هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: دیروز ۲۲:۴۶:۱۴

گریفیندور، مرگخواران

اما ونیتی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۲ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۹:۵۲:۵۸
از دست رفته و دردمند
گروه:
مرگخوار
جـادوگـر
گریفیندور
جادوآموخته هاگوارتز
مشاور مدیران
پیام: 159
آفلاین
سلطان پسته

قسمت دوم‌: پسته ونیتی


اما سرش را به پنجره تکیه داده بود و در حالی که با یک دستش جعبه حاوی پرنده را گرفته بود به حرکت بسیار سریع اشیا اطراف اتوبوس نگاه میکرد.
رنگ لباسش را به حالت عادی برگردانده بود و دیگر صورتش عجیب به نظر نمی رسید بلکه بیشتر غمگین بود. با گذشت زمان بلاخره از شوک اتفاقات آن روز در آمده بود. حالا همه چیز بیشتر به تئاتر ملودرام بی کیفیتی شباهت داشت که اما مجبور بود بازیگر اول آن باشد. خیلی به اینکه با پرنده چکار کند فکر کرده بود و آخر سر چون به نتیجه ایی نرسیده بود تصمیم گرفته بود فعلا پرنده را با خودش به خانه ببرد.
شاید مرگخوران پرنده را فراموش میکردند و همه چیز به راحتی تمام میشد. حتی شاید خودشان به مسخره بودن تصمیمشان پی میبردند و پشیمان میشدند. هنوز میتوانست به آینده امیدوار باشد.

در همین افکار غرق بود که ناگهان اتوبوس با ترمز محکم و طولانی ایستاد.
اما به سمت جلو پرت شد و اگر از دستش کمک نگرفته بود با جعبه به کف اتوبوس می افتاد. این تکان شدید باعث‌ شد حواسش جمع شود و متوجه شد اتوبوس جز او و پرنده مسافر دیگری ندارد.
در حالی که می ایستاد با دقت از پنجره بیرون را نگاه کرد و‌ دید روبروی پارک مرکزی لندن است. تعجب کرد. هنوز با خانه اش فاصله داشت و مطمئن بود آدرس را درست به راننده گفته است. کمی منتظر شد که شاید مسافر جدیدی سوار شود یا راننده علت توقف را اعلام کند اما اتفاقی نیوفتاد.

از همان جایی که ایستاده بود با صدای بلند گفت: ببخشید…چرا حرکت نمیکنیم؟
راننده بدون آنکه برگردد با صدای آرامی جواب داد: اینجا ایستگاه نهاییه… باید پیاده شی!
-ایستگاه انتهایی چیه؟ قرار بود منو برسونی خونه ام!
راننده مجددا تکرار کرد: اینجا ایستگاه نهاییه… باید پیاده شی!
-ولی اخه یعنی چی؟ من پول….
-به ما گفتن باید پیاده شی! اضافه پولت رو هم پس میدم! خواهش میکنم قبل از اینکه خودش بیاد پیاده شو…
-کی گفته پیاده شم؟ کی بیاد؟
راننده جوابی نداد.
اما که دید چاره ایی ندارد، جعبه پرنده را بلند کرد و به سمت در اتوبوس رفت. در حین پیاده شدن نگاه عصبانی به راننده انداخت و دستش را دراز کرد.
-این رفتار خیلی مسخره است….. بقیه پولم لطفا!
راننده به سمت اما برگشت و اما بلافاصله متوجه حالت عجیب او شد. صورتش مانند گچ سفید شده بود، پلک هایش بیش از حد باز شده بود و چشمهایش بیرون زده به نظر میرسید.
بدون آنکه پلک بزند باقی مانده پول را به اما داد و گفت: توی پارک ، روی صندلی روبروی فواره نشسته و منتظرته!
بعد در اتوبوس را باز کرد که اما پیاده شود.حالت عجیب و وحشت زده صورت راننده اما را از پرسیدن سوالهای بیشتر منصرف کر‌د. به محض اینکه از اتوبوس پیاده شد، اتوبوس مانند فشنگ از جا در رفت و در یک لحظه محو شد.

اما روبروی پارک ایستاد و نفس عمیقی کشید.
با خودش فکر کرد چه کسی ممکن است راننده را ترسانده باشد؟ به ملاقات چه کسی میرفت؟ نکند دامبلدور یا افراد محفل نقشه پرنده را فهمیده بودند؟ داشت به سمت تله میرفت؟ آمده بودند او را دستگیر کنند؟
برای چند لحظه ترسید اما بلافاصله سرش را تکان داد تا افکار عجیبش را کنار بزند. اصلا امکان نداشت محفل به این سرعت به اخبار مرگخواران دست یابد و حتی اگر بر فرض محال هم این خبر را میفهمیدند حتما کلی میخندیدند که مرگخواران میخواهند یک طوطی فکستنی را در مقایسه با ققنوس محفل به دنیای جادو معرفی کنند. اصلا قرار در پارک هم برای دستگیری او منطقی نبود. مرگخواران هم به تازگی دیده بود.
پس واقعا چه کسی در پارک منتظرش بود؟

خیلی کنجکاو شده بود و‌ دلش میخواست فرد مرموزی که او را فراخوانده بود ببیند پس تصمیم گرفت وارد پارک شود.
خورشید تازه غروب کرده بود و‌ شب از راه میرسید. پارک پر از درختان بلند چنار و صنوبر بود که در پرتو اخرین نورهای باقی مانده از غروب سایه می انداختند و وهم انگیز به نظر میرسیدند. شب هنگام دیگر محیطی با نشاط و‌ شاد به نظر نمیرسید و شبیه به هزار تویی تاریک بود که با چند چراغ روشن شده بود. اما از کنار دسته های بزرگ افرادی که از پارک خارج میشدند گذشت و از روی تابلوهای پارک مسیر فواره را در پیش گرفت.
صدای جیغ دسته ایی کلاغ به گوش میرسید و اما بیشتر در دل پارک جلو میرفت. جعبه را محکم بغل گرفته بود و هرزگاهی حرکت طوطی کوچک و یا بال زدنش را حس میکرد.فواره درست وسط پارک قرار داشت و وقتی اما به آنجا رسید هوا کاملا تاریک شده بود. چراغ های قدیمی دور فواره را روشن کرده بودند اما باز هم فضا تاریک به نظر میرسید. اما نیمکت های دور فواره را نگاه کرد. همه جز یکی خالی بود.
بلاخره او را دید و نفس راحتی کشید. دیگر نیاز نبود بترسد چون روی نیمکت الستور مون نشسته بود.
اگرچه الستور در نظر خیلی از افراد و حتی مرگخواران فردی عجیب و ترسناک بود ولی اما به علت نامعلومی از او نمیترسید. الستور بدون شک فرد خطرناکی بود اما حداقل به اما احساس خطر نمیداد.
اما با بیخیالی روی نیمکت کنار الستور نشست و جعبه پرنده را بین خودش و الستور گذاشت. الستور با لباسهای قرمز بسیار متمایزتر از صحنه پارک پشتش بودو با لبخند همیشگی اش به اما نگاه میکرد.
اما سرش را به پشتی نیمکت تکیه داد و گفت: میدونی یه چند لحظه واقعا ترسیدم که نکنه کسی اینجا برام تله گذاشته….خب عالیجناب علت احضار بنده چیه؟
الستور سرش را به سمت جعبه کج کرد و گفت : من مسئول نقشه جوجه ام!
-نقشه جوجه چیه؟
-تو که تنهایی نمیتونی این طوطی رو به جای ققنوس به دنیا قالب کنی که! در حد تو نیست…. من نقشه شو کشیدم و تو قراره فقط برام اجراش کنی!
-الستور حداقل تو کوتاه بیا! اخه کی این به قول تو جوجه رو در حد ققنوس در نظر میگیره! مگه میشه اخه؟
تو به این کاراش کاری نداشته باش! قرار نیست به مغز فندقیت فشار بیاری! فقط کارایی که من میگمو انجام بده!
اما سیخ نشست و اعتراض کرد: اصلا نقشه چی هست؟ بگو‌ منم بدونم!
الستور بدون انکه نگاهش را از اما بردارد ، لبخندش بزرگتر شد و‌ آرام گفت: گوش نمیدی اما نه؟ برای اخرین بار میگم من مغز بزرگ قضیه ام و تو هم عامل اجرایی هستی… بقیه اش بهت ربطی نداره…

در همان لحظه اما یاد حرفی افتاد که چند وقت قبل تلما به او زده بود. تلما یک بار با ترس و لرز به او گفته بود نگاه کردن به صورت الستور باعث میشود حس بدی داشته باشد.
دقیقا گفته بود « احساس میکنم دارم خفه میشم…انگار ییهو سرم زیر ابه … همچی سنگین میشه و فقط میخوام فرار کنم»
اما در آن لحظه به او خندیده بود و اصلا حرفش را جدی نگرفته بود ولی آن شب، روی نیمکت پارک درست همان حس تلما را داشت. برای اولین بار کنار الستور راحت نبود. چیزی سر جایش نبود و اما دقیقا نمیدانست اشتباه کجاست.
برای آنکه از نگاه الستور فرار کند سرش را به تایید تکان داد. دلش میخواست سریعتر از انجا برود، پس در حالی که ارام روی جعبه پرنده ضربه میزد گفت: خب حالا باید چیکار کنم؟

-اول این جوجه رو ببر یه جا ببیننش…کسی که بهم داده گفت سالمه ولی خب بهتره مطمعن شیم …یکمم براش غذا و وسایل بخر…. بعد برو هاگوارتز و جوجه رو هم با خودت ببر … خودم اونجا میام سراغت.
-یه متخصص حیوانات جادویی توی دیاگون هست… کارشم خو…
-نه ! ببرش یه دامپزشک ماگلی! همین کنار پارک یه کلینیک حیوانات هست …نمیخوام فعلا کسی بفهمه چنین چیز کمیابی دست ماست! برای جنگ فعلا زوده!

اما دزدکی نگاهی به قیافه الستور انداخت که اکنون به فواره نگاه میکرد و غرق در فکر بود.
عزمش را جزم کرد و پرسید: مگه این یه طوطی معمولی نیست؟ کمیاب نیست که! بعدم…. جنگ چی؟

قبل از اینکه الستور جواب دهد صدای رعد و برق در فضا پیچید. اما به بالای سرش نگاه کرد و میان درخت های سربه فلک کشیده توانست ابرهای تیره را ببیند که مانند تار و پود بافتنی در هم میرفتند و نوید باران میدادند.نگاهش را که پایین اورد الستور روبرویش ایستاد بود و باز آن نگاه و لبخند ناخوشایند را داشت.

-فکر کردی من خودمو درگیر یه طوطی ساده میکنم؟ ….چقدر ساده ایی….این برگ برنده است! یه جواهر!
کمی مکث کرد و ادامه داد: البته این نشونه خوبیه… اگر تو متوجه اش نشدی احتمالا بقیه هم نمیشن و همه فکر میکنن ارتش تاریکی دیوانه شدن و رفتن یه طوطی معمولی برای خودشون خریدن!
بعد به حرف خودش خندید. خنده ایی تیز که هراس به دل می انداخت. اما نه چیزی گفت و نه خندید. چون این دقیقا فکری بود که بعد از بیرون آمدن از خانه ریدل ها به ذهنش آمده بود.

رعد و برق بزرگی صحنه آسمان را روشن کرد و به دنبالش صدای بلندی در پارک پیچید. اما ناخودآگاه برای یک ثانیه چشمهایش را بست و وقتی آنها را باز کرد الستور رفته بود. تنها کارت کوچکی روی جعبه پرنده به چشم میخورد که مربوط به کلینیک دامپزشکی کنار پارک بود. هنوز همان هراس و حس ناخوشاید با اما بود. حرفهای الستور خیلی نگرانش کرده بود.چاره ایی نبود فعلا به حرفش گوش میکرد تا ببیند چه پیش می آید. کمی به سمت جعبه خم شد که روی کارت را بخواند. روی کارت با حروف رنگی و بزرگ نوشته بود:

« کلینیک دامپزشکی سنترال پارک
پرندگان، گربه ، سگ
حیوانات دلبندتان را به ما بسپارید!»


در پایین کارت نیز آدرس با حروف ریزتر نوشته شده بود. همان وقتی که اما در حال خواندن آدرس بود قطره آبی کارت را خیس کرد. اما سرش را بالا گرفت و متوجه شد باران گرفته است. سریع کارت را در جیب گذاشت و جعبه پرنده را به بغل گرفت و به سمت آدرس کلینیک به راه افتاد. باران اول آهسته شروع شد و کم کم اوج گرفت. رشته های آب آسمان را به زمین میدوختند و ابرها با شدت میباریدند. حرف های الستور باعث شده بود که همه چیز جدی به نظر برسد. دیگر ماجرا جدی به نظر میرسید و این واقعا اما را میترساند.
وقتی اما به خروجی پارک رسید کاملا خیس شده بود. آب حتی به درون کفشهایش رفته بود و هر بار که قدم برمیداشت حس میکرد پایش را در اسفنج خیسی فشار میدهد. پرنده در جعبه هم مدام جیغ میکشید و اما حس میکرد او هم از خیس شدن و باران خوشش نمی آید.

از پارک بیرون آمد و با احتیاط از خیابان و ماشینهایی که در سطح لیز آسفالت با سرعت می راندند رد شد.
طبق آدرس کلینیک باید روبروی پارک میبود. دستش را سایبان چشمهایش کرد و دنبال تابلوی کلینیک گشت. به سادگی چند متر آن طرف تر پیدایش کرد.

ساختمانی کهنه بود که سر درش با تابلویی نئونی اسم کلینیک را زده بودند اما چند حرفش سوخته بود و از فاصله دور « کلنیک سترا پار » خوانده میشد.
اما فاصله کوتاه را دوید و بلافاصله وارد ساختمان شد. میخواست چوبدستی اش را در بیاورد و خودش را خشک کند اما دیدن جمعیت فراوانی که در اتاق انتظار کلینیک بودند منصرفش کرد.
بر خلاف ظاهر کهنه ساختمان داخل کلینیک تمییز و نسبتا نو به نظر میرسید. سالن انتظار بزرگ با دیوارهای سبز آبی داشت و دور تا دور آن را صندلی های سفید چیده بودند. روی دیوار ها عکسهای مختلف حیوانات اهلی به چشم میخورد. تقریبا تمام صندلی های سالن با حیوانات مختلف و صاحبانشان اشغال شده بود و مخلوطی از صداهای حیوانات مختلف به کوش میرسید. اما در گوشه سالن میز پذیرش را دید و به سمتش رفت.
دختر جوانی پشت میز نشسته بود و گربه بزرگی روی تیشرتش به چشم میخورد.
-سلام خوش اومدید! چطور میتونم کمکتون کنم؟
-ام…. اومدم پرنده مو معاینه کنم!
-خب… پرنده تون چه نژادیه و چند سالشه؟
-طوطیه و نمیدونم چند سالشه.
-چه نوع طوطی؟ تا حالا دامپزشکی رفته؟
- هیچی ازش نمیدونم واقعا… تازه گرفتمش!
-خیلی خب… اشکالی نداره… خب اسمش رو بگید و بشینید صداتون کنم.
اما با تعجب پرسید: همون طوطی… پرنده… حتما باید اسم داشته باشه؟
دختر با لبخند جواب داد: بله حتما باید اسمی بگید چون امروز براش پرونده تشکیل میشه و باید بشه از بقیه پرونده ها جداش کرد.

