هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: امروز ۱:۳۴:۰۱

ریونکلاو، مرگخواران

لاديسلاو زاموژسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۲۴:۲۵
از برای چه؟
گروه:
کاربران عضو
ناظر انجمن
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 579
آفلاین
روستایی‌ها بدون توجه به اقرار ایوان به قصد او برای تهیه دانه‌های روغنی باز هم حلقه محاصره را تنگ‌تر کردند و در اثر آن دماغ یکی از اهالی از قفا در میان دنده‌هایش فرو رفت و لپ دیگری به کتفش فرو شد و یک بچه هم رفت و نشست وسط لگنش و به ستون فقراتش تکیه داد و مشغول سوت زدن شد.
آنجا روستا بود و زود صمیمی شدن هم عادی.

- این دانه روغنی که می گی چیه؟

همان روستایی که از پشت بینی‌اش را لای دنده‌های ایوان فرو کرده و صدایش شبیه کلاه قرمزی شده بود، این را پرسید.

- کیه! کی بود پرسید؟!

ایوان که خیال کرد روستای کلاه قرمزی‌اینا را پیدا کرده است سریع برگشت تا ببیند شخصیت محبوب دوران کودکیش کجاست و در اثر همین چرخش او مردی که وصف او پیشتر گفته شد، به سرعت تاب خورد و باعث در هم شکسته شدن حلقه محاصره شد.

- این ارباب مردگان هسته! اومده ما رِه بِخورِه و با استخونامان برای خودش ارتش اسکلتونی درست کنه! فرار کنید!

ایوان با دیدن ذهن‌های بسته‌ای که به سرعت قضاوت می‌کردند و به جای اندیشیدن به کُنه مباحث، دست‌آویز تخیلات شده و با وحشت هر آنچه را خارج از دایره دانسته‌هایشان بود از خود می‌راندند آهی کشید، رو به روستاییان کرد و برای آن که سخنانش تاثیرگذارتر هم بشوند سر انگشتانش را نیز به هم چسباند و چنین گفت:
- خب نه! من اگر شما رو بکشم و بعدش هم یکی بخوردتون - نمی‌دونم دقیقا کی ولی اغلب یه خون آشامی گرگینه‌ای آدمخوری توی خونه ریدل داریم - شما رو بخوره و استخوناتون بمونه برای من، اگر پوکی استخوون نداشته باشید، سابقه شکستگی و مو برداشتن هم نداشته باشید و سایزتونم به سایزم بخوره، احتمالا از قطعاتتون در آینده و در راه خدمت به تاریکی و پلیدی به عنوان یدک استفاده بکنم.

روستایی ها کمی به ایوان نگاه کردند.

- فررررراااااااااااررررر!

روستایی ها متواری شدند.
حالا ایوان مانده بود وسط دهات و دانه‌های روغنی‌ای که باید پیدا می کرد و پسرکی که هنوز وسط لگنش نشسته بود.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۶:۴۹:۲۰ چهارشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۳

