توجه: این داستان شامل صحنه های غم انگیز و خشن زیادی است و خواندن آن به افراد حساس و زیر 16 سال جدا توصیه نمیشود. این درام از تاریکی های روح نویسنده و با الهام از یک "پرونده واقعی" نوشته شده است.
آگاپه
قسمت هفتم: شروع سراشیبی
“روزگاری بود که فکر میکردم اصالتی کهن در رنج هست. باور داشتم که رنجکشیدن تنها به انسانهایی که به آن احتیاج دارند ارزانی میشود و این روندی خواهد بود که چیزهای اضافی را از زندگی انسان میشوید، او را قویتر میکند و به مرحله بعد میبرد.
اکنون فکر میکنم که چه باور کودکانه و خوشبینانهای داشتم. البته زندگی من در آن روزگار هنوز در دوران خوشی بود، بر پایههای استوار بنا شده بود و عجیب نبود که چنین باوری داشته باشم. اکنون... من آواره در خانهای که رنگی از من ندارد مینویسم، من زخمدیده ترسیده که شبها خواب راحت ندارد، هرگز باور ندارم رنج چیز زیبایی است. نه قویتر شدنی در کار است و نه مرحله بعدی از راه میرسد. تنها درد میماند و سؤالات بسیار که هرگز جوابی ندارند.
چه عجیب که از منی که آن روزگار بود تا منی که این روزهاست فرسنگها فاصله افتاده، درست مثل ستارگانی که هرشب بالای سرم سوسو میزنند و فکر میکنم چقدر شبیه به موشک اند و چقدر با آن فرق دارند.”هاگوارتز، 15 سال قبلجیمز 16 ساله آشکارا در میان راهروی تاریک کتابخانه میلرزید. البته سردش نبود و از شدت احساس دستشویی که داشت میلرزید. نوک چوبدستی اش در میان قفسههای کتاب میدرخشید و مانند خودش میلرزید و سایههای لرزان و موهوم میآفرید. همیشه همین طور بود. وقتهایی که شدیداً استرس داشت، بدنش یخ میکرد و دستشویی اش میگرفت. روند خجالت آوری بود ولی نمیتوانست کاری در موردش بکند.
نفس عمیقی کشید و به انتهای دیگر راهرو نگاهی انداخت. خبری از سوجین نبود. دوباره نگاهش را برگرداند و سعی کرد التماس بدنش برای دویدن به سمت دستشویی را نادیده بگیرد. گاهی سوجین را درک نمیکرد. آنها 16 ساله بودند و اگر به یکی از استادان درخواست میدادند و حسابی التماس میکردند احتمالاً میتوانستند از این بخش کتابخانه استفاده کنند ولی سوجین از التماس کردن خوشش نمیآمد و تصمیم گرفته بود که خودش شخصاً دست به کار شوند و این تصمیم شامل کمک جیمز هم میشد.
جیمز دیگر توان ایستادن نداشت. نجوا کنان از میان دندانهایش غرید:
- سوجین... کجایی؟
صدایی خش خشی آمد و سوجین که بسیار راحت و بی خیال قدم میزد، از میان یکی از قفسهها بیرون آمد. کتابی را با دست چپش نگه داشته بود و با دست راستش نور چوبدستی را روی صفحات انداخته بود و با دقت مشغول خواندن بود.
دهان جیمز از تعجب باز ماند. بی حرکت ایستاد و نور چوبدستی اش را پایین آورد. باور نمیکرد که در این اوضاع و در حالی که او داشت از شدت فشار خودش را خیس میکرد، سوجین داشت با خیال راحت کتاب میخواند.