اما به جعبه نگاه کرد. تا حالا حیوان خانگی نداشت و تجربه ایی در نام گذاری هم نداشت. اسمش را چه میذاشت؟ جوجو؟ مکس؟ فکستنی؟
یک باره چیزی به فکرش رسید. پرنده دقیقا شبیه به پسته بود. بالهایش سبز بود و بر روی شکمش خطوط قرمز و سفید داشت.
به سمت دختر برگشت و گفت: اسمشو بنویسید پسته!
-و فامیلی خودتون؟
-ونیتی هستم
-پس شد پسته ونیتی!
-پسته ونیتی چرا؟
-خب شما صاحبش هستید درسته؟ این کوچولوها مثل بچه ها عضویی از خانواده محسوب میشن و به همین خاطر فامیلی صاحبان رو مینویسم!

خانواده.
اما در حالی که به سمت یک صندلی خالی میرفت به این کلمه فکر کرد. حس عجیب ولی گرمی داشت.حالا او و پسته هر دو یک خانواده بودند.



ویرایش شده توسط اما ونیتی در تاریخ ۱۴۰۳/۴/۴ ۰:۳۶:۰۲

تصویر کوچک شده

All great things begin with a vision ……....A DREAM


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۲۱:۳۰:۳۷ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۳

اسلیترین

آلفرد بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۵:۰۱ جمعه ۲۵ خرداد ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۲۶:۲۴
از بن بست هاثورن،شماره شانزده عمارت
گروه:
جادوآموز سال‌پایینی
جـادوگـر
اسلیترین
پیام: 7
آفلاین
از مار باریک تا سگ سیاه!:آلفرد بلک،ناشناخته ای که از سیاهی متولد شد

[/color]
صفحه نمایش روشن می شود،پسرکی با موهای مشکی و مجعد در حالی که ده یازده سال بیشتر ندارد در گوشه ی اتاقی نمایان می شود.با دستان لرزانش نامه ای را باز می کند.
آن را چندین بار قرائت می کند و هچون گریفینی دیوانه از پله های سنگی و مرمرین پایین می دود تا اینکه پسری کمی مسن تر،با چشمانی سبز،آراسته تر و ته چهره ای مشابه سر راهش را سد می کند

ـ هی هی هی....تند نرو آلفرد کوچولو
+بالاخره از این جهنم خلاص میشم!از سر راهم برو کنار سیگنوس...
پسری که سیگنوس نامیده شد خنده ای نجیبانه سر می دهد،تمام رفتار هایش بر خلاف برادرش آلفرد مانند اشرافزادگان است. در حالی که آلفرد از راهرو ها می گذرد سیگنوس پشت سرش فریاد می زند:
ـ فرار کن داداش کوچولو!تا کی میخوای این کار رو ادامه بدی؟تفرقه بنداز و تو ذهنت غرق شو!
به جوک بی مزه ی خودش می خندد،اشک پشت پرده ی چشمان آلفرد را می گیرد.در همان روز قسم خورد تا به خانواده اش با دید کهنه شان توانایی مقابله را ثابت کند...
صفحه تاریک و سپس به مکانی دیگر منتقل می شود،در سرسرای خانه ای آلفرد که سال های آخر نوجوانی اش را طی می کند روبروی مردی قدبلند با چشمانی خون آلود با عنبیه ای سبز رنگ،و زنی لاغراندام با پوستی رنگ پریده ایستاده.دختری تقریبا همسن و سال آلفرد در عقب تر مادرش با ردایی مخملی و نگاهی سرشار از نا امیدی و سرزنش روی صندلی ای با پارچه کشمیر نشسته بود.مرد چشم سبز جلو آمد و گریبان آلفرد را فشرد.

ـ ای خائن کثیف!چطور جرئت می کنی در برابر خون اصیلی که در رگ هایت جریان دارد مقابله کنی؟
+پ...پدر...بیا مثل دو جادوگر نجیب حرف بزنیم...
زن سیلی ای به گونه ی آلفرد می زند و می گوید:
- نجیب؟پلید ترین فرد تمام خاندان باستانی بلک و اولین جلوی چشمان من از نجابت حرف می زند!
ـننگ بر من!ننگ بر ما که باعث وجود تو شدیم!برادرت را دیدی؟قدرت سیاستش!در گوشه گوشه ی دنیای جادو زبان زد است،شوهر زنی نجیب و اصیل.کسانی که در جهان شعبه هایی برای نابودی زیرزمینی ماگل ها راه انداختند.خواهرت؟مایه ی افتخار خانواده و نامزد اوریون !کسی که میتوانی او را بستایی...ولی تو چطور؟
مرد چشم سبز گریبان آلفرد را با ضربه ای محکم رها می کند و باعث برخورد پسر خود به فرشینه ی پشت سرش می شود.
ـ تو ،یک شیطانی!پروردگارت به تو
موهبتی الهی داد،عقلت!ولی حتی یک قدم جلو نیامدی!هر روز خودت را حبس می کنی،تئوری می سازی و مخفیانه به محافل بزرگ می روی و با چرندیاتت آرمان های مارا زیر سوال می بری!باعث می شوی در مجالس بزرگان سرمان را پایین بیندازیم و...
+چیزی که به آن قدرت و سیاست می گویی فساد و زوال عقلی است پدر!
پدر چوبدستی خود را از کت در می آورد و به سوی پسرش نشانه می گیرد:
ـچطور جرئت می کنی خائن کم عقل...
+پروتگو!اکسپلیارموس!
آلفرد چوبدستی اش را به سوی خانواده اش نشانه می گیرد.خانواده ای که چیزی از خانواده بودن در حق او نمی داند.پرده ای از اشک پشت چشمانش نقش بسته.
+کافیست!چقدر ببینم سیگنوس و والبورگا بدون هیچ زحمتی در ناز و نعمت پرورانده می شوند و من،هر روز تحقیر شوم.چیزی نگویم و خودم را در اتاق بدترین و کذایی ترین اتاق خانه حبس کنم!
سپس از بوفه ی شیشه ای کنارش خنجری پلاتینیومی بیرون می آورد که رویش نام س.اسلیترین حک شده.خنجر را در نام خودش در فرشینه فرو می کند.با ضربه ی خنجر نام آلفرد پولوکس بلک خاکستری و تصویرش رفته رفته محو می شود.
+اکیو چمدان!
چمدانی عظیم از پوستین اژدها و سنگین وزن ظاهر می شود.پدرش جلو می آید ولی آلفرد محافظی می سازد.
ـ آلفرد پولوکس بلک!تو حق فرار از این خانه را نداری،جایی برای رفتن نداری..کجا میتوانی بروی؟
+ من پولوکس بلک نیستم،برای ادعای خودم هم مدرک دارم.
برای آخرین بار به چشمان پدرش نگاه کرد.چشمانی که برای اولین بار به جای خشم ترحم در آنان نهفته بود،ولی آلفرد این را خوب می دانست،با هر پایانی یک آغاز به وجود می آید...و به میدان الیزابت لندن آپارات کرد.
صحنه خاموش می شود،دو پسر نوجوان در کنار آلفرد بزرگسال نمایان می شوند.سیاهی نیمه شب و درخشش ستارگان تضادی دل انگیز ایجاد کرده.تلسکوپی عظیم و پیشرفته که نام آلفرد روی آن حک شده زیر دست پسر قدبلند تر با موهایی لخت و مشکی بلند است.

+آن را می بینی سیریوس؟آن تو هستی در آسمان...درخشان ترین ستاره صور فلکی سگ.
سیریوس انگار از بحث لذت نمی برد.ولی پسر قد کوتاه تر با موهای قهوه ای تیره ی مجعد و آراسته جای سیریوس و می گیرد و با تلسکوپ کلنجار می رود.
داییشان لبخندی کمرنگ می زند و تلسکوپ را تنظیم می کند.
+آن تویی،ریگولوس.قلب الاسد.ستاره ای آبی رنگ در قلب شیر.
سپس دوباره جهت را تنظیم می کند و دانه دانه ستارگان بلک را نشان می دهد تا در آسمان چشمش به یک نقطه ی سوزان در حال مرگ می خورد.از سهن دست بر می دارد و خاموش می شود.
+آن...من هستم...چشم مار باریک...ستاره ای که از بقیه ستارگان خانواده اش دور است ولی همچنان می درخشد...
ـ دایی...چیزی شده...
آلفرد آنقدر در داستان ستاره ی خود غرق شده بود که متوجه هجوم اشک هایش نشد.
+ نه سیریوس...فقط...ستاره از غم در حال مرگه،ولی مجبوره تا اون لحظه بسوزه
صحنه خاموش می شود و سیریوس ۱۶ ساله در آغوش دایی اش،در خانه ای با دیوار هایی قدیمی و پرده هایی ضخیم نمایان می شود.سیریوس در حال اشک ریختن و چمدان به دست در آغوش دایی اش از خانواده و رویا هایش انتقاد می کند،تشکر می کند تا اینکه در نهایت دایی آلفرد دست سیریوس را می فشارد و می گوید:
+لازم به مورد تایید بودن همه نیست.چون تو از وجود کائنات هستی...
سپس سیریوس را تا خانه ی پاتر ها بدرقه می کند.
دوباره صحنه خاموش می شود و ریگولوس ۱۸ ساله در حال فشردن گردن آویزی روبروی شومینه ی آلفرد نشسته و می گوید:

- من نمیخواهم اسیر این زندگی ملال آور باشم،دایی...من...خسته ام...
آلفرد در حالی که در حال ترسیم معادلات مسئله ای است جواب می دهد:
+ نباید هم باشی ریگولوس،چون تو از وجود کائنات هستی،این رو به کسی مثل تو هم گفتم...تو از همون دستی هستی که همه چیز را خلق و نابود کرد،فقط افراد کمی هستند که این رو درک کنند...
ریگولوس می توانست حرف های دایی اش را درک کند. می توانست اعتماد کند.گردن آویزش را در آورد و به سوی دایی اش بلند شد و قدم برداشت:
+من می توانم داستان را عوض کنم...می توانی با عقلی که داری در این راه کمکم کنی؟...
برای آخرین بار،صحنه خاموش می شود و آلفرد ۵۰ ساله مقابل خواهرش ایستاده است.خواهرش شکسته بود و در صورت رنگ پریده اش کینه نمایان بود:
ـ همه چیز رو نابود کردی آلفرد...پسر بزرگم...از راه به درش کردی.ازش یه قاتل ساختی،پسر عزیز کوچکم...مطمئنم تو باعث مرگش توسط ارباب بودی،نه تنها پسر هام.همه چیز رو نابود کردی...ابهت خاندان.کمک به جبهه های مسخره...تو باعث سکته ی پدر و افسردگی ماادر شدی...
+والبورگا،من کسی رو اجبار به کاری نکردم،فقط بهشون حقیقت رو گفتم،خواهر.من کسی نبودم که به فرزندانش اهمیت نمی داد...من آن هارو از خودم هم بیشتر دوست داشتم..
ـ بس کن!بس کن کثیف خائن!تو همه رو نابود کردی!ولی هرگز رنج نکشیدی!
زن از بارانی اش خنجری بیرون می کشد و جلوی قلب برادرش می گیرد،ولی وجدانش اجازه نمی دهد.
آلفرد عقب نمی رود.جلوتر می رود و می گوید:
+والبورگا...همونطور که خودم را با همین خنجر از خانواده محو کردم،از گیتی محوم کن،روزی همه چیز روشن میشه و من برای اون روز تمام تلاشم رو کردم و...
والبورگا نمی خواهد بشنود.کینه جایش را به وجدان می دهد و خون از شریان های برادرش بیرون می ریزد.خونی اصیل،خونی نجیب.
والبورگا خنجر را بیرون می کشد،از این که چه کرده آگاه می شود و از عمارت کوچک بیرون می رود.
صحنه ی آخر ،آلفرد بلک با تبسمی بر روی کفپوش های زهوار در رفته خانه ی خود به سفری ابدی به فراسوی باور پر می شود...ستاره هر چقدر هم دور و سوزان باشد،پس از مرگش ابرنواختری نمایان می شود...


“Intuition is really a sudden immersion of the soul into the universal current of life.”

و تو ای بشر فانی!تو جرعه ای از کائنات در خود جای دادی...


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۲۲:۱۱:۴۰ پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳

گریفیندور، وزارت سحر و جادو، محفل ققنوس

سیریوس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۹ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۵۰:۱۵
از خونِ جوانان محفل لاله دمیده...
گروه:
جادوآموخته هاگوارتز
محفل ققنوس
گریفیندور
شـاغـل
مشاور مدیران
جـادوگـر
پیام: 228
آفلاین
تصویر کوچک شده
تصویر کمتر دیده شده از کوئنتین تارانتینو در کنار سیریوس بلک!


جادوگر تی‌وی تقدیم می‌کند؛
سگ‌ خستگی‌ناپذیر!

داستان زندگی یک مرد، یک دوست، یک جادوگر، یک سگ!
به کارگردانی کوئنتین تارانتینو


سیریوس بلک که به شکل یک سگ مشکی با اندام متوسط دراومده، دوان دوان به سمت درب ورودی کارخانه میاد تا از کوئنتین تارانتینو و فیلمردارش یعنی موسی کوتقی استقبال کنه.
- کوئنتین! رفیق قدیمی! خیلی خیلی خوش اومدی.
- ببین سیریوس! همه چیز ردیفه دیگه؟ کارخونه رو جمع جور کردی؟ بیایم داخل برای ضبط مستند؟

سیریوس زیرچشمی یک نگاه به دوربین میکنه و زیرلب به تارانتینو میگه: «همه چیز آماده‌ست!»

همگی وارد کارخونه خیلی بزرگ بلک چری که ظاهر رنگارنگی داره میشن. آسانسور جادویی کارخونه همون اول کار همگی رو یکراست میبره به بخش خوراکی‌ها.

فلش بک نوجوانی


کودکی سیریوس به نمایش داده میشه. کودکی لجباز و یک دنده. از پله ها بالا میره و وارد اتاقش میشه. روی تختش دراز میکشه و به پوسترهای گروه‌های موسیقی مورد علاقش خیره میشه. جتالیکا، جیوانیسنس، جولینگ استونز، و جیتلز تعدادی از گروه هایی موسیقی‌ای هستند که توی پوستر به دیوار اتاق سیریوس چسبیده.
- سیریوس! سیریوس! بیا پایین، وقته نهاره!

اما سیریوس صدای موسیقی رو تا ته زیاد کرده و هیچ صدایی نمیشنوه. اوریون بلک، بابای سیریوس از پله ها بالا میاد، والکمن سیریوس رو از گوشش در میاره و اون رو محکم پرت میکنه روی زمین. سیریوس هاج و واج والکمن شکسته شده و باباش رو نگاه میکنه و اشک از چشمانش جاری میشه.

پایان فلش بک



سیریوس شق و رق ایستاده میاد جلوی دوربین و توضیحات بخش تولید خوراکی رو شروع میکنه:
- همونطور که میبینید اینجا پیوند علم و جادو اتفاق افتاده. ما هم از علم مجعون سازی و هم از علم شیمی و البته از مواد موجود در طبیعت مثل شکلات، گیاهان دارویی و میوه‌های خوشمزه استفاده می‌کنیم تا انواع محصولات خوراکی خودمون رو تولید کنیم. این خوراکی‌ها رویاهای شمارو به واقعیت تبدیل میکنن! باورتون نمیشه؟ کافیه این پاستیل‌ها، ژله‌ها، کیک‌ها، نوشیدنی‌های مجاز و مخصوصا این شکلات‌هارو امتحان کنید تا ببینید چه احساسی دارید! حس پرواز؟ آزادی؟ درسته! دوپامین!