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۱۳ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 5466
آفلاین
خلاصه:
لرد سیاه رو به دلیل کچل بودن به سربازی بردن. مرگخوارا هم همراهش رفتن. جنگ شروع می شه و لرد و مرگخوارا توسط دشمن اسیر می شن. کمی بعد توسط لشکر مرغی محاصره می شن. ایوان باهاشون مذاکره صلح می‌کنه و اونا قبول می‌کنن در صورتی که در عرض یک ساعت ده گونی دانه روغنی فرد اعلا بگیرن، صلح رو بپذیرن. حالا ایوان به دنبال یافتن دانه روغنی به روستایی پر از ماگل می‌رسه.


~~~~~~~~~~~~~~~~

ایوان دلیلی نمی‌بینه که از مشتی ماگل بترسه و خواسته‌ش رو از همون اول مطرح نکنه. بنابراین گلوشو صاف می‌کنه و سعی می‌کنه محترمانه‌ترین ورژن خودشو رو کنه.
- سلام به مردمان محترم این روستـ... اممم... چرا اینطوری منو نگاه می‌کنین؟

ماگلا به محض دیدن ایوان با انواع و اقسام وسیله‌ها از جمله داس و تبر و... مسلح شده بودن و حالا داشتن ایوان رو محاصره می‌کردن. ایوان یه نگاه به هیکل استخونیش می‌ندازه و سعی می‌کنه علت حالت تهاجی اونا رو پیدا کنه.
- اممم چیزه... فک کنم ظاهرم یکم غلط‌اندازه. من به قصد صلح اومدم.

ایوان ضمن گفتن این حرف به نشانه تسلیم شدن، دستاشو بالا می‌گیره. روستاییان برای لحظه‌ای متوقف می‌شن، اما دوباره تنگ‌تر کردن حلقه محاصره رو از سر می‌گیرن. حلقه تا جایی تنگ می‌شه که ته جارویی از پشت به استخونای کمرش، داسی روی استخونای صورتش و سایه‌ی تبری تهدیدکنان بالای جمجمه‌ش قرار می‌گیره.

ایوان همیشه آرزوی غرق شدن در جمعیت و در مرکز توجهات قرار گرفتن رو داشت. ولی انتظار داشت اجسامی که بهش فشار وارد می‌کردن میکروفون و دوربین‌های خبرنگاران باشه، و نه ابزار آسیب‌رسانِ روستاییانِ خشمگین.

ایوان سعی می‌کنه بدون این که کوچیک‌ترین تکونی بخوره، زیباترین لبخندش رو تحویل بده.
- به مرلین من فقط اومدم دانه روغنی بگیرم!




پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۹:۳۷ یکشنبه ۲۷ اسفند ۱۴۰۲

اسلیترین

اسکارلت لیشام


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۴۷:۲۱
از میان ورق های کتاب
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 47
آفلاین
ایوان در طول زندگی‌ و مردگی‌اش تا کنون هرگز گیر مرغ جماعت نیفتاده بود! استخوان‌هایش را هم دوست داشت و طبق گفته ی کلاغ ها انواع و اقسام کرم به آنها می‌مالید و مدام کلسیم مصرف می‌کرد، بنابراین اصلا نمی‌خواست استخوان های عزیزش پودر گشته و به دانه پرنده تبدیل شوند.
_ یا سالازار! پای مرگو مردگی در میونه!

در جست‌وجوی کسی که او را راهنمایی کند، زمین را نگاه کرد، اطرافش را نگاه کرد، و از سر ناچاری هوا را هم نگاه کرد و خوشبختانه محبوبش مقصودش را در هوا پیدا کرد، کبوتر بدبختی که برای خودش بال می‌زد.
_ های! تو، کفتر کاکل به سر! آره با خودتم. یه دیقه بیا پایین.

تا کبوتر ارتقاع کم کرد و چشم‌اش به استخوان های ایوان افتاد، خودش ریخت و پرهایش ماند.
ایوان طلسم ترجمه‌ای به کفتر وحشت‌زده از همه جا بی خبر زد و گفت:
_ اینجا شهری، روستایی، دِهی چیزی پیدا نمیشه؟
_ بی، بیست، کیلومتر او، اونورتر یه روستایی هست.

در آخرین لحظات، کبوتر با بالش به طرفی اشاره کرد و بعد جان به جان آفرین تسلیم کرد.

_ عه، این چرا مرد! شانس مارو میبینی! حالا تسترال بیارو دونه بار کن.

