پاسخ به: خاطرات مرگخواران
ارسال شده در: پنجشنبه 23 فروردین 1403 20:08
لینی در حال طی کردن مسیری طولانی برای رسیدن به اتاق اربابش بود. طولانی بودن مسیر از این جهت نبود که لینی مسیر را بلد نبود. چرا که لینی خانه ریدلها را همچون کف دست خود میشناخت. علتش دور و دراز بودن خانه ریدلها هم نبود. که اگرچه بزرگی خانه ریدلها بر هیچکس پوشیده نبود، اما برای لینی که بالبالزنان از این سو به آن سو میرفت، رسیدن به مقصد در چشم به هم زدنی رخ میداد.
علت طولانی بودن مسیر چیزی نبود جز این که لینی راه رفتن بر روی پاهایش را بر پرواز کردن ترجیح داده بود. شاید دوست داشت که دیرتر به مقصد برسد. دیرتر برسد بلکه احتمال سر رسیدن اربابش بالاتر برود... یا شاید هم که مسیر سخت را برای مجازات کردن خود برگزیده بود.
برای لینی بالا رفتن از پلههایی که به اتاق لرد ولدمورت منتهی میشد سختترین چالش بود. پرشهای بیامانش رو به بالا بلکه به پله بعدی برسد از یک طرف، و موفق یا عدم موفقیتش برای گیر انداختن دستش به پله و کشیدن هیکل کوچکش به بالا نیز از سمت دیگر سختی کار را دو چندان کرده بود.
به هر زحمتی که بود بالاخره لینی خودش را به بالای پلهها میرساند و چشمش به اتاق لرد میافتد و دری که برخلاف همیشه باز بود. لینی قبل از این که به سمت اتاق به حرکت در آید، با هزاران امید نگاهی به پایین پلهها میاندازد.
اما هیچکس آنجا نبود.
وقتی اربابش را در آنجا نمیبیند، اینبار گوشهایش را تیز میکند. شاید صدای فریاد شوق مرگخواری به هوا برمیخاست و خبر از بازگشت لرد میداد.
اما صدایی نیز به گوش نمیرسید.
لینی برای چند دقیقه که برایش همچون یک عمر میماند همانجا منتظر میماند. اما نه صدایی به هوا بلند میشود و نه لردی بر پایین پلهها ظاهر میشود.
خانه ریدلها در سکوتی بیسابقه فرو رفته بود و برای لینی، پیکسی آبی رنگ کوچک که با اربابش گره خورده بود، سرد و تاریک نیز شده بود. لینی با ناامیدی چشمها و گوشهایش را برمیگیرد و به سمت اتاق لرد قدم برمیدارد. قدمهایش به قدری سخت برداشته میشدند که گویا در باتلاقی در حال حرکت بود.
بالاخره جلوی در اتاق لرد میرسد. دری که باید بسته میبود و مثل همیشه بدون اجازه از درون سوراخ کلید به داخل اتاق شیرجه بزند و صدای غرولند لرد که چرا بیخبر داخل شده است بلند شود.
کاش اینچنین بود...
اما در باز بود و اشعههای سرخرنگ نور خورشید که لای پنجره به داخل اتاق تابیده میشد، منظره را حتی غمگینتر نیز کرده بود.
لینی به سمت تخت لرد میرود. اینبار ارتفاع به قدری بلند بود که لینی با هیچ جهشی نمیتوانست به آن برسد. اما مهم هم نبود. اینجا را میخواست پرواز کند. میخواست آخرین لحظههایش را پرواز کند تا نشان دهد تلاش کرد پیکسی بماند، اما نشد... نتوانست.
بال میزند و گوشهای از تخت فرود میآید. برای آخرین بار آن اتاق، حضور اربابش و تکتک خاطرههایی که در تمام این سالها با خود به همراه داشت را به یاد میآورد. اما دیگر لرد آنجا نبود.
لینی در وسط تخت در خود مچاله میشود و بلافاصله گویا که جادویی از غیب ظاهر شده باشد، پیلهای شروع به تنیده شدن دورش میکند. اگر لرد رفته بود، پیکسیاش نیز به او تعلق داشت و با او میرفت.
وقتی پیله به طور کامل او را در برمیگیرد، صدای نفس کشیدن و ضربان قلبش که تا لحظاتی پیش در اتاق ساکت طنین میانداخت، به ناگاه ساکت میشود.
حالا دیگر هر دو به یکدیگر پیوسته بودند.