«سوژه جدید»لطفا حتما این پست رو بخونین. 22 آگوست 1984امروز بالاخره نامه هاگوارتزم به دستم رسید. احتمالا جزو آخرین کسایی باشم که امسال نامه گرفتن. ولی دیر گرفتنش هم بهتر از کلا نگرفتنشه!
همونطور که جغد رو بغل کرده بودم و تو دستام جیغ میکشید، از پلهها پایین دویدم تا به مامان و بابا نشونش بدم. اونا لبخند زدن. البته، من متوجه تصنعی بودنش شدم.
یادمه وقتی روز تولدم خبری از جغد هاگوارتز نشد، چقدر گریه کردم. و تمام اون روز مامان و بابا سعی میکردن خودشون رو ناراحت نشون بدن و باهام همدردی کنن، ولی قبل از خواب که برای آب خوردن به آشپزخونه برگشتم دیدم که با آسودگی دارن درباره اینکه من قرار نیست به هاگوارتز برم صحبت میکنن. ولی اونا درباره اَلفی همچین حرفایی نزدن.
روزای بعدش هم خبری از جغد نشد. اینا رو باید چند ماه پیش مینوشتم، ولی فکر کنم اون موقع اونقدر ناراحت بودم که دلم نمیخواست چیزی توی دفتر خاطراتم بنویسم... آره، آخرین نوشته مال روز قبل از تولدمه.
چرا دارم اینقدر الکی مینویسم؟ شاید چون خیلی هیجانزدهام و خوابم نمیبره! توی پاکت نامه علاوه بر دعوتنامه و بلیط قطار، یه لیست از لوازمی که باید به عنوان یه سال اولی داشته باشیم هم بود. درست مثل همون نامه اَلفی. الان برام سوال شد که هاگوارتز هر سال یه نامه تکراری برای همه میفرسته؟ اگه من مدیر بودم احتمالا دوست داشتم هر چند وقت یه بار یه تغییراتی توی متن نامه ایجاد کنم تا خاصتر باشه. ولی خب، الان که هنوز حتی یه سال اولی هم نیستم.
صدای قدمهای مامان رو توی راهرو میشنوم. بهتره بخوابم قبل اینکه در اتاق رو باز کنه!
23 آگوست 1984ساعت 7 صبحه و با اینکه کم خوابیدم ولی خیلی انرژی دارم! تا چند ساعت دیگه میریم کوچه دیاگون تا خرید کنیم! وقتی برگشتم میگم چی شد.
فکر نمیکردم اینقدر طول بکشه. اونقدر بین مغازهها راه رفتیم که فقط میخوام بخوابم! ولی تا یادم نرفته تعریف میکنم.
اول از همه به اصرار من رفتیم تا چوبدستیم رو بگیریم. معلومه که بیشترین چیزی که براش هیجان داشتم اون بود! آقای الیوندر مهربون و با حوصله بود. زیاد طول نکشید که یه سرخدار با مغز رگ قلب اژدها من رو انتخاب کرد. آقای الیوندر تاکید داشت که چوبدستی صاحبش رو انتخاب میکنه! آره به نظر من هم خیلی عجیب بود. و بعد هم گفت که این چوبدستی خیلی شبیه مال آلفرده. احتمالا آقای الیوندر نفهمید، ولی من دیدم که با شنیدن اسم آلفرد چهره مامان تو هم رفت و سریع حساب کرد که از مغازه خارج شیم.
بعد از اون، بابا رفت تا کتابا و پاتیل معجونهام رو بخره و من و مامان رفتیم تا ردا بگیریم. ردافروشی جذابیت خاصی نداشت. من ترجیح میدادم به جاش برم و اون مغازهای که مواد اولیه معجونها رو میفروخت ببینم؛ ولی بابا خودش تنهایی خریدامو از اونجا کرد.
ردا رو که گرفتیم، خواستم بریم تا حیوون خونگیم رو انتخاب کنم، ولی مامان و بابا جفتشون مخالف بودن. اونا گفتن که بهتره گربه سیامی اَلفی رو با خودم ببرم. چرا اونا متوجه نیستن که من مثل برادرم نیستم و از گربهها خوشم نمیآد؟ حتی اسمش هم به نظرم احمقانهس. کی اسم گربهش رو میذاره فرانسیس؟ البته این دقیقا یکی از همون کاراییه که از اَلفی برمیآد.