و به سمتی که کبوتر اشاره کرده بود به راه افتاد. رفت و رفت و رفت و آن‌قدر رفت که استخوان کف پایش ساییده شد. سپس تابلویی را جلوی چشمش دید که رویش نوشته بود به دوغوز آباد خوش آمدید. از دروازه های گلی روستا رد شد و با تعجب به ماگل های اطرافش خیره شد.




پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۷:۰۳ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۰۹:۳۸ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 1506
آفلاین
مرغی که جلوتر از بقیه ایستاده بود چشم هایش را باریک کرد و گفت:
- خب شما درخواست صلح دارین. ما که نداریم!

بقیه مرغ ها هم به نشانه تایید سرهای کوچیکشان را تکان دادند! ایوان آهی کشید و گفت:
- ببینین صلح که یک طرفه نمیشه. دو طرفه است! یعنی ما میخوایم که ما و شما با هم صلح کنیم. وگرنه ما خودمون که با خودمون در صلح به سر میبریم!

ایوان متوجه شد که نگاه مرغ ها به پشت سرش خیره شده. برای همین برگشت و دید درست در زمانی که او داشت در مورد صلح و صفا در جبهه خودش سخنرانی میکرد کوین گریه کنان کف زمین غلت میزد، بلاتریکس داشت پاتیل معجون هکتور را توی سرش میکوبید و لینی عربده کشان چیزی به سدریک میگفت!

مرغ چشم باریک پوزخندی زد و گفت:
- صلحتون این شکلیه؟ چه جالب، پس جنگ به زبون شما معنی صلح میده!

ایوان که نمیخواست تلاش هایش به علت بوق بازی بی موقع بقیه به هدر برود سعی کرد نگاه مرغ ها را به خودش جلب کند و گفت:
- ارباب ما پیشنهاد دادن در صورتی که درخواست صلح رو بپذیرین به عنوان پیش کش ده گونی دانه روغنی فرد اعلا به شما هدیه کنیم.

با شنیدن عبارت "ده گونی دانه روغنی فرد اعلا" جنب و جوشی در میان مرغان شکل گرفت! به نظر میرسید این پیشنهاد چیزی نیست که بتوانند به راحتی از آن صرف نظر کنند.

چند دقیقه بعد ایوان با دستپاچگی به سمت مرگخواران برگشت. لرد نگاه غضب آلودی به او انداخت و گفت:
- چی شد ایوان؟ باسیلیسکی یا فلوبر؟

ایوان لبخند عصبی‌ای زد و گفت:
- ارباب مذاکره با مرغ ها خیلی طاقت فرسا بود. از تمام فنون مذاکره درون سازمانی، برون سازمانی و حتی رهایی گروگان استفاده کردم تا در نهایت با دادن وعده پیش کش موافقتشون برای صلح رو جلب کردم.

- پیش کشی؟ ما به این قدقد کن های سوخاری بعد از این پیش کش بدیم؟ چه جور پیش کشی دقیقا؟
- ده کیسه دانه روغنی فرد اعلا!

لرد کروشیو غلیظی به سمت ایوان فرستاد و با خشم گفت:
- مردک! این وسط دانه روغنی از کجا بیاریم؟

ایوان که داشت روی زمین از درد به خودش میپیچید فریاد زد:
- نگران نباشین ارباب، ازشون مهلت گرفتم... تا یک ساعت دیگه انتظار ندارن دانه ها رو بهشون بدیم.

لرد که داشت از خشم منفجر میشد چند کروشیو و هر طلسم دیگری که به ذهنش میامد را نثار ایوان کرد و گفت:
- فقط یک ساعتتتتت؟ رفتی برای خودت بریدی و دوختی؟ باشه قبوله...یک ساعت فرصت داری دانه های کوفتی رو جور کنی ایوان وگرنه بعد از اون خودت رو پودر میکنم، روغن میزنم و توی گونی تحویلشون میدم!


ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۳:۱۳:۵۷ چهارشنبه ۹ اسفند ۱۴۰۲

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۱۳ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 5466
آفلاین
بلاتریکس همزمان با گفتن این حرف، ایوان رو بعنوان سپر مدافع جلوی خودش می‌ذاره. ایوان اصلا از پرتاب شدن تو این موقعیت راضی نبود، ولی چاره‌ی دیگه‌ای هم نداشت. پس لب به سخن می‌گشایه:
