هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدیریت سایت جادوگران به اطلاع کاربران محترم می‌رساند که سایت به مدت یک روز در تاریخ 31 خرداد ماه بسته خواهد شد. در صورت نیاز این زمان ممکن است به دو روز افزایش پیدا کند و 30 خرداد را نیز شامل شود. 1 تیر ماه سایت جادوگران با طرح ویژه تابستانی به روی عموم باز خواهد شد. لطفا طوری برنامه‌ریزی کنید که این دو روز خللی در فعالیت‌های شما ایجاد نکند. پیشاپیش از همکاری و شکیبایی شما متشکریم.




پاسخ به: جادوگر فصل
پیام زده شده در: ۱۶:۵۳:۴۰ پنجشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۳
#1
جنابمان شخصا شاهد جمله تلاش های بی‌پایان جنابان گابریل دلاکور، الستور مون، مروپ گانت بوده‌ایم و هر سه را نیز شایسته این عنوان می‌دانیم، لیک تصمیم بر آن داریم که رای خویش را بر مدیر زحمت‌کش دیگری دهیم که تلاش‌ها و و اعمال گرانقدر وی بر دیدگان کمتر آید.
رای جنابمان نیکویِ برگزیده می‌باشد.



پاسخ به: المپیک دیاگون
پیام زده شده در: ۰:۳۸:۲۸ شنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۳
#2
دورد بر جنابانتان،


نام جنابمان را نیز بنویسید.
دقیق نمی‌دانیم که چه چیزی را طنز محسوب خواهید بنمود و چه چیز را جدی و مثلا اگر جنابمان خیال نمودیم که طنز نوشتیم ولی گمان نمودید که جدی می باشد و بالعکس چه خواهد شد، لیک گر انتخاب یکی زین دو الزامی‌ست طنز را بر می‌گزینیم.



ویرایش ناظر: جدی‌نویسی ثبت شد.


ویرایش شده توسط ایزابل مک‌دوگال در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۱۵ ۲۲:۵۷:۰۵


پاسخ به: قرعه های اسرار آمیز
پیام زده شده در: ۲۰:۴۴:۵۱ یکشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۳
#3
ما آمدیم ایشان و آشان را بر جنابتان تقدیم داریم ای تقاضا کننده بله هیپ‌هاپ گون‌آ.



پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۰:۲۵:۵۲ یکشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۳
#4
از طبقه بالا صدای باز شدن در اتاق ها می‌آمد. بیشترشان با صدای آزار دهنده غژغژی ممتد. هر کسی رفته بود تا بند و بساطش را زیر و رو کند تا بلکه جان‌پیچ موعود را بیابد. قصدشان این بود و ماحصلشان لول خوردن در خاطرات و ماتم گرفتن برای گذشته تلخ و شیرین بر باد رفته و دو مردی که در سالن طبقه پایین مانده بودند این را می دانستند.
یکی دراز و نحیف، با چهره‌ای که ظریف محسوب می شد اگر بینی بزرگ و عقابی‌اش را نا دیده می گرفتند، کلاه بلندی به سرش داشت و پالتو خاکستری رنگ و رو رفته‌ای به تنش و پای پله‌ها سیخ ایستاده بود. دیگری آن طرف‌تر پاهایش را روی میز گذاشته بود و چنان لمیده بود که صندلی روی دو پای عقبش بلند شده بود. تنومند بود و چهره خشنی داشت؛ چشمان قهوه‌ای روشن، یک بینی پهن بزرگ و سبیلی که از دو طرف چانه‌اش پایین آمده و تاب خورده بود.

هر دو، اتاق را با نگاه هایشان کاویدند و آنگاه که چشمشان به هم افتاد چند ثانیه‌ای به هم خیره شدند و بدون هیچ حرفی از هم رخ بر گرفتند. مردِ لاغرِ دراز؛ لادیسلاو زاموژسلی، چندان اهل حرف زدن نبود و مردِ دیگر؛رودولف لسترنج، هم بنا بر تجربه ترجیح می داد حرف هایش را تا پیدا شدن هم صحبتی بهتر پیش خودش نگاه دارد.

