هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لردولدمورت)



پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۳:۰۶ جمعه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۰
#1
بلا ساعت چهار و نیم صبح اومده می گه " یه واج آرایی "ر" درخواست نقد کرده"!

بلامون درست می گه. شما "ر" های بسیار دارید.


نقل قول:
کنیچیوا ولدمورت ساما!
ما بلدیم! بس که قدیما تاتسویا از این حرف ها می زد!


نقل قول:
وقتی شما رو میبینم یا یه نفر تو گذشته می افتم.
ما گذشته، حال و آینده همتون هستیم. بجز رز زلر! هیچی اون نیستیم.


نقل قول:
پ ن: خوشحالم که با شما ملاقات کردم.
البته که خوشحالی. چرا که ما را از قبل می شناختی و می دانستی چه موجود جذاب و جالبی هستیم!
الان ما می دونیم کی هستی؟
خیر!
فقط دیدیم یکراست تایید شدی. فهمیدیم تازه وارد نیستی.


بررسی پست شماره 451 قصر خانواده مالفوی ها، غریبه راکارو!


نقل قول:
_ چرا تفنگ من سبزه؟ من تفنگ آبی می خوام من که اسلیترینی نیستم ریونی ام! اصلا با همتون قهرم من نمی جنگم!
لیسا به نشانه اعتراض مکان را ترک کرد.
این موضوع دلیل خوبی برای آشوبی میان مرگخواران بود.
- اگه اینطوره منم کلاه زرد می خوام مثل همونی که لینی سرشه!
- من لباس رزم قرمز می خوام.
- منم مامانمو می خوام!
به نظر منم اینجا کمی باید در مورد جریان سلاح گرفتن اینا حرف زده می شد. این که این کار رو با دیالوگ انجام دادین هم خوب بود. فقط یه ذره می تونست جدی تر باشه. مخصوصا جمله آخر، برای مرگخوارا زیادی بچگونه به نظر می رسه. این که بی نظمی با حرف و قهر لیسا شروع شد جالب بود. دقتی که داشتین هم جالب بود. به کلاه زرد لینی فقط یه بار یه اشاره کوچیک شده بود و شما ازش استفاده کردین.


نقل قول:
سروان که کفری شده بود در حالی که موهای سرش را می کند رو به مرگخواران گفت:
- اینجا جبهه جنگه، زمین بازی نیست که؛ همه اسلحه ها یه رنگن! حواستون به مبارزه باشه.
این جا هم می تونست کمی جدی تر باشه. منظورم از جدی تر، محکم تر و قوی تره! خشن تر. سروان بیشتر عصبانی می شد. بیشتر تذکر می داد.


نقل قول:
در همین حین که سروان این نکته را به مرگخوارن توضیح می داد؛ گابریل شیلنگی که یواشکی به جبهه آورده بود را در دست داشت، و داشت به مهمات جنگی نزدیک می شد.
این جاش خیلی خوب بود. عالی بود حتی.


نقل قول:
ثانیه ای نگذشت نگاه سروان با گابریل و شیلنگ در دستش، تلاقی کرد.
- عه... عه! تو داری چیکاری می کنی چرا مینا رو میشوری؟!

گابریل لبخند ملیحی زد.
- آخه خیلی کثیفن!

شاخک های رودولف تکان خوردند.
- کو مینا؟ کجاست؟ مینا داشتین رو نمی کردین؟ این مینای با کمالات رو نشون بدین!
این قسمت هم عالی بود. از مینای کثیف گرفته تا شاخک های رودولف. از شخصیت ها خیلی خوب استفاده کردین. غریبه ای هستین مستعد!


نقل قول:
شاخک های رودولف تکان خوردند.
- کو مینا؟ کجاست؟ مینا داشتین رو نمی کردین؟ این مینای با کمالات رو نشون بدین!
این قسمت همونطور که گفتم خوب بود. فقط یه چیزی می تونست کمی بهترش کنه. این که جمله و شکلک آخر حذف می شد. بهتر بود تا همون قسمت "مینا داشتین رو نمی کردین" نوشته می شد. تاثیرش بیشتر می شد.


