هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۰:۱۲:۴۴ شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۳
#1
به مناسبت تولد هم‌گروهی ثروت‌ طلبمون!
_______

- تو اختلال پول چاپیدن داری. من یه نات سیاهم نمی‌دم.
- دقیقا چجوری باید پول هزینه های تالارو باید بدم؟
- سر به دار می‌دهیم پول به اسکور نمی‌دهیم!

ده دقیقه‌ای می‌شد که اسکارلت و اسکورپیوس وسط خیابان بی‌وقفه جر و بحث می‌کردند. تا این‌ که فرد ناشناسی که احتمالا با ریتا اسکیتر نسبت خانوادگی داشت، خود را وسط انداخت و طرفین را دعوت به آرامش کرد.
- این کارا لازم نیست که، بیاید مسالمت‌آمیز و با گفتگو حلش کنیم.

ناگهان سه صندلی از آسمان پایین افتاد و پیاده‌رو به محل مناظره جهش پیدا کرد. غریبه که به طور خودکار نقش مجری را برعهده داشت رو به طرفین کرد.
- خب بگین مشکلتون چیه؟
- ایشون حداقل از ده، دوازده جا داره پول می‌گیره! اما هروقت بهش می‌گم بیا یه کمکی تو هزینه‌ها بکن هی میگه ندارم، از کجا بیارم، همه دنگشونو می‌دن به جز این!
- من از خیلی وقت پیش گفته بودم! بودجه نداریم، نداشتیم و نخواهیم داشت.
- که بودجه نداری؟ اون همه پولی که بابت تعمیرات نامرئی شهر میگیر...
- عه؟ اینجوریه؟ فکر کردی خبر ندارم از سال اولیا هزینه ورودی می‌گیری؟
- کذبه، خودشون بخاطر بخشندگیشون پول می‌دن.
- پس این که وزارتخونه بخاطر مالفوی بودنت استخدامت کرده هم کذ...
- عه؟ پس قضیه اون بالا کشیدن حساب ملت تو گرینگوتز رو چی میگ...

مجری نه تنها تلاشی برای کاهش تنش نمی‌کرد، بلکه با پرسیدن سوال‌های نکته‌دار و بی‌اهمیتی به پریدن در حرف‌های همدیگر، سعی بر شدید‌تر کردن درگیری هم داشت.
- خب جناب مالفوی، دیگه چه اطلاعاتی دارید؟
- بگم؟
- بگو تا منم بگم!

هیچکدام از دیگری کم نمی‌آوردند و پرونده های اختلاس و پارتی‌بازی و فساد فی‌الارض یکی پس از دیگری رو می‌شد. تا این که اسکورپیوس از جا بلند شد.
-‌من دیگه هیچ حرفی اینجا ندارم.
- من زودتر هیچ حرفی اینجا ندارم!

و هر دو، مجری متعجب را تنها گذاشته و رفتند. مجری که اندکی از جوگرفتگی‌اش کم شده بود، گیج از رفتار عجیب آن دو خواست دستش را در جیب‌هایش فرو برده و به راهش ادامه دهد که متوجه شد پارچه هر دو جیبش آویزان و خالی است.

کمی آن‌طرف‌تر

- فقط همین؟ این همه زحمت کشیدیم! یارو پول‌ خرداشو میذاشته تو این جیبش.
- خودت انتخاب کردی. بهت گفته بودم جیب راست رو می‌زنی یا چپ رو، من که راضیم. تازه گالیوناشو از بانک گرفته بوده.



پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۴:۴۶:۰۵ پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۳
#2
خلاصه:
بودجه بیمارستان سنت مانگو تموم شده‌. برای جور کردن پول می‌خوان به بهانه معاینه مردم، بهشون بیماری روانی بچسبونن و ازشون پول بگیرن. رزالین یکی از شفادهنده هاست که همین کار رو انجام می‌ده.
______

- اسمتون؟

رزالین مشغول نوشتن اسم همسر سر‌به‌هوایش و بیماری‌هایی که به او نسبت داده در لیست بیمارانش بود و توجهی به فرد وارد شده نداشت. البته که اگر دقت می‌کرد هم کسی که وارد شده بود را نمی‌شناخت. یک روز هم از ورودش نگذشته بود.

