هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لینی.وارنر)



پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۲۰:۲۲:۳۴ پنجشنبه ۳ اسفند ۱۴۰۲
#1
میمون‌ها، میمون بودن. این یعنی از بهره هوشی اونقد بالایی برخوردار نبودن که وقتی سرنوشت اولین میمونِ موز پیشکش کن رو دیدن، درس عبرت گرفته باشن. بنابراین در پاسخ به لرد عصبانی باز هم کاری رو انجام می‌دن که همیشه جوابگو بود.

پیشکش موز!

فقط این‌بار چون حجم خشم اربابشون خیلی بالا بود، در طی یک حرکت هماهنگ همگی با هم در سکوت سر خم کرده و موزها رو بالای سرشون و رو به لرد می‌گیرن.

لرد از سکوت ناگهانی جا می‌خوره و میمونی که از یقه گرفته بود رو کمی اونورتر می‌گیره تا محدوده دیدش باز بشه و ببینه جلوش چی داره رخ می‌ده. با دیدن میمون‌هایی که بدون استثنا همگی در حال پیشکش موز بودن، ناخودآگاه دست لرد شل می‌شه و میمونی که تو دستش بود رها می‌شه.

میمون به محض کسب آزادی به تبعیت از بقیه چندین موز برمی‌داره و زانوزنان به لرد پیشکش می‌کنه. لرد به قدری از این حرکت جا خورده بود که کاملا عصبانیتش رو فراموش می‌کنه. به جاش غمی جان‌گداز وجودش رو فرا می‌گیره. این چه مصیبتی بود؟
- مرگخوارای توانمندم با یک مشت زبون‌نفهمِ ابله جا به جا شدن.

اما لرد، لرد بود و این چهره غمناک تنها چند صدم ثانیه رو چهره‌ش باقی می‌مونه و بلافاصله تغییر موضع می‌ده. لرد اگه قرار بود آدمی باشه که شکست رو بپذیره که دیگه لرد ولدمورت کبیر نمی‌شد! شاید باید از درِ دیگه‌ای وارد می‌شد.
- ما دستور می‌دهیم به اون دو فیل حمله کنید و به نفعتونه که بتونین!

میمون‌ها با سردرگمی موزها رو پایین میارن و به نقطه‌ای که لرد اشاره می‌کنه نگاه می‌کنن.




پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۱۳:۴۱:۳۱ یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۲
#2
سوژه: لذت
کلمات: آلاکلنگ، کارناوال، دلقک، شعبده باز، مار پیتون، شام لذیذ، تماشاچی ها.



لینی روی چادری جا خوش کرده بود و به جمعیتی که در مقابلش در حرکت بودن خیره شده بود. کارناوال حرکتش رو از مرکز شهر آغاز کرده بود و حالا با رسیدن به نقطه پایان، در ضیافتی که به افتخار اون روز ترتیب داده شده بود متوقف شده بودن.

همه جا نورانی بود و در هر سویی بساطی پهن بود. توجه لینی در اون لحظه به مرد شعبده‌بازی جلب می‌شه که از درون کلاهش مار پیتونی رو ظاهر کرده بود. تماشاچی‌ها که تا چند ثانیه پیش از خوش‌حالی فریاد شادی سر می‌دادن، حالا از ترس جیغ می‌زدن و هرکدوم به سویی می‌گریختن. شعبده‌باز که اوضاع رو ناجور می‌دید، سریع مار رو می‌گیره به داخل کلاه برمی‌گردونه.

اما دیگه دیر شده بود و جمعیت مشغول تماشای دو دلقکی شده بودن که بر روی الاکلنگ مسخره‌بازی در میاوردن. ماگل‌ها با چه چیزهای عجیبی سرگرم می‌شدن!

لینی در حالی که تو همین فکر و خیالات غوطه‌ور شده بود، ناگهان کسی رو که به خاطرش اونجا اومده بود تو جمعیت می‌بینه. ماموریت ساده بود و مکانی که در اون قرار داشت حتی اونو ساده‌تر هم کرده بود. نه‌تنها از نمایشی که در اونجا برگزار شده بود لذت کافی برده بود، بلکه حالا می‌تونست ماموریتشو هم به پایان برسونه. اینجا حتی اگه بعنوان پیکسی جلوی چشم ماگل‌ها رژه می‌رفت هم چیز عجیبی نبود. مردم اینطور تصور می‌کردن که یکی از شوخی‌های ضیافته.