سیریوس همینطور که توی کارخونه راه میره و مشغول توضیحه، تارانتینو ازش سوال میپرسه:
- اما سیریوس سوالی که ذهن خیلی هارو درگیر کرده اینه که اصلا چرا کاندیدا شدی؟ بنظر میرسه تو همه چیز داری.
- درسته دوست خوب من! وزارتخونه جای خیلی مهمیه و من دیدم که میتونم دوباره شادی و نشاط و حس آزادی رو به مردم برگردونم. سال‌ها حکومت دیکتاتوری آه و فغان، همه مارو به تنگ اورده بود و حالا وقتشه که تغییر واقعی برای مردم اتفاق بیوفته.

فلش بک جوانی


سیریوس به همراه ریموس و جیمز مشغول موتور سواری سه ترکه بودند و توی خیابون ها ویراژ می‌دادند. سیریوسی که خانواده‌شو ترک کرده بود و حالا یک رفیق‌باز تمام عیار شده بود. یک جادوگر خوشگذران، جاه‌طلب و البته شیطون!
- وای قیافه او پلیس ماگله رو باید میدیدی! وقتی دید موتورت توی هوا ناپدید شد، نزدیک بود سکته رو بزنه.
- نگران نباش جیمز! اگه الان تفریح نکنیم و هیجان نداشته باشیم پس کی میخوایم داشته باشیم؟ الان سن، سنه دوپامینه!

پایان فلش بک



سیریوس وارد بخش تولید پوشاک و موتورسیکلت کارخونه میشه. تارانتینو دوباره شروع میکنه به سوال پرسیدن:
- پس هدفت واقعا خدمته! از سگی...ببخشید جادوگری مثل تو کاملا مشخصه که دوست داری به بقیه خدمت کنی. تو اصلا از شیفتگان خدمتی، نه از تشنگان قدرت!
- دقیقا! این همه کارمند و کارگر رو نگاه کن! ببین چقدر اشتغال ایجاد شده! ببین همشون چقدر خوشحالن! چون اینجا هم زندگیشون می‌چرخه و هم احساس آزادی می‌کنن. چنین چیزی باید در سطح آحاد جامعه وجود داشته باشه. احساس شادی، نشاط، آزادی!

تارانتینو سرش رو به نشون تاکید تکون میده و سیریوس دوباره صحبت هاشو ادامه میده:
- اینجارو ببینید. اینجا بخش تولید پوشاکه. این لباس ها قراره حس زیبای خنکی در تابستان رو برای شما به ارمغان بیاره. لباس‌های گل گلی و با طرح هاوایی که جادویی‌ان! اینجا ترکیب صنعت مد و جادو کاملا مشاهده‌ست. یا مثلا این کاپشن‌های چرم مشکی و قهوه‌ای. اینهارو حتی اگه توی تابستون هم بپوشی گرمت نمیشه!

فلش بک دوران زندان


چهره سیریوس رو نشون داده میشه که توی زندان آزکابان نشسته و به خاطر گناه هرگز نکرده زندانی شده. سیریوس توی این زندان به اعتیاد رو اورده و حالا علاوه بر جادوگری که خانواده‌شو ترک کرده و رفیق‌بازه، یک معتاد و زندانی سابقه دار هم هست. ولی مثل اینکه همه اتفاقات یک منشاء واحدی دارند. علاقه سیریوس به دوپامین و هیجان! توی این مدت مورفین گانت به کمک یک واسطه چیژهاشو به سیریوس توی آزکابان میرسونده و سیریوس هم با ایده‌پردازی‌هاش به مورفین کمک می‌کرد تا اگه یه روز مورفین وزیر شد، بتونه آزکابانی بهتر برای همگی مجرمین درست کنه.
- هِی! اگه مورفین رو دیدی بهش بگو همچنان دارم روی طرح آزکابان کار میکنم. من اینجا خیلی سختی کشیدم و خیلی ناعادلانه زندانی شدم. هیچ مجرمی نباید اینطوری باهاش برخورد بشه! هیچ مجرمی سزای عملش بوسه دیوانه ساز نیست! هیچ...

پایان فلش بک دوران زندان



و فلش بک کم کم کمرنگ میشه و تصویر دوباره کارخونه و سیریوس برمی‌گرده. دوربین به سمت بخش موتورسیکلت سازی حرکت میکنه که چند نفر از یک اتاق مخوف بیرون میان. گویا این صحنه هماهنگ نشده‌ است ولی کار از کار گذشته! هایزنبرگ، مسئول بخش شیمی کارخونه، از یک اتاق به همراه جسی پینکمن و چند نفر دیگه بیرون میاد و یک چیزهایی درگوش سیریوس میگه. سیریوس از موقعیت استفاده میکنه و هایزنبرگ رو وارد کادر دوربین میکنه و رو به دوربین میگه:
- ایشون استاد هایزنبرگ هستند. حتما ایشون رو میشناسید. مدت‌ها در آزکابان بودند و تصمیم گرفتند تا برای جبران اشتباهات قبلی خودشون، اینجا در کارخونه بلک چری مشغول به فعالیت بشند و به جای تولید مواد غیرمجاز و مضر، چیزهایی رو تولید کنند که همون خاصیت دوپامینی رو داشته باشه اما خوراکی‌هایی کاملا استاندارد و بدون ضرری باشند. ما به حضور مغزی مثل ایشون که حالا به کمک بلک چری در راه خیر هم قدم گذاشتند، افتخار می‌کنیم!

بار دیگه و برای آخرین بار فلش بک اتفاق میوفته. چطور سیریوس تونسته چنین کارخونه‌ای بسازه؟ و چطور سیریوس از گذشته به این تلخی و سختی، تونسته تبدیل به یک جادوگر مردمی و مفید برای جامعه‌ش بشه؟ این جملات روی صفحه نقش میبندن و محو میشن. دوربین سیریوس میانسال رو نشون میده که آروم آروم در حال قدم زدنه و داره به سمت خونه گریمولد میره. اون در گذشته اشتباهات زیادی کرده یا حتی به دلیل اشتباهات نکرده مجازات شده، و جای زخم این اشتباهات و سختی‌ها هیچوقت خوب نشدن. وارد خونه گریمولد میشه و در رو باز میکنه. جیمز، ریموس و خیلی دیگه از دوستاش رو میبینه که از ورودش خوشحال شدن و به استقبالش میان.

بله! این جادوی دوستیه! سیریوس فقط اهل دوپامین و هیجان نبود. اون آدم وفاداری برای دوستانش بود و همین باعث شد که بتونه مسیر درست رو پیدا کنه و کم کم برای خودش کسی بشه. دوستی چیز خیلی عجیبیه! بعضی وقت‌ها جادو میکنه...

پایان


تصویر کوچک شده

We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are



هارور پانک!
پیام زده شده در: ۲۰:۰۷:۲۶ پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳

مرگخواران

وینکی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۴:۵۶:۵۱ سه شنبه ۲۹ خرداد ۱۴۰۳
از مسلسلستان!
گروه:
مرگخوار
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
پیام: 555
آفلاین
جادوفلیکس

A blinking comes across the city

ماجراهای اوپس‌کده

Under the glare of a million spears piercing the body of Valhalla, where armoires played as armories, where balusters stood like monsters, where the wind in every alcove whispered songs of death-glory, there lay blinking Eyes engraved on a ceiling over dead Valraven. And the blinking echoed all out over the city. At every nook, at every cranny, an eye opened to reflect in its vision a world wakening at dawn
And the Eyes watched

فصل دوم

The great spotlight of dawn splashed its light over War. Bloodstained masses of men and women toiled under the guidance of Death. Dealing death came easy, effortless, natural, innocent for it was an instinct. A word, a flick of a hand, a red spray and a corpse was born
And the Eyes saw

اپیزود سیزدهم

A timid teardrop hung over the body of a god. An inverted colorless thing, it bulged with sadness until it fell like a suicide from a bridge. It fell to explode on Valraven's dead forehead. And a thousand tiny teardrops rushed over each other to hide in his death-dried skin
And Valraven opened his eyes
And screamed to life

Horror Punk


توجه:

Beneath your dancing feet are the tombs of tortured men. Thus does The Red Death rebuke your merriment

--The Phantom of The Opera (1925)

X_X

پرواتی پاتیل سوار بر پاتیلش قل می‌خورد و با آزگاردی‌ها تصادف می‌کرد و وقتی زیرشان می‌گرفت محکم قان‌قان می‌کرد تا مطمئن شود سر و کله‌شان می‌ترکد و استخوان‌هایشان قلنج می‌شکنند و خون‌هایشان بیرون می‌پرند و خمیر مغزشان از چشم‌هایشان در می‌آید.
-فور د پرامیسد پرافِت!

Die, die, die my darling
Don't utter a single word
Die, die, die my darling
Just shut your pretty eyes
I'll be seeing you again
Yeah, I'll be seeing you in hell


نگهبان چاق و چله و سیبیلو و میان‌سال و میان‌کچلِ زندان عمومی، خوشحال و خندان و قبراق و چاق‌دماغ، تبرش را چرخاند و کله دراکو مالفوی را منفجر کرد و موهای سفیدش را کند و توی خونش چرخاند و باهاشان پشمک درست کرد و خورد.
-فور پرامیسد رگناروک!

So don't cry to me oh baby
Your future's in an oblong box
Don't cry to me oh baby
You should have seen it a-comin' on
Don't cry to me oh baby
Had to know it was in your power


مروپ گانت یواشکی از بین آزگاردی‌ها می‌پلکید و وقتی حواسشان نبود، یک معجون عشق روی تبرشان می‌ترکاند و یک معجون دیگر روی خودشان می‌مالید و یواشکی در می‌رفت تا پشت سرش تبر آزگاردی‌ها بیایند خودشان را بغل کنند و در آبشاری از خون عشقشان را جشن بگیرند.
-فور تام عشقم ریدل!

Don't cry to me oh baby
Dead-end goal for a dead-end girl
Don't cry to me oh baby
And now your life drains on that floor
Don't cry to me oh baby


گوسفندهیپوگریف‌رگنار‌لوثبروک‌‌بازیگر دوتا تبر از لای پشم‌هایش بیرون کشید و بین جادوگرها چرخید و چرخید و گردن‌هایشان را باز کرد و سرهایشان را قبل از اینکه زمین بیفتند سمت کله بقیه جادوگرها شوت کرد و کله بقیه جادوگرها را هم باهاشان ترکاند.
-بعععععععع!

Die, die, die my darling
Don't utter a single word
Die, die, die my darling
Just shut your pretty mouth
I'll be seeing you again
I'll be seeing you in hell


آن‌طرف‌تر، جایی که دودکش کارخانه‌ها می‌خواستند دود کنند و هرچه زور می زدند می‌دیدند دودی ازشان بیرون نمی‌کشد و سرشان را می‌کردند توی کارخانه و دنبال کار-جادوگرهایشان می‌گشتند و هیچی چشمشان را نمی‌گرفت و تعجب می‌کردند، فنریر و ویرسینوس و دوستاشان، سوار بر یورمونگاندر می‌خزیدند و می لولیدند و می‌تاختند سمت میدان‌های اصلی آزگارد.
-سسسسپسپسپس.

Don't cry to me oh baby
Your future's in an oblong box
Don't cry to me oh baby
You should have seen it a-comin' on
Don't cry to me oh baby
Had to know it was in your power


فنریر و ویرسینوس و یورمونگاندر که رسیدند، یک نگاه این‌ور کردند و یک نگاه آن‌ور کردند و کلی از چیزی که دیدند خوششان نیامد و اخم‌هایشان رفتند توی هم که اختلاط کنند. فنریر از روی یورمونگاندر پایین پرید و دندان‌هایش را تمیز کرد و گلویش را صاف کرد و وقتی اطمینان کرد همه سرها سمتش چرخیده، اعلام کرد:
-سلحشوران رگناروک، نابهنگام سلح می‌شورید.
-سسسسپسپسپس.
-واقعا هم همینطوره.

Don't cry to me oh baby
Dead-end goal for a dead-end girl
Don't cry to me oh baby
Now your life drains on that floor
Don't cry to me oh baby


وایکینگ‌ها یک نگاه کردند سمت سلح‌هایشان. یک نگاه کردند سمت فنریر و یورمونگاندر و چمدان زیر بغلش. و بعد یک نگاه کردند سمت جسدهایی که زیرپایشان زیاد بودند.
-راست می‌گه. نشوریم.
-رگناروک نشده و ما داریم می‌میریم؟ خیانته!
-جادوگرا حق ندارن مرگمونو از رگناروک بدزدن.
-سرنوشت یه وایکینگ واقعی مرگ به دست جادوگرا نیست.
-چقدر نجینی بزرگ شده.
-دای، یو فیلثی ویزارد.

وایکینگ‌ها در هم خروشیدند و تبرهایشان تیز شد و خونشان جوشید و ریش‌هایشان راست شد و محکم سمت صفوف جادوگرها تنیدند و پشت‌بندشان، فنریر و ویرسینوس و یورمونگاندر بودند که می‌تاختند.

Die, die, die my darling
Don't utter a single word
Die, die, die my darling
Shut your pretty mouth
I'll be seeing you again
I'll be seeing you in hell


بالای سر این همه خروشیدن و جوشیدن، مورگانا له فی نگاهش به ارتش سرخش دوخته بود. لشکر ملخ‌ها یک پایش را توی آزگارد گذاشت، چند لحظه صبر کرد، گردنش را یک ذره توی آزگارد آورد، نگاه کرد کسی گازش نگیرد یک وقت، و بعد لبخندش را آورد تو.
مورگانا کاغذ اینکی را توی دستش مچاله کرد.
-هرچند یه سینوس و یه لکه جوهر چیزی نبود که به سادگی به ذهنم برسه، انتظارشو داشتم والراون بخواد بهمون خیانت کنه. ولی--

مورگانا از جیبش یک عینک بیرون کشید و به چشمش زد و از جیب دیگرش جارویش را بیرون کشید و باهایش از پنجره کلیسای والراون سمت لشکر خون و جادو شیرجه زد.
-کنت آندو واتس آلردی فینیشد.

و خون و مرگ به سر و صورتش پاشیدند و صدای خنده‌اش لای فواره‌های اطرافش محو شد.

Die, die, die
Die, die, die
Die, die, die


X_X


Far over rooftops that rose like crags over a raging ocean, a hook-hand gleamed fire-bright in the rising dawn. Not too late for the party, I hope, came a raspy voice from somewhere in a face that was not carved by the hand of any sane god


Die


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۳ ۲۰:۱۱:۳۲
ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۳ ۲۰:۱۵:۱۶


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۳:۴۴ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۳

گریفیندور، مرگخواران

اما ونیتی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۲ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۹:۵۲:۵۸
از دست رفته و دردمند
گروه:
مرگخوار
جـادوگـر
گریفیندور
جادوآموخته هاگوارتز
مشاور مدیران
پیام: 159
آفلاین
- تا حالا چنین کسی ندیده بودم !
- باید فرار کرد....فرار!
-وقتی فهمیدیم تسخیر شدیم که خیلی دیر شده بود!



اینها گوشه ایی از حرفهایی بود که در مورد نامزد انتخاباتی شنیدیم... اگر شما هم کنجکاو شدید با ما همراه باشید در....

مستند اما ونیتی!
تاریکی بر فراز همه!



اما ونیتی در روستایی دور افتاده در خانواده معمولی ماگلی چشم به جهان گشود.
- دور افتاده چیه؟ معمولی ماگلی کدومه ؟ من پول نمیدم که اینا رو بنویسیا! تعریف کن ازم! ترسناک هم باشه!