شما احتیاجی به سوژه ندارین. برای این که بلدین از موقعیت و شخصیت ها استفاده کنین. این خیلی خوبه.
سوژه رو خیلی خوب پیش بردین. لازم نیست اینا یهو بپرن وسط جنگ. لازم نیست قضیه یهو جدی بشه. همینجوری می تونن تا جایی که می شه از موقعیت و سوژه های موجود، استفاده کنن.


شخصیت ها و طنز پست خوب بود. اون اول پست یه ذره از مسیر منحرف شدن... ولی بعدش درست شد.


نیمه اول پست احتیاج به کمی جسارت و پررنگ شدن داشت. ولی نیمه دوم قوی و پررنگ بود.


به امید دیدار غریبه چان سان ساما!(ساما برای ما بکار می ره. این یکی رو بلدیم!)




پاسخ به: مجله شايعه سازی!
پیام زده شده در: ۱۵:۳۷:۲۵ پنجشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۰
#2
پارک تفریحی رز زلر برای سفید بچه ها!



رز زلر، نیمه شب دیشب نه، پریشب، بطور مخفیانه پارکی تفریحی برای محفلی زادگان افتتاح کرد. در مراسم افتتاح کسی جز خودش حاضر نبود. چرا که مراسم بسیار بسیار مخفی بود.
شاهدانی که در صحنه حضور نداشتند اذعان می دارند که از اطراف صدای زوزه گرگینه هم به گوش می رسید.

رز زلر، روبان را به شاخه درختی بست. چرا که پارکش در نداشت. پولش به در نرسیده بود.
و روبان را با دندانش پاره کرد. چرا که در محفل ققنوس، دست زدن به قیچی ممنوع و بسیار خطرناک است. این قانون از وقتی که مقداری ویزلی، پس از بازی با قیچی، ریش دامبلدور را به شکل آناناس اصلاح کردند، اجرا شد.

رز زلر اعلام کرد که هیچ نوع لرد ولدمورت، لرد سیاه، دارک لرد، و اسمشو نبری حق ورود به پارک و حتی استفاده از دستشویی پارک را ندارد. همچنین مرگخواران و خویشاوندان تا درجه سه آن ها و هیچ بلکی(در این مرحله سیریوس شروع به گریه کرد، ولی رز اهمیتی نداد) هم اجازه ورود ندارند. در صورت ورود این افراد به پارک، رز زلر بسیار ناراحت خواهد شد.

در ادامه تصاویری بسیار محرمانه که خبرنگار ما جینی ویزلی برایمان ارسال کرده را مشاهده می نماییم!

تصویر اول!

تصویر دوم!

تصویر سوم!

تصویر سوم!

تصویر سوم!

دلمان خواست سه تا تصویر سوم داشته باشیم. خبرنگاری هستیم متفاوت.


به امید تفاریح بسیار زیاد برای سفید زادگان!






پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۲۱:۵۰:۱۲ چهارشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۰
#3
سلام آسپ!

بررسی پست شماره 343 نیروگاه اتمی، آسپ!


نقل قول:
-آفرین باباجان! همینجوری خوبه!
صحنه آخر پست قبل خیلی خنده دار بود. صحنه ای که توصیف نشده. فقط پیشنهاد شده. این یه فرصته. اینجور فرصت ها رو باید بگیرین! ازشون استفاده کنین. بهتر بود به جای دیالوگ و رد شدن از روی اون صحنه، توصیفش می کردی. این که لرد ادای سوسک مرده در بیاره خیلی بامزه اس. برای جلو رفتن عجله نداشته باش. این کار باعث می شه موقعیت های خوبی رو که اطرافت هست نبینی.


نقل قول:
-ولی ما الان نیم ساعته داریم اینکارو انجام میدیم. چرا هیچ اتفاقی نیفتاده!
جمله های لرد خوب بودن. شکلک هم جاش خوبه. ولی اینم بهتر بود جزو همون توضیحی که گفتم می شد. اول توضیح می دادی... بعد اینو می نوشتی.