لینی بال‌بال‌زنان از کنار جمعیتی عبور می‌کنه که در صف دریافت شام لذیذی بودن که برای اون شب تدارک دیده شده بود. خوشبختانه مرد هم در تلاش برای عبور از صف بود و این بهترین موقعیتی بود که لینی می‌تونست از اون استفاده کنه. با جهشی داخل جیب مرد شیرجه می‌ره و کارتی که به دنبالش بود رو برمی‌داره.

لرد صبح همون روز بود که گفتگوی این مرد با شخصی دیگه رو شنیده بود که از محلول معجزه‌آمیز کاشت مو صحبت می‌کرد. در نهایت اون شخص کارتی رو به مرد تحویل داده بود تا برای رفع کم‌پشت شدن موهاش بهش مراجعه کنه. لرد باید شخص، آدرس و رازی که در این محلول نهفته بود رو پیدا می‌کرد و لینی مامور انجام این کار شده بود.

حالا لینی خوش‌حال از ماموریتی که به انجام رسونده بود، کارت به دست به مقصد خانه ریدل آپارات می‌کنه. چقدر عجیب بود که ماگل‌ها چیزهای به این ارزشمندی رو تو جیبشون می‌ذارن و بعد هم بدون توقفی تو خونه برای پنهان کردنش، به چنین مکان شلوغی میان!

فارغ از این که برای ماگل‌ها این تبلیغی بود که هر روزه ممکن بود بشنوی...


کلمات نفر بعد: سرسره، آب، خورشید، سرسبز، کلبه، جارو، پرده.




پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱:۴۶:۴۴ یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۲
#3
سلام.

لونا به من بگو چطور ممکنه از 30 دی تا الان که پست جدید خورد و اتفاقی پست تو رو هم قبلش دیدم، نفهمیده باشم که اینجا پست گذاشتی؟

بابت پاسخگویی بسیار دیر ازت عذر می‌خوام.


راستش تشخیص این که یه تاپیک فعال هست یا نیست سخت نیست و پیدا کردنشون هم همینطور. یعنی کافیه هر انجمنو باز کنی و به صفحات آخرش بری تا لیستی از تاپیک‌های خاک‌خورده رخ نشون بدن و اعضای علاقمند برای فعال کردنش اقدام کنن. اما اخیرا تصمیمات جدیدی داره اتخاذ می‌شه که می‌شه موردی که مطرح کردی رو هم توش گنجوند. حتما بهش فکر می‌کنیم و در صورت انجام، ازش مطلع خواهی شد.

اما در مورد زمانش... بعید می‌دونم که تا بهار موفق به خونه‌تکونی بشیم و احتمالا بخوره به بعد از عید.


بلوتوث:

1. شخصی که ازش نام بردی در واقع کسیه که سایت جادوگران رو بوجود آورده. و نه، پیامش سرکاری نیست و کاملا آپدیته. بعنوان شخص سازنده سایت، به صورت خودکار پیام خوشامد از سمت شناسه‌ش ارسال می‌شه. خود ایشون دیگه فعال نیست، اما شناسه‌ش هنوزم داره به سایت خدمت می‌کنه.

2. بله طرفدارانمون زیاد هستن. اما تعداد تنبل‌هایی که حاضر به لاگین و فعالیت نیستن از اونم بیشتره.

3. بله. اعضای جادوگران همگی از ثروث کلانی برخوردار بودن، اما وبمستری که ازش نام بردین همه رو بالا کشید. می‌خواستیم پوستر "تحت تعقیب"ش رو در سرتاسر سایت منتشر کنیم. اما چون وبمستره زورش به ما چربید، سریع عکسشو پاک کرد. دیگه قادر به ردگیری ایشون نیستیم.

اما جایزه شما در پاسخ شما به پیام‌شخصی‌ای که قبل از مطالعه این پست براتون ارسال شده بود می‌تونه قرار بگیره.




پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۲:۱۹:۱۳ جمعه ۲۰ بهمن ۱۴۰۲
#4
سوت زدن در این موقعیت؟

روح با خودش فکر کرد چه طعمه‌ی بیخیال و آسوده‌خاطریو گیر آورده. با یه نگاه به هیکل اسکلتی ایوان که گوشتی به تن نداشت اطمینان‌خاطرش از انتخاب شایسته‌ش دو چندان می‌شه. طعمه‌ای که هم از نظر ذهنی و هم از نظر جسمی شکنجه‌پذیریش کم به نظر میومد!

