جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

35 کاربر(ها) آنلاین هستند (23 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
33
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  97 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  294 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  281 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  352 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  255 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: پنجشنبه 2 شهریور 1402 00:46
نمایش جزئیات
آفلاین
ولی گاهی حتی " هر چه زودتر" هم دیر بود!

سیل اشک، ایوان و کوسه را فرا گرفت و با خود برد.
و چقدر خوش شانس بودند که اشک های جاری، خودشان راه خروج را پیدا می کردند.

لینی هنوز جلوی در خروجی ایستاده و با جدیت دست هایش را باز کرده بود که مانع فرار ایوان و کوسه بشود.
- بلا... صدایی میاد!

بلاتریکس پشت سر لینی روی تخته سنگی نشسته بود و قاب عکس لرد سیاه را برق می انداخت.
- طبیعیه. از صبح دنبال این دو تا جونور بودیم. چیزی نخوردیم.

- نه نه... صدا جامد نیست. گاز هم نیست. مایعه!

بلاتریکس کمی از لینی فاصله گرفت.
- اینم طبیعیه. از صبح دنبال این دو تا جونور بودیم. دستشویی هم نرفتیم.

لینی قصد داشت بگوید صدا خیلی مایع تر از این حرف هاست... ولی فرصت نکرد. خود صدا به همراه کوسه و ایوان داخلش سر رسید و لینی و بقیه مرگخوارها را با خود برد.
همگی دست و پا می زدند و سعی می کردند در اشک های شور کوسه شنا کنند. سدریک سعی نمی کرد. بالش بادی اش مثل قایقی او را حمل می کرد. هکتور هم داخل پاتیلی نشسته بود و با ملاقه پارو می زد و سعی می کرد همه را زیر بگیرد. لینی دست نوازش بر سر کوسه می کشید که او را آرام کند که شاید دست از اشک ریختن بردارد.

سیل اشکی، مرگخواران را به سمت سالن سیاه رنگی هدایت، و به داخل آن پرتاب کرد.
سالن تاریک بود و صدای "هیس، هیسسسس" از هر طرفش به گوش می رسید. ناگهان نور بسیار براق و روشنی چشم هایشان را خیره کرد.

- ما تسلیمیم!
- هر کاری من کردم، سوزانا کرده در واقع.
- این از طرف خودش حرف می زنه. من زیادم تسلیم نیستم!

نور نزدیک تر شد.
- ساکت باشین... بشینین همون دو ردیف اول. مگه نمی بینین فیلم شروع شده. تخمه می خوایین؟ قاچاقی وارد کردم. از دو هفته پیش مونده ولی قابل خوردنه. هی تو... نَویز! و اون یکی... نَویب!

مرگخواران و کوسه اجبارا در سالن سینمای کوچک شهربازی مشغول تماشای فیلم شدند. کمی که می گذشت شاید می توانستند بی سر و صدا سالن را ترک کنند.

- چی نوشته؟
- هری پاتر و چی چی؟
- تشابه اسمیه؟
- تشابه اربابی هم که هست...

صدای هاگرید داخل فیلم بلند شد.
- بله. مرگخوارا! جادوگرای بد و مزخرف و به درد نخور و شروری هستن که به اسمشو نبر لعنتی زشت خاک بر سر خدمت می کنن. همه ازشون متنفرن هری. کسی نمی تونه جلوی من به آلبوس دامبلدور توهین کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1402/6/2 0:49:20
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1402 23:25
نمایش جزئیات
آفلاین
اشک در چشمان کوسه حلقه زد. لبانش شروع به لرزیدن کرد و حنجره‌اش با چندین حرکت شنا و پروانه و درجا زدن، خود را برای جیغی گوشخراش گرم کرد.

- این چش شد یهو؟
- چرا داره اینجوری می‌کنه؟ صورتش چرا این ریختی شد؟
- شاید سعی داره با اجزای صورتش یه نمایش اجرا کنه برامون؟

ظاهرا بغض کردن کوسه‌ها با انسان متفاوت بود و هیچ یک از بچه‌ماگل‌های حاضر در تونل، تخصصی در زمینه‌ی بغض یک بچه کوسه‌ی سخنگوی حساس و زودرنج نداشتند.

این موضوع کمکی به رفع ناراحتی کوسه نکرد. ثانیه‌ای بعد، بغضش با صدای وحشتناکی ترکید و درحالی که چند سنگ ریزه از سقف تونل به پایین می‌ریخت، اشک‌های سیل‌آسایی شروع به باریدن کرد.

- فرار کنیییین!

