هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لینی.وارنر)



پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: امروز ۱:۰۲:۲۲
#1
سوژه دوئل کتی بل و اسکورپیوس مالفوی: ترور!

توضیح:

شما سیاه هستین. آخرین روز قبل از فارغ التحصیلی از هاگوارتز، تصمیم می گیرین دامبلدور رو ترور کنین و با دست پر پیش لرد سیاه برین.

توضیح بدین که چیکار می کنین و نتیجه چی می شه.


برای ارسال پست در باشگاه دوئل سه هفته (تا 23:59 شنبه 30 مرداد) فرصت دارید.




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۱:۰۲:۰۷ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰
#2
اما در واکنش خاصی نشون نمی‌ده.

- هی در! با تو بودیم! خواسته‌ت عملی شد. باز شو ببینم.

در می‌خواست باز بشه، اما مرگخوار عجولی که این دیالوگو به زبون آورده بود کارو خراب می‌کنه. در بسیار حساس بود و تو لجبازی کم نداشت.
- اصلا دیگه باز نمی‌شم هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت. من قهرم.

لیسا بهش برمی‌خوره.
- وقتی می‌خوای وارد ایفای‌نقش بشی سعی کن شخصیت خودتو خلق کنی نه این که از این و اون کش بری. با تقلب به هیچ‌جا نمی‌رسی!

در ناگهان تو فکر فرو می‌ره. مرگخوارا که اینو می‌بینن دسته‌جمعی شروع به تشویقش می‌کنن تا به سمت نقشه‌های شوم خودشون هدایت شه.

- درسته! مثلا ما رو نگاه کن! همه‌مون سیاه و پلیدیم. نوبتشه تو سفید و مهربون بشی.
- عشق بورز و هی در رو به روی همگان باز کن.
- مطمئنم این مدلش اصلا تو ایفای نقش وجود نداره و سریع جا میفتی.
- شخصیت جدیدتو نمایش بده عمو ببینه.

در تحت تاثیر قرار می‌گیره و صدای قیژی ازش بلند می‌شه که به معنای صاف کردن گلوش بود.
- همگی بفرمایید تو.

مرگخوارا باورشون نمی‌شد که در به این سادگی حاضر به تغییر شخصیتش شده بود! قبل از این که بخواد پشیمون بشه جماعت مرگخوار به سرعت ازش عبور می‌کنن!


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۴ ۲۱:۳۴:۲۲



پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۶:۴۶:۰۶ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰
#3
صحنه آهسته می‌شه و مرگخوارا شاهد ماجرای وحشتناکی می‌شن. یک دست هکتور آرام آرام در حال نزدیک شدن به در معجون بود و خودش، خود هکتور، لحظه به لحظه به در نزدیک‌تر می‌شد.

اتفاقی که هرگز نباید میفتاد، یا حداقل مرگخوارا نباید می‌ذاشتن بیفته!

مرگخوارا که از دیدن نتایج معجون‌های هکتور بر روی اشخاص و اجسام مختلف خاطرات خوشی نداشتن، نمی‌تونستن شاهد رخ دادن این اتفاق باشن. باید کاری می‌کردن پیش از این که هکتور و معجونش به در برسن.

پس صحنه اسلوموشون ادامه پیدا می‌کنه و این‌بار مرگخوارانی دیده می‌شن که با وحشت به سمت هکتور حرکت می‌کنن تا مانع معجون‌پراکنیش بشن.

پیتر و لینی هم هر دو همزمان کله‌ها رو از جیب بلاتریکس در آورده و یکی با پا و دیگری با بال جهشی به جلو می‌کنن. به نظر میومد معجون‌های هکتور حتی از بلاتریکس هم ترسناک‌‌تر بودن که این دو، رویارویی با بلاتریکس عصبانی رو به جون می‌خریدن تا مانع معجون‌پراکنی هکتور شن!

