هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: کلاس «جادوی سیاه فوق پیشرفته»
پیام زده شده در: ۲۲:۵۴:۳۲ چهارشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۰
#1
سلام پروفسور!

1. مزایا و معایب این طلسم رو نام ببرید.
مزایا:
-شما فرض کن یهو جلو چشمت یکی حقوق یه جونور بدبختو پایمال کنه! اذیتش کنه! گربه رو تو گونی بکنه! تا بخوای تغییر شکل بدی، تا بخوای با دندونات جرش بدی طرف گربه رو سلاخی هم کرده رفته! و اینجاست که باید از این طلسم استفاده کنی و وییژژژ! تا یارو بخواد به خودش بیاد یه چاقو رفته تو گلوش و تامام!
-دندونای خوشگلم واسه جر دادن گلوی حیوان آزارها اذیت نمیشن.
-باعث سوراخ شدن گلو میشه و طرف از ریخت میفته.
-طرف درد میکشه.
-اطرافیان طرف هم درد میکشن چون مجبورن 38 ساعت به جیغ و دادهاش گوش بدن و گوش درد میگیرن.
-میشه باهاش پز داد.
-میشه چش فامیل شوهر رو باهاش درآورد.
-جهت بریدن انواع کیک، پیتزا، میوه جات و سبزی جات میشه ازش استفاده کرد.
-وقتی با خانواده میری پیک نیک و میخوای هندونه قاچ کنی، یهو میبینی عه چاقو نیاوردی که! قبل از اینکه مامانت شروع کنه به غر زدن سرت که چرا حواست نیست و همه اینا بخاطر اینه که سرت تو گوشیه، از این طلسم استفاده میکنی و علاوه بر قاچ کردن هندونه، سربلند هم میشی و خانواده بهت افتخار میکنن!

معایب:
-ممکنه جلوت یهو چند نفر چندتا گربه رو تو گونی کنن، و از اونجایی که نمیشه چندتا چاقو رو همزمان سمتشون پرت کرد و دونه دونه هم بخوای پرت کنی زمان میبره، دندون اینجا کاربردی تره.
-اگه از این طلسم استفاده کنی ممکنه دیگه تو محفل راهت ندن.
-باعث سوراخ شدن گلو میشه و طرف از ریخت میفته و ممکنه که کاااملا اتفاقی این طلسم رو روی رفیق خرخون و خودشیرینت پیاده کنی، و تو هم که دلت نمیخواد رفیقت از ریخت بیفته.
-فامیل شوهر هم ممکنه این طلسم رو بلد باشه و چشم عروس رو باهاش در بیاره.
-قبلش باید چند ترم کلاسای پرتاب چاقو رو گذرونده باشی و کیه که این همه پول واسه یه کلاس بده! اصلا کی وقتشو داره!

2. یه خاطره کوتاه از اینکه خودتون از طلسم استفاده کردین رو شرح بدین.
عرضم به خدمتتون که... تولد یکی از دوستام بود، کیک درست کردم براش و همه چی رو آماده کردیم بردیمش سه دسته جارو تا سورپرایز سوپ‏‏ریزش کنیم، سوپش هم ریخت خوشش هم اومد ولی کیک رو که اومدیم ببریم من دیدم همه زل زدن به من... اولