هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱۵:۵۶:۴۴ جمعه ۸ تیر ۱۴۰۳
#40

اسلیترین

یوریکا هاندا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۱:۴۱ جمعه ۲۴ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۵۰:۲۶
از لباست خوشم نمی‌یاد!
گروه:
جـادوگـر
جادوآموز سال‌بالایی
اسلیترین
پیام: 44
آفلاین
تلما سرفه‌ی آرومی کرد.
- چیزه، منظورم تیتراژ شروع بود.

بلاتریکس از حرص نفسش رو به بیرون فوت کرد و یه کروشیو فرستاد سمت تلما.
- اصلا نویسنده نمی‌خوایم! خودم بهتون می‌گم کجا برید و چه نقشی رو بازی کنید.

عوامل صحنه نگاه‌هایی رو باهم رد و بدل کردن، اما واقعا نمی‌شد روی حرف بلاتریکس حرفی آورد. عوامل جوون بودن، آرزو داشتن، صحنه‌ی اسکار گرفتن توی سرشون شکل گرفته بود، نمی‌خواستن توی تجربه‌ی اولشون شکست بخورن، برای همین موافقت خودشون رو اعلام کردن.

بلاتریکس درحالی که از قصد قدم‌هاش رو محکم برمی‌داشت تا صدای قدم‌ها لرزه بندازه به تن عوامل فیلم، یه بلندگوی کارگردانی برداشت و لم داد روی صندلی.
- پوست تخم مرغ بیاد وسط!
- قل بخورم بیام یا راه برم؟
- تو چرا هنوز لرزه به تن افتاده‌ای؟ پوست تخم مرغ اگه بلرزه خوب نیست ها، تورم بندازم بیرون؟ خوب فرو برو توی نقشت!

پاتریشیا نگاهی به لباس پوست تخم مرغیش انداخت.
- چجوری فرو برم توی نقشم؟
- سعی کن احساسات درونی نقشت رو درک کنی!

گابریل جواب داد، درحالی که نشسته بود روی کله‌ی پاتریشیا و بابت صعود از روی سطح صاف و گرد تخم مرغ به خودش تبریک می‌گفت.


ویرایش شده توسط یوریکا هاندا در تاریخ ۱۴۰۳/۴/۸ ۱۶:۴۹:۳۶

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده


And then; “J'ai peur de te blesser,” his voice is soft, changed by the different accent, the syllables gooey in a way they aren’t in English, “parce que je t'aime. Je pense que je le ferai toujours.”


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱۶:۵۲:۱۳ دوشنبه ۴ تیر ۱۴۰۳
#39

اسلیترین

سیلویا ملویل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۳۷:۴۵ جمعه ۱ تیر ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۰۷:۴۶
از یه گوشه، زیر سایه ارباب
گروه:
اسلیترین
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
پیام: 29
آفلاین
- بلا؟!
- لباس بلا اینه؟
- خیلی خوشگله!

لونا این را گفت و گوشه‌ای منتظر ماند. اما بقیه بازیگران به بلاتریکس خیره شدند و او همچنان مشغول ژست گرفتن جلوی آینه بود.
با اینکه لباس بقیه بازیگران هم تا زیبا بود ولی لباس بلاتریکس به نحو چشمگیری زیبا بود. مطمئنا بخاطر تماشاگر خاص این فیلم بود!

بلاتریکس قبل از اینکه کسی نسبت به لباسش نظر مستقیمی بدهد، چرخید و به آنها لبخندی (مثلا) زد.
- خب، اگه کسی فکر کردنش تموم شده -که بهتره برای همه تموم شده باشه- بیایید بریم سراغ کارمون. ارباب منتظر ما هستن!
- آخه تفاوت خیلی ناراحت کننده‌ای... هیچی.

حرف پاتریشیا با نگاه غضب‌آلود بلاتریکس قطع شد.

- تلما؟ انتظار دارم یه داستان خفن و عالی، در شأن اربابمون نوشته باشی!
- انقدر زود آخه کی داستان عا... هیچی.

باز هم کلام پاتریشیا توسط نگاه بلاتریکس در میانه محو شد.
تلما تند تند می‌نوشت و به نگاه‌های منتظر بلاتریکس اهمیت نمی‌داد.

- تلما؟!
- بله؟! چیزی شده؟
- داستانت رو بگو تا زودتر آماده‌اش کنیم.
- آها فعلا دارم تیتراژ رو می‌نویسم!

بازیگران به بلاتریکس نگاه کردند.

