هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۱۵:۴۶ پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۳
#36

هافلپاف، محفل ققنوس

روندا فلدبری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۵ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۱۱:۳۴
از دنیا وارونه
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 180
آفلاین
تمامی عوامل پشت صحنه و جلوی صحنه و بیرون از صحنه و خارج از منطقه ی فضایی به طرف شخصی که صدا از طرفش آمد چرخیدند.

- آفرین! این واقعا عالیه! واقعا داری خوب بازی می کنی! بلا بهت افتخار می کنم که چنین بازیگرای ماهری رو انتخاب کردی! مخصوصا اون جسده خیلی خوب بازی می کنه!
- یکی جلوی آتیشو بگیره چرا نشستین؟

بلاتریکس نگاهی پر از خشم به تلما سپس به تمامی عومل کرد.
- با شما بودم! مگه نمیشنوید؟

بلاتریکس که دید از عوامل هیچ کمکی بر نمی آید خودش دست به کار شد و به طرف آتش هجوم برد. آتش فروزان تر و بلا نزدیک تر از قبل می شد. همه پفیلا بر دست بلاتریکس را تشویق می کردند. بلا بر جلوی آتش ایستاد. دستانش را دراز کرد. یکهو هری را که نقش جسد را داشت به سمت آتش پرتاب کرد. همه به طرف هری هجوم بردند. دامبلدور هری را در آغوش کشید.
-هری! نه هری! بلند شو! این پایان کار نیست! پسری که زند ماند نه بلند شو! هنوز چهار فصل دیگه باید زنده بمونی!

همه متعجب به دامبلدور خیره شدند، ناگهان از میان جمع یه سطل آب بر روی آتش ریخته شد و آتش را خاموش کرد.

- واقعا عالی بود! حسابی لذت بردم!

بلاتریکس بدون لحظه ای درنگ کردن و با یک حرکت چوبدستی تلما را بیرون کرد.
- خب! به یه نویسنده نیاز داریم! همین الان!


ویرایش شده توسط روندا فلدبری در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۱۳ ۲۳:۱۹:۲۱

یه کتاب خوب یه کتاب خوبه مهم نیست چندبار بخونیش

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱۳:۵۸:۳۷ جمعه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۳
#35

گریفیندور، مرگخواران

تلما هلمز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۳۷:۰۳
از لبخند های دروغین متنفرم!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 149
آفلاین
خلاصه: لرد ولدمورت خسته و ملول شده و به مرگخوارهاش دستور می ده تا فیلمی در ژانر ترس براش بسازن. بلاتریکس از مرگخوارها تست گرفت. دامبلدور نقش راوی، هری که مرده نقش جسد، ایوان بعد از کلی انتظار نقش پیرمرد بد اخلاق، رو گرفتن. چند نفرم نقش های خیلی فرعی گرفتن. تقریبا همه عوامل پشت صحنه هم انتخاب شدن بجز نویسنده.

بلاتریکس، در کمال تعجب آدمایی رو دید که با شنیدن حرفش، چند قدم عقب رفتن و میدون رو خالی کردن.
_الان دقیقا برای چی همه عقب کشیدین؟

یه بنده مرلینی که نه بلاتریکس رو می شناخت، نه کروشیو هاشو و فقط برای این اومده بود استودیو که یه نقشی رو اجرا کنه گفت:
_اخه زن حسابی، کی میتونه یه داستانی بنویسه که هم ترسناک باشه، هم یه راوی و پیرمرد بداخلاق و جسد توش نقش داشته باشن؟ حالا اینارو بیخیال. من زیرگلدونی رو کجای دلم جا کنم؟

بلا خیلی از رفتار آدمای "به اصطلاح هنرمند" تعجب نکرد؛ فقط عصبی شد! البته زیاد به خودش فشار نیاورد و با یه آواداکداورا کار رو تموم کرد.
البته نمیشد گفت که بلا خیلی آرومه؛ وقت خیلی کمی برای آماده کردن فیلم یا حداقل تیزر ابتدایی اون داشت و حالا، چند نفر آدم تنبل که عرضه هیچ کاری ندارن، داشتن وقتش رو می‌گرفتن.
بلاتریکس که دید زمان داره الکی میگذره و وقت هدر میره تصمیم گرفت که خودش هم نویسنده بشه هم کارگردان؛ اما دقیقا تو همون لحظه در های استودیو باز شد و یه دختر اومد داخل.