- شنیدم بعد از تموم‌ شدن بودجه‌، سنت مانگو خودکفا شده.

رزالین سرش را بالا آورد. قرار نبود کسی از این موضوع باخبر باشد. اگر لو می‌رفتند دیگر کسی برای مراجعه‌ نمی‌آمد و طبیعتا بیمارستان ورشکسته شده، خودش هم اخراج و از کار بیکار می‌شد.
- واقعیت نداره. کی این حرفو زده؟

اسکارلت همان‌طور که گلدان های موجود در سراسر اتاق را بررسی می‌کرد نگاهی به شفا‌دهنده مضطراب انداخت.
- من. خودم حکمشو امضا کردم، بودجه نداشتیم، نداریم و نخواهیم داشت.
- خب وقتی شهردار لندن بودجه ما رو انقدر کم می‌کنه بیمارستان باید یه جوری هزینه خودشو جور کنه دیگه.
- خیلی هم عالی! می‌خواستم روند کارتونو ببینم. میتونم یه نگاهی به لیست بندازم؟

لیست را از رزالین گرفت و نگاهی به اسم‌های داخل‌ آن انداخت. افراد آشنای زیادی را در آن می‌دید که برایشان نفری چندین بیماری روانی اختصاصی و ناشناخته نوشته شده بود. جعفر، روندا، یوریکا و گابریل و... تا این که اسمی توجهش را به خود جلب کرد.
- رزالین دیگوری، صحبت با گیاهان. چه قدر جالب.
- حتما تشابه اسمیه.
- مهم نیست، من دیگه مزاحم نمیشم. بیماری های بیشتری به مردم بچسبونید، فعلا.

و از در خارج شد. رزالین خواست بالاخره نفس راحتی بکشد که لنگه کفشی پروازکنان در دو قدمی صندلی‌اش فرود آمد.



پاسخ به: متروی لندن!
پیام زده شده در: ۱:۱۵:۳۲ دوشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۳
#3
- کلاهه جادوییه!

همین دو کلمه از طرف یک ماگل کافی بود تا مامور حفاظت از قانون رازداری جادوگران به سبک بروسلی از پنجره داخل دفتر شهردار لندن شود.
- خانم شهردار! تخلف از قانون اساسی! افشای جادوگری تو روز روشن! پس شما اینجا چیکار می‌کنین؟

اسکارلت که هنوز در شوک بود به تکه های شیشه روی زمین نگاهی ‌انداخت.
- چی‌شده؟
- برین ببینین تو متروی شهرتون چه خبره! من کاری به این ماجرا ندارم، تو محل مربوط به شما انجام شده، خودتون باید حلش کنید. قبل از این‌ که کل عالم از جادوگری خبردار بشن.

مامور از همان پنجره‌ای که آمده بود نرفت، موقع خروج پنجره کناری را شکست و از آن خارج شد و اسکارلت را با سوال های بسیاری از جمله این که چرا مامورها مانند آدمیزاد رفت‌وآمد نمی‌کنند، تنها گذاشت.

یک لحظه هم صبر نکرد. تا نزدیک‌ترین مکان به مترو آپارات کرد و بقیه راه را با سرعت طی کرد. چندین دقیقه در ایستگاه معطل شد که بالاخره مترو از راه رسید و جلوی پایش توقف کرد. جهنم به معنای دقیق کلمه جلوی چشمانش بود. مسافران بی‌توقف جیغ می‌کشیدند، سر مسافری با گردن قطع شده ژله‌ای و چشم های قرمز و صورتی جلوی پایش افتاده بود. کمی آن‌طرف‌تر فردی با دماغی دراز مجهز به اسنایپر و بدنی حشره مانند جلویش ایستاده بود که کم‌کم به حالت عادی باز می‌گشت. در همین حال کلاه بین مسافران جیغ‌جیغو در حال جا‌به‌جایی بود.

در آن گیرودار اسکارلت به سختی توانست ببیند که یک کلاه بر سر کسی افتاد و باعث شد دست هایش خال‌خالی و زرد شده و مثل بادکنک باد کنند و از ناخن‌هایش مایعی شبیه نوشیدنی جاری شود.
زنی جیغ‌کشان به سمت در دوید.
- فرار کنین! فرار!

