هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لردولدمورت)



پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۲:۱۳:۵۲ چهارشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۰
#1
دوئل کنندگان محترم!

لطفا موقع دعوت به دوئل، حتما لینک پروفایل حریفتون رو هم بذارین. برای دادن سوژه باید سوابق و جبهه و سبک نوشتن و دوئل های قبلیش رو بررسیش کنیم.

.......................

سوژه دوئل جیسون سوان و اینیگو ایماگو: انعکاس دروغین!


توضیح:

شما تصادفا آینه نفاق انگیز رو می شکنین. بدون این که کسی بفهمه اون رو با یه آینه معمولی جایگزین می کنین.
ولی مشکل این جاست که همه می دونن شما اونجا بودین و نباید لو برین. برای همین گوشه ای قایم می شین و تصاویری که توی آینه دیده می شن رو حدس می زنین و با جادو می سازین.

قسمت اول سوژه (شکستن آینه و جایگزین کردنش) رو آزادین که بنویسین یا نه. درباره قسمت دومش هم آزادین که بعد از جایگزین شدن آینه، یه نفر یا دو نفر یا چند نفر بیان جلوی آینه و شما مجبور بشین آرزوهاشون رو حدس بزنین و تصویر ها رو توی آینه بهشون نشون بدین.

محل آینه لازم نیست هاگوارتز باشه. هر جایی می تونه باشه.

سوالی داشتین بپرسین.


برای ارسال پست در باشگاه دوئل، پنج روز( تا 23:59 دوشنبه 11 مرداد) فرصت دارید.


جان سالم به در ببرید!

....................................

کتی و اسکورپیوس

ما منتظر اعلام یه زمان واضح و مشخص و هماهنگ شده از طرف شما هستیم.




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۲:۵۶:۳۶ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰
#2
(پست پایانی)

داخل هر شیشه، یک مغز عصبانی داشت به آن ها نگاه می کرد.

بلاتریکس از درگیری نمی ترسید. ولی تا آن روز با یک ارتش مغز نجنگیده بود.
- خب... مغز ایوا نمی تونه بین اینا باشه. من تا حالا ایوا رو عصبانی ندیدم.

- آره آره. اینا مغزای زندانیا هستن. گذاشتن اینجا شستشوی مغزی بدن و بعد دوباره نصبشون کنن.

بلا به مغزها لبخند دوستانه زد.
- خیلی آروم عقبگرد کرده و اتاق و ترک می کنیم.

- اوهوووووی... کجا؟ من گفتم می تونین ازم رد بشین. نگفتم می تونین برگردین. اینجوری که در مستهلکی می شم.

و خودش را به شدت به روی مرگخواران بست.

مغز ها قرمز شدند... بزرگ شدند... شیشه ها ترک خوردند...

و خیلی زود درگیری خون آلود و مغز آلودی بین دو گروه در گرفت.


.............................

-ارباب... ایوا وزیر شده. و این یعنی...


دو روز قبل


غوغایی در ساختمان وزارت سحر و جادو بر پا شده بود. مرگخواران در طبقات و اتاق های ساختمان رفت و آمد می کردند.
سو لی تعداد بی شماری "در" در نقاط مختلف ساختمان کار گذاشته بود. طوری که با رد شدن از هر در، به در دیگری می رسیدی... و بعد از مدتی متوجه می شدی که در دایره ای پر از در، سرگرم چرخیدن به دور خودت هستی.

لیسا تورپین همه مجسمه ها و تابلو های ساختمان را پشت و رو کرده بود و این کار صدای اعتراض تابلوها را به هوا بلند کرده بود.

جیسون جغدهای حامل نامه های اعتراض آمیزش را در فضای ساختمان به پرواز در آورده بود. جغدها به هر کسی که توجهی به اعتراضشان نمی کرد نوک های سهمگین می زدند.

ایوان روزیه خودش را در پاتیل هکتور بار گذاشته بود که خوب جا افتاده و استخوان پخت شود. از مادربزرگش که استخوان کتف دایناسور بود، شنیده بود که این کار برای آرتروز بسیار خوب است. هکتور همش می زد و دورش می دوید که حرارتش کم نشود.

