هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۰:۲۸:۵۱ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۳

گریفیندور، محفل ققنوس، مرگخواران

الستور مون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۹:۵۳ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۴:۲۷
از ایستگاه رادیویی
گروه:
گردانندگان سایت
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
محفل ققنوس
پیام: 89
آفلاین
تکلیف روان درمانی!

و زمانی که لرد با وقار و آرامش می‌خواست وارد تونل بشه، صدای جیغ مرگخواری که وارد تونل شده بود هم شنیده شد. قدم‌های لرد سست شد، چشماش رو ریز کرد و ایستاد تا ببینه بعدش چی میشه، که جوابش با بیرون دویدن بوگارت و مرگخوار، داده شد. لرد به سمت مرگخوارانش چرخید، تک تکشون رو از نظر گذروند و گفت:
- ما پاسخ می‌خواهیم. چه اتفاقی افتاد؟

مرگخوارا که نمی‌دونستن چی‌شده و چرا، یک قدم عقب رفتن. باید می‌فهمیدن چی‌شده. بنابراین رفتن بوگارتی که هنوز داشت جیغ می‌زد رو گرفتن، نشوندن روی صندلی و شروع کردن به پاشیدن آب سرد به صورتش و آب‌قند دادن بهش. اصلاً هم ایده‌ای نداشتن آب‌قند تاثیر منفی روی معده بوگارت داره یا نه. در واقع بیشتر از لرد سیاه می‌ترسیدن تا اینکه بلایی سر بوگارت بیارن.
البته که مروپ دچار چنین استرسی نشده بود و داشت به طور کاملا جدی صحنه رو بررسی می‌کرد که چیز عجیبی رو دید. در واقع توی نگاه اول اصلا متوجهش نشد، ولی بعد که چشماشو ریز کرد، یک عدد هویج رو ازش سوراخ کرد و به عنوان دوربین تک‌چشمی استفاده کرد، تونست تشخیصش رو تایید کنه.
- الستور مامان؟ سایه‌ت کو؟

الستور که به جای اینکه مشغول باد زدن و آب قند دادن و پاشویه و صورت‌شویه بوگارت باشه، داشت به بوگارت راجع به انواع روش‌های پختن و خوردن بوگارت‌ها میگفت و می‌خواست ازش تایید بگیره، سریع توجهش به مروپ جلب شد. البته نه به خود مروپ، بلکه به سوال مروپ!
وقتی دید سایه‌ش رو هیچ‌جا پیدا نمیکنه، لبخند مورمورکننده‌ش تبدیل به اخم شد، عصاش رو سه بار کوبید روی زمین، و چند ثانیه بعد سایه‌ش در حالی که از خنده دولا شده بود، از توی تونل خارج شد و پیش صاحبش برگشت. الستور به مروپ نگاه کرد و گفت:
- ممنون بابت اطلاع بانوی عزیز. مشخص نیست مشغول چه شیطنتی بوده.

و بوگارت هم بالاخره حالش جا اومد و آماده کار شد. البته که هنوزم سعی می‌کرد به سایه الستور یا حتی به خودش نگاه نکنه. ولی به‌هرحال بالاخره وارد تونل شد.
لرد هم که این‌بار دیگه به نظر می‌رسید اوضاع کاملا تحت کنترله و کسی اعتراض و صحبتی نداره، جلوی ورودی تونل ایستاد و برای ورود پرشکوهش به داخل تونل آماده شد.



ویرایش شده توسط الستور مون در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۱۷ ۱۱:۴۱:۴۰

Smile my dear, you're never fully dressed without one


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۷:۴۴:۰۰ شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۳

هافلپاف، محفل ققنوس

روندا فلدبری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۵ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۴۸:۱۸
از دنیا وارونه
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 180
آفلاین
- عزیز مامان اگه یه وقت مرگخوارای مامان با هم دست به یکی کرده باشن چی؟ بذار مامان بره تو!
- تایم استراحت تمومه! همه برگردین سر کاراتون!

بورگارت عینک آفتابی اش را بالا زد و به ساعت مچی اش نگاهی انداخت، سپس روزنامه ای را که درآورده بود بخواند تا کرد و درون جیب لباسش گذاشت.
- اینا هم که اصلا تایم ندادن یکم استراحت کنیم! حداقل شما یه دو دقیقه نیان تو من لباس رو عوض کنم!
- ما از انتظار خوشمان نمی آید! ما همین الان می خواهیم برویم تو!
- دردونه ی مامان! مرگخوار مامان خیلی وقته که رفته تو! به نظرت نباید به بورگارت مامان اطلاع می دادیم؟

همه ی مرگخوار ها با چشمان گرد شده به در تونل نگاه کردند.