چی بهتر از این؟

دیگه فرصتی برای فکر کردن نبود. روح تصمیم خودشو می‌گیره و با شیرجه‌ای لینی رو ترک کرده و مستقیم به سمت ایوان خیز برمی‌داره. به محض خروج روح از جسم لینی، تمام توجهاتی که معطوف لینی شده بود، ناگهان ازش گرفته می‌شه و به جاش، چشم‌های مرگخواران به صورت اتوماتیک‌وار مسیر حرکت روح رو دنبال می‌کنه.

لینی حالا دردکشان گوشه‌ای تنها رها شده بود. حشره کوچولوی تنهایی که معجون هکتور به خوردش داده شده بود. ظلم در این حد؟
- نامردا حداقل الان که روحه رفت نجاتم بدین. من هنوزم دست راست اربابم.

اما مرگخوارا دیگه دلیلی برای توجه به لینی نداشتن. ایوان هم که متوجه شده بود هدف بعدی روح کسی نیست جز خودش، قبل از این که بخواد دست از سوت زدن برداره و از جلوی روح جاخالی بده، روح واردش می‌شه.

با ورود روح به جسم ایوان، مرگخوارا که تمام مدت گوشه‌ای به تماشا وایساده بودن، "گـــودایـــی" سر می‌دن و به سمت ایوان هجوم می‌برن.

ایوان باید دستگیر و شکنجه می‌شد!




پاسخ به: جادوگران بیست ساله شد!
پیام زده شده در: ۲۰:۱۳:۱۵ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۴۰۲
#5
فکر کنم دیگه بالاخره این آخرین حضور من تو این تاپیک باشه و از دستم راحت می‌شین.

اومدم اطلاع بدم که میتینگ آنلاین تولد بیست سالگی جادوگران (علاوه بر میتینگ حضوری جشن تولد) امروز سر وقت و با حضورِ اگه اشتباه نکنم در کل 13 نفر برگزار شد. شاید حتی هنوز هم در حال برگزاری باشه ولی من چون نتم مرد رفع زحمت کردم. دوستانی که حضور داشتن می‌تونن بیان و گزارشی از میتینگ آنلاین بدن و حتی نتایج یا بحث‌هایی که صورت گرفته رو هم اینجا قرار بدن تا سایر اعضا مطلع بشن.

در ادامه اینو ذکر کنم که متاسفانه ایوان روزیه چند روز قبل از میتینگ مشکل براش پیش اومد و اعلام کرد نمی‌تونه برای برگزاری میتینگ آنلاین حضور داشته باشه، بنابراین چون نمی‌دونستم رز زلر تنهایی اوکی هست یا نه، همون موقع بهش پیام دادم تا ببینم دنبال جایگزین برای ایوان باشیم یا خیر که رز افتخار پاسخگویی به من رو نداد، تا این که بالاخره صبح روزِ میتینگ فرا رسید و رز اعلام کرد احتمالا نمی‌تونه بیاد و یکی دیگه رو پیدا کنیم. و ما موندیم و میتینگی که چند ساعت دیگه آغاز می‌شد و بدون شخصی برای برگزاری مونده بود.

بنابراین در حالی که میتینگ در آستانه فروپاشی(!) قرار داشت، دست به گریبان افراد متعددی شدیم بلکه میتینگ کنسل نشه و بتونیم برگزارکننده‌ی دیگه‌ای پیدا کنیم که بالاخره سوجی قبول زحمت کرد تا کاملا ناگهانی این مسئولیت بهش سپرده بشه و میتینگ برگزار بشه. جا داره ازش یه تشکر حسابی بکنم. هم بابت این که یهویی با پیشنهاد مواجه شد و قبول کرد، هم بابت این که واقعا تو برگزاری و پیشبرد میتینگ خوب عمل کرد. ممنون.


تریبون رو می‌سپرم به سایر شرکت‌کنندگان. خداحافظ تا جشن تولد بیست و یک سالگی جادوگران.


ویرایش: از کسایی که میتینگ آنلاین شرکت کردن، اگه کسی هست که اسکرین‌شات از زمانی که وب‌کم تعدادی از اعضا باز بود گرفته، برای من بفرسته تا توی گالری قرار بدیم.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۸ ۲۰:۲۵:۵۰
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۸ ۲۳:۵۵:۲۱



پاسخ به: سه نشانه
پیام زده شده در: ۱۳:۳۵:۴۶ سه شنبه ۲۶ دی ۱۴۰۲
#6
از این به بعد برای فعالیت تو این تاپیک لطفا قانون زیر رو رعایت کنید:

هرکس تنها روزی یک پست می‌تونه تو این تاپیک ارسال کنه.