عنکبوت های لینی در سراسر وزارتخانه تار تنیده بودند و همه را شکار می کردند. گابریل کنار تارها بساطش را پهن کرده بود و شکارها را یکی یکی ضدعفونی می کرد و تحویل عنکبوت ها می داد.
بلاتریکس پشت ستونی که لرد نبود و واقعا ستون بود پنهان شده بود و با چوب دستی لیزری اش سمت چپ و راست و بالا و پایین و شعاع دو متری لرد را هدف گرفته بود. گهگاهی پیتر سرش را از جیب ردای بلاتریکس خارج می کرد و فریادی سر می داد، ولی با تلنگر کوچکی که می خورد، دوباره به اعماق جیب پرتاب می شد.
سدریک مجسمه وزیر قبلی را که ایوان از جا کنده بود، خالی کرده و داخل آن بصورت عمودی و ایستاده به خواب عمیقی فرو رفته بود. پلاکس در مقابلش نشسته بود و داشت اثر هنری "وزیر سابق در خواب غفلت" را خلق می کرد. دیزی قلموهای پلاکس را یکی یکی به او می داد.
آرکو و جیسون، دو مرگخوار موذی، تعداد زیادی کاغذ روی میزی پهن کرده بودند. روی کاغذ ها تصاویر چوبه دار، ایوای خط خورده، گیوتین و وزارتخانه ای که رویش جمجمه ای با دو استخوان، کشیده شده دیده می شد.
نجینی، ناراضی از این وضعیت، به دور گردن لرد سیاه پیچیده بود و برای جلب توجه او، گرهش را هی تنگ تر می کرد.
لرد سیاه تقریبا بنفش شده بود!

مغز ایوا جلوی لرد، روی زمین ریخته بود و بقیه اعضای بدنش بصورت پراکنده در اطراف دیده می شدند.

لرد سیاه مغز را برداشت و داخل جمجمه ریخت.
مغز شل و ول از لابلای استخوان های جمجمه سرازیر شد و روی زمین ریخت.

-ایوایمان شل و ژله ای شده است. باید اندکی آرد به او اضافه کنیم.

نجینی با دندانش کمی چسب جدا کرد و به لرد داد که منافذ ایوا را بپوشاند!

دستور خود لرد سیاه بود که مرگخواران دخالتی نکنند. چرا که جز خرابکاری، نتیجه دیگری نداشت. خودش و نجینی به تنهایی ایوا را پر کرده و می چسباندند. گرچه مدتی می شد که مغز ایوا دیگر حرف نمی زد.


مراسم کلاهگذاری:


ماموران وزارتخانه با عصبانیت به وزیر جدید نگاه می کردند.
ایوا روی تخت وزارت نشسته بود و درست در کنارش لرد سیاه قرار داشت.
لینی بالای سرش پرواز می کرد و بقیه مرگخواران با لبخند هایی بشدت یک شکل و هم اندازه، دور تا دورشان ایستاده بودند.
حرکات ایوا بسیار خشک و عجیب به نظر می رسید... ولی کسی اهمیتی نمی داد. ایوا از اول هم خیلی عادی نبود. فقط حضور ارتش سیاه در صدر مجلس بود که همه را عصبانی کرده بود.

لرد سیاه که اصلا لبخند به چهره اش نمی آمد، در حالی که دندان هایش را به هم فشار می داد گفت:
-لینی... سرشو صاف کن. داره به شکلی عاشقانه روی شانه ما میفته. بلا... دست راستشو با ظرافت برای جمعیت تکون بده. دیزی پاهاشو چرا مثل بچه ها تاب می دی؟ گابریل ما داریم دچار مسمومیت می شویم. دست از شستشوی سربازان لینی بردار.

مرگخواران، وزیر با ابهت جدید را کنترل کردند.
حتی لیسا از راه دور مجبورش کرد پلک هم بزند.

-مراسم لعنتی... تموم شو!

مراسم لعنتی تمام شده بود. ایوا کمی شل و ول و چسبناک شده بود و مقداری از اعضا و جوارح داخلی اش هم کم بود که دیده نمی شد. مغزش هم با آرد مخلوط شده بود که به نظر مرگخواران فرق زیادی ایجاد نکرده بود. فقط گاهی ادعا می کرد نان سنگک است. بقیه اش هم به لرد سیاه مربوط نمی شد. خودشان می ماندند و وزیر عجیب و غریبشان.

روز بعد، لرد سیاه با آرامش در خانه ریدل های محبوبش نشسته بود. نسیم خنکی از پنجره باز می وزید و صورتش را نوازش می کرد. اسکورپیوس گهکاهی طنابی را بالا می انداخت... ولی قلابش به جایی بند نمی شد. نجینی در کنارش بود و لیوانی پیتزا در دست داشت. پیتزا، نوشیدنی مورد علاقه دخترش بود که حالا برای او آماده کرده بود و لرد سیاه مجبور بود بدون اعتراض، پیتزایش را با نی بنوشد.

اعتراضی نداشت...

-ما پادشاه همین جا هستیم.

آرامش داشت...

تا این که سرو کله گابریل پیدا شد.

البته اول دسته تی اش وارد اتاق شد... و سپس خودش.
- ما هم دقیقا همین فکر رو کردیم. و نظر پیتر این بود که هر پادشاهی باید یه وزیر داشته باشه. راستش برای دلجویی از شما رای گیری کردیم...و... ارباب... ایوا وزیر شده. و این یعنی...

لرد سیاه بی خیال هر نوع پادشاهی و حکومت، از جا بلند شد. تی را از دست گابریل گرفت و با همان تی به دنبالش افتاد!
-این به هیچ معنی ای نیست... هنوز یه کمی از مغز لزج اون جونور توی جیبمون مونده. برین بیرون! رای گیریتون رو هم مردود اعلام می کنیم! وزیر نداریم! وزیر نخواهیم داشت! لعنت به هر چی وزیره!


پایان




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۵:۱۷:۰۷ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰
#3
کاسه صبر بلاتریکس لبریز شده بود. یک در، ارتش تاریکی را علاف خودش کرده بود.

-ارباب بهتر نیست بی خیال در بشیم؟ یه در چه اهمیتی داره؟ با لگد بازش کنیم و بریم دنبال ایوا.

با شنیدن اسم ایوا شاخک های دو مرگخوار موذی، آرکو و جیسون تکان خورد.
البته شاخک های لینی هم تکان خورد که اهمیتی نداشت. این یکی در اثر حشره بودن و رسیدن فصل گرده افشانی، خودبخود تکان خورده بود.

آرکو از داخل جیب بلاتریکس فریاد کشید:
-اینجوری یعنی ارباب از پس به در زپرتی بر نیومدن و تسلیم در شدن و در مقابلش سر تعظیم فرود آوردن و ... تو ادامه بده جیسون...

- و خوار و خفیف شدن و کل ابهتشون با خاک یکسان شده و از کرم های خاکی هم ناچیز تر و بی مقدار تر...

بلاتریکس آرکو را از جیبش در آورد. او را به جیسون بست... و هر دو را لای در گذاشت.
-در عزیز... اول این دو تا رو له کن و بعد به ما بگو چی می خوای.

در با تمام وجود، آرکو و جیسون را فشار داد و له و لورده کرد و همه خوشحال شدند.

-خب... راستش شما مجبورین از من رد بشین. چون چیزی که دنبالش می گردین پشت منه. برای باز شدنم... یکیتون باید یه پس گردنی به اون کچله بزنین. اصلا ازش خوشم نیومد.




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۳:۴۸:۰۱ یکشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۰
#4
-اگه توی جیبش خیلی تند تند بال بزنم به پرواز در میاد؟

-لینی... بی صدا فکر کن!
صدای فریاد لرد به داخل جیب بلاتریکس رسید و غرغرهای لینی موقتا خاموش شد.

-فرمودیم ذهن بخوانید. منتظر چه هستید؟ اون دو تا ریونی که برای ما سوت می زدن... یکیشون تو جیب بلاست. با اون کاری نداریم. اون یکی بیاد جلو.

سو جلو رفت.

-بخوان سو!

و با دیدن ژست سو، فهمید که اشتباه مهلکی در حال وقوع است.
-ذهن را بخوان سو!

سو کمی به اطرافش نگاه کرد. زیر لب پرسید:
-کسی جزوه ذهن خوانی سریع تضمینی نداره؟

کسی نداشت. اگر هم داشت به یک ریونی تسترال خوان نمی داد.

صدای جیسون از دور دست ها به گوش می رسید.
-من سال ها و قرن هاست این پشت موندم. یکی به دادم برسه. درو باز کنین بیام تو! بلا؟ چرا لبخند شیطانی می زنی؟ باز کن!

-یعنی هیچکدومتون ذهن خوان نیستین؟

صدایی ضعیف جواب داد:
-هستیم ارباب. ولی این ذهن اولا مال ایواست... دوما متلاشیه! سوما شما از همه ما قوی تر هستین. لطفا شما بخونین که خیلی خوب می خونین. چهارما هم نداشت.