- من دارم اینجا میمیرم و اونوقت خانوم نشسته اونجا داره کتابشو میخونه!.... سوجین! حواست هست؟
سوجین با صدا زدن اسمش سرش را بالا آورد و با صورتی متمرکز به جیمز نگاه کرد و گفت:
- من اصلاً نمیفهمم... این کتابا بی نظیرند... چرا اینا رو بهمون یاد نمیدن؟... نحو آفرینش جادو!... فکر کن! تو میتونی به چوبدستی ات یاد بدی باید چیکار کنه! اصلاً تا حالا فکر کردی که چجوری چوبدستی میفهمه منظور تو از وردهایی که میگی چیه؟ چجور متوجه میشه... چه جور دقیقاً اون کاری که میخوای رو انجام میده؟... کلمات وردها! اینا از قبل وجود نداشتن! ما اینا رو میسازیم! باورت میشه؟
ابروهای جیمز از تعجب بالا رفت. او میدانست سوجین دنبال یک سری کتاب قدیمی و ممنوعه در کتابخانه است ولی هیچ وقت در مورد موضوع کتابها از او چیزی نپرسیده بود. سوجین کنجکاو و عاشق کتاب بود و جیمز به وسواس عجیبش برای دانستن و کشف همه چیز عادت کرده بود ولی این بار فرق میکرد. سوجین دنبال چیزی بود که کمتر کسی به آن توجه کرده بود. مطمعنا همه فقط میخواستند از جادو استفاده کنند و برایشان مهم نبود جادو چطور کار میکند.
جیمز برای لحظهای مثانهاش را از یاد برد و به سوجین نزدیک شد و پرسید:
- واقعاً نوشته که وردها از کجا میان؟... مگه همه اینا کلمات باستانی اینا نیستن؟... ما میتونیم ورد بسازیم؟
سوجین با ذوق سرش را تکان داد ولی قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، نور شدیدی چهره هردوی آنها را روشن کرد و صدای خش دار سرایدار در گوششان پیچید.
- به به...هواخوری عاشقانه تو کتابخونه!... فقط حیف که نیمه شبه و اونی که که دستته یه کتاب ممنوعه است!
جیمز آهی کشید و چشمانش را از شدت نور بست.
- میشه اول برم دستشویی؟
بعد از دستشویی، سرایدار مدرسه هردو به اتاق ساموئل لند، پروفسور وردهای جادویی، برد. وقتی هر دو روی صندلیهای روبروی میز پروفسور لند نشستند، قیافه جیمز مانند حالتی بود که همین الان لیموی بسیار ترشی در دهانش گذاشته و در مقابلش قیافه سوجین با لبخندی زیبا میدرخشید. پروفسورلند تنها استادی بود که جیمز از او خوشش نمیآمد. البته لند استاد خوبی بود، کلاسهای درسش جذاب بودند و حتی با دانش آموزان هم مهربان بود ولی جیمز همچنان از او خوشش نمیآمد چون لند زیادی با سوجین مهربان بود. او کنجکاوی زیاد سوجین را تحسین میکرد و به تمام سوالاتش جواب میداد. سوجین هم متقابلاً شیفته پروفسور لند و کلاسهایش بود و این چیزی بود که جیمز اصلاً دوست نداشت.
پروفسور لند بعد از حرفهای خصوصی با سرایدار در خارج از اتاق، لبخند زنان وارد اتاق شد و پشت میز چوبی اش نشست. او مردی میانسال، با موهای طلایی بود که صورتش خطوط جذابی داشت و چشمان آبی پررنگش همیشه میدرخشید. اتاقش پر بود از قفسههای کتاب و وسایلی مانند قطب نما و نقشههای مختلف و اگر جیمز میخواست صادق باشد میتوانست بگوید که او شباهت زیادی به سوجین داشت.
لند که انگار تازه از خواب بیدار شده بود، لبخند خستهای به هر دوی آنها زد. با صدای آرامی گفت:
- خانم ولز و اقای اسمیت... جدا انتظار نداشتم... خب... این کارها تو سن شما یه جورایی عادیه ولی بازم... آخه برای کتاب؟
دستی به شقیقهاش کشید و سرش را تکان داد.
- اگر فقط میخواستی اون کتابو بخونی باید از خودم میخواستی ولز! لازم نبود بری نیمه شب از تو کتابخونه برش داری!... الان من مجبور از گروه هر دوتون امتیاز کم کنم و بعد هم تنبیه تون کنم!