- خب تلما! بهتره داستان رو زودتر بگی تا فرصتت به فنا نره!


you and only you, my lord


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۵۴:۵۲ سه شنبه ۱۵ خرداد ۱۴۰۳
#38

هافلپاف، محفل ققنوس

پاتریشیا وینتربورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۱:۰۸ دوشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۳۷:۵۷
از خلافکارا متنفرم!
گروه:
هافلپاف
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
محفل ققنوس
پیام: 254
آفلاین
همان‌طور که تلما فیلمنامه را می‌نوشت، بلا همه‌ى بازیگران را، که شامل هری، دامبلدور، پاتریشیا، لونا، اسکارلت و ایوان می‌شدند، جمع کرد و گفت:
- خب، من از همه‌تون یه بازی خوب انتظار دارم. حالا برین و این لباس‌هارو که براتون دوخته شده بپوشین.

او به هریک از بازیگرها یک لباس داد تا عوض کنند و خودش هم یکی برداشت؛ چون خودش هم یک بازیگر بود. لباس دامبلدور یک ردای زرد، لباس پاتریشیا یک لباس سفید (شبیه به پوست تخم‌مرغ)، لباس لونا یک پیراهن نقره‌ای براق، لباس اسکارلت یک بلوز و شلوار سبز و لباس ایوان یک پیراهن مردانه و یک شلوار بود.

همه رفتند تا لباس‌هایشان را بپوشند ولی وقتی برگشتند، دیدند خبری از بلاتریکس نیست! تلما که دیگر نوشتن فیلمنامه را تمام کرده بود، پرسید:
- بلا دیگه کجاست؟

همان‌موقع صدایی از اتاق عوض کردن لباس به گوش رسید. همه به طرف آنجا راه افتادند و داخل آن سرک کشیدند. بلاتریکس آنجا ایستاده بود و جلوی آینه ژست می‌گرفت. لباس او خیلی زیبا بود؛ یک پیراهن با دامن بلند و آستین‌های گشاد که پولک‌دوزی‌شده و رنگ قرمز پررنگی داشت.


کارآگاه فوق‌العاده‌ی وزارت سحر و جادو، در خدمت شما!

حل‌کننده‌ی همه‌جور پرونده، مسئله و معما؛ پاتریشیا وینتربورن!


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱۲:۲۳:۴۶ چهارشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۳
#37

ریونکلاو، محفل ققنوس، مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۰:۰۲ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۱۸:۳۵
از اعماق خیالات 🦄🌈
گروه:
جـادوگـر
مرگخوار
محفل ققنوس
شـاغـل
جادوآموخته هاگوارتز
ریونکلاو
مدیر دیوان جادوگران
پیام: 227
آفلاین
تلما که از طریق پنجره به بیرون از سالن شوتیده شده بود، بدو بدو خودشو به در می‌رسونه تا دوباره برای شغل نویسندگی درخواست بده. اما بلاتریکس با یک حرکت دیگه چوبدستی، درو هم به روش می‌بنده.
- خب کیا برای نویسندگی داوطلبن؟

بلاتریکس نگاهشو از اینور سالن تا اون‌ور سالن می‌چرخونه و به افرادی نگاه می‌کنه که کوچک‌ترین علاقه‌ای به نویسندگی نشون نمی‌دادن. به جز یک نفر که مدام در حال بالا و پایین پریدن بود و دستش به سبب کسب اجازه بالا مونده بود. بلاتریکس از قصد از روی این شخص عبور می‌کنه.
- کسی نبود؟

بالاخره گابریل که می‌بینه بلاتریکس بهش توجهی نداره، خودش سعی می‌کنه خودشو بندازه وسط توجهات.
- من می‌خوام نویسنده بشم بلا! من من من! خودم!

بلاتریکس با جدیت دست به سینه می‌ایسته.
- نه! نه! و باز هم نه! تو نه! هرکی به جز تو! الان یه داستان می‌سازی پر از رنگین‌کمون و علاقه‌ای که همه به هم دارن!

گابریل هم انکار نمی‌کنه.
- بله بله! شروع کنم؟

بلاتریکس دوباره نگاهی به جمعیت می‌ندازه و بعد از این که داوطلب دیگه‌ای یافت نمی‌شه، ناچارا به سمت تنها گزینه موجود برمی‌گرده. اگه خیال کردین این گزینه گابریله باید بگم اشتباه کردین، چون در واقع بلاتریکس دوباره درو به روی تلما که هنوز برای ورود پافشاری می‌کرد باز کرده بود.
- این آخرین باریه که بهت فرصت نویسندگی می‌دم تلما. و بهتره که از پسش بربیای!


