هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۹:۵۸:۲۵ چهارشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۳
#1
آلنیس عین مامانایی که بچه کلاس اولی‌شون روز اول مدرسه‌شه، یه دوربین گرفته بود دستش و زرت و زورت از سیریوس عکس می‌گرفت تا قاب کنه و به در و دیوار خونه گریمولد بزنه. هر از گاهی هم به بغل دستیاش سقلمه‌ای می‌زد و پز آشنایی‌ش با وزیر جدید رو می‌داد.

همینطور داشت عکس می‌گرفت که از چشمی دوربین، با حالت اسلوموشن دید سیریوس نمایشی‌طور داره از پله‌ها پرت می‌شه پایین. افتادن وزیر همانا و بلند شدن همهمه ملت همان.
- این که نمی‌تونه راه بره چطوری می‌خواد یه مملکتو اداره کنه؟
- وزیر سرنگون شد! اینا همه‌ش نشونه‌ست! آیا نمی‌اندیشید؟!
- سیریوس بلک یا چلفتی بلک؟

آلنیس راهش رو از بین خبرنگارا، هوادارا، معترضین و سیاهی لشکر باز کرد و تقریبا به سیریوس رسیده بود که دوتا مرد گنده با کت و شلوار سیاه و عینک دودی جلوش سبز شدن.
- خانوم شما نمی‌تونید از این جلوتر بیاید.
- چی؟ تو اصلا می‌دونی من کیم؟! چطور جرئت می‌کنی با آلنیس اورموند اینطوری حرف بزنی؟!

واضح بود که بادیگاردا نمی‌دونستن آلنیس اورموند کیه؛ تقریبا هیچکس (جز دوستاش) نمی‌دونست! ولی لحن آلنیس باعث شد که اون دوتا به هم نگاهی بندازن. از پشت عینک دودیاشون چند جمله بین نگاهاشون رد و بدل شد:
- تو می‌شناسیش؟
- نه، ولی انگار از اون کله‌گنده‌هاشه!
- پس حتما رییس می‌شناستش! اگه بره به رییس بگه حسابی برامون بد می‌شه!

این شد که اونا عذرخواهی کردن و با ترس و لرز کنار کشیدن. به هر حال تو این دوره زمونه هیچکس دوست نداره سر شغلش و جونش ریسک کنه!

سیریوس حالا داشت سرش رو ماساژ می‌داد که آلنیس خودشو بهش رسوند. دیدن یه چهره آشنا، اعتماد به نفس و امید رو به صورت سیریوس برگردوند.
- مرلین رو شکر که اینجایی! برگه‌هام نیستن! مطمئن بودم که تو جیب‌مه، ولی الان نیست! اومدم دنبالشون بگردم که...
- پله‌ی زیر پات غیب شد.

آلنیس جمله سیریوس رو کامل می‌کنه که کمی باعث شگفتی اون می‌شه.
- تعبیر عجیبیه ولی خب آره می‌تونیم اینجوری هم بگیم. اصلا یه لحظه ندیدم پله رو!
- نه نه، واقعا پله‌هه غیب شده! نیست!

آلن به پشت سر سیریوس اشاره می‌کنه، و حق با اون بود. پله آخر به اندازه ارتفاع دوتا پله از زمین فاصله داره. انگار که قبلا یه پله دیگه اونجا بوده و حالا دیگه نیست.

- یا خود گودریک! مطمئنم اون موقع که رفتم بالا این شکلی نبود! البته شایدم من دقت نکردم...
- غمت نباشه عمو سیریوس! پشمک گزارش تصویری تهیه کرده ازت.

آلنیس دوربین‌شو مغرورانه روشن می‌کنه و عکسایی که گرفته بوده رو زیر و رو می‌کنه. تو عکسای اول معلومه که پله‌ها کاملا عادی‌ان. آلن دوربین رو به سیریوس می‌ده تا خودش نگاهی به عکسا بندازه.
- اوه اوه اوه چه خوش‌عکسم من! عه این یکی چقدر خوب شده‌ها! نه ولی تو این یکم تار افتادم.
- اهم!
- باشه باشه! بذار ببینم... آره پله‌هه اینجا بوده... می‌گما لنزتو تمیز کردی قبلش؟
- چی؟
- یه لکه افتاده اینجا.

آلنیس دوربینو از سیریوس گرفت تا متوجه منظورش بشه. کنار عکس آخر یه لکه تیره بود؛ و وقتی با دقت‌تر نگاه کرد از جاش پرید.
- این یه لکه نیست، یه آدمه! یا یه جونور، یا هر چی. ولی اگه خوب ببینی‌ش دستا و کله‌ش معلومه!
- اوه شـــــــوت! فکر می‌کنی غیب شدن پله کار این بوده؟
- یا حتی گم شدن کاغذای سوگندت!
- ولی با این عکس نمی‌شه تشخیص هویت داد که.
- آره، ولی شاید یکی بتونه کمک‌مون کنه...

قبل از اینکه گفتگوشون بیشتر ادامه پیدا کنه، یه آقای سیاه‌پوش دیگه اومد و بالای سرشون وایساد.
- جناب وزیر حالتون خوبه؟ همه منتظر شما هستن.
- اوه بله بله. لطفا ازشون عذرخواهی کنین و بگین مشکلی پیش اومده و با تاخیر در مراسم حاضر می‌شم!

سیریوس به آقاهه فرصت جواب دادن نداد و همراه آلنیس قبل از هجوم خبرنگارا، به کوچه‌ای که موتورش اونجا پارک شده بود تلپورت کردن.

- بهتره تا قبل از اینکه ملت بخاطر معطل کردن‌شون از دستت شاکی بشن بری دنبال برگه‌هات. شاید حتی ریموس یه نسخه‌شو تو خونه داشته باشه. منم می‌رم ببینم می‌تونم هویت این یارو رو پیدا کنم یا نه.

سیریوس سری تکون داد و سوار موتورش شد.

یه بازی جنایی کثیف در حال وقوع بود...


Though we don't share the same blood
You're my family and I love you, that's the truth


پاسخ به: ستاد انتخاباتی ریموس لوپین
پیام زده شده در: ۲۳:۳۹:۱۶ سه شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۳
#2
مستر لوپین!
حق پدری‌ای که گردنم داری به کنار، اینجا دادگاه رسمیه؛ اینم چکشش!

