هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدیریت سایت جادوگران به اطلاع کاربران محترم می‌رساند که سایت به مدت یک روز در تاریخ 31 خرداد ماه بسته خواهد شد. در صورت نیاز این زمان ممکن است به دو روز افزایش پیدا کند و 30 خرداد را نیز شامل شود. 1 تیر ماه سایت جادوگران با طرح ویژه تابستانی به روی عموم باز خواهد شد. لطفا طوری برنامه‌ریزی کنید که این دو روز خللی در فعالیت‌های شما ایجاد نکند. پیشاپیش از همکاری و شکیبایی شما متشکریم.




هارور پانک!
پیام زده شده در: ۲۰:۰۷:۲۶ پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳
#1
جادوفلیکس

A blinking comes across the city

ماجراهای اوپس‌کده

Under the glare of a million spears piercing the body of Valhalla, where armoires played as armories, where balusters stood like monsters, where the wind in every alcove whispered songs of death-glory, there lay blinking Eyes engraved on a ceiling over dead Valraven. And the blinking echoed all out over the city. At every nook, at every cranny, an eye opened to reflect in its vision a world wakening at dawn
And the Eyes watched

فصل دوم

The great spotlight of dawn splashed its light over War. Bloodstained masses of men and women toiled under the guidance of Death. Dealing death came easy, effortless, natural, innocent for it was an instinct. A word, a flick of a hand, a red spray and a corpse was born
And the Eyes saw

اپیزود سیزدهم

A timid teardrop hung over the body of a god. An inverted colorless thing, it bulged with sadness until it fell like a suicide from a bridge. It fell to explode on Valraven's dead forehead. And a thousand tiny teardrops rushed over each other to hide in his death-dried skin
And Valraven opened his eyes
And screamed to life

Horror Punk


توجه:

Beneath your dancing feet are the tombs of tortured men. Thus does The Red Death rebuke your merriment

--The Phantom of The Opera (1925)

X_X

پرواتی پاتیل سوار بر پاتیلش قل می‌خورد و با آزگاردی‌ها تصادف می‌کرد و وقتی زیرشان می‌گرفت محکم قان‌قان می‌کرد تا مطمئن شود سر و کله‌شان می‌ترکد و استخوان‌هایشان قلنج می‌شکنند و خون‌هایشان بیرون می‌پرند و خمیر مغزشان از چشم‌هایشان در می‌آید.
-فور د پرامیسد پرافِت!

Die, die, die my darling
Don't utter a single word
Die, die, die my darling
Just shut your pretty eyes
I'll be seeing you again
Yeah, I'll be seeing you in hell


نگهبان چاق و چله و سیبیلو و میان‌سال و میان‌کچلِ زندان عمومی، خوشحال و خندان و قبراق و چاق‌دماغ، تبرش را چرخاند و کله دراکو مالفوی را منفجر کرد و موهای سفیدش را کند و توی خونش چرخاند و باهاشان پشمک درست کرد و خورد.
-فور پرامیسد رگناروک!

So don't cry to me oh baby
Your future's in an oblong box
Don't cry to me oh baby
You should have seen it a-comin' on
Don't cry to me oh baby
Had to know it was in your power


مروپ گانت یواشکی از بین آزگاردی‌ها می‌پلکید و وقتی حواسشان نبود، یک معجون عشق روی تبرشان می‌ترکاند و یک معجون دیگر روی خودشان می‌مالید و یواشکی در می‌رفت تا پشت سرش تبر آزگاردی‌ها بیایند خودشان را بغل کنند و در آبشاری از خون عشقشان را جشن بگیرند.
-فور تام عشقم ریدل!

Don't cry to me oh baby
Dead-end goal for a dead-end girl
Don't cry to me oh baby
And now your life drains on that floor
Don't cry to me oh baby


گوسفندهیپوگریف‌رگنار‌لوثبروک‌‌بازیگر دوتا تبر از لای پشم‌هایش بیرون کشید و بین جادوگرها چرخید و چرخید و گردن‌هایشان را باز کرد و سرهایشان را قبل از اینکه زمین بیفتند سمت کله بقیه جادوگرها شوت کرد و کله بقیه جادوگرها را هم باهاشان ترکاند.
-بعععععععع!

Die, die, die my darling
Don't utter a single word
Die, die, die my darling
Just shut your pretty mouth
I'll be seeing you again
I'll be seeing you in hell


آن‌طرف‌تر، جایی که دودکش کارخانه‌ها می‌خواستند دود کنند و هرچه زور می زدند می‌دیدند دودی ازشان بیرون نمی‌کشد و سرشان را می‌کردند توی کارخانه و دنبال کار-جادوگرهایشان می‌گشتند و هیچی چشمشان را نمی‌گرفت و تعجب می‌کردند، فنریر و ویرسینوس و دوستاشان، سوار بر یورمونگاندر می‌خزیدند و می لولیدند و می‌تاختند سمت میدان‌های اصلی آزگارد.
-سسسسپسپسپس.

Don't cry to me oh baby
Your future's in an oblong box
Don't cry to me oh baby
You should have seen it a-comin' on
Don't cry to me oh baby
Had to know it was in your power


فنریر و ویرسینوس و یورمونگاندر که رسیدند، یک نگاه این‌ور کردند و یک نگاه آن‌ور کردند و کلی از چیزی که دیدند خوششان نیامد و اخم‌هایشان رفتند توی هم که اختلاط کنند. فنریر از روی یورمونگاندر پایین پرید و دندان‌هایش را تمیز کرد و گلویش را صاف کرد و وقتی اطمینان کرد همه سرها سمتش چرخیده، اعلام کرد:
-سلحشوران رگناروک، نابهنگام سلح می‌شورید.
-سسسسپسپسپس.
-واقعا هم همینطوره.

Don't cry to me oh baby
Dead-end goal for a dead-end girl
Don't cry to me oh baby
Now your life drains on that floor
Don't cry to me oh baby


وایکینگ‌ها یک نگاه کردند سمت سلح‌هایشان. یک نگاه کردند سمت فنریر و یورمونگاندر و چمدان زیر بغلش. و بعد یک نگاه کردند سمت جسدهایی که زیرپایشان زیاد بودند.
-راست می‌گه. نشوریم.
-رگناروک نشده و ما داریم می‌میریم؟ خیانته!
-جادوگرا حق ندارن مرگمونو از رگناروک بدزدن.
-سرنوشت یه وایکینگ واقعی مرگ به دست جادوگرا نیست.
-چقدر نجینی بزرگ شده.
-دای، یو فیلثی ویزارد.

وایکینگ‌ها در هم خروشیدند و تبرهایشان تیز شد و خونشان جوشید و ریش‌هایشان راست شد و محکم سمت صفوف جادوگرها تنیدند و پشت‌بندشان، فنریر و ویرسینوس و یورمونگاندر بودند که می‌تاختند.

Die, die, die my darling
Don't utter a single word
Die, die, die my darling
Shut your pretty mouth
I'll be seeing you again
I'll be seeing you in hell


بالای سر این همه خروشیدن و جوشیدن، مورگانا له فی نگاهش به ارتش سرخش دوخته بود. لشکر ملخ‌ها یک پایش را توی آزگارد گذاشت، چند لحظه صبر کرد، گردنش را یک ذره توی آزگارد آورد، نگاه کرد کسی گازش نگیرد یک وقت، و بعد لبخندش را آورد تو.
مورگانا کاغذ اینکی را توی دستش مچاله کرد.
-هرچند یه سینوس و یه لکه جوهر چیزی نبود که به سادگی به ذهنم برسه، انتظارشو داشتم والراون بخواد بهمون خیانت کنه. ولی--

مورگانا از جیبش یک عینک بیرون کشید و به چشمش زد و از جیب دیگرش جارویش را بیرون کشید و باهایش از پنجره کلیسای والراون سمت لشکر خون و جادو شیرجه زد.
-کنت آندو واتس آلردی فینیشد.

و خون و مرگ به سر و صورتش پاشیدند و صدای خنده‌اش لای فواره‌های اطرافش محو شد.

Die, die, die
Die, die, die
Die, die, die


X_X


Far over rooftops that rose like crags over a raging ocean, a hook-hand gleamed fire-bright in the rising dawn. Not too late for the party, I hope, came a raspy voice from somewhere in a face that was not carved by the hand of any sane god


Die


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۳ ۲۰:۱۱:۳۲
ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۳ ۲۰:۱۵:۱۶


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL


پاسخ به: ستاد انتخاباتی پاتریشیا وینتربورن
پیام زده شده در: ۱۸:۲۹:۵۵ پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳
#2
وینکی در ادامه crusadeش علیه همه زنجیرشکنان و آزادی‌بخشان جامعه تصمیم گرفت اومد و دید پاریشی زمستون‌زاده چی گفت.
وینکی خوشش نیومد از چیزی که گفت.

نقل قول:
سازمان حمایت از گرگینه‌ها و خون‌آشام‌ها هم بخشی از اون‌ها هستن.

HERESY! BLASPHEMY! PROFANITY!
زمستون‌زاده هم به همون چاه‌هایی داشت افتاد که گرگ شکلاتی افتاد و وینکی غصه خورد که آدم‌ها اینقدر دوست داشت خودشونو تا سطح موجودات پست و پلشت پایین آورد. آدما، جن بد!
نقل قول:
در صورت تمایل می‌توانید رئیس زندان شوید و برای زندانیان حکم دهید.

وینکی دوست نداشت! اگه یکی از زندانیا یه وقت تصمیم گرفت رییس زندان شد و برای خودش حکم داد که آزاد شد، آزاد شد؟ اگه رییس زندان حکم داد که زندان وجود نداشت و همه تو ذهنشون آزاد بود، آزاد بود؟ اگه رییس زندان تصمیم گرفت همه زندانیا مرغ بود، همه زندانیا مرغ شد؟ اگه یه زندانی در توانش نبود که مرغ شد، چی شد؟ وینکی دغدغه داشت.
نقل قول:
پاتریشیا اومده همه‌جارو رنگ کنه...

وینکی معتقد بود آدم‌ها وظیفه داشت همه جا رو کثیف کرد و آشغال ریخت و برای اجنه کار بیخود تراشید. با این یکی وینکی موافق بود و پا ریشی زمستون‌زاده، جن کثیف خووب.

وینکی، جن هشیار در عرصه سیاست؟



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL


پاسخ به: ستاد انتخاباتی ریموس لوپین
پیام زده شده در: ۱۸:۱۵:۰۰ پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳
#3
وینکی جن عادلی بود و قبل از اینکه مسلسلشو توی دهن دشمناش کوبید، همیشه به نقطه‌های قوتشون اشاره کرد:

نقل قول:

گرگ شکلاتی گفت:
جادوگران و ساحرگان محترم! خوش اومدین!


وینکی دید که گرگ شکلاتی به اجنه خوش‌آمد نگفت که کار درستی بود و آفرین بهش.

ولی آفرینای وینکی اینجا تموم شد و وقتش بود وینکی مسلسلشو بیرون کشید.