تصویر کوچک شده

🦅 Only Raven 🦅


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۱۵:۴۶ پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۳
#36

هافلپاف، محفل ققنوس

روندا فلدبری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۵ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۰۲:۱۷
از دنیا وارونه
گروه:
جـادوگـر
هافلپاف
جادوآموخته هاگوارتز
محفل ققنوس
پیام: 195
آفلاین
تمامی عوامل پشت صحنه و جلوی صحنه و بیرون از صحنه و خارج از منطقه ی فضایی به طرف شخصی که صدا از طرفش آمد چرخیدند.

- آفرین! این واقعا عالیه! واقعا داری خوب بازی می کنی! بلا بهت افتخار می کنم که چنین بازیگرای ماهری رو انتخاب کردی! مخصوصا اون جسده خیلی خوب بازی می کنه!
- یکی جلوی آتیشو بگیره چرا نشستین؟

بلاتریکس نگاهی پر از خشم به تلما سپس به تمامی عومل کرد.
- با شما بودم! مگه نمیشنوید؟

بلاتریکس که دید از عوامل هیچ کمکی بر نمی آید خودش دست به کار شد و به طرف آتش هجوم برد. آتش فروزان تر و بلا نزدیک تر از قبل می شد. همه پفیلا بر دست بلاتریکس را تشویق می کردند. بلا بر جلوی آتش ایستاد. دستانش را دراز کرد. یکهو هری را که نقش جسد را داشت به سمت آتش پرتاب کرد. همه به طرف هری هجوم بردند. دامبلدور هری را در آغوش کشید.
-هری! نه هری! بلند شو! این پایان کار نیست! پسری که زند ماند نه بلند شو! هنوز چهار فصل دیگه باید زنده بمونی!

همه متعجب به دامبلدور خیره شدند، ناگهان از میان جمع یه سطل آب بر روی آتش ریخته شد و آتش را خاموش کرد.

- واقعا عالی بود! حسابی لذت بردم!

بلاتریکس بدون لحظه ای درنگ کردن و با یک حرکت چوبدستی تلما را بیرون کرد.
- خب! به یه نویسنده نیاز داریم! همین الان!


ویرایش شده توسط روندا فلدبری در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۱۳ ۲۳:۱۹:۲۱



پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱۳:۵۸:۳۷ جمعه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۳
#35

گریفیندور، مرگخواران

تلما هلمز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۲۲:۴۰:۳۹ یکشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۳
از من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
گریفیندور
مرگخوار
پیام: 171
آفلاین
خلاصه: لرد ولدمورت خسته و ملول شده و به مرگخوارهاش دستور می ده تا فیلمی در ژانر ترس براش بسازن. بلاتریکس از مرگخوارها تست گرفت. دامبلدور نقش راوی، هری که مرده نقش جسد، ایوان بعد از کلی انتظار نقش پیرمرد بد اخلاق، رو گرفتن. چند نفرم نقش های خیلی فرعی گرفتن. تقریبا همه عوامل پشت صحنه هم انتخاب شدن بجز نویسنده.

بلاتریکس، در کمال تعجب آدمایی رو دید که با شنیدن حرفش، چند قدم عقب رفتن و میدون رو خالی کردن.
_الان دقیقا برای چی همه عقب کشیدین؟

یه بنده مرلینی که نه بلاتریکس رو می شناخت، نه کروشیو هاشو و فقط برای این اومده بود استودیو که یه نقشی رو اجرا کنه گفت:
_اخه زن حسابی، کی میتونه یه داستانی بنویسه که هم ترسناک باشه، هم یه راوی و پیرمرد بداخلاق و جسد توش نقش داشته باشن؟ حالا اینارو بیخیال. من زیرگلدونی رو کجای دلم جا کنم؟

بلا خیلی از رفتار آدمای "به اصطلاح هنرمند" تعجب نکرد؛ فقط عصبی شد! البته زیاد به خودش فشار نیاورد و با یه آواداکداورا کار رو تموم کرد.
البته نمیشد گفت که بلا خیلی آرومه؛ وقت خیلی کمی برای آماده کردن فیلم یا حداقل تیزر ابتدایی اون داشت و حالا، چند نفر آدم تنبل که عرضه هیچ کاری ندارن، داشتن وقتش رو می‌گرفتن.
بلاتریکس که دید زمان داره الکی میگذره و وقت هدر میره تصمیم گرفت که خودش هم نویسنده بشه هم کارگردان؛ اما دقیقا تو همون لحظه در های استودیو باز شد و یه دختر اومد داخل.