سوال مهمی ذهنم رو درگیر کرد.
آوازه شکلات‌هات همه جا هست و حقیقتا هم توی کارت خوبی! ولی مسئله‌‌ای که هست، اینه که شکلات زیاد، مرض قند می‌آره و البته باعث می‌شه آدم جوش بزنه!
آیا همه اینها دسیسه‌ست؟ اگر نه، چه راهکاری برای حفظ سلامت ملت جادویی و البته زیبایی ظاهری‌شون داری مرد مومن؟

پیست پیست، ریموس! کارت دارم!
گوش‌تو بیار نزدیک...
می‌گم... تو که اسپانسر ویلی ونکایی، چیزه، می‌شه منو ببری ویلی رو ببینم؟ یا ویلی رو بیاری خونه گریمولد برامون؟ ینی، خب، برا من؟



با احترام،
آلنیس لومین اورموند.


Though we don't share the same blood
You're my family and I love you, that's the truth


پاسخ به: ستاد انتخاباتی سیریوس بلک
پیام زده شده در: ۲۳:۲۱:۴۱ سه شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۳
#3
*صاف کردن گلو
آقای بلک!
(عمو سیروووووس سلام چطوری خوبی خانوم بچه‌ها خوبن؟ )

پیش‌تر ادعا داشتید که مخالف شکار گوسفند هستید.
برام سوال شد که آیا این شیوه تفکر شما قراره منجر بشه به این که محدودیت‌هایی برای شکار قرار بدین؟ آیا مخالف حقوق ما جانوران گوشت‌خوار هستین و می‌‌‌خواین جامعه رو به سمت گیاه‌‌خواری هدایت کنین؟
آیا فصل شکار برای حیوونا هم برقرار خواهد شد؟ یا شکار رو جیره‌بندی خواهید کرد؟

بنده به شخصه مخالف هر گونه خشونت در این زمینه هستم، ولی از شما انتظار دارم به عنوان یک سگ از نژاد scottish deerhound غرایز حیوانی ما رو درک کنید و به این چرخه طبیعی و زنجیره غذایی در طبیعت احترام بذارید.

چه دفاعی از خودتون دارید آقا؟ *با لحن خانوم شیرزاد



با احترام،
آلنیس لومین اورموند.


Though we don't share the same blood
You're my family and I love you, that's the truth


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۲۳:۰۹:۳۹ سه شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۳
#4
- بهت گفتم دوربینو کج نگیر!

آلنیس برای بار چهارم به جرمی تذکر داد. متاسفانه آلن نیرو نداشت و مجبور شده بود جرمی رو از تو قبر بکشونه بیاره تا فیلم‌بردارش باشه. ولی جرمی؟ خب، اونقدری که باید، دل به کار نمی‌داد. به هرحال پس از مدت‌ها پیش هم برگشته بودن و ترجیح می‌داد جای ضبط یه گزارش، با هم مسخره بازی دربیارن! ولی آلنیس به نظر برای این کار کاملا مصمم بود.

آلن بعد از چند تا نفر عمیق، شونه‌های جرمی رو گرفت و تکونش داد.
- به خودت بیا! ریموس و سیریوس بهمون احتیاج دارن! یعنی واقعا نمی‌خوای هیچ کاری براشون بکنی بعد تموم زحمتایی که برات کشیدن؟ خون دل‌ها خوردن تا تو این دلقکی بشی که الان هستی!
- آم-
نمی‌خوام بهونه بشنوم.
- من که چیزی نگفتم.
- آفرین پس همینو ادامه بده.
-

آلنیس جرمی رو رها کرد و راه افتاد. دمش از شدت هیجان کاری که قرار بود انجام بده تکون می‌خورد. اولین نفری که دید، ردای اسلیترین تنش بود و با دوستش که لباس چسبون عجیبی داشت، حرف می‌زد. آلنیس به جرمی علامت داد که دوربین رو آماده کنه و خودش با میکروفون به سمت اون دوتا رفت.
- هی سلام! می‌تونم چند دقیقه وقت‌تون رو بگیرم؟

روی صحبت آلن با جادوآموز اسلیترینی بود و اون یکی رو فقط با لبخند معذبی از نظر گذروند.

- البته! برای یوتیوبه؟

جادوآموز رفتار گرمی داشت و بعد از اشاره به دوربین پرسید. آلنیس که متوجه منظورش نشده بود، آره‌ی نامطمئنی گفت و میکروفون رو نزدیک به دهنش گرفت.
- اهم، خب. شما توی انتخابات امسال شرکت می‌کنین؟
- داش بحث سیاسی و ایناس؟ ببین ما از اوناش نیستیما.
- اوه نه نه نه! به هر حال به عنوان عضوی از جامعه جادویی وظیفه مائه که حضور به عمل برسونیم. شرکت در انتخابات نشانه اتحاد ملیه. هر چوبدستی، یک رأی.

اون دو نفر نگاه‌شون بین خودشون و آلن چرخید و بعد، زدن زیر خنده.
- حاجی عجب دوربین مخفی‌ای! خیلی حال کردم باهات ایول. چنل یوتیوب‌تو بده ساب کنیم.
- کاستومت رو دوست داشتم؛ خیلی طبیعی درستش کردی!

اسلیترینیه به دم و گوش‌های آلنیس اشاره کرد و روی شونه‌اش زد.
آلنیس که نمی‌دونست چه اتفاقی افتاده، فقط خندید و تشکر کرد و براشون دست تکون داد وقتی داشتن می‌رفتن.

این دفعه یکی نظر آلن رو جلب کرد که ظاهری شبیه به اما ونیتی داشت؛ پارچه سفیدی رو سرش بود و روش عینک دودی زده بود.
آلنیس فکر کرد شاید مصاحبه باهاش ایده بدی نباشه، پس جلو رفت ولی قبل از اینکه فرصت صحبت پیدا کنه، طرف شروع کرد.
- همین چند دیقه پیش رفقات اومدن ازم خواستن به اکسم زنگ بزنم بهش بگم برگرده. چالش مالش و اینستا برا امروز بسه دیگه.

صدای جویدن آدامش بین هر چند کلمه، محسوس بود.

آلنیس سرش رو کج کرد چون حرفای این یکی رو هم نمی‌فهمید.
- جدی می‌فرمایین؟ ولی اونا دوستای من نبودن که. چرا دروغ می‌گی.
- لای؟! آی دونت نو! نمی‌دانم و اطلاعی هم ندارم!
- من-
- وقت برا furryها ندارم جیگر.

آلنیس هاج و واج موند وقتی یاروهه با تنه زدن بهش از کنارش رد شد. قبل از اینکه هول کنه و استرس بگیره جرمی رفت پیشش.
- اصلا نگرانش نباش خیلی خوب از پسش براومدی! چندتا مصاحبه دیگه هم بگیریم- هولی شوت اونجا رو!

