هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لینی.وارنر)



پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۶:۳۶:۰۵ دوشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۰
#1
مرگخواران به سوی جبهه جنگ راهی شدن، دستور واضح بود و به نظر توان سرپیچی نداشتن. همینطور که راهی جبهه بودن ناگهان دوباره صدای فریاد سروان به هوا بلند می‌شه.
- دست خالی کجا راه افتادین دارین می‌رین؟

سروان نه‌تنها اعصاب نداشت که دستورات خودشم فراموش می‌کرد. مرگخواران کچل، اعم از لرد گرفته تا جادوگرا و ساحره‌ها، نگاه تاسف‌باری به سروان می‌ندازن.
- فراموشی داره فکر کنم.
- بنده مرلین چقد اینجا بوده که همچین شده؟
- اثرات جنگه دیگه. امیدوارم بزرگ شد یادش بره.

قبل از اینکه بقیه مرگخوارا به حلقه‌ی بدگویی از سروان بپیوندن سروان که از عصبانیت سرخ شده بود باز هم فریاد می‌زنه!
- اول تو صف وایمیسین کلاه و اسلحه دریافت می‌کنین بعد می‌رین بجنگین! شما رو از کدوم قبرستونی آوردن؟

یکی از مرگخوارا با یادآوری اینکه از گورستان ریدل‌ها جمعش کردن و آوردنش برای سربازی، جواب می‌ده:
- ریدل‌ها!

سروان که دیگه تحمل مرگخوارا رو نداشت اونا رو به سمت صف دریافت کلاه و اسلحه هل می‌ده و خودش می‌ره یه گوشه تا ذهنشو آروم کنه.

مرگخوارا هم راهیِ صف می‌شن!




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۸:۳۶:۲۶ سه شنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۰
#2
×رول نتیجه توسط لرد ولدمورت نوشته شده ×


نتیجه دوئل پلاکس بلک و آمانو یوتاکا:


امتیازهای داور اول:
پلاکس بلک: 25 امتیاز – آمانو یوتاکا: 23 امتیاز

امتیازهای داور دوم:
پلاکس بلک: 23 امتیاز – آمانو یوتاکا: 23.5 امتیاز

امتیازهای داور سوم:
پلاکس بلک: 25.5 امتیاز – آمانو یوتاکا: 24 امتیاز

امتیازهای نهایی:
پلاکس بلک: 24.5 امتیاز – آمانو یوتاکا: 23.5 امتیاز


برنده دوئل: پلاکس بلک!


...............................


ساحره لاغر، در حالی که به سختی قدم بر می داشت، از اولین پیچ داخل کوچه ناکترن پیچید. نگاهی به کارتی که در دست داشت انداخت و پلاک ساختمان را کنترل کرد.

دوباره با تشویش اطرافش را بررسی کرد. انگار می خواست مطمئن شود که کسی او را در حین ورود به آن ساختمان نخواهد دید.

چند دقیقه بعد در مقابل میز جایی شبیه به دفتر بود.

جادوگر اخمو و بی حوصله ای که پشت میز نشسته بود، کیسه گالیون را از روی میز برداشت.
-درسته دیگه؟ نشمرم؟

-اگه می خوایین بشمرین. ولی درسته. اسمشو فراموش نکنین. بلک. پلاکس بلک.

جادوگر که ظاهرا حواسش فقط پیش گالیون ها بود سر تکان داد.
-بله بله. بلک. نوشتم. حالا قبل از این که کسی متوجه اومدنت بشه از اینجا برو. تازگیا خیلی گیر می دن بهمون. مخصوصا اون دگورث گرنجر. داییش توی وزارتخونه کار می کنه.