و ماگل ها به‌علاوه مرد دست بادکنکی و کلاه روی سرش مثل موجی خروشان از درهای مترو خارج شده و کلاه به همراه صاحبش در دوردست‌ها از جلوی چشم محو شدند. حالا مترو کاملا خالی بود به جز اسکارلت و گابریلی که حالا عادی بود.

-بدبخت شدم، رفتن سمت خیابون اصلی و احتمالا بیمارستان!
- ولی عوضش به همه خوش می‌گذره! دیدی چطوری از خوشحالی هورا می‌کشیدن؟ من میرم اونجا که دوباره کلاه جادویی رو بگیرم!


ویرایش شده توسط اسکارلت لیشام در تاریخ ۱۴۰۳/۴/۱۸ ۱:۵۳:۳۱


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!
پیام زده شده در: ۰:۴۷:۳۷ شنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۳
#4
خلاصه:

مرگخوارا و محفلیا به شهربازی‌ای پر از وسایل خطرناک رفتن. به خاطر رقابت با هم تصمیم می‌گیرن همه‌ی وسایل شهربازی رو امتحان کنن و شجاعتشونو به رخ هم بکشن. اول به تونلی می‌رن که توش یه بوگارته و باید تنهایی داخلش برن تا با ترساشون روبه‌‌رو بشن. لرد می‌خواد وارد تونل بشه که‌ مدام مشکلاتی پیش میاد.
________

- ارباب چیزه...
- ‌دیگر کدام ابلهی ورود ما را خدشه دار کرد؟
- راستش بوگارت که اینجا غش کرده، مرگخوارتون هم که داره ورود شما رو تماشا می‌کنه، شمارو کی بترسونه؟
- این که همین الا...

بوگارت در نزدیکی ورودی تونل طاق باز پخش زمین شده و در کنار او سایه الستور ايستاده بود که فقط لبخندش او را از سایه تونل جدا می‌کرد و این‌طور که به‌نظر می‌رسید از ترساندن دیگران خوشش آمده بود.

لرد سیاه به فکر فرو رفت، مرگخوارها نیز به تبعیت از اربابشان به فکر فرو رفتند، حتی بوگارت غش کرده و کادر شهربازی نیز به فکر فرو رفتند. آنقدر به فکر فرو رفتن تکرار شد که دسته‌جمعی دچار اورثینک بیش‌از حد و فروپاشی مغزی شدند و برای لحظاتی به مشکل فنی برخورده و از دسترس خارج شدند. تا این‌ که لرد به سکوت و غرق‌شدگی در افکار حضار پایان داد.
- ما خودمان از اول می‌دانستیم، منتظر بودیم یکی از شماها عقلش برسد و جایگزین بوگارت شود.

مرگخواران که چنین پاسخ عمیق و شگفت‌آوری گرفته بودند، چندین دقیقه دست زدند، بعد دویدند و پریدند و پرواز کردند و عده بی جنبه‌ای هم همدیگر را گاز گرفتند که توسط نیرو‌های حراست به سرعت جمع‌آوری شدند. سپس همچنان سوت و جیغ و تشویق های حاضرین به نحوه مضحکی ادامه یافت. انگار قانونی نانوشته به مرگخوارها گفته بود هرچه بیشتر معطل کنند شانس این‌ که توسط دیگران قربانی شوند کمتر خواهد بود.

تشویق های حاضرین که دیگر مسخره به نظر می‌آمد حوصله لرد را سر برده بود.
- بی‌خود وقت ما را تلف نکنید. فکر می‌کنیم این دیالوگ را قبلا گفته‌ایم... اما به هر حال، یکی برود داخل تونل ما را بترساند.

گابریل که همیشه و در همه حال شوق غیر‌عادی‌ای برای داوطلب شدن داشت، خیال بقیه را از محکوم شدن راحت کرد و همان‌طور که می‌پرید تا دیده‌ شود دستش را بلند کرد.
- من من من! من حاضرم، من!



پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک!
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵:۳۶ پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۳
#5
خلاصه تا ابتدای پست #245:

مرگخوارا کچل شدن و دنبال علتش می‌گردن. آخرین‌بار همه از غذایی خوردن که مروپ و تلما پخته بودن. ناگهان گابریل و الستور از راه می‌رسن که هنوز مو دارن! مرگخوارا مروپ رو برای پرس‌وجو صدا می‌زنن.
_____

- ما کچل شدیم مامان مروپ!
- اینو که از صبح دارم می‌بینم کاهو سالادیای مامان؟
- ما همه از غذای شما و تلما خوردیم مامان مروپ!
- یادم نرفته خربزه مشهدیای مامان، خب؟

هیچکس جرئت جمع‌بندی و نتیجه‌گیری حرف‌ های گفته شده را نداشت. همه می‌دانستند که قطعا نتیجه متهم کردن غذای مادر لرد سیاه، که اهمیت خاصی برایش داشت، جالب نیست.
تا اینکه همان مرگخواری که دو پا داشت و دو پا از بقلی‌اش قرض کرده و گریخته بود، برگشت و مرتکب سومین اشتباه آن روزش شد.
- این یعنی یه چیزی تو غذا بوده!

سکوتی سنگین فضا را فراگرفت. انگار ناگهان دمای اتاق چندین درجه پایین آمده بود. بعضی از مرگخوارها می‌لرزیدند و تمام نگاه ها به مروپ و مرگخوار مجنون خیره شده بود.

- یعنی داری میگی غذا های مامان قاطی داشتن؟

کوچک‌ترین صدایی از کسی بیرون نمی‌آمد، انگار هرگونه صحبتی فقط اوضاع را بد‌تر می‌کرد. مروپ چمدانش را که از ناکجا آباد آمده بود برداشت و به سمت در خروجی رفت.
- مامان می‌ره خونه سالمندان.
- نه نرید!
- بدون شما‌ شمعدونیا دق می‌کنن!
- ما اینجا از تنهایی می‌میریم.

اسکارلت در حالی که سعی بر آرام کردن اوضاع و جلوگیری از ایجاد تروما داشت، جلوی در ایستاد.
- منظورش این بود که یکی تو غذای شما چیزی ریخته بانو، مگرنه ما به شما اعتماد کامل داریم.
- مامان حواسش کاملا به غذا بود، تلما هم چیزی تو غذا نریخته.
- شاید بعدا تو غذا ریخته شده! اصلا بریم ببینیم چرا بعضیا هنوز مو دارن!



پاسخ به: کافه‌تریای مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۶:۱۷:۱۱ سه شنبه ۱۲ تیر ۱۴۰۳
#6
خلاصه:

گابریل تصمیم گرفته ارتش خوش‌بینی تشکیل بده و با هدف هدایت کردن مرگخوار‌ا، داره سعی میکنه عضو جمع کنه.

_________

هم‌زمان با طلوع خورشید، گابریل جست‌وخیز‌کنان تمام عمارت‌ ریدل را همراه با صبح به بخير های فراوان و بغل کردن مرگخوار هایی که آن وقت صبح اسم‌ خودشان را هم نمی‌دانستند، بیدار کرده و به زور در اتاقی جمع کرده بود. حالا تمام مرگخوارها با ظاهری آشفته به گابریل ذوق‌زده نگاه می‌کردند.

- دوستای من، ممکنه بعضیا با دیدن ظاهرتون فکر کنن که ذات تاریکی دارین، اما من تموم رنگای رنگین‌کمون رو تو وجود همه‌تون می‌بینم. من بهتون یاد می‌دم اون تیکه رنگی رنگی وجودتونو آزاد کنین!

مرگخواری با بی‌حوصلگی غر زد:
- گب، آیا اون "ارتش تاریکی" به این بزرگی برات شوخیه؟
- چرا تاریکی؟ ما میتونیم ارتش خوش‌بینی باشیم! من تو این ارتش بهتون یاد میدم چطور سیاهی رو از خودتون پاک کنین. اصلا برای شروع، یه داوطلب بیاد اينجا.

تمامی مرگخواران بدون استثنا سوت‌زنان سقف را نگاه کردند، اما سقف که زیر این همه چشمان خیره به خودش در حال ذوب شدن بود، ترک‌ خورد و در نتیجه مجبور شدند به همدیگر زل بزنند. به صورت خودکار نگاه‌ها روی مرگخوار جدید که ناشناس‌تر به نظر می‌رسید قفل شد. اسکارلت که معذب شده بود، متوجه منظور آن همه آدم شد و از سر ناچاری دستش را بالا برد و به سمت گابریل رفت.