آلن انگشت اشاره جرمی رو دنبال کرد و یکی رو دید که خودش رو شبیه ریموس لوپین کرده بود. با خودش فکر کرد این بهتر فرصت برای تبلیغ ریموسه. پس دست جرمی رو کشید و دوید تا به اون شخص رسید. جرمی بی‌معطلی دوربین رو تنظیم کرد.

- سلام! واو. پس طرفدار مهتابی‌ای!

آقاهه‌ی ریموس‌‌نما از حضور ناگهانی اونا کمی جا خورد ولی بعد لبخند دندون‌نمایی زد.
- پس چی! کاراکتر موردعلاقه‌‌مه!
- عالیه! حالا برامون بگو چی شد که جذب ریموس لوپین شدی؟
- خب، شخصیت کاریزماتیکی داره، مهربون و دلسوزه و در کل آدم خوبیه. البته من توی کتابا بیشتر دوستش داشتم.

آلنیس فکر کرد که آقاهه لابد داره درباره کتاب‌های زندگی‌نامه‌ای که درباره ریموس نوشته شده و آلن ازش غافل شده حرف می‌زنه. پس به ذهنش سپرد که در اولین فرصت به کتاب‌فروشی سر بزنه.

- نظرتون راجع به سیریوس بلک چیه؟
- واو سیریوس هم معرکه‌ست! می‌دونی، دومین شخصیت موردعلاقه‌‌مه؛ و وقتی که مرد باعث شد دو شب متوالی تو تخت خوابم گریه کنم.

ابروهای آلنیس در هم رفت.
- سیریوس مرده؟ آخه من همین صبح باهاش حرف- بگذریم بگذریم. گفتی دومین شخصیت موردعلاقه‌‌ته، این یعنی ممکنه چیزی رأیت رو از مهتابی روی پانمدی بیاره؟

مرد شونه ای بالا انداخت و خنده مرموزی کرد.
- کی می‌‌دونه؟ شـــــــاید...
- جالب شد. و به عنوان آخرین سوال، تقابل ریموس لوپین و سیریوس بلک رو توی این دوره چطوری می‌بینی؟

آقاهه چونه‌اش رو خاروند و بعد از کمی فکر گفت:
- اگه منظورت شیپ‌شونه، نظر خاصی ندارم. به نظرم جالبه رابطه‌شون با هم.
- اوه نه نه نه نه نه اون نه- بیخیال-

آلنیس رو به جرمی لب زد:
- این تیکه رو حذف می‌کنیم.

بعد دوباره سمت مرد برگشت.
- خیلی ممنون که وقت‌‌تون رو در اختیار ما گذاشتین. و ممنون از بینندگان عزیزی که همراهمون بودن. تا یه گزارش دیگه، در پناه مرلین باشین!

جرمی به آلن لایک نشون داد و دوربین رو خاموش کرد. آلنیس پرید و محکم بغلش کرد.
- انجامش دادم! ما انجامش دادیم!

***


آلنیس و جرمی به خونه گریمولد برگشتن و ریموس رو که ازشون می‌پرسید کجا بودن، دست به سر کردن. به هر حال این قرار بود یه سورپرایز باشه!
سریع رفتن به زیرزمین؛ که با مبل و بالش و قالیچه‌های نو و کهنه برای دورهمی‌های کوچیک پوشیده شده بود. آلنیس دوربین رو به تلویزیون قدیمی‌ای که اونجا بود، وصل کرد.
- دل تو دلم نیست نتیجه رو ببینم!

ولی فیلم که شروع شد، اون چیزی نبود که هردوشون انتظار داشتن. اول فیلم با جرمی‌ای که داشت از خودش سلفی می‌گرفت و دلقک بازی درمی‌آورد شروع شد. کمی بعد، فیلم آلنیس رو نشون داد که در حال مصاحبه بود، ولی کادر کج بود و البته هر از گاهی هم دوربین تکون می‌خورد که باعث می‌شد فقط دماغ یا دست آلنیس تو کادر باشه؛ یا به جای مصاحبه‌شونده، دوربین روی درخت‌ها یا رهگذرا فوکوس کرده بود. بعد مصاحبه اول، آلنیسی روی نمایشگر اومد که به خاطر فشار کنار باغچه تگری زد.

آلنیسِ بیرون دوربین از شدت شوک عصبی وارده، نمی‌تونست چیزی بگه و فقط شقیقه‌هاش رو فشار می‌داد به امید اینکه اتفاق بهتری در راه باشه. جرمی هم خیلی سوسکی ازش فاصله گرفت و به دورترین قسمت مبل سر خورد.

صحنه بعد ولی، آلن رو در حال قدم زدن نشون می‌داد. بعد تصویر رفت روی پاهای جرمی و کف خیابون. بعد هم جرمی‌ای که دستش تو دماغش بود و داشت از دوربین به عنوان آینه استفاده می‌کرد. مثل اینکه حواسش نبود بین مصاحبه‌ها ضبط رو قطع کنه.
اوضاع همین‌طور داشت خرتوخرتر می‌شد که اوایل مصاحبه آخر، ارور کمبود حافظه روی صفحه اومد و فیلم قطع شد.

خون آلن به جوش اومده بود. درحالی که نزدیک‌ترین شیء پرتاب‌شدنی رو برمی‌داشت، فریاد زد:
YOU HAD ONE JOB! JUST THE ONE!


ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۲ ۱:۱۰:۱۹

Though we don't share the same blood
You're my family and I love you, that's the truth


پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱۴:۵۷:۴۴ جمعه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۳
#5
گوجه پس از برخورد به هدف، پیروزمندانه دست‌های نداشته‌اش رو توی هوا تکون می‌ده و منتظر می‌مونه تا مورد تشویق و قربون صدقه مروپ واقع بشه.

ولی زرشک!
بخاطر نیروی گرانشی بالاخره از هدف جدا، و پهن زمین می‌شه و اینجاست که برای اولین بار فرصت برانداز کردن فرد مورد نظر رو پیدا می‌کنه: یه موجود نسبتا بی آزار با کراوات آبی، که پشت وانتش نشسته و محل برخورد گوجه به سرش رو ماساژ می‌ده.

- من که نشستم این گوشه دارم نون و ماستمو می‌خورم! شیطونه می‌گه همین گوجه رو...

به سمت گوجه برمی‌گرده و با دیدن اون که در حال لرزیدن و عقب عقب رفتن بود، جمله‌اش رو قطع می‌کنه. یه لبخند شیطانی روی صورتش می‌شینه و برخلاف تمام تلاش‌های گوجه بیچاره برای فرار، اون رو برمی‌داره و می‌پره پشت وانت.
- که اینطور... پس وقتشه منم یه خودی نشون بدم...