- خب چیز است می دانید! اتفاقی نمی افتد! چون ما می گویم!

هنوز جمله ی ولدمورت تمام نشده بود که صدای جیغ بورگارت از داخل تونل آمد.

- بفرمایید! دیدید! بورگارت کاملا آماده ی ترساندن شده است! حالا بروید کنار که می خواهیم وارد تونل شویم!

همه ی مرگخوار ها بدون اینکه حرفی از دهانشان بیرون بیاید از سر راه اربابشان کنار رفتند.


یه کتاب خوب یه کتاب خوبه مهم نیست چندبار بخونیش

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۰:۴۲:۳۱ شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۳

گریفیندور، مرگخواران

تلما هلمز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۰۰:۵۳
از لبخند های دروغین متنفرم!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 149
آفلاین
مرگخوار بیچاره دوباره فکر کرد.
- نعره نمیزنم!

اینبار فکری که به ذهنش رسیده بود، عاقلانه تر بود.
- آره! اینطوری وقتی رفتم بیرون میگم من حرکاتی ترسناکی انجام دادم ولی لرد سیاه نترسید! اینجوری نمی‌میرم!

مرگخوار خوشحال از این فکری که به سرش زده بود، منتظر اومدن لرد شد. اما لرد نیومد که نیومد!

همان زمان، بیرون تونل

- مگه مامان مرده که عزیز مامان اول بره داخل؟ اگه اون مرگخوار جاسوس دشمن باشه و بخواد بلایی سر عزیز مامان بیاره چی؟

لرد فکر کرد. یه کم بیشتر فکر کرد. اما دید از هر زاویه ای نگاه کنه حق با مامانه! اون لرد سیاه بود و باید به همه احتمالات فکر میکرد.
- ما فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم که حق با شماست! اول یکی از مرگخوارا بره داخل تا ما مطمئن بشیم که هیچ توطئه ای وجود نداره.

مروپ از اینکه تونسته بود وظیفه مادریش رو انجام بده خوشحال بود، به یکی از مرگخوارا که حتی اسمش رو هم نمی‌دونست اشاره کرد.
- مرگخوار مامان! بدو برو داخل تونل و مطمئن شو که امنه.

مرگخوار بی نوا که اسمش تلما بود، خودش و نشون داد و گفت:
- من؟

مروپ با حرکت سرش تایید کرد. تلمای بیچاره هم که دید مجبوره بره داخل تونل، نگاهی به هم‌رزمانش که با لبخند های خبیثانه داشتن بدرقه اش میکردن، انداخت و با بغض سمت تونل به راه افتاد.

داخل تونل

مرگخواری که قرار بود لرد و بترسونه، بخاطر تاریکی هیچ چیزی نمی‌تونست ببینه و تشخیص بده. برای همین نفهمید اون کسی که اومده داخل، لرد سیاه نیست و مثل خودش یه مرگخواره!

تلما هم با ترس، آروم آروم تونل رو طی کرد و وقتی دید خبری نیست سریع رفت بیرون.

اما اون کسی که داخل تونل مونده بود تصمیم گرفت که هر مرگخواری که اومد داخل رو به طرز وحشتناکی بترسونه!

بیرون تونل

تلما با سرعت اومد بیرون و گفت:
- ارباب همه جا امنه!

لرد سیاه که حالا دیگه مطمئن شده بود تونل امنه، تصمیم گرفت بره داخل.



پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۲:۴۵:۳۷ پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۳

اسلیترین

اسکارلت لیشام


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۰:۰۴
از میان ورق های کتاب
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 43
آفلاین
لرد سیاه منتظر بود و هیچ علاقه‌ای به انتظار کشیدن و تلف کردن وقتش نداشت! پس باید به سرعت کسی داخل تونل می‌شد؛ ولی ترساندن ارباب از خنثی کردن بمب هم ریسک بیشتری داشت.

مرگخوار‌ها نگاهی به همدیگر انداختند و منتظر شدند یک ‌نفر پا پیش بگذارد. ولی کسی هنوز از جانش سير نشده بود، پس همچنان در سکوتی سنگین منتظر ماندند...
وقتی آنقدر منتظر ماندند تا صدای پس‌زمینه به جیرجیرک تغییر کرد، و بازهم کسی داوطلب نشد. شروع کردند به هل‌دادن یکدیگر تا بلاخره بدبخت مرلین‌زده ای به بیرون پرت شد.
- من میرم ارباب.