- امممم همونطور که ایشون هم گفتن ما درخواست صلح داریم!
- کی دقیقا؟

مرغ‌ها همزمان با گفتن این حرف همگی یک قدم به ایوان نزدیک می‌شن که این باعث می‌شه ایوان هم ناخودآگاه یه قدم به عقب بره.
- اممم... ایشون دیگه، همین خانومی که پشت سرم هسـ... بلا؟

کسی پشت سر ایوان نبود. به جاش بلاتریکس در دوردست‌ها دیده می‌شه که در حالی که کوینو زیر بغل زده، به جمع مرگخواران برمی‌گشت. ایوان که اصلا از وضعیت موجود راضی نبود، با نگرانی سرشو به سمت مرغا برمی‌گردونه.
- ببینین از حمله به ما واقعا چیزی عایدتون نمی‌شه. منو می‌بینین؟ اسکلتم! شما جز نوک زدن به استخونام چی گیرتون میاد؟ تازه از بس کلسیم مصرف کردم، شاید نوکاتون از شدت سفتیِ استخونام آسیب ببینه. این چیزیه که شما می‌خواین؟

به نظر نمیومد این جملات مرغ‌ها رو از تصمیمشون پشیمون کرده باشه.
- تو داری ما رو تهدید می‌کنی؟
- کی من؟ تهدید؟ من فقط به یک سری حقیقت اشاره کردم. شما گوشت رو تن من می‌بینین آخه؟
- رو تن اونا که می‌بینیم.

مرغ مذکور به جمعیت مرگخواران در فاصله‌ای دور از ایوان اشاره داشت. ایوان تصمیم می‌گیره بیخیال این بحث بشه و به مبحث اصلی برگرده. به نظر میومد توضیحاتی که خودش در مورد خودش داده بود، در برابر نوک‌های مرغا بهش احساس امنیت داده بود. پس با اعتماد به نفس یک قدم به جلو می‌ره.
- ما درخواست صلح داریم.




پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۱:۳۱ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۴۰۲

گریفیندور

آلیشیا اسپینت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۷ دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۴۹:۲۷
از جایی که هیچکس نمیتونه تصورش کنه:)
گروه:
گریفیندور
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 90
آفلاین
بلا گفت:
- کوین عزیز خوبی خوشی؟ میخوای یک عالمه برات ابنبات و شکلات فندقی بخرم؟
- اله معلومه که میخوام خاله بلا:)
- خب باید یکاری انجام بدی
- چی چی ؟
بلاتریکس نقشه رو به کوین گفت ولی کوین ترسیده بود.
- خاله بلا ولی اگه برم پرنده ها منو میخورن
- نه نمیخورن ولی اگه بری یک عالمه برات شکلات میخرماا!
- باشه
کوین تاتی تاتی کنان به جلو رفت مرغ ها به سوی ان روانه شدند
کوین با جیغی بنفش که شیشه خونه های 10 کیلومتر اونور تر و میشکست و چه برسه به گوش ادمیزاد گفت:
- ببببببببسسسسسههههه
همه گوشاشون رو گرفتند. بعضی از مرغ ها هم با جیغ کوین سکته کردن و مردن.
- چه خبر شده؟ مرغ ها حمله کنید!
ولی مرغ ها تکون نخوردند
- الباب گفته باهم دوست باشیم بریم بستنی و شکلات بخوریم و جشن بگیریم.
بلاتریکس با این حرف کوین ضربه ای به پیشانی خودش زد و به جلو امد.
- درخواست صلح داریم...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۶:۰۸ شنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۰۹:۳۸ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 1506
آفلاین
پرندگان خشمگین از دور با منجنیق ها و سلاح‌های سنگین و نیمه سنگین به سمتشان در حرکت بودند. ارباب که ادامه وضع موجود را به نفع هیچ کس نمیدانست فکری کرد و رو به مرگخواران گفت:
- یاران من، ما به یک پیک نیاز داریم که با این ملعونین صحبت کرده و پیام خشم و نفرت...یعنی صلح و دوستی ما رو به آن‌ها منتقل کنه!.