جیمز چشم غرهای به سوجین زد و مطمعن شد که جمله
"من بهت گفته بودم" در نگاهش پیدا باشد. اما سوجین در پاسخ نگاهش لبخندی زد و به آرامی به میز لند نزدیک شد.
- امم... پروفسور!... میشه حداقل کتابمو بهم بدید بخونم؟... میتونم بیشتر از جیمز تنبیه بشم... یا... تنبیه اونم من انجام میدم!
لند جا خورد و چند بار پلک زد. بعد خندید و گفت:
- ولز... من کتابمو بهت میدم که بخونی! به شرطی که دیگه نیمه شب نری تو کتابخونه!... حالا برین بخوابین! فردا تنبیه تون رو مشخص میکنم!
از دفتر لند که بیرون آمدند، سوجین خوشحال و راضی به نظر میرسید. با ذوق کنار جیمز راه میرفت و گاهی از روی موانع فرضی میپرید.
جیمز خسته بود و فقط گاهی نگاهش میکرد. هیچ کدام تا رسیدن به راه پلههای متحرک چیزی نگفتند.
به آن جا که رسیدند، جیمز به سمت سوجین چرخید و خمیازه کشید.
- آههه... من میرم... تو هم دختر خوبی باش و برگرد خوابگاهتون!
سوجین با چشمانی که برق میزد نگاهش کرد. صورتش کمی قرمز شده بود. جیمز اخم کرد و پرسید:
- خوبی؟... چیزی شده؟
سوجین چیزی نگفت. ناگهان به سمتش آمد و بغلش کرد. مغز جیمز از کار افتاد و او یخ زده در جایش ماند. سوجین همانطور که او را بغل کرده بود، کنار گوشش زمزمه کرد:
- مرسی بابت همچی...
بعد گونهاش را بوسید و در حالی که میدوید به سمت یکی از پلکانها رفت.
جیمز چند لحظه بیحرکت ماند. بعد بدن یخ زدهاش با گرمایی که درست از محل بوسه پخش میشد، گرم شد و آرام گرفت. لبخند زد.
این بهترین شب عمرش بود.
زمان حال، بیمارستان سنت مانگوجیمز روی صندلی اتاق دکتر کیم، درمانگر سوجین، نشسته بود. نوشیدنی داغی به او داده بودند و دکتر کیم به او گفته بود منتظر بماند. میدانست حال سوجین خوب است ولی باز هم ذهنش خالی و مضطرب بود و نوشیدن آن نوشیدنی داغ که مسلماً خاصیت آرام بخشی هم داشت به او کمکی نمیکرد. هیچ صدایی از بیرون به داخل اتاق نمیآمد و جیمز نمیتوانست بفهمد دکتر کیم کی برمیگردد.
اتاق ظاهری کهنه ولی تمییز داشت. میز کوچک سفید رنگی در یک سمت آن قرار داشت و چهار صندلی قهوهای چرمی در مقابلش گذاشته بودند که جیمز روی یکی از آنها نشسته بود. میز شیشه بین صندلیها پر بود از پرونده بیماران و برشورهای متحرک تبلیغات دارویی و درمانی. دیوار پشت میز هم با لوحهای تقدیر، بریدههای روزنامه و مدارک و درجات علمی تزئین شده بود و نشان دهنده موفقیت کاری دکتر کیم بود.
جیمز مشغول خواندن لوحهای تقدیر بود که دکتر کیم وارد اتاق شد. جیمز برخاست و دکتر به او لبخند خستهای زد و دستش را دراز کرد و او را دعوت کرد دوباره بنشیند. خودش نیز روی صندلی چرمی کنار جیمز نشست. چشمانش قرمز و خسته بودند و بوی تندی مثل بوی تمییز کننده میداد.
دکتر کیم دستی به روپوشش کشید و مرتبش کرد. بعد با صدایی آهسته شروع به صحبت کرد.
- اول از همه بگم که حال سوجین خوبه... خونریزی کنترل شده، دیگه درد نداره و خوابه... فکر میکنم تحت تاثیر داروها یکم گیج باشه ولی خب میتونین یه ساعت دیگه برین خونه.
جیمز نفس راحتی کشید و لبخند زد.