ماگل‌های وحشت‌زده بی‌هدف شروع به دویدن کردند و ایوان زحمت زیادی کشید تا هر بار خود را از زیر دست و پایشان نجات دهد. تعداد ماگل‌ها زیاد بود و کار ایوان سخت.

صدای گریه‌ی کوسه در تونل می‌پیچید و در اثرش همچنان سنگ‌ریزه‌ها سقوط می‌کردند. اشک‌هایش بی‌وقفه پایین می‌ریختند و حدود سه سانتی‌متر از سطح زمین بالا آمده بودند.

ایوان باید هر چه زودتر راه خروج از این جهنم را پیدا می‌کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1402 22:32
نمایش جزئیات
آفلاین
دسته ی دختر ها حالا به ایوان رسیده بودن.

- شما... با من... چی کار دارین؟

یکی از دختر ها انگشتش رو از وسط قفسه ی سینه ی ایوان رد میکنه.

- این یه کم زیادی طبیعی نیست؟
- نه بابا الان دیگه از این طبیعی ترش هم درست میکنن. این تازه با این خنگیش به نظرم مشخصه الکیه!
- من الکی نیستم! من خنگ نیستم! من یه اسکلت واقعی باهوشم!

اون یکی دختر در حالی که تلاش می کرد یک سیخ چوبی که از روی زمین برداشته بود رو در جایی که باید دماغ ایوان میبود، فرو کنه، گفت:
- ولی من همچنان فکر میکنم یه جای کار این میلنگه. به نظرم بیا پیچ و مهره های استخونشو از هم باز کنیم. برای پروژه ی پایان نامه منم خوبه.

ایوان اصلا خوشش نمیومد پیچ و مهره هاش از هم باز بشه. اون فقط میخواست هر چه سریع تر از اونجا فرار کنه.

کوسه هم که این همه همبازی خوب رو دیده بود بلاخره خودش رو به اونا میرسونه.
- منم بازی، منم بازی!

دختر ها که اصلا حواسشون به پشت سرشون نبود، با شنیدن صدای کوسه شوکه میشن و یکیشون در واکنشی غریضی جیغ کشون، مشتش رو توی هوا بلند میکنه و صاف و مستقیم تو دهن کوسه فرود میاره!

تق...تق... تق... تق تق...

این صدای فرود اومدن دندون های کوسه روی زمین بود!

- اصلا از این بازی خوشم نیومد!

تق...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1402 20:13
نمایش جزئیات
آفلاین
- آخ مادر جان... چشمام تار شد... دیگه هیچ‌جا رو نمی‌بینم... بگیر منو!

و ایوان غش می‌کنه و وسط دستای کوسه فرود میاد. کوسه که فقط یه کوسه بود و مغزش توان پردازش این همه اتفاقات سریع و یکهویی رو نداشت، مات و مبهوت یه نگاه به ایوان و یه نگاه به دخترها می‌ندازه.

همون موقع نوری قرمز تو اتاق پخش می‌شه و صدایی از بلندگو بلند می‌شه:
- لطفا از قوانین پیروی کنید. هرگونه آسیب رساندن به تیم بازیگری غیر مجاز است... غیر مجاز است... مجاز است... مجاز است... است!

ایوان واقعا شانس نداشت!

چرا که اگه شانسی داشت دقیقا در همون لحظه تیم هکری محله تصمیم به هک کردن سیستم صوتی تونل مرگ و اعلام مجاز بودن آسیب‌رسانی به بازیگران رو نمی‌دادن. دخترا به محض شنیدن "مجاز است" از داخل بلند گو، یک صدا فریاد می‌زنند:

- گــــودا!

و به سمت کوسه که همچنان ایوان در آغوشش بود حمله می‌برن. کوسه با دیدن جمعیتی که به سمتش میان، با خوش‌حالی ایوان رو پرتاب می‌کنه.
- آخ جون هم‌بازیای بیشتر!

ایوان تو هوا قل می‌خوره با مخ می‌ره تو دیوار. بر اثر این ضربه، بیهوشی‌ای که قبلا دچارش بود معکوس می‌شه و بلافاصله به هوش میاد.
- من کجام؟ اینجا کجاس؟ شما... شما دارین سمت من میاین؟ اینجا چه خبره؟

کوسه وقتی می‌بینه دخترا راهشونو به سمت ایوان کج کردن، اونم به دنبالشون می‌ره. تنها غصه‌ش این بود که دست نداشت تا مثل دخترا سنگ و چماق به دست جلو بره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1402 19:57
نمایش جزئیات
آفلاین
- جیییییییق!