ممنون!




پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۱۳:۳۱:۲۰ سه شنبه ۲۶ دی ۱۴۰۲
#7
دوستان لطفا خونسردی خودتون رو حفظ کنید!

نمی‌دونم چند بار، اما یک بارو به وضوح یادمه که در گذشته هم این تاپیک تبدیل شده بود به محل اصلی فعالیت ملت برای افزایش پست!

بنابراین قانون مشابهی که اون زمان وضع شده بود رو دوباره برای این تاپیک بهتره بذاریم.

لطفا هرکس روزی یک پست بیشتر تو این تاپیک نزنه.

ممنون!




پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۴۶:۵۸ جمعه ۲۲ دی ۱۴۰۲
#8
× پایان دور اول با سوژه فرار ×

به نظرم چون استقبال از این مدل استفاده از تاپیک بالا بود و هم‌چنان تو ماه دی هستیم، یه دور دیگه با حالت "1. تک‌پستی با 7 کلمه چرخشی" ادامه بدیم. اگه کسی با طرز کار تاپیک آشنا نیست، به پست اول مراجعه کنه. سوژه دور دوم، لذته!
مهم نیست از چی یا چطوری لذت می‌برین... فقط مهم اینه که اشاره‌ای به این موضوع داشته باشین یا سوژه‌تون شامل چنین موضوعی باشه.

سوژه: لذت
کلمات: کاغذ پوستی، فنجان چای، دامن، پنجره، ماه، اقیانوس، رقص


احتمالا زیاد شنیده باشید که حشرات جذب انواع و اقسام نورها می‌شوند و در راس آن، می‌توان به ماه اشاره کرد. پیکسی‌ها نیز از این قاعده مستثنی نبودند و چه شبی بهتر از آن شب صاف و بدون ابر برای خیره شدن به ماه بود؟

لینی نیز از این فرصت نهایت استفاده کرده را کرده بود و فنجان چایی که کمی بزرگ‌تر از هیکل خودش بود را در کنار پنجره‌ای که پرده‌اش کشیده بود قرار داده بود. داخلش را پر از آب داغ کرده بود و در حالی که حمام ماه برای خودش می‌گرفت، به ماه تابانی که در وسط آسمان می‌درخشید زل زده بود.

در این میان تنها صدایی که سکوت را می‌شکست، صدای رقص موج‌هایی بود که از دامناقیانوسی که در کنار کلبه‌ی کوچک قرار داشت، برمی‌خاست. همه چیز به بهترین نحو مهیا شده بود تا لینی نهایت استفاده را از لحظاتی که در آن قرار داشت ببرد.

لینی در حالی که زیر لب آواز می‌خواند، دستش را دراز می‌کند تا کاغذپوستی‌ای که پیشتر با طلسمی کوچک کرده بود تا در حد و اندازه‌های خودش شود و در واقع نامه‌ی اربابش بود را به دست می‌گیرد. آن‌قدر جمله‌های نقش بسته درون کاغذپوستی برایش جذابیت داشت که تا به آن لحظه هزاران بار آن را مطالعه کرده بود و خط به خطش را حفظ بود.

نقل قول:
پیکس!
مرگخوار خوبی بودی. خدمات ارزنده‌ای برای ما انجام دادی. ما از داشتن چنین مرگخواری به خود می‌بالیم چرا که درخشش تو به خاطر وجود پر برکت ماست. سه روز مرخصی به تو هدیه می‌دهیم، اما بعد از بازگشت حتی باید مرگخواری بهتر از مرگخوار گذشته برای ما شوی. بالاخره بی‌دلیل که کسی را به مرخصی نمی‌فرستیم!


برای صد هزار و یکمین بار لینی نامه را خواند و پس از گذر از علامت تعجب پایانِ جمله، آن را در آغوش می‌گیرد و دوباره کاغذپوستی را گوشه‌ای قرار می‌دهد. این لحظاتی نبود که بخواهد از آن فرار کند. هدیه‌ی اربابش بود و می‌خواست از تک تک ثانیه‌هایش نهایت بهره را ببرد.

بنابراین در حالی که ماه هم‌چنان از بیرون پنجره به او خیره شده بود، چشم‌هایش را می‌بندد تا خوابی آرام را در این شب زیبا تجربه کند.