حالا مرگخوارا به وضوح می‌بینن که در معجون باز شده و فقط حرکتش رو به جلو کافیه تا مواد داخلش با در برخورد کرده و معجون پراکنده بشه. آخرین ثانیه‌هایی بود که می‌تونستن تلاش خودشونو بکنن و مانع این اتفاق بشن.

در یک چشم به هم زدن صحنه از حالت آهسته به نرمال برمی‌گرده. جماعت مرگخواری که به سمت هکتور خیز برداشته بودن محکم بهش برخورد میکنن و همگی با هم با صدای گرومپی پخش زمین می‌شن. لینی که به دلیل پرواز کردن، رو نوک تپه‌ی تلفات قرار داشت، به بررسی محیط می‌پردازه.
- معجون ریخت رو در.

به نظر میومد مرگخوارا چند ثانیه دیر جنبیده بودن!




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۳:۲۷:۰۹ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰
#4
بلاتریکس در یک لحظه اختیار از کف می‌ده، اما باز هم در هر شرایطی می‌دونه که باید با لرد با احتیاط برخورد کنه. پس به آرامی لرد که همچنان نقش ستون رو ایفا می‌کرد گوشه‌ای می‌ذاره و بعد نگاهی به ارکوارت می‌ندازه. فقط نگاه می‌کنه!

ارکوارت حتی اگه نمی‌خواست هم نمی‌تونست جلوی خودشو بگیره و در کسری از ثانیه آب می‌شه می‌ره تو زمین. بلاتریکس خوشنود از کرده‌ش، به دنبال دو زندانی فراریش می‌گرده.
- لینی؟ پیتر؟

لینی پشت لشگری عنکبوت پناه گرفته بود و پیتر درون کوزه‌ای پنهان شده بود. هیچ‌کدوم دوست نداشتن به داخل جیب‌های بلاتریکس برگردن!

بلاتریکس هم اما کسی نبود که تسلیم بشه و برگردوندن اونا به جیبشو به زمان دیگه‌‌ای موکول کنه.
- خودتون با زبون خوش میاین برمی‌گردین تو جیبم، یا خودم بیام جمعتون کنم؟

لینی لحظه‌ای تو فکر می‌ره و به لحظه جمع شدنش توسط بلاتریکس فکر می‌کنه. عنکبوت‌هایی که برای دفاع از اون جان‌فشانی می‌کردن و یکی پس از دیگری با صدای قرچ‌قرچ جان به جان آفرین تسلیم می‌کردن. آیا لینی برای نجات خودش باید اونا رو فدا می‌کرد؟

پیتر هم حال بهتری نداشت. اون توی کوزه بود و شاید جمع شدنش به این شکل می‌بود که کوزه از وسط می‌ترکید و تو دست و پاش فرو می‌رفت. تازه به نظرش این یکی از بهترین حالات ممکن بود، که با این حال باز هم دوست نداشت رخ بده!

- من که فرار نکرده بودم. ارکو شوتم کرده بود.
- منم که دلتنگ جیبت شدم.

و این‌چنین می‌شه که لینی و پیتر دوباره به جیب‌های بلاتریکس بازگشته و لرد هم رو کولش برمی‌گرده!




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲:۲۵:۲۱ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰
#5
جیسون و ارکوارت یک لحظه همه‌چیز رو فراموش کرده، نگاهی بین هم رد و بدل می‌کنن و از طریق تلپاتی تصمیمشون رو می‌گیرن. بنابراین دوان‌دوان نزد لرد میان.

- ارباب چرا ستون شدین دوباره؟
- ارباب شما قرار بود زیر باد کولر برین!
- ارباب بفرمایین استراحت کنین!
- ارباب ذهن‌خوانی انرژی زیادی می‌بره، به خودتون فشار نیارین!

لرد از محبت ناگهانی دو مرگخوارش خوشنود می‌شه.
- خیله خب. اگه ذهن‌خوان نمی‌شیم پس مایلیم همچنان ستون بمونیم، اما از نوع متحرک. خودتون ما رو به جلوی کولر انتقال داده و افقی بذارینمون تا استراحت کنیم.

