جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  101 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  213 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  220 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  309 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  211 خواندن  1 نظر 

پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: یکشنبه 10 تیر 1403 23:55
نمایش جزئیات
آفلاین
بسمه تعالی


لادیسلاو زاموژسلی در مقابل اما ونیتی

آسمان برای چندمین روز متوالی می بارید و توده‌های برف‌ این طرف و آن طرف تلنبار شده را انبوه‌تر می کرد. شور و شوقی که چند روز قبل با آغاز بارش به وجود آمده بود کم‌کم به ملالت و سپس به کلافگی بدل شده بود. حالا مغازه داران و اهالی تنها با تنگ خلقی از پشت پنجره‌هایشان نگاهی به بیرون می‌انداختند و با دیدن سقوط بلورهای یخی چهره در هم می کشیدند و اگر هم مثل آن روز مردی را می دیدند که نسبتا آرام و با فراغ بال در طول خیابان حرکت می کرد، اهمیتی نمی‌دادند. مرد بلند قامت بود، کلاه لبه داری به سر داشت و شال خاکتسری بزرگی که دور سر و گردنش پیچیده بود از زیر چشم هایش تا زیر کمرش می رسید و پالتوی بلند مشکی‌اش تا زیر زانو پایین می‌آمد. صاف قدم برمی‌داشت و چوبدستی‌اش که آن را رو به جلو نگه داشته بود، برف و باد را می‌شکافت و برایش راه باز می کرد. در میانه خیابان توقف کرد، روی پاشنه پا چرخید. لحظه‌ای مهمانخانه سه دسته جارو را ورانداز کرد و سپس به سمت آن رفت و وارد شد.

درون مهمانخانه بر خلاف فضای بیرون، هوا مطبوع و خشک بود و رایحه‌ای گرم و شیرین و وسوسه برانگیز به مشام می رسید. با این حال همان سکوت لب‌پر خیابان بر آن حاکم بود. میز و صندلی‌ها خالی بودند و تنها دو نفر در کنار پیشخوان و مادام رزمرتا در پشت آن، در مهمانخانه حضور داشتند. از میان آن دو نفر دیگر یکی خپله مردی بود که چیزهایی زیر لب برای خودش بلقور می کرد و دیگری دخترکی چهارده پانزده ساله با ملحفه‌ای سفید رنگ که روی شانه انداخته بود و یک عینک آفتابی که تا رستنگاه مو بالابرده بودش و کتاب قطوری را هم جلوی رویش گرفته بود و می خواند.
با ورود تازه وارد هر سه به سوی او روی بازگرداندند.

-سلام!
- سلام آقای زاموژسلی، لطفا در رو ببندین و اگر خواستین کتتون رو اونجا آویزون کنین. چیزی میل دارین؟


-... سلام.

دخترک از روی صندلی پایین آمده و کتابش را زیر بغل زده بود. مادام رزمرتا به جز لبخند همیشگی، کمی بی‌حوصلگی در چشمانش داشت و آن مرد دیگر مضطرب از گوشه چشم به تازه وارد نگاه می کرد.
آقای زاموژسلی با عجله در را پشت سرش بست و در حالی که به سمت آویز می رفت گفت:
- درود و درود و خیر و درود.

در مقابل آویز ایستاد. کتش را از روی شانه‌هایش پایین آورد و پس از لحظه‌ای تامل آن را دوباره بالا کشید و سپس به سمت دخترک رفت و دخترک نیز نیمی از مسیر را به سوی او آمد.
- بانو اما-
-بریم؟
- خیر. ما آمدیم که بگوییم، نمی‌توانیم.
- چی؟

آقای زاموژسلی یک توکن برنجی را از جیبش درآورد و آن را روی میزی در کنار دستش گذاشت و بدون آن که پاسخی بدهد، از در خارج شد و نگاهی به بالای سرش انداخت. آسمان با شدت بیشتری می‌بارید. چوبدستیش را بیرون کشید و تقریبا بلافاصله جریانی از هوای گرم پیرامونش را گرفت و سپس به مسیرش در امتداد جاده اصلی دهکده ادامه داد.