- آفرین، یه داوطلب! آدم مثبت‌اندیشی هستی که اولین نفر اومدی اينجا.
- فکر کنم بیشتر به خاطر اختلال عدم وجود دیوار کوتاه‌تر از منه که اینجام.

گابریل حرف‌‌ های اسکارلت را نشنید و ادامه داد:
- بیا تمرین گول‌خوردن کنیم! یه بار یکی بهم گفت که کاکتوسا هم دلشون بغل می‌خواد. من قبلا هیچوقت بهش فکر نکرده بودم و اگه اون بهم نمی‌گفت ممکن بود اصلا اینو نفهمم. درسته که یه کمی درد داشت اما کاکتوس بعدش کلی خوشحال شد و ازم تشکر کرد! بعدا ال بهم گفت که گول خوردم، اون‌‌ موقع فهمیدم گول خوردن چیز خیلی خوبیه!

حالا اسکارلت آشکارا نگران به نظر می‌رسید. به دنبال راهی برای نجات نگاهی به در انداخت که با سایه الستور مواجه شد و فهمید تنها کسی نیست که فکر رفتن به ذهنش رسیده، بقیه مرگخوار‌ها هم که هیچ تفاهمی با حرف‌های گابریل نداشتند هر از گاهی به عقب می‌نگریستند اما همچنان سایه با لبخند مور‌مور کننده‌اش از کنار در برای هر‌کسی که فکر خروج از سرش عبور می‌کرد، دست تکان ‌می‌داد.

- اگه بهت بگم این سیبی که بهت می‌دم جادوییه و باعث می‌شه بتونی پرواز کنی می‌گیریش؟

اسکارلت نگاهی به سیب زرد و کرم‌خورده درون دست گابریل انداخت.
- در واقع من این‌کارتو تلاشی برای دستکاری روانی خودم در نظر می‌گیرم.

صدای مروپ از انتهای اتاق بلند شد.
- سیب مامان پر‌ از ویتامین ای و بی و سی و دیه! چه اشکالی داره که ردش می‌کنی؟

گابریل در حالی که سیب را ناز می‌کرد و به او دلداری می‌داد گفت:
- تازه اینجوری این سیبه احساس می‌کنه اضافیه و کسی دوستش نداره. باید گول بخوری و بگیریش! اشکالی نداره، میدونم همه‌تون علاقه‌مند شدین، یه مدت که بگذره بهتر گول می‌خورین.

چهره مرگخواران حتی ذره‌ای به علاقه‌مند شباهت نداشت. انتظارات گابریل با ماهیت مرگخواری‌شان در تضاد کامل بود و ناخشنودی به راحتی از صورتشان خوانده می‌شد، اما گابریل با نا‌امیدی غریبه و تسلیم ناشدنی بود‌ و درحالی که سیب را با احترام روی صندلی می‌نشاند رو به جمعیت کرد.
- یه داوطلب دیگه هم میخوایم، کی حاضره؟



پاسخ به: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۹:۲۰:۵۳ دوشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۳
#7
به مناسبت تولد هم‌گروهی عزیزمون
_____


- مگه کشکه؟ من خودم نصف عمرمو تلاش کردم و بسی رنج بردم در این سال سی که شماها بیاین تو پنج دقیقه شکست‌ناپذیر بشین؟ واه واه واه، به حق چیزای ندیده و نشنیده.

تام در حالی که برای زنده‌ ماندن سعی می‌کرد قدرتمند و حرفه‌ای به نظر بیاید، همین‌طور برای لاکپشت‌ها داستان هزار و یک شب می‌خواند و در حالی که با شهرزاد احساس هم‌دردی می‌کرد سعی بر طولانی کردن حرف‌هایش داشت.
- زمان ما که لاکپشتا انقدر عجول نبودن، سال‌ها یه‌ جا عین بچه آدم منتظر می‌موندن جیکشونم در نمی‌اومد. اصلا از قدیم می‌گن لاکپشت عجول لاکپشت مرده‌ست! یادمه یه لاک‌پشتیو می‌شناختم که می‌خواست با چند تا لک‌لک پرواز کنه ولی به خاطر عجله کردن از اون بالا افتاد و مرد. سالازار رحمتش کنه .