بعد رو به مرگخوارها کرد و گفت:
- نامردا! اگه برنگشتم به زنا و بچه هام بگین دوستشون داشتم.

سپس با حال فردی در قرون وسطی که به دادگاه تفتیش عقاید می‌رود به سمت تونل به راه افتاد. پایش را به داخل تاریکی تونل که گذاشت، شروع کرد به یادکردن تمام مقدسات و نامقدساتی که می‌شناخت.
- روونا، خودت کمکم کن.

بعد با حال زاری دو قدم جلوتر رفت.
- مرلینا، تو رو مرلین به دادم برس! من هنوز جوونم. تازه اول چلچلیمه!

و همینطور ذکرگویان و اشک ریزان رفت و رفت تا به وسط تونل رسید. آنجا ایستاد و منتظر ماند تا صدای پای اربابش را بشنود و به روشی که خودش هم نمی‌دانست او را بترساند و زنده هم بماند، اما مغزش او را یاری نمی‌داد و راه های چرت و پرتی را نشان می‌داد و چرند هم زیاد می‌گفت.
- تو این تاریکی من چجوری بپرم جلوی ارباب؟ اصلا دیده نمی‌شم!
- یعنی چی که ادای دلقک در بیارم؟ مسخرم مگه؟
- الان آهنگ تبلیغ یخچال فریزر به چه درد من میخوره که پخش میکنی؟

و ناگهان چراغی بالای سرش روشن شد که البته تاثیری بر تاریکی تونل نداشت، ولی به هر حال کمک بزرگی بود.
- نعره می‌زنم!



پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۲۳:۵۰:۲۹ شنبه ۱ اردیبهشت ۱۴۰۳

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۹:۳۶:۵۹
از گیل مامان!
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
پیام: 497
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا و محفلیا به شهربازی ای رفتن که پر از وسایل خطرناک و ترسناکه. از روی رقابت با هم تصمیم میگیرن همه ی وسایل مختلف شهربازی رو امتحان کنن و شجاعت و قدرتشونو به رخ هم بکشن. حالا به عنوان اولین وسیله به تونلی رسیدن که توش یه بوگارته و باید یکی یکی و تنها داخلش برن تا با ترساشون رو به رو بشن.
تا الان بلاتریکس و هری وارد این تونل شدن.
_______________

-فرزندان روشنایی، دیگه وقتش رسیده برم و تونلو براتون پر نور معرفت و عشق کنم بابا جانیا.
-هیچ علاقه ای نداریم بعدا در چنین تونلی گام بنهیم! ریشتان را از جلوی پایمان جمع کنید. قصد داریم خودمان اول به داخل تونل شرفیاب شویم.
-عزیز مامان لطفا یه لحظه صبر کن. مامان اول باید بره داخل تونل تا مطمئن شه خطری در کمین پاپایای پر فروغش نباشه.

لرد مکثی کرد و با دقت به تونل چشم دوخت.
-مادری داریم دور اندیش! شاید نقشه شومی برایمان کشیده باشند. شاید ادامه ی ریش دامبلدور در تونل باشد و پای مبارکمان را بگیرد و ما را به زمین بیندازد. شاید هم بدل کله زخمی از تونل بیرون آمده ولی خودش همچنان داخل باشد و از پشت دیوار بیرون بپرد و ما را گاز بگیرد و کله مارا مانند خودش زخمی کند.
-شایدم اون تو کیک شکلاتی باشه عزیز مامان. یا بستنی...یا حتی شکلات تلخ! به هر حال مامان وظیفه داره از این تنقلات نا سالم حفظت کنه و داخل تونلو پر پرتقال...
-به این نتیجه رسیدیم خودمان میتوانیم با تهدیدات مقابله کنیم! از روی ریش خواهیم پرید و کله زخمی را پخ خواهیم کرد تا بترسد و طرف ما نیاید. ما تشریفمان را بردیم. دنبال ما هم نیایید مادر.

قبل از آنکه مروپ بتواند بیشتر از خطرات تونل بگوید، مامور شهربازی جلو آمد و مانع ورود لرد سیاه به داخل تونل شد.
-لطفا چند دقیقه صبر کنید. تونل موقتا تعطیله تا زمان استراحت کارکنان تموم بشه.

