
- مینروا رو عقدش کن!

- نخیرم سیبل!

- نخیرم مینروا!

- سیبل!

- مینروا!

کلکل گریفیندوریها و ریونکلایی ها حسابی بالا گرفته بود. اعضای هر گروه عمیقا تمایل داشتند دختر ترشیدهی گروهشان را به گلرت قالب کنند.
نقل قول:
در همین لحظه ارتشی متشکل از فمنیستها و ووکها در قالب گروه فشار آدرس نگارندهی پست را پیدا کرده و با چوب و چماق به خانهاش حمله ور شدند تا گفتگویی متمدنانه ترتیب دهند.
- ترشیده دیگه چه کلمهایه مردک عقب افتاده؟! جمع کن این رولنویسی پر از کلیشهی جنسیتی رو!
- خودت چرا بهش گفتی عقب افتاده؟! الان به جامعهی سندروم دان توهین کردی؟! هرچی ما میکشیم از شما تسترالهای خودیه دیگه!
- واستا ببینم! خودت هم که بهش گفتی تسترال!
- خوب به کی توهین کردم؟
- به خود من! چون من به هویت بایولوژیک معتقد نیستم و به لحاظ روانی هویت خودم رو به عنوان یک تسترال تعریف کردم! وقتی خودت هنوز درگیر کلیشهها هستی چرا نخود هر آش میشی؟!
این حرف به عضو چهارم گروه فشار که به لحاظ بایولوژیک انسان بود اما هویت خود را «نخود» تعریف کرده بود، برخورد. اما چیزی نگفت. چرا که نخودها حرف نمیزنند.
حالا این وسط گلرت چه داشت که همه به دنبال قالب کردن به او بودند؟ هیچ! فقط یک فرد سمّی و «راز و نیاز کن-در رو» بود. البته که چه عاملی برای جذب از همین قویتر؟!
- ساکت شین! دوماد باید خودش انتخاب کنه.
گولرت جان شما کیو میگیری؟گلرت میخواست کلا نگیرد.
- اممم... خوب راستش... چی بگم آخه. مینروا که روی تخم چشم راستم جا داره. سیبل هم روی تخم چشم چپم. حتا آلبوس هم روی تخم چـ...
- زود باش دیگه، دوماد که این همه ناز و ادا نداره. یه جفت بوقلمون هم منتظرن که بعد شوما باید برم عقدشون کنم.
- اصلا من جلوی بزرگترها روم نمیشه. سالازار هم این جاست... اصلا من قصد ادامه تحصیل دارم.

- مهلتتون تموم شد. النکاح سنتی. تو را من برگزیدم. به حکم مرلین، من از این لحظه...
نفسها در سینه حبس شده بود. همه منتظر بودند ببینند هاگرید چه کسی را برمیگزیند. هاگرید که تجربهی تا این حد تحت توجه قرار گرفتن را نداشت، خوشش آمد.
- اونی که عقدش میکنم... کسی نیست جز...

- ده بگو دیگه لامصّب مگه نگفتی بوقلمونا منتظرن؟

فکر عقدکنان بوقلمونها هاگرید را از شوق توجه بیرون کشید. او برای رقصیدن با عمهی عروس بعد از جاری کردن خطبه لحظه شماری میکرد. پس سعی کرد به خاطر بیاورد قرار بود چه کسی را عقد کند و قال قضیه را بکند.
- اهم... بله درسته. پوزش. من از این لحظه به حکم مرلین پروفسور دامبلدور و سیبل تریلانی را به عقد یکدیگر درمیآورم.

در تاپیک دیگری گفته بودم که هاگرید حافظه درست و حسابی نداشت. اگر آن جا نخواندهاید، تکرار میکنم تا در جریان باشید؛ هاگرید حافظه درست و حسابی نداشت!
- چی؟
قرار بود گلرتو...- چونه نزنید. خطبه عقد یک پیمان ناگسستنی جادویی ایجاد میکونه. دیگه دست به موهره بازیه! من برای پروفسور دامبلدور جونمم میدم! عقد کردنش که دیگه چیزی نیست. خودافظ.

تنها کسی که این وسط خرسند بود، گلرت بود که از زیر بار عقد فرار کرد.
- باباجان من اصلا سیبل تایپم نیست خوب.

- ای بهونه گیر! گلرت با اون همه ریش و پشم تایپت بود... با چهار نخ سیبیل من مشکل داری؟

سییل یک گوی بلورین بر سر پروفسور دامبلدور خورد کرد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




Holy sh*t