از لرد سیاه تعریف شده بود. لرد سیاه از تعریف خوشش می آمد.
- هم اکنون می خوانیم!




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۰:۴۲:۲۳ یکشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۰
#5
صدای فریاد التماس آمیز پیتر از جیب بلاتریکس به گوش رسید.
-من پیدا می کنم ارباب. من شخصا تک تک تکه هاش رو پیدا می کنم. قول می دم. فقط منو از این جا نجات بدین.

بلاتریکس لبخند مخوفی زد و کله پیتر را داخل جیبش فرو کرد.
-تو همونجا می مونی پیتر.

لرد سیاه احساس کرد، فرمانروایی اش زیر سوال رفته.
-اینجا تصمیم ها رو ما می گیریم بلا. تو همونجا می مونی پیتر. به بلا در یافتن قطعات ایوا کمک می کنی. به نظر ما اول مغزش رو پیدا کنین. مغز حتما می دونه بقیه اش کجاست. مثلا می تونه براتون توصیف کنه که داره چی می بینه. اینجوری می تونین چشم ها رو پیدا کنین. می تونه بگه چی می شنوه. و گوش ها رو پیدا می کنین. چقدر ما باهوشیم. به ما رمز افتخاری ریون هم بدین. ما لایق اون رمزیم.

سو و لینی، دو ناظر ریونکلاو، خودشان را به آن راه زدند و سرگرم سوت زدن شدند.

-بدهید!

صدای سوت سو و لینی بلند تر شد.

-نمی دهید؟

سو و لینی از شدت سوت، به سرفه افتادند.

آخر هم رمز را ندادند. نامردها!

یک نفر این وسط حرف عاقلانه ای زد.
-مغز سنگینه. نمی تونه خیلی دور رفته باشه. از همین اطراف شروع به جستجو کنیم. پیداش می کنیم. کاش می شد یکی باهاش حرف بزنه.




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۵:۱۶:۵۰ یکشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۰
#6
ایوا به فکر فرو رفت. البته نه کل ایوا. فقط مغزش.

بدن خودش را خوب می شناخت؟

شاید! ولی توانایی ابراز این شناخت را هم داشت؟

دهان ایوا به سختی باز شد.
- خب... ببین... من دو پا داشتم که یه جایی اون پایینا وصل می شد. دو چشم داشتم که یکی بزرگتر از اون یکی بود. نمی دونم باورت می شه یا نه. ولی دست هم داشتم.

اطلاعات جامع و کاملی که ایوا از آناتومی بدنش داده بود، چشمان ایوان را پر از اشک نکرد. چرا که ایوان چشمی نداشت و فقط صاحب دو حفره خالی بود.

لینی که دیگر بال نمی زد و روی بدن عنکبوت سیاه و درشتی نشسته بود و خودش را باد می زد اعلام کرد:
- من عکس کامل و عکس تیکه تیکه شده شو دارم. از روی این الگو می تونین وصلش کنین. البته اگه همه تیکه هاش حاضر باشه.

مرگخواران خوشحال شدند که بالاخره لینی هم به یک دردی خورد.

ولی لینی خیال نداشت به این سادگی ها به دردی بخورد.
-کی بهتون گفته که حاضرم همینجوری و به این سادگی، نقشه های با ارزشم رو در اختیارتون بذارم؟




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۰:۴۷:۴۷ یکشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۰
#7
- نمی شینیم. خسته نشدیم. پای بر نمی نهیم.

- پای بر نمی نهیدن یعنی چی؟

مغز ایوا بود که می پرسید و لرد سیاه مشخصا جوابی برایش نداشت. فقط این فعل به نظرش شبیه تسلیم نشدن بود و از آن استفاده کرده بود. گذشته از این، اصلا هم مایل به همصحبت شدن با یک مغز نبود.

-پیست... پیست...