نقل قول:
گرگ شکلاتی گفت:
یکی از مهم‌ترین وظایف هر وزارت، اهمیت قائل‌شدن برای اقلیت‌هاست! در دولت مهتابی، گرگینه‌ها، خون‌آشامیان و دیگر اقوام، می‌تونن سرشون رو بالا بگیرن و با غرور و افتخار توی خیابون‌ها قدم بذارن!


دسیسه! توطئه! نیرنگ! گرگ شکلاتی خواست پایه‌های جامعه جادوگری رو خراب کرد. گرگ شکلاتی خواست ارزش‌ها رو نابود کرد. اول گرگینه و خون‌آشام، بعدش چی؟ اجنه خونگی؟ وینکی باید اون خیابونی که توش اقلیت‌ها با غرور قدم زد رو درآورد و لوله کرد و توی تشت انداخت و محکم شستش تا دیگه جرئت نکرد از این بی‌ادبیا کرد. اقلیت‌ها اقل‌فکر و بی‌ارزش بود! گرگ شکلاتی، مرتیکه دابی! گرگ شکلاتی، ستاد آزادسازی اجنه خونگی! وینکی تو دهن این دولت زد!

وینکی مسلسلش را از توی جارویش می‌کشد. یک عالمه تیر از تویش بیرون می‌پرند و می‌رند لای در و دیوار ستاد لانه می‌کنند و توی چشم و چال ملت توی ستاد و سیب‌ها و موزها و کیک‌ها و شکلات‌هایشان می‌روند و همه‌ دردشان می‌گیرد خیلی.


وینکی جن خووب؟



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL


پاسخ به: ستاد انتخاباتی اما ونیتی
پیام زده شده در: ۱۷:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳
#4
وینکی معتقد بود همه باید زندان رفت. وینکی علیه همه آزادی‌ها بود. وینکی گفت مُرده‌ی نامرده باید اول هم از اجنه شروع کرد و همشونو زندانی کرد چون اجنه پست و کثیف بود و چه معنی داشت آزاد بود و باید زندانی بود و توی زندان خدمت کرد و اگه نتونست راهی پیدا کرد که هم زندانی بود و همزمان بیرون زندان شست و سابید و پخت و رابید، لیاقت جن بودن هم نداشت و باید نبود.

وینکی به نمایندگی از همه اجنه خووب رای داد. وینکی جن مرئی؟



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۹:۲۹:۱۴ شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳
#5
وینکی توی یوآن آبرکرومبی غلت می‌زد.
روده‌های یوآن خودشان را برداشته بودند و می‌دویدند. کبد یوآن کنار پانکراسش چمباتمه زده بود و داشت محکم ادایش را در می‌آورد تا وینکی نفهمد. معده یوآن یک گوشه دستش را گذاشته بود روی شکمش و به داشت به کلیه‌هایش می‌گفت: گو. لیو می. سِیو یورسلوز. و کلیه‌ها نمی‌رفتند و گریه می‌کردند و گریه‌هایشان همه جا داشت پخش می‌شد و روده‌های دوان رویشان سر می‌خوردند و وینکی بهشان می‌رسید و مسلسل‌هایش را توی هوا (یوآن؟) تکان تکان می‌داد و عربده می‌زد و داشت همه جا شلیک می‌کرد و گلوله‌هایش به ماهیچه و تاندون می‌خوردند و شپلتک می‌کردند و برمی‌گشتند و به هم می‌خوردند و همدیگر را می‌کشتند و باروت تویشان بخار می‌شد و می‌رفت توی ریه‌های یوآن و یوآن محکم سرفه کرد و چندبار سل گرفت و سرطانی شد ولی وینکی به هیچکس امان نمی‌داد و گلوله‌هایش حتی سرطان‌ها را هم کشتند.
-وینکی، مخترع جن‌درمانی!

وینکی کلا خیلی یک عالمه می‌زد و می‌کشت و یوآن دردش گرفت و کلی اوخ شد و وینکی به این موضوع فکر کرد و تصمیم گرفت وینکی جن خانگی پلشتی بیش نبود و حق نداشت غیرجن‌ها را اوخ کند و باید تنبیه شد ولی همزمان باید یوآن هم تنبیه شد چون تنها چیزی که از یک جن پلشت خانگی پلشت بدتر بود، یک جن خانگی پلشت محفلی بود و تنها چیزی که از یک جن خانگی پلشت محفلی بدتر بود، یک غیرجن خانگی پلشت محفلی بود چون آنقدر audacity داشته بوده بود که جن نباشد و جن نبودن سطحی از لیاقت می‌خواست که فقط از عهده مرگخوارها برمی‌آمد. پس یک سیم از جیبش درآورد و به نخاع یوآن وصل کرد تا تنبیهشان را دوتایشان همزمان حس کنند و دوبرابر شود و حسابی تنبیه شوند و دردشان بگیرند.
-وینکی، جن مردود!

وینکی شناکنان لای دریایی از گوشت و بافت و پیوند و استخوان رفت و روی مهره‌های یوآن سر خورد و مهره‌هایش صدای ترکیدن پلاستیک‌‌حبابی‌ها را دادند و حسابی پلوپ پلوپ کردند و یوآن دردش گرفت و وینکی دردش گرفت و مهره‌های یوآن دردشان گرفت و دیگر مهرهای خوبی نبودند و یوآن در این لحظه فهمید دیگر هیچوقت نمی‌تاند مالیاتش را بپردازد یا برای محفلی‌ها یواشکی نسخه دارو بنویسد و ناراحت شد.
-وینکی، جن مهرشکن!

وینکی تصمیم گرفت حالا که یوآن را بی مهر کرده بود، وقتش رسیده بود تا مهر خودش را توی چشم و چال یوآن بمالد تا یوآن بفهمد وینکی چقدر مهر دارد و خودش مهر ندارد و ناراحت‌تر شود. پس مسلسلش را دوباره برداشت و outline یک علامت شوم را روی کمر یوآن درآورد و شیرجه‌زنان ازش بیرون پرید و یک عالمه خون یوآن همه‌جا پاشید و وینکی خون‌آلود وایستاد و از سوراخ شومی که ساخته بود لذت برد.
-وینکی، جن خوون؟



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL


گاثیک پانک
پیام زده شده در: ۰:۰۲:۱۲ یکشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۳
#6
جادوفلیکس


بین یک عالمه پس‌کوچه‌های آزگارد، لای یک عالمه سقف شیروانی و بند رخت‌های بینشان و چراغانی‌های خیلی، سقف شیشه‌ای زندان عمومی آزگارد زیر نور ماه برق می‌زد و تابلویش بالای سر یک صف گنده تاب می‌خورد.

Walkin' thru the sleepy city
In the dark it looks so pretty
Till I got to the one café
That stays open night and day


هر یک دانه مردم توی صف مشتش را محکم دور گردن پول‌‌هایش گره زده بود و بالای کله مردم‌های دیگر تکانش می‌داد و وقتی می‌دید تکان دادنش هیچ تاثیری روی کاهش طول صف ندارد، تکان‌تکانش می‌داد. و وقتی باز هم می‌دید صف کوتاه نشده، ناراحت می‌شد و غصه می‌خورد و نزدیک بود دق کند و بمیرد که یکهو یادش می‌افتاد که بهرحال دارد زندان می‌رود و اگر الان جرم ارتکاب نکند، کِی بکند؟ پس نعره می‌زد و پیرهنش را می‌درید و تبرش را بیرون می‌کشید و می‌رفت که مردم جلویی‌اش را از نفس نصف کند که یکهوتر یادش می‌افتاد والارون کبیر دستور داده هیچکس نباید توی آزگارد قانون را اذیت کند. پس ناراحت تبرش را برمی‌گرداند توی جیبش و پیرهنش را از زمین برمی‌داشت و سعی می‌کرد تکه‌هایش را دوباره یک‌جوری تنش کند که وایستا یک لحظه... اسم واراون کبیر، والرون بود یا ولانرون؟ و قانونش چی بود... هیچکس نباید قانون را بشکند ولی باید برود زندان عمومی؟ و جز زندان عمومی یک دانه زندان دیگر هم بود که جای تاریک و مرطوبی بود که آدم‌های پیری که پاسپورت نداشتند را تویش می‌انداختند؟ رگناروک شروع شده و اودین معدوم شده بود؟ والاراون دسیسه چیکار کرده بود؟ ها؟
و قبل از اینکه فرصت کند کله‌اش را بخاراند و به فکر فرو رود، می‌دید صف یک نفر جلو رفته و خوشحال پیش می‌رفت و مشتش را دوباره دور پول‌هایش گره می‌زد.

Just a lookin' at the sleepy city
In the night it looks so pretty
No one sees the city lights
they just care about the warmth inside


زیر نور یک مشعل آویزان، روی کمر یک میز، یک عالمه پول و بلیت لای هم دراز کشیده بودند. نگهبان چاق و چله و سیبیلو و میان‌سال و میان‌کچلِ زندان عمومی، یک دانه اسکناس را با دو دانه دستش گرفت و کشید.
-اسکناستون گوشه نداره. نمی‌تونیم پذیرشتون کنیم.

یاروی آزگاردی انگشتش را کرد توی گوشش و چرخاند.

-نه نه. اسکناستون. نه خودتون.
-عه. نشنیدین شما صداعه رو؟
-صدای اینکه اسکناستون گوشه نداره؟

یاروی آزگاردی تصمیم گرفت خیالاتی شده. دست کرد توی جیبش که یک اسکناس دیگر بیرون بکشد که وایستاد. برای یک لحظه، هزارتاهزار سایه‌ای که نور مشعل بین بلیت‌ها و پول‌ها لولانده بود، قد کشیدند، آب رفتند و دوباره قد کشیدند. یاروی آزگاردی بالا را نگاه کرد.
-مشعلتون داره می‌لرزه چرا؟
-اسکناستون گوشه نداره آقا. وقت ما رو نگ-

و سقف زندان در نعره فنریر منفجر شد.

No one listens to what people say
I just sit and hear the radio play
Just then this girl walked in my way
And she was as pretty as my sleepy city


توی آزگارد، نعره فنریر همه چراغانی‌ها را ترکاند. شیر و انی از روی سقف‌ها پریدند و هرکدام یک‌طرف دویدند. بند رخت‌ها disband شدند و یک میلیون آزگاردی دست‌هایشان را سپر گوش‌هایشان کردند و روی زانوهایشان خم شدند و دندان‌هایشان را روی هم فشار دادند و چشم‌هایشان را محکم بستند. ولی نعره فنریر لای انگشت‌هایشان خزید و سپرهایشان را پرپر کرد و رفت توی مغزشان و منفجر شد.

و یک میلیون مغز، یک میلیون مه زرد را بیرون دمیدند.

و یک میلیون وایکینگ برای اولین بار در خیلی مدت، دنیای اطرافشان را با وضوح دیدند.

و فهمیدند.

-فنریر برگشته.
-طلسم والراون شکسته.
-رگنارووووووک!

Will you walk through the sleepy city
In the night it looks so pretty
Tired of walkin' on my own
It looks better when you're not alone


توجه:

ماجراهای اوپس کده

دو چشم سیاه از لای آبشاری از موهای سیاه‌تر به آسمان آزگارد نگاه می‌کردند.