نقل قول:
دامبلدور به فکر فرو رفت. دستی به ریش نداشته اش کشید. هنوز تفکر بدون ریش برایش سخت بود!
اینجاش خوب بود. این که دامبلدور بدون ریش نتونه تفکر کنه! معلومه که می تونی نکته های ریز جالبی از شخصیت ها پیدا کنی.


نقل قول:
-خب باباجان! ببین تو خودتو به موش مردگی بزن. من هم داد و فریاد میکنم که تو مردی!
این شکلک برای این قسمت مناسب نیست. ما این جا دامبلدوری داریم که کمی گیج و منگه و دنبال راه حل می گرده. بهتره حالتش رو هم همونجوری نشون بدیم. مخصوصا چون دامبلدور در حالت عادی هم اگه راه حلی پیدا کنه، بعیده که این شکلی بشه.


نقل قول:
لرد این نقشه را در ذهنش کنکاش کرد و سعی کرد از همه جوانب آن را بسنجد. اما دید که راه دیگری جزقبول این نقشه ندارد.
کلمات "این نقشه" به فاصله کمی از هم تکرار شدن. موقع نوشتن زیاد جلب توجه نمی کنه؛ ولی موقع خوندن چرا!
اینجوری بهتر می شه:
لرد این نقشه را در ذهنش کنکاش کرد و سعی کرد از همه جوانب آن را بسنجد. اما دید که راه دیگری جزقبول آن ندارد.
توضیح این قسمت خوب بود. توضیح لازم نیست خیلی طولانی باشه. ولی باید کافی باشه. این که دامبلدور پیشنهادی بده و لرد قبولش کنه، احتیاج به کمی زمان داره. شما گذر اون زمان رو به خوبی نشون دادی.


نقل قول:
-پیرمرد! این آخرین باری هست که من! لرد ولدمورت دارم دارم این کار رو انجام میدم.
علامت تعجب رو وسط جمله نمی ذاریم. ولی با وجود این، تاکید روی "من" رو خوب نشون داده. به نظر من این جا نشون دادن لحن دامبلدور از رعایت نکات دستوری جالب تر بود.


نقل قول:
-خب! فیلم ها رو پخش کن! ... خب پس این دوتا دیوونه میخوان سر ما رو شیره بمالن؟ رفتار هاشون داره خطرناک میشه! باید یه کاری بکنیم!
"خب" تکرار شده. مواظب این تکرار ها باش. متن رو خراب می کنن.
این جا هم یه فاصله زمانی داریم که نشون داده نشده. دکتر گفته فیلما رو پخش کن و توی همون دیالوگ در مورد فیلما حرف زده. این پرش از روی صحنه ها، خواننده رو خسته می کنه. فرض کن نویسنده دست خواننده رو گرفته و داره توی داستان، قدم به قدم پیش می بره. این پرش ها مثل این می مونه که هر چند وقت یکبار یهو یقه شو بگیره و به سرعت بکشه جلو! زیاد خوشایند نیست.

بریم سراغ سوژه.

موقع ادامه دادن سوژه، یه سوال مهم باید از خودمون بپرسیم.
چی جالب تره؟
یعنی اگه چیکار کنیم سوژه جالب تر می شه؟

نقشه های لرد و دامبلدور واقعا جالب بودن.
ولی آیا این که اینا هی نقشه بکشن و شکست بخورن جالب تره یا این که دکتر نقشه هاشونو بفهمه و لو برن؟

به نظر من قضیه فیلما و لو رفتنشون کار رو کمی خراب کرده. البته اصلا غیر قابل جبران نیست. می شه یه بلایی سر دوربینا آورد. ولی بهتر بود از اول همچین راه حلی بهشون داده نمی شد.
الان به جای تمرکز روی وضعیت لرد و دامبلدور(که قسمت جالب ماجراست) مجبوریم به قضیه دکتر و این که ماجرا رو می دونه هم بپردازیم. مخصوصا با توجه به این که آخر حرفاش گفته "باید یه کاری بکنیم". این جمله به کسی که می خواد ادامه بده، این حس رو می ده که این جریان باید تموم بشه. در صورتی که جالبه. و تا وقتی که جالبه و جای نوشتن داره، چرا تموم بشه؟


شخصیت هات خوب بودن. این نکته ایه که توش پیشرفت کردی. چون قبلا شخصیت هات ایراد داشتن. الان دیگه نمی شه شخصیت ها رو با هم عوض کرد. لرد، لرده و دامبلدور دامبلدوره.