اما ونیتی در گوشه ایی مرموز از شهر لندن و در خانواده ایی جادویی و ترسناک چشم به جهان گشود. از همان دوران کودکی به جادوی سیاه علاقه داشت و سر دسته گروه کوچکی از دوستانش در مهد کودک شده بود...
- بنویس مهد کودک " حشمت وحشت" . اسپانسر هستن باید اسمشون بیاد.

حتی در دوران مهد کودک " حشمت وحشت" نیز اما علاقه خود را به شکنجه و خشونت نشان میداد. اسناد شکنجه حیوانات و همکلاسی هایش نیز نشان دهنده عمق سیاهی بود که در روح کودک حلول کرده و حتی در سن پایین نیز خود را نشان داده بود. در اینباره با همسایه خانه کودکی ونیتی "زری ویزلی" صحبت کردیم و ایشان در این زمینه اینگونه اظهار نگرانی کرده اند.

- تا حالا چنین کسی ندیده بوده ام! اخه بچه اینقدر شر! من خودم اون موقع یه عالمه جوجه و خروس ومرغ داشتم! این بچه میرفت این جوجه ها رو می برد پشت بوم و ییهو ولشون میکرد تو هوا که آزاد شن و مثلا پرواز کنن! صد دفعه گفتیم مرغ و خروس با کفتر فرق داره! پرواز نمیکنه! مگه میفهمید!؟ خدا رو شکر هیچ کدوم از جوجه هام نمردن!


آزار ها و اذیت ونیتی با بزرگ شدنش نیز افزایش میافت و حالت جدی تر به خودش میگرفت. در دبستان ...
- اینا اسپانسر نشدن نامردا! هرچی میگم یه دو تا جارو میخرم براتون... بچه ها رو اردو میبرم... اصلا فواره ققنوسی نصب میکنیم دم در ملت کف کنن! اصلا زیر بار نمیرن! نمیخواد تعریف کنی اصلا! بگو خوب بود تمام!

دوران دبستان ونیتی به خوبی گذشت. با ورودش به هاگوارتز برخلاف دایی هایش که افرادی اسلیترینی و متعلق به تاریکی بودند، کلاه گروه بندی او را در گروه گریفیندور قرار داد. این خود نشانه ایی از شجاعت ونیتی است که او را در سالهای بعد در راه های تاریکی جلو برد. ونیتی علاقه خود به هیجان و خطر کردن را با احداث باشگاه شرط بندی نشان داد...
- نه نه.... بنویس خیلی نظارتش خوبه و اینا... از همون سن پایین ملت زیر دستم بودن! با ذهنشون بازی میکردم...کلا بنویس خفن بودم!

ونیتی با اختراع جعبه مقدس شرط بندی، باشگاه شرط بندی را به راه انداخت و در همان سن پایین نشان داد توانایی کنترل و رونق بخشی به یک گروه اجتماعی را دارد. در همان سالها با تاریکی آشنایی بیشتری پیدا کرد و با انداختن ملحفه بر سرش خودش را از دیده ها پنهان کرد. وی علاقه زیادی به تسخیر همکلاسی ها و اساتید و در نهایت به تاریکی کشاندن انها داشت. اما با واکنش خنده انها...
- قطع کن اقا ! میخوای آبرومونو ببری؟ بگو من همه رو تسخیر کردم و همه به فرمانم بودند!

اما با توانایی فوق العاده در تسخیر توانست افراد زیادی را در هاگوارتز و به خصوص در گروه گریفندور تسخیر کند. به پاس همین خدمات تسخیری عینک و تاج از طرح ارواح تاریکی به وی اهدا شد که همیشه همراه اوست. در تلاشهای بعدی او قصد دارد از دیوار نیز رد شده و تسخیر ملت را در سطح پیشرفته انجام دهد و هم اکنون نیز در جریان یادگیری این حرکت فوق العاده است. یکی از همکلاسی های او میگوید:

-باید فرار میکردی....فرار! با اون ملافه روی سرش ییهو میدویید سمتت و یک برچسب تسخیر میچسبوند بهت! حالا برچسب مگه جدا میشد لامصب؟ باید شنلو آتیش میزدی کلا!تازه بعدش میرفت به همه میگفت فلانی رو تسخیر کردم!آبرومون رفته بود! وقتی فهمیدیم تسخیر شدیم که خیلی دیر شده بود! شده بودیم سوژه خنده قلعه!


در زمان فارق التحصیلی توانست معجون جوانی را از نیکلاس فلامل دزدیده و جوانی ابدی را به تصاحب خود درآورد. با شروع دزدی های گسترده تر، لقب " دزد ملافه ایی" به او...
- ببین اینجا ها ضایع است.... اینا رو حذف کن! خیلی تاریک و خشن نیست!برو مرگخوار شدنمو بگو! فقط قلدری های بلاتریکس و کتک خوردن ها رو نگیا!

ونیتی در راه رسیدن به ظلمت بی انتها و تاریکی محض عضو گروه مرگخواران شد. در پرتو سایه های بلند لرد ولدمورت توانست با دستهای پشت پرده ارتباط برقرا کند. این دستهای پشت پرده بودند که اما را به جنگ و خونریزی علاقه مند کردند و به او ترور و قتل را آموختند. آنها که توانایی زیاد و اشتیاق او به سمت تاریکی را دیدند، ونیتی را با بخش های وزارت سحر و جادو و زندان آزکابان آشنا کردند و به وی سودای وزیر شدن را نشان دادند. ونیتی نیز برای برقراری نظام تاریکی در سراسر سرزمین جادو وارتقا وضعیت مردمی که به ناحق با تاریکی آشنا نبودند و در بند سنت های غلط روشنایی اسیر شده بودند به انتخابات وزارت آمد.
ونیتی آمد که امیال تاریک را آزاد ساخته و مردم را با آزادی حقیقی آشنا کند. وی عقیده دارد که همه بخش های وزارت وآزکابان میتوانند فعال و شکوفا باشند. میتوان زندان را برای زندانیان به محیط فرح بخشی تبدیل کرد. میتوان بخش های مختلف وزارت خانه را فعال کرده و شغل ایجاد نمود. با این تفاسیر به قطع اما ونیتی وزیری است که جامعه بدان احتیاج دارد.

- خیلی عالی! دستت درد نکنه! خیلی خفن و تاریک شد! خب بریم سراغ تسویه حساب...این کار ما چند؟
-....
-چی؟! نوشتن 10 گالیونو ویرایش 190گالیون! مگه میخوای چی کار کنی؟
-.....
-من خودم کلاه بردارم ! سر من میخوای کلاه بذاری؟
-....
-اصلا فقط نوشته رو میبرم! میگه ویرایش 190 گالیون! 190!! همینو میذارم و اصلا ویرایشم نمیخواد که ملت بدونن چقدر صادق و راستگو ام!



تصویر کوچک شده

All great things begin with a vision ……....A DREAM


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۲۳:۰۹:۳۹ سه شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۳

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، محفل ققنوس

آلنیس اورموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۲ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۷:۲۹:۱۸
از دست این آدما!
گروه:
جـادوگـر
ریونکلاو
جادوآموخته هاگوارتز
محفل ققنوس
شـاغـل
پیام: 189
آفلاین
- بهت گفتم دوربینو کج نگیر!

آلنیس برای بار چهارم به جرمی تذکر داد. متاسفانه آلن نیرو نداشت و مجبور شده بود جرمی رو از تو قبر بکشونه بیاره تا فیلم‌بردارش باشه. ولی جرمی؟ خب، اونقدری که باید، دل به کار نمی‌داد. به هرحال پس از مدت‌ها پیش هم برگشته بودن و ترجیح می‌داد جای ضبط یه گزارش، با هم مسخره بازی دربیارن! ولی آلنیس به نظر برای این کار کاملا مصمم بود.

آلن بعد از چند تا نفر عمیق، شونه‌های جرمی رو گرفت و تکونش داد.
- به خودت بیا! ریموس و سیریوس بهمون احتیاج دارن! یعنی واقعا نمی‌خوای هیچ کاری براشون بکنی بعد تموم زحمتایی که برات کشیدن؟ خون دل‌ها خوردن تا تو این دلقکی بشی که الان هستی!
- آم-
نمی‌خوام بهونه بشنوم.
- من که چیزی نگفتم.
- آفرین پس همینو ادامه بده.
-

آلنیس جرمی رو رها کرد و راه افتاد. دمش از شدت هیجان کاری که قرار بود انجام بده تکون می‌خورد. اولین نفری که دید، ردای اسلیترین تنش بود و با دوستش که لباس چسبون عجیبی داشت، حرف می‌زد. آلنیس به جرمی علامت داد که دوربین رو آماده کنه و خودش با میکروفون به سمت اون دوتا رفت.
- هی سلام! می‌تونم چند دقیقه وقت‌تون رو بگیرم؟

روی صحبت آلن با جادوآموز اسلیترینی بود و اون یکی رو فقط با لبخند معذبی از نظر گذروند.

- البته! برای یوتیوبه؟

جادوآموز رفتار گرمی داشت و بعد از اشاره به دوربین پرسید. آلنیس که متوجه منظورش نشده بود، آره‌ی نامطمئنی گفت و میکروفون رو نزدیک به دهنش گرفت.
- اهم، خب. شما توی انتخابات امسال شرکت می‌کنین؟
- داش بحث سیاسی و ایناس؟ ببین ما از اوناش نیستیما.
- اوه نه نه نه! به هر حال به عنوان عضوی از جامعه جادویی وظیفه مائه که حضور به عمل برسونیم. شرکت در انتخابات نشانه اتحاد ملیه. هر چوبدستی، یک رأی.

اون دو نفر نگاه‌شون بین خودشون و آلن چرخید و بعد، زدن زیر خنده.
- حاجی عجب دوربین مخفی‌ای! خیلی حال کردم باهات ایول. چنل یوتیوب‌تو بده ساب کنیم.
- کاستومت رو دوست داشتم؛ خیلی طبیعی درستش کردی!

اسلیترینیه به دم و گوش‌های آلنیس اشاره کرد و روی شونه‌اش زد.
آلنیس که نمی‌دونست چه اتفاقی افتاده، فقط خندید و تشکر کرد و براشون دست تکون داد وقتی داشتن می‌رفتن.

این دفعه یکی نظر آلن رو جلب کرد که ظاهری شبیه به اما ونیتی داشت؛ پارچه سفیدی رو سرش بود و روش عینک دودی زده بود.
آلنیس فکر کرد شاید مصاحبه باهاش ایده بدی نباشه، پس جلو رفت ولی قبل از اینکه فرصت صحبت پیدا کنه، طرف شروع کرد.
- همین چند دیقه پیش رفقات اومدن ازم خواستن به اکسم زنگ بزنم بهش بگم برگرده. چالش مالش و اینستا برا امروز بسه دیگه.

صدای جویدن آدامش بین هر چند کلمه، محسوس بود.

آلنیس سرش رو کج کرد چون حرفای این یکی رو هم نمی‌فهمید.
- جدی می‌فرمایین؟ ولی اونا دوستای من نبودن که. چرا دروغ می‌گی.
- لای؟! آی دونت نو! نمی‌دانم و اطلاعی هم ندارم!
- من-
- وقت برا furryها ندارم جیگر.

آلنیس هاج و واج موند وقتی یاروهه با تنه زدن بهش از کنارش رد شد. قبل از اینکه هول کنه و استرس بگیره جرمی رفت پیشش.
- اصلا نگرانش نباش خیلی خوب از پسش براومدی! چندتا مصاحبه دیگه هم بگیریم- هولی شوت اونجا رو!

آلن انگشت اشاره جرمی رو دنبال کرد و یکی رو دید که خودش رو شبیه ریموس لوپین کرده بود. با خودش فکر کرد این بهتر فرصت برای تبلیغ ریموسه. پس دست جرمی رو کشید و دوید تا به اون شخص رسید. جرمی بی‌معطلی دوربین رو تنظیم کرد.

- سلام! واو. پس طرفدار مهتابی‌ای!

آقاهه‌ی ریموس‌‌نما از حضور ناگهانی اونا کمی جا خورد ولی بعد لبخند دندون‌نمایی زد.
- پس چی! کاراکتر موردعلاقه‌‌مه!
- عالیه! حالا برامون بگو چی شد که جذب ریموس لوپین شدی؟
- خب، شخصیت کاریزماتیکی داره، مهربون و دلسوزه و در کل آدم خوبیه. البته من توی کتابا بیشتر دوستش داشتم.

آلنیس فکر کرد که آقاهه لابد داره درباره کتاب‌های زندگی‌نامه‌ای که درباره ریموس نوشته شده و آلن ازش غافل شده حرف می‌زنه. پس به ذهنش سپرد که در اولین فرصت به کتاب‌فروشی سر بزنه.

- نظرتون راجع به سیریوس بلک چیه؟
- واو سیریوس هم معرکه‌ست! می‌دونی، دومین شخصیت موردعلاقه‌‌مه؛ و وقتی که مرد باعث شد دو شب متوالی تو تخت خوابم گریه کنم.

ابروهای آلنیس در هم رفت.
- سیریوس مرده؟ آخه من همین صبح باهاش حرف- بگذریم بگذریم. گفتی دومین شخصیت موردعلاقه‌‌ته، این یعنی ممکنه چیزی رأیت رو از مهتابی روی پانمدی بیاره؟

مرد شونه ای بالا انداخت و خنده مرموزی کرد.
- کی می‌‌دونه؟ شـــــــاید...
- جالب شد. و به عنوان آخرین سوال، تقابل ریموس لوپین و سیریوس بلک رو توی این دوره چطوری می‌بینی؟

آقاهه چونه‌اش رو خاروند و بعد از کمی فکر گفت:
- اگه منظورت شیپ‌شونه، نظر خاصی ندارم. به نظرم جالبه رابطه‌شون با هم.
- اوه نه نه نه نه نه اون نه- بیخیال-

آلنیس رو به جرمی لب زد:
- این تیکه رو حذف می‌کنیم.

بعد دوباره سمت مرد برگشت.
- خیلی ممنون که وقت‌‌تون رو در اختیار ما گذاشتین. و ممنون از بینندگان عزیزی که همراهمون بودن. تا یه گزارش دیگه، در پناه مرلین باشین!

جرمی به آلن لایک نشون داد و دوربین رو خاموش کرد. آلنیس پرید و محکم بغلش کرد.
- انجامش دادم! ما انجامش دادیم!

***


آلنیس و جرمی به خونه گریمولد برگشتن و ریموس رو که ازشون می‌پرسید کجا بودن، دست به سر کردن. به هر حال این قرار بود یه سورپرایز باشه!
سریع رفتن به زیرزمین؛ که با مبل و بالش و قالیچه‌های نو و کهنه برای دورهمی‌های کوچیک پوشیده شده بود. آلنیس دوربین رو به تلویزیون قدیمی‌ای که اونجا بود، وصل کرد.
- دل تو دلم نیست نتیجه رو ببینم!

ولی فیلم که شروع شد، اون چیزی نبود که هردوشون انتظار داشتن. اول فیلم با جرمی‌ای که داشت از خودش سلفی می‌گرفت و دلقک بازی درمی‌آورد شروع شد. کمی بعد، فیلم آلنیس رو نشون داد که در حال مصاحبه بود، ولی کادر کج بود و البته هر از گاهی هم دوربین تکون می‌خورد که باعث می‌شد فقط دماغ یا دست آلنیس تو کادر باشه؛ یا به جای مصاحبه‌شونده، دوربین روی درخت‌ها یا رهگذرا فوکوس کرده بود. بعد مصاحبه اول، آلنیسی روی نمایشگر اومد که به خاطر فشار کنار باغچه تگری زد.