بلاتریکس بلافاصله با جانفشانی دستش را بلند کرد:
- ارباب اجازه بدید من برم. که اگر پیام شما رو باور نکردن شخصا صلح و دوستی رو بهشون نشون بدم!

به نظر فکر خوبی بود ولی از آنجاییکه معمولا در طول تاریخ پیک‌ها در اکثر مواقع به سرانجام شومی دچار میشدند نمیخواست که یکی از جنگجوترین افرادش را به این آسانی از دست بدهد. فکرش را با بلا در میان گذاشت و گفت:
- با توجه به این موضوع بهترین شخص ممکن را برای این سمت پیدا کردم. ایوان، سریعا آماده شو تا پیام صلح و دوستی ما را به آن خشمگین پرندگان برسانی!

ایوان به چپ و راست نگاهی انداخت و ملتمسانه گفت:
- ارباب خودتون گفتین ممکنه بلایی سر پیک بیاد! پس چرا اولین گزینه تون منم؟!

لبخندی شیطانی روی صورت لرد نقش بست. ایوان که اگر آب دهان داشت تا الان چند لیتر از آن را با این صحنه قورت داده بود با ترس دادامه داد:
- تازه ارباب پیک باید متناسب با پیام باشه! به نظرتون من، یک اسکلت عجیب الخلقه برای رسوندن پیام صلح و دوستی مناسبه؟! من بیشتر به این پیام میخورم که قراره بیایم دهنتون رو سرویس کنیم! پیام رسان صلح و دوستی باید مظلوم و بیگناه به نظر برسه.

با تمام شدن جملات ایوان همه نگاه ها به سمت کوین چرخید. کوین که تا الان داصت آبنباتش را لیس میزد و ردای بلاتریکس را چنگ زده بود پرسید:
-چی شده؟ چرا همه به من نگاه میکنین؟!


ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۷ سه شنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۲

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۷:۲۳:۳۹ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 155
آفلاین
-یاران ما هرچه زودتر چاره‌ای بیندیشید!
-ارباب من یه ایده دارم!

ناگهان همه‌ی نگاه‌ها سمت سدریک چرخید که این حرف را به زبان آورده بود.
حقیقتش را بخواهید سدریک ریونکلایی نبود. البته ریونکلایی نبودن عیب محسوب نمی‌شود ولی مشکل آنجا ست که او، علاوه بر ریونی نبودن، کلا توی باغ هم نبود!

او از اول تا آخر جنگ را خوابیده بود و به نظر نمی‌رسید حتی الان هم خواب نباشد و درک درستی از موقعیت داشته باشد.

-مطمئنی بیداری دیگه!؟
-بله کاملا بیدارم و یه ایده‌ی ناب دارم!

پسر با اعتماد به نفس جلو تر آمد و در مرکز مرگخواران، درست کنار لرد ایستاد.
-من هر وقت دچار مشکل بشم می‌خوابم. بعد که از خواب پا می‌شم می‌بینم مشکل از بس منتظر من نشسته خودش خسته شده و ترکم کرده. الانم کافیه همگیمون بخوابیم تا مشکلات خودشون حل بشن.


سدریک بعد از دادن پیشنهادش ناگهان باتری تمام کرد و همانجا روی زمین ولو شد و به خوابی ناز فرو رفت.

-کسی ایده‌ی بهتری نداره؟
-نه ارباب. اینجا حسابی دست و بالمون بسته‌ست.

لرد نگاهی به مرغان که لحظه به لحظه نزدیکتر می شدند، انداخت و چون دید هیچ راه دیگری ندارند قبول کرد.
-یاران ما به حرف سدریک گوش کنید و خودتونو به خواب بزنید.

جماعت مرگخوار فوری روی زمین دراز کشیده و خودشان را به خواب زدند.

دقایقی بعد

با خوابیدن سر و صدا ها، مرگخواران چشمانشان را باز کردند.
هیچکس در میدان جنگ نبود. به نظر می‌رسید مرغ ها خسته شده و رفته اند و از سدریک باید بابت ایده نابش قدر دانی شود.

-هورا علیه اون مرغا پیروز شدیم!
-ایول سدریک! ایول!
-دیدین گفتم هر وقت بخوابین بعد بلندشین اوضاع بهتر میشه؟
-میگم بچه ها اون چیه؟