خانم بلک منتظر بقیه حرف های جادوگر نشد. چوب دستی پلاکس را روی میز گذاشت.
-مواظبش باشین. خیالم راحت باشه؟ این پودری که روش می ریزین مشخص که نمی شه؟ قویه؟

جادوگر چوب دستی را برداشت و گرد و خاکش را فوت کرد.
-البته که قویه. یکی از بهترین محصولاتمونه. فردا همین موقع می تونین تحویل بگیرین.

مادر پلاکس در حالی که همچنان نگران به نظر می رسید از ساختمان شماره 66 خارج شد.


داخل ساختمان، جادوگر بی حوصله، چوب دستی را به پسری که برایش کار می کرد داد.
پسر پرسید:
-این مادر پلاکس بلک نبود؟ این مگه رقیب آمانو یوکاتا نیست؟

جادوگر غرغر کنان جواب داد:
- یوتاکا! بله. هست.
- ولی... همین امروز صبح داشتین روی چوب دستی اون کار می کردین که. حتی قوی تر از چوب دستی پلاکس شد.
-برای این که پول بیشتری دادن. خانم بلک خودش انتخاب کرد که یکی از بهترین ها رو داشته باشه. ولی خانم یوتاکا بهترین رو خواست! من همونقدر کار می کنم که پول می گیرم. بقیه اش به من ربطی نداره.


دو روز بعد!


میدان دوئل خالی بود. دوئل تازه به پایان رسیده بود و تماشاگران جایگاه را ترک کرده بودند.

در گوشه ای از میدان، مادر پلاکس روی زمین نشسته بود و سر دخترش را در آغوش گرفته بود و زجه می زد.
قرار نبود این اتفاق بیفتد. خوب می دانست که تقویت چوب دستی، تا حدی می تواند کارساز باشد و مهارت جادوگران بسیار مهمتر از وضعیت چوب دستیشان است. ولی انتظار نداشت که دخترش با ضربه اول آنطور گیج شود.

مادر آمانو با خوشحالی و غرور دست دخترش را گرفته بود و لبخند می زد. ولی نگاه آمانو روی مادر پلاکس قفل شده بود.


دو روز قبل...


پلاکس و آمانو روی سکویی نشسته بودند. حتی از حالت نشستنشان هم می شد فهمید که روابط دوستانه ای ندارند.

آمانو اخم هایش را در هم کشیده بود.
-خودت هم می دونی که حق با منه. داورا تو رو می شناسن. دو تاشون همگروهت هستن. معلومه که عادلانه قضاوت نمی کنن.

پلاکس با جدیت رد کرد.
-اونا اصلا از من خوششون نمیاد. از الان داری برای باختت دنبال بهانه می گردی. اگه می ترسی نیا!

چشمان آمانو برقی از سر خشم زد.
-نمی ترسم. می خوام شرایطمون مساوی باشه.

پلاکس کمی فکر کرد.
-خب... بیا یه کاری بکنیم. اگه فکر می کنی شرایط من بهتره، به جای من دوئل کن. قبل از دوئل، معجون تغییر شکل می خوریم. تو من می شی و من تو! کسی هم اینو نمی دونه. نه به دوستات و نه خانوادت چیزی نمی گی. جامونو عوض می کنیم و اینجوری دوئل عادلانه می شه. بدون تقلب.

آمانو لبخندی زد. فکر خوبی بود!




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۸:۴۷:۱۶ شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۰
#3
بالاخره موش کور دست از تفکر برمی‌داره.
- چی گیر من میاد؟

سدریک و هکتور با بدخلقی نگاهی به هم می‌ندازن. انتظار نداشتن موش کور در ازای انجام کاری که وظیفه‌ش بود... خب یعنی اکثر اوقات انجامش می‌داد، چیزی ازونا بخواد. برای همین برمی‌گردن و پشت به موش کور سراشونو به هم نزدیک می‌کنن تا مشورت کنن.