_سلام بلا! راستش واسه نویسندگی اومدم. هنوز هم نویسنده لازم داری؟

بلا نگاهی به تلما انداخت و با بی میلی گفت:
_من به یه داستان ترسناک با کلی شخصیت چرت نیاز دارم. میتونی بنویسی؟
_حتما!

بلاتریکس اخمی کرد.
_خوبه!

تلما، راضی از شغلش، قلم و کاغذ برداشت و شروع کرد به نوشتن فیلمنامه.
همه جا در سکوت بود تا اینکه...

_آتیش! آتیش! اینجا آتیش گرفته!



پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱۶:۱۳:۵۳ پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۳
#34

ریونکلاو، مرگخواران

هیزل استیکنی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۹ سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۱۹:۴۶
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 93
آفلاین
دقیقه ای گذشت اما کسی برای صدا بردار شدن جلو نیومد.

-شنیدین چی گفتم؟ صدابردار میخوام!

اما باز هم کسی جلو نیومد.

-حالا که اینطور شد خودم انتخاب می کنم! همه به صف شین!

اما ناگهان کل استودیو هنر به کل خالی شد.

-کجا میرین! وایسین!مگه من نگفتم به صف شین!
-بلا...

بلا با عصبانیت رویش را به سمت مرگخواری که او را صدا زده بود برگرداند.لایتینا بود.

-چیه؟ من کار دارم.سریع کارتو بگو و مزاحم نشو.
-میشه من صدابردار شم؟
-اه...باشه! ولی خرابکاری نکن! و خواهشا حداقل توی طول فیلمبرداری هم که شده اون هدفونو درش بیار!

اما لایتینا که هدفون توی گوشش بود تنها بعد از شنیدن کلمه "باشه " رفته بود.

-خب...حالا یه نویسنده نیاز داریم! متقاضیا به صف شن!


🎐 اجـازه نـده هيـچ كس پـاشو رو رويـاهات بـذاره..🌱حتی اگه تاریک ترین رویای جهان باشه... ️


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۳۸:۵۳ شنبه ۱۱ فروردین ۱۴۰۳
#33

گریفیندور، مرگخواران

لیلی لونا پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۸ سه شنبه ۳ خرداد ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۴:۳۴ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۳
از ◝ 𖥻 In The Moon ぃ ˑ ִ
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 66
آفلاین
نفس نفس میزد ، قلبش در دهانش میتپید‌. تا خود آنجا یک دم دوییده بود. درحالی که صف طولانی که جلوی در آکادمی هنر رو کنار میزد. از بین جمعیت عبور کرد. در را با شدت باز کرد و خودش را داخل اتاق انداخت. لباس هایش خاکی بود و یه کوله پشتی بزرگ از وسایل بر روی شانه هایش بود. بلا درحالی که با انگشت هایش روی صندلی ضرب می‌گرفت فریاد زد:
- " تو اینجا چه غلطی میکنی لیلی؟؟ "
لیلی درحالی که مرتب دور و اطرافش را نگاه میکرد تا مطمئن باشد از دست محفلی ها در رفته گفت:
- " من..؟ خب من ، راستیتش من.. "
رزالین از پشت دوربین فریاد زد:
- " برای تدوین اومدی؟ "
لیلی که انگار لحظه‌ای خودش را از مخمصه رها دیده بود ، دستانش را در هوا تکان داد ، و لباس هایش را تکانده و با لحنی حق به جانب گفت:
- " آره دقیقا ، زدی تو خال رزالین!! بلای عزیز تر از جونم ، من برای تدوین اینجام. "
بلا درحالی که با ابرو های درهم کشیده اول به رزالین بعد به لیلی نگاه میکرد. با چوب دستیش ، یک اشاره کرد و لپ تاب بزرگی در دستان لیلی انداخت. بعد دستانش را به شکل تهدید بالا آورد:
- " به نفعته خوب انجامش بدی ، پاتر! "
لیلی درحالی که لپ تابش را در گوشه‌ای از اتاق باز میکرد هدفونش را در گوشش گذاشت و فریاد زد:
- " خیالت تختِ تخت بلا! "
بلا به طرف در رفت. در را با شدت باز کرد. بعد با صدای بلندی فریاد زد:
- " آهای نفله ها. یه صدابردار خبرِ دامبلدور پاشه بیاد تو. "


ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۱۱ ۲۲:۴۲:۵۵

◟·˚ᨳ 𝗍𝗁𝖾 𝗆𝗈𝗈𝗇 𝗂𝗌 𝖻𝖾𝖺𝗎𝗍𝗂𝖿𝗎𝗅, 𝗂𝗌𝗇'𝗍 𝗂𝗍


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱۳:۵۶:۳۲ جمعه ۱۰ فروردین ۱۴۰۳
#32