آقای زاموژسلی در سکوت به سمت پلکان چرخید و چند پله ای را بالا رفت.

- کجا؟

در سر جایش ایستاد.
دیگر نقطه اشتراک میان آن دو مرد این بود که هیچ یک اتاقی در خانه ریدل‌ها نداشتند. البته رودولف اتاقکی در حیاط، نزدیک در ورودی داشت... در آن بالا تنها هیچ انتظار این مرد را می‌کشید.
با خودش اندیشید که چرا می رود؟ و اندیشید که می رود، چون می خواهد برود. حتی اگر دلیلی برای رفتن نباشد. حتی اگر امیدی به نرفتن باشد و یا تمنّایی برای ماندن.
آقای زاموژسلی بر همان پله که بود، چرخید و نشست. دست هایش را روی زانوانش گذاشت و به صداهایی که از طبقه بالا می آمد گوش سپرد. شاید امیدی در میانشان بود.



پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱:۳۴:۰۱ پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳
#5
روستایی‌ها بدون توجه به اقرار ایوان به قصد او برای تهیه دانه‌های روغنی باز هم حلقه محاصره را تنگ‌تر کردند و در اثر آن دماغ یکی از اهالی از قفا در میان دنده‌هایش فرو رفت و لپ دیگری به کتفش فرو شد و یک بچه هم رفت و نشست وسط لگنش و به ستون فقراتش تکیه داد و مشغول سوت زدن شد.
آنجا روستا بود و زود صمیمی شدن هم عادی.

- این دانه روغنی که می گی چیه؟

همان روستایی که از پشت بینی‌اش را لای دنده‌های ایوان فرو کرده و صدایش شبیه کلاه قرمزی شده بود، این را پرسید.

- کیه! کی بود پرسید؟!

ایوان که خیال کرد روستای کلاه قرمزی‌اینا را پیدا کرده است سریع برگشت تا ببیند شخصیت محبوب دوران کودکیش کجاست و در اثر همین چرخش او مردی که وصف او پیشتر گفته شد، به سرعت تاب خورد و باعث در هم شکسته شدن حلقه محاصره شد.

- این ارباب مردگان هسته! اومده ما رِه بِخورِه و با استخونامان برای خودش ارتش اسکلتونی درست کنه! فرار کنید!

ایوان با دیدن ذهن‌های بسته‌ای که به سرعت قضاوت می‌کردند و به جای اندیشیدن به کُنه مباحث، دست‌آویز تخیلات شده و با وحشت هر آنچه را خارج از دایره دانسته‌هایشان بود از خود می‌راندند آهی کشید، رو به روستاییان کرد و برای آن که سخنانش تاثیرگذارتر هم بشوند سر انگشتانش را نیز به هم چسباند و چنین گفت:
- خب نه! من اگر شما رو بکشم و بعدش هم یکی بخوردتون - نمی‌دونم دقیقا کی ولی اغلب یه خون آشامی گرگینه‌ای آدمخوری توی خونه ریدل داریم - شما رو بخوره و استخوناتون بمونه برای من، اگر پوکی استخوون نداشته باشید، سابقه شکستگی و مو برداشتن هم نداشته باشید و سایزتونم به سایزم بخوره، احتمالا از قطعاتتون در آینده و در راه خدمت به تاریکی و پلیدی به عنوان یدک استفاده بکنم.

روستایی ها کمی به ایوان نگاه کردند.

- فررررراااااااااااررررر!

روستایی ها متواری شدند.
حالا ایوان مانده بود وسط دهات و دانه‌های روغنی‌ای که باید پیدا می کرد و پسرکی که هنوز وسط لگنش نشسته بود.



پاسخ به: ستاد انتخاباتی اسکورپیوس مالفوی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۷:۰۳ دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۳
#6
درود اسی‌آ!

نخست آن که آمدیم فحش و فزیحت نسارتان نماییم که علیه جنابمان شورش مجهول النتیجه اعمال نمودید.