دیالوگ ها رو کمتر کردی. کمی توضیح دادی. این خوبه. ولی هنوز کافی نیست. باید بیشتر توضیح بدی. از صحنه ها رد نشو. ازشون استفاده کن.


طنزت خیلی بهتر از قبل شده. اینم یه نکته مثبت دیگه. الان دیگه می دونی چطوری می شه از یه شخصیت، طنز گرفت.


این پست، نسبت به پست قبلی که نقد کرده بودم خیلی بهتر بود. اینم خیلی عالیه!




پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۲۲:۵۸:۱۲ دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۰
#4
خلاصه:

تسترال‌های لردسیاه گذاشتن و رفتن.
لرد از مرگخوارا می‌خواد که براش یه تسترال پیدا کنن. مرگخوارا این کار رو انجام می دن و یه تسترال میارن، ولی تستراله می میره و در اثر یه انفجار، تسترالی بوجود میاد که ادعا می کنه لرد دنیای تسترال هاست و می خواد با لرد مرگخوارا رقابت کنه.

لرد و مرگخوارا به دنیای تسترال ها می رن.

....................................

-آقایون، خانوم ها... ساکت باشین! زیاد هم تکون نخورین. به دنیای تسترال ها خوش اومدین. من راهنمای شما، تسترال هستم.

پیتر به آرامی در گوش پلاکس زمزمه کرد:
-اسمش تستراله...عجب خلاقیتی!

پلاکس که طلسم ضبط صدای چوب دستی اش را زده بود، دوان دوان به سراغ لرد سیاه رفت که به او اطلاع بدهد که پیتر چه کرده و چه گفته. شاخ و برگش را هم تا می تواند زیاد کند.

تسترال راهنما، سعی کرد لبخند محبت آمیز بزند. ولی از آن جایی که تسترال بود، بسیار زشت شد.
-همونطور که متوجه شدین، این جا با دنیای شما فرق می کنه و ممکنه یه چیزایی برعکس باشه. تعجب نکنین! مثلا ما به جای صبحانه شام می خوریم.

تسترال منتظر بود مرگخواران از شدت تعجب منفجر شوند. ولی نشدند!
-خب... هر چی صبح بخوری اسمش می شه صبحانه دیگه. محتواش هر چی می خواد باشه.

-خب... یا مثلا تحصیلمون رو از دانشگاه شروع می کنیم.

-همینه که تسترالین دیگه!

مرگخواران، مهمانان جالبی نبودند. توجه راهنما به لرد سیاه جلب شد.
-آقا... شما دارین چیکار می کنین؟ اون بزرگ خاندان ماست. هشتصد و سه سالشه. چرا سعی می کنین دو نفری سوارش بشین!

بعد از کمی تقلا، بزرگ خاندان تسترال ها از وسط شکست و لرد سیاه و بلاتریکس بی خیالش شدند.
- این خراب شد! لردتون کجا رفت؟ قرار بود با ما رقابت کنه.

راهنما، بزرگ خاندان راکه حالا تبدیل به دو کوچک یا حداکثر دو متوسط خاندان شده بود، از روی زمین برداشت و کمی بررسی کرد. دو تکه اش را کنار هم گذاشت.
-اممم... نمی دونم. به من گفتن فعلا همراه شما باشم. دنیای خودمونو بهتون نشون بدم و یکی دو روزی اینجا بمونین. ولی خواهشا دست به چیزی نزنین دیگه. جلوی اونم بگیرین! اون یکی خیلی به همه چی دست می زنه.




پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۴۶:۰۶ چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
#5
سدریک که عجله داشت هر چه سریع تر کارشان تمام شده و به رختخواب برگردد گفت:
-خب... فوتش می کنیم خوب می شه.

ایوای خروسی، قیافه اش را مثل لیسا کرد!
-مگه سوخته که فوتش کنین؟ بالمو از جا کندین. حالا چطوری پرواز کنم؟

چیزی نمانده بود که خواب از سر سدریک بپرد! چیزی که هرگز سابقه نداشت.
-مگه قبلا می تونستی پرواز کنی؟

-خب... نه... ولی از این به بعد دیگه اصلا نمی تونم! با دلیل نمی تونم. زدین ناقصم کردین.

لرد سیاه نگاه خشم آلودی به سدریک و لیسا انداخت. خروسش را ناقص کرده بودند.
لیسا زاویه ایستادنش را طوری تنظیم کرده بود که پشتش به همه و مخصوصا به خروس و نیم رخش رو به لرد سیاه باشد. در واقع لیسا با لرد هم قهر بود. ولی لزومی نداشت که لرد هم این موضوع را بداند.

سدریک که متوجه شد قهر لیسا جدی است جلو رفت و بال آسیب دیده خروس را گرفت. آن را چند بار باز و بسته کرد و کمی ماساژ داد.
-اوضاعش خوبه. یکی دو ساعت دیگه مثل روز اولش می شه. با این حتی می تونی کوچ کنی. حالا مثل یه خروس خوب از روی شونه ارباب بپر پایین.




پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۲۳:۲۸:۱۷ سه شنبه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۰
#6
-ما مغز محفلی لازم داشتیم. این که مرگخواره.

کتی به نکته ای اشاره کرده بود که کسی در آن لحظه تمایل به توجه به آن نداشت.
کتی مرگخوار بی موقعی بود.

پیتر جلو رفت و اوضاع را کمی بررسی کرد.
-خب... می تونه محفلی بشه. همچینم مرگخوار جالبی نبود. ایوا؟ منو ببین. تو محفلی هستی.

ایوای بی مغز سرش را بلند کرد.
-نه!

-نه و درد بی درمون! محفلی هستی. عاشق دامبلدوری. پیرو راه کله زخمی هستی.

ایوا سر سبک و خالی اش را تکان داد.
-عمرا. حتی یه ایوای بی مغز هم می دونه که نباید محفلی بشه.

پیتر تیر دیگری در تاریکی رها کرد.
-توی محفل پر از ویزلی های دارچینیه. می تونی مشت مشت بخوریشون و کسی چیزی نفهمه. تازه خوشحال هم می شن که یه پیازخور ازشون کم شده. اینجا بده. یا ماکسیم لهت می کنه یا لینی نیشت می زنه یا به خودت میایی و می بینی توی یه پاتیل در حال جوشیدنی. تازه اگه شانس بیاری و قبلش پلاکس زیرآبتو نزده باشه.

ایوا مجددا مخالفت کرد. معمولا به سادگی قانع می شد. ولی حالا که احتیاج به قانع شدنش داشتند، لجبازی اش گل کرده بود.


مرگخواران کمبود مغز داشتند. فقط یک مغز! یا باید ایوا را راضی می کردند... و یا همین نقشه را روی مرگخوار دیگری اجرا می کردند.




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۳:۰۱:۳۲ شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
#7
نتیجه دوئل آمانو یوتاکا و کتی بل:


امتیازهای داور اول:
آمانو یوتاکا: 24.5 امتیاز – کتی بل: 25 امتیاز

امتیازهای داور دوم:
آمانو یوتاکا: 23 امتیاز – کتی بل: 25 امتیاز

امتیازهای داور سوم:
آمانو یوتاکا: 24 امتیاز – کتی بل: 25 امتیاز

امتیازهای نهایی:
آمانو یوتاکا: 23.83 امتیاز – کتی بل: 25 امتیاز


برنده دوئل: کتی بل!