- به نظرت یه موش کور چی ممکنه بخواد؟
- خواب؟
- گفتم موش کور نه سدریک!
- خب شاید چون موش کوره دوس داشته باشه بیشتر بخوابه. اصن تونل می‌زنه که اون زیر با آرامش بخوابه.
- فک نکنم.
- پس چی می‌خواد؟
- چرا از خودش نمی‌پرسیم خب؟

هکتور و سدریک دست از مشورت برمی‌دارن و با نتیجه‌ای کاملا ایده‌آل به سمت موش کور برمی‌گردن.
- در ازاش چی می‌خوای؟

موش کور با خوش‌حالی چرخی می‌زنه که موجب می‌شه چندین مورچه رو له کنه و راه لونه‌شونو سد کنه. بعدش گلوشو صاف می‌کنه تا بگه چی می‌خواد!




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۳:۲۳:۵۰ یکشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۰
#4
سوژه دوئل آمانو یوکاتا و کتی بل: ریش!

توضیح:

شما مقداری از ریش مرلین رو پیدا می کنین، یا می خرین یا می دزدین یا هدیه می گیرین یا به ارث می برین و یا به هر شکلی به دست میارین.
این ریش یه خاصیت جادویی داره.

توضیح بدین که چطوری به دست شما می رسه و چه خاصیتی داره و چه استفاده ای ازش می کنین.


برای ارسال پست در باشگاه دوئل، ده روز( تا 23:59 سه شنبه اول اردیبهشت) فرصت دارید.




پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۳:۰۱:۵۰ شنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۰
#5
لینی بال‌بال‌زنان میاد وسط جمع مرگخوارا.
- شاید پاسخ این سوال رو باید از خودشون بگیریم.

مرگخوارا نگاهی به هم می‌ندازن و چون ایده‌ی بهتری ندارن با حرکت سرشون موافقت می‌کنن.
- بگیر خب!

پس لینی بال‌بال‌زنان با حفظ فاصله اجتماعی می‌ره سمت جمع محفلیا.
- از کجا باید سیب‌زمینی گیر بیاریم؟

این‌بار محفلیا نگاهی به هم می‌ندازن و شاید باورتون نشه ولی اونا هم ایده‌ای برای پاسخ این سوال نداشتن.

- نمی‌دونیم که.
- ما فقط می‌دونیم از کجا می‌شه پیاز خرید.
- تازه اونم نمی‌خریم که، طرف هر شب پیازای پلاسیده‌شو می‌ندازه پشت مغازه‌ش مام برشون می‌داریم.
- فک کنم اینو نباید می‌گفتی.

دامبلدور به خاطر صداقت بی‌نظیری که محفلیا از خودشون نشون داده بودن، اشک تو چشماش حلقه می‌زنه. ازونور برای مرگخوارا این واقعه بسیار شگفت‌انگیز بود. اونا می‌دونستن که قوت غالب محفلیا پیازه، اما نمی‌دونستن همونم نمی‌خرن!

- خب اونا رو ول کنین، به نظرم مامان مروپ جواب این سوالو می‌دونه.




پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۲۱:۰۵:۵۸ شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۹
#6
- ارباب یه بار دیگه هم تک‌تک بچه‌ها رو آورده بودیم نشونتون داده بودیم. الان وقتتش نبود دسته‌جمعی بیایم نظر کلی بدین؟

لرد اول نگاه خشمگینی به مرگخوار مذکور می‌ندازه و بعد چوبدستیشو به سمتش نشونه می‌ره.
-آوران کاتابرا!

مرگخوار مذکور خیلی پررو و خنگ بود و هنوز هم وخامت اوضاع رو درک نکرده بود، چرا که باز می‌گه:
- ارباب تلفظ درستش آواداکداورا هست.

لرد اختیار از کف می‌ده.
- خودمون می‌دونیم ملعون. نمی‌خواستیم بکشیمت که همچین گفتیم! این چرا نمی‌فهمه؟

هکتور از موقعیت استفاده می‌کنه و با ویبره‌ای می‌پره وسط جمع.
- معجون فهمیدن بش بدم ارباب؟

لرد در این لحظه هر مجازاتی رو برای مرگخوار مذکور مناسب می‌دونست، پس بی‌معطلی رضایتش رو اعلام می‌کنه و هکتور هم به سرعت معجونی رو تو حلقش خالی می‌کنه.