همان لحظه بوگارتی با یک ماگ قهوه از داخل تونل بیرون آمد. صندلی ای جلوی تونل گذاشت و نشست. سپس در هوای تاریک شب عینک آفتابی ای به چشم زد و مشغول هورت کشیدن هات چاکلتش شد.

-ما علاقه ای به انتظار نداریم. یکی برود داخل تونل بجای این ملعون ما را بترساند.




Don't ask me why I still can't leave
This is where I feel at home
This is where my heart always belonged


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۱:۳۸:۲۸ دوشنبه ۲ بهمن ۱۴۰۲

ریونکلاو

لونا لاوگود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۶:۳۷ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۴:۱۴:۲۲ چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳
از روی ماه 🌙
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 37
آفلاین
بعد از اینکه بلا یه جماعتی رو به زور کرد تو تونل و در آورد، لبخند شومی زد : بعد از این نوبت توئه پاتر!

هری ریش های دامبلدور رو گرفت و سعی کرد پشتشون قایم بشه اما دید ای داد بیداد .. این موهای لوناست و آلبوس خیلی وقته خودشو بسته به ققنوسش و در رفته!

هری که از ترس میلرزید به چه کنم چه کنم افتاد

بلاتریکس هم در کسری از ثانیه گردنشو مثل مرغ گرفت تا ببرتش بندازتش تو تونل و یه کم بهش بخنده

هری چپ و راستش رو نگاه کرد تا بلکه یکی کمکی کنه اما بقیه یا خودشون از تو تونل در اومده بودن و داشتن اب قند میخوردن یا یه گوشه قایم شده بودن که چشم بلاتریکس بهشون نیفته!

هری که داشت به زور می رفت تو تونل، یهو یکی گفت : وایسید .. من بوگارتو گردن میگیرم ..


Fight so dirty but your love so sweet


برج ریونکلاو، اتاق هفت، تخت سوم




پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۷:۲۵:۰۸ دوشنبه ۲ بهمن ۱۴۰۲

نیوت اسکمندر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۱:۴۴ یکشنبه ۲۴ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۵:۵۸:۴۰ جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از همین تریبون اعلام میکنم که اوضاع، اوضاعی نی...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 149
آفلاین
نویسنده داستان که درگوشه ای از قضیه، با دهانی گشاده از تعجب، حیرت و دست و دلبازی دیگر نویسندگان در پیشروی داستان، به تماشا ایستاده بود و با خود همواره تکرار می کرد: هن؟!

بلاتریکس که می دید موقعیتش پیش ارباب جان مو قشنگ و دماغ عقابیش در خطر است، خالکوبی کمرنگ شده اش را رها کرد و به سمت نویسنده دوید و به پاچه های او چنگ انداخت:

- جان مادرت منو نجات بده!
- جان؟! عزیزم شما اصلا نباید منو ببینی!
- مگه کورم؟! نمیبینی ارباب جانم اصلا به من محل نمیده!
- آخــــــــــــــــــی! ولی خب مشکل من نیست دورت بگردم! خودتو جم کن! با بوگارتت روبرو شو! نمیشه که هر تقی به توقی خورد بیاین یقه ما نویسنده ها رو بگیرین که؟!
- عــــــــــــه؟! بوگارتــــــــــه؟!
- بله!
- خب ببخشید ببخشید جناب نویسنده، تو به تعجباتت ادامه بده!
- برو بابا! پدر مارو شما مرگخوارا در آوردین! ای خدا محوتون کنه!

بلاتریکس نویسنده را، که داشت به این فکر می کرد داستان را چگونه در بیاورد که هم درون مایه آن حفظ شود و هم ظاهر کار، و هم نویسنده بعدی بتواند کار را ادامه دهد، رها کرد و با علم براینکه این ولدمورت، واگعی نیست و کیکه، به سمت بوگارت خود رفت.

- اربـــــــــــ...ـــــــــــــاب!

بوگارت زحمت برگشت را به خود نداد و بلاتریکس را که می خواست با بوگارت روبرو شود، چشم در چشم، ناکام گذاشت. بلاتریکس که دیگر طاقتش طاق شده بود، خواست کمی دیگر صبر کند اما دید که با کمی صبر بیشتر دیگر طاقتش طا می شود و همینگونه پیش برود "ط" یی از طاقتش باقی خواهد ماند. پس به سمت بوگارت خود رفت و چوبدستی اش را به سمت او گرفت و گفت:

- ردیکلوس!