با یه حرکت چوبدستی، یه رگبار جنگی رو پشت وانتش ظاهر می‌کنه که کمی متفاوته. خشابش به جای گلوله، از گوجه‌هایی قراره پر بشه که همونجا پشت وانت برای فروش قرار گرفته بودن.
دیزی گوجه مامان رو که تا الان تو مشتش بوده، توی مخزن گوجه‌های رگبار می‌ذاره.
- وقتشه ماموریتت رو کامل کنی عیز دلم.

بعد از پر کردن مخزن، وانت که روی حالت راننده خودکار بوده، از گوشه کادر وارد میدون جنگ می‌شه و دیزی هم پشت رگبار، دِرررر دِرررر کنان با فریادهایی شیطانی ملت رو با رب و گوجه یکی می‌کنه!

- دیزی مامان داره از گوجه‌های مامان علیه مامان و غیر مامان استفاده می‌کنه؟

مروپ، با آبکشی به سر و ملاقه‌ای در دست از پشت سنگر بیرون میاد.


Though we don't share the same blood
You're my family and I love you, that's the truth


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۲:۳۲:۵۶ جمعه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۳
#6


کلاه شنلش را کمی جلوتر کشید و به سمت کوچه ناکترن پیچید.
کلاغ‌ها برایش خبر آورده بودند که قصابی‌ای افتتاح شده، و غریزه حیوانی‌اش علی‌رغم انسانیت درونش، او را به سمت آنجا جلو می‌برد.

قول داده بود اهلی شود و جسم و روحش را با تغذیه ناسالم آلوده نکند، اما کاری از دستش برنمی‌آمد؛ گرگ متولد شده بود و حتی با قوی‌ترین طلسم‌ها و معجون‌ها هم نمی‌توانست خود واقعی‌اش را تغییر دهد. میل به گوشت تازه هرگز قرار نبود سرکوب شود.
نمی‌توانست وقت و بی‌وقت از خانه بیرون بزند تا دنبال شکار بگردد. نه تنها وقت‌گیر بود، بلکه مزد کارش هم قرار نبود چیزی بیشتر از یک پرنده کوچک یا خرگوش باشد. اینطور بود که پایش به کوچه ناکترن باز شد، بلکه بتواند روح سرکشش را سیراب کند.

پیدا کردن مغازه جدید آنقدرها هم سخت نبود. روشنایی و زرق و برقش برای آن کوچه غیرمعمول و حتی زیاد از حد بود! در حدی که آلنیس مجبور شد کمی پلک بزند تا چشمانش به نور آنجا عادت کند.
در مغازه باز شد و مردی با موها و کت و شلوار قرمز از آنجا خارج شد. او هم مثل آن قصابی، زیادی تو چشم و متفاوت بود.
آلنیس لبخند عجیبش را با یک لبخند جواب داد و وارد مغازه شد.

مسلما به کوچه ناکترن نیامده بود که گوشت گاو بخرد. چیز دیگری می‌‌خواست، چیزی که در قصابی‌های شهر لندن پیدا نمی‌شد. مثل گوشت گوزن...

قبل از اینکه بتواند صحبتی کند، مرد قصاب جلو آمد و مچ دستش را گرفت.
- بانوی جوانی مثل شما نبایدهمچین جایی باشه.

آلنیس تلاش کرد دستش را پس بزند، ولی مرد قوی‌تر از او بود.
- هی! چی کار می‌کنی؟ دستتو بکش! کمک!

فریادهایش در دست قصاب که ناگهان جلوی دهانش قرار گرفت، خفه شد.
تعرض؟ چیزی بود که حتی در وحشی‌ترین قسمت جنگل هم ندیده بود. این، یکی از دلایلی بود که از دنیای انسان‌ها بدش می‌آمد.

در حال تقلا بود که شاید بتواند خودش را رها کند، که صدای در مغازه توجه جفت‌شان را جلب کرد. همان مرد قرمزپوش بود، با همان لبخند. البته کمی ترسناک‌تر.

درست نفهمید چه شد، همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. فقط به خودش آمد و دید که کنار دیوار کز کرده، مشغول تماشای وحشیانه‌ترین شکار عمرش است.
تمام تلاشش را کرد که بالا نیاورد، ولی هیچوقت موجودی را اینطور گسسته از هم ندیده و قطعا خودش هم دست به این کار نزده بود.
دستش را در موهایش فرو برد و تلاش کرد صدای خورده شدن گوشت و اصوات رضایت‌مندی مرد قرمزپوش را نادیده بگیرد. به قدری اتفاق برایش شوکه‌کننده بود که توان بلند شدن و فرار را نداشت.

چشمانش با دیدن مرد که به سمتش می‌آمد گرد شد و بیشتر در خودش جمع شد.
- قسم می‌خورم به کسی چیزی نمی‌گم!

مرد لبخند پهنی زد. همانطور که دستمالی از جیبش درمی‌آورد که صورت خونی‌اش را با آن تمیز کند، دست دیگرش را به سمت آلنیس دراز کرد.
- اوه فکر کردید من هم یکی‌ام مثل اون یارو؟ ناراحت کننده‌است که همچین تصوری دارید خانم.

آلنیس با کمی درنگ و تردید، دست او را گرفت و بلند شد. کلاه شنلش را تا جایی که خودش بتواند ببیند، روی صورتش کشید و بیشتر در شنلش فرو رفت. نمی‌توانست اجازه بدهد کسی او را شناسایی کند؛ نمی‌خواست آبروی کسانی که به او در آن خانه پناه داده بودند را ببرد. فقط باید هر چه سریع‌تر از آنجا، از آن کوچه نفرین‌شده خارج می‌شد.
قبل از اینکه در مغازه را باز کند، برگشت و مرد را دید که سرش را کج کرده، با همان لبخند عجیب به او نگاه می‌کند. زیر لب از او تشکری کرد و بعد به سرعت بیرون رفت.
شاید یک شکار بی‌دردسر حالش را جا می‌آورد، یا شاید هم تا مدت‌ها نمی‌توانست حس پاره شدن گوشت زیر دندان‌هایش را تحمل کند.

وارد کوچه دیاگون شد و نفس تازه‌ای کشید. پرتوهای خورشید، پوست سردش را نوازش می‌کرد.
هنوز چند قدم نرفته بود که حس عجیبی او را در بر گرفت و مجبورش کرد برگردد و پشت سرش را نگاه کند.