- یعنی چی که نمی‌تونم؟! قبلا کلی این کار رو انجام دادی!

دخترک از مهانخانه بیرون زده و در آستانه در بانگ می زد. ملحفه را روی سرش کشیده بود و با قدم هایی سریع به دنبال مرد می‌آمد.
آقای زاموژسلی بی آن که توقف کند، گفت:
- بلی... لیک کنون دیگر نمی توانیم.

اما به مرد رسید و به کتش چنگ انداخت.
- یه لحظه وایسا ببینم. برای چی؟ آخه مگه چقدر سخته؟

چند قدمی پیش رفتند و مرد پاسخی نداد.

- یه چیزی بگو دیگه... اصلا مگه یه -استوپفای! - چقدر سخته؟

برف ها از نقطه‌ای که اما با چوبدستی‌اش نشانه گرفته بود به اطراف پاشید.
- ببین... راحته!

آقای زاموژسلی به برف‌آبه‌ای که در آن حفره ایجاد شده بود نگاهی انداخت.
- بلی، لیک نمی‌توانیم.

و مسیرش را به سوی بالای تپه ادامه داد. اما نیز پس بدون درنگ به دنبالش رفت.

- خب، می شه بگی چرا نمی‌تونی؟ شاید یه راهی بشه پیدا کرد که بشه و بتونی.

لحن صادقانه صدای اما باعث شد برای ثانیه‌ای تبسمی بر لب‌های آقای زاموژسلی بنشیند. در سر جایش توقف کرد و با حرکتی سریع و ناگهانی چوبدستی‌اش را دور سرش چرخاند که گویی دسته یک شلاق باشد و ستونی از آتش از نقطه‌ای که نوک چوبدستی به آن اشاره می کرد به آسمان رفت و لحظه‌ای بعد ناپدید شد. از تکه زمین سیاهی که بر جای ماند و خرگوش‌هایی مشتعل، جیغ زنان از دل آن بیرون زدند و خودشان را روی برف‌ها غلتاندند بلکه نجات یابند.

- برای چونان چیزی به دنبال راه حل می باشید.

صدای مرد دردمندانه بود.

- نمایش خوبی بود... ولی می دونی منظورم چیه!

صدای دختر حالا مصمم و کمی خشمگین بود. نگاهی به جسدهای سوخته جانوران که هنوز شعله‌ می کشید و سپس به مرد که به سوی مرتف ترین نقطه تپه می رفت انداخت.
- خیال می کردم اهمیت شرافتمندانه بودن یه دوئل رو بدونی! درد یه باخت بالاخره خوب می‌شه و ناراحتیش فراموش، آدم رو مجبور می کنه که جلوتر و جلو تر بره، ولی درد یه برد الکی و دروغین تا ابد باقی می‌مونه و عذابت می ده! مثل اینه که مجبورت کنن تقلب کنی... خیال می کردم چون واسه همین بوده که هزار گالیون به بودلر واسه دوئل سوّم پیشنهاد داده بودی. چرا می خوای سر منم همون بلایی رو بیاری که سر خودت اومده؟

آقای زاموژسلی لحظه‌ای درنگ کرد و نگاهش را از چشمان اما - یا دست کم جایی از ملحفه که فکر می کرد چشمان اما پشت آن است - برگرفت و به منظره سفیدپوش دهکده نگاهی انداخت.
- ما نمی توانیم.
- استوپفای!

آقای زاموژسلی از فراز تپه به روی کپه‌ای برف سقوط کرد. اما که دوباره ملحفه را از روی سرش پایین کشیده بود، از بالای تپه نگاهی به او انداخت. نگاهی مالامال از ناامیدی. سینه‌اش با نفس‌هایی خشم آلود و سنگین بالا و پایین می رفت.
- خیلی ممنون!