دخترک ماگل در حالی که با پوشش جیق هر گونه اشعه صوتی ای که قادر بود را از خودش ساتع می کرد ، با دستان لرزان به رو به رو اشاره کرد.

- حالت خوبه مارگارت؟
- او...اون...اون یه...

چشمان وحشت زده ی مارگارت به سیاهی غار خیره بود.

- اون چیه مارگارت؟
- اون...
- بگو... من طاقت شنیدنش رو دارم...

و مارگارت طوری جیق کشید که انگار دارد صحنه ی سوراری دادن یک کوسه ی گوشت خوار را به اسکلتی سخن گو ، به چشم می بیند.

- اون یه سنگههههه!
- اون یه سنگه؟
- اون یه سنگه!
- آره...اون یه سنگه.

همراه دخترک سنگ را برداشت و به آنطرف غار پرتاب کرد.

- خب...الان دیگه سنگی اینجا نیست مارگا...
- قرچ!

همزمان با پرتاب شدن سنگ توسط آن یکی ماگل ، صدایی شبیه به شکستن استخوان جمجمه ی یه اسکلت سخنگو به گوش رسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در 1402/6/1 20:07:01
خواستن توانستن است.
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1402 18:10
نمایش جزئیات
آفلاین
کوسه و ایوانِ دست آموزش در طول تونل می دویدند.

- بدو بدو بدو... الان بهمون می رسن...
- این آخرین سرعتمه. اگه دقت کرده باشی من یک جفت پای دراز ندارم. یک دم دارم. با همونم دارم می دوئم!


در سمتی دیگر، بلاتریکس نگاه های تهدید آمیزش را نثار لینی می کرد.
- خب... لینی سه بعدی... ایوان و کوسه از کدوم طرف رفتن؟

لینی بعد از کمی تفکر به سمتی اشاره کرد.
- از اون طرف!

بلاتریکس اصلا به لینی اعتماد نداشت.
- رو چه حسابی؟

- من می گم از اون طرف رفتن. ثابت کن نرفتن!

بلاتریکس چاره ای جز قبول حرف لینی نداشت. همگی وارد آن مسیر شدند. رفتند و رفتند و رفتند...

- لینی؟
- جانم؟
- احساس خنکی نمی کنی؟
- راستش می کنم.
- هوای تازه به شاخکات نمی خوره؟
- می خوره فکر کنم!
- دلیلش چی می تونه باشه؟
- سیستم تهویه هوای پیشرفته؟

بلاتریکس سر لینی را گرفت و به طرف بالا چرخاند.
- خارج شدیم! از تونل خارج شدیم. مسیری که تو نشون دادی راه خروج بود. و نگهبانی که یه کم قبل کشتم گفت هیچ اسکلت و کوسه ای قبل از ما از تونل خارج نشده. لبخند تمسخرآمیز هم زد.. که البته آخرین لبخند عمرش شد.

لینی یک ریونی بود و کم نمی آورد.
- خوبه خب. اونا هنوز توی تونلن. می تونیم همینجا منتظر باشیم. بالاخره که میان بیرون. من هر دو تا دستمو باز می کنم و جلوی تونل وایمیسم که در نرن.


داخل تونل

- کوسه؟
- منو بیلی صدا کن.
- تو رو همون کوسه صدا می کنم. اونا کین از دور دارن میان؟

کوسه کمی دقت کرد. بینایی کوسه ها بسیار ضعیف است. ولی موفق شد چند بچه ماگل را تشخیص بدهد.
- مشتریان تونل! حالا می رسن به ما. چیکار کنیم؟

- من اسکلتم... تو کوسه ای. معلومه باید چیکار کنیم. کاری که بابتش پول دادن. باید بترسونیمشون که جلب توجه نکنیم و بعدش بتونیم راه خروج رو پیدا کنیم.

کوسه با خوشحالی بالا و پایین پرید.
- آخ جون! بازی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1402 17:08
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس باورش نمی‌شد برای شونصدمین بار در اون روز ایوان رو از دست داده بودن!
- لینی تو که اون بالا داشتی آدرس می‌دادی کوسه و ایوانو ندیدی کدوم‌وری برن؟
- ممم... منیسبس... یسخ!
- یکی بره اینو جداش کنه از دیوار.

هکتور بدو بدو می‌ره و با کاردک سعی می‌کنه لینی رو از دیوار جدا کنه، اما شدت چسبندگی لینی به قدری بالا بود که داشت زمان زیادی از دست می‌رفت و هرچی بیشتر زمان از دست می‌رفت، احتمال دور شدن ایوان و کوسه هم بیشتر بود.