جیسون و ارکوارت اطلاعت می‌کنن و لرد رو که تلاش می‌کرد هرچه بیشتر خودش رو همچون ستون سفت و محکم نگه‌داره از جا بلند می‌کنن و جای خنکی قرار می‌دن.

- جاتون خوبه ارباب؟
- الان خوب می‌تونین استراحت کنین ارباب؟

لرد حس می‌کنه سخنرانی‌های جیسون و ارکوارت دیگه داره بیش از حد می‌شه.
- بستونه دیگه، سرمون رفت!

جفتشون ساکت می‌شن. اما لرد دوباره به حرف در میاد.
- ما امواجی رو حس می‌کنیم... نکنه مغز ایوا داره ما رو فرا می‌خونه؟ از اون طرفه!

جیسون و ارکوارت آب دهنشونو قورت می‌دن و به سمتی که لرد بهش اشاره می‌کنه می‌نگرن.




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۱:۴۱:۴۶ یکشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۰
#6
دقایق هی سپری می‌شن و خبری از درخواست بعدی لینی نمی‌شه. در تاریخ گفته شده که حتی چندین سبزه زیر پای چندین مرگخوار از شدت انتظار در میاد. لینی موجود صبوری بود و انتظار چنین صبری رو از بقیه هم داشت. ولی شاید بقیه دوست نداشتن صبور باشن خب!

- می‌خوای بگی یا نه؟
- دو ساعته ما رو کاشتی اینجا که هیچی نگی؟
- ما باید ایوای پخش شده رو جمع کنیم، می‌دونی یا نه؟
- دِ بنال دیگه.

لینی وقتی شدت هیجان رو تو دیالوگ آخر می‌بینه به خودش میاد.
- اهم اهم...

چند دقیقه‌ی دیگه هم صرف صاف شدن گلوی لینی می‌شه. صبر مرگخوارا بیش از حد لبریز شده بود و لینی به راحتی اینو تو چهره‌هاشون می‌دید.
- خیله خب می‌گم. بلاتریکس قول بده که دیگه زودتر از من عیدو به ارباب تبریک نگه.

مرگخوارا انتظار هرچیزی رو داشتن جز این یکی! چطور یه جغله حشره جرات کرده بود بلاتریکس با اون ابهت رو به چالش بکشه؟

- البته لینی. البته.

برخلاف انتظار همگان، بلاتریکس اصلا عصبانی نبود و در کمال آرامش اینو گفته بود.
- یکم بمون تو جیبم، اگه بعد از پیدا کردن مغز ایوا هنوزم چنین نظری داشتی، چرا که نه؟

و لینی رو از شاخک می‌گیره و تو اون یکی جیبش می‌ذاره. حالا یک جیب بلاتریکس حامل پیتر بود و دیگری حامل لینی!




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۷:۵۴:۴۵ یکشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۰
#7
چند دقیقه می‌گذره و بالاخره سکوت بر همه جا حکم‌فرما می‌شه. مرگخوارا هرکدوم گوشه‌ای پرتاب شده بودن و فقط لرد با مادام ماکسیمِ جلویش در کمال سلامت و صلابت سرجاشون ایستاده بودن.

- یاران ما، انفجار عظیمی رخ داد که مفتخریم اعلام کنیم حتی یک خراش هم برنداشتیم. ممنونیم مادام.

مادام ماکسیم با خوشنودی تعظیم ریزی می‌کنه و از جلوی لرد کنار می‌ره. همین‌جاس که لرد تازه با فاجعه‌ای که رخ داده رو به رو می‌شه!
تعدادی از مرگخوارا همچون کتلت به در و دیوار چسبیده بودن، تعدادیشون از لوستر آویزون بودن و عده‌ای روی زمین رو هم ولو شده بودن.

- پاتو از تو دهن من در بیار!
- هیکلتو از رو من بلند کن.
- آخ چرا می‌خوای پا شی دستتو رو صورت من می‌ذاری؟
- لطفا پا نشو. همینطور تو بغلم بمون.

