشسته پشت میز، فرم ازدواج جلوش، بلاتریکس بالای سرش با چوبدستی داره تشویقش میکنه که به زندگی برگرده. بعضی روزها زندگی خودش همهچیز رو میذاشت کف دست آدم. فقط کافی بود اونجا باشی و کار رو یه سره کنی.
اما وقتی رسید جلوی بنگاه، لبخندش یه کم شل شد.
تابلوی بنگاه هنوز سر جاش بود، ولی یه کاغذ زرد و چرک روش چسبونده بودن. کاغذی که مهر وزارت سحر و جادو داشت و با یه خط کج و کوله روش نوشته شده بود:
«بنگاه ازدواج وزارت سحر و جادو - با مدیریت جدید»
تلما چند ثانیه به کاغذ زل زد.
بعد به شیشهها نگاه کرد. پردهها کج آویزون بودن. چندتا پرونده روی زمین ریخته بود. یه چیزی هم که خیلی شبیه جوراب کهنه بود، از دسته صندلی مشتریها آویزون شده بود. تلما نفس عمیقی کشید، دستگیره رو گرفت و در رو باز کرد.
نفس عمیق اشتباه بزرگی بود.
بویی که از داخل بنگاه زد بیرون، مستقیم نشست وسط صورتش. بویی که نه دقیقاً بوی راسو بود، نه دقیقاً بوی معجون گندیده، نه دقیقاً بوی جورابی که سه ماه زیر تخت مونده باشه. یه چیزی بود بین همه اینا، با یه تهمزه نامعلوم که تلما حس میکرد نباید تلاش کنه بفهمه که قبلاً کجا حسش کرده!
یه قدم عقب رفت. بعد خودش رو جمع کرد و وارد شد.
داخل بنگاه، اوضاع از چیزی که فکر میکرد بدتر بود.
@هرپوی کثیف پشت میز تلما نشسته بود. دقیقاً پشت میز تلما. روی صندلی تلما. با یه اعتمادبهنفسی که انگار از اول دنیا اونجا مال خودش بوده. جلوی روش چندتا فرم ازدواج، دو تا مهر وزارت، یه لیوان مشکوک و یه تیکه کاغذ نیمخورده گذاشته بود.
اون طرفتر، سوروس اسنیپ روی صندلی نشسته بود و جلوی دهنش رو گرفته بود. قیافهش از همیشه هم مردهتر بود. بلاتریکس کنار دیوار وایساده بود و معلوم بود با تمام قدرت داره جلوی عق زدنش رو میگیره. ورنون هم دستمالی رو چسبونده بود به بینیاش و رنگ صورتش بین سبز و خاکستری نوسان میکرد.
تلما در رو پشت سرش بست.
- اینجا چه خبره؟
صدای تلما اونقدر تیز بود که هرپو برای یه لحظه از جویدن گوشه یکی از فرمها دست کشید. سرش رو بالا آورد و با صدای جیغ مانندی گفت:
- اصلاحات! 
تلما یه قدم جلو رفت.
- تو پشت میز من چی کار میکنی؟
هرپو با انگشت چرکش به کاغذ روی میز اشاره کرد.
- پشت مینِ تو؟ واقعا همین شوت بازیا رو در آوردی که عزلت کردن دیگه! این میزه بچه جون. بعدم طبق این کاغذ مدیر جدید اینجا منم! 
تلما کاغذ رو برداشت. مهر وزارت پایینش بود. امضای کورنلیوس فاج هم بود. متن حکم پر بود از کلمههایی مثل ساماندهی، نظارت، جلوگیری از بیبندوباری عاطفی و اصلاح روند پیوندهای جادویی.
تلما لبخند زد. از اون لبخندایی که معمولاً بعدش یکی میفهمید نباید صبح از تخت بلند میشده.
- فاج بدون اجازه من بنگاه منو داده به تو؟
هرپو شونه بالا انداخت.
- اجازه تو جزو مدارک لازم نبود. 
بلاتریکس که هنوز بینیاش رو گرفته بود، جلو اومد و گفت:
- گوش کن پیرمرد کپکزده، اینجا ما داشتیم یه کار خیلی مهم انجام میدادیم! من داشتم به یک بحران 20 ساله پایان میدادم!