فصل دوم

توی دریای آسمان شب، یک عالمه ستاره این‌ور و آن‌ور شنا می‌کردند تا از سر راه نعره فنریر کنار بروند.

اپیزود یازدهم

زیر دو چشم سیاه، پنجره یک لبخند عریض با ولع رو به دریای آسمان شب باز شد.

Gothic Punk

-می‌بینی؟ می‌بینی چطوری حتی ستاره‌ها هم ازش می‌ترسن؟

اینکی توی شیشه مربایی که زندانی شده بود، به این موضوع فکر کرد و خواست بگوید که اینکی از هیچکس نترسید و شاید تمام مدت ستاره واقعی اینکی بوده و یکی باید برش دارد و بذاردش توی آسمان. اینکی همه این‌ها را آماده کرد و رفت که بگویدشان که یکهو یادش افتاد دوستای یارویه‌ی دختره‌ی موبلنده روی یک تکه کاغذ ریخته بودندش و کاغذ جذبش کرده بود و جذاب‌ترین و شجاع‌ترین و خفن‌ترین لکه جوهر دنیا تبدیل شده بود به لکه‌ای بی‌خاصیت و نامطبوع مثل هر جوهر دیگری.
یارویه‌ی دختره‌ی موبلنده از بالکن کلیسا بیرون آمد و روی صندلی‌اش کنار اینکی نشست.
-به کلیسای والراون خوش اومدی. نظرت چیه؟

اینکی مغزش را با دو دست برداشت و تویش را نگاه کرد. اینکی والراون و وورجولیدنشان با هم را دید. اینکی دید که چقدر خفن وورجولیده و چقدر باید همه برایش دست می‌زدند و بعنوان اینکی شماره یک دنیا انتخابش می‌کردند که یکهو یک یاروی بی‌ادبی وسطشان پریده بود و والراون را ترور کرده بود و یک یاروی بی‌ادب‌تری جرئت کرده بود اینکی را بدزدد و روی یک ورق کاغذ پخش کند و بیاردش توی کلیسای والراون.
و همه‌اش تقصیر این یاروعه موبلنده خوانندهه بود. پس اینکی تصمیم گرفت روی ورق کاغذش این‌ور و آن‌ور شود و برایش بین یک عالمه کلمات بد بد شرح دهد واقعا نظرش چی بود.

پرواتی پاتیل سوار بر پاتیلش قل خورد و وارد اتاق شد.
-بانو مورگانا، آزگاردی‌ها از طلسم والراون آزاد شدن.

نور یک رعد و برق سریع توی اتاق کلیسا پاشیده شد و سریع‌تر از لای سوراخ و سنبه‌های در و دیوار بیرون رفت.

-شروع شده؟

قبل از اینکه پرواتی پاتیل پاتیلش را پروات کند، بیرون یک چیزی به یک چیزی دیگر خورد و سه چهارتا چیز یکی بعد از آن یکی منفجر شدند و چند نفر داد و بیداد کردند.

-بالاخره! بیا اینکی. لذت ببر از چیزی که منظره‌ای که هزار سال مشغول نقاشیش بودیم.

مورگانا له فی
اینکی را با کاغذش برداشت و سمت بالکن کلیسا رفت. آسمان شب بعد از یک عالمه شب بودن، خسته شده بود و ستاره‌هایش را جمع کرده بود که برود خانه‌اش. از پشت یک عالمه گردن کارخانه‌ها، خورشید خوشحال و خندان یک روز تازه را روی شانه‌اش انداخته بود و داشت می‌آمد سمت آزگارد.

توی خیابان‌های آزگارد، مردم همدیگر را می‌کشتند.

The clouds are blood-red. The sky bleeds, and mother Earth, with a quivering hand has put up white fluffy bandages to staunch the bleeding. Yet the blood soaks through. The very air is heavy with the scent of it

I hear the roar of a big machine
Two worlds and in between
Hot metal and methedrine
I hear empire down
I hear empire down


A bolt of lightning scars the burgundy bosom of the sky once again. Expectant air stands suspended on strands of time as suddenly a great thunder shakes the foundations of the firmament. And the clouds weep in despair. For nothing can now keep the blood of heavens from flooding the earth

I hear the roar of a big machine
Two worlds and in between
Love lost, Fire at will
Dum-dum bullets and shoot to kill
I hear Dive, Bombers and
Empire down
Empire down


Raised axes fall with the red rain. Gritty green and dark blue shoot from skeletal wands held by skeletal hands aiming from sleeve-trenches. Mouths shout roars of recoil as the loaded wands shoot death. Bombs of color explode and heads roll


I hear the sons of the city and dispossessed
Get down
Get unearthed
Get pretty but you and me
We got the kingdom
We got the key
We got the empire
Now as then
We don't doubt
We don't take direction
Lucretia, My reflection
Dance the ghost with me


High above the raging battle in the streets, Morgana Le Fay stands in the cathedral balcony. A bright sheen dances in her eyes as scarcely contained euphoria radiates from between her black locks. The pounding of her eager heart is deafening to little old Inky, caged in a paper-prison in her hand

See, my lovely little spot of ink? Feel the glory? Feel the old promise kept, renewed and fulfilled

Morgana Le Fay opens her arms wide towards the uproarious crowd in a gesture of half-dancing, half-conducting the great orchestra of Life and Death


We look hard
We look through
We look hard
To see for real
Such things I hear, they don't make sense
I don't see much evidence
I don't feel
I don't feel


Inhale murder with every breath. Feel the hot blood as it travels down your ink-windpipe, clings to your ink-lungs, nests there, grows there. Can you hear its quiet little laughter? On the wings of The Multifold it has seen The Red Deluge. A great flooding to end the old and begin the new. Oh, the beauty, the beauty
.


A long train held up by page on page
A hard reign held up by rage
Once a railroad
Now it's done


She jumps up, whirls, raises an arm, Allegro to Presto to Prestissimo. Her joy and energy only matched by the red storm outside

The Once and Future Wizard, my darling darling Merlin. I hear your footsteps. Be well come


I hear the roar of the big machine
Two worlds and in between
Hot metal and methedrine
I hear empire down


Over the horizon, far far away, where even the tallest spire of the cathedral has to rise on tip-toes to see, a black iota quivers against the rising sun. A million fars away, the wings of a million locusts flash a ravenous rictus to the world

And young Gustaf heralds the gift they bring



We got the empire, now as then
We don't doubt, we don't take reflection
Merlin, my direction, dance the ghost with me


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۱۶ ۰:۱۰:۳۸
ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۱۶ ۱۷:۴۵:۰۲


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL


وان هاندرد یرز آو پانک
پیام زده شده در: ۲۱:۰۰:۴۷ چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۳
#7
جادوفلیکس



توجه:


A cannon of spotlight explodes in the dark heart of the stage. Valraven steps through the red curtains, wearing a white tailcoat tuxedo. Applause roars in from the unseen audience. Valraven bows, then grips the microphone-stand with silk gloves. He sings


ماجراهای اوپس کده


And now, the end is near
And so I face the final curtain
My friend, I'll say it clear
I'll state my case, of which I'm certain

I've lived a life that's full
I traveled each and every highway
And more, much more than this
I did it my way


فصل دوم
اپیزود نهم
One Hundred Years of Punk

خیلی سال بعد، همینطور که والراون داشت روی سنگفرش‌های آزگارد می‌مُرد، یاد آن بعد از ظهر دور و درازی افتاد که باباوالراون برده بودش تا با هم یخ اختراع کنند.
بالای کوه والراونینا برف آمده بود و والراون و بابایش چکمه پایشان کرده بودند و کوله‌هایشان را پشتشان زده بودند و کلی کاپشن پوشیده بودند و شال دور گردنشان پیچانده بودند و طناب‌هایشان را زیر بغل زده بودند و آمده بودند که قله‌اش را فتح کنند. روزها گذشت و بادهای سفید صورتشان را گُل‌گُلی کردند و برف پیرشان کرد و دماغشان از سرما گریه می‌کرد و گره طنابشان باز شد و دست والراون سُر خورد و طناب را ول کرد و زمین بدوبدو سراغش می‌آمد که باباوالراون از پایین سمتش پرید و گرفتش و با هم افتادند توی یک کپه برف و والراون آنقدر ترسیده بود که یادش رفت چطوری نفس بکشد و باباوالراون آنقدر محکم بغلش کرد که یادش رفت که یادش رفته بود چطوری نفس بکشد. و با هم دوباره طنابشان را گرفتند و بالا رفتند و بالا رفتند و از دره‌ها پریدند و زمینی که ازش آمده بودند را زیر یک عالمه ابر گم کردند و باز هم بالا رفتند تا اینکه دیگر هیچی نمانده بود که ازش بالا بروند. و باباوالراون چوب گنده و قوی‌اش را بالا برد و محکم توی زمین زد و والراون از توی کوله‌اش پرچمی که دوخته بود را بیرون کشید و برد و به سرش گره زد. و والراون و باباوالراون آن شب روی بالاترین قله‌ی والراونینا تا صبح ستاره‌های دنیا را شمردند. و صبح وقتی باباوالراون چوبش را از لای برف‌ها بیرون کشید، یخی که دورش زده بود را نشان والراون داد.
-بیهولد، سان: آیس!

Death is an impressionist painter. Through a glass deadly, geometry becomes merely a suggestion: waves of curves and colors that laugh defiantly in the face of perceived order. And it was with these eyes that dead Valraven saw a valkyrie flying into his sight

-سرورم خواهش میکنم زنده بمونید!

بعدتر، وقتی والراون فهمید آن روز یخ را اختراع نکرده بودند، غم گید.
هر چند سال، یک لشکر بزرگ از تاجرها به روستای والراونینا می‌آمدند تا بتجارند. گاو و مرغ و شیرشان و شیر و خر و چنگشان و کلاغ و زاغ و عاقشان و فیل و گوریل و ایلشان و ماشین و موتور و کلنگ و یخچال و رادیو و تلویزیون و کیف و کفش و هزاران هزار چیز دیگر می‌آوردند و هر گوشه روستا بازار به پا می‌کردند. و این بار، میان هزاران هزارشان، یخ بود.

