هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۲:۲۳:۳۶ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰
#1
- بلا!
- به گروه های دو نفره تقسیم بشید و ذره ذره اینجا رو بگردید.
- بلا!
- مغز ایوا ممکنه هر جایی خودشو مخفی کرده باشه.
- بلا!
- از ابعاد و اندازه مغز ایوا خبری نداریم...
- بلا!
- ... بنابراین این احتمال رو در نظر بگیرید که مغز ایوا ممکنه اندازه ی سر سوزن باشه...
- بلا!
- ...از اونجایی که مطمئنم مغزش ابعاد بزرگتری نداره همین احتمال رو سرلوحه کارمون..
- بلا!

بلا بلاخره به مرگخواری که همچون مته برقی روی مخش راه میرفت توجه کرد!
- به نفعته کارت با من خیلی مهم باشه وگرنه یه کاری میکنم تو هم مثل ایوا تیکه تیکه بشی با این فرق که تیکه هات هرگز پیدا نشه.

سو آب دهنش رو قورت داد و به هزاران و هزاران و هزاران قفسه ای اشاره کرد که توی دیوار ها بود.
- سخنرانی مهم منو قطع کردی که قفسه ها رو نشونم بدی؟

سو قبل از اینکه توسط بلا ریز ریز بشه سعی میکنه منظورش رو دقیق تر بگه.
- منظورم شیشه های وی قفسه ها بود!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۰:۰۶:۲۵ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰
#2
- هک! توضیح بده!
- تو باور میکنی بلا؟ اصلا معجون های من کی اثر داشتن که این بار دومش باشه؟

این جمله خیلی قانع کننده بود به حدی که حتی بلاریکس رو هم قانع کنه!
- لینی! تو توضیح بده!
- من چه توضیحی غیر از این میتونم بدم؟

لینی بعد از گفتن این جمله به هیکل سر تا پا نارنجیش اشاره کرد. از اونجایی که این جمله هم خیلی قانع کننده بود بلا به سرعت سراغ گزینه ی بعدی رفت!
- پلاکس؟
- بلا؟
- حرف آخری داری بزنی قبل از اینکه بندازمت تو یکی از اون جیب هام؟
- من نبودم!

بلا بعد از شنیدن این جمله پلاکس رو یک گره ملوانی میزنه و توی یکی از جیب هاش قرار میده.

- چرا کسی به من توجه نمیکنه؟ چند بار دیگه باید خواسته هامو براتون تکرار کنم؟


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۶:۳۲:۱۹ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰
#3
مرگخوار ها همه تلاششون رو میکردن تا خودشونو به کوچه هکتور چپ بزنن.

- اون؟ اون کیه؟
- بذار لیست مرگخوار ها رو چک کنم ببینم کی اسمش اونه و کچل و بی دماغه!
- همه به من میگن اون. کچل و بی دماغ هم هستم!

همه نگاه ها به سمت گوینده دیالوگ چرخید. و گوینده کسی نبود جز هکتور!

- تو الان کچل و بی دماغی؟

هکتور که فرصتی پیش اومده بود تا خودی نشون بده و محال بود چنین فرصی رو به این سادگی ها از دست بده جفت پا پرید وسط جمع.
- آره ببین!

در نگاه کرد... و باز هم نگاه کرد... در سراپا نگاه شد... ولی فایده ای نداشت. کل صورت هکتور مو و دماغ بود!
- دماغت اندازه دم تسترال درازه!
- یعنی تو رو صورت من دماغ میبینی؟
- خب معلومه که میبینم. کور که نیستم!

هکتور دست هاش رو به هم مالید و پاتیلی رو صاف جلو در گذاشت!
- تو دچار دومبب شدی!
- این چی هست؟
- دماغ و مو بزرگ بینی! بیماری خطرناکیه ولی نگران نباش معجون درمان بخشش دست منه!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۳:۵۴:۲۸ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰
#4
وقتی آرامش به جمع برمیگرده، همه نفس راحتی میکشن.

- ما خسته شدیم!

گویا کلا آرامش به این جمع نیومده بود.

- اربابا شما امر کنید فقط! چی کار کنم؟
- بگید در برامون باز بشه!

بلا رفت تا با لگدی جانانه در رو برای لرد باز کنه.

- نه بلا. بگید در خودش با میل خودش برامون باز بشه. همونجوری که برای سو باز شد.
- در! باز شو برای اربابمون.
- نمیخوام!