هرپو حتی بهش نگاه هم نکرد. دستش رو سمت سوروس دراز کرد.
- فرم رو بده ببینم.
سوروس با بیمیلی فرم رو جلوش پرت کرد. احتمالاً فقط به این امید که هر چی زودتر ماجرا تموم شه و از اون بوی لعنتی فرار کنه. هرپو فرم رو برداشت، اول یه کم بوش کرد، بعد شروع کرد به خوندن.
- همسر ایدهآل: ساکت، بیسؤال، بیاحساس، علاقهمند به تاریکی، ترجیحاً فاقد حضور فعال در زندگی روزمره.
سوروس یه سیگار روشن کرد و با لحن سردی گفت:
- به نظر من کامله.
هرپو اخم کرد.
- نه! ایراد ارشادی داره. نگاهت به ازدواج ناسالمه. نیتت مشکوکه. تیرگی عاطفیت از حد مجاز بالاتره. به نظر میرسه مشکل اعتیاد هم وجود داره! ضمن اینکه موهات هم صلاحیت تشکیل خانواده نداره! 
سوروس چشم باریک کرد.
- موهام؟
- بله. پرونده رد میشه. فاقد صلاحیت.
سوروس که تا چند لحظه قبل فقط میخواست رد شه، حالا انگار بهش برخورده بود.
بلاتریکس پرید جلو.
- تو حق نداری درباره صلاحیت سوروس نظر بدی! فقط من حق داریم تحقیرش کنیم! کاری نکن بگم ارباب بیاد...
هرپو حرف بلاتریکس رو قطع کرد و گفت:
- ببین خانم به ظاهر محترم! من احترام سنت رو دارم که درباره خندههای جلفت، رفتار اغواگرت، تهدیدهای بدنی و وضعیت کلی سلامت روانت چیزی نمیگم! نذار دهنمو باز کنم گند بزنم به سر تا پات!
چشمهای بلاتریکس گرد شد. تا حالا کسی باهاش اینجوری حرف نزده بود!
ورنون که انگار این رو فرصت مناسبی برای درخشیدن دیده بود، سینهش رو داد جلو.
- اوی یارو! تو حق نداری با یه بانوی به این جذابی اینجوری حرف بزنی! اونم تو که فامیلت یه کتگوری ناجوره! عذرخواهی کن از خانم وگرنه با من طرفی! 
- تو دیگه کدوم تسترالی هستی؟
- ورنون دورسلی. مردی که هنوز به شرافت، عشق و وقار باور داره.
- ماگلی؟ 
ورنون ساکت شد. هرپو شروع کرد روی کاغذ چیزی نوشتن و همزمان جیغ جیغ کنان گفت:
- ماگل متأهل با ادعای طلاق عاطفی! نفوذ فرهنگی! متساعد کننده بوهایی نامطبوع! رد صلاحیت حضور! درخواست نیروی پشتیبانی جهت معرفی به مراجع ذی صلاح و اخراج از بنگاه ازدواج! 
تلما دستش رو روی میز کوبید.
- کسی از بنگاه من بیرون نمیره جز تو!
هرپو از جاش تکون نخورد. فقط مهر وزارت رو برداشت و محکم کوبید روی یه کاغذ سفید.
- همهتون بیرون. امشب شب پنجشنبهس. خواهرا میان. مجلس دعای مرلین کبیر داریم. محیط باید پاکسازی شه.
چند دقیقه بعد، تلما، سوروس، بلاتریکس و ورنون بیرون بنگاه وایساده بودن. در از داخل قفل شد و بوی بد همچنان از زیرش میزد بیرون.
چهار نفر به هم نگاه کردن. هیچکدومشون از اون یکی خوشش نمیاومد.
ولی حالا، برای اولین بار، هر چهارتاشون دقیقاً یه هدف داشتن.
هرپوی کثیف باید پایین کشیده میشد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج







الانم میخوان همینکار رو با این سبزیها انجام بدن! قاتلها! 




خیلی بیکلاس...