آخری مسلما رودولف بود که ساحره‌ای تو آغوشش فرود اومده بود!
اما برای لرد هیچ‌کدوم از این‌ها مهم نبود. مرگخوارا بزودی بعد از مقادیری تو سر و کله هم زدن عین روز اولشون جلوش جمع می‌شدن. در حال حاضر اجزای بدن ایوا بودن که برای لرد در اولویت قرار داشت.

- یکی به ما گزارش بده ایوا مون کجاس.

ایوان به وضوح شاهد پراکنده شدن اجزای بدن ایوا در سرتاسر وزارتخونه بود. بنابراین با صدای تلقی استخون کتفشو سرجاش می‌ذاره و جلو میاد.
- ارباب! متاسفانه حامل پیام بدی هستم. قطعات بدن ایوا همه‌جا پخش شد و باید از نو جمعش کنیم.




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۳:۲۴:۲۱ یکشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۰
#8
سو با شنیدن اسم خودش از جا می‌پره. نمی‌‌دونست چرا از بین این همه مرگخوار باید قرعه به نام خودش میفتاد. ولی چیزی که بیشتر نمی‌دونست تعداد استخونای ایوا و این که چطور باید بشمردشون بود.

از طرفی یه لحظه شک می‌کنه تعداد استخونای ایوان رو باید می‌شمرد تا مبادا از ایوا چیزی کش نره، یا تعداد استخونای ایوا رو باید می‌شمرد تا مبادا ایوان چیزی ازش کش نره. چرا باید اسم ایوا و ایوان اینقد شبیه به هم می‌بود و در یک لحظه‌ی خاص جفتشون به استخون ربط پیدا می‌کردن؟

لرد با نگاه موشکافانه‌ای سرتاپای سوی متفکر رو از نظر می‌گذرونه.
- سو؟ ما با تو سخن گفتیم. به ما توجه کن.

سو با شنیدن مجدد اسمش، از تصوراتش بیرون میاد. وقتش بود از هوش ریونکلاویش بهره ببره!
- چشم ارباب همین الان انجام می‌دم.

سو چنان با اطمینان اینو گفته بود که حتی خودشم باورش نمی‌شد. ولی مشکلی وجود نداشت! فقط کافی بود یه مدت این‌ور اون‌ور بچرخه و بعد برگرده و یه عددی تحویل بده. کی می‌خواست بفهمه اشتباه کرده یا نه؟

به فرضم کسی تعداد دقیق رو می‌دونست و می‌گفت که چه بهتر! سو می‌تونست با بیان جمله "می‌دونستم می‌خواستم ببینم شما هم می‌دونین یا نه" سر و ته قضیه رو هم بیاره. سو بسیار از تفکرات خودش راضی بود.

پس جمع مرگخوارا رو ترک می‌کنه و می‌ره ادای کساییو در بیاره که دارن تعداد استخونای ایوا رو می‌شمرن!
و یکم بعد برمی‌گرده.

- شمردم ارباب. 206 استخون داره که با جزئیات اینجا ثبت شده.

سو اینو می‌گه و صورت‌جلسه‌رو تحویل ایوان می‌ده.




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲:۲۵:۴۴ یکشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۰
#9
- تاج‌گذاری؟ ولی عنکبوتا مال من بودن که! نمی‌تونین همینطوری یهویی بگین ملکه‌تون عوض شده و باید سر تعظیم برا یکی دیگه فرود بیارین. اونا یه انتخابی کردن و پاش وایمیسن. مگه نه؟

عنکبوت‌ها از نگاه لینی:
عنکبوت‌ها از نگاه سایرین:

- دیدین؟ دارن می‌گن لینی ملکه‌مونه.

پلاکس دستی به چونه‌ش می‌کشه.
- راستش من طی طراحی‌هایی که از وضعیت‌های مختلف عنکبوت‌ها داشتم برداشتم از چهره‌شون اینه که همچینم مشتاق نیستن تو ملکـ...