آلنیسِ بیرون دوربین از شدت شوک عصبی وارده، نمی‌تونست چیزی بگه و فقط شقیقه‌هاش رو فشار می‌داد به امید اینکه اتفاق بهتری در راه باشه. جرمی هم خیلی سوسکی ازش فاصله گرفت و به دورترین قسمت مبل سر خورد.

صحنه بعد ولی، آلن رو در حال قدم زدن نشون می‌داد. بعد تصویر رفت روی پاهای جرمی و کف خیابون. بعد هم جرمی‌ای که دستش تو دماغش بود و داشت از دوربین به عنوان آینه استفاده می‌کرد. مثل اینکه حواسش نبود بین مصاحبه‌ها ضبط رو قطع کنه.
اوضاع همین‌طور داشت خرتوخرتر می‌شد که اوایل مصاحبه آخر، ارور کمبود حافظه روی صفحه اومد و فیلم قطع شد.

خون آلن به جوش اومده بود. درحالی که نزدیک‌ترین شیء پرتاب‌شدنی رو برمی‌داشت، فریاد زد:
YOU HAD ONE JOB! JUST THE ONE!


ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۲ ۱:۱۰:۱۹

Though we don't share the same blood
You're my family and I love you, that's the truth


The Eye
پیام زده شده در: ۲۰:۰۵:۴۸ شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۳

گریفیندور، محفل ققنوس، مرگخواران

الستور مون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۹:۵۳ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۱۷:۳۱
از ایستگاه رادیویی
گروه:
گردانندگان سایت
شـاغـل
جـادوگـر
گریفیندور
جادوآموخته هاگوارتز
مرگخوار
محفل ققنوس
پیام: 176
آفلاین
جادوفلیکس


و بعد یک‌هو عوامل پشت صحنه و کارگردان شروع کردن به دست دادن با هم و سوت زدن برای هم‌دیگه. البته که سوت‌هاشون برای تشویق بود، که یک‌هو یکی دیگه از عوامل پشت صحنه که ما اینجا بهش به عنوان عامل پشت صحنه شماره دو اشاره می‌کنیم، سرشو از توی آکواریوم گوشه استودیو بیرون آورد، کپسول اکسیژنشو کرد تو حلق یکی از پیراناهای توی آکواریوم، بعدش لباس غواصیشو از تنش کند و انداخت توی صورت دلقک ماهی توی آکواریوم که بتونه تنش کنه و حرکات دلقکی خاص‌تری رو اجرا کنه و بعدش دوید جلوی کارگردان که داشت با قدرت تموم سوت میزد و با عامل پشت صحنه شماره یک داشت اینتروی اپیزود رو کار میکرد تا یه چیزی مثل اپیزود دهم رو بتونه شکل بده. ولی بعد زمانی که اون عامل پشت صحنه شماره دو خودشو تکون داد که خشک بشه و قطرات آبِ آکواریوم رو پاشوند توی دهنشون، مجبور شدن سکوت کنن و دیگه اینترو نسازن. بعدش عامل پشت صحنه شماره دو دهنشو باز کرد که افشاسازی انجام بده که البته به سرعت مورد هجوم انواع آقاهای کچل ورزشکار که هیتمن و حتی "هیت عوامل پشت صحنه" بودن، قرار گرفت که البته چون استودیوی ساخت اوپس کده بهرحال جزء اوپس کده‌ست توسط تیری که از کمان یکی از والکری‌ها به صورت کورکورانه پرتاب شده‌بود، مورد اصابت قرار گرفتن و کشته شدن و خودشون رو چال کردن و درخت ازشون رویید.
و عامل شماره دو بالاخره افشاسازی کرد.
- ولی بچه‌ها، اون 😗 که توی اینتروی اپیزود ده استفاده شد، در واقع بوسه، نه سوت.
- یعنی ما داشتیم به جای سوت زدن، بوس می‌کردیم؟ 😗
- آممم آره ولی چرا هنوزم داریم این‌کارو میکنیم؟! 😗
- شاید چون خودت بهمون گفتی این سوت زدنه؟ 😗
- من خیلی ایموجی‌هارو به جای هم‌دیگه استفاده می‌کنم خب. 😗
- تو فقط یک شغل داشتی. 😗

بعدش کارگردان و عوامل پشت صحنه دچار تشنج شدن و لرزیدن و خوردن به در و دیوار و مغز و دل روده‌شون در و دیوار استودیو رو رنگ کرد و در و دیوار استودیو ترسیدن و لرزیدن و فرار کردن تا اپیزود بعدی بالاخره شروع بشه.

توجه:

یسچنبتششنسم


ماجراهای اوپس کده


یچنبتشنسم


فصل: دوم


چنبتشم


اپیزود: دوازدهم


چشم


- من که میگم دقیقا همینطوره.

ویرسینوس گفت، در حالی که نشسته بود پشت فنریر و داشت باهاش مسابقه غذاخوری میداد. البته که غذاشون تخته سنگ بود و فنریر فقط داشت به خاطر این‌که تعداد دندوناش بیشتر بود و حتی خز پشتش هم دندون داشت و دندوناشم دندون داشتن و تقریبا مثل یه گرگ پوشیده شده از دندون بود، از ویرسینوس میبرد.

- ای تازیانه تاریکی، چنین نیست. من گرگانه و باشرافت رقابت می‌کنم.

فنریر دوتا قلوه سنگ دیگه رو جوید و قورت داد. ویرسینوس به تک تک دندونای غیرقابل شمارش فنریر نگاه کرد و سرشو تکون داد و سعی کرد شونه‌هاشو بالا پایین کنه و نشون بده که چقدر براش تقلب فنریر که فقط از یک دهن برای خوردن استفاده نمی‌کنه، فاقد اهمیته. که البته بعد فهمید اصلا شونه نداره و دچار Mental breakdown شد و چندتا آهنگ ایمو برای خودش پلی کرد و تبدیل شد به یه Emo goth girl که شیب محورشو هی خط خطی میکنه و بعد دوباره ریست فاکتوری شد و اینبار مثل یه محور سینوسی خوب و مناسب، محورشو بالا پایین کرد. فنریر و ویرسینوس انقدر مشغول سنگ خوردن بودن و میگفتن هر کی کم‌تر بخوره، بی‌ادبه و حسابی سر به سر هم می‌ذاشتن و اصلاً هم حواسشون نبود که اون دور دورا توی افق، گرد و خاک به هوا شده و لای گرد و خاک انواع پرنده و چرنده و خزنده و درخت و گیاه هم به هوا بلند میشن و به این‌طرف و اون‌طرف پرت میشن و دردشون میگیره و میمیرن و چون Already توی آزگاردن و اصلا نباید بتونن بمیرن قوانین دنیا رو نقض میکنن و روحشون میره توی void و تنبیه میشن و باید گریه کنن.

Upon Asgard's windswept plains, where ravens croak and warriors train, a lone figure stands, a sentinel of silent pain. Fenrir, they know him, the monstrous wolf, his fur matted, claws like honed daggers, a king uncrowned, aloof. For ages untold, he's paced this ground, a mournful vigil kept, his eyes scanning the endless sky, where a promise once slept. Jormungandr, his brother, the serpent vast, a legend whispered on the wind, a yearning in Fenrir's heart, a solace yet to begin. Then, a tremor shakes the very stones, a distant rumble in the air. Fenrir lifts his head, a flicker of hope, a silent, desperate prayer. From the horizon, a spectral form, vast and cold it draws near, a serpent uncoiling, casting shadows, dispelling fear. Jormungandr returns, a tear in his eye, a reunion long desired. No joyous shouts, but a mournful sigh, a silent solace acquired. Brothers bound by an ancient tie, beneath the Asgardian sky, their sorrowful embrace speaks volumes, a tear rolls by.


- آخیییییی... احساساتی شدم.

ویرسینوس گاز دیگه‌ای به تیکه قلوه سنگش زد. و بعد خواست باز هم گازش بزنه که یه قطره اشک که دو برابر قلوه سنگش بود و از چشم فنریر جاری شده بود، خورد به قلوه سنگش و خلع قلوه سنگش کرد. ویرسینوس وقت نکرد چیزی بگه، چون مجبور شد سریع خودشو به چندتا از تار موهای فنریر بپیچونه و توی سیل اشک جاری‌شده از تک تک موهای فنریر که علاوه بر دهان و دندون، چشم هم داشتن، غرق نشه.
از اون‌طرف هم یورمونگاندر با دیدن هیکل عظیم فنریر که زیر نور ماه روشن شده بود و نقره‌گون، دیگه نتونست جلوی اشکاشو بگیره و شروع کرد به گریه کردن و خزیدن به جلو و نابود کردن آزگارد و ملتی که پشتش سوار شده بودن هم به خاطر احساساتی شدن گریه‌شون گرفت و همگی با هم انقدر گریه کردن تا قطره قطره جمع شد و سیل شد و بعدش سیل اشکشون رفت و رفت تا رسید به نوح که یه طرف دیگه دنیا داشت کشتی می‌ساخت و می‌خواست از هر حیوون یه جفت برای خودش برداره و نمایشگاه حیوانات در حال انقراض درست کنه و بعدشم پسر کوچیکه‌ش رو از ارث محروم کنه. سیل اشک یه نگاه به کشتی در حال ساخت و حیوونای داخلش کرد و در حالی که با هر حرکت امواجش انگار کلمه Pathetic رو میپاشوند توی صورت نوح و حیوونا و کشتیش، همه‌شونو غرق کرد تا بهش یاد بده محروم کردن پسر کوچیکه‌ش از ارث فقط چون نژاد پرست نیست، کار زشتیه. و همون‌طور که سیل اشک داشت بقیه دنیاهارو آب میکرد، فنریر و ویرسینوس که روش نشستن و یورمونگاندر که ملت آزگاردی روش نشستن، به‌هم رسیدن.
بعدش برای دراماتیک‌تر شدن صحنه، همه از روی فنریر و یورمونگاندر پیاده شدن تا گرگ و افعی بتونن کاملاً Reassemble بشن.

Moonlight painted the plains as Asgardians, allies to the monsters, watched Jormungandr disgorge them. Tears streamed down the serpent's vast face. A lone figure, Fenrir, howled on the horizon. No battle cries, just a yearning that stretched across eons. Jormungandr lumbered towards Fenrir, not as a predator, but a brother. Their embrace, a tangle of fur and scales, a symphony of tears under the watchful stars. A bond, older than Asgard, rekindled. A night etched in memory, not for war, but for a love that defied time.

همونطور که فنریر و یورمونگاندر، برادرای جدا افتاده، به هم رسیده بودن و هم‌دیگه رو بغل کرده بودن، یورمونگاندر از چمدونش رگناروک رو در آورد، با دمش رگناروک رو گرفت، بعد رگناروک رو برد به اون سمت دنیا و جلوی اودین که داشت با نورن‌ها چونه میزد، تکون تکون داد. که البته اودین چون تنها چشمش رو ثابت نگه داشته بود روی چشمای نورن‌ها متوجهش نشد. His loss I guess. ولی یورمونگاندر خیلی Wholesome تر از این حرفا بود که فقط رگناروک توی چمدونش داشته باشه، و وسایل پیک نیک هم از توی چمدونش درآورد تا خودش و فنریر و آزگاردی‌ها و ویرسینوس، پیک نیکشون بشه.

در همون حال که فنریر و یورمونگاندر و آزگاردیا و ویرسینوس داشتن پیک نیک بازی می‌کردن و کارای قشنگ قشنگ، توی بالکن کلیسای والراون، مورگانا لی فه که اینکی پخش شده روی کاغذ رو توی دستش داشت، با لبخند وحشیانه‌ای به منظره زیر پایین نگاه می‌کرد که طلسم‌های رنگارنگ جادوگرا، درحال کشتار وایکینگ‌ها و بر باد دادن آرزوی رسیدنشون به رگناروک بود.

- مورگانای مامان؟ شام آماده‌ست.

مورگانا سرش رو چرخوند و به مروپ نگاه کرد که با نگاه مادرانه و لبخند مادرانه‌ش وایساده بود و به شام مامان پز دعوتش می‌کرد. پس سرشو به نشونه تشکر تکون داد. صحبت‌های سر شام با پیروان وفادار و فرماندهانش همیشه براش کار سختی بود و به تمرکز زیادی نیاز داشت، مخصوصاً مطالبی که اون‌شب قرار بود براشون بگه. بعد به این فکر کرد که مروپ حتی مامانش هم نیست، ولی در واقع همه رو به عنوان فرزندش می‌بینه چون معتقده بهشت زیر پای مادرانه و این بهترین روش برای جبران معجون عشقاییه که ریخته تو حلق ملت.

***


ملت جادوگر با شنلای رنگارنگ و کلاه‌های نوک تیزشون نشسته بودن سر شام و گاه‌گداری هم با حرکت چوبدستی به هم دیگه غذا پرت میکردن که تفریح مناسب جادوگرا موقع شامه و مورگانا هم با حالت معذب نشسته بود و گاهی مودبانه از جلوی غذای پرت شده به سمتش جا خالی می‌داد، چون می‌دونست جا خالی دادن از غذایی که به سمتت پرت شده کار زشتیه و بنابراین حتی بیشتر معذب شده بود. بعدش از شدت معذب شدن به جام کوچولوی جواهر نشانش که توش پر از نوشیدنی کره‌ای اعلای ساخت آزگارد بود، نگاه کرد، و بعد با قاشق جواهر نشان ساخت آزگاردش که خود والراون بهش هدیه داده بود، چندتا ضربه ریز و پرنسس وارانه و همزمان تهدید آمیز و شیطانی، به جامش زد.
طبیعتاً همه جادوگرا و ساحره‌های دور میز، سکوت اختیار کردن و دیگه به هم دیگه غذا پرتاب نکردن.

- دوستان... پیروان وفادار من، لحظه موعود درحال فرا رسیدنه. خیلی زود...

و بعد مورگانا سکوت کرد تا همه دچار حس Suspence بشن و گوشاشونو تیز کنن و چشماشونو گرد کنن و چشما و گوشاشون از سرشون بپرن بیرون و جمع شن روی میز و همگی محکم و قوی مورگانا رو زیر نظر بگیرن.

- به زودی، با خون آزگاردی‌ها که با تلاش‌های همه شما ریخته شده، مرلین کبیر رو به زندگی برمی‌گردونیم و دوره طلایی جادو رو دوباره آغاز می‌کنیم!

طبیعتا صدای تشویق حضار توی کل سالن پخش شد و حتی چشم و گوش ملت که روی میز جمع شده بودن هم مورگانا رو تشویق کردن و شعارهای Make Jadoo great again هم توی محیط طنین افکند و همه جادوگرا و ساحره‌ها حسابی کلاه‌ها و شنل‌هاشون رو پاره کردن و باهاشون مشعل درست کردن و یکی دوتا آزگاردی دیگه رو هم سوزوندن که کاملا روی قربانی آزگاردی‌ها برای برگردوندن مرلین تاکید کنن.

- تا به این لحظه، با کشتن تنها خدای حاضر در آزگارد، یعنی والراون، ما تونستیم اتحاد آزگاردی‌هارو بر هم بزنیم... که البته ممکنه با این کارمون باعث شده باشیم رگناروک یه کوچولو شروع شه، ولی اصلاً نگران نباشید، به محض پیوند مورگانای کبیر، و مرلین کبیر، رگناروک که هیچ، خود رئیس بزرگ هم حریفمون نخواهد شد!