............................................

در حالی که زیر آفتاب داغ تابستانی عرق می ریخت، زنجیری را که در دست داشت کشید.
-سریع تر حرکت کن. اینجوری که نمی رسیم.

صدایی از پشت سرش غرغر کنان گفت:
-همینه که هست. تازه من گشنمه. چرا قلاده بستی به من؟ مگه حیوونم؟

کتی نفسی تازه کرد و به طرف قاقارو برگشت.
-مجبورم. چند بار برات توضیح دادم؟ تو خانه ریدل ها برای تو جا ندارن.امروز چیزی نخوردی چون مجبور شدم ادعا کنم که تو بدون غذا هم زنده می مونی. گفتم از نور تغذیه می کنه! الان اگه آمانو برسه به خانه ریدل ها، همون جای نصفه و نیمه رو هم از دست می دی. برای همین، نباید اجازه بدیم برسه. راه بیفت!

-من گشنمه!

قاقارو گفت... ولی به دنبال کتی قل خورد.

تقریبا نصف مسیر طولانی بین خانه ریدل ها و خانه یوتاکاها را طی کرده بودند. کتی با دقت به اطراف و آسمان نگاه می کرد که آمانو را پیدا کند. معلوم نبود با چه وسیله ای قرار بود برود. کتی فقط می دانست که آمانو اهل آپارات کردن نیست. برای همین امیدوار بود که پیدایش کند.

قاقارو اوایل، بطور متوسط هر هفت دقیقه یک بار اعلام گرسنگی می کرد. تا این که بالاخره خسته و ساکت شد.

تقریبا غروب شده بود که از دور ساختمان خانه یوتاکاها را دیدند.

کتی آهی کشید.
-یعنی چی؟ ندیدیمش... یعنی رفته؟ شاید منصرف شده و فردا می ره ... فردا هم که جمعه اس. ارباب تعطیله. نظر تو چیه قا... قاقارو؟ ... چی شده؟ تو چرا اینقدر قلنبه شدی! شکمت دو برابر شده...

قاقارو لبخندی زد که هیچ شباهتی به لبخند یک جانور گرسنه نداشت.
-همون اولای راه از کنارمون رد شد... یعنی می خواست رد بشه. ولی نتونست. آمانو... تو ندیدیش. چون حواست به آسمون بود که با جارو از بالای سرمون رد نشه. الان دو ساعتی هست که داره همراه ما میاد.

قاقارو به شکم بزرگش اشاره می کرد.

کتی بارها به قاقارو گفته بود که انسان هایی را که می شناختند نخورد. ولی این بار... اشکالی نداشت!
-خب... پس سیر شدی. فکر می کنم دو تا مشکل یکجا حل شد. بر می گردیم! یادت نره حداقل تا شب جلوی بقیه چیزی نخوری! اونم سریع تر هضم کن.

.........................................

پلاکس و جرمی


کار خوبی کردین که نوشتین. خیلی بهتر از این بود که کلا نیایین. پست هاتون رو هم خوندیم. حتی اگه بی ربط به سوژه نبود می شد امتیاز داد. ولی اینطور که معلومه هر دوتون موافقین که نتیجه و امتیازی در کار نباشه.


بازم ممنون که اهمیت دادین.




پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱:۲۸:۰۹ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۴۰۰
#8
- ما رو مسخره کرد؟

مرگخواران برای یافتن پاسخ این سوال، به چشم های همدیگر نگاه می کردند و بلاتریکس به چشم های همه بصورت یکجا نگاه می کرد. برای او خیلی مهم بود که مسخره نشده باشد.

-اگه مسخره نکرده باشه هم، توانایی هامونو به چالش کشید!

پیتر پاسخ درستی داده بود.

-ولی ما که رمزمونو یادمون رفته. به عنوان کاربر مهمان می تونیم دوئل کنیم؟ گرچه به عنوان مهمان معلوم نیست چطوری پیام شخصی دادیم و گرفتیم.

پیتر سوال درستی پرسیده بود. کلا همه کارهای پیتر درست بود.