سپس به سوی پایین تپه رهسپار شد و آقای زاموژسلی پس از آن که اطمینان یافت حریفش رفته است، برگشت و به آسمان چشم دوخت. نور خورشید از شکافی میان ابرها می تابید. بارش برف تمام شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: چهارشنبه 30 خرداد 1403 13:35
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: محفلی‌ها به دنبال زهرمار می‌گردن، مرگخواران قصد ممانعت از این امر را دارند.


محفلی با چوب ماهیگری که در دست داشت و به قلابش یک مرگخوار بود، دوان دوان به سوی دامبلدور آمد تا ایده بی‌نظیرش را با وی به اشتراک بگذارد.

- پروف! پرووووف! پرووووووف! یاااافتم!

دامبلدورِ پیرِ فرتوتِ خسته که بر روی یک کنده درخت، در میان بوته‌های تمشک وحشی نشسته بود و برای تعداد زیادی ویزلی خردسال که این طرف و آن طرف‌ش نشسته بودند از هنر ظریف ملیله‌دوزی و کاموا بافی سخن می‌گفت، سرش را بلند کرد و یک محفلی هیجان زده را در فاصله‌ای بسیار نزدیک به خودش دید.
- چی یافتی باباجان؟
- زهرمار.

دامبلدور پیرمرد مهربانی بود و از سعه صدر برخوردار بود.
ولی نه خیلی.

شترق!

- پروفسور چرا می‌زنی؟ خودتون گفتید بریم دنبال زهرمار بگردیم.

دامبلدور دستش را بالا برد و مشغول خاراندن فرق سرش شد.

- من گفتم؟

دامبلدور پیربود و علائم آلزایمر اندک اندک در او پدیدار می‌شد.

- آره پروف! تازه من یه ایده خیلی ناب واسه پیدا کردن زهرمار دارم! بیاید تو رودخونه آب بریزیم!

محفلی تمایلی به شرح دقیق شرایط نداشت و نگفت که منظور او احیاء رودخانه و شکلگیری مجدد زیست بوم آن و در نتیجه ظهور مجدد مارهای آبی و تبعا در دسترس قرار گرفتن مجدد زهرشان برای محفلی هاست و در طرف دیگر دامبلدور ایده مذکور را ماحصل مصرف بیش از حد سوپ پیاز، ضعف آموزشی و قرارگرفتن طولانی مدّت در زیر نور آفتاب تلقی کرد.

- آفرین بابا خیلی ایده خوبیه. شما برو بهش بپرداز.
- اممم... خودم تنهایی برم پروف؟
- آره باباجان، من بهت اطمینان دارم.

محفلی مذکور خوشحال و خندان راهی ماموریتش شد و از سوژه بیرون رفت و دیگر کسی از او چیزی نشنید. دامبلدور امّا فارغ از آن که یادش بیاید اصلا برای چه به زهرمار نیاز دارند، تنها به جهت آن که به محفلیون و خودش اطمینان داشت عزم خودش را جزم کرد تا راهی برای یافتن زهرمار بیابد. پس دو انگشتش را در دهانش قرار داد و سوتی زد و محفلی‌ها به چشم برهم زدنی در اطراف او حاضر شدند.
- باباجانیان! من یه ماموریت مهم براتون دارم! برید زهرمار گیربیارید.

و محفلیون که ذوب در آلبوس دامبلدور بودند، رفتند تا امر او را اجابت کنند، حتی اگر نمی دانستند که زهرمار چیست و یا در کجا باید به دنبالش بگردند.

همان هنگام، بوته‌های تمشک اطراف دامبلدور:

- گیلاس‌های سالم و کاملا به دور از کرم خوردگی مامان شنیدین؟ می خوان چیزخورمون کنن! برید جلوشون رو بگیرید. هر کی بره سراغ یکی‌شون و مطمئن بشه دستش به زهرمار نمی‌رسه.