- اهم اهم... یارانمان به ما توجه کنید!

مرگخوارا که کنجکاوانه به مرگخوار مذکور چشم دوخته بودن تا ببینن اثر معجون چطور خواهد بود، با شنیدن این حرف سریعا نگاها رو به سمت لرد برمی‌گردونن.

- نظرمون عوض شد. دو به دو بچه‌هاتونو بیارین تا تعاملشون با هم در قالب دو بچه سیاه رو بسنجیم.




پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۲۳:۱۷:۰۸ دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۹
#7
مرگخوارا دامبلدورو می‌زنن زیر بغل تا از اونجا خارج شن که یهو در به رنگ قرمز در میاد. البته نه به این دلیل که دری بود متعلق به محفل، و نسبت به خروج دامبلدور واکنش خشمگینانه نشون داده باشه! نه. علت رنگ قرمزش هجوم ویزلی‌هایی بود که با قرار گرفتن جلوی در می‌خواستن مانع خروج مرگخوارا با دامبلدورشون بشن. کله‌های قرمز رنگ ویزلی‌ها علت این تغییر رنگ بودن.

لینی بال‌بال‌زنان جلو میاد.
- این مقاومت برای چیه؟ روح دامبلدور اونجاس!

لینی با انگشتش به روح دامبلدور که با حفظ فاصله اجتماعی در دستان رودولف قرار داشت اشاره می‌کنه و نگاه مرگخوارا به اون سمت می‌چرخه.
- و جسمش اینجا!

این‌بار نگاه مرگخوارا همراه با اشاره لینی به سمت جسم دامبلدور که زیر بغل مرگخوارا زده شده بود می‌ره.
- ما می‌خوایم جسمش رو شکنجه کنیم نه روحش، و در واقع اینطوری روحی که خودمون آوردیم رو شکنجه می‌کنیم نه دامبلدور شما. همه هم خوش‌حال.

نه‌تنها محفلیا راضی به نظر نمی‌رسیدن که حالا لرد هم با شنیدن این که در واقع دامبلدور رو شکنجه نمی‌کنن ناراضی می‌شه.

لینی ناگهان تغییر چهره می‌ده و با لحنی متفاوت از همیشه می‌گه:
- از کی شما محفلیان به جای آرمان‌های دامبلدور و روحش، اسیر جسم و خواسته‌های دنیوی شدین؟




پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۷:۱۳:۲۶ دوشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۹
#8
بلاتریکس به روش‌هایی که می‌تونست بلاتریکس بودن خودشو ثابت کنه فکر می‌کنه. اون در انواع و اقسام شکنجه‌ها ماهر بود، چه بدون چوبدستی و چه با چوبدستی. حتی آواداکداورا گفتناش هم محشر بود. بدون چوبدستی هم دست کمی نداشت و نگاه‌های ترسناکش هرکسی رو به لرزه می‌نداخت.

اما بلاتریکس در اون لحظه حس می‌کنه که شاید استفاده از این روش‌ها برای اثبات بلاتریکس بودنش مناسب نیست. فکر کنین کسی که نامه اعمالتون بهش وابسته‌س رو شکنجه کنی!
- چرا که نه.

بله بلاتریکسه دیگه، اگه فکر کردین کوتاه میاد خواب دیدین. ساحره بهتر بود هرچه سریع‌تر متوجه اشتباهش بشه! از این رو بلاتریکس تصمیم می‌گیره قبل از اعمال خشونت یه فرصتی به ساحره بده. حالا که بیشتر فکر می‌کرد اصلا حتی یه تکون چوبدستیش کافی بود تا صد نفر از ترس سکته کنن!