کمی آن‌طرف‌تر

سالازار که هر بار شخصی نامش را می‌برد برای رسیدگی به امورات معنوی موقعیت شخص با جی‌پی‌اس برایش فرستاده می‌شد، با شنیدن اسم خودش از مکانی کمی دورتر از کشتی خودشان موقعیت جایی که باید دهان و به طبع سر تام قرار داشت را شناسایی کرد و به اطلاع بقیه افراد کشتی رساند.

- هی به شوهر مامان گفتم انقدر مامانو اذیت نکنه، بیا کارما تیکه تیکش کرد.

اسکارلت در حالی که به پرچم اسلیترین، اسکلت مشهور دزدان دریایی را هم اضافه می‌کرد رو به مروپ کرد.
- فکر کنم شوهرتون با کمک کوسه‌ها دچار فروپاشی جسمی_روانی شده. مگرنه چرا باید از سالازار اسم ببره؟
- حتما به حجم زیادی از درماندگی رسیده که دست به دامن ما شده.
- تا سر شوهر مامانو هم از دست ندادیم بریم دنبالش.



پاسخ به: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۲۳:۱۱:۰۱ جمعه ۸ تیر ۱۴۰۳
#8
خلاصه:

تالار اسلیترین رو آب گرفته. لرد سیاه دستور داده تالار خشک بشه اما دریاچه از تالار بیرون نمی‌ره. اسلیترینی ها دریاچه رو اذیت می‌کنن برای همین دریاچه ناراحت میشه و سونامی‌ای درست میکنه که تام ریدل رو با خودش می‌بره، حالا مروپ و بقیه اسلیترینیا میخوان با کشتی پیداش کنن.

___________

- حالا کشتی از کجا بیاریم بانو؟
- یعنی داری میگی تالار جد بزرگ مامان کشتی شکاری نداره؟

مروپ کشتی تزئینی گوشه اتاق را جلوی چشمان ملت اسلیترینی بالا برد و لبخندی غرور آمیز زد.
- بنگرید، اینه قدرت تالار مامان!

بعد با وردی قایق مینیاتوری را به کشتی دزدان دریایی تبدیل کرده، با قدرت پایش را روی عرشه کشتی گذاشت، سپس رو به اسلیترینی‌ها که در چشمانشان برق افتخار دیده می‌شد کرد و گفت:
- منتظر چی هستید نارگیل های استوایی مامان؟ سوار شید بریم شکار دنبال شوهر مامان!

تعدادی از اسلیترینی‌ها به تقلید از مروپ دستمالی سرخ رنگ با طرح اسکلت بر سر گذاشته و گوشواره های سه ایکس لارج انداختند و بقیه موهای خود را دسته دسته بافتند و با لباس ملوانی سوار شدند.

- لنگرها رو بکشید! بادبان ها رو باز کنید! به سوی دریاچه و فراتر از آن.

کشتی با سرعتی کمتر از ماراتن سالمندان شروع به حرکت کرد و آغاز طوفانی حرکت کشتی ناخدا مروپ، به طور اسلوموشن ادامه یافت.

- کوفته برنجی های مامان انگار باید برید پارو بزنید.

اسلیترینی‌ها که کمی از جو گرفتگی‌شان کاسته شده بود، پارو به دست در سراسر کشتی پخش شدند و به حرکت آن سرعت بخشیدند.

- خشکی می‌بینم! خشکی می‌بی... نه، چیز، فک کنم کله شوهر مامانو دیدم.
- اون باله کوسه نیست اونجا؟



پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۹:۵۸:۵۳ چهارشنبه ۶ تیر ۱۴۰۳
#9
- بخاطر این‌که اون شکلاتی که داری تو دهنش میکنی مال قنادیه.

ریموس آنقدر به نصف کردن شکلات ادامه داد تا بلاخره دهان ریگولوس مثل عروس های ادایی بله را گفت و ریموس شکلات را در حلقش فرو کرد.
- حالا جادوی شکلات نجاتش میده.