مرگخواران شروع به چرخش در سایت کردند. به دنبال جایی برای دوئل می گشتند.

- هی! هاگوارتزم داره. ایوا رو بفرستیم از اول درس بخونه.
- ایول... دیاگون! من یه چیزایی لازم دارم. حتما می شه آنلاین سفارش داد.
- دو سه تا پر قوی اضافه هم برای من بخر.
- اونجا رو ببینین!

مادام ماکسیم انگشت اشاره اش را به طرف انجمن محفل ققنوس گرفته بود. چشمانش از تعجب گرد و از شدت خشم قرمز شد و مشت محکمی روانه لپ تاپ کرد.
-محفل ققنوس رو منهدم کردم!

مرگخواران لپ تاپ را از "مشت رس" ماکسیم دور کردند. خوشبختانه آسیبی ندیده بود. بهتر بود هر چه سریع تر مدیری پیدا می کردند. شناسه ای عوض می کردند و آماده دوئل می شدند و آبرو و حیثیتشان را بازیافت می کردند.




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۳:۴۵:۲۳ جمعه ۲۷ فروردین ۱۴۰۰
#9
خلاصه:

یکی از گیاهان مورد علاقه لرد سیاه، مغز انیشتین رو خورده و الان تبدیل به گیاهی هوشمند و سخنگو شده. کتی اشتباهی پاشو روی این گیاه می ذاره و لهش می کنه. گیاه از کتی مواد لازم برای درست کردن یه کود مقوی رو می خواد.
یک تار موی بلاتریکس، یکی از اعضای بدن تام(کبد تام تهیه شد)،یک مژه نجینی، ملاقه هکتور، یکی از بال های لینی، قلموی پلاکس، یکی از ناخن های فنریر و در آخر... چوب دستی لرد ولدمورت!

کتی مدتی دنبال تار موی بلاتریکس گشت و پیداش نکرد. تصمیم گرفت مستقیم از سرش بکنه!

.....................

دو ساعتی می شد که کتی جلوی در اتاق بلاتریکس منتظرش مانده بود.
ولی خبری از بلاتریکس نبود.
بعد از دو ساعت، تنها چیزی که نصیبش شد، کله نصفه و نیمه رودولف بود که از لای در خارج شد.
- وضعیت تاهل شما... آخ!

کله به سرعت به داخل اتاق کشیده شد و به دنبالش صدای کوبیده شدن چیزی به دیوار به گوش رسید.

کتی با کنجکاوی به داخل اتاق نگاه کرد.

کشی به دور گردن رودولف بسته شده بود و با جدیت او را پشت سر هم، به دیوار می کوبید. ظاهرا به کلمه "تاهل" حساس بود.

کتی با صدای بلندی گفت:
-دنبال خانم لسترنج می گردم!

رودولف در حال کوبیده شدن جواب داد:
-بیخودی اینجا منتظر نشو. بلاتریکس رو بیشتر از این جا می تونی دور و بر اتاق ارباب ببینی! آخ... اوخ...





پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۰:۱۳ سه شنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۰
#10
آسپ!


بررسی پست شماره 839 دژ مرگ، آسپ!


پستت خیلی دیالوگ داره. این اولین چیزیه که در نگاه اول جلب توجه می کنه.
دیالوگ ها می تونن زیاد باشن. ولی این کار احتیاج به دو نکته داره. اول مهارت نویسنده، که بتونه بدون توضیح دادن، و فقط با دیالوگ کل موضوع رو برسونه. دوم به موقعیت، که احتیاج به توضیح بیشتر نداشته باشه.


نقل قول:
-خب نگفتین کدومو میخواین؟
- فکر کنم اونی رو که میشه خورد!
- خب پس آخری رو میخواین؛ البته یه نوع دیگه هم هیت که البته اون به کار شما نمیاد.
- شاید اومد.
- من میگم نمیاد. مخصوصا برای شما آقا. این وسیله استفاده شخصی داره!
- اهمم. باشه.
این قسمت توضیح لازم داشت. دیالوگ براش کافی نیست. مخصوصا تیکه آخرش مبهمه. فضا رو توضیح بده. حالت و احساسات شخصیت ها رو توضیح بده. سعی نکن سریع توی سوژه جلو بری. از موقعیت ها استفاده کن.