دوّم آن که آمدیم پرسش نماییم که آیا این سخن صدق می باشد که در دولت آتی جنابتان همواره تملک شخصی وجود نداشته و همه چیز را متعلق به خویش دانسته و جامعه جادویی هر از چندی موظف به پرداخت مالیت و عوارض متصرفات خویش بر جنابتان می باشند؟

سوّم آن که جنابتان میآواتارینید، می معجونیید و می آزکابانیدید و خواهید وزیریید و جوانی می باشید بسیار مشغول و شایعاتی پیرامون جنابتان می باشد که قصد دارید کلیه مشاغل جادویی را از آن خویش کرده، بار مسئولیت آنان بر دیگران نهاده و حقوق جمله آنان را در جیب گذارید و پشیزی بر سایرین در این میان مماسد، چنین است؟

آیا این صحیح می‌باشد که معجونات تاریخ مصرف گذشته را دور نیانداخته و آنان را به خورد ساحرون و ساحرات خواهید داد و اسرار ایشان بر عام و خاص عیان خواهید بنمود؟

آیا صحیح است که جنابتان قصد آتش افکنی در میان احزاب و گروهان جادوکده را داشته و ایشان را به جان یکدیگر انداخته و در همان هنگام که بر اریکه قدرت تکیه زده‌اید نزاع ایشان تماشای بنموده و خنده مستانه خواهید بنمود؟

گر چنین است و چنان خواهید بنمود که جامعه جادویی هر از چندی با آه و فغان، با حسرت به یاد عهد آه و فغان جنابمان اوفتند، ما راضی بوده و بر جنابتان احسنت می گوییم.

بدرود اسی‌آ!



پاسخ به: قرعه های اسرار آمیز هکتور
پیام زده شده در: ۲۳:۳۸:۲۰ یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳
#7
درود بر جنابتان ای ابنُ الدراکوآ!

جنابمان چندی‌ست دچار گرفتگی عضلات رولنده گشته‌ایم، معجونی ما را دهید که بگسسیتیدمان. لیک نمی دانیم چونان گذشته یک امتیازی و سه امتیازی و... هست و یا خیر، زین سبب گر چونان گذشته می باشد، یک تک امتیازی تمنا می نماییم.



پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۸:۵۶:۲۶ شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳
#8
در آن هنگام که اما و آلبوس از در بیرون می آمدند، یک نفر که یادش رفته بود رزرو کند و حالا مجبور به ویرایش پستش شده بود آلبوس را توی گونی کرد و وارد اتاق شد و در اتاق را نیز نبست و نیمه باز رها کرد چرا که معتقد بود خوبیت ندارد که در اتاق بسته باشد و مردم و همقطاران مرگخواران راجع به آن شخص ممکن است فکرهای ناجور و بدبد نمایند و خصوصا آن که روی دوش نیز گونی بزرگی حاوی یک عدد آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور نیز داشته باشیم که بسیار می لولد و نتیجتا روی کول ما تکان تکان می خورد و به دنبال لحظه‌ای غفلت هست که بگریزد، باشد. به همین دلایلی که گفته شد آقای زاموژسلی سریع و فرت! گونی اش را روی یک صندلی خالی می کند و پشت بندش هم دوتا بشکن می زند و صندلی مثل کلاه کارآگاه گجت چهارتا دست در می‌آورد و دست هایش می پیچند دور دامبلدور مذکور و بی توجه به آخ و وای های مکرری که او می گوید می چسباندش به خودش.