خیلی خیلی قدیم، یک دانه والراون بود که قوی‌ترین و خفن‌ترین والراون بود و بین ماهیچه‌هایش گردو می‌شکست و صبح‌ها پوست تخم‌مرغ می‌خورد و با نوک انگشتش صخره بلند می‌کرد و قهرمان بود. این والراون قوی، یک روز رفت پیش خدایان اوپس‌کده و بهشان گفت که یک سرزمین بزرگ می‌خواهد که تویش شاه شود و سلسله‌اش را بنا نهد و بچه‌هایش هزاران سال برش حکومت کنند و ماجرا بجویند و حماسه بیافرینند و افسانه باشند و مردم تا سالیان سال قصه‌هایشان را برای بچه‌های خودشان تعریف کنند. و خدایان اوپس‌کده گفتند نه. و والراون قهرمان به نه‌ی شان گفت نه و همه خدایان را زد و با یک سرزمین زیر بغلش به اوپس‌کده برگشت. و سال‌ها گذشت و سرزمینش پر شد از ملتی که اسم همه‌شان والراون بود و والی‌-والراون‌ها شاهش بودند. والراونینا سرزمینی شد از شاه‌ها و قصه‌ها و حماسه‌ها و بعضی شاه‌هایش قوی بودند و سرزمینش را گنده‌تر کردند و بعضی نبودند و کوچکش کردند و بعضی وقت‌ها اژدهاها پرنسس می‌دزدیدند و شوالیه‌ها سوار بر اسب‌های سفیدشان با شمشیرهای بلندشان نجات می‌دادندشان و بعضی وقت‌ها جادوگرهای شیطانی یواشکی می‌رفتند توی باغ‌هایشان و سیب‌هایشان را طلسم می‌کردند ولی عشق واقعی نقشه‌هایشان را برآب می‌داد و خلاصه سال‌ها گذشتند و گذشتند و گذشتند و آدم‌ها بزرگ و بزرگ‌تر شدند و والراونینا کوچک و کوچک‌تر. شوالیه‌ها یادشان رفت مالیات قلعه‌هایشان را بدهند و اژدهاها توی باغ وحش‌ها استخدام شدند و جادوگرهای شیطانی اداره‌ها را اختراع کردند.
و آخرین والی-والراون‌ها، والراون قصه ما را به دنیا آوردند.

Regrets, I've had a few
But then again, too few to mention
I did what I had to do
And saw it through without exemption
I planned each charted course
Each careful step along the byway
And more, much more than this
I did it my way

والراون لباس باباوالراون را کشید و پرسید:
-ولی اگه ما یخو اختراع نکردیم، پس چی اختراع کنیم؟
-هیچی. ما آخرین نسل والی‌های والراونیناییم. ما تموم می‌کنیم، نه شروع.

باباوالراون به والراون قصه‌ ما گفت که وقتی والراون قهرمان سرزمینشان را از خدایان دزدیده بود، تصمیم گرفته بود سرزمینی باشد سرشار از حماسه و سلحشوری و قصه و ماجراجویی. و مثل همه ماجراها، ماجرای سرزمینشان هم یک روز باید به پایان می‌رسید: والراون‌ها قرار نبود تا آخر دنیا پرنسس‌ نجات دهند و با آدم‌بدها بجنگند. والراون‌ها باید بزرگ می‌شدند. و وظیفه باباوالراون، تربیت والراون قصه‌ی ما برای هم‌آوردن سر و ته قصه‌‌ِشان بود.

والراون به کِرمی نگاه کرد که کنار پایش توی زمین می‌لولید. کرم کوچولو از این سوراخ می‌رفت توی زمین، از آن سوراخ در می‌آمد، دوباره می‌رفت توی زمین، دوباره در می‌آمد و دوباره و دوباره و خلاصه یک عالمه مشغول کرمیدن بود.
والراون به باباوالراون نگاه کرد. والراون به کرم کوچولو نگاه کرد. والراون اخم کرد، پایش را بالا برد و روی کرم کوچولو کوبید.

آن شب، وقتی لشکر تاجرها بارشان را بستند و از والراونینا رفتند، هیچکدام حواسشان نبود به والراونی که لای یخ‌هایشان قایم شده بود.

Movement, scenes, movement, the playlist of life stuck on shuffle. Out of the corner of his dead eyes, Valraven glanced his inky companion. In the chaos of fresh murder no one saw a flash of long black hairs moving through the crowd. The singer appeared behind Inky, and a moment later, Inky was gone. And so was the punk-rocker


همراه با لشکر تاجرها، والراون رفت و رفت و رفت و رفت. والراون از کوه‌های بلند و صحراهای کوتاه رد شد. توی اقیانوس‌ها شنا کرد. از شانه غول‌ها بالا رفت. روی ابرها پرید. سوار بر شهاب‌سنگ‌ها قان‌قان کرد. توی سیاره‌های دیگر فرود آمد. با آدم‌فضایی‌ها دوست شد. بهش گفتند آدم باحالی است و بیاید توی مجلس بین‌کهکشانی سناتور شود. والراون با قاطعیت کلی رای آورد و سناتور شد و لایحه کهکشانی تصویب کرد. از اسرار نژادهای قدرتمند و کهن کهکشان پرده برداشت. به راز سقوطشان پی برد. با ارتش امپراطوری سیاه فراکهکشانی که هر ده هزار سال کهکشان‌ها را از زندگی پاک می‌کرد، جنگید. هزاران ستاره زندگی‌شان را فداکارانه برای نجات کهکشان فدا کردند و مجلس بین‌کهکشانی طی هفتمین جنگ آنارِس نابود شد و امپراطوری سیاه فقط چند قدم با بدست آوردن کنترل ابرسیاهچاله مرکز کهکشان فاصله داشت که ناگهان والراون و ارتشش از میان خاکسترهای مجلس بین‌کهکشانی برخاستند و ورق را برگرداندند و سفینه‌هایشان کلی پیوپیو کردند و سمت سفینه‌های دشمن لیزر شوت کردند و ابرکشتی امپراطور سیاه ترکید و تکه‌هایش توی سیاهچاله مرکز کهکشان کشیده شدند و کهکشان نجات پیدا کرد.

و والراون همه این‌ها را که کرد، هیچوقت خاطره آن روز دور و درازی که با باباوالراون یخ را اختراع کرده بودند، یادش نرفت.


As darkness grew in Valraven's eyes, a small globule of light came floating out of his mouth. With great reluctance, the small soul of a great god was leaving his body behind



Yes, there were times, I'm sure you knew
When I bit off more than I could chew
But through it all, when there was doubt
I ate it up and spit it out
I faced it all, and I stood tall
And did it my way
I've loved, I've laughed and cried
I've had my fill, my share of losing


اودین داشت روی یکی از شاخه‌های بزرگ یک درخت گنده تاب می‌خورد.

-آم... جناب اودین، خدای خدایان؟
-

والراون یک انگشتش را دینگ‌دینگ زد به نیزه‌ای که از وسط اودین بیرون زده بود.
-جناب اودین، یگانه سراینده نواهای جادویی؟
-

والراون انگشت دیگرش را برد و پلوپ کرد توی سوراخ خالی چشم اودین.
-آلفادر تمام خدایان، اودین بزرگ؟
-هیس... من مُردم.
-اوه. ببخشید.
-آره. صبر کن زنده شم.

والراون انگشت‌هایش را محکم از توی خدای خدایان بیرون کشید و رفت کنار درخت نشست تا صبر کند اودین زنده شود.
والراون نُه روز و نُه شب کنار درخت نشست. در تمام این مدت، اودین با طنابش تاب می‌خورد، باد توی سوراخ چشمش وووووشششش صدا می‌داد، نیزه‌ی وسطش جیرجیر می‌کرد و کلاغ‌ها رویش می‌آمدند و قارقار می‌کردند و والراون هم تصمیم گرفت صدایشان چقدر گوش‌ می‌نوازد و بد هم نیست ها و کلی از سمفونی مرگ لذت برد و آخر سر که اودین زنده شد، بلند شد و برایش دست زد و اودین که مطمئن نبود چرا، تصمیم گرفت باهایش دست بزند تا ببیند چی می‌شود.

-اودین بزرگ، خدای خدایان، دیدنتون از نزدیک افتخار بزرگیه.
-آره.
-آلفادر اودین، از سرزمین‌های دور خدمتتون رسیدم. میگن شما جهان رو از جسد یمیر به وجود آوردین؟
-آره.
-و یعنی قبلش جهان وجود نداشت؟
-نه بابا.

برف، قله، چوب، یخ.

-آلفادر، لطفا منو به فرزندخوندگی بپذیرید.
-هاااا. هاااا؟
-آلفادر قدرقدرتا، قوی‌شوکتا، شما از هیچی، یه چیز کاملا جدید اختراع کردین. شما یه جهان رو شروع کردید. لطفا صلاح ببینید که اسرار این قوی‌ترین و قدرتمندترین و کمیاب‌ترین جادوی دنیا رو به منم بیاموزید.
-هاااا. می‌آموختما. ولی چیزه... دیر اومدی. الان وقت پایان دنیاست.

لشکر تاجرها. هم‌آوردن سر و ته قصه‌‌ِشان. کرم کوچولو.

بالای سر والراون یک ابر گنده و سیاه و بد ظاهر شد و گنده‌انه و سیاهانه و بدانه رعد و برق زد.
-نه.

And now, as tears subside
I find it all so amusing
To think I did all that
And may I say, not in a shy way
Oh, no, oh, no, not me
I did it my way
For what is a man, what has he got
If not himself, then he has naught


دامبلدور نوک ریشش را گردالی گره زد، کپه ریشش را دور سرش چرخاند و چرخاند و پرت کرد سمت یکی از تسترال‌هایی که جلویش می‌دویدند. یکی از تسترال‌هایی که جلویش می‌دویدند یواشکی سرش را چرخاند تا طناب-ریش دامبلدور به هدف نخورد.
-عجب توله‌تسترال زرنگیه. آینده روشنی در ارتش روشنایی در انتظارشه.
-بله بله. ولی جناب دامبلدور، می‌فرمودید که به پیشنهادم فکر کردید؟

سوار بر هیپوگریف‌هایشان، والراون و دامبلدور دور محوطه کوییدیچ هاگوارتز پیتیکوپیتیکو می‌کردند و کلاه کابویی داشتند و تسترال دنبال می‌کردند. البته خواننده ریزبین اگر پلک هایش را نزدیک هم بیاورد و یک دستش را سایه‌بان چشم‌هایش کند و محکم بخواند، می‌بیند که والراون خیلی وقت است که طنابش دور کلاهش گره خورده و باد بُردتشان و زین هیپوگریفش هم یک‌وری شده و خودش آن‌وری شده و الآن با چنگ و دندان، دست و پایش را محکم به هیپوگریفش گره زده ولی باز هم با هر پیتیکو دارد به زمین نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود.
دامبلدور یک بار دیگر ریشش را پرتاب کرد. این بار ریشش به هدف گیر کرد و گردن یکی از تسترال‌ها را گرفت و چرخاندش و کوبیدش به تسترال بغلی‌اش و دوتا تستراله هم چرخیدند و به چهارتا تسترال دیگر خوردند و آن‌ها هم چرخیدند و به هشت‌تا تسترال دیگر خوردند و همینطوری تسترال‌ها به هم خوردند و خوردند و تعدادشان صعودی زیاد و زیادتر شد و حتی از استادیوم هاگوارتز هم زدند بیرون و رفتند تا همه تسترال‌های دنیا را به هم بخورانند.
دامبلدور هیپوگریفش را وایستاند، نوک ریشش را فوت کرد و دور انگشتش چرخاند و کرد توی جیبش.
-Fastest beard this side of Oops-kade.
-
-در مورد پیشنهادت... اینجایی که قراره بیایم، آزرگاد، که قراره بیایم توش و عنصر غیرقابل پیش‌بینی باشیم توی برنامه‌های سرنوشت. ما جادوگرا قراره کمکتون کنیم رنگارونک اتفاق نیفته؟

کله و تنه والراون کاملا زیر هیپوگریفش رفته بودند و فقط دو لنگ پای گره خورده روی زین بالا مانده بودند.
-آزگارد. رگناروک. بله.
-یه شوالیه روشنایی همیشه باید به ندای کمک پاسخ بده و به پاداشی که در انتظارشه فکر نکنه. ولی پاداشی که در انتظارمونه چیه؟
-هرچی که بخواین؟

دامبلدور ریشش را از جیبش بیرون کشید و مشغول خاراندنش شد.
.