کلمات نفر بعد: شکلات، کافه، آرامش، گرما، هیزم، شومینه، ستایش


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۳ ۲:۰۸:۳۶



پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۹:۵۷:۵۱ چهارشنبه ۲۰ دی ۱۴۰۲
#9
هکتور بعد از گفتن این حرف ناگهان با بلاتریکسی مواجه می‌شه که دست به کمر جلوش وایساده.
- تو مگه نرفته بودی بلا؟ نکنه می‌خوای از استاد اعظم، معجون‌سازی یاد بگیری؟

هکتور بسیار پررو بود. اما بلاتریکس تصمیم می‌گیره به جای پاسخ دندان‌شکن، نگاه تهدیدآمیزی به سرتاپای هکتور بندازه.
- نخیرم! لازم دونستم برگردم و بهت یادآوری کنم تا وقتی من نگفتم معجونتو به خورد بمب نمی‌دی! معجون تو آخرین راه‌کاره... اگه بقیه شکست خوردن... که نمی‌خورن. نباید بخورن! من نمی‌ذارم که بخورن... ده روز... ما مرگخوارای اربابیم. ما قطعا می‌تونیم. ما...

هکتور با تعجب به بلاتریکسی نگاه می‌کنه که هم‌چنان همین‌طور که با خودش حرف می‌زد آزمایشگاه رو ترک می‌کنه. به وضوح اتفاقات اخیر فشار زیادی بر بلاتریکس وارد کرده بودن!

بلاتریکس همینطور که سخن می‌گفت، در راهروهای خانه ریدل در حرکت بود.
- ارباب از هوش سرشار و آینده‌بینی بالایی برخوردارن. بیخودی نگفتن ده روز. مطمئن بودن که ده روز کافیه. پس کافیه. ما مرگخوارای توانمندی هستیم. ما کلی راهکار ارائه می‌دیم...

به محض پایان یافتن این جمله، بلاتریکس به جمع مرگخواران می‌رسه.
- تو... راهکارتو بگو!

مرگخواری که به ناگاه یقه‌ش توسط بلاتریکس گرفته شده بود، به جهت درخواست کمک به سایر مرگخوارا نگاهی می‌ندازه. اما بقیه مرگخوارا سوت زدن و در و دیوارو نگاه کردنو ترجیح می‌دن.
- اممم... بله بلا. داشتم می‌گفتم... به نظر من چیز کنیم... چیز... گیاه جادویی به بمب اضافه کنیم؟




پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۲۳:۴۰:۰۶ سه شنبه ۱۹ دی ۱۴۰۲
#10
لرد با دیدن مرگخواران و جادوآموزانی که با شنیدن این حرف سرهاشون به صورت اتوماتیک به سمتش برمی‌گرده، بادی به غبغب می‌ندازه. لرد آماده بود تا زندانیِ بی‌ادب رو ادب کنه.
- خب ما تصمیم خودمان را گرفتیم. ما می‌خواهیم این ملعون را... یارانمان!

اما گویا مرگخوارا آماده ادب شدنِ زندانیِ بی‌ادب نبودن!
چرا که به نظر درس عبرت‌هایی که بلاتریکس به اسکورپیوس می‌داد چندان هم بی سر و صدا نبود! صداهایی که از پشت بوته‌ها می‌اومد باعث شده بود دوباره مرگخوارا سرشون به سمتی به جز جایی که لرد قرار داشت برگرده.

لرد صرفا برای این که کمی از خشمش رو خالی کنه، یکی می‌زنه پس کله‌ی زندانی و بعد فریادزنان می‌گه:
- بلاتریکس! مایلیم اسکورپیوس رو در مایل‌ها اونورتر مجازات کنی.

ناگهان سر و صداها متوقف می‌شه، کله‌ای که متعلق به بلاتریکس بود از پشت بوته‌ها نمایان می‌شه، چشم اربابی می‌گه و اسکورپیوس به دست به مایل‌ها اونورتر می‌ره.

مرگخوارا و جادوآموزان که سرگرمی خودشون رو از دست داده بودن، دوباره به سمت لرد برمی‌گردن. اما لرد این بی‌توجهی رو فراموش نکرده بود و مرگخوارا باید با عواقب کارشون کنار میومدن.
- ما تصمیم خودمان را گرفته بودیم. اما چون نطق ما را کور کردید، تا سه می‌شماریم و بعد از پایان شمارشمان اگه به ما نگین چطور می‌خواستیم این بی‌ادب رو ادب کنیم، همه‌تان را پشت بوته... یعنی مایل‌ها اونورتر می‌فرستیم.

مرگخوارا اصلا دوست نداشتن به مایل‌ها اونورتر منتقل بشن. پس آب دهنشونو قورت می‌دن.

- داریم می‌شمریم! یک... دو...








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.