ناگهان ردای سیاهی که به تن ولدمورت، بوگارت بلاتریکس بود عوض شد و جای خودرا به ژاکتی با طرح گریفیندور داد. ولدمورت کلاهی آفتابی که روی آن با نماد حروف انگلیسی H و P بزرگ تزئین شده بود که مخفف هری پاتر بود و روی گونه سمت راست ولدمورت، "هری" و سمت "چپ"، پاتر به فارسی نوشته شده بود.

- لعنت بهش! به طرز وحشتناکی مسخرست!

در آنطرف تونل، محفلیها که حالا بلاتریکس را در تونل رها کرده بودند، به هری پاتری نگاه می کردند که همینطور بدون فکر بلاتریکس را رها کرده بود و فکر این را نکرده بود که پس از آن با جماعت مرگخواران منتظر و طلبکار چه کند؟!

- همتونو شکنجه می کنیم!
- فکر کردین اینجا صاحب نداره؟!
- من نمیدونستم که...
- غلط کردی نمیدونستی!
- بی شرم و حیا!
- بی عفت!
- بی حیا!
- اینو گفتم که...
- عه گفتی؟! بی نظم و انضباط!
-

بلاتریکس درحالیکه داشت به سختی راه می آمد و خودرا می کشاند، از تونل بیرون آمد. به سمت مرگخوارها رفت و درحالیکه گردن خودرا مالش میداد گفت:

-هیچکس بدون رد شدن از تونل ازینجا نره! هری پاتر باید دوبار رد شه!


تصویر کوچک شده

.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۸:۳۷ شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰

چارلی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۲۶ جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۵:۳۰ چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 32
آفلاین
بلاتریکس وارد تونل سرد و تاریکی شد، که حتی دیوانه ساز ها هم در آن از ترس، پا به فرار می گذاشتند.
در نظر بلاتریکس این بی انصافی محض بود! آنها وظیفه مدیریت شهربازی را داشتند، نه محفلی ها! او همین طور از این سو به آن سو راه می رفت و به هرچه محفلی بود، فحش و ناسزا می گفت؛ که در همین حین شبحی از سوی دیگر تونل به سمت او حرکت می کرد. آن شبح کله کچلی داشت، رنگ پوستش مایل به سبز بود، ردای سبز بلندش باعث این می شد که هر کس به صورت ناگهانی به او احترام بگذارد و در نهایت صدای قدم هایش؛ صدای قدم هایش مکانی را که وارد آن می شد را سنگین می کرد و ترس را رواج می داد. او کسی نبود جزء اربابش، لرد ولدمورت...

- اربـــ...ــــاب؟!

چهره بلاتریکس در آن لحظه، دیدنی بود. چشمانش از تعجب گرد شده بود و دهانش باز مانده بود.
چهره لرد عین همیشه در هم رفته بود. در چشمان لرد غرور و عصبانیت موج می زد، این چهره همیشگی اش بود؛ اما این بار فرق داشت، او در مقابل بلاتریکس هیچ گاه انقدر عصبی و خشمگین نبود...

- ارباب؟ اتفاقی رخ داده؟ من اشتباهی کردم؟ لطفا بهم بگین! لطفـــا!

اما لرد بازم چیزی نگفت. او رویش را برگرداند و سرش را به نشانه تاسف تکان داد. بلاتریکس حاضر بود، لرد داد و هوار کند و او را مجازات کند، اما سکوت نمی کرد؛ این بدتر از بدترین مجازات برای بلاتریکس بود. در چشمان بلاتریکس اشک حلقه زده بود، چیزی که در این دنیا امکان رخ دادنش، نزدیک به هیچ وقت بود. در همین حین بلاتریکس بر روی زمین افتاد، انگار زانو هایش سست شده بود، او آستین دست چپش را بالا کشید و آن را رو به لرد گرفت و گفت:
- ارباب! ارباب! من... من... خادم وفادارتونم، بلاتونم! این جا هم مدرکش هست...

اما او در اشتباه بود. علامت شومی که بر روی دستش بود، کمرنگ شده بود و نزدیک به محو شدن بود...


اژدها... از جلو نظام!