Suddenly there came hands. The glinting globule of spirit was drowned in the darkness of a cage of valkyrie fingers. And moments later, instead of the great gray graveyard of souls, Valraven's golden spirit found itself in a jar of jam



To say the things he truly feels
And not the words of one who kneels
The record shows I took the blows
And did it my way


The song climbs to a roaring crescendo, the orchestra booms, the strings scream, the basses shake the ground, the trumpets become an army of elephants. And just as fast as it rose to its peak, the song comes rolling down the mountain of sound. Valraven takes a step back from the microphone as silence rushes to fill the vacant air. His eyes fix on an undefined point in space, a look not alien to eyes struck by a sudden, brilliant, brilliant idea


Yes, it was my way


Far far away, in the winding alleys of Asgard, amidst the secret passageways of Valhalla, where people sang of how they broke the law, where great wolves were left chained in black dungeons, familiar eyes were struck with the same look

Eyes that were very much like Valraven's

But not exactly



ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۵ ۲۱:۰۷:۳۶
ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۵ ۲۱:۱۰:۱۳
ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۵ ۲۱:۱۴:۴۰


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL


پانک راک ۳: د ریترن آو پانک
پیام زده شده در: ۲۲:۴۷:۰۴ جمعه ۴ اسفند ۱۴۰۲
#8
جادوفلیکس


توجه:

Banquo: It will be rain tonight
First Murderer: Let it come down

--Macbeth




ماجراهای اوپس کده


For each, there comes at the beginning of death, a vision of life. All of life with all its suffering and joy and heartbreak and triumph and shame and warmth and cold and good and ill, becomes then a massive fresco adorning the ceiling of a great hall; to be glanced only for a moment before you are swept away. What was once huge and eternal and housed in its every corner a universe of possibilities, is now condensed in a single flash of light. That was your endless life: an epic poem of high adventure and low trivialities. This is your endless death: nothingness in a gray sea of nothingness where memories are forever devoured by uncaring nothingness
Or at least, so Telekefimus thought
For Telekefimus Prime, his life-summary came in the glinting pinpoint of three golden cuff buttons. And a hook hand coming out of the dark to execute the nightmare
Moonlight washed over where Big Boss' face was. And Telekefimus saw nothing but a blur where he expected the features of the grim reaper
You ain't got the right. I earned life. I willed it and I made it and I goddamn deserve it, Telekefimus aimed every syllable and shot them into his killer
The hook hand stopped a breath away from Telekefimus' TV screen. The pixels winced and shrieked without noise in the myriad colors of horror
My poor fool, that is exactly why you don't, said an evil grin through the blur
The hook broke through the screen and the scrunch of death echoed on the rooftops around them



All our times have come
Here but now they're gone
Seasons don't fear the reaper
Nor do the wind, the sun or the rain
We can be like they are


All was still in the world. There was the killer, there was Telekefimus, there was the smell of burned wires and there was a glittering city sprawled beneath
And the night caressed the world with soft light


Come on, baby (don't fear the reaper)
Baby, take my hand (don't fear the reaper)
We'll be able to fly (don't fear the reaper)
Baby, I'm your man


Behind Big Boss three dark shapes appeared out of the the shadow-tents of the night, grabbed Telekefimus by his carpet arms, took him back with them, disappeared
Big Boss peered over the rooftops as he lit up a cigar. In the distance, tiny chimney stacks of factories were frail toothpicks, proud to tower over bite-sized houses. Nearer, workers tirelessly laboured away at a cathedral. Nearer, people danced and frolicked and bounced and sang of how they fought the law and the law won

In the distance were Inky and Wirsinus

And Big Boss had finally found them


La, la, la, la, la
La, la, la, la, la


فصل دوم
قسمت هفتم
پانک راک ۳
د ریترن آو پانک


ویرسینوس یک تیکه دیگر از زنجیرهای فنریر را گاز زد و مشغول جویدنش شد.
-بعدش چی شد؟

جلوی ویرسینوس، گنده‌ترین و بزرگ‌ترین و عظیم‌ترین و خفن‌ترین و درنده‌ترین و گرگ‌ترین گرگی بود که ویرسینوس توی عمرش دیده بود. فنریر هزارتا دندان داشت و هرکدام از دندان‌هایش هم هزارتا دندان داشتند و آنقدر سفید بودند که برق می‌زدند و آنقدر تیز بودند که غذا توی برقشان بریده می‌شد و نه تنها هیچوقت کرم نمی‌زدند، کرم ها را هم می‌زدند و اگر دستشان می‌رسید، خودشان را هم می‌زدند و هرکدامشان که زده می‌شد، باید با شرم وسایلش را جمع می‌کرد و راهی سفری می‌شد به برف‌های هیمالیا و تبت و هنگ‌کنگ و شائولین و آن‌جا باید دو هزار سال غذا نمی خورد و نمی‌خوابید و هر روز دویست و پنجاه ساعت ورزش می‌کرد و باید روی آتش راه می‌رفت و زمین را با دست خالی می‌شکافت و با قدرت مغزش شناور می‌شد و وقتی باران می‌آمد باید از قطره‌هایش بالا می‌رفت و وقتی باد می‌وزید باید پرواز می‌کرد و وقتی برف می‌بارید باید قشنگ‌ترین آدم برفی دنیا را درست می‌کرد و هرکس نمی‌کرد باید می‌مُرد. آخر سر هم دندان‌ها فقط وقتی دوباره به دهان فنریر راه داده می‌شدند که برای نشان دادن لیاقتشان، سرِ بودا را همراهشان می‌آوردند که یا باید برایش شانصدهزار سال صبر می‌کردند تا بودا متناسخ شود یا باید وقتی بودا حواسش نبود به نیروانا دست می‌یافتند و خفتش می‌کردند یا ماشین زمان می‌ساختند و می‌رفتند خیلی سال پیش وقتی بودا یک آقاهه بود که بابایش وزیر شاه بود و گفته بود به بچه‌اش فقر و مرض نشان ندهند که ناراحت نشود و اینجا بود که دندان‌ها یادشان می‌افتاد که بودا هنوز بودا نشده و چطوری پیدایش کنند و مجبور می‌شدند همه وزیرها را بکشند و چانصدهزار تایم‌لاین جدید بسازند و آنقدر دنیاها را توی هم بپیچند که یهو ببینند مامان‌بزرگ خودشان شده‌اند و تبدیل به کرم‌چاله شوند و تمام دنیا را بخورند.

بله، جلوی ویرسینوس فنریر بود که لای یک عالمه زنجیر زیر یک سیاهچالِ روشن بسته شده بود و داستان زندگی‌اش را برایش تعریف می‌کرد.
-اودین و برادرانش غول عظیم، یمیر، رو مسلوخ کردن و چنان خونی از یمیر جارید که همه غول‌های برفی درونش غرق شدن. اودین و برادرانش بعد از این جسد یمیر رو به گینونگاگاپ بردن و از گوشتش زمین و از مغزش ابر و از استخونش کوهستان‌ شکل دادن و بدین ترتیب جهانی که اطرافته به وجود اومد.
-به به. شما کجا بودین اون مدت بعد؟

فنریر خواست سمت ویرسینوس چشم‌غره برود که یادش افتاد تمام عضلات و انگشت‌ها و مفصل‌ها و حتی چشم‌هایش هم محکم زنجیر شده‌اند و فقط به رعد و برق بالای سرش بسنده کرد.
-آورنده روشنایی، گوش بسپار به داستانی که سرش از پیش آفرینش نگاشته شده تا رساتر آوای درد روزگاری رو بشنوی که به ارث بردی.

ویرسینوس یک تیکه دیگر‌تر از زنجیر فنریر را گاز زد و مشغول جویدنش شد. ویرسینوس نمی‌دانست دقیقا چی به ارث برده ولی خوشحال بود که بالاخره پولدار شده.

-و اودین دونست که بعد از ساخت تمام جهان، وقت ساخت ساکنینشه. اودین دی آل-فادر دست به کار شد و تمام خدایان رو تنهایی به وجود آورد و سپس تمام انسان‌ها رو از دو درخت بیرون خزوند و وقتی زمین پر از موجود شد، آزگارد رو ساخت تا سرزمین خدایان باشه و درون آزگارد قصر عظیمش رو بنا نهاد که هر وقت که بر سکوی سلطنتش می‌نشست، تمام رویدادهای جهان رو می‌دید و هرچیزی که می‌دید رو می‌فهمید.

ویرسینوس یک تیکه زنجیر را لای دوتا انگشتش پیچاند و باهاش یک تیکه از زنجیر قبلی را که بین دندان‌هایش مانده بود بیرون کشید.

و فنریر به داستان‌هایش ادامه داد. فنریر تعریف کرد چطوری اودین و لوکی با هم آشنا شدند و دوست شدند و از روزی که لوکی وارد جمع خدایان شد، آن‌قدر زبر و زرنگ بود که یک روز درمیان خدایان را توی یک هچل می‌انداخت و از یک هچل دیگر نجات می‌داد و بعضی روزها اسب می‌شد و با اسب اودین شیطنت می‌کرد و بعضی روزها بچه اودین را می‌کشت و بعضی روزها زن ثور را کچل می‌کرد و بعضی روزها با انگربودا صاحب سه تا بچه شد و خدایان رفتند ستاره‌ها را نگاه کردند و کف قهوه‌شان را نگاه کردند و به بچه‌های لوکی نگاه کردند و تصمیم گرفتند قرار است لوکی و سه تا بچه‌اش همراه با ارتشی از غول‌های برفی سوار بر کشتی‌ای که از ناخون آدم‌مرده‌ها ساخته شده، بهشان در آخر دنیا حمله کنند و همه‌شان بمیرند.

-غولای برفی همه‌شون توی خون یمیر غرق نشدن مگه؟

فنریر خواست گردنش را تهدیدانه سمت ویرسینوس بچرخاند که دید هنوز هم دست و بالش زیر سفت‌ترین زنجیر جهان بسته شده.
-قاتل ظلمت، ریزبینی‌ت رو ارج می‌نهم. بله، داستان‌ها به ما از بازگشت غول‌های برفی در آخر زمان می‌گن. و پرسش از جوهر سرنوشت جایز نیست!
-آره ها.