این بار دهان ایوا بود که به او " پیست" می کرد.
لرد سیاه خواست جوابش را بدهد که پلاکس را دید که با چشمانی براق و دهانی باز، و قلمویی نارنجی رنگ در دست به سمت او می آید.
و دچار خارش شد!
خارشی ناشی ار رفت و آمد دو تن از سربازان جان بر کف لینی رویش!
و سویی که با دری خودکار به سمتش می آمد که در را رویش نصب کند واز این ستون به آن ستون بدود.
و بلاتریکسی که پیتر را دستگیر کرده بود و کشان کشان به سمت او می آورد که به او که ستونی بیش نبود ببندد و اعدام کند.
و اسکورپیوسی که مدام کله اش از پشت پنجره دیده می شد و ظاهرا بالا و پایین می پرید که داخل وزارتخانه را ببیند.
و گابریلی که سطلی اسید در دست داشت. اسید، سطل را سوراخ کرده بود و روی پاهایش چکه می کرد. پاهای گابریل در حال ذوب شدن بودند و آن ها را روی زمین می کشید...

مرگخواران نزدیک و نزدیک تر می شدند...

دهان ایوا "پیست" می کرد...

و لرد سیاه با برخورد یکی از استخوان های ایوان که ظاهرا به درد نخور تشخیص داده شده بودند، از خواب ستونی اش پرید.




پاسخ به: کلاس «ماگل شناسی»
پیام زده شده در: ۲۲:۵۴:۰۶ شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۰
#8
ما اومدیم.


1- وارد شبکه‌های مجازی بشین و تعریف کنین که مشنگا توشون چیکار می‌کنن. توضیح اضافه‌ای نمیدم تا با ذهن باز جواب بدین. هرچی خلاقانه‌تر و تمسخرآمیرتر و بامزه‌تر، امتیاز بیشتر. (8 نمره)
وارد شبکه می شویم!

اولین چیزی که می بینم سیل سلام و صبح بخیر با انواع و اقسام عکس گل و بوته و قلبه.

تعداد زیادی مشنگ، واقعا مشنگ، از ته دل مشنگ، دور هم جمع شدن. عکس هاشون آشناست. همه ردا پوش و دارای کلاه جادوگری. بعضیا حتی چوب دستی هم دارن.
اولش فکر می کنم اونا هم جادوگر هستن.
با خوشحالیِ ناشی از کشف یه جامعه جادوگری جدید، می پرسم اینجا چه خبره؟
جواب می گیرم که: وا! خاک عالم! عضو جادوگر یاب شدی و تازه می پرسی چه خبره. نفرین مرلین بر تو باد.
به نظر خودم حقم نبود نفرین بشم. ولی همین که مرلین رو می شناسن، کمی امیدوارترم می کنه.
توضیح می دن که اونا یه عده مشنگن. البته اینو خودم هم از اول می دونستم. اون وسطا کمی امیدوار شدم که نباشن... ولی خیلی زود فهمیدم اشتباه می کردم. توضیح دادن که اونا معتقدن جادوگرا واقعا وجود دارن. که خب... منم شدیدا همین اعتقاد رو داشتم. منتظر بودم به توضیح دادن ادامه بدن. ولی ندادن. آخرش مجبور شدم بپرسم: خب که چی؟ برای ابراز این اعتقادتون این همه دم و دستگاه درست کردین و هر روز دور هم جمع می شین؟
بهشون برخورد. چون معتقد بودن تجمع بسیار مقدسی دارن. اونا می خواستن جادوگرا رو بیابن.
پرسیدم وقتی یافتن می خوان چیکار کنن؟
مشخصا نظری نداشتن. فعلا تا همینجاشو فکر کرده بودن.
مطمئن شدم که از هر لحاظ مشنگ هستن.
یکی دو روز باهاشون موندم و سعی کردم چیز جالب توجهی در رفتارشون پیدا کنم. ولی وقتی دیدم چیزی جز سلام و صبح بخیر و ظهر بخیر و کمی از شب گذشته بخیر و لطفا اطلاع رسانی کنید و لطفا جدی بگیرید، چیزی نصیبم نمی شه، ترکشون کردم!
اونا هم هیچوقت نفهمیدن که واقعا یه جادوگر یافتن... ولی اونقدر سرگرم حاشیه ها شدن که اصلا متوجهش نشدن.



2- اصلاً با چه روشی وارد شدین؟ می‌تونین فضای داخل گوشی رو فیزیکی تصور کنین که اینجوری جواباتون بامزه‌تر هم میشن. (2 نمره)

با کُنده درخت!

منم دلم نمی خواست این اتفاق بیفته. منم ترجیح می دادم با گوشی یا لپ تاپ یا وسیله با کلاس دیگه ای وارد بشم. خیلی هم مهیج تر می شد. ولی نشد!