و مرگخواران نیز رفتند تا به هر طریق ممکن مانع از رسیدن محفلیون به زهرمار شوند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: جادوگر فصل
ارسال شده در: پنجشنبه 24 خرداد 1403 16:53
نمایش جزئیات
آفلاین
جنابمان شخصا شاهد جمله تلاش های بی‌پایان جنابان گابریل دلاکور، الستور مون، مروپ گانت بوده‌ایم و هر سه را نیز شایسته این عنوان می‌دانیم، لیک تصمیم بر آن داریم که رای خویش را بر مدیر زحمت‌کش دیگری دهیم که تلاش‌ها و و اعمال گرانقدر وی بر دیدگان کمتر آید.
رای جنابمان نیکویِ برگزیده می‌باشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: المپیک دیاگون
ارسال شده در: شنبه 12 خرداد 1403 00:38
نمایش جزئیات
آفلاین
دورد بر جنابانتان،


نام جنابمان را نیز بنویسید.
دقیق نمی‌دانیم که چه چیزی را طنز محسوب خواهید بنمود و چه چیز را جدی و مثلا اگر جنابمان خیال نمودیم که طنز نوشتیم ولی گمان نمودید که جدی می باشد و بالعکس چه خواهد شد، لیک گر انتخاب یکی زین دو الزامی‌ست طنز را بر می‌گزینیم.



ویرایش ناظر: جدی‌نویسی ثبت شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایزابل مک‌دوگال در 1403/3/15 22:57:05


پاسخ به: قرعه های اسرار آمیز
ارسال شده در: یکشنبه 6 خرداد 1403 20:44
نمایش جزئیات
آفلاین
ما آمدیم ایشان و آشان را بر جنابتان تقدیم داریم ای تقاضا کننده بله هیپ‌هاپ گون‌آ.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: سرزمین سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 6 خرداد 1403 00:25
نمایش جزئیات
آفلاین
از طبقه بالا صدای باز شدن در اتاق ها می‌آمد. بیشترشان با صدای آزار دهنده غژغژی ممتد. هر کسی رفته بود تا بند و بساطش را زیر و رو کند تا بلکه جان‌پیچ موعود را بیابد. قصدشان این بود و ماحصلشان لول خوردن در خاطرات و ماتم گرفتن برای گذشته تلخ و شیرین بر باد رفته و دو مردی که در سالن طبقه پایین مانده بودند این را می دانستند.
یکی دراز و نحیف، با چهره‌ای که ظریف محسوب می شد اگر بینی بزرگ و عقابی‌اش را نا دیده می گرفتند، کلاه بلندی به سرش داشت و پالتو خاکستری رنگ و رو رفته‌ای به تنش و پای پله‌ها سیخ ایستاده بود. دیگری آن طرف‌تر پاهایش را روی میز گذاشته بود و چنان لمیده بود که صندلی روی دو پای عقبش بلند شده بود. تنومند بود و چهره خشنی داشت؛ چشمان قهوه‌ای روشن، یک بینی پهن بزرگ و سبیلی که از دو طرف چانه‌اش پایین آمده و تاب خورده بود.

هر دو، اتاق را با نگاه هایشان کاویدند و آنگاه که چشمشان به هم افتاد چند ثانیه‌ای به هم خیره شدند و بدون هیچ حرفی از هم رخ بر گرفتند. مردِ لاغرِ دراز؛ لادیسلاو زاموژسلی، چندان اهل حرف زدن نبود و مردِ دیگر؛رودولف لسترنج، هم بنا بر تجربه ترجیح می داد حرف هایش را تا پیدا شدن هم صحبتی بهتر پیش خودش نگاه دارد.

آقای زاموژسلی در سکوت به سمت پلکان چرخید و چند پله ای را بالا رفت.