لینی تحمل زیر سوال رفتن سلطه‌ش رو نداشت، پس می‌پره وسط حرف پلاکس.
- مگه خودشون زبون ندارن که تو به جاشون حرف می‌زنی؟
- دارن؟ خودتم داشتی حرفاشونو ترجمه می‌کردیا.
- ترجمه می‌کردم حرف که تو دهنشون نمی‌ذاشتم.

جیسون که می‌بینه گفتگوی بیهوده‌ای در جریانه جلو میاد تا به قضیه خاتمه بده.
- حالا اصن مهم نیست عنکبوتا چی فکر می‌کنن چون...
- مهم نیست؟ مهم نیست یه حشره چه نظری داره؟ تا کی ظلم در حق حشرات؟
- بابا یه لحظه گوش بده ببین چی می‌خوام بگم. ایوا قرار نیست تاج‌گذاری کنه تا ملکه اونا بشه که.

لینی که تا چند لحظه پیش عصبانی بود و به دفاع از حقوق حشرات برخاسته بود، با شنیدن این حرف ناگهان موضع دفاعیش می‌شکنه.
- اممم... پس چی؟
- تاج‌گذاری! کلاه‌گذاری! برا وزارت دیگه.

و دو گالیونی لینی میفته سرجاش و سوت‌زنان می‌ره لا به لای مرگخوارا خودشو گم و گور کنه.




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۰:۱۲:۴۵ یکشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۰
#10
یاران لرد می‌خواستن بیان، در واقع اگه می‌شنیدن می‌خواستن بیان. ولی نمی‌شنون خب!
می‌پرسین چرا؟
چون لینی کل وزارتخونه رو روی سرش گذاشته بود و هی از این اتاق به اون اتاق، و از این راهرو به اون راهرو می‌رفت و حتی عنکبوت‌ها رو فراخونده بود تا هوار بزنن که تونسته یه درو با حقوق حشرات آشنا کنه!

شاید بگین حالا اونقدم مسئله مهمی نبود که، ولی برای لینی بود. اون ساعت‌ها در رو تهدید کرده بود، با آرامش باهاش سخن گفته بود، نیشش زده بود، جلسه تشکل داده بود و مسلما این همه زحمتی که کشیده بود و به جواب رسیده بود، ارزش اطلاع‌رسانی داشت!

نتیجه این می‌شه که مرگخوارای مشغول، نه‌تنها متوجه احضار شدنشون توسط لرد نمی‌شن، که حتی برای لحظه‌ای دست از کاراشون می‌کشن و غرولندکنان سعی می‌کنن لینی و عنکبوتاشو بیرون کنن.

لینی بعد از اطمینان از این که رسالتش رو به اتمام رسونده، در گوشه‌ای از وزارتخونه جلسه‌ای با عنکبوتاش تشکیل می‌ده.
- عنکبوت‌های من! من امروز روشی پیروزمندانه رو برای متقاعد کردن اجسام اجرایی کردم که مایلم آموزه‌هامو به شما هم انتقال بدم. از حالا کلاس خصوصیمون شروع می‌شه و در انتها به ازای هر یک دقیقه علم‌آموزی از من، یک گالیون به حسابم واریز می‌کنین. متوجه شدین؟

عنکبوت‌ها نمی‌خواستن متوجه بشن، دوست داشتن تا ساعت‌ها خودشونو به نفهمی بزنن و تو جلسه‌ای که گالیون گالیون از جیبشون پول می‌رفت شرکت نکنن. ولی مجبور بودن! لینی خونه‌هاشون رو با فوت تهدیده بود. باید باهاش راه میومدن!

در سویی دیگه از وزارتخونه، بلاتریکس به داخل اتاقی که پیتر گوشه‌ایش پناه گرفته بود قدم می‌ذاره.
- پیترو این اطراف ندیدی سو؟








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.