حاضر بود قسم بخورد که یک جفت چشم سرخ‌رنگ را میان جمعیت دید که به درون روحش خیره شده است.


ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۷ ۲:۴۴:۳۸

Though we don't share the same blood
You're my family and I love you, that's the truth


پاسخ به: كنفرانس هاي شبانه سايت
پیام زده شده در: ۲۲:۴۶:۱۵ دوشنبه ۲۷ فروردین ۱۴۰۳
#7
لرد سیاه عزیز، سلام.
نمی‌دونم، شاید کمی عجیب به نظر برسه که به عنوان یه محفلی دارم اینجا پیام می‌دم؛ ولی این سایت و دوستی‌های درونش چیزی فراتر از جبهه‌ها و گروه‌هاست.

از اول انتخابم برای کرکتر ایفا محفل بوده‌ها، ولی شخصیت کاریزماتیک لرد سیاه که شما بهش جون دادین هر کسی رو به سمت خودش جذب می‌کنه.
بارها ازتون نقد گرفتم، بارها دوئل کردم و هردفعه اگر مورد تاییدتون واقع می‌شدم، ذوقی وجودمو فرا می‌گرفت و احساس غرور و اعتماد به نفس می‌کردم! کیه که دلش نخواد توسط یه فرد باتجربه و بزرگ تایید بشه؟ از شما چه پنهون، همیشه دوست داشتم تو پیاماتون منشن بشم.

می‌تونم بگم یکی از بخش‌های مورد علاقه‌‌م تو چت باکس، حضور شما بود. در عین جدی بودن و ابهت، شوخی‌هاتون با سایر اعضا و دست انداختن‌شون همیشه حس خوبی بهم می‌داد. اصلا جنس «لرد ولدمورت» با بقیه فرق داشته همیشه.

حتی از نگاه محفلی هم بخوام بگم، این قوی بودن شما و جبهه مرگخوارا حس رقابتی ایجاد می‌کرد که به شخصه حس می‌کنم باعث پیشرفت خودم و محفل شده.

خیلیا اومدن و رفتن تو این مدتی که من بودم. حتی دوستانی که با رفتنشون دیگه هیچ دسترسی‌ای بهشون نداشتم و دوستی‌مون همونجا تموم شد. ولی رفتن شما دوستی رو تموم نمی‌کنه، بلکه منجر به تموم شدن دوره طلایی سایت می‌شه. خدا می‌دونه چقدر ممکنه طول بکشه که یه انسان تاثیرگذار دیگه وارد این سایت بشه؛ که شاید بتونه کمی این خلاء رو پر کنه!

از صمیم قلبم، به عنوان یه عضو کوچیک سایت، کسی که 3 سال زندگی‌شو تو دنیای جادویی اینجا گذرونده و به اندازه خودش اومدن و رفتنای زیادی رو دیده، ازتون می‌خوام برگردین و ما رو اینجوری رها نکنین.

صد البته که هرچی بشه، مجبوریم به تصمیم‌‌تون احترام بذاریم، ولی دل‌مون برای حضورتون تنگ می‌شه. :)



Though we don't share the same blood
You're my family and I love you, that's the truth


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۹:۲۵:۲۴ یکشنبه ۱۲ فروردین ۱۴۰۳
#8
سلام مامان! حالت چطوره؟
احتمالا می‌پرسی، پس می‌گم که عالی‌ام!
امروز یه سال بزرگ‌تر شدم. آره، هنوزم مثل بچگیام عاشق اینم که بزرگ بشم.
راستش رو بخوای خودم یادم نبود. می‌دونی دیگه، اعداد و ارقام انسانی خوب یادم نمی‌‌مونه. اگرم می‌‌موند، بخاطر سورپرایز عجیبی که پروفسور برامون تدارک دیده بودن قطعا از ذهنم می‌پرید! به زبون خودمون بخوام بگم، پروفسور رییس گله‌مونه. اون واقعا مهربون و خردمنده. (ولی هنوزم به نظرم تو معرکه‌ترین آلفای دنیایی!)
گله جدیدم واقعا فوق‌العاده‌ان. می‌دونم قبلا هم گفتم، ولی هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم دوباره بتونم این حس رو تجربه کنم؛ حس امنیت، دوست داشته شدن، مهم بودن و بخشی از یه اتفاق مهم بودن. هی، جای خالیت احساس می‌شه ها! ولی اونا نمی‌ذارن احساس تنهایی کنم. بهم می‌فهمونن که براشون کافی‌‌ام و هرجور باشم دوستم دارن و هوامو دارن. درست مثل یه خونواده، یه گله.
خوشحالیم نمی‌ذاره درست جمله‌بندی کنم؛ ولی حداقل بذار برات از امروز بگم!
ریموس برام کیک پخته بود! با مغز توت وحشی... وای که چقدر خوشمزه بود. پروفسور هم یه شال‌گردن قشنگ بهم دادن با ماه و ستاره‌های کوچیک روش، درست مثل آسمون جنگل! عصر، نزدیکای غروب با جو رفتیم توی خونه درختی دوران بچگی‌ش و یه تولد کوچولوی دوتایی گرفتیم. برای هم از خاطره‌هامون گفتیم، شعر خوندیم و دیوونه بازی درآوردیم. شب گادفری و رزالی و روندا منو بردن به یکی از دنج‌ترین کافه‌های شهر و چند ساعتی رو هم توی کتاب‌فروشی‌ها گذروندیم. فرداش هم با ریموند و پیکت تلپورت کردیم به یه دشت پر از گل توی کوهپایه. رفتیم پیک‌نیک، چای خوردیم، تاج گل برای هم درست کردیم و برگشتیم. بعدش حتی سیریوس هم بهم اجازه داد با موتورش یه چرخی توی شهر بزنم!
خونواده جدیدم رو دوست دارم و از اون بیشتر، حسی رو دوست دارم که بهم می‌‌دن. حسی که کل این مدت باهام بود و با من هم بزرگ‌‌تر شد.
هعی... یه سال بزرگ‌تر شدم مامان جونم. یه سال عجیب از زندگیم پیش کسایی که دوست‌شون دارم و دوستم دارن سپری شد. خوب یا بد؟ دیگه تموم شده رفته. مهم اینه که تو هنوز اینجایی، توی قلبم؛ پیش بقیه موجودات مهم زندگیم.
به بابا و بقیه سلام منو برسون. و به رین؛ البته اگه اونجاست... تولدش رو از طرف من تبریک بگو. خودش می‌‌‌دونه چقدر برام مهمه.
و نگران منم نباش. اینجا همه مراقبمن و هوامو دارن. تنها نیستم که. :)