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۱:۱۵ شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰

آرتمیسیا لافکین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۳۶ یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۱:۵۸ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۰
از فلورانس، خیابان نورلند
گروه:
کاربران عضو
پیام: 57
آفلاین
هری عقب عقب میرفت. انگار میخواست از تونل خارج شود.
_م... من... چرا باید همچنین.... کاری کنم...عزیزم؟
_چون دیگه منو دوست نداری
_این چه حرفیه....
سپس بدو بدو به عقب رفت که از تونل خارج شود اما انگار بقیه ی اعضا بیرون وسیله ای را جلوی تونل گذاشته بودند که هری نتواند بیرون بیاید.
هری با قدرت به در میکوبید.

جینی هر لحظه نزدیک تر می امد و چهره اش هرلحظه به البوس تبدیل میشد.
_بابا من ازت متنفرم
هری در لحظه ی سوم که به در کوبید بالاخره توانست به بیرون پرتاب شود.
_تو چرا اومدی بیرون؟
بلاتریکس که حالا بالای سر هری وایستاده بود، با اخم به او نگاه میکرد.
_تو برو تو... . تو چرا نمیری؟
_من نظارت میکنم
_عیب نداره.... همین الان کارت محول شد به من. ..

و بدون اینکه به بلاتریکس مجال حرف زدن بدهد اورا به درون تونل پرت کرد. وسیله ی بزرگی را سریعا جلوی تونل گذاشت و با صدای بلندی گفت:
_خوش بگذره


Magic bridge for different hostsʕ´•ᴥ•`ʔ


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۶:۴۸ جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰

کروینوس گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۶ پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۱
از عمارت پر شکوه گندزاده کش گانت!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 19
آفلاین
زاخاریاس با جیغ و داد به سمت دامبلدور رفت و زیر ریش او پناه گرفت. دامبلدور که از برخورد با سرعت او به خودش جا خورده بود، چند قدم عقب رفت و بعد با حیرت گفت:
-زاخاریاس جان... فرزندم، چی شده؟ چرا انقدر هولی؟
-پروف، پروف! اون تو... اون تو... ریونکلاو... رودولف... گفتن منو نمی‌خوان مدیر کنن! تازه می‌خوان منو بندازن تو ریونکلاو و گفتن...
گفتن... گفتن اگه نرم، old می‌شم!
-نترس باباجان! تو فرزند روشنایی هستی! با مرلین و ایمونی! نترس، نترس باباجان!

اما زاخاریاس هنوز هم می‌ترسید! او از ترس، شروع به جویدن ناخن هایش کرد.
در همین حین، بلاتریکس با صدایی بلند و تهدید آمیز انگشتش را رو به هری که در میان جمعیت محفلی بود، گرفت و گفت:
-کــله زخــمــی! این دفعه تو باید داخل تونل بری!

و بعد خنده ای شیطانی سر داد.
هری ترسید و چند قدم به عقب رفت؛ اول می‌خواست خود را به نادانی بزند، اما وقتی دید همه به او خیره شده‌اند، تصمیم گرفت تا فرار کند، بالاخره آن تونل بوگارت آدم را نشان می‌داد! اما قبل از اینکه هری فرار کند؛ دامبلدور که هنوز زاخاریاس به ریشش چسبیده بود، به پشت او رفت و دستش را بر روی شانه‌ی هری گذاشت و با آرامش گفت:
-هری جان! نترس باباجان! با شجاعت برو پسرم! تو دو بار جهان رو از دست لرد تاریکی نجات دادی، رو به رو شدن با بوگارتت نباید زیاد سخت باشه!

هری هنوز قصد فرار داشت اما وقتی دید محفلی ها به او خیره شدند، فهمید که باید با سرنوشتش رو به رو شود. او به سمت ورودی تونل راهی شد و بعد با صدایی که رگه های ترس به وضوح درش نمایان بود، گفت:
-مطمئنین می‌خواین برم؟

در ابتدا دامبلدور و بعد تک تک محفلی ها با صدایی دورگه، بله گفتند. سرانجام هری پا به درون تونل گذاشت.
در ابتدا که وارد تونل شد، همه جا تاریک شد اما بعد تصویر زنی با موهای قرمز رنگ آمد. چهره زن در ابتدا نامعلوم بود، اما وقتی کمی نزدیک تر آمد چهره‌اش کاملا واضح بود، او جینی ویزلی بود.

-جینی، عزیزم! تو اینجا چی کار می‌کنی؟

جینی چهره اش عصبی و اخم هایش در هم رفته بود. او با حرص، گفت:
-به من نگو عزیزم! خجالت نکشیدی سر من حوری آوردی؟

وحشت هری به واقعیت پیوست!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.