و همه همزمان با تشویق پرشور مورگانا، یک مقداری هم با شنیدن اسم رئیس بزرگ، لرزیدن که واکنش درستی بود واقعا و آفرین بهشون. بعدش مورگانا یکی از بشقاب‌های نقره‌ای که دورش با حروف رونی کنده‌کاری شده بود و حسابی برق می‌زد رو برداشت و گذاشت وسط میز و همه رو دورش جمع کرد.
همون‌طور که جادوگرا به بشقاب نگاه می‌کردن و بدون چرخوندن چشماشون، نوشیدنی کره‌ای و نوشیدنی پنیری و کوکتل چشم وزغ می‌نوشیدن، سطح بشقاب لرزید، بعد خود بشقاب لرزید، بعد چرخید، و بعد انگار که دارن زیر سطح آب رو می‌بینن، توی سطح لرزان بشقاب تونستن منظره عجیبی رو ببینن. در نگاه اول انگار که فقط سیاهی بود و زیاد کسی تحت تاثیر قرار نگرفت. ولی بعد مورگانا اخم کرد و با نوک انگشتش یه ضربه ملایم به صحنه زد، که باعث شد همه‌چیز واضح‌تر بشه.

A monstrous shadow pulsed across Asgard, blotting out the moon. Not a storm cloud, but a writhing tide of locusts. Their countless bodies buzzed like a demented choir, their wings a deafening rasp against the desolate silence. The once-proud city lay eerily still. The grand halls stood empty, echoes of past glories mocking the present emptiness. Valraven, the all-seeing raven, was gone – silenced by a wicked spell unleashed at a celebratory feast. He was the last defender, and with him, Asgard's final guardian. The locusts descended with a horrifying hunger, a plague of biblical proportions unleashed upon a fallen kingdom. They devoured the verdant gardens, the manicured lawns, the city's very lifeblood. But their hunger wasn't sated by mere plants. With a sickening crunch, they descended upon the Asgardians, the last remnants of a glorious people. No battle cries erupted, no thunderous defense. But amidst the carnage, a lone figure emerged from the shadows. A young Asgardian, her eyes blazing with defiance, clutched a tattered spear, the last vestige of a once-mighty army. The locusts swarmed towards her, a buzzing, hungry wave. But the young warrior stood firm, her spear a beacon of defiance in the dying light. The scene hung in the balance – a single warrior against an unstoppable tide. Would she fall, another victim of the plague, or would she spark a resistance, a flicker of hope in the face of Asgard's twilight?


نفس جادوگرا توی سینه‌هاشون حبس شد. نفس نوشیدنی‌هاشونم توی لیوان‌هاشون حبس شد و شروع کردن به غل غل کردن و خفه شدن. و بعد با دیدن صحنه خورده شدن بانوی جنگ‌جوی جوان توسط ملخ‌هایی که بعدش هم آروغ زدن و نیزه‌ش رو نشخوار کردن، نفس کشیدن همه به حالت عادی برگشت. و همه مورگانا رو بابت برنامه تدارک دیده تشویق کردن.
بعد مورگانا دوباره بشقاب رو لمس کرد و بشقاب هم قلقلکش اومد و زد زیر خنده و شروع کرد به پخش کردن تبلیغات که مورگانا و جادوگرا چون اکانت آزگارد فلیکس پرمیوم نداشتن مجبور شدن بیست و چهار ثانیه صبر کنن تا صحنه بعدی براشون پخش بشه.

چیزی که این‌بار می‌دیدن، شمشیر و نیزه و تیر بود که از هر طرف پرت می‌شد و رنگای مختلف طلسم که از چوب‌دستی جادوگرها خارج می‌شد. جنگ به طور کامل در آزگارد در جریان بود و جادوگرا و مردم جنگ‌جوی آزگاردی مشغول کشت و کشتار هم‌دیگه بودن. درست مثل دو گروه متمدن که یاد گرفتن به بهترین نحو مشکلاتشون با هم‌دیگه رو حل کنن.
یک جنگ‌جوی آزگاردی با تبر بزرگش یک جادوگر رو از وسط نصف کرد، و بعد با برخورد نور سرخی به سینه‌ش تلو تلو خورد و با صورت روی زمین افتاد.
یک جادوگر نور سبزی رو به سمت یک آزگاردی فرستاد که تونست با سپرش دفعش کنه و بعد با برخورد تعداد زیادی سنگ به صورتش، با صدای خفه شده‌ای به زمین افتاد.

جادوگرا و مورگانا که حسابی از دیدن این صحنه‌ها اشتهاشون باز شده بود، دوباره دور میز نشستن و مشغول خوردن شام دوم شدن. این‌بار در سکوت البته، حرفی برای گفتن نبود.

***


توی تالاری که پونصد و چهل‌تا در داشت، که تمام پونصد و چهل‌تا درش با پونصد و چهل‌تا نیزه مهر و موم شده بودن تا هیچ‌کس نتونه واردش بشه و دیوارش پر از نیزه بود، صندلی‌هاش از نیزه ساخته شده‌بودن، میز‌هاش از نیزه ساخته شده‌بودن، دستشویی‌هاش از نیزه ساخته شده‌بودن، و وقتی شیرهای آب باز می‌شدن، ازشون نیزه‌های کوچولو کوچولو می‌ریخت، و بالای تک تک درهاش با نیزه نوشته بودن "والهالا"، تمام والکری‌ها دور تخت بزرگی حلقه زده‌بودن. چهره‌هاشون پر از وحشت و نگرانی بود و به جسم بی‌جان والراون نگاه می‌کردن. هیچ‌کدومشون نمی‌دونستن چه طلسمی تونسته یک خدا رو به این سادگی از پا در بیاره، بدون اینکه حتی اثری روی جسمش داشته باشه، و این موضوع والکری‌هایی که قرن‌ها در رکاب اودین و فریا جنگیده بودن و تعداد بی‌شماری جنگ‌جو رو به والهالا هدایت کرده بودن، و حتی تعداد بی‌شمارتری رو هلاک کرده بودن، ترسناک بود. والکری‌ها ترسیده بودن، و انقدر این حس براشون جدید بود که حتی تلاش نمی‌کردن مخفیش کنن. گاهی می‌لرزیدن، گاهی هم کلمات جویده جویده و ناقصی رو با لکنت به هم می‌گفتن.

و البته هیچ‌کدومشون به چشم‌های کوچیکی که روی سقف از جنس نیزه والهالا با ظرافت کنده‌کاری شده بودن، توجه نداشتن. چشم‌هایی که کاملاً بی‌جان به‌نظر می‌رسیدن و کاملاً ثابت. البته به‌جز یکیشون که تصمیم گرفت بچرخه به سمت جسم والراون و بهش نگاه کنه.
و بعد، پلک بزنه.


ویرایش شده توسط الستور مون در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۲۹ ۲۰:۱۸:۰۱
ویرایش شده توسط الستور مون در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۲۹ ۲۰:۵۴:۱۲
ویرایش شده توسط الستور مون در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۳۰ ۱:۴۹:۲۹

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

Smile my dear, you're never fully dressed without one


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱۹:۵۷:۲۳ شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳

ریونکلاو، محفل ققنوس

جوزفین مونتگومری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۵ چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۷:۵۶:۳۰
از دستم حرص نخور!
گروه:
جـادوگـر
ریونکلاو
جادوآموخته هاگوارتز
محفل ققنوس
پیام: 337
آفلاین
«توهم‌لند»

اپیزود اول


این سریال، بداهه‌گویی محض و بلاتوقف و بی‌ویراش بوده و هیچ‌گونه فکر و هدف و معنایی پشتش نمی‌باشد.


روزی روزگاری جادوگری بود در خانه‌ای گوتیک و مرموز.
موز زیاد می‌خورد.
از گوشتکوب بدش می‌اومد.
کتابی داشت که کلماتش راه می‌رفتن و عکس‌هاش تصاویر جاهای دیگه‌ای رو نشون می‌دادن.

ولی تصاویرش مناسب سن جادوگر نبودن، به‌خاطر همین مامان جادوگر اون کتاب رو توقیف، و بچه‌ش رو تو اتاقش حبس کرد.

همیشه گفتن از هرچی بدت بیاد سرت میاد. به همین خاطر یه روز یه بوته گوشتکوب در خونه‌ش سبز شد.
جادوگر از پنجره‌ی اتاقش به بوته‌ی گوشتکوب نگاه می‌کرد همیشه. مثل خاری توی چشمش بود.

یه روز خیلی حرصش گرفت و دمپایی‌هاش رو پرت کرد سمت بوته.
بوته‌ی گوشتکوب به هیچ‌جاش بر نخورد. عوضش به‌طور ناگهانی رشد کرد و دوبرابر شد. به‌طوری که تا لبه‌ی پنجره‌ی اتاق جادوگر می‌رسید.

جادوگر دماغش رو چین داد و گوشتکوب‌ها رو گرفت. به کمک اونا اومد پایین و تلپی پا روی زمین گذاشت. آزاد شده بود. شاید چیزی که ازش متنفر بود خیلی هم بد نبود.

مخصوصاً وقتی که دید بوته‌ی گوشتکوب، موز داده. اون عاشق موز بود، پس یه موز برداشت و خورد و پوستش رو انداخت جلوی در ورودی خونه تا هروقت مامانش خواست بیاد بیرون لیز بخوره. بعد که بیهوش شد بره کتاب و بساطش و ورداره و بره.

و همینطور هم شد. تقریباً. وارد خونه شد. ولی اون خونه یه خونه معمولی نبود. خونه‌ای بود که یه روح توش می‌زیست. شکل اتاق‌هاش هم هی عوض می‌شد. کسی نمی‌دونست اون روح کجاست. ولی همه‌ش زیر سر اون بود. شایدم نبود. شاید همه‌ش به خاطر قدرت خودش بود. جادوگر هی از این اتاق به اون اتاق رفت، در حالی که یادش نمی موند کدوم اتاق‌ها رو چک کرده چون شکل اتاق‌ها هی عوض می شد و اون روحه‌ هم هی می‌اومد کرم می‌ریخت به جونش و دست می‌کرد تو دماغش و چشم و چارش.

این وسط مامانش به هوش اومد و اونم پا گذاشت تو گود. جادوگر یهو جیغ ننه‌ش رو شنید. کپ کرد. ولی توی اتاق جدیدی که اومده بود وسطش یه حوض سبز شده بود. ندیدش و سکندری خورد و افتاد تو حوض نقاشی.

توی حوض غوغایی بود، امواج خروشان هی جادوگر رو از این‌ور به اون‌ور پرت می‌کردن و یه کشتی هم داشت بهش نزدیک می‌شد. جادوگر شروع کرد به داد و بیداد و دست‌تکون‌دادن تا بتونه توجه افراد ساکن تو اون کشتی رو به خودش جلب کنه. کاپیتان اون کشتی دوتا دزد دریایی بودن که یه دونه زیرشلواری بی راه راه مامان دوز پاشون بود. البته برعکس. هرکدوم کله شون از توی یه پاچه در اومده بود.

این وسط آب حوض به مربای بالنگ تغییر ماهیت داد. جادوگر دست‌وپا زد. هی مربای بالنگ می‌رفت تو دهنش. سعی کرد با قدرت به ماه فکر کنه که همدم شب‌های تنهاییش بود. مربای بالنگ هم تغییر ماهیت داد و به آسمون شب تبدیل شد.

جادوگر توی آسمون سقوط کرد. تلپی افتاد روی هلال ماه. سفت چسبیدش چون داشت لیز می خورد. پوستش احساس عجیبی داشت. نگاهش کرد... از جنس کاغذ شده بود. حرکت که می‌کرد، ازش پاره کاغذ کنده می‌شد. جادوگر به بختش فحش داد. و همچنین اون وضعیت. فحش‌هاش روی کاغذها نوشته شدن و توی فضا پرواز کردن.

یهو تلپی یه باسلق خورد تو کله‌ی جادوگر.
جادوگر یادش افتاد شام نخورده. باسلق رو چپوند تو دهنش.
ولی باسلق و اسید معده‌ش یک سری تبانی‌ها با هم انجام‌دادن که باعث شد بال کفش‌دوزکی دربیاره.

ماه یهو ریخت.
مثل شیر.
جاری شد روی زمین.
از قطراتش الهه‌های سپیدرویی به پا خاستن. ولی شالاپی نقش زمین شدن.

درختی اون نزدیکی گفت «قوقولی قوقــــــــو!» اما یه قیچی از ناکجا اومد گازش گرفت تا خفه شه.
آخه یه نارنگی اون زیر خوابیده بود.

جادوگر که حالا با بال های کفش‌دورکیش بال‌بال می‌زد توی هوا، رفت یه سری بزنه به جوراب دانا.
جوراب چیزهای زیادی بلد بود. ولی هیچوقت با مربای بالنگ کنار نیومده بود. جادوگر هم دهنش بوی مربای بالنگ و باسلق می داد. پس جوراب با اون پوی پنیری مشتیش خودش رو پرت کرد توی دهنش. بوش باید همه‌جا رو تصرف میکرد. حیف این کره‌ی خاکی نبود که همه‌جاش بوی جوراب نده؟ مربای بالنگ کفش کی بود؟

یه نفر چاقو زد تو کله‌ی جادوگر. یه قاچ ازش کند.
مثل هندونه بود، ولی به جای هندونه، کتلت خرچنگ به اون قسمت سبزش چسبیده بود.
یارو کتلت رو داد بالا.

دهنش یهو واز شد و یه آبگرمکن بوتان نو از توش اومد بیرون. جادوگر لگدی به آبگرمکن زد.
پاش رفت توش.
انگار که آبگرمکن از جنس مارشمالو باشه. شل و ول تر از اون حتی.

جادوگر کلا توی آبگرمکن فرو رفت. تنش یخ کرد. دست به دیواره‌ی آبگرمکن گذاشت و سفت چسبیدش. چیزی که زیر دستش اومد بذر کاج بود. یهو دستش دهن درآورد و باهاش حرف زد.
-بابا لنگ‌دراز عزیزم...

جادوگر گرخید، cringe شد و دستش رو فرو کرد توی دیواره‌ی مارشمالویی آبگرمکن. دقایقی صبر کرد و بعد که نفسش اومد سرجاش و حدس زد که حرف های دستش تموم شده باشه، دستش رو از تو دیواره بیرون کشید.
-ارادتمند همیشگی شما، ج‍-

دوباره دستش رو فرو کرد تو دیواره. این بار مدت بیشتری دستش رو اون تو نگه داشت. انقدر که دستش خفه شد و خواب رفت. متأسفانه اون موقع هنوز بنیادی برای محافظت از حقوق دست ها ساخته نشده بود.
هوای بالای سرش کف کرد و به همراه کف سفید، حباب هایی روش به وجود اومدن‌. جادوگر اون‌‌یکی دستش رو بالا آورد و به یکی از حباب ها که از همه بزرگ تر بود انگشت زد. حباب انگشتش رو بلعید. مک‌ زد. پسندید. شروع کرد به فرو دادن کل دست جادوگر. چیزی نگذشت که جادوگر خودش رو داخل حباب یافت کلا.