دوستت دارم.
لومین



(می‌‌دونم دیر شد، ولی مهم اینه که بالاخره تایپش کردم. خیلی دوستتون دارم. :) )


Though we don't share the same blood
You're my family and I love you, that's the truth


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۳۲:۳۸ سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۴۰۲
#9
آلنیس اورموند vs هیزل استیکنی

گذشته یا آینده؟

₊⁺☾❅⁺₊



یادم نمی‌آد اولین چیزی که حس کردم، بوی برف بود یا موهای نرم مادرم.
آخه وقتی به دنیا اومدم نمی‌تونستم ببینم یا بشنوم. مامان می‌گفت همه‌مون همینطور بودیم. دو هفته تموم کارم این بود که شیر بخورم و بخوابم. گه‌گاهی نفس‌های گرم برادر دوقلوم که تلاش می‌کرد شیر بخوره رو حس می‌کردم. مادرم توی این دو هفته حتی یه لحظه هم ازمون جدا نشد تا گرم و سیر بمونیم.
توی هفته سوم زندگیم بود که برای اولین بار خونواده‌ام رو دیدم. مادرم رو از روی بوش می‌شناختم، ولی ظاهرش از چیزی که تصور می‌کردم باشکوه‌تر بود. نفر دوم رین بود، برادر دوقلوم. کل این مدت رو با هم سپری کرده بودیم ولی این اولین باری بود که همدیگه رو می‌دیدیم. بعد از اون بقیه گله رو کم‌کم ملاقات کردم: پدرم، دومین گرگ قوی گله (اولیش مامانم بود.) و خواهر و برادرای بزرگ‌ترم.
در عرض چند روز چیزای جدیدی متوجه شدم؛ مثلا اینکه هیچ‌کس جز مامان حق نداشت تو هفته‌های اول زندگی‌مون بهمون نزدیک بشه. فقط بعضی وقتا می‌دیدم براش غذا می‌آوردن، چون مامان ما رو تنها نمی‌ذاشت که بره شکار و مسئولیت تامین غذاش با بقیه گله بود. البته من اون موقع دوست داشتم اینطوری فکر کنم که بقیه، برای احترام گذاشتن و همینطور تبریک تولد دوتا توله جدید، شکارهاشون رو بهش پیشکش می‌کردن. هرچند اونقدرا هم تفکرات بچگونه‌ام پرت نبود.
تا موقعی که دو ماه‌مون کامل نشده بود حق نداشتیم از غار خارج بشیم. بخاطر اینکه برای دنیای وحشی بیرون زیادی کوچیک بودیم. رین (برخلاف من) از این موضوع راضی بود و اگه دست خودش بود، تا آخر عمرش همونجا پیش مامان می‌موند. ولی درباره من اینطوری نبود. از کوچک‌ترین فرصت‌ها استفاده می‌کردم تا حتی یه ذره هم شده بیرون غار رو بیشتر بشناسم. البته که معمولا مامان سریع متوجه می‌شد و من رو از پشت گردنم می‌گرفت و از ورودی غار دور می‌کرد؛ ولی برای اولین بار تونستم برف رو لمس کنم. به نرمی و سفیدی موهای خودم بود، جوری که مطمئن بودم اگه واردش بشم دیگه هیچ‌کس نمی‌تونه پیدام کنه. برف خیلی سردتر از انتظارم بود. یعنی، اصلا چیزی به اون سردی تو عمر کوتاهم لمس نکرده بودم. اولش غیرمنتظره و ترسناک بود، ولی وقتی به سرماش عادت کردم، به قدری حس خوشایندی داشت که دلم می‌خواست زمان زودتر بگذره و بتونم وارد دنیای برفی بیرون غار بشم.
بالاخره روز موعود فرا رسید. وقتی بیدار شدیم، مامان تو دهنه غار منتظرمون بود. این یعنی امروز بالاخره می‌تونستیم همراه گله به شکار بریم. بالاخره می‌تونستم تو برف راه برم.
مامان قلمرومون رو به من و رین نشون داد. خیلی خیلی بزرگ‌تر از داخل غار بود؛ و البته پر از شگفتی‌هایی برای یاد گرفتن.
اون روز سعی کردم یه خرگوش شکار کنم که خب موفق نشدم، و همراه رین روی تنه درخت‌های مرزی قلمرومون پنجه کشیدیم. هر چند جای پنجه‌های ما دربرابر بقیه خیلی کوچیک‌تر بود و به چشم نمی‌اومد. یکم بعدتر، یه موجود گنده پشمالو دیدیم که بعدا فهمیدم یه خرس قهوه‌ایه که از خواب زمستونیش بیدار شده و دنبال غذا می‌گرده. حتی از دور هم بزرگ و ترسناک بود، ولی مامان گفت تا وقتی به بچه‌هاش نزدیک نشیم خطری برامون نداره. قبل از غروب، از شانس خوب‌مون یه گروه از گوزن‌های شمالی رو نزدیک قلمرو پیدا کردیم. قبلا یکی‌شون رو دیده بودم، البته توی غارمون در حالی که داشت توسط مامان خورده می‌شد. اون موقع من فقط می‌تونستم شیر بخورم، و مامان هم می‌گفت که گوزن‌های شمالی خیلی سخت پیدا و شکار می‌شن و مثل یه غذای سلطنتی‌ان برامون. از همون روز حسرت گوشت گوزن رو دلم مونده بود، ولی حالا تو اولین روزم بیرون غار، یه گله دقیقا جلومون سبز شدن! من و رین یکم دورتر زیر یه درخت کاج بقیه گله رو تماشا می‌کردیم که چطور یه گوزن جوون رو از بقیه گوزن‌ها دور و محاصره کردن. بعد از ناله‌های گوش خراش، گوزن بیچاره بالاخره زیر دندون‌های مامان آرون گرفت و تسلیم مرگ شد. دلم براش می‌سوخت، ولی این قانون طبیعت بود؛ بعضیا شکار و بعضیا شکارچی به دنیا می‌آن. و از شانس خوب‌مون ما قرار نبود خورده بشیم.
با یه زوزه گروهی، این ضیافت رو جشن گرفتیم و مامان من و رین رو صدا کرد که سهم خودمون رو از شام شاهانه‌مون برداریم. نه فقط گرگ‌ها، بلکه تو هر گله‌ای رسم بود که اول توله‌ها بهترین و لذیذترین قسمت‌های شکار رو بخورن و بعد نوبت بزرگترا بود. تا وقتی ما غذامون رو تموم کنیم، کس دیگه‌ای نباید نزدیک گوزن می‌شد؛ وگرنه مامان گردنش رو گاز می‌گرفت تا ادبش کنه.