هافلپاف، محفل ققنوس

رزالین دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۶:۴۲ دوشنبه ۶ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۲۱:۴۰
از دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 24
آفلاین
رزالین به سختی راهش را از میان جمعیت باز کرد و وارد اتاق شد. با دیدن بلا، برای بیشتر کردن شانسش، لبخند ژکوندی تحویل او داد و با لحنی صمیمانه، ولی ساختگی گفت:
- سلام خانم لسترنج! خوبین؟ خانواده خوبن؟ پسرم خوبه؟

بلا در حالی که به زحمت تلاش می کرد خودش را کنترل کند تا کاری نکند که تمام اجداد پدری و مادری رزالین بیایند جلویش و قر بدهند، با کلافگی جواب داد:
- خوبم. پسرتم خوبه، فقط از وقتی اومده خونه ی ریدل،کاری بجز خوابیدن انجام نداده. تا این حد مفید و به درد بخوره.

رزالین اخم کرد. از آن مادرهایی نبود که معتقدند فرزندشان هیچ ضعفی ندارد، اتفاقا خودش هم قبول داشت پسرش از بیست و چهار ساعت، بیست و هفت ساعت می خوابد، ولی به نظرش انسانی نبود این مسئله را پشت سرش مطرح کنند. باید خیلی رک و راست جلویش می گفتند. نکند انتظار داشتید فکر کند نباید زیاد خوابیدن سدریک را به رویش بیاورند؟ آخر مگر او پتونیا دورسلی بود؟
بلاتریکس آزردگی رزالین را به چوبدستی اش هم حساب نکرد و با همان لحن پرسید:
- برای فیلمبردار شدن اومدی؟
- بله.

بلاتریکس، دوربینی از نوع جادویی به رزالین داد و گفت:
- می ری می شینی اون گوشه و از فرآیند تست فیلم می گیری. صداتم در بیاد یه کروشیو می زنم تو چشمت از دماغت بیاد بیرون. یالا برو مشغول شو.

رزالین دوربین به دست در گوشه ای از اتاق ایستاد. بلاتریکس در را باز کرد و چنان نعره ای زد که شیشه پنجره ها لرزید:
- یه تدوینگر بیاد تو.



ویرایش شده توسط رزالین دیگوری در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۱۱ ۱۱:۴۰:۵۹

اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۰:۴۵:۴۷ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۲
#31

ریونکلاو

لونا لاوگود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۶:۳۷ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۴:۱۴:۲۲ چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳
از روی ماه 🌙
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 37
آفلاین
بلاتریکس سر تکون داد: خوبه خوبه ... نقش پوست تخم مرغ مال تو!

پاتریشیا وینتربورن چند لحظه ای وارد شوک شد: ولی اون دیالوگا مال شخصیت مکمل زن بودن!

بلاتریکس با بی حوصلگی گفت: خب دیگه! شخصیت زن اصلی که منم .. مکمل ام پوست تخم مرغه!

- ولی آخه مگه پوست تخم مر- ..

بلاتریکس اخم کرد: همینه که هست! میخوای بخواه نمیخوای ام به سلامت

پاتریشیا با درموندگی سرتکون داد و از اتاق خارج شد.

بلاتریکس دوباره در ورودی رو باز کرد و با اخم همه رو یه دور زیر نظر گرفت: شخصیت ها تکمیل شدن حالا فقط یه فیلم بردار بیاد داخل!

جمعیت به طرف در هجوم بردن و یه چند نفری هم زیر دست و پا له شدن


Fight so dirty but your love so sweet


برج ریونکلاو، اتاق هفت، تخت سوم




پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۲۱:۲۳:۳۰ سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۴۰۲
#30