یه مشنگ کشته بودم(که کار هر روزمه) و گوشیش رو به غنیمت گرفته بودم. به دردم نمی خورد. کمی دستکاریش کردم...دکمه هاشو زدم... ولی اتفاقی نیفتاد. گوشی نافرمانی می کرد. منم عصبانی شدم و پرتش کردم. گوشی به کنده درختی برخورد کرد و یهو، کُنده، روشن شد.
روش تصویری از یه دختر بسیار زشت نقش بسته بود.
جلو رفتم و روی دماغش دست کشیدم... منظوری نداشتم. گاهی با دیدن یک دماغ، کنترلمو از دست می دم.

به محض این که دستم به دماغ روی کنده درخت خورد صفحه عوض شد. کنده لمسی شده بود! خیلی هم پیشرفته و مدرن.

یکی دو تا بازی کردم و باختم. مقداری پول از دست دادم. عکس های خصوصی طرف رو دیدم. و بالاخره روی عکس کلاه جادوگر زدم و وارد برنامه جادوگر یاب شدم!

در واقع یافته شدم.

دو روز بعد هم که شارژ کنده تموم شد. منم بلد نبودم کنده شارژ کنم.




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۲:۲۲:۵۹ شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۰
#9
ایوا روی زمین دراز کشیده بود و فکر می کرد.
در واقع چاره دیگری نداشت. پخش زمین شده بود. تصمیم گرفت کمک بخواهد.
- نون خشک، چوب دستی کهنه، ردای پاره، پاتیل زنگ زده... خریداریم!

ایوا خریدار نبود... ولی مغزش از دهانش دور شده بود و پیام های مغز، به درستی به دهان نمی رسید و دهان ایوا، سرخود شده بود.
-من عادت دارم شبا زیر تختم بخوابم و قبل از خواب انگشت شستم حتما باید توی دهنم باشه.

وزیر مملکت دستی دستی داشت آبروی خودش را می برد. جای خوشحالی داشت که اوضاع بسیار شلوغ بود و کسی به ایوا توجهی نمی کرد.

کسی بجز یک ستون خسته!

-اینا رو به خاطر سپردیم ایوا... بعد ها ازشان استفاده خواهیم نمود.

لرد سیاه خسته شده بود. تصمیم گرفت کمی بنشیند. ولی ستون ها هرگز نمی نشستند. اگر می نشستند که ستون نبودند. صندلی می شدند.لینی هم بعد از هر صد بالی که می زد، برای استراحت روی سر لرد سیاه می نشست و این وضعیت اصلا دوست داشتنی نبود.

مغز ایوا به لرد سیاه زل زد.
-منو بخون. منو بخون. منو بخون.

لرد علاقه ای به خواندن ذهن ایوا نداشت. به نظر لرد، ایوا کلا از مشتی چرت و پرت تشکیل شده بود. ولی مغز مصمم بود به لرد یادآوری کند که به زودی مراسم کلاهگذاری ایوا برگذار خواهد شد و یکی باید ایوا را بطور زیبا و مرتب، سر هم کند.




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۵:۱۹:۱۶ شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۰
#10
لرد سیاه دور و برش را نگاه کرد.
همه جا شلوغ و پر از مرگخوار بود. این اتفاق خوبی بود. ولی نقش او در آن میان چه بود؟

-ما وزیر باشیم؟

خوشش نیامد. وزیر شدن برایش کافی نبود.

دستش را دراز کرد و یقه اولین مرگخوار در حال عبور را گرفت.
-بالاتر از وزیر چیه؟

-ارباب مادربزرگم همیشه برای ما قصه می گفت. تو قصه ها پادشاه بالاتر از وزیر بود.

لرد، یقه مرگخوار را رها کرد و مرگخوار فریاد کشان، دو شخص مجهول الهویه را داخل دستگاه کاغذ خرد کن انداخت و دستگاه را روشن کرد. خون به اطراف پاشید.

پادشاه شدن برای او مناسب بود.

-بلا... ما پادشاه هستیم.

بلاتریکس لبخند رضایتمندی زد.
-البته که هستین ارباب. شما پایه وزارتین. ستونین.

و رفت.

بلاتریکس همیشه درست می گفت. او ستون بود. برای همین، همچون ستونی مستحکم، همانجا وسط سالن بزرگ ایستاد.
-به ما نخورید... با ما برخورد نکنید... از سمت چپ حرکت کنید... اوهوی... میخ نزن به ما! روی ما دستور العمل نصب کرد.








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.