ماموریت شماره یک
کجول، اعلامیههای تعداد بالای جنبش حمایت از نباتات که در دستش داشت را پایین گذاشت و پلاکارد هشتگ برگها هم حیوانند دور گردنش را درآورد تا کش و قوس مفصلی به کمرش بدهد.
- هیچ مورد خوبیام پیدا نمیشه دیگه. اَه!
برگو، کنار کجول روی زمین نشست و سعی کرد برای صاحب دیلاقش برگ خانگی خوبی باشد.
- اشکال نداره، مطمئنم بالاخره یکی پیدا میشه که باهات مخالفت کنه و بتونی باهاش یه دعوای حسابی راه بندازی.
کجول، ناامیدانه به برگ کوچکش نگاه کرد.
- همهی اهالی این راسته و رهگذرا راجب من میدونن. هر چی میگم باهام موافقت میکنن. نکنه از دعوایی که سری پیش با عموسبزی فروش، سبزی کم فروش، من سبزی میخوام، سبزی کم میخوام، کردم ترسیدن؟
برگو یاد مرد بدبختی که حتی با گذشتن چند روز از دعوا هنوز جای شاخههای شلاقی کجول روی بدنش بود افتاد.
- وا، چرا مردم باید از دستت گیاه گریخته باشن؟ تو فقط داری برای آرمانهات میجنگی! هیچجای جنگل این بد نیست.
درختسان سرش را تکان داد. دیگر حتی ارشد بودن هم حال نمیداد. همه، قوانین سختگیرانهاش را اجرا...
- صبر کن ببینم، اون کاتانا نیست؟
در پیش چشمانشان، کاتانا سلانه سلانه وارد جایی شد که کجول و برگو تا به حال ندیده بودند. بعد از وارد شدن کاتانا، هر دو به گونهای که جاسوسانه باشد از جایشان بلند شدند و در حالی که سعی در درآوردن ادای چمن ساکت داشتند، به سمت در مکان مذکور رفتند.
- انگار روی در یه چیزی نوشته...
در، بسیار قدیمی بود و چیزی که روی آن نوشته شده بود، در اثر گذر زمان، زیر انبوهی از چرک و خزه مخفی مانده بود. درختسان، دارکوبی را از لای بوتههای سرش بیرون کشید و با نوکش، شروع به کندن لایههایی کرد که روی متن را گرفته بود. کمکم، چیزی که زیر آن نوشته شده بود نمایان شد.
- کلو... کلوپ س... کلوپ چی نوشته.
- فکر کنم نوشته
کلوپ سالاد، سبزیجاتتان را به ما بدهید و یک سالاد محشر تحویل بگیرید.
کمی طول کشید تا کجول و برگش بتوانند وخامت اوضاع متنی که روی در حک شده بود را درک کنند.
- این تو میرن چه غلطی میکنن؟
- تازه یادت نره که کاتانا هم همین یکم وقت پیش رفت تو.
درختسان در را با شدت باز کرد و تمام صدایی که داشت را در حنجرهاش انداخت.
- اینجا دارین چه غلطی میکنین؟چیزی که آنها پشت در با آن مواجه شدند، دستهای از اجساد سبزیجات بود که کنار دیوارها خودنمایی میکرد، و قاتلهایی که اجساد بیجانشان را برای سالاد گیاهخواران مثله میکردند. اما چیزی که بیشتر از همه کجول را در بهت فرو برد، آکی بود که با کاتانا به جان یک کاهوی بخت برگشته افتاده بودند.
یک آن، نگاه آکی و کجول در هم گره خورد. نه از آن نگاههای عاشقانه که نامزدهای تازه ازدواج کرده بهم میاندازند، از همان نگاههایی که یک زن به شوهر خیانتکردهاش میاندازد.
- آکی؟ میشه توضیح بدی اینجا داری چیکار میکنی؟
آکی، از یک طرف به کجول نگاه میکرد و از طرف دیگر به افراد جمع شده در سالادخوری که یک عمر برایشان نقش من "گنده گولاختونم" را بازی کرده بود.
- ام... نظرت چیه بریم بیرون حرف بزنیم؟
- بیرون؟ چه حرفی هست اصلا که بخوایم بزنیم؟
کجول، با شتاب به سمت دستههای روی هم جمع شده سبزیجات رفت و کنارشان زانو زد.
- چطور دلتون اومد باهاشون اینکارو بکنین؟ این یه قتل دست جمعیه! به خانوادههاشون فکر نکردین؟ حتی یکم؟
اشکهای ریخته شده از چشمش را پاک کرد و به سمت مشتریهای حاضر در سالادخوری رفت و سبزیجاتی که داشتند با ولع میخوردند را به زور از دهانشان درآورد.
-
نجووین! حداقل بزارین اجسادشون رو برای خانوادشون ببریم و در احترام خاکشون کنیم!
اوضاع در سالادخوری داشت بیریخت میشد که کاتانا چیزی را در گوش آکی زمزمه کرد.
- تو چرا انقدر ازش میترسی؟ ارشدت هست که هست. تو منو داری! غمت واسه چیه؟ با یه برش میتونم نصفش کنم!
آکی به فکر فرو رفت. میدانست که کجول با توانایی و مهارتی که در بزرگ جلوه دادن موضوعات دارد، و نفود ارشد بودنش، هم میتوانست او را از اسلیترین بیرون بیندازد، هم در سالادخوریاش را تخته کند. انتخاب سختی بود! دوستش که حالا دیگر خیلی هم دوستش نبود، یا سالادخوریاش؟
- خب معلومه! سالادخوری رو انتخاب میکنم! هی کجول! اگه اعتراضی داری باید با من رو به رو بشی. ملتفتی؟ یه جنگ رو در رو چطوره؟
سپس جلوی درختسان ایستاد و کاتانا را به سمتش گرفت.
- برای تخته کردن در سالادخوری اول باید از روی جنازه من رد بشی! من سالای زیادیه که برای اینجا تلاش کردم.
کجول که حالا بیش از پیش خیانت دیده بنظر میرسید، از قسمت حرف دوم حرف آکی بیشتر ناراحت شد تا قسمت اول آن.
- رد شدن از روی جنازت که سهله، ولی سالهای زیادیه؟ یعنی تو پشت سرم چندین ساله داری سبزیجاتو قتل عام میکنی؟ نکنه برای همینه که مزرعه کاهو و کلمم توی خونه ریدلها چند ساله دیگه عین قبل سرحال نیست؟ به خاطر اینه که تو خانوادههاشونو کشتی؟
افراد حاضر که هنوز متوجه نمیشدند چرا یک درخت سخنگو وارد شده و اینچنین کولی بازی درمیآورد، قبل از اینکه فرصت مداخله داشته باشند توسط گازهای دردناک برگو به عقب رانده شدند.
- این حرفارو بزار کنار! بگو ببینم! به یه دوئل دعوتت میکنم. میپذیری یا نه؟
- با جون و دلم!
پایان شماره یک!