در طرف دیگر آقای زاموژسلی که به تازگی دوران وزارتش تمام شده و با سندرم بازنشستگی مواجه است به او زل می زند تا شکنجه‌ای مناسب و در خور بیابد که فردا جلوی دیگر مرگخواران کم نیاورده باشد که محفلی شکنجه نکرده و از این صجبت ها ولی دامبلدور که این روابط پیچیده مرگخوارانه را درک نمی کند و ذهنش با مفاهیم سبک و سخیفی مثل عشق و محبت و این جور چیزهای محفلیانه پر شده تحت تاثیر نگاه لادیسلاو سرخ می شود و چشم و ابرویی می‌آید و همین چشم و ابرو آمدن او باعث جرقه زدن ایده ای در سر لادیسلاو می شود و او یک ماشین ریش تراش از دستش در می آورد و چوبدستی اش را چند بار به آن می زند و موزر هم وحشی می شود و می پرد روی پیرمرد و صاف می رود سراغ کله اش و موهایش را تیز می زند و بعد می رود سراغ ریشش و همینطور مو به اطراف پاشیده می شود و وسط کار موزر خسته می شود و دو دقیقه وایمیستد که نفس تازه کند، دامبلدور هم از فرصت استفاده کرده چشم هایش را روی هم گذاشته و یک زوری می زند و دوباره موهای سر و ریشش در می آیند. موزر که از این وضع ناراحت است و آن را نادیده انگاشته شدن تلاش هایش تلقی می کند، زیر گریه زده و دوان دوان از اتاق خارج می شود و حالا اتاق مانده و شکنجه گر و شکنجه شونده و کلی مو این طرف و آن طرف یک مشت ایده خز برای شکنجه نمودن طرف مقابل که به درد اقوام پدری می خورند و بس. حالا با باز شدن اقوام پدری نویسنده خیال می کند ایده توپی به ذهنش رسیده ولی کور خوانده و هیچ چیز حتی با اختلاف نیز از آن حوالی نگذشته مگر آهنگی که دارد در پس زمینه پخش می شود و اصلا چه کاری است گوش دادن به چاوشی هنگام شکنجه؟ حالا حتی اگر آهنگ بی بدن باشد و به سر آدم بیاندازد که طرف را مُثله کند و ببردش یک جای خیلی دور که کسی نمی داند هم چالش کند و به کسی هم نگوید چرا و دلیل آن این است که این جور شکنجه ها خیلی دم دستی است و نباید رفت سراغشان، از ما می شنوید در هنگام شکنجه دادن دیگران خلاق باشید و به قول یکی سوار دو کالسکه اوّل موریارتی نشوید و مثلا فکر کندی همین دامبلدور، روی چه چیزی حساس بود؟ هری پاتر، پس نه. هاگوارتز، پس این هم نه، فوکس! پس نتیجتا برای شکنجه دادنش بروید و فوکس را آورده و جلویش کبابش کنید... این کاری است که طبیعتا یک آدم درست و حسابی می کرد ولی آقای زاموژسلی آدم حسابی نبود و اصلا این فرمول ها و تکنیک های شکنجه خلاق که در کلاس های خصوصی با کادری مجرب تدریس می شد را قبول نداشت و به خاطر همین رفته بود روی دامبلدور و جوری که انگار او تراموپولین است بر شکمش می پرید و هر بار با فرود آمدنش چشم های دامبلدور مثل کارتون ها و فیلم ماسک با ایفای نقش به یادماندنی جیم کری، بیرون می زد و خیلی هم خوب و با نمک بود و در همین حین بالا و پایین پریدن ها یک بار لادیسلاو بر اثر یک خطای کوچک انسانی محاسباتی این طرف‌تر فرود آمد و تعادل فشار میان اجزای داخلی پیرمرد به هم خورد و علاوه بر بیرون زدن چشم هایش دهانش هم باز شد و یکی از اندام های داخلی‌اش که به اعتقاد کارشناسان کیسه صفرایش بود، به بیرون شوت شد و تالاپی به سقف خورد و آقای زاموژسلی خیلی خوشش آمد و هی در محاسباتش خطای انسانی مرتکب شد و با خرسندی هر چه تمام تر دید که لوز المعده، خودِ معده و بخشی از کبد هم بیرون زدند و او مشغول طراحی نقشه‌ای برای پریدن بر نقطه‌ای بود که بشود در سایتی که خانواده در آن است بپرد که روده های آلبوس از حلقش بیرون زده و روی میخ دیوار حلقه شوند که یک نفر چند ضربه به در زد و فریاد کشید که «چه خبرته! بیا بیرون دیگه! ما هم شکنجه داریما!!» و آقای زاموژسلی که دوست نداشت عمل ظریف شکنجه را در شرایطی پر تنش ادامه دهد، از روی دامبلدور پایین آمد و پیرمردی که حالا چشم هایش چپ شده و زبانش یک وری از دهان بیرون زده و چیزهایش را که این طرف و آن طرف اتاق افتاده بودند را در همان گونی که با آن آورده بودش گذاشت و رفت بیرون.