پس اودین و خدایان سه تا بچه لوکی را دعوت کردند به آزگارد و اودین یواشکی بچه اولشان که مار بود را انداخت توی اقیانوس تا کلی ماهی بخورد و بزرگ شود و بتاند با ثور کُشتی بگیرد و بعدش دکمه زیر میزش را زد و زمین زیر آن یکی‌شان که نصف صورتش زنده بود و نصفش مُرده، باز شد و همینطور که داشت سقوط می‌کرد، بهش تبریک گفت چون از این به بعد رییس مردگان است و آخر سر نوبت رسید به فنریر. اودین توی قهوه‌‌اش دیده بود در آخر جهان، این فنریر بود که قرار بود دهانش را از سطح زمین تا سقف آسمان باز کند و هرچیزی این وسط بود را بخورد -و اینجا اودین محبور شد برای ادامه‌اش یک قهوه دیگر بریزد- و آخر سر برسد به اودین و با هم کلی محکم بجنگند و یک لحظه اودین دست بالاتر را بگیرد و یک لحظه فنریر زیر پایش را خالی کند و هیچکس توی زمین و آسمان نداند کی برنده می‌شود -و اودین بدو بدو یک قهوه دیگر ریخت- تا اینکه فنریر با یک غرش بزرگ و مهیب، چهار ستون دنیا را بلرزاند و بپرد روی اودین و قورتش دهد.
اودین این را که دید، ترسید و تصمیم گرفت نه. پس رفت پیش دورف‌هایی که یک عالمه عالمه زیر زمین و توی غارهای نورانی و پر از جواهرشان بهترین سلاح‌ها و سپرها و زره‌ها را چکش می‌زدند. دورف‌ها که دیدند خود شخص شخیص آل-فادر پیششان آمده، چکش‌ها و یاقوت‌ها و زمردهایشان را زمین گذاشتند و از روی سر و ریش هم بالا خزیدند تا ببینند چرا و این افتخار بزرگ را مدیون چی شده‌اند. ولی تا اودین بهشان گفت زنجیری می‌خواست که باهاش فنریر را زندانی کند، همه سرشان را تکان دادند و نچ نچ کردند و بهش گفتند تا حالا فنریر را دیده؟ فنریر گرگ‌ترین گرگی است که تا حالا گرگیده. فنریر هر روز صبح چهارتا اژدها می‌خورد و هر شب نیمه‌شب چهارتا روستا می‌بلعد. هیچ زنجیری توی کل تاریخِ تاریخ حتی نتانسته انگشت کوچکه‌ی پنجه‌اش را زنجیر کند. و بعد ریششان را با کلی تاسف توی شلوارشان زدند و برگشتند سر کارشان. اودین غصه خورد و چشم‌هایش را دوخت به یک عالمه عالمه بالای سرش: به نوک‌سوزن نورانی‌ای که ازش آمده بود و فکر کرد آیا وقتش رسیده که سرنوشتش را بپذیرد؟ آیا قدرتش را دارد که هرچیزی که هزاران سال ساخته را رها کند؟ اودین به گینونگاگاپ فکر کرد و دلش با یاد روزهای خوب پیش از جهان مچاله شد و کلی ناراحت شد و می‌خواست گریه کند که یکهو از لای خرده‌سنگ‌ها و استالاکتیت‌ها و یاقوت‌ها و تکه‌چکش‌های اطرافش، یک دورف کوچولو بیرون پرید و گفت زنجیرش را می‌سازد.
اودین خوشحال و خندان از جایش پرید و جهید و رقصید و خزید و درید و دست دورف را محکم تکان داد و ریشش را بوسید و ازش لیست ملزومات زنجیر را گرفت -و البته قبلش ازش آدرس نزدیک‌ترین مرلینگاهشان را پرسید چون کم کم قهوه‌هایی که خورده بود داشتند از تنگی جا شکایت می‌کردند- و در جستجوی‌شان به سفری رفت اطراف زمین که هانصدسال طول کشید و سرانجامش قوی‌ترین و مستحکم‌ترین و نشکاف‌ترین و بازنشوترین زنجیری بود که تا حالا جیر شده.

-تاندون خرس، تف پرنده‌، نفس ماهی، صدای پنجه گربه، ریشه‌های یه کوه! و حاصلش زنجیری که حتی بازوی زمان جرئت اخم سمتش رو نداره.
-دستش درد نکنه.
-اما رهایی‌بخش از تاریکی، فراموش نکن حکمرانان واقعی کیهان قوانینی‌ان که از هر یمیری کهن‌ترن. ریسمان‌ در ریسمان، طناب زمان تنیده می‌شه و پیش میره تا دوباره و دوباره میرا و نامیرا علیهش به تکاپو بیفتن و شکست بخورن. اودین هزاران بار برای رهایی از رگناروک دست و پا می‌زنه ولی می‌دونه نقطه پایان همه دست و پاها کجاست: رگناروک! پایان جهان! گرگ‌و‌میش خدایان! وقتی کشتی لوکی بادبان برافرازه، تمام قید و بندها از هم می‌پاشن. و فنریر ثقیل یک بار دیگه طعم شیرین آزادی رو در خون آل-فادر می‌چشه.

ویرسینوس فکر کرد کاش زبان داشت و می‌تانست طعم چیزها را بچشد.

-و سرانجام، نوای رگناروک در طاق جهان طنین انداخته! روزها کوتاه‌تر و کوتاه‌تر می‌شن و جهان در زمستانی به دام افتاده که سالها به طول انجامیده. ولی سروش روشنایی، نگاه کن به اطرافت. آیا من از بندم رها شدم؟ آیا ماربچه‌ی لوکی با ثور کشتی می‌گیره؟ آیا الهه مردگان از ناخون ساکنین قلمروش کشتی می‌سازه؟ آیا غول‌های برفی برگشتن؟ رگناروک کجاست؟

فنریر از جایش پرید و سمت دیوارهای سیاهچال غرید و سمت ویرسینوس برگشت و نوک پنجه‌اش را روی مدارش گذاشت.
-سرنوشت نطق آغاز رگناروک رو خیلی وقت پیش املا کرده. پس چرا هنوز در سیاهچال آزگارد می‌پژمرم؟ از خودت بپرس دست کی ما رو در باتلاق زمان نگه داشته و می‌بینی که همه سرنخ‌ها به یک اسم منتهی می‌شن: والراون!
-موافقم.

فنریر دور سیاهچال قدم می‌زد.
-اودین و خدایان فرار کردن و والراون رو گذاشتن تا مانع رگناروک بشه. اما ناجی نور، اودین و خدایان هیچوقت توی طالع‌های خبیثشون تو رو ندیدن. رستگارنده فروغ، زنجیرمو بشکن و همراهم صحت رو به تن رنجور جهان برگردون.

ویرسینوس شکمش را مالید و فکر کرد.
-یعنی همه اینایی که خوردم رو باید دربیارم دوباره، بشکنمشون و دوباره بخورم؟

و فنریر بالاخره متوجه شد.

×××


-یو'ر عه ویزارد، هری!
-بعععععع.

وسط میدانِ وسطِ آزگارد، یک عالمه وایکینگ و جادوگر جمع شده بودند و داشتند با یک عالمه دست و جیغ و هورا از برنامه امشب تئاترهای سراسر آزگارد لذت می‌بردند. برنامه امشب -و شب های پیش و شب های پیش‌ترش و حتی آنقدر مردم دوستش داشتند که شب‌های پیش‌ترترش- این بود: روی یک درازکشتی وایکینگی، یک وایکینگ گنده بود که ریش‌های یک یاروی دیگر را به ریش‌های خودش چسبانده بود و سوار یک گوسفند وایکینگی بود که لباس هیپوگریف بهش پوشانده بود و جلویش یک بچه‌وایکینگ بود که وسط کله‌اش زخمی بود و عینک داشت و یک عالمه پر کلاغ به موهایش چسبانده بود.

-فکر نمی‌کنم باشم. ویزارد کسیه که دانشش از جادو طی سال‌های متمادی یادگیری و کتاب خوندن میاد، وارلاک کسیه که جادوش از عهدی که با یه موجود شیطانی بسته شده سرچشمه می‌گیره و سورسِرِر کسیه که جادوش از درون خودش میاد. آیم عه سورسرر، هگرید.
-یور عه نِرد، هری.

جمعیت تماشاچی از خنده منفجر شدند و کف کردند و تف کردند و محکم دست زدند و توی سر و صورت هم گوجه پرت کردند. والراون یکی از گوجه‌هایی که سمتش پرت شده بود را توی هوا گرفت، تبدیلش کرد به برتی بات و داد اینکی.
-چشمت به اون گوسفنده باشه. شخصا castش کردم واسه این نقش. بهترین گوسفندبازیگر این سمت نیفلهایمه.
-ولی اینکی بهترین گوسفند کل سمتای نیفلهایم بود.

هاگریدوایکینگ از روی هیپوگریف‌گوسفندش پایین پرید و همراه با هری‌وایکینگ بدو بدو از استیج بیرون رفتند. پشت سرشان، کینگزلی شکلبولت و نیمفادورا تانکس با کلاه‌‌خودهای شاخدار و سپرهای گرد و تبر توی دست وارد شدند.
-سیگورد، بالاخره به سرزمین انگلستان رسیده‌ایم. آیا این جلگه‌های سرسبز و رودهای آبی برایمان مزارعی پرثمر و زندگی‌ای طولانی در صلح به ارمغان خواهند آورد؟
-اوبا، امیدوارم خدایان تقدیرمان را بدین‌سان که گفتی رقم زنند. امیدوارم رویای سالهایم از تجارت در سرزمین‌های تازه، سرانجام جامه حقیقت بر تن کند.
-بعععع.

دولورس آمبریج از سمت دیگر صحنه وارد شد.
-آها! بالاخره هیپوگریفشو پیدا کردم. بیا اینجا، موجود وحشی. بیا و به صاحبت در آزکابان بپیوند.
-بعععع.
-نه! ای ساکن سرزمین تازه، آن گوسفند پدرمان است. تنهایش بگذار وگرنه طعم خشم فرزندان رگنار لوثبروک را خواهی چشید.
-آواداکداورا بابا.
-بععععععععععععع.

نور سبزرنگی از چوبدستی دولورس آمبریج بیرون پرید و داشت مستقیم سمت سیگوردکینگزلی‌شکلبولت پرواز می‌کرد که یکهو گوسفندهیپوگریف‌رگنار‌لوثبروک جلویش پرید، نور سبزرنگ را خورد و زمین افتاد. سیگورد و اوبا سریع سمتش دویدند و جسد پدرشان را در آغوش کشیدند.
-نهههههههههههههههههه. پدر!
-سرزمین انگلستان، بدان که بار کشتی‌های ما چیزی جز صلح نبود. اما این روز، در این خاک خون‌‌آلود، بذر انتقاممان را می‌کاریم و از کشتی‌هایمان به حریقی می‌نگریم که زندگی‌تان را خواهد بلعید.

تماشاچیان محکم‌تر دست و جیغ و هورا کشیدند و دماغشان کلی چاق بود و این بار با گوجه‌هایشان کاهو و خیار هم پرتاب کردند. والراون یکی از کاهوهای توی هوا را قاپید و یک کارت شکلات قورباغه‌ای تحویل اینکی داد. از توی کارت، اینکی برای اینکی دست تکان می‌داد. اینکی تصمیم گرفت از کل چیزهایی که توی آزگارد دیده، این بهترینشان است و برگشت تا به والراون بگوید به نظرش هرچیزی وقتی کارت شکلات قورباغه‌ای با تصویر اینکی بشود، خوشگل‌تر می‌شود که دید والراون جلوتر راه افتاده و دارد برای خودش می‌رود.