بلا تلاش کرد خودش رو کنترل کنه.
- الان چی گفتی؟

هرکس دیگه ای جز در بود با دیدن این نگاه بلا قطعا دود میشد و به هوا میرفت. ولی در این جور تهدید ها سرش نمیشد. بلاتریکس و غیره نمیشناخت.
- همین که گفتم. اگه خواسته منو انجام ندید باز نمیشم!

گویا این ماجرا به این راحتی حل نمیشد.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱:۴۱:۴۱ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰
#5
غیـــــــــــــــژ! تق!

دری که ارکو بسته بود، باز شد و چشم های خشمگین و عصبانی بلاتریکس به ارکویی که نیشش تا بناگوشش باز بود، دوخته شد.
- سلام بلا!

فقط یک ثانیه ی دیگه زمان نیاز بود تا از چشم های بلا جرقه های آتیش بیرون بزنه و کل وزارتخونه رو بفرسته رو هوا که...

فیـــــــــــــس!

گابریل سطل مواد شوینده اش رو روی هیکل بلا خالی کرد و آتیش بلا به طور موقت خاموش شد.
- شما دو تا دقیقا چی کار کردین؟

البته فقط آتیش بلا بود که خاموش شده بود. آپشن عصبانیتش هنوز روی آخرین درجه خودش قرار داشت.

- آروم باش بلا. ریلکس. داشتم جیسون رو قانع میکردم مغز ایوا رو برامون پیدا کنه.
- و نتیجه؟

ارکو، بلا و همه مرگخوار ها زل زده بودند به جیسون ا جوابش رو بشنون.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۲:۳۲:۵۰ یکشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۰
#6
گوش های همه ی مرگخوار ها تیز شد و همچون رادار به سمت دهن لرد چرخید و روی حرف های اون زوم شدن. به نظر میومد لرد هم کم از این وضعیت خسته نشده باشه. از طرفی هم همه باید میدونستن اونهه که باید تصمیم اول و آخر رو بگیره. بنابراین تصمیمش رو اعلام کرد.
- خیر!

ملت همچون براونی حرارت دیده از هم وا رفتند. این تنها امیدشون بود که بتونن هر چه سریع تر به مغز ایوا دست پیدا کنن. اما همه میدونستن که حرف حرف اربابه. بنابراین در حالی که لب و لوچه ی آویزونشون رو از روی زمین جمع میکردن رفتن تا به ادامه ی جست و جو برسن.

- ما پیشنهاد ویژه ای براتون داریم!

لب و لوچه ی همه ی مرگخوار ها کاملا از حالت آویزون خارج شد.

- ذهن ایوا رو بخونید!

فک پایینی ملت مرگخوار این بار از شدت تعجب بود که به زمین افتاده بود. مرگخوار ها "واو" گویان در حیرت این پیشنهاد شگفت انگیز بودن و هیچکس هم به گابریلی توجه نداشت که توی چشم هاش "خب منم همینو گفتم" خاصی بود.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۱:۲۸:۲۹ یکشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۰
#7
- من درخواست بعدیمو دارم!
- ما الان داریم دنبال مغز میگردیم وقت نداریم به درخواست های تو توجه کنیم.
- الان سعی کردی روح منو جریحه دار کنی؟ منم عکساشو پاره کنم؟ نامه هاشو پاره کنم؟ فکر یه چاره کنم؟

لرد حس کرد در این لحظه نیاز به دخالت اون وجود داره.
- یارانمون ببینید این پیکس چی میخواد براش فراهم کنید.

مرگخوار ها هوف گویان منتظر شدن ببینن لینی دقیقا چی میخواد.
لینی که از این همه توجه و محبت به خودش در پوست خودش نمیگنجید، چیزی نمونده بود عین ذرتی که توی دیگ تبدیل به پفیلا میشه از شدت هیجان بترکه و تبدیل به لینیلا بشه. ولی درست قبل از اینکه پوستش ترک بخوره و مغزش بشکفه، صدایی اونو از حال خوبش بیرون آورد.
- پیکس اگه هر چه زودتر درخواستتو نگی بیخیال همه چی میشیم و تحویلت میدیم به هکتور!

لینی اصلا دلش نمیخواست به هکتور تحویل داده بشه اونم بعد از درخواست آخرش، بنابرین پا و شاخک ولو شدش رو جمع و جور میکنه و درخواست بعدیش رو مطرح میکنه.




ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱:۴۵:۲۲ شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۰
#8
هکتور در حالی که پاتیلش رو روی زمن قل میداد دنبال مکان جدید برای تاسیس سلسله ی دگورثیان بود.
- باید جایی باشه که آب داشته باشه، پاتیل داشته باشه، آتیش داشته باشه و همه بیان اونجا...

زیر پاتیلی که دور سر هکتور داشت میچرخید روشن شد.
- فهمیدم!

در کمتر از یک دقیقه هکتور پشت در آشپرخونه و محل پخش غذای وزارتخونه بود.

- اینجا همون جاییه که لازم دارم.
- آهای تو! مگه نمیبینی نوشته ورود افراد متفرقه ممنوع؟

فرد ملاقه به دستی این رو به هکتور گفت.
- اینجا مال ماست! کل وزارتخونه مال ماست. منم اینجا رو برای سازمان ی جدیدم انخاب کردم.
- سازمان چیه؟ اینجا آشپزخونه است. قلب تپنده ی وزارتخونه. بدون ما حتـ...

بقیه ی جمله ی ملاقه به دست هرگز شنیده نشد چون در کسری از ثانیه در حال حل شدن در جدید ترین معجون هکتور بود.
- بریم که داشه باشیم سازمان جدید رو!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۹:۳۱:۲۶ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
#9
جلسه ی مشورتی مرگخواران به ریاست بلاتریکس به سرعت تشکیل شد.

- خب این میزگرد رو تشکیل...
- کدوم میز گرد؟
- همین که الان توشیم!
- خب میز گردش کو؟
- هک الان مشکل ما میز گرده؟
- خب وقتی میگی میزگرد باید میزش گرد باشه دیگه!
- الان من میز گرد برای تو از کجا بیارم؟

هکتور همیشه برای همه مشکلات راه حلی معجونی داشت. این بار هم پاتیل تاشو میزشوی جیببیش رو از یقه ی لباسش در میاره و صاف میذاره وسط مرگخوار ها.
- اینم میز گرد!

هکتور نگاهش رو از روی پاتیلش بلند میکنه تا به مرگخواران نگاه کنه. ولی خب چیزی پیدا نمیکنه. تعجبی هم نداشت که مرگخوارها با دیدن دست هکتور که به سمت محل ذخیره سازی و تولید و توزیع معجون هاش میره، سریع از محل حادثه دور بشن.
- الان از معجون و پاتیل من فرار کردید؟ هکتور و معجون هاش فرار کردنی نیستن. من مکتب هکراسیون رو تاسیس میکنم و همتونو توی پاتیلم غرق میکنم. از دونه دونه موهای سرتون معجون درست میکنم. و حلق همتون...

هکتور ساعت ها در حای خط و نشون کشیدن برای مرگخوارهایی بود که در گوشه ای دیگه و دور از چشم اون میز گردشون رو تشکیل داده بودن.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۶:۱۵:۰۴ دوشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۰
#10
اشاره ی تسترال به سمت لینی و هکتور بود.
هکتور تلاش میکرد درون گلی بزرگ که از درونش آتیش بیرون میومد پاتیل معجونی به پا کنه و لینی تلاش میکرد با فوت کردن به آتیش و ارائه معجزه ای به نام تف، آتیش رو خاموش کنه.

- گل زیبا الان نجاتت میدم. هکلولو پاتیلتو بکش کنار بذار این گل زیبا رو نجات بدم.

هکتور بدون توجه به حرف های لینی، دستش رو برد تا مقداری از علف های روی زمین رو بکنه تا توی پاتیلش بریزه.

- من اگه جای تو بودم به اونا دست نمیزدم. توی علف ها پر کرم فلوبره.

همین جمله کافی بود تا لینی و هکتور به هیجان بیان. البته به دو دلیل کاملا متفاوت!

- معجون فلوبر!
- عملیات امداد و نجات فبوبر ها!

لینی دستش رو برد تا دسته ای علف رو برداره.

- اخی کرم کوچولوی ناز! گوگولی!

کرم کوچولوی ناز و گوگولی به چشم های لینی زل زد و سرتاپاش رو برانداز کرد.
بعد از دقایقی چشم تو چشم شدن کرم فلوبر مورد نظر دهنش رو اندازه قد لینی باز کرد و در یک چشم به هم زدن اون رو بلعید.

- من که گفتم اینجا خیلی چیزها برعکسه!

مرگخوار ها مبهوت به کرم فلوبری نگاه میکردن که حالا مشغول لیس زدن سه ردیف دندون تیز و برنده اش بود.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.