- کجا؟

در سر جایش ایستاد.
دیگر نقطه اشتراک میان آن دو مرد این بود که هیچ یک اتاقی در خانه ریدل‌ها نداشتند. البته رودولف اتاقکی در حیاط، نزدیک در ورودی داشت... در آن بالا تنها هیچ انتظار این مرد را می‌کشید.
با خودش اندیشید که چرا می رود؟ و اندیشید که می رود، چون می خواهد برود. حتی اگر دلیلی برای رفتن نباشد. حتی اگر امیدی به نرفتن باشد و یا تمنّایی برای ماندن.
آقای زاموژسلی بر همان پله که بود، چرخید و نشست. دست هایش را روی زانوانش گذاشت و به صداهایی که از طبقه بالا می آمد گوش سپرد. شاید امیدی در میانشان بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: پنجشنبه 3 خرداد 1403 01:34
نمایش جزئیات
آفلاین
روستایی‌ها بدون توجه به اقرار ایوان به قصد او برای تهیه دانه‌های روغنی باز هم حلقه محاصره را تنگ‌تر کردند و در اثر آن دماغ یکی از اهالی از قفا در میان دنده‌هایش فرو رفت و لپ دیگری به کتفش فرو شد و یک بچه هم رفت و نشست وسط لگنش و به ستون فقراتش تکیه داد و مشغول سوت زدن شد.
آنجا روستا بود و زود صمیمی شدن هم عادی.

- این دانه روغنی که می گی چیه؟

همان روستایی که از پشت بینی‌اش را لای دنده‌های ایوان فرو کرده و صدایش شبیه کلاه قرمزی شده بود، این را پرسید.

- کیه! کی بود پرسید؟!

ایوان که خیال کرد روستای کلاه قرمزی‌اینا را پیدا کرده است سریع برگشت تا ببیند شخصیت محبوب دوران کودکیش کجاست و در اثر همین چرخش او مردی که وصف او پیشتر گفته شد، به سرعت تاب خورد و باعث در هم شکسته شدن حلقه محاصره شد.

- این ارباب مردگان هسته! اومده ما رِه بِخورِه و با استخونامان برای خودش ارتش اسکلتونی درست کنه! فرار کنید!

ایوان با دیدن ذهن‌های بسته‌ای که به سرعت قضاوت می‌کردند و به جای اندیشیدن به کُنه مباحث، دست‌آویز تخیلات شده و با وحشت هر آنچه را خارج از دایره دانسته‌هایشان بود از خود می‌راندند آهی کشید، رو به روستاییان کرد و برای آن که سخنانش تاثیرگذارتر هم بشوند سر انگشتانش را نیز به هم چسباند و چنین گفت:
- خب نه! من اگر شما رو بکشم و بعدش هم یکی بخوردتون - نمی‌دونم دقیقا کی ولی اغلب یه خون آشامی گرگینه‌ای آدمخوری توی خونه ریدل داریم - شما رو بخوره و استخوناتون بمونه برای من، اگر پوکی استخوون نداشته باشید، سابقه شکستگی و مو برداشتن هم نداشته باشید و سایزتونم به سایزم بخوره، احتمالا از قطعاتتون در آینده و در راه خدمت به تاریکی و پلیدی به عنوان یدک استفاده بکنم.

روستایی ها کمی به ایوان نگاه کردند.

- فررررراااااااااااررررر!

روستایی ها متواری شدند.
حالا ایوان مانده بود وسط دهات و دانه‌های روغنی‌ای که باید پیدا می کرد و پسرکی که هنوز وسط لگنش نشسته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: ستاد انتخاباتی اسکورپیوس مالفوی
ارسال شده در: دوشنبه 31 اردیبهشت 1403 23:37
نمایش جزئیات
آفلاین
درود اسی‌آ!

نخست آن که آمدیم فحش و فزیحت نسارتان نماییم که علیه جنابمان شورش مجهول النتیجه اعمال نمودید.