پاسخ به: اطلاعیه های وزارت سحر و جادو !
پیام زده شده در: ۱۹:۵۴:۳۳ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۳
#9
بسمه تعالی




« بدین وسیله پایان دولّت فخیمه و عظیمه و سعیده و فریده و حمیده و ... آه و فغان را اعلام می داریم »





ارادتمند جملگان،
لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی.



پاسخ به: خورندگان معجون راستی
پیام زده شده در: ۱۹:۵۰:۱۳ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۳
#10
بخش چهارم:


پرسشان آبگوشت ناشنوایان:


1- چرا و چگونه؟!

زان سان و زان گونه.

2- وزارت خوش میگذره ؟

دلتان مخواهد، بلی.

3- چرا ریون و چرا وزارت؟

زاغیّت را سرپوشِ مستهلکِ سخنگوی آن سان که پیشتر بیان داشتیم بر جنابمان بنهاد و وزارت را نیز زان جهت که از پی آزردن جامعه جادویی بودیم برگزیدیم.

4- گویشی که ازش استفاده میکنید قاعده خاصی داره؟ چی شد که به این گویش رسیدید؟

بلی، چونان سخن گویید که دیگران نمی نمایند و ناشی ز ابتلای جنابمان بر سادیسمِ لطیف می باشد.

5- اوایل وزارت تون یه ایده حجاب اجباری پروفایل به سرتون زد و اجراش کردید ؛چی شد که به این ایده رسیدید؟

پیشتر از آن که برگزیده گردیم اعلام بنموده بودیم که چونان خواهیم بنمود و نمودیم و در آن کثیر پرسشان پیشین نیز بیان داشتیم که از چه روی و در چه جهتی چونان نمودیم. قصدمان جمع بنمودن مجدّویان در محبسگاه و بر جان یکدیگر انداختنشان بود.

6- تو کابینه تون برای منم بیکار، کاری پیدا نمیشه؟

بلی، ولی دیگر سرنگون گشتیم و جنابتان دیر اقدام بنمودید و برایتان در آینده آرزوی موفقیت می داریم.



مطالباتی دیگر ز بادام درون مهمانسرای: (بخش سوّم)

131. به جز برف و بارون و تگرگ و اینا، دوست داشتید چیا از آسمون بباره؟

گالیون، قاقالی‌لیان، خرس های پاندا.

132. در چه شرایطی لباسی به غیر از لباس‌های عادی‌تون می‌پوشید؟ آیا ممکنه شما رو با تی شرت و شلوارک و سندل و عینک آفتابی ببینیم؟

در آن هنگام که قصد تغییر و یا جعل هویت دیگران را داشته باشیم ملابسی دگر بر ملابس کنونیمان خواهیم نهاد.

133. به چه چیز ممکنه اعتیاد پیدا کنید؟

بر برون دادن آه و فغان ز اعماق خویش.

134. مشکلات را چگونه شکلات کنیم؟

با حذف میم ز ابتدای ایشان.

135. اگه یه قلوه سنگ بذارن تو دست شما چیکارش می‌کنید؟

قلوه سنگی در دست ایشان خواهیم نهاد.

136. چه وعده‌ها و پیشنهادهایی شما رو تطمیع می‌کنن؟

با تاکید بر آنچه پیشتر گفتیم موجودی سست عنصر بوده و به سهولت تطمیع خواهیم گشت.

137. اگه مام مث این خدایان اساطیر یونانی، خدای یک چیزی بودیم، شما خدای چی می‌شدید؟

جنابمان رب النوع بودن را دوست داشته و بر جمله مرغان و ماکیان سلطنت می نمودیم.

138. چه چیزی هست که خیلی مایل به تجربه‌ش هستید ولی احتمال اینکه بتونید تجربه‌ش کنید کمه خیلی؟

آنکه همزمان در محاسن بوسنده همگان و در زیر سایه دژخیم زمان و دهشت دوران قرار گیریم.

139. چه احساسی دارید؟

اندکی ز جمله ایشان دارای می باشیم.

140. فکرش رو می‌کردید من این‌همه سوال داشته باشم؟

خیر - جنابمان حتی گمان نمی نمودیم پرسش جمله ایشان را در نزد خویش داشته باشیم.