نقل قول:
- ببین یکی هست که اگه بندازیش تو آب شبیه یه تسترال میشه ولی اگه بهش دست بزنی تا بیست دقیقه فلج میشی.
ایده اصلیت خوبه. این که سعی کردی یه سیب زمینی عجیب رو توضیح بدی. ولی وقتی قصد داری این کارو انجام بدی کمی شجاعانه تر بنویس. کمی عجیب و غریب تر. نذار نوشته هات ساده و عادی باشن. خواننده رو متعجب کن. دنیای جادویی حد و مرز نداره. خلاقیت ما هم نباید داشته باشه.


نقل قول:
- نه بانو! شما خسته میشید! خودم نگه میدارم. این سیب زمینی فضاییا عجب بویی میده! باید یکیشو امتحان کنم! خرررررچچ!
اینجا هم توضیح لازم داشت. زیادی به دیالوگ ها تکیه می کنی. به جای اون "خرچ" می شد توضیح داد که پیتر سیب زمینی رو گاز زد.


نقل قول:
- ارباب! پیتر یکی از اون سیب زمینی ها رو خورد!
- آروم باش لینی. پیتر! درسته که تو از مرگخواران ما هستی ولی نباید...
این جا مرگخوار شبیه یه بچه مدرسه ای به نظر می رسه که داره به معلمش شکایت می کنه. لرد هم زیادی ملایم شده. مرگخوارا جادوگرای بزرگی هستن. لرد هم خشن و ترسناکه. هر دو رو می شه طنز کرد... ولی این جا طنز وجود نداشت. فقط عوض شدن!


نقل قول:
شــــــــــــپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلللللللللللللققققققققققققققققققققققققققققققققققق!
- یا ابروی مرلین! چی شده پیتر؟
- هی بانو بلا چقدر عضلانی شدید!
- بانو بلا که من نیستم. من تامم!
اینم یکی از قسمت هاییه که دیالوگ اصلا نتونسته صحنه رو برسونه. کمی آروم تر پیش برو. صحنه ها رو قدم به قدم توضیح بده.


شخصیت ها خیلی قوی نیستن. شخصیت ها رو خیلی راحت می شه با هم جابجا کرد. یعنی اگه جای بلاتریکس رو با پیتر عوض کنیم، هیچ اتفاقی نمیفته. باید به شخصیت ها و ویژگی هاشون دقت کنی. به طرز حرف زدنشون. حالتا و رفتارشون. اینا باید با هم فرق داشته باشن. یکی نباید بتونه جای اون یکی رو بگیره.


طنز پست هم قوی نیست. اینم بر می گرده به همون شخصیت ها. وقتی شخصیت ها قوی و مستقل بشن، طنز هم پیدا می شه.


سوژه خوب پیش رفته. از این لحاظ که درست تشخیص دادی که اینجا باید چه کاری انجام بدی. بحث بین سیب زمینی فروش و مرگخوارا یکی از انتخاب های خوبی بود که می شد برای ادامه سوژه در نظر گرفت.


مشکل اصلیت فعلا همین توضیح ندادن صحنه هاست. دیالوگ ها خیلی بیشتر از چیزی هستن که باید باشن و توضیحات خیلی کمن. اول این توضیح دادن صحنه ها رو تمرین کن. سعی کن این توضیحا خیلی ساده و عادی نباشن. شخصیتی رو پیدا کن که توی اون موقعیت جالب باشه و درباره رفتار یا افکارش بنویس. در کنار این، به شخصیت ها هم توجه کن. از هم جداشون کن. ویژگی هاشون رو کمی پررنگ تر و مشخص تر نشون بده. بعدش می تونیم برسیم به طنز و سوژه و چیزای دیگه.


برو آسپ! برو بنویس!








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.