- تو مگه نون نخوردی که جون نداری یه پیکسیو از دیوار جدا کنی؟ زودباش دیگه!

هکتور زود می‌باشه، اما بلاتریکس که درک نمی‌کرد یه حشره که عملا با دیوار یکی شده بود جداسازیش چقد سخت می‌تونه باشه که.

- هـــکــــتــــور می‌گم بجنب!
- چیه خب؟ لینی تو دیوار حل شده. اگه می‌خوای خودت بیا امتحان کن خب!

بلاتریکس با خودش فکر می‌کنه ویبره رفتن‌های بی‌امان هکتور قطعا در کندی کار اثر داشتن. بنابراین با قدم‌هایی محکم جلو میاد، کاردکو از دست هکتور بیرون می‌کشه و خودش به جون لینی و دیوار میفته.

بلاتریکس همین‌طور که تلاش می‌کرد لینی رو از دیوار جدا کنه زیر غر غر می‌کنه.
- لینی شانس بیاری بدونی از کدوم طرف رفتن. وگرنه به ازای تک‌تک لحظاتی که برای جداسازی تو وقت تلف کردیم، خودم پرتت می‌کنم تو دیوار.

لینی همینطور که به دیوار چسبیده بود چشماش گرد می‌شه!
طولی نمی‌کشه که بلاتریکس بالاخره موفق می‌شه و لینی به محض جدا شدن از دیوار دوباره با صدای پقی به حالت سه بعدی برمی‌گرده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1402 16:34
نمایش جزئیات
آفلاین
مرد اره برقی به دست سالها بود که این همه مشتری رو یه جا با هم ندیده بود و حالا حسابی ذوق کرده بود و میخواست که به مشتریاش یه حال درست و حسابی به عنوان تشکر بده. ولی وقتی نزدیک‌تر شد و مشتری‌ ها رو بهتر دید ترجیح داد که با کشیدن یک جیغ بنفش مایل به سیاه به این ور و اون ور بدوئه و از دستشون فرار کنه. البته تعجبی هم نداره. شما هم اگه جای مرد اره‌ای بودین با دیدن یه کوسه که یه اسکلت رو بغل کرده و جیغ‌زنان میدوئه، یه حشره‌ی سخنگو و چندین و چند مورد عجیب دیگه قطعا زهره‌ترک میشدین.
مرگ‌خوار ها که فکر کرده بودن هدف مرد اره‌ای از چرخیدن دور خودش و تکون تکون دادن اره‌اش توی هوا به سمتشون نمیتونه چیز خوبی باشه به سرعت داشتن متفرق میشدن.
- فرار کنییین!
- خودت تنهایی فکر کردی؟
- الان وقت این حرفاس آخه؟ اصن تو چرا انقد ریلکسی؟ نههه... اینوری نیااا!
- خب چون این بالام و دستش بهم نمیرسه بلا جون!
- خب حداقل یه کمک برسون!
- چیکار کنم خب؟
- سوال کردن داره؟ خب باید...
درست توی همون لحظه پای بلاتریکس به یک تیکه سنگ گیر کرد و با سر روی زمین افتاد و هکتور به جاش با معلومات خودش جملش رو کامل کرد.
- میخواست بگه بهمون آدرس بده که از دستش فرار کنیم.
- آها اونجوری؟ خب اینکه کاری نداره.
کوسه سمتش چپتو بپا، مراقب پای ایوانم باش داره میافته!
ترییی... یه لگد به سمت چپ بزن!
- دست خودم که نیست خودش در میره یهو!

لینی بی توجه به تری ادامه داد.
- هکتور اون پاتیلو ول کن خودتو نجات بده، پشت سرته!
یکی کوینو از اونجا جمع... این چیه؟... نهههههه!

مرد اره به دست که به این نتیجه رسیده بود از موندن وسط مشتریا به نتیجه‌ای نمی‌رسه اره رو شانسی پرتاب کرده بود و خودش به سمت آخر راهرو فرار کرده بود و حالا اره داشت به سمت لینی حرکت میکرد.
اره نزدیک و نزدیک تر شد و در نهایت به لینی برخورد کرد و اون رو به دیواره‌ی راهرو چسبوند.
اره افتاد. ولی لینی با دیوار یکی شده بود و برای دومین بار توی اون روز تبدیل به یه طرح پیکسی‌ای شده بود. منتها این بار روی دیوار.
مرگ خوار ها خودشونو جمع و جور کردن. بلاتریکس بالاخره از روی زمین بلند شد و رو به هکتور کرد.
- آدرس؟ آدرس بده؟ من میخواستم بگم طرفو طلسم کنه نابغه!
هکتور کمی فکر کرد و به این نتیجه رسید که حرف بلاتریکس منطقیه.
- خب اینی که تو گفتی هم میشه ولی خب ببین. نقشه‌ی منم جواب داد. حالا میتونیم ادامه بدیم.
- خیلی خب! کوسه و ایوان کجان؟
بلاتریکس نگاهی به اطرافش انداخت ولی اثر از کوسه یا ایوان نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1402 15:05
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارها و کوسه ی ایوان به بغل بده بدو، عمو گوستاو بدو... حالا ندو و کی بدو...
- خیلی وقت بود دلم یه همبازی می خواست!