- خیلی ممنونم! واقعاً زحمت کشیدید!... ولی چیز دیگه ای هم هست، نه؟
دکتر کیم نگاهش را دزدید و گفت:
- راستش بله... گفتن این حرف خیلی سخته... شاید سختترین بخش کارم...
جیمز آب دهانش را قورت داد و نوشیدنی را روی میز گذاشت.
- چی شده؟
دکتر کیم مکثی کرد و بعد سرش را بالا آورد و به جیمز خیره شد.
- ببین جیمز... ما چند ساله داریم برای سوجین درمان انجام میدیم. من با چندین دکتر دیگه صحبت کردم و ما بارها براش کمیسیون پزشکی گذاشتیم. ما هرکاری، هر درماین و هر معجونی رو که فکر میکردیم بهش کمک کنه امتحان کردیم...
لبخند معذبی زد و ادامه داد.
- جیمز... ما با جادو "تقریباً" هر کاری انجام میدیم... خداهای کوچکی رو زمین هستیم که توی زمین کوچیکمون پادشاهی میکنیم... خیلی از افراد تا اخر زندگیشون به اون کلمه "تقریباً" هیچ وقت نمیرسند... چوبدستی هاشون رو میچرخونند و هرکاری دلشون میخواد میکنند. ولی گاهی اوقات اون کلمه "تقریباً" خیلی مهم میشه، درست میشه وضعیت سوجین. جیمز... نمیخوام با کلمات و جملات امید دهنده الکی اذیتت کنم. واقعیت اینه... ما دیگه نمیتونیم سوجین رو درمان کنیم.
جیمز تقریباً ایستاد و گفت:
- چی؟... یعنی چی؟ چرا؟
- جیمز... درمانهای جادویی معمولاً اصلاً عوارض ندارند. معمولاً البته... ولی برای سوجین اینطور نیست. درمانها اصلاً تاثیر ندارند و دارند باقی مونده وجود سوجین رو با عوارضشون نابود میکنند. مغز سوجین، درمان نمیشه ولی بدنش تحت اثر داروها داره از هم میپاشه. این خونریزیها فقط یکیشه. ما بررسی کردیم... بقیه ارگانهای بدنش هم درگیرند. دردها قرار بیشتر بشن و سوجین بیشتر زجر میکشه. مشکل اینکه درمانهای ما برای کم کردن خونریزی و یا مسکن هامون... همگی خودشون مضر هستند چون جادویی اند.... میفهمی چی میگم؟
وجود جیمز میلرزید. اصلاً انتظار چنین مکالمه را نداشت. نمیدانست چه بگوید یا چه احساسی داشته باشد. نه خشمگین بود و نه ناراحت بود. بیشتر ترسیده بود. انگار زمین زیر پایش را خالی کرده بودند و او داشت سقوط میکرد. آنقدر سریع سقوط میکرد که نمیتوانست حتی فریاد بکشد.
- من نمیفهمم...
- جیمز... دیگه نمیتونیم سوجین رو درمان کنیم. ذهن سوجین به درمانها جواب نمیده و ادامه درمان باعث مرگش میشه... باید درمان رو متوقف کنیم. اینجوری بیشتر زنده میمونه... سخته و مغزش خب... همینجوری میمونه... ولی کمتر درد میکشه، حملههای فروپاشی کمتر میشن و عوارض دارو از بین میروند... من واقعاً متاسفم جیمز... جدی میگم... درمان سوجین برام خیلی مهمه... ولی نمیتونم بیمارمو به کام مرگ بفرستم... میدونم زندگی با سوجین...
دکتر کیم حرفش را خورد و به مرد روبرویش که داشت آشکارا میلرزید نگاه کرد. مرد انگار هزار تکه شده بود. شکسته بود و دیگر انسانی درونش نمیزیست. دکتر کیم ناخودآگاه به سمتش رفت و او را مانند مادری در آغوش گرفت.
مرد چیزی نگفت. التماسی نکرد. اعتراض هم نکرد.
تنها مانند بچه گربهای لرزید و درون خودش فرو رفت و مچاله شد.
ادامه دارد...