I'm living on shattered faith
The kind that likes to restrict your breath
Never been a better time than this to
Suffocate on eternal bliss


-معتقدم یکی از نشونه‌های سلامت یه مردم، انرژی پانکشونه. می‌دونم دوستت هم اگه اینجا بود به اطلاع هممون می‌رسوند که از زیبایی‌ سرکشی و طغیان چقدر می‌تونیم یاد بگیریم.

جلوی والراون، گوشه کلیسای در حال ساختش، یک گروه از نوجوان‌های آزگاردی جمع شده بودند و قوی روی گیتارهایشان و درام‌هایشان و بِیس‌هایشان و تارهای صوتی‌شان می‌کوبیدند. هرچقدر از مردم آزگارد که امشب از نمایششان توی وسط میدانِ وسطی آزگارد لذت نمی‌بردند، دورشان ایستاده بودند و از دیوارها آویزان شده بودند و روی زمین دراز کشیده بودند و از سر و کله همدیگر بالا رفته بودند و روی سر و کله همدیگر دراز کشیده بودند و بعضی وقت‌ها همراه خواننده می‌خواندند و همه وقت‌ها ورجه وورجه می‌کردند.

In a city that swells with so much hate
You seem to rise above and take its place
The heart pumps until it dies
Drain the blood, the heart is wise


خواننده‌شان، یک عالمه موی بلند داشت که روی سر و صورت و شانه‌ها و کمر و شکمش پخش شده بودند و آن‌قدر پرکلاغی بودند که اینکی فکر کرد هری‌وایکینگ باید به جای پر کلاغ واقعی، این‌ها را می‌دزدید ولی بیشتر که فکر کرد دید اگر دزدیدن موهای این یاروعه دختره اینقدر راحت بود احتمالا اینقدر بلند نمی‌شدند و جنگیدن با هزارتا کلاغ و دزدیدن پرشان گزینه آسان‌تری است و به هری‌وایکینگ آفرین گفت و بیشترتر که فکر کرد، آفرینش را پس گرفت چون هری‌وایکینگ بزدل بود.

All my friends are murder
Hey, all my bones, no marrow's in
All these fiends want viking meat
All my friends are murderers
Away, yeah


والراون دست اینکی را گرفت و توی جمعیت لولید. همزمان، خواننده‌هه موهایش را بالای کله‌اش چرخاند، پرتاب کرد سمت جمعیت، دور یکی از تماشاچی‌ها چرخاندش و تماشاچیه را انداخت هوا تا روی دست‌های درازشده جمعیت فرو بیاید. چهار-پنج نفر از تماشاچی‌ها که این حجم از خفن را دیدند، آنقدر جیغ کشیدند که جیغ‌هایشان با هم جمع شد و تبدیل شد به یک جیغ گنده که توی هوا پرواز کرد و رفت بالا توی آسمان و منفجر شد.

I never met a pearl quite like you
Who could shimmer and rot at the same time through
There's never been a better time than this and
Bite the hand of the frostbitten eminence


گیتاریست آنقدر محکم گیتار ریسیتید که گی‌شفاف شد و بیسیست آنقدر محکم بیسیستید که باسیست شد و درامر آنقدر محکم درامید که درام‌هایش ترکیدند و از تویشان یک عالمه درامر دیگر بیرون پریدند و آن‌ها هم درامیدند.
وسط جمعیت، یک تیکه جا بود که خالی‌تر بود و آن‌هایی که می‌خواستند محکم‌تر ورجه وورجه کنند می‌رفتند تویش و آنقدر می‌ورجیدند و می‌وورجیدند و می‌جستند و می‌خیزیدند که ستاره‌ها بالای سرشان می‌چرخیدند و زمین زیر پایشان آب می‌شد و از همه چیز دوتا می‌بود. والراون و اینکی رفتند و رفتند تا به این تیکه رسیدند.
-گو آن، شو می وات یو'ر مِید آو، مای فرند.

و والراون شروع کرد به وورجولیدن.

All my friends are murder
Hey, all my bones, no marrow's in
All these fiends want viking meat
All my friends are murderers
Away, away, yeah
Away, yeah


اینکی شروع کرد به وورجولیدن: از این طرف به آن طرف پاشید، از لای پاهای والراون تاب خورد و رفت پشت سرش و دور کت چرمی‌اش دایره زد و یک عالمه قطره شد و هرکدام از قطره‌هایش شروع کردند به وورجولیدن.
بیرون جمعیت، خواننده‌هه داشت از لای موهایش داد می‌زد.

I'm alive in Asgard-town
A stab in the dark, a new day has dawned
Open up and let it flow
I'll make it yours, so here we go


و یک عالمه اینکی از سینه والراون بالا رفتند و از شانه‌هایش شیرجه زدند پایین.
و جمعیت جیغ و هورا کشیدند.
و خواننده خواند.

All my friends are murder
Hey, all my bones, no marrow's in
All these fiends want viking meat
All my friends are murderers


و درام‌ها کوبیده شدند.
و والراون و اینکی وورجولیدند.
و جاستین فینچ‌فلچی چوبدستی‌اش را بیرون کشید.
و هیچکس نور سبزی که پشت والراون ناپدید شد را ندید.

He's gone away
He's gone away, yeah
He's gone away
He's gone away, yeah
He's gone away
He's gone away, yeah


و اینکی وورجولید.
و والراون زمین افتاد.
و خواننده خواند.


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۴ ۲۲:۵۲:۴۳


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۲۲:۱۶:۴۸ شنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۲
#9
توجه:

And this is the writing that was written
MENE, MENE, TEKEL, UPHARSIN
This is the interpretation of the thing
:


جادوفلیکس


1:
Numbers

یاروی فروشنده، رونالد ویزلی را با موهایش بلند کرد و روی پیشخوان گذاشت.
-اینو ببینین. سوغات درجه یک آزگارده. واسه خودمم از اینا می‌برم.

اینکی یک ذره از خودش را روی سر و صورت رون ویزلی ریخت و دماغش را مالید و توی دهانش رفت و از گوش‌هایش درآمد و لای موهایش جارید و آخر سر برگرداندش پیش بقیه ذره‌هایش.
-یاروی فروشنده بلد بود ویزلی خوب فروخت. اینکی راضی بود.

یاروی فروشنده نیشش را تا گوشه‌های چشم‌هایش باز کرد و از پشت پیشخوان یک جعبه کادو بیرون کشید.
-از اونجایی که مهمون فرخنده وارلین اعظم هستین، قابلتونم نداره ها.

اینکی از لایش یک مشت گالیون درآورد و روی پیشخوان گذاشت. بعد دستش را دراز کرد، یاروی فروشنده را از پشت پیشخوان برداشت، بی توجه به داد و فریادهایش بلندش کرد و توی جیبش چپاند.
-به اینکی یه دونه ویزلی داد، اینکی فقط واسه یه روز ویزلی داشت. به اینکی فروشنده ویزلیا رو داد، اینکی همه ویزلیا رو داشت. اینکی، جوهر موزیل.

اینکی، خوشحال و سرشار از ویزلی، برگشت و از مغازه ویزلی فروشی بیرون رفت. کنار در مغازه، والراون تکیه داده بود و به کارگرانی نگاه می‌کرد که در دوردست، دور کلیسایش کار می‌گریدند.
-واقعا هیچی قشنگ‌تر از ساختن یه چیز تازه نیست.
-اینکی از همه چیزا قشنگ‌تر بود.

اسپایک‌هایی که گوشه و کنار لباس والراون لانه کرده بودند، نور ماه را توی صورت اینکی می‌ترکاندند.

-اینکی، حجمی از مهمون‌نوازی که آزگارد به تو و دوست سینوسیت نشون داده، چیزی نیست که به همه مهمونامون نشون بدیم. و فکر می‌کنم وقتشه بدونین چرا.
-چون اینکی لایق بالاترین احترامات همه‌ بود.

والراون سرش را سمت اینکی چرخاند و باعث شد کت چرمی‌اش معترضانه جیرجیر کند.
-یو سی... آیم یور بیگِست فَن.


ماجراهای اوپس کده


2:
Numbers


ویرسینوس از اینکه رژیم غذایی‌اش با سایه‌ها فرق داشت، ناراحت بود.
دور و بر ویرسینوس، سالن‌های سیاهچال والهالا در همه طرف‌ لولیده بودند: دیوارهایشان و خزه‌‌‌های لایشان و قفس‌های کنارشان و استخوان‌های تویشان و موش‌های زیرشان همه با هم از مِری تاریکی می‌رفتند تا توی شکمش هضم شوند. ویرسینوس محورش را تاباند و گشنه‌انه سرش را در جستجوی غذا خاراند.

چیلینگ چیلینگ

ویرسینوس تعجب کرد. آیا سر ویرسینوس می‌تانست به زبان خاراندن صحبت کند؟ آیا صدای سرش نشانه غول چراغ جادویی بود که تمام مدت درونش زندگی می‌کرده و حالا می‌خواست بیرون بپرد و آرزوهایش را برآورده کند؟ ویرسینوس محکم‌تر خاراند.

چیچیلینگ چیلینگ

-کی اونجاست؟ والراون ملعون بالاخره جرئتشو پیدا کرده که خودش کارمو تموم کنه یا هنوزم پشت نوچه‌هاش قایم میشه؟

ویرسینوس انتظار داشت بعد از صدها سال زندگی با سرش، سرش بداند کی اونجا بود. ولی اشکال نداشت. درست می‌شد. چیزی که اشکال داشت، این بود که صدای سر ویرسینوس از توی یکی از دالان‌های سیاهچال بیرون می‌پیچید.
-سرمو اینجا جا گذاشتم یعنی؟ گفتم یه چیزی کمه ها. بریم پیداش کنیم پس.

ویرسینوس قبل از این فکر می‌کرد همه سایه‌ها سیاه‌اند و همه تاریکی‌ها تیره. ولی همین که بیشتر و بیشتر دنبال سرش رفت، احساس کرد بعضی سایه‌ها هستند که سایه‌های دیگر را می‌خورند و پوستشان را می‌پوشند و میلیون‌ها سال توی تاریکی بین کهکشان‌ها می‌خوابند. سایه‌هایی که آنقدر بزرگ و عمیق بودند که سایه‌های دیگر تویشان زندگی می‌کردند. سایه‌هایی که منتظر فرصت بودند تا یواشکی توی عمیق‌ترین و فراموش‌شده‌ترین سیاهچال‌ها بخزند و در آرامش رویای پایان جهان و خاموشیِ آخرین ستاره‌ها را ببینند.
و ویرسینوس افتخار ملاقات همه‌شان را در سیاهچال والهالا داشت.
و ویرسینوس توی دل و روده همه‌شان شنا کرد.