بیرون غار بودن یه چیزی رو بهم فهموند، اونم اینکه مامان قوی‌ترین و باابهت‌ترین موجودی بود که می‌شناختم. نه تنها گله خودمون، بلکه سایر شکارچیای جنگل مثل روباه‌ها و شغال‌ها هم ازش حساب می‌بردن و جرئت نداشتن در حضورش شکار کنن. حتی برای خرس‌های قهوه‌ای هم مورد احترام بود! مامان یه آلفای واقعی بود و هیچ کدوم از ما نمی‌تونستیم جاش رو بگیریم؛ هرچند تو گله‌های خانوادگی و کوچیک این چیزا رایج نبود ولی تو گله‌های بزرگ، قوی‌ترین گرگ‌ها برای گرفتن ریاست گله با همدیگه می‌جنگیدن و برنده، آلفای جدید می‌شد و فقط اون بود که حق جفتگیری و تولید مثل داشت. بقیه گرگ‌ها و بچه‌هاش هم امگاها و بتاها بودن که تحت سرپرستی آلفای گله زندگی می‌کردن.
مامان می‌گفت هر کدوم از ما هر موقع که بالغ شدیم می‌تونیم از گله فعلی‌مون جدا شیم و یه گله جدید تشکیل بدیم. این برای من که می‌خواستم یه آلفای قوی مثل مامان بشم خیلی هیجان‌انگیز بود، ولی اصلا دلم نمی‌خواست خونواده‌ام رو ول کنم که یه خونواده جدید تشکیل بدم؛ همونطور که خیلی از خواهر و برادرام نکردن. می‌خواستم تا آخر عمرم پیش مامان و رین بمونم. تا ابد.
چند هفته بعد اتفاقی افتاد که حتی تو بدترین کابوس‌هامم نمی‌دیدمش.
اون رو مثل همیشه بعد از طلوع خورشید از غار بیرون زدیم تا دنبال غذا بگردیم. وقتی یه دور کامل توی قلمروی خودمون زدیم، خورشید تقریبا به وسطای آسمون رسیده و ما هم شکار درست و حسابی گیرمون نیومده بود.
به ناچار از قلمرو خارج، و وارد دشت برفی جنوب جنگل‌های کاج شدیم. وقتی دیگه درختی جلوی دیدم رو نمی‌گرفت، موجودات جدیدی رو دیدم که توی دشت وایسادن. اونا تقریبا هم قد یه گوزن بالغ بودن، شاخ و دم نداشتن و روی دو پا راه می‌رفتن. اول فکر کردم اونا هم یه نوع شکار کمیابن که مامان درباره‌شون حرف نزده بود؛ ولی از حالت تهاجمی چهره مامان فهمیدم که ما شکاریم و اونا شکارچی. قبل از اینکه به خودم بیام، صدای تیزی من رو میخکوب کرد و لحظه بود، برف و موهای سفید مامان با رنگ قرمز تزئین شد. ترکیب برف و خوب همیشه برام جذاب بود، چون خبر از غذای تازه می‌داد. ولی الان؟ توی یه چشم به هم زدن، مادرم، قوی‌ترین موجودی که می‌شناختم، بدون اینکه حتی توسط اون جونور عجیب لمس بشه، شکار شد.
فرصتی برای سوگواری نداشتم. درست مثل اون گوزن‌ها، تنها کاری که از دستم بر می‌اومد تماشای جون دادن مادرم و فرار کردن بود، ولی توان انجام هیچ کاری رو نداشتم. انگار توی یه لحظه، کل دنیا روی سرم خراب شد. دیدم که بابا و خواهر بزرگه‌ام به سمت اونا حمله‌ور شدن، ولی دوباره همون صدا و دوباره خون. موجودات دو پا بهمون نزدیک‌تر می‌شدن و در همین حین افراد بیشتری از خونواده‌ام جلوی چشمام می‌مردن. ما هیچ‌وقت همه گله گوزن‌ها رو شکار نمی‌کردیم. ولی این شکارچیای جدید انگار می‌خواستن همه‌مون رو از پا دربیارن.
لرزش رین رو درحالی که بهم چسبیده بود حس می‌کردم. اون از بدو تولد از من یکم کوچیک‌تر و ضعیف‌تر بود و من توی شکار و کله‌شق بازی همیشه ازش جلو بودم. وقتی اون موجودات تو فاصله چند قدمی‌مون وایسادن، طبق غریزه‌ام و برای حفاظت از رین به سمت‌شون خیز برداشتم. قبل از اینکه دندون‌هام بهشون برسن، اونا گرفتنم و توی یه قفس درست شده از چوب کاج انداختن. انگار تازه به خودم اومدم و فهمیدم به عنوان یه گرگ وحشی نباید تسلیم شم. در حالی که اونا رین رو هم توی یه قفس دیگه می‌انداختن، تقلا می‌کردم . دندون نشون می‌دادم که یهو با برخورد چیزی به سرم، دیدم تار شد و از هوش رفتم. توی همون حالت تصاویر محوی رو دیدم که نمی‌تونستم از رویا تشخیص‌شون بدم: رین پشت درخت‌های کاج، خون روی برف، و مامان که همراه با سایه‌هایی اومدن و کنارم نشستن.
وقتی بالاخره به هوش اومدم، بوی مامان به مشامم خورد. برای یه لحظه تمام اتفاقاتی که افتاده بود رو فراموش کردم و سرم رو برگردوندم تا مامان رو ببینم، که از پشت میله‌های چوبی قفسم بدن بی‌جونش رو دیدم. بیشتر شبیه یه جسد تو خالی بود، مثل وقتایی که از شکار ما فقط یه پوست باقی می‌موند. چرخیدم و بقیه خونواده‌ام رو هم دیدم که فقط یه تیکه پوست ازشون مونده بود.
یکم بعد تازه متوجه اطرافم شدم؛ دیگه توی دشت برفی نبودیم و عوضش، دور تا دورمون پر بود از چیزای صخره‌مانند بزرگ و عجیبی که به شکل مکعب مستطیل های بلند با دقت صیقل داده شده بودن. نمی‌دونم کاربردشون چی بود، ولی حتما ربطی به اون موجودات دو پایی که اطرافم با بهت پرسه می‌زدن داشت. می‌توسنتم حرف‌زدن‌شون رو بشنوم ولی بخاطر کلمات ناآشنایی که توی جمله‌هاشون بود، نمی‌فهمیدم دور و برم چه خبره. به نظر می‌اومد ما هم به اندازه‌ای که اونا برامون عجیب و جدید بودن، بهشون همین حس رو می‌دادیم.
صدای جیغ رین باهث شد از جام بپرم و به سمتش برگردم. یکی داشت ناخن‌هاش رو کوتاه می‌کرد. نه، می‌کشید. بعد هم سراغ دندون‌های نیشش رفت. اینا دوست داشتن با شکارشون بازی کنن؟ سوالم بی‌جواب موند وقتی یکی دیگه‌شون به سمت من اومد. ولی من مثل رین تسلیم نمی‌شدم تا هر کاری دلشون می‌خواد باهام بکنن. به محض اینکه دستش وارد قفس شد، به گاز محکم ازش گرفتم که باعث شد فریادش گوشم رو به درد بیاره. قبل از اینکه بتونه این حرکتم رو تلافی کنه، صدای کسی توجه جفت‌مون رو جلب کرد. اون گفت: «من این بچه رو می‌خوام.» و این اولین جمله از زبون یه دو پا بود که کاملا فهمیدم. اونی که دستش رو گاز گرفتم، فورا قفس من رو در ازای یه مشت سنگ درخشان به دو پای جدید داد.
دوباره به موهای سفید آغشته به خون مامان و رین نگاه کردم. این آخرین باری بود که گله‌مون کنار هم بود.