توی حباب چشم‌هاش رو بست و پلک‌هاش رو روی هم فشار داد، دست‌وپاش رو کشید و دیواره‌هاش رو فشار داد و سعی کرد بترکوندش، اما حباب منعطف‌‌تر از این حرف‌ها بود. وقتی جادوگر چشم‌هاش رو باز کرد، تصویر اتاقش رو دید و کتابش که توش بود. احساس کرد انگار مکان عوض شده، دست دراز کرد تا کتابش رو برداره ولی دست‌هاش چیزی رو لمس نکردن، فقط به دیواره‌ی حباب فشار آوردن.
سرخورده شد. مونده بود که چطور خودش رو نجات بده. یعنی تا ابد این تو می‌موند؟ این حباب طراحی شده بود تا مقبره‌ش بشه؟ زندان اختصاصیش بود؟

متوجه شد که پاهاش خیس شده‌ن. پایین رو نگاه کرد.
کف‌صابون کف دل حباب رو گرفته بود و هی داشت بالا و بالاتر می‌اومد.
بوی موارد شوینده با رایحه‌ی ماندگارشون باعث شده بودن دماغش به قلقلک بیاد و بخنده. همین‌طور که دماغش قاه‌قاه می‌زد، از هر گوشش یکی یه گنجیشک اومد بیرون و دوتایی افتادن به جون حباب و ترکوندنش.

جادوگر می‌افته توی سوراخ انگشتی شماره‌گیر یکی از اون تلفن قدیمیا و یه چرخ می‌خوره به سمت پایین و دوباره برمی‌گرده سر جای اولش. تلفن یهو شروع می‌کنه به زنگ‌خوردن. یه دایناسور میاد تلفن رو با پوزه‌ش برمی‌داره.
از پشت خط صدایی به گوش می‌رسه:
-در قاره‌ی غرق‌شده‌ی زیلندیا...

صدای سیفونی به گوش می‌رسه و صدا قطع می‌شه.
دایناسور گوشی تلفن رو با دندون‌ هاش خرد می‌کنه و تکه خرده‌هاش تبدیل به نودل میشن.

نودل‌ها پرواز می‌کنن میان به هم می‌پیچن و نقش یه نردبون نجات رو برای جادوگر ایفا می‌کنن تا بتونه از میز تلفن بیاد پایین.

اما هنوز پا روی زمین نذاشته بود که زمین آب می‌ره. هی می‌ره پایین‌تر و پایین‌تر. انگار که با جادوگر لج کرده باشه و نخواد اجازه بده دوباره پا روی دلش بذاره.

از پایه‌های میز تلفن، بیسکوییت‌های زنجبیلی‌ای به وجود اومدن و سعی کردن برن زمین رو راضی کنن تا با جادوگر آشتی کنه.
اما زمین دلش پرتر از این حرف ها بود.

پس بیسکوییت‌ها درحالی که دسته جمعی می‌خوندن «شمع و گل و پروانه، ما را که بَرَد خانه؟» واسه همدیگه قلاب گرفتن و سعی کردن فاصله‌ی بین زمینِ درحال آب رفتن و جادوگر آویزان از نودل رو پر کنن تا بلکه بتونن جادوگر رو بدون آسیب‌دیدن به زمین برسونن.

تلاششون موفقیت‌آمیز نبود. تهش یکی‌شون زور زد و پرید و خودش رو چسبوند به پای جادوگر.
جادوگر روی دست‌های بیسکوییت زنجبیلی تف گنده‌ای کرد. دست‌های بیسکوییت نم گرفتن و شل و ول شدن.
بیسکوییت بیچاره نتونست خودش رو نگه داره و پرت شد پایین.

زمین دهن باز کرد و بیسکوییت افتاد داخلش و به قاره‌ی غرق‌شده‌ی زیلندیا منتقل شد تا اونجا درمان بشه.
هرچند عملیات وسطش مختل شد، چرا که بستنی عروسکی ها در اعتراض به قیافه‌های له و لورده شون، مسیر رو خراب کرده بودن و در نتیجه وقتی خیارشور کبیر سیفون رو کشید، کل فضای اون اتاق رو آب گرفت و جادوگر و نودل‌ها و تلفن و دایناسور و بیسکوییت‌های زنجبیلی همه در هم پیچیدن و بوی آب خیارشور گرفتن.


تصویر کوچک شده

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱۸:۵۶:۲۹ سه شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۳

گریفیندور، مرگخواران

اما ونیتی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۲ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۹:۵۲:۵۸
از دست رفته و دردمند
گروه:
مرگخوار
جـادوگـر
گریفیندور
جادوآموخته هاگوارتز
مشاور مدیران
پیام: 159
آفلاین
سطان پسته


قسمت اول: مصیبت وارده


جوزف با خودش گفت : " اینم از هموناست...."
داشت به مقاله چند روز پیش پیام امروز فکر میکرد.

در مقاله نوشته شده بود:

" افزایش شمار قابل توجه جادوگران دیوانه !
وزارت سحر و جادو در طی بررسی های خود اعلام کرد که یه علت سرایت استرس ماگلی و نوسانات گالیون در بازار ، شمار حمله های جنون در جادوگران افزایش یافته است. این حمله ها که معمولا در مکانهای عمومی بروز میکند، باعث میشود جادوگران بینوا دچار فروپاشی روانی شده و دست به اعمال خشونت نسبت به خود و اطرافیان بزنند. در گزارشی که دیروز در کوچه دیاگون
....."

جوزف ادامه مقاله را دقیقا به یاد نداشت اما به طور خلاصه میدانست در گزارش امده بود که فرد مبتلا به حمله جنون، رفتاری غیر طبیعی داشته و مدام با خودش حرف میزده است. این دقیقا رفتاری بود که فرد روبروی او در اتوبوس داشت.

اتوبوس جادویی مدام میچرخید و تکان میخورد و جوزف از این میترسید این تکانهای ناگهانی غریبه روبروی او را بیش از بیش ناراحت کند و فرد طبق پیشبینی او ناگهان دچار حمله جنون شود. آن وقت شاید به نزدیکترین فرد حمله میکرد که از قضا جوزف بیچاره بود.

به همین دلیل بدون آنکه جلب توجه کند، به چند صندلی کنارتر رفت و تصمیم گرفت زودتر از حد معمول از اتوبوس پیاده شود و باقی راه را پیاده به خانه برود. درست وقتی که میخواست پیاده شود، روی پله های اتوبوس برگشت و به ساحره عجیب و جعبه کنارش نگاهی انداخت که بتواند سر میز شام با جزِئیات برای همسرش امیلی تعریف کند که امروز از چه خطری جان سالم به در برده و اوضاع جامعه جادوگران به چه روزی افتاده است.


در واقع جوزف حق داشت.
حتی اگر اما ونیتی هم قیافه خودش را میدید به جوزف حق میداد.

قیافه ایی که چند ثانیه یک بار در هم میرفت و بعد به لبخندی باز میشد و مجددا در هم میرفت. گاهی هم به جعبه سیاه کنارش نگاهی می انداخت و زیر لب ناسزا میگفت. در کنار همه این حالات لباس نارنجی که زیر شنل سیاهش پوشیده بود توی چشم میزد و حالش را بیش از بیش غیرطبیعی جلو میداد.

ولی برای اما لباس نارنجی، نظر جوزف و بقیه مسافران اتوبوس و حتی اتهام جنون مهم نبود اگر میتواست به چند ساعت قبل برگردد و از شر جعبه کنارش خلاص شود.

بله، مصیبت از چند ساعت قبل شروع شده بود .
درست وقتی که بدون مقدمه و بدون آنکه بخواهد، در قصر ریدلها ظاهر شده بود.
اما دیگر به این ظاهر شدن های ناگهانی عادت کرده بود. در حقیقت مرگخوارها طلسمی یا شاید شیئی به او وصل کرده بود که مثل آنتن عمل میکرد و میتوانستند اما را هر جایی که بود ، احظار کنند. اسمش را هم گذاشته بودند: جی. بی .ام (جستی بیا مرگخوار)
و کنترلش را هم داده بودند دست مهربانترین مرگخوار. بلاتریکس.

اما در ابتدا تمام کتابهایی که بلد بود را زیر و رو کرده بود، ولی چنین طلسمی پیدا نکرده بود که بتواند راه باطل شدنش را هم پیدا کند. هیچ وسیله اضافه یا طلسم شده ایی نیز بین وسایلش نبود.

حتی در روزهای اول سعی کرده بود با بلاتریکس صحبت کند و به او بقبولاند که احظار کردنش ساعت 3 نصفه شب برای آنکه پشت بلاتریکس را بخاراند خیلی غیر منطقی است
. اما انگار اصرار ها و صحبتهایش نتیجه معکوس داشت و بلاتریکس با لقب " پرتقال" که به او داده بود، بیشتر از هر مرگخواری او را احظار میکرد.

از یک جایی به بعد اما ناامید شده بود. تمام اوقات با لباس رسمی و شنل در خانه اش زندگی میکرد و حتی میخوابید چون همان یکباری که بلاتریکس او را با لباس خواب دیده بود و قیافه اش را برای هر جنبده ایی تعریف کرده و خندیده بود، برایش کافی بود.

آن روز هم بدون خبر قبلی یا هرگونه هشداری، ناگهان وسط مبل نشیمن قصر ریدلها ظاهر شده بود.

هنوز چند ثانیه هم نگذشته بود که بلاتریکس گفت: " مگه من نگفتم میای اینجا نارنجی بپوش، پرتقال؟ چرا یاد نمیگیری؟ حتما هر دفعه خودم باید رنگشو عوض کنم؟ " و بعد با چوبدستی به لباس اما اشاره کرد و لباس سفید اما نارنجی شد.

اما حتی به خودش زحمت نداد جواب دهد که " اولا من که نمیدونم کی میام اینجا و دوما از هرچی نارنجی و پرتقاله حالم بهم میخوره! " .قبلا این حرف را زده و در جواب کروشیو را نوش جان نموده بود.

به جایش گفت:" این دفعه چیکار کنم؟ از همین الان بگم دستشویی رو نمیشورم! و همچنین واقعا اووکادو صورتی نداریم! یه ریش مرلین تمام تره بار...."

حرفش نصفه ماند چون در همان لحظه مامان مروپ توت فرنگی عظیمی را در دهانش گذاشته بود.
مروپ گفت:" اخیییی پرتقال مامان! ....چقدر خسته شدی نه؟....بیا این میوه ها رو مامان برات پوست کنده بخوری جون بگیری.... میدونی که مامان جز واسه قند عسل مامان و تو میوه پوست نکنده ها! "

اما در حالی که توت فرنگی را میجوید به مرگخوارانی که در اتاق نشیمن نشسته بودند خیره شد. همه انها با قیافه های مشکوک به اما لبخند زدند. حتی بلاتریکس هم صورتش را به حالتی غیر طبیعی که هیچ شباهتی به لبخند نداشت کش آورده بود.

اما با استرس چنگال میوه ایی که مروپ نزدیک صورتش گرفته بود را کنار زد و سعی کرد توت فرنگی را قورت دهد. دیگر یاد گرفته بود هیچ چیز در دنیا ترسناکتر از " مرگخوار به ظاهر مهربان" نیست. مطمعن بود کاری بسیار سخت تر از شستن دستشویی ها یا پیدا کردن آووکادو صورتی برایش در نظر گرفته اند.

در حالی که ترسیده بود پرسید:" چی میخوایین این بار ؟"

هکتور از چند صندلی ان طرفتر گفت:" هیچی! همینجور گفتیم بیای کنار هم میوه بخوریم! "

اما که ذره ایی حرفش را باور نکرده بود مجددا پرسید:" اینقدر بده؟ معلومه یه چیز ناجوره. ... بلاتریکس؟ مامان مروپ؟"

بلاتریکس میخواست جواب دهد که مامان مروپ با عجله گفت:" چقدر بدبینی پرتقال مامانً!....ما همه با هم یک گروهیم ! همه باید با هم گوگولی باشیم مامان! "

اما کمی به مرگخوارهای عجیب نگاه کرد و گفت:" خب حالا که کاری نداریم...من میرم خونمون! یکم استراحت کنم...."

ولی هنوز از جایش بلند نشده بود که بلاتریکس فریاد زد:" بشین سرجات تا آب پرتقالت نکردم!...من گفتم این پرتقال محبت نمیفهمه؟ باید از همون اولم خام شما ها نمیشدم! "

با این حرف بلا مامان مروپ میوه هایش را برداشت و قیافه مرگخواران به خشونت قبلی برگشت.

اما که خیالش راحت شده بود با بیحالی گفت:" من که از همون اولم گفتم که کارتون رو بگید بهتره....دستشویی رو...."

بلاتریکس حرفش را قطع کرد:" پرتقال ببند.....خوب گوش کن ببین چی میگم.... در مرگخوار بودن چی مهمه؟"

اما جواب داد:" قیافه خوشگل؟ "
- "پرتقال! "
- "پول؟ "
- "داری با اعصابم بازی میکنی! "
- "لباس نارنجی داشتن؟ "

بلاتریکس کروشیو را حواله اما کرد و در میان فریاد اما ادامه داد:" اینکه هدفت فدا شدن برای جلال و جبروت ارباب باشه ! "

تلما که در گوشه اتاق بود پرسید:" این اقا جلال و آقا جبروت مرگخوار جدیدن؟ دوستای اربابن؟ "

بلاتریکس بدون انکه توجهی کند ادامه داد:" ما باید از همه بالاتر باشیم! بخصوص از این محفلیای تازه به دوران رسیده که جرات میکنن بهمون فخر بفروشن!"

بعد به مرگخوارهای دیگر نگاه کرد و منتظر تاییدشان شد.
مرگخوارها که همه به درخواست بلاتریکس جمع شده و هیچ کدام متوجه منظور حرفهای او نشدند برایش دست زدند.

بلاتریکس شروع با قدم زدن در اتاق نشیمن کرد و ادامه داد:" مثلا همین دیروز.... که من و تلما رفته بودیم سبزی فروشی آقا جعفر....بعد این لوپین گرگه و ویزلی ییهو برگشتن هی به به و چه چه جوجه ققنوسشون رو میکنن.... هی میگن ققنوس ما فلان...ققنوس ما بهمان..... اصلا نباید بذاریم جرات چنین کاری رو داشته باشن! "

تلما گفت:" ما که دیروز سبزی فروشی نرف...." ولی با کروشیو بلا ساکت شد.

در حقیقت احتیاجی به حرف تلما نبود. اما فکر نمیکرد حتی کلمه ایی از حرفهای بلا حقیقت داشته باشد. بلاتریکس اصلا اهل خرید سبزی نبود. اگر چنین چیزی میخواست به اما یا دیگر مرگخواران دستور میداد. بعد ناگهانی اعضای محفل را در سبزی فروشی ببیند؟! و بعد بدون هیچ مقدمه ایی در مورد ققنوس محفل صحبت کنند ؟ هیچکدام از این حرفها برایش منطقی نبود.

- " اصلا چرا ما نباید یک جوجه رنگی داشته باشیم که از محفلیا کم نیاریم؟! مگه یک جوجه رنگی چقدر هزینه داره؟ ما از نجینی به اون بزرگی مراقبت میکنیم دیگه یه جوجه این حرفا رو نداره...... مگه نه پرتقال؟ "

اما به آرامی گفت:" ققنوس جوجه رنگی نیست که...یک موجود جادوییه باستانیه."

-" اصلا مهم نیست! ما هر جوجه ایی رو بیاریم جلال و جبروت ارباب روش تاثیر میذاه و همون جوری میشه!"