هافلپاف، محفل ققنوس

پاتریشیا وینتربورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۱:۰۸ دوشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۰۸:۳۹
از خلافکارا متنفرم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 202
آفلاین
بلا دیگر منفجر شده بود. با فریادهایش، آکادمی هنر را روی سرش گذاشته بود.
"خسته شدم دیگه! این چه وضعشه؟ ارباب عجله داره، یه عالمه نفر منتظرن و تازه هنوز از ایوان هم تست نگرفتم! ایوان کجاس؟"
صورت بلا از خشم سرخ شده بود. در همین موقع ایوان با عجله جلو آمد. بلا فریاد زد:"خوبه! همه به جز ایوان می رن بیرون! زود باشین! اونجا بمونین تا نوبتتون بشه!"
همه بیرون رفتند.‌ جرئت نداشتند چیزی بگویند. آخرسر بلا همه را بیرون کرد و شروع کرد به تست گرفتن از ایوان. آخرسر نقش ایوان شد یه پیرمرد بداخلاق.
وقتی ایوان بالاخره بیرون رفت، بلا در را باز کرد و فریاد زد:"نفر بعد زود باشه!"
مدتی کسی چیزی نگفت. آخرسر چند نفر یک زن جوان را به بیرون هل دادند. بلا و زن جوان رفتند تو.
بلا پرسید:"اسمت چیه؟" هنوز عصبانی بود.
زن گفت:"پاتریشیا وینتربورن."
بلا گفت:"چندتا دیالوگ از نقشی که می خوای داشته باشی رو بگو." پاتریشیا شروع کرد.


آدمای متفاوت، همونایی‌ان که دنیا رو تغییر می دن.
زندگی یه کوهه. هیچ راه صافی برای رفتن به بالا نیست و همه‌ش می افتی زمین. ولی اگه از جات بلند شی و به راهت ادامه بدی، قول می دم، به قله می رسی.
جی.کی.رولینگ می گوید:"در زندگی شکست نخوردن ممکن نیست، مگر آنکه آنقدر محتاطانه زندگی کنید که می شود گفت اصلا زندگی نکرده اید، و بنابراین به ناچار شکست را تجربه می کنید."


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱۸:۲۰:۳۱ دوشنبه ۲ بهمن ۱۴۰۲
#29

ریونکلاو، مرگخواران

هیزل استیکنی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۹ سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۱۹:۴۶
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 93
آفلاین
بلا که دیگر خشمش اوت کرده بود و میتوانست با فریادش کل اکادمی را روی سر خود و اطرافیانش خراب کند سعی کرد ارامش خود را حفظ کند.

-دم! بازدم! دم! بازدم!

اما هر کاری که می کرد فایده ای نداشت.بلاتریکس خشمگین بود. خشمگین! اینبار دیگر جدا باید ایوان می امد وگرنه...

-ایوان! همین الان بیا اینجا!
-اومد...

اما در این لحظه لینی با حرکتی سریع امد و جلو صورت ایوان را گرفت

-بلا! بلا!
-چی شده؟! دارم از ایوان تست میگیرما!
-حجم عظیمی از افراد بیرون در به خاطر قفل کردن در روشون شورش کردن!
-شورش؟! مگه جرئتشو دارن؟ الان میام خدمتشونو میرسم!

بلا هر لحظه خشمگین تر میشد. هنوز از ایوان و افراد بسیاری تست نگرفته بود و تازه باید به اعتراض مردم هم رسیدگی می کرد. ارباب هم عجله داشت. حالا باید چه کار میکرد؟ هر لحظه ممکن بود ارباب بیایند و بخواهد نسخه 35 میلیمتری فیلم جدیدشان را تحویل بگیرند

-ساکت!


🎐 اجـازه نـده هيـچ كس پـاشو رو رويـاهات بـذاره..🌱حتی اگه تاریک ترین رویای جهان باشه... ️


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۲۱:۰۷:۲۳ یکشنبه ۱ بهمن ۱۴۰۲
#28

اسلیترین

اسکارلت لیشام


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۰:۰۴
از میان ورق های کتاب
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 43
آفلاین
امان از عصبانیت! خشم همیشه انسان را کور می‌کند و اسکارلت هم بیرون از گیر و دار مرگخواران حاضر در آکادمی هنر همین حس را داشت.

ماحرا از این قرار بود، اسکارلت با هزار زحمت وقتی به دست اورده بود و می‌خواست وارد آکادمی هنر شود که تا خواست وارد شود نفر کناری او را هل داده بود و سپس در را جلوی او قفل کرده بودند. اسکارلت بسیار برای ورود به انجا برنامه ریخته بود. وقت طلا نبود، وقت از طلا هم با ارزش تر بود. علاوه بر این عادلانه نبود که او تنها اینجا بماند و دیگران در داخل به ادامه انتخواب نقش مشغول باشند.

نفس عمیقی کشید و به در ورودی خیره شد او نیز فریاد بلاتریکس که می‌گفت:
-اون در رو قفل کنین! نمیخوام کس دیگه ای بیاد...
را شنیده بود. اما نکته ای در اینجا وجود داشت، بلاتریکس گفته بود کسی از در وارد نشود و اسکارلت هم به حرف او احترام می‌گذاشت، پس در یک حرکت خود را گلوله کرد و با شدت به سمت پنجره پرید و همراه با موجی از دریای شیشه های شکسته وسط جمع مرگخواران ولو شد.
فریاد زد:
_قبببووووول نیست! منم باید بیام

مرگخوارها با تعجبی وصف نشدنی به او خیره شدند، با همان مقدار تعجبی که هنگامی که فردی از پنجره خانه تان به داخل بیاید به شما دست میدهد.