Though we don't share the same blood
You're my family and I love you, that's the truth


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۰:۴۴:۳۶ سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۴۰۲
#10
نام: آلنیس (Alannis) (پیش‌تر: لومین (Lumine))
نام خانوادگی: اورموند (Evermonde)
جنسیت: ماده
گونه: گرگ شمالگان (Canis lupus arctos)
سن: سه ساله (که یه گرگ بالغ به حساب می‌آد.)
محل تولد: تایگا - روسیه
رتبه خون: از طرف مادری، از نوادگان فنریره. (گرگ سیاهی در اساطیر اسکاتلندی) پس فکر کنم دورگه محسوب می‌شه؟
چوبدستی: چوب کاج سیاه با مغزی پر نشانک - 14 اینچ - انعطاف‌پذیری کم - کمی ناشیانه کنده‌کاری شده.
گروه هاگوارتز: ریونکلاو
جبهه: محفل ققنوس
قابلیت‌ها: انسان‌نما (!)
***

ویژگی‌های ظاهری: یه گرگ سفید با چشم‌های آبی تیره. پرموتر و کمی بزرگ‌تر از یه گرگ خاکستری بالغه. حالت تهاجمی توی چهره‌اش نیست و گوش‌ها و دمش معمولا از سر خوشحالی و هیجان می‌جنبه! به ندرت به شکل انسان دیده می‌شه ولی در حالت انسانی‌ش در غالب یه دختر جوان زیبا با موهای مواج سفید ظاهر می‌شه. لباس‌های راحت و بی‌زرق و برق می‌پوشه ولی از تزئیناتی مثل گردنبند و گیره مو خوشش می‌آد. قلاده نداره ولی معمولا دستمال گردن آبی‌ای که صاحب‌ش بهش داده دور گردن‌شه.

ویژگی‌های باطنی: عادت کرده گوشت نخوره و با چیزایی مثل سیب زمینی، هندونه، تمشک و انواع توت‌ها خودش رو سیر می‌کنه. به انسان‌ها تا وقتی مجبور نباشه حمله نمی‌کنه. به لطف گرگ بودنش، حواس پنجگانه‌اش خیلی قوی‌تر از یه انسان عادیه و حتی بعضا می‌تونه ترس یا دروغ رو بو بکشه. مهربون، بانشاط و وفاداره. کنجکاوی زیادش ممکنه براش دردسرساز بشه. برای یادگیری چیزای جدید مشتاقه. اونقدری توی زندگی‌ش سختی کشیده که هرچیزی به راحتی از پا درش نمی‌آره.
***

سرگذشت: توی یه روز برفی توی یه غار وسط جنگل به دنیا اومد. مادرش اون رو لومین به معنی نور ماه نامید.
ماه‌های اول زندگی‌ش رو پیش گله کم جمعیت‌ش متشکل از مادر، پدر و خواهر و برادرهاش سپری کرد؛ ولی قبل از اینکه شکار رو به خوبی یاد بگیره، توسط شکارچیا اسیر شد و به یه ماجراجوی بریتانیایی به اسم آنتونی فروخته شد. کمی طول کشید تا به صاحب‌ش عادت کنه و نیمه رام بشه. آنتونی بهش یه سری از اصول بقا توی طبیعت رو یاد داد که لومین باید از گله‌اش یاد می‌گرفت.
تا دو سالگی‌‌ش همراه اون بود و با هم جاهای مختلف و بکر دنیا به دور از آدما سفر کردن، تا اینکه یه روز مورد حمله یه حیوون وحشی قرار گرفتن. آنتونی کشته شد و لومین هم به شدت زخمی شد.
چند روز بعد درحالی که خودش رو برای مرگ آماده کرده بود، ریموس لوپین و سیریوس بلک حین ماموریت پیداش کردن و اون رو یه جورایی به سرپرستی گرفتن و اینجوری، لومین به عضویت محفل ققنوس دراومد. ولی اون نمی‌تونست همیشه به شکل یه گرگ ظاهر شه، پس با کمک آلبوس دامبلدور و مجموعه‌ای از وردها و معجون‌های عجیب و پیچیده، اون رو به یه انسان‌نما (موجودی مثل جانورنما ولی برعکس، یعنی وقتی که یه حیوون می‌‌تونه به خواست خودش به انسان تبدیل بشه.) درآوردن. بعد از اون لومین زندگی جدیدش رو با هویت آلنیس اورموند شروع کرد. اعضای محفل هرچیزی رو که لازم بود درباره انسان‌ها و دنیای جادویی بدونه بهش گفتن و به پیشنهاد پروفسور دامبلدور، دانش‌آموز هاگوارتز شد و 7 سال عمر انسانی‌ش رو کنار جادوآموزان ریونکلاوی زندگی کرد.
بعد از فارغ التحصیلی، تمام و کمال در خدمت محفل بوده و همچنان درحال یادگیری جادو، دنیای انسان‌ها و همینطور حیات وحشه.



جایگزین می‌کنین لطفا؟ تشکر تشکر.



انجام شد.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۱۷ ۱۲:۰۰:۳۸

Though we don't share the same blood
You're my family and I love you, that's the truth






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.