بعد از این، مرلین رو شکر کردم که مامان تمام وسایل قدیمی اَلفی رو بسته بندی کرده و تو اتاقش گذاشته، وگرنه باید از کتابهای قدیمی اون استفاده میکردم، یا حتی رداهای کهنه سال اولش. البته بعید میدونم حتی یه دونهش هم سالم مونده باشه.
بقیه روز رو هم بین چندتا مغازه دیگه چرخیدیم و ناهار خوردیم و برگشتیم خونه.
هاها الان که دارم این رو مینویسم، فرانسیس احمق اومده دم در اتاقم. انگار فهمیده که قراره با خودم ببرمش. ولی حتی فکر اینکه کل مدت تحصیلم تو هاگوارتز قراره باهام باشه و ملحفههام رو پر از مو و جای چنگ کنه آزارم میده. همین مدتی هم که مجبور بودم جای اَلفی ازش مراقبت کنم بهم سخت گذشت. امیدوارم هم اتاقیام بتونن توی نگهداری ازش کمکم کنن چون من که تحملش رو ندارم.
چشمام دیگه باز نمیمونه. میرم بخوابم. شب بخیر دفتر خاطرات عزیزم!
1 سپتامبر 1984کل این مدت اونقدر هیجان داشتم و سرمون با کارای من گرم بود که حتی قبل خواب هم وقت نداشتم اینجا چیزی بنویسم!
الان بالاخره سوار قطار هاگوارتز شدم! و دستخط بدم هم بخاطر همینه. سه نفر دیگه باهام توی این کوپهن که اگه الان سرم رو بالا بیارم احتمالا با نگاههای عجیبشون به خودم و دفترم مواجه میشم، پس فعلا همینجا مینویسم تا هیجان و استرسم یکم کمتر بشه.
همونطور که انتظار میرفت، مامانم فرانسیس رو به زور باهام فرستاد و حالا هم بغلم روی صندلی خوابیده. بیشتر خودم رو به پنجره چسبوندم تا از ریزش موهاش در امان باشم. اه فکر کنم دارم جوهر کم میآرم... بقیه وسایلم تو چمـ
گفتم جوهر کم میآرم... الان ساعت 11 شبه... هماتاقیام اونقدر خسته بودن که خوابشون برده. وای، اصلا یادم رفت تا اینجا رو تعریف کنم.
بعد از اینکه جوهرم تموم شد اتفاق خاصی نیفتاد. مجبور شدم یکم با سه نفر دیگه صحبت کنم. حدود یه ساعت بعدش هم رسیدیم به هاگوارتز. وقتی وارد قلعه شدیم پروفسور مک گونگال دنبالمون اومد تا برای گروهبندی آمادهمون کنه. خب من درباره هاگوارتز به لطف اَلفی اطلاعات خوبی داشتم، ولی مطمئن نبودم دلم میخواد توی کدوم گروه باشم. شاید با تعریفای اَلفی از گروهش، کنجکاوی بیشتری برای هافلپاف بودن داشتم.
دونه دونه اسامیمون رو خوندن تا گروهبندی بشیم. وقتی پروفسور مک گونگال اسم من رو خوند، همهمهها یه لحظه فروکش کرد و جاش رو به پچپچ افراد سر میزا داد. معلومه که متوجه این تغییر شدم. چون انتظارش رو داشتم. میدونستم داداش جونم چه اسمی تو هاگوارتز در کرده.
مطمئن نیستم کلاه حتی سرم رو لمس کرده بود وقتی فریاد زد هافلپاف. از طرفی خوشحال بودم و از طرفی هم بخاطر همگروهی شدن با برادرم ناراحت. به سمت میز هافلپاف راه افتادم و نگاه خیره بقیه جادوآموزا رو نادیده گرفتم. آره، اونا برخلاف مامان و بابا وقتی نامه هاگوارتزم رو دیدن، حتی یه ذره هم سعی نکردن ناراحتیشون رو از اینکه همگروهیشون شدم مخفی کنن.
کنار یکی از همکوپهایام که قبل از من گروهبندی شده بود و اتفاقا توی هافلپاف افتاده بود نشستم. قبل از اینکه حرفش رو قطع کنه شنیدم به سال بالاییا میگفت که من از تو خود قطار رفتارای عجیب داشتم و نصف مدت سرم تو یه دفترچه عجیب بود. احتمالا فکر کردن دارم نقشههای شیطانی میچینم. مسخرهست.
البته من کاملا متوجهم که رفتارای اونا برای چیه. هر چی نباشه، برادر من، آلفرد سینکلر، کسی بود که سه سال پیش دخمههای نفرین شده این قلعه رو باز کرد.