با اشاره‌ی آیلین به دور دست ها؛ مرگخوارها فهمیدند نه تنها اوضاع بهتر نشده، بلکه بدتر هم شده بود. چون پرندگان با وسیله چوبی شبیه تیرکمانی غول پیکر به سمتشان می آمدند.

مرغان، پرندگانی بودند خشمگین!


...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me





تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده



پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۶:۳۸ یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6961
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه رو به دلیل کچل بودن به سربازی بردن. مرگخوارا هم همراهش رفتن. جنگ شروع می شه و لرد و مرگخوارا توسط دشمن اسیر می شن. کمی بعد توسط لشکر مرغی محاصره می شن و فرمانده اعلام می کنه که آرایش دفاعی بگیرن. ولی اینا که جنگ بلد نیستن مشغول آرایش واقعی می شن!

.......................................................


مرغ های مهاجم لحظه به لحظه نزدیک تر می شدند و شلیک های هوایی و زمینی هیچ فایده ای نداشت. مرغ ها به شکل غیر منتظره ای فرز شده بودند و جاخالی های خفن می دادند.

لرد سیاه و یارانش با سلاح سرد به جنگ مرغ ها رفتند. هر کدام هر چیزی که دم دستش بود برداشته و به سمت مرغ ها پرتاب می کرد.

لینی نیش های زاپاسش را شلیک و دو مرغ را یکجا منهدم کرد.
هکتور ایوان را از پاهایش گرفت و دو دور دور سرش چرخاند و به سمت دشمن پرت کرد.
بلاتریکس این ایده را پسندید. فورا کوین را برداشت و چرخاند و پرتاب کرد، ولی کوین همچون بومرنگی مصمم، به سمت خودش برگشت.
کوین رفتنی نبود!

درگیری ادامه پیدا کرد و ارتش سیاه کم کم خسته شد. مرغ ها آمدند و آمدند و حلقه محاصره را تنگ تر کردند. لرد سیاه که کله اش را هدف مناسبی برای نوک زدن مرغ ها می دید، بی خیال ابهتش شده بود و دو دستی سرش را چسبیده بود و فریاد زنان در صحنه جنگ به این سو و آن سو می دوید.

ارتش دشمن که عرصه را بر خود تنگ دیدند پا به فرار گذاشتند.

ارتش سیاه ماند و مقداری مرغ خشمگین!




پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۰:۴۱ یکشنبه ۳۰ آبان ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۰۹:۳۸ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 1506
آفلاین
هکتور چانه اش را خاراند و گفت:
- ای بابا چقدر دشمن هست اینجا. صد رحمت به خودمون معلومه دوست کیه،دشمن کیه! اینجا همه با هم پدر کشتگی دارن!

فرمانده ملاقه را بالای سر لرد تکان داد و فریاد زد:
- ساااااااکت! همه سریعا آرایش دفاعی بگیرین!

با تمام شدن جمله فرمانده همهمه‌ای به راه افتاد. سربازها با اسلحه‌های خود در اطراف پناه میگرفتند و مرگخواران هم به سرعت به طرف کوله پشتی هایشان شیرجه زده و مشغول زیر و رو کردن آن ها شدند:
- ای بابا خط چشم من رو کی برداشته؟
- بلا میتونی برام لاک بزنی؟
- پنکک من کجاست؟

ایوان که فرمژه‌ طلایی رنگی را در دست گرفته بود با تعجب به آن نگاه میکرد و از لینی پرسید:
- الان من با این چطوری آرایش دفاعی کنم؟ مژه ندارم که من! کاش اینو با رژ لبت عوض میکردی!

در همان حال فرمانده که نظاره‌گر تلاش مرگخواران بود از سر خشم و درماندگی فریاد زد:
- شما اسرای جنگی ابله دارین چهههههه غلطییییییی میکنییییییییین؟!؟!

بلا پشت چشمی برای فرمانده نازک کرد و گفت:
- مگه خودت نگفتی برای دفاع آرایش کنیم مرتیکه پلشت؟!


ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.