پرسش های سیه بعید:



۱. از بین کسانی که بهشون معجون راستی خوروندین، بهترین و بدترین، راستگوترین و دروغگوترین، جالبترین و حوصله‌سربرترین، پررمزورازترین و بی‌شیله‌پیله‌ترین رو مشخص کنید.

متهم و یا بازجویی را مشخص نماییم؟ چون پرسش نموده اید "از میان کسانی" من باب متهمین پاسخ می گوییم.
نیک ترین ایشان را خودمان می دانیم، چرا که بسیار خودشیفته می باشیم.
نانیک‌ترین را پلاکان سیه می‌دانیم چرا که در مقام رقیب انتخاباتیمان قرار داشته و اخلاق حسنه بر تخریب هرچه بیشتر وی تاکید می دارد.
حقیقت‌گوی ترین را ملکه خیس‌پایان می دانیم چرا که طفلی بیش نبوده و معجونش نیز نمی‌دادیم جمله اسرارش را عیان می ساخت.
کذاب ترین را ایضا خودمان می دانیم، چرا که علی رغم تناول نمودن معجون، تلاش بنمودیم در قبال برخی پرسشان توریه نماییم.
جالبترین آنان را خویش نخستین می دانیم، چرا که تا پیش از آن از زیستن در قالب استخوان چیزی ندانسته و ز بهرمان بسیار آموزنده بود.
حوصله سربرترین را باز هم خویش می دانیم چرا که پیشتر همه چیز خویش می دانستیم.
مرموزترین را جنابتان می دانیم که ادعای رابطه امیّت میان خویش و خاندان خیس پایان می نمو‌دید و ایضا اطلاعات موثقی در خصوص جایگاهتان در شجره خاندان سیه‌آن موجود مبود.
بی‌شیله‌ترین را اشعه- تی ربابتان می دانیم که من باب در شرف فروش بودن و محبوسیتِ دوچندان، ساده‌دلانه سفره دل خویش ز بهرمان بگشود.

۲. نظر شما در مورد جوزفین مونتگومری و ۱۴۰ سوالش چیه؟ آیا استخوان‌های پشت شما از زمان طویل نشستن روی صندلی نشکسته؟ آیا عضلات حنجره‌تون هنوز سالمه؟

مختصرا اعلام می داریم که دیّه‌ هردو را در ابتدای راه اندازی سیستم نوین پولی و مالی از وی برون خواهیم کشید.

۳. اگر شما مجری مراسم معجون خورون هستین، پس کی به شما معجون خوروند؟ کی از صحت و سلامت معجون مطمئن شد؟ کی شما رو شکنجه داد؟

ما بر صدقِ رفتار و گفتار خویش شاهد بوده‌ایم و ایضا دنگ و همانا این دو سین جیم گر گرانقدری که در طرفینمان ایستاده‌اند.

۴. آیا قصد کناره‌گیری و محوشدن در افق رو دارین؟

بلی.

۵. اگر بخواید یک نفر رو بکشید، یک نفر رو جاودانه کنید، یک نفر رو شکنجه کنید، یک نفر رو تحت طلسم فرمان دربیارید و یک نفر رو به عنوان جانشین وزارت انتخاب کنید چه کسانی رو نام می‌برید؟

لرد سیاه را می‌جاویدانیدیم. روبه‌اک محفلیون را شکنجه می نمودیم، لرد سیاه را نیز گر می توانستیم تحت طلسم فرمان در می آوریدیم و از میان جنابتان و اسی نابینای متعلق به فوی یکی را بر کرسی وزارت می نهادیم.

۶. اگر یکی بهتون بگه به تمام سوالاتی که از تمام شکنجه شوندگان پرسیدید پاسخ بدید، چه حسی خواهید داشت؟

گمان می بریم تا بدین هنگام نیز افزون تر ز جمله ایشان فی المجموع از جنابمان پرسش به عمل آمده باشد. ولی گر حقیقتا کنون چنین می نمودند، گریبان دریده و فی الحال در افق محو می گشتیم.

۷. ولی جناب وزیر! چرا و چگونه؟

آن سان و زان گونه.







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.