کوسه بلاخره به آرزوش رسیده بود و حالا نه یه هم بازی، که چندین هم بازی داشت.

- آره کوسه، آره! فقط بدو!

مرگخوار ها و کوسه ی ایوان به بغل دویدن و دویدن و از میون جمعیت شلوغ شهر بازی که هیچکدوم حواسشون به اونا نبود رد میشدن.

- مرگخوار ها همه به فرمان من! میریم اون سمتی!

هکتور به سمت مقابل اشاره کرد که ساختمونی سیاه با تصویر اسکلتی با خنده شیطانی روش نقش بسته بود و اطراف ساختمون هم دود سبز رنگی توی هوا میپیچید.

مرگخوار ها این رو نشونه ای خوب میدونستن. نشونه ای شبیه لرد! و چون براشون یادآور لرد بود بدون مخالفت با حرف هکتور همگی با هم به اون سمت دویدن.

درست بعد از رسیدن آخرین مرگخوار و کوسه ی ایوان به بغل، بلا در رو پشت سرشون بست!
- آخیش بلاخره از دستش خلا...

قبل از اینکه جمله ی بلا تموم بشه فردی با لباس سر تا خونی و یک اره برقی روشن صاف و مستقیم به سمتشون حمله ور شد!

هیچکدوم از مرگخوار ها قبل از ورود تابلو بالای سرشون رو ندیده بودن!

تونل مرگ! اینجا هیچکس سالم بیرون نمیره!

- فرار کنیییییین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1402 14:47
نمایش جزئیات
آفلاین
این‌بار برای اولین بار تو عمر گهربار هکتور دگورث گرنجر، تمامی مرگخواران واقعا و با سرعت ویبره‌زنان به سمت مرکز سیرک حرکت می‌کنن. هکتور نمی‌دونست ازین هماهنگی به وجد بیاد یا از فرمانبرداری‌ای که مرگخواران نسبت به حرفش کرده بودن.

باری به هر جهت... شاید کوسه و اسکلت سخنگو برای مردمی که به تماشای سیرک عجایب اومده بودن عجیب نبود، اما لرزه‌ای که زیر پاهاشون بوجود اومده بود چرا.

- زلزله. زلزله شده.
- فرار کنین.

اما دیگه برای مرگخوارا فرار کردن یا فرار نکردن مردم اهمیتی نداشت. تنها چیزی که مهم بود رسیدن به ایوان و قاپیدنش بود. تنها چند قدم دیگه تا ایوان باقی مونده بود. ده قدم... پنج قدم...
- حالا یه جهش بلند.

- بومب!

مرگخواران در پنج قدیمی ایوان که می‌رسن، با فرمان هکتور جهشی می‌کنن تا ایوان زیر دست و پای مرگخوارا به هزار تکه استخوان ریز تبدیل بشه. ولی خب نمی‌شه! چون همون موقع کوسه هم به ایوان رسیده بود و این کوسه بود که ایوان رو قاپیده بود.
- خیلی وقت بود دلم یه همبازی می خواست.

بنابراین به جای ایوانِ خورد شده، مرگخواران خورد و خاکشیر شده رو داریم که همگی به هم اصابت کرده و تپه‌ای از مرگخواران در وسط سیرک تشکیل داده بودن.

عمو گوستاو که تماشاچیانش رو در حال فرار، و مرگخواران رو در حال دزدیدن ایوان می‌دید، اختیار از کف می‌ده.
- اسکلت و کوسه‌ی منو بهم پس بدین! اونا مال منن.

و با هیکل گنده‌ش شروع می‌کنه به دویدن سمت اونا. عمو گوستاو خیلی خوش اشتها بود. حالا علاوه بر ایوان، کوسه رو هم صاحب شده بود!
مرگخوارا به سرعت خودشونو جمع و جور می‌کنن و همراهِ کوسه‌ی ایوان به بغل، به سمت خروجی سیرک حرکت می‌کنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!