اسکارلت فریاد‌زنان ادامه داد:
-من از صبح تاحالا منتظرم که بیام اینجا اونوقت تا من رسیدم در رو جلوم بستین! منم میخوام تو نمایش باشم!
-ساحره حسابی! از پنجره اومدی تو نقشم میخوای؟
-همینی که هست! من دارم اینجا زحمت میکشم، شما نمیدونید چه بلایی سر من اومده تا برسم اینجا.

خلاصه، اسکارلت که از همان اول خود را از لای در وارد سایت، با لگد به تالار اسلیترین و از پنجره خود را وارد آکادمی هنر کرده بود (و همینطور میخواست از طریق دودکش وارد عمارت ارباب شود) نقشی هم به عنوان زیر گلدونی در فیلم برای خود (به زور!) دست و پا کرد و اسمش به عنوان بازیگر مهمان(ناخوانده) در تیتراژ پایانی فیلم نوشته شد.


ویرایش شده توسط اسکارلت لیشام در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۱ ۲۲:۱۰:۱۴


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۴۸:۵۴ یکشنبه ۱ بهمن ۱۴۰۲
#27

هافلپاف، محفل ققنوس

روندا فلدبری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۵ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۱۱:۳۴
از دنیا وارونه
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 180
آفلاین
خلاصه:
لرد ولدمورت خسته و ملول شده. به مرگخوارهاش دستور می ده تا فیلمی در ژانر ترس براش بسازن. بلاتریکس تصمیم می‌گیره که از مرگخوارها تست بگیره. تا اینجا دامبلدور به عنوان راوی قبول شده و هری هم کشته شده تا نقش جسد رو بر عهده بگیره. ایوان تو صف انتظار برای تست دادنه، ولی هر دفعه یکی می‌آد و نوبتش رو می گیره.




بالاخره بعد از مدت ها نوبت ایوان رسید.
-ایوان بهتره دست به جنب...ایوان؟!ین دفعه کجا غیبت زد؟!

بلاتریکس به جایی که ایوان چند دقیقه پیش آنجا بود نگاه کرد ولی جز تپه ای که از لجن و سرخس ساخته شده بود چیز دیگری ندید.

-این از کجا اومد!؟

بعد چوبدستی اش را بالا آورد و لجن ها را کنار زد.

-آخیش هوای تازه!انقدر وایستادم روم علف سبز شد.

ایوان خواست چیز دیگری بگوید که یکدفعه روندا که معلوم نبود از کی وارد اتاق شده است، پرید وسط و گفت:
-من! من! نفر بعدی من!
-چی؟ تو چی؟ بگو دیگه زود!
-کارگردان بشم!
-ولی ما که کارگردان...
-ممنونم که اجازه دادی!

روندا بدون اینکه به حرف های بلاتریکس گوش کند خود را قانع کرد که کارگردان است.
-خب باید ما باید الان سر صحنه ی اول باشیم، پس بیاین بریم پر قدرت شروع کنیم.

دختر خواست به طرف صحنه برود، که پایش به ایوان گیر کرد و روی آن افتاد و بر زمین پخشش کرد.

-کی اینجا مانع گذاشته؟ اصلا عیب نداره الان خودم درستش میکنم.

بعد جاروی یک جادوگر بدبخت را که در گوشه ی اتاق بود برداشت و استخوان های ایوان که از هم متلاشی شده بود را جارو کرد.

-دیدی مشکل رو خودم حل کردم.
-الان ایوانو انداختیش زباله؟
-بله.
-تو یکی از مرگخوار های ارباب رو به فنا دادی؟

-بل...یعنی چیزه تو می خوای سلامت جامعه رو بخاطر یه مرگخوار به خطر بندازی؟ واقعا که برات متاسفم!
-اصلا ببینم تو راهنما رو خوندی؟
-بله!.. آمم.. فقط میشه بگید کدوم راهنما؟

بلاتریکس با حرکت چوبدستی روندا را بیرون انداخت و با صدای بلند گفت: نفر بعدی!


ویرایش شده توسط روندا فلدبری در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۱ ۲۰:۰۴:۵۵

یه کتاب خوب یه کتاب خوبه مهم نیست چندبار بخونیش

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.