پس بلاتریکس چوبدستیشو می‌کشه و وانمود می‌کنه طلسمی خوفناک قراره سمت ساحره شلیک کنه. اما در مقابل واکنش ساحره اینطوریه که دستی به عینکش می‌کشه و با دقت بیشتری منتظر ادای طلسم می‌شه.

- خب؟ منتظرم! همیشه وقتی می‌خواین طلسمی اجرا کنین نیاز به این همه تفکر و تمرکز دارین؟ خیلی سیاه به نظر نمی‌رسین.

صبر بلاتریکس هم حدی داشت که با این جمله تموم می‌شه و اختیار از کف می‌ده!




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۳:۲۱:۰۶ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹
#9
ایوا نمی‌دونست چرا این همه بلا باید سرش میومد. تو اون سوژه کشته شده بود و تو این سوژه ممکن بود حتی بلایی بدتر از مرگ سرش بیاد.
با درموندگی به سمت لرد برمی‌گرده.
- ارباب من که براتون همه چی می‌خورم، معجون بخورم برم؟

لرد که سلامت مرگخوارانش رو کف دست هکتور گذاشته بود، به ایوا جوابی نمی‌ده، اما سوالی مهم از نامه می‌پرسه.
- اگه ایوای ما معجونو بخوره، خدمات اجتماعی مربوط به این رهگذر...

اشاره‌ای به هکتور می‌کنه که با اشتیاق آماده بود معجونش رو با دستور لرد تو حلق ایوا بریزه.
- تموم می‌شه؟

نامه شروع به ور رفتن به گوشه‌هاش می‌کنه، به این معنا که مشغول تفکر بود. بالاخره جواب می‌ده:
- بله تمومه.

پس لرد به سمت ایوا و هکتورِ مشتاق برمی‌گرده.
- بخور ایوا.

به محض صادر شدن دستور، هکتور معجون رو با جاش می‌ندازه تو دهن ایوا و ایوا معجون و جاش رو درسته قورت می‌ده.




پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۳:۰۶:۵۶ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹
#10
لرد شدیدا تمرکز کرده بود تا بتونه انتخاب درستی داشته باشه. البته یادآوری‌های گاه و بی‌گاه رودولف که پلاکس رو خواستگاری می‌کرد، تمرکز کردن رو براش سخت کرده بود.

- دو دقیقه آروم بگیر انتخابمونو بکنیم.

رودولف سکوت اختیار می‌کنه، اما تمام رویاها و انرژی‌های مثبتش رو روی پلاکس متمرکز می‌کنه.
لرد بعد از مقادیری تفکر، بالاخره تصمیمشو می‌گیره.
- ما متاسفیم بلا. اما باید صاحب ابرچوبدستی بشیم. مرگخوار خوبی بودی برای ما.

لرد انتخابش رو کرده بود. رودولف و پلاکس از خوش‌حالی سر از پا نمی‌شناختن. بالاخره انتقام جفشون در یک حرکت گرفته می‌شد.

- سرورم مردن به دست شما افتخاره، ولی وقتی منو کشتین می‌فهمین من صاحب ابرچوبدستی نبودم.

و نگاه خشمگینی به پلاکس می‌ندازه.
- وقتی روح شدم می‌بینمت.

رنگ از رخ پلاکس می‌پره. در واقع قرار بود بپره، ولی چون روح بود همینطوریم رنگش پریده بود. پس اتفاق خاصی نمیفته.

- من کشتمش بابا. وسط درگیری شاخه‌م شکست افتاد رو کله این بنده مرلین.

درختی که کنارشون قد علم کرده بود لب به سخن گشوده بود. اگه می‌دونست این حرفش به چه معناس، مطمئنا هیچ‌وقت اینو نمی‌گفت!

لرد دوباره باید انتخاب می‌کرد. پلاکس راست می‌گفت یا درخت؟








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.