اما شکلات روی ریگولوس تاثیر عکس گذاشت و به علت بی‌هوشی، شکلات در گلویش گیر کرده و حلقش که ادابازی های دهان را دیده بود، زیر لفظی می‌خواست و اجازه عبور نمی‌داد.

- چرا برادرت بنفش شده سیریوس؟
- چون الان که بی‌هوشه بش شکلات دادی.

سیریوس شروع به زدن ریگولوس کرد، اما حرکات او بیشتر از نجات از خفگی به فینال کشتی کج شباهت داشت، با این تفاوت که اینجا داوری وجود نداشت و مانعی هم از مرگ در اثر خونریزی ریگولوس جلوگیری نمیکرد.

- چرا برادرت قرمز شد سیریوس؟
- چون که... ها، چی گفتی؟

ناگهان برای بار دوم پورتالی بالای سر ریگولوس باز شد و روح او از آن بالا رفت. پورتال به سرعت بسته شده و محفلی ها ماندند و جسد ریگولوس.

- اِنا للمرلین و اِنا الیه راجعون، بازگشت همه به سوی اوست. غم آخرت باشه داداش. مرلین صبرت بده.

جعفر درحالی که بره‌ای را در دست داشت رو به سیریوس گفت:
- اصلا از قدیم گفتن پورتال آورده رو باد می‌بره، غمت نباشه.



پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۱۷:۳۱:۰۸ سه شنبه ۵ تیر ۱۴۰۳
#10
- اینجا چخبره؟

پاتریشیا بهت زده به باغ وحش درون آشپزخانه محفل زل زد. علاوه بر حیواناتی که از سر و کول پاتریشیا بالا می‌رفتند، یک لاکپشت و یک اردک با شش جوجه‌اش و تعدادی همستر و انواع چرنده و پرنده و درنده ای که پاتریشیا نمی‌شناخت، به علاوه تمساحی که با مهربانی خود را به دست گابریل می‌مالید، تازه وارد محفل را دربر گرفته بودند.
پاتریشیا همچنان در آشپزخانه سابق محفل که در حال حاضر جنگل حساب می‌شد ایستاده بود و با دهانی باز به گابریل زل زده بود.

- یعالمه دوست پیدا کردم! نگا کن. انگار از تو خوششون اومده.
- اون سموره داره تو سوپ پیاز ناهارمون شنا میکنه؟
- اسمش الکسه من دعوتش کردم.

پاتریشیا نفس عمیقی کشید، بعد سنجاب روی سرش را برداشت و به آرامی رو میز گذاشت. سنجاب پرید و نقش شال گردن گابریل را ایفا کرد.

- میتونیم اینارو همینجا نگه داریم تا با ما زندگی کنن؟ لطفاااا.
پاتریشیا همانطور که حیوانات اهلی و وحشی را از ردایش می‌تکاند نگاه حسرت آمیزی به سوپ انداخت.
- ریموس حق داشت، تو واقعا تمرین صبر لازمی... به هر حال، من قرار نیست جا بزنم. بیا با مدیتیشن شروع کنیم.
- من، من، من، میام! من عاشق مدیتیشنم!
- اول اطرافمون رو خلوت میکنیم.

و با سر به حیوانات اطرافش اشاره کرد و منتظرانه به گابریل زل زد. گابریل هم اصواتی را از خودش درآورد که انگار فقط خودش می‌فهمیدند و حیوانات. در کمال ناباوری تمامی موجودات رفتند و فقط لاکپشت مانده بود که هنوز مقداری با در فاصله داشت.
- بعد چهار زانو می‌شینیم رو زمین.

پاتریشیا نشست و گابریل هم به تقلید انجام داد.
- بعد چند تا نفس عمیق می‌کشیم.

گابریل از جا پرید و مقابل چشمان متعجب پاتریشیا دوان دوان از اتاق خارج شد. بعد از دقایقی، با چند مدادرنگی در دستش و یک دفتر نقاشی به آشپزخانه برگشت.
- حالا میتونم نفس عمیق بکشم!
- من قرار نیست جا بزنم ولی یه فرمانده عاقل بعضی وقتا عقب‌نشینی میکنه.







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.