ویرسینوس می‌رفت و می‌رفت و هیچکس جلویش را نمی‌داشت. ویرسینوس هیچکس و هیچ چیز را نمی‌دید و می‌رفت. ویرسینوس پایش می‌افتاد توی سوراخ‌های کف سیاهچال و هفتادتا طبقه تالاپ می‌کرد پایین، باز هم می‌رفت. ویرسینوس به دیوار می‌خورد، دیوار را می‌خورد. ویرسینوس روی بی‌ادبی‌های موش‌ها سُر می‌خورد، بی‌ادبی‌های موش‌ها را می‌خورد. ویرسینوس لای محورهایش گره می‌خورد، محورهایش را می‌خورد. ویرسینوس هی می‌رفت و هی می‌خورد. ویرسینوس رحم نمی‌کرد. ویرسینوس با هر قدم قوی و قوی‌تر می‌شد. سایه‌های عمیق و primordial و بین‌کهکشانی که همه این‌ها را دیدند، تصمیم گرفتند وقتش رسیده بود فلنگشان را ببندند و بروند جای دیگری بازش کنند که ویرسینوس یکهو از لایشان درآمد، یک سر محورش را زد وسطشان، سر دیگرش را گذاشت بین لب‌هایش و با یک مک گنده، همه تاریکی تویشان را مکید. سایه‌ها پژمردند و چروکیدند و توی خودشان را که نگاه کردند، دیدند روشنایی شده‌اند و کلی غصه خوردند.
-آروغ. به به.

حالا ویرسینوس هم می‌توانست راحت‌تر سرش را پیدا کند و هم گشنه نبود. واقعا به به.

-آورنده‌ي روشنایی، جادویی که در دست داری کهن و قدرتمنده. کیستی؟

ویرسینوس به سرِ عظیم، پشمالو، بزرگ‌پوزه، مهیب‌پنجه، عریض‌دندون و طویل‌دُم روبروش نگاه کرد.

3:
Weight

دورتر، زیر قرص ماه و ستاره‌های خیلی زیاد، پشت تجمع کلبه‌های درخشان آزگارد، آن‌طرف‌تر از جایی که سنگفرش نقره‌ای زمین قل‌خوران می‌رفت تا بگسترد و قلنج‌هایش را شکند و شانه‌هایش را بمالد و کمرش را راست کند و با بقیه سنگفرش‌ها بشیند توی چایی‌‌اش معمای قندها را حل کند، یک عالمه کارخانه سرهای عصبانیشان را افرازیده بودند و دود می‌کردند.

توی یکی از این کارخانه‌ها، خیلی زیاد ماشین بودند که غلتک‌هایشان می‌غلتیدند و یک‌ عالمه جعبه را لای بازوهای مکانیکی‌شان رژه می‌‌راندند و کلی زنجیر داشتند که بالایشان تاب می‌خوردند و توی هم گره می‌رفتند و یک‌سری چیزهایی هم داشتند که محکم روی تک تک جعبه‌ها می‌کوبیدند و صدا می‌دادند و خطرناک بودند و بعضی وقت‌ها که کسی حواسش نبود، یکی از دشمن‌های جیمز باند یواشکی می‌آمد جیمز باند را جلویشان روی غلتک می‌بست و نقشه پلیدش را بهش می‌گفت و دوان دوان می‌رفت تا دنیا را نابود کند ولی نمی‌دانست جیمز باند خیلی بلد است و اینجا بود که جیمز باند ماسکش را درمی‌آورد و معلوم می‌شد درحقیقت این آدم‌بده بوده که به غلتک بسته شده و جیمز باند درحالیکه همه دشمن‌هایش پشت سرش می‌غلتیدند، سوار ماشینش می‌شد و رو می‌کرد به زنِ آدم بده‌ و درحالیکه عینک آفتابی‌اش را می‌گذاشت، می‌گفت باند، جیمز باند و قان قان‌کنان توی افق می‌راند.

کنار این همه جیمز باند، یک عالمه کارگر رداهای کارشان را پوشیده بودند، چوبدستی‌های کارشان را دستشان گرفته بودند و سوار بر جاروهای کارشان، کرور کرور جعبه را از این غلتک به آن غلتک می‌بردند. هر روز، از این غلتک به آن غلتک، به این غلتک، به آن غلتک. از وقتی ماه در می‌آمد، جعبه، جعبه، جعبه، جعبه. از این غلتک به آن غلتک، به آن غلتک، به آن غلتک، به آن غلتک.

جاستین فینچ-فلچلی اما از همه جعبه‌ها و غلتک‌ها خسته شده بود.

Gather up the dill and the thyme and the walnuts
The fennel and the sage and the garlic and the foxgloves
Gather up the mint and the lemon balm and henbane
Mistletoe and mandrake, the poke and the nightshade


زاخاریاس اسمیت سوار بر جارویش، زور زد و زور زد و دید آخرین باری که چیزی جز جعبه دیده را یادش نیست.

Gather up the dill and the thyme and the walnuts
The fennel and the sage and the garlic and the foxgloves
Gather up the mint and the lemon balm and henbane
Mistletoe and mandrake, the poke and the nightshade


پرواتی پاتیل به ردای کارش نگاه کرد و دلش برای روزهایی که پاتیل بود، تنگ شد.

Gather up the dill and the thyme and the walnuts
The fennel and the sage and the garlic and the foxgloves
Gather up the mint and the lemon balm and henbane
Mistletoe and mandrake, the poke and the nightshade


لی جردن چوبدستی‌اش را زمین انداخت و به بقیه کارگرها نگاه کرد. این چیزی نبود که بخاطرش به آزگارد آمده بودند.

و لی جردن دقیقا می‌دانست انتقادش را پیش کی ببرد.

Mistletoe and mandrake, the poke and the nightshade
Mistletoe and mandrake, the poke and the nightshade


4:
Division


Behold the night; see the great black blanket covering the plain of the earth, head to toe, rolling, rolling to where it joins with another blanket, blacker, rising over the dome of the earth. No stars shine tonight. A lonely half of a moon hangs fragile against this vastness of darkness

And the Darkness comes

Hear its advent; heed its whirring, burring, whirling chimes. Hear a billion bees buzzing in murderous uproar. A dumb cacophony of crawling doom rises from behind the edge of the world

Comes with great knells and alarums, the harbinger of the Final Quietus

Smell the blood; sniff the death-perfume of cadavers moldering, with the wings of wind their coffin. Breathe in the earthy
dust-food of the willow, the poppy, the myriad tiny burrowers of stone. Smell the promise of new life from dreaded death; only to succumb to its cold touch again. And again. And again. And again, in a never-ending ring forever coiling round the finger of avaricious Death

Cold is the night with the horror in its heart. Cold is the piercing stare of the colossal beast. In its chest of impenetrable haze it holds a thread of fate spun long, long ago

Look to the east: Dawn's downy face drops dew and turns tail at the sight of the Horror. Never again shall lances of light descend on this land, fall through the flying cottons of its sky, perch amidst the boughs of its trees, dance in the eyes of its children

This Mortiferous Multitude, this Ravenous Rapacity made manifest, this Prodigious Peril, this loathsome Host of Locusts, this Terror, shall open its maws wide and swallow all the earth, all the air and all the men before it

No longer multicolours, multifoiled
No longer multicolours, multifoiled


Hark! Whence comes the singing

See before the Host, where lightly flutters the outline of a body; a boy, tiny against the black bringer of doom. A white herald of Darkness


I'm multifoiled
And time opens wounds, yes
I'm no longer multicolours, I'm just multifoiled


The boy dances. The boy dances and his joints play as well-oiled hinges to the ecstasy of movement. Limbs shoot up and fall down and feet that were firmly planted one moment are, the next, in the air. Wild and free and elegant in their element


More worthless love, for I'm all lackluster
I'm no longer multicoloured, I'm just multifoiled


With outstretched legs he springs on toes En Pointe. One move dissolves and dissipates in another as he swiftly goes from Arabesque to Arabesque to Plié to Pirouette. The boy leaps and bounds and bends and skips


Blonde hair, eyes closed, the pale shroud he is wearing is a snake in flight under the moonlight. Moves? No. He weaves music into motion. Untethered from the Earth beneath. Climbing the phantom topography of the fabric of space; sliding on the wings of the ether; the music of locusts his waltz, he is a marionette on stringed wings


Years were filled again
That died of what was sweetest


Antediluvian Apocalypse reaches a dusty hand over the sea of time and grinds all things into half-remembered memories of scenes once glanced in a dream
And leading it, dances young Gustaf


I'm no longer multicolours, I'm just multifold

فصل دوم
قسمت ششم
پُست پانک

Bada baba ba ba ba ba ba ba ba


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۲۱ ۲۲:۲۳:۱۰
دلیل ویرایش: زوپس نذاشت وینکی نقطه گذاشت!


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۲:۵۱ جمعه ۲۱ مهر ۱۴۰۲
#10
-ارباب اونقدر کارشون درسته که شروع کردن به رقصیدن!
-ارباب می‌خوان بگن می‌تونن همزمان هم سریع‌تر از همه از طنابا بالا برن و هم بهترین رقصنده دنیا باشن.
-ارباب دارن دامبلدور رو به مسابقه رقص روی طناب دعوت می‌کنن.
-ما توی عمرمون هیچوقت نرقصیدیم و نخواهیم رقصید.

دامبلدور که مترها پایین‌تر دور طنابش گره خورده بود، سرش را از لای ریشش درآورد و لرد سیاه را دید که دور طنابش ورجه وورجه می‌کرد. دامبلدور یاد میلیون‌ها سال پیش افتاد. دامبلدور روزگاری را به خاطر آورد که کودکی ۱۰ ساله بود، شاد و خرم، نرم و نازک، چست و چابک از روی همه درخت‌ها می‌پرید و موز می‌خورد. روزگاری که جنگل‌ها سبز بودند و صدای جیک جیک دایناسورها تویشان می‌پیچید.* روزگاری که پیر و کهنسال و فرتوت و بیمار و کور و کر نبود. دامبلدور زمانی سریع‌ترین و بهترین میمون دنیا بود. دامبلدور می‌توانست روی هر طنابی برقصد!
-هوهوهاهاهی‌هی‌هو!

دامبلدور ریشش را بالای سرش چرخاند و پرت کرد روی طناب لرد سیاه و باهایش تاب خورد و بالای سر لرد چند دور چرخید و کمرش را تکان‌تکان داد و لنگ‌هایش را توی هوا چرخاند و حتی یکی از گوش‌های لرد سیاه را هم برداشت و پوست کرد و خورد و کارش که تمام شد، دوباره تاب خورد و پرید روی طناب خودش. پایینش، ده‌ها محفلی از شدت هیجان ترکیدند و سفیدی‌هایشان همه‌جا ریخت و توی دماغ و دهن مرگخواران رفت.
-آلبوس یه بار دیگه نشون داد منبع واقعی رقص، روشنایی درونه.
-آلبوس، شاه دیسکو!

بلاتریکس برگشت و لایتینا را کرد.


---
*وینکی، جن دانشمند بود و دونست تکامل موز و میمون بعد از انقراض دایناسورا بود. ولی وینکی گول نخورد و دونست دامبلدور هیچوقت تکامل نکرد. وینکی، جن داروین!



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.