_سلام بلا! راستش واسه نویسندگی اومدم. هنوز هم نویسنده لازم داری؟

بلا نگاهی به تلما انداخت و با بی میلی گفت:
_من به یه داستان ترسناک با کلی شخصیت چرت نیاز دارم. میتونی بنویسی؟
_حتما!

بلاتریکس اخمی کرد.
_خوبه!

تلما، راضی از شغلش، قلم و کاغذ برداشت و شروع کرد به نوشتن فیلمنامه.
همه جا در سکوت بود تا اینکه...

_آتیش! آتیش! اینجا آتیش گرفته!


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

از من و روباهم دور شو! من بهت شک دارم!


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱۶:۱۳:۵۳ پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۳
#34

ریونکلاو، مرگخواران

هیزل استیکنی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۹ سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۴۴:۱۴
گروه:
ریونکلاو
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
مرگخوار
پیام: 110
آفلاین
دقیقه ای گذشت اما کسی برای صدا بردار شدن جلو نیومد.

-شنیدین چی گفتم؟ صدابردار میخوام!

اما باز هم کسی جلو نیومد.

-حالا که اینطور شد خودم انتخاب می کنم! همه به صف شین!

اما ناگهان کل استودیو هنر به کل خالی شد.

-کجا میرین! وایسین!مگه من نگفتم به صف شین!
-بلا...

بلا با عصبانیت رویش را به سمت مرگخواری که او را صدا زده بود برگرداند.لایتینا بود.

-چیه؟ من کار دارم.سریع کارتو بگو و مزاحم نشو.
-میشه من صدابردار شم؟
-اه...باشه! ولی خرابکاری نکن! و خواهشا حداقل توی طول فیلمبرداری هم که شده اون هدفونو درش بیار!

اما لایتینا که هدفون توی گوشش بود تنها بعد از شنیدن کلمه "باشه " رفته بود.

-خب...حالا یه نویسنده نیاز داریم! متقاضیا به صف شن!


🎐 اجـازه نـده هيـچ كس پـاشو رو رويـاهات بـذاره..🌱حتی اگه تاریک ترین رویای جهان باشه... ️


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۳۸:۵۳ شنبه ۱۱ فروردین ۱۴۰۳
#33

گریفیندور، مرگخواران

لیلی لونا پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۸ سه شنبه ۳ خرداد ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۳:۰۴:۳۷ پنجشنبه ۷ تیر ۱۴۰۳
از ◝ 𖥻 In The Moon ぃ ˑ ִ
گروه:
جـادوگـر
گریفیندور
جادوآموخته هاگوارتز
مرگخوار
پیام: 66
آفلاین
نفس نفس میزد ، قلبش در دهانش میتپید‌. تا خود آنجا یک دم دوییده بود. درحالی که صف طولانی که جلوی در آکادمی هنر رو کنار میزد. از بین جمعیت عبور کرد. در را با شدت باز کرد و خودش را داخل اتاق انداخت. لباس هایش خاکی بود و یه کوله پشتی بزرگ از وسایل بر روی شانه هایش بود. بلا درحالی که با انگشت هایش روی صندلی ضرب می‌گرفت فریاد زد:
- " تو اینجا چه غلطی میکنی لیلی؟؟ "
لیلی درحالی که مرتب دور و اطرافش را نگاه میکرد تا مطمئن باشد از دست محفلی ها در رفته گفت:
- " من..؟ خب من ، راستیتش من.. "
رزالین از پشت دوربین فریاد زد:
- " برای تدوین اومدی؟ "
لیلی که انگار لحظه‌ای خودش را از مخمصه رها دیده بود ، دستانش را در هوا تکان داد ، و لباس هایش را تکانده و با لحنی حق به جانب گفت:
- " آره دقیقا ، زدی تو خال رزالین!! بلای عزیز تر از جونم ، من برای تدوین اینجام. "
بلا درحالی که با ابرو های درهم کشیده اول به رزالین بعد به لیلی نگاه میکرد. با چوب دستیش ، یک اشاره کرد و لپ تاب بزرگی در دستان لیلی انداخت. بعد دستانش را به شکل تهدید بالا آورد:
- " به نفعته خوب انجامش بدی ، پاتر! "
لیلی درحالی که لپ تابش را در گوشه‌ای از اتاق باز میکرد هدفونش را در گوشش گذاشت و فریاد زد:
- " خیالت تختِ تخت بلا! "
بلا به طرف در رفت. در را با شدت باز کرد. بعد با صدای بلندی فریاد زد:
- " آهای نفله ها. یه صدابردار خبرِ دامبلدور پاشه بیاد تو. "


ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۱۱ ۲۲:۴۲:۵۵

◟·˚ᨳ 𝗍𝗁𝖾 𝗆𝗈𝗈𝗇 𝗂𝗌 𝖻𝖾𝖺𝗎𝗍𝗂𝖿𝗎𝗅, 𝗂𝗌𝗇'𝗍 𝗂𝗍


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱۳:۵۶:۳۲ جمعه ۱۰ فروردین ۱۴۰۳
#32

هافلپاف، محفل ققنوس

رزالین دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۶:۴۲ دوشنبه ۶ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۳۴:۲۸
از دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
گروه:
جـادوگـر
هافلپاف
جادوآموخته هاگوارتز
محفل ققنوس
پیام: 58
آفلاین
رزالین به سختی راهش را از میان جمعیت باز کرد و وارد اتاق شد. با دیدن بلا، برای بیشتر کردن شانسش، لبخند ژکوندی تحویل او داد و با لحنی صمیمانه، ولی ساختگی گفت:
- سلام خانم لسترنج! خوبین؟ خانواده خوبن؟ پسرم خوبه؟

بلا در حالی که به زحمت تلاش می کرد خودش را کنترل کند تا کاری نکند که تمام اجداد پدری و مادری رزالین بیایند جلویش و قر بدهند، با کلافگی جواب داد:
- خوبم. پسرتم خوبه، فقط از وقتی اومده خونه ی ریدل،کاری بجز خوابیدن انجام نداده. تا این حد مفید و به درد بخوره.

رزالین اخم کرد. از آن مادرهایی نبود که معتقدند فرزندشان هیچ ضعفی ندارد، اتفاقا خودش هم قبول داشت پسرش از بیست و چهار ساعت، بیست و هفت ساعت می خوابد، ولی به نظرش انسانی نبود این مسئله را پشت سرش مطرح کنند. باید خیلی رک و راست جلویش می گفتند. نکند انتظار داشتید فکر کند نباید زیاد خوابیدن سدریک را به رویش بیاورند؟ آخر مگر او پتونیا دورسلی بود؟
بلاتریکس آزردگی رزالین را به چوبدستی اش هم حساب نکرد و با همان لحن پرسید:
- برای فیلمبردار شدن اومدی؟
- بله.

بلاتریکس، دوربینی از نوع جادویی به رزالین داد و گفت:
- می ری می شینی اون گوشه و از فرآیند تست فیلم می گیری. صداتم در بیاد یه کروشیو می زنم تو چشمت از دماغت بیاد بیرون. یالا برو مشغول شو.

رزالین دوربین به دست در گوشه ای از اتاق ایستاد. بلاتریکس در را باز کرد و چنان نعره ای زد که شیشه پنجره ها لرزید:
- یه تدوینگر بیاد تو.



ویرایش شده توسط رزالین دیگوری در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۱۱ ۱۱:۴۰:۵۹

تصویر کوچک شده

اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۰:۴۵:۴۷ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۲
#31

ریونکلاو

لونا لاوگود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۶:۳۷ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۴:۱۴:۲۲ چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳
از روی ماه 🌙
گروه:
جـادوگـر
جادوآموز سال‌پایینی
ریونکلاو
پیام: 37
آفلاین
بلاتریکس سر تکون داد: خوبه خوبه ... نقش پوست تخم مرغ مال تو!

پاتریشیا وینتربورن چند لحظه ای وارد شوک شد: ولی اون دیالوگا مال شخصیت مکمل زن بودن!

بلاتریکس با بی حوصلگی گفت: خب دیگه! شخصیت زن اصلی که منم .. مکمل ام پوست تخم مرغه!

- ولی آخه مگه پوست تخم مر- ..

بلاتریکس اخم کرد: همینه که هست! میخوای بخواه نمیخوای ام به سلامت

پاتریشیا با درموندگی سرتکون داد و از اتاق خارج شد.

بلاتریکس دوباره در ورودی رو باز کرد و با اخم همه رو یه دور زیر نظر گرفت: شخصیت ها تکمیل شدن حالا فقط یه فیلم بردار بیاد داخل!

جمعیت به طرف در هجوم بردن و یه چند نفری هم زیر دست و پا له شدن


Fight so dirty but your love so sweet


برج ریونکلاو، اتاق هفت، تخت سوم









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.