تلما دوباره گفت:" اقا جلال و اقا جبروت اینقدر تاثیر دارن؟ "

اما سری تکان داد و گفت:" الان ققنوس آوردین من بزرگ کنم؟ "

مامان مروپ لبخندی زد و گفت:" انقدر گوگولیه مامانه! البته اولش فکر کردم باهاش زرشک پلو درست کنم برای قند عسل مامان ولی اینقدر گوگولیه که دلم نمیاد! "

اما نفس راحتی کشید. بزرگ کردم ققنوس ان چندان هم سخت نبود. تا جایی که میدانست ققنوس ها موجودات آرام و باوقاری بودند و به نظر نمی آمد غذایشان خیلی از پرندگان دیگر متفاوت باشد. تنها مشکل این بود که اما نمیفهمید که برای کاری که نسبت به وظایف قبلیش ساده تر به نظر میرسید چرا اینقدر شلوغش میکردند.

بلاتریکس با صدای آرامی گفت:" فقط اینکه ققنوس نیست ....."

اما که فکر کرد حتما منظور را اشتباه فهمیده است بنابراین گفت :" اگر هنوز جوجه است خب بزرگ میشه!"

هکتور به ارامی گفت:" نه...راستش بودجه ققنوس نداشتیم...طوطی خریدیم... "

اما بیحرکت ماند و اول به هکتور و بعد به بلاتریکس خیره شد. طوطی چه ربطی به ققنوس داشت؟
با چشمهای گرد شده و تعجب گفت:" الان میخوایین طوطی رو تبدیل به ققنوس کنم؟ "

بلاتریکس اخم کرد و گفت: " فکر کردی ما از اون محفل فوکولی ها تقلید میکنیم؟ ما باید پرنده جادویی خاص خودمون داشته باشیم!طوری که مناسب جلال و جبروت ارباب باشه! "

تلما گفت:" چرا من این آقایون جلال و جبروت رو ندیدم؟ "

کسی به سوالش توجه نکرد و اما مجدد پرسید:" الان طوطی خیلی خاصه؟ مناسب جلال و جبروته؟... اها! نکنه یه طوطیه جادویی و کمیابه؟نه؟ "

مامان مروپ که مشغول خرد کردن میوه بیشتری بود جواب داد:" نه پرتقال مامان! بوجه قند عسل مامان یکم محدود شده و برای همین ما یه طوطی معمولی گرفتیم برات پرتقال مامان! "

- " گرفتین برای من؟ چی کارش کنم؟"

بلاتریکس چشمهایش با حرص باز و بسته کرد و گفت:" چقدر تو خنگی اخه پرتقال؟!... خب این طوطی رو به عنوان موجود جادویی مرگخواران ثبت کن!من پرسیدم تا حالا کسی طوطی رو ثبت نکرده و این میشه پرنده جادویی خاص ما! تلما اون جعبه تو آشپزخونه رو بیار ببینم!"

چند ثانیه بعد تلما جعبه ایی را به دست اما داد که طوطی کوچک سبزی آرام در گوشه اش کز کرده بود.

اما با حالت هیستریکی خندید. باورش نمیشد. این فقط میتوانست شوخی بی مزه ایی باشد.
- " شوخیه الان؟ چطوری این پرنده معمولی مشنگی رو به عنوان نماد جادویی مرگخوران ثبت کنم؟ "

قبل از اینکه کسی جواب بدهد مروپ گفت:" مرگخوارای قند عسل مامان! شام حاضره!"

مرگخواران یکی یکی اتاق نشیمن را ترک کردند و به سمت اشپزخانه رفتند. بلاتریکس اخرین نفری بود که اتاق نشیمن را ترک کرد.
- یادت باشه ! مناسب جلال و جبروت ثبت بشه! حتما هم اسم ارباب و مرگخواران کنارش باشه که همه بدونن مال ماست! گند بزنی آب پرتقال میشی ...."
و بعد اما را با قفس پرنده در اتاق نشیمن تنها گذاشت.

صدای تلما از آشپزخانه بلند شد:" اقا جلال و آقا جبروت برای شام نمیان؟ "

ادامه دارد....



تصویر کوچک شده

All great things begin with a vision ……....A DREAM


گاثیک پانک
پیام زده شده در: ۰:۰۲:۱۲ یکشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۳

مرگخواران

وینکی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۴:۵۶:۵۱ سه شنبه ۲۹ خرداد ۱۴۰۳
از مسلسلستان!
گروه:
مرگخوار
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
پیام: 555
آفلاین
جادوفلیکس


بین یک عالمه پس‌کوچه‌های آزگارد، لای یک عالمه سقف شیروانی و بند رخت‌های بینشان و چراغانی‌های خیلی، سقف شیشه‌ای زندان عمومی آزگارد زیر نور ماه برق می‌زد و تابلویش بالای سر یک صف گنده تاب می‌خورد.

Walkin' thru the sleepy city
In the dark it looks so pretty
Till I got to the one café
That stays open night and day


هر یک دانه مردم توی صف مشتش را محکم دور گردن پول‌‌هایش گره زده بود و بالای کله مردم‌های دیگر تکانش می‌داد و وقتی می‌دید تکان دادنش هیچ تاثیری روی کاهش طول صف ندارد، تکان‌تکانش می‌داد. و وقتی باز هم می‌دید صف کوتاه نشده، ناراحت می‌شد و غصه می‌خورد و نزدیک بود دق کند و بمیرد که یکهو یادش می‌افتاد که بهرحال دارد زندان می‌رود و اگر الان جرم ارتکاب نکند، کِی بکند؟ پس نعره می‌زد و پیرهنش را می‌درید و تبرش را بیرون می‌کشید و می‌رفت که مردم جلویی‌اش را از نفس نصف کند که یکهوتر یادش می‌افتاد والارون کبیر دستور داده هیچکس نباید توی آزگارد قانون را اذیت کند. پس ناراحت تبرش را برمی‌گرداند توی جیبش و پیرهنش را از زمین برمی‌داشت و سعی می‌کرد تکه‌هایش را دوباره یک‌جوری تنش کند که وایستا یک لحظه... اسم واراون کبیر، والرون بود یا ولانرون؟ و قانونش چی بود... هیچکس نباید قانون را بشکند ولی باید برود زندان عمومی؟ و جز زندان عمومی یک دانه زندان دیگر هم بود که جای تاریک و مرطوبی بود که آدم‌های پیری که پاسپورت نداشتند را تویش می‌انداختند؟ رگناروک شروع شده و اودین معدوم شده بود؟ والاراون دسیسه چیکار کرده بود؟ ها؟
و قبل از اینکه فرصت کند کله‌اش را بخاراند و به فکر فرو رود، می‌دید صف یک نفر جلو رفته و خوشحال پیش می‌رفت و مشتش را دوباره دور پول‌هایش گره می‌زد.

Just a lookin' at the sleepy city
In the night it looks so pretty
No one sees the city lights
they just care about the warmth inside


زیر نور یک مشعل آویزان، روی کمر یک میز، یک عالمه پول و بلیت لای هم دراز کشیده بودند. نگهبان چاق و چله و سیبیلو و میان‌سال و میان‌کچلِ زندان عمومی، یک دانه اسکناس را با دو دانه دستش گرفت و کشید.
-اسکناستون گوشه نداره. نمی‌تونیم پذیرشتون کنیم.

یاروی آزگاردی انگشتش را کرد توی گوشش و چرخاند.

-نه نه. اسکناستون. نه خودتون.
-عه. نشنیدین شما صداعه رو؟
-صدای اینکه اسکناستون گوشه نداره؟

یاروی آزگاردی تصمیم گرفت خیالاتی شده. دست کرد توی جیبش که یک اسکناس دیگر بیرون بکشد که وایستاد. برای یک لحظه، هزارتاهزار سایه‌ای که نور مشعل بین بلیت‌ها و پول‌ها لولانده بود، قد کشیدند، آب رفتند و دوباره قد کشیدند. یاروی آزگاردی بالا را نگاه کرد.
-مشعلتون داره می‌لرزه چرا؟
-اسکناستون گوشه نداره آقا. وقت ما رو نگ-

و سقف زندان در نعره فنریر منفجر شد.

No one listens to what people say
I just sit and hear the radio play
Just then this girl walked in my way
And she was as pretty as my sleepy city


توی آزگارد، نعره فنریر همه چراغانی‌ها را ترکاند. شیر و انی از روی سقف‌ها پریدند و هرکدام یک‌طرف دویدند. بند رخت‌ها disband شدند و یک میلیون آزگاردی دست‌هایشان را سپر گوش‌هایشان کردند و روی زانوهایشان خم شدند و دندان‌هایشان را روی هم فشار دادند و چشم‌هایشان را محکم بستند. ولی نعره فنریر لای انگشت‌هایشان خزید و سپرهایشان را پرپر کرد و رفت توی مغزشان و منفجر شد.

و یک میلیون مغز، یک میلیون مه زرد را بیرون دمیدند.

و یک میلیون وایکینگ برای اولین بار در خیلی مدت، دنیای اطرافشان را با وضوح دیدند.

و فهمیدند.

-فنریر برگشته.
-طلسم والراون شکسته.
-رگنارووووووک!

Will you walk through the sleepy city
In the night it looks so pretty
Tired of walkin' on my own
It looks better when you're not alone


توجه:

ماجراهای اوپس کده

دو چشم سیاه از لای آبشاری از موهای سیاه‌تر به آسمان آزگارد نگاه می‌کردند.

فصل دوم

توی دریای آسمان شب، یک عالمه ستاره این‌ور و آن‌ور شنا می‌کردند تا از سر راه نعره فنریر کنار بروند.

اپیزود یازدهم

زیر دو چشم سیاه، پنجره یک لبخند عریض با ولع رو به دریای آسمان شب باز شد.

Gothic Punk

-می‌بینی؟ می‌بینی چطوری حتی ستاره‌ها هم ازش می‌ترسن؟

اینکی توی شیشه مربایی که زندانی شده بود، به این موضوع فکر کرد و خواست بگوید که اینکی از هیچکس نترسید و شاید تمام مدت ستاره واقعی اینکی بوده و یکی باید برش دارد و بذاردش توی آسمان. اینکی همه این‌ها را آماده کرد و رفت که بگویدشان که یکهو یادش افتاد دوستای یارویه‌ی دختره‌ی موبلنده روی یک تکه کاغذ ریخته بودندش و کاغذ جذبش کرده بود و جذاب‌ترین و شجاع‌ترین و خفن‌ترین لکه جوهر دنیا تبدیل شده بود به لکه‌ای بی‌خاصیت و نامطبوع مثل هر جوهر دیگری.
یارویه‌ی دختره‌ی موبلنده از بالکن کلیسا بیرون آمد و روی صندلی‌اش کنار اینکی نشست.
-به کلیسای والراون خوش اومدی. نظرت چیه؟

اینکی مغزش را با دو دست برداشت و تویش را نگاه کرد. اینکی والراون و وورجولیدنشان با هم را دید. اینکی دید که چقدر خفن وورجولیده و چقدر باید همه برایش دست می‌زدند و بعنوان اینکی شماره یک دنیا انتخابش می‌کردند که یکهو یک یاروی بی‌ادبی وسطشان پریده بود و والراون را ترور کرده بود و یک یاروی بی‌ادب‌تری جرئت کرده بود اینکی را بدزدد و روی یک ورق کاغذ پخش کند و بیاردش توی کلیسای والراون.
و همه‌اش تقصیر این یاروعه موبلنده خوانندهه بود. پس اینکی تصمیم گرفت روی ورق کاغذش این‌ور و آن‌ور شود و برایش بین یک عالمه کلمات بد بد شرح دهد واقعا نظرش چی بود.

پرواتی پاتیل سوار بر پاتیلش قل خورد و وارد اتاق شد.
-بانو مورگانا، آزگاردی‌ها از طلسم والراون آزاد شدن.

نور یک رعد و برق سریع توی اتاق کلیسا پاشیده شد و سریع‌تر از لای سوراخ و سنبه‌های در و دیوار بیرون رفت.

-شروع شده؟

قبل از اینکه پرواتی پاتیل پاتیلش را پروات کند، بیرون یک چیزی به یک چیزی دیگر خورد و سه چهارتا چیز یکی بعد از آن یکی منفجر شدند و چند نفر داد و بیداد کردند.

-بالاخره! بیا اینکی. لذت ببر از چیزی که منظره‌ای که هزار سال مشغول نقاشیش بودیم.

مورگانا له فی
اینکی را با کاغذش برداشت و سمت بالکن کلیسا رفت. آسمان شب بعد از یک عالمه شب بودن، خسته شده بود و ستاره‌هایش را جمع کرده بود که برود خانه‌اش. از پشت یک عالمه گردن کارخانه‌ها، خورشید خوشحال و خندان یک روز تازه را روی شانه‌اش انداخته بود و داشت می‌آمد سمت آزگارد.

توی خیابان‌های آزگارد، مردم همدیگر را می‌کشتند.

The clouds are blood-red. The sky bleeds, and mother Earth, with a quivering hand has put up white fluffy bandages to staunch the bleeding. Yet the blood soaks through. The very air is heavy with the scent of it

I hear the roar of a big machine
Two worlds and in between
Hot metal and methedrine
I hear empire down
I hear empire down


A bolt of lightning scars the burgundy bosom of the sky once again. Expectant air stands suspended on strands of time as suddenly a great thunder shakes the foundations of the firmament. And the clouds weep in despair. For nothing can now keep the blood of heavens from flooding the earth

I hear the roar of a big machine
Two worlds and in between
Love lost, Fire at will
Dum-dum bullets and shoot to kill
I hear Dive, Bombers and
Empire down
Empire down


Raised axes fall with the red rain. Gritty green and dark blue shoot from skeletal wands held by skeletal hands aiming from sleeve-trenches. Mouths shout roars of recoil as the loaded wands shoot death. Bombs of color explode and heads roll


I hear the sons of the city and dispossessed
Get down
Get unearthed
Get pretty but you and me
We got the kingdom
We got the key
We got the empire
Now as then
We don't doubt
We don't take direction
Lucretia, My reflection
Dance the ghost with me


High above the raging battle in the streets, Morgana Le Fay stands in the cathedral balcony. A bright sheen dances in her eyes as scarcely contained euphoria radiates from between her black locks. The pounding of her eager heart is deafening to little old Inky, caged in a paper-prison in her hand

See, my lovely little spot of ink? Feel the glory? Feel the old promise kept, renewed and fulfilled

Morgana Le Fay opens her arms wide towards the uproarious crowd in a gesture of half-dancing, half-conducting the great orchestra of Life and Death


We look hard
We look through
We look hard
To see for real
Such things I hear, they don't make sense
I don't see much evidence
I don't feel
I don't feel


Inhale murder with every breath. Feel the hot blood as it travels down your ink-windpipe, clings to your ink-lungs, nests there, grows there. Can you hear its quiet little laughter? On the wings of The Multifold it has seen The Red Deluge. A great flooding to end the old and begin the new. Oh, the beauty, the beauty
.


A long train held up by page on page
A hard reign held up by rage
Once a railroad
Now it's done


She jumps up, whirls, raises an arm, Allegro to Presto to Prestissimo. Her joy and energy only matched by the red storm outside

The Once and Future Wizard, my darling darling Merlin. I hear your footsteps. Be well come


I hear the roar of the big machine
Two worlds and in between
Hot metal and methedrine
I hear empire down


Over the horizon, far far away, where even the tallest spire of the cathedral has to rise on tip-toes to see, a black iota quivers against the rising sun. A million fars away, the wings of a million locusts flash a ravenous rictus to the world

And young Gustaf heralds the gift they bring



We got the empire, now as then
We don't doubt, we don't take reflection
Merlin, my direction, dance the ghost with me


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۱۶ ۰:۱۰:۳۸
ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۱۶ ۱۷:۴۵:۰۲


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.