دوّم آن که آمدیم پرسش نماییم که آیا این سخن صدق می باشد که در دولت آتی جنابتان همواره تملک شخصی وجود نداشته و همه چیز را متعلق به خویش دانسته و جامعه جادویی هر از چندی موظف به پرداخت مالیت و عوارض متصرفات خویش بر جنابتان می باشند؟

سوّم آن که جنابتان میآواتارینید، می معجونیید و می آزکابانیدید و خواهید وزیریید و جوانی می باشید بسیار مشغول و شایعاتی پیرامون جنابتان می باشد که قصد دارید کلیه مشاغل جادویی را از آن خویش کرده، بار مسئولیت آنان بر دیگران نهاده و حقوق جمله آنان را در جیب گذارید و پشیزی بر سایرین در این میان مماسد، چنین است؟

آیا این صحیح می‌باشد که معجونات تاریخ مصرف گذشته را دور نیانداخته و آنان را به خورد ساحرون و ساحرات خواهید داد و اسرار ایشان بر عام و خاص عیان خواهید بنمود؟

آیا صحیح است که جنابتان قصد آتش افکنی در میان احزاب و گروهان جادوکده را داشته و ایشان را به جان یکدیگر انداخته و در همان هنگام که بر اریکه قدرت تکیه زده‌اید نزاع ایشان تماشای بنموده و خنده مستانه خواهید بنمود؟

گر چنین است و چنان خواهید بنمود که جامعه جادویی هر از چندی با آه و فغان، با حسرت به یاد عهد آه و فغان جنابمان اوفتند، ما راضی بوده و بر جنابتان احسنت می گوییم.

بدرود اسی‌آ!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: قرعه های اسرار آمیز هکتور
ارسال شده در: یکشنبه 30 اردیبهشت 1403 23:38
نمایش جزئیات
آفلاین
درود بر جنابتان ای ابنُ الدراکوآ!

جنابمان چندی‌ست دچار گرفتگی عضلات رولنده گشته‌ایم، معجونی ما را دهید که بگسسیتیدمان. لیک نمی دانیم چونان گذشته یک امتیازی و سه امتیازی و... هست و یا خیر، زین سبب گر چونان گذشته می باشد، یک تک امتیازی تمنا می نماییم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: شنبه 22 اردیبهشت 1403 18:56
نمایش جزئیات
آفلاین
در آن هنگام که اما و آلبوس از در بیرون می آمدند، یک نفر که یادش رفته بود رزرو کند و حالا مجبور به ویرایش پستش شده بود آلبوس را توی گونی کرد و وارد اتاق شد و در اتاق را نیز نبست و نیمه باز رها کرد چرا که معتقد بود خوبیت ندارد که در اتاق بسته باشد و مردم و همقطاران مرگخواران راجع به آن شخص ممکن است فکرهای ناجور و بدبد نمایند و خصوصا آن که روی دوش نیز گونی بزرگی حاوی یک عدد آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور نیز داشته باشیم که بسیار می لولد و نتیجتا روی کول ما تکان تکان می خورد و به دنبال لحظه‌ای غفلت هست که بگریزد، باشد. به همین دلایلی که گفته شد آقای زاموژسلی سریع و فرت! گونی اش را روی یک صندلی خالی می کند و پشت بندش هم دوتا بشکن می زند و صندلی مثل کلاه کارآگاه گجت چهارتا دست در می‌آورد و دست هایش می پیچند دور دامبلدور مذکور و بی توجه به آخ و وای های مکرری که او می گوید می چسباندش به خودش.

در طرف دیگر آقای زاموژسلی که به تازگی دوران وزارتش تمام شده و با سندرم بازنشستگی مواجه است به او زل می زند تا شکنجه‌ای مناسب و در خور بیابد که فردا جلوی دیگر مرگخواران کم نیاورده باشد که محفلی شکنجه نکرده و از این صجبت ها ولی دامبلدور که این روابط پیچیده مرگخوارانه را درک نمی کند و ذهنش با مفاهیم سبک و سخیفی مثل عشق و محبت و این جور چیزهای محفلیانه پر شده تحت تاثیر نگاه لادیسلاو سرخ می شود و چشم و ابرویی می‌آید و همین چشم و ابرو آمدن او باعث جرقه زدن ایده ای در سر لادیسلاو می شود و او یک ماشین ریش تراش از دستش در می آورد و چوبدستی اش را چند بار به آن می زند و موزر هم وحشی می شود و می پرد روی پیرمرد و صاف می رود سراغ کله اش و موهایش را تیز می زند و بعد می رود سراغ ریشش و همینطور مو به اطراف پاشیده می شود و وسط کار موزر خسته می شود و دو دقیقه وایمیستد که نفس تازه کند، دامبلدور هم از فرصت استفاده کرده چشم هایش را روی هم گذاشته و یک زوری می زند و دوباره موهای سر و ریشش در می آیند. موزر که از این وضع ناراحت است و آن را نادیده انگاشته شدن تلاش هایش تلقی می کند، زیر گریه زده و دوان دوان از اتاق خارج می شود و حالا اتاق مانده و شکنجه گر و شکنجه شونده و کلی مو این طرف و آن طرف یک مشت ایده خز برای شکنجه نمودن طرف مقابل که به درد اقوام پدری می خورند و بس. حالا با باز شدن اقوام پدری نویسنده خیال می کند ایده توپی به ذهنش رسیده ولی کور خوانده و هیچ چیز حتی با اختلاف نیز از آن حوالی نگذشته مگر آهنگی که دارد در پس زمینه پخش می شود و اصلا چه کاری است گوش دادن به چاوشی هنگام شکنجه؟ حالا حتی اگر آهنگ بی بدن باشد و به سر آدم بیاندازد که طرف را مُثله کند و ببردش یک جای خیلی دور که کسی نمی داند هم چالش کند و به کسی هم نگوید چرا و دلیل آن این است که این جور شکنجه ها خیلی دم دستی است و نباید رفت سراغشان، از ما می شنوید در هنگام شکنجه دادن دیگران خلاق باشید و به قول یکی سوار دو کالسکه اوّل موریارتی نشوید و مثلا فکر کندی همین دامبلدور، روی چه چیزی حساس بود؟ هری پاتر، پس نه. هاگوارتز، پس این هم نه، فوکس! پس نتیجتا برای شکنجه دادنش بروید و فوکس را آورده و جلویش کبابش کنید... این کاری است که طبیعتا یک آدم درست و حسابی می کرد ولی آقای زاموژسلی آدم حسابی نبود و اصلا این فرمول ها و تکنیک های شکنجه خلاق که در کلاس های خصوصی با کادری مجرب تدریس می شد را قبول نداشت و به خاطر همین رفته بود روی دامبلدور و جوری که انگار او تراموپولین است بر شکمش می پرید و هر بار با فرود آمدنش چشم های دامبلدور مثل کارتون ها و فیلم ماسک با ایفای نقش به یادماندنی جیم کری، بیرون می زد و خیلی هم خوب و با نمک بود و در همین حین بالا و پایین پریدن ها یک بار لادیسلاو بر اثر یک خطای کوچک انسانی محاسباتی این طرف‌تر فرود آمد و تعادل فشار میان اجزای داخلی پیرمرد به هم خورد و علاوه بر بیرون زدن چشم هایش دهانش هم باز شد و یکی از اندام های داخلی‌اش که به اعتقاد کارشناسان کیسه صفرایش بود، به بیرون شوت شد و تالاپی به سقف خورد و آقای زاموژسلی خیلی خوشش آمد و هی در محاسباتش خطای انسانی مرتکب شد و با خرسندی هر چه تمام تر دید که لوز المعده، خودِ معده و بخشی از کبد هم بیرون زدند و او مشغول طراحی نقشه‌ای برای پریدن بر نقطه‌ای بود که بشود در سایتی که خانواده در آن است بپرد که روده های آلبوس از حلقش بیرون زده و روی میخ دیوار حلقه شوند که یک نفر چند ضربه به در زد و فریاد کشید که «چه خبرته! بیا بیرون دیگه! ما هم شکنجه داریما!!» و آقای زاموژسلی که دوست نداشت عمل ظریف شکنجه را در شرایطی پر تنش ادامه دهد، از روی دامبلدور پایین آمد و پیرمردی که حالا چشم هایش چپ شده و زبانش یک وری از دهان بیرون زده و چیزهایش را که این طرف و آن طرف اتاق افتاده بودند را در همان گونی که با آن آورده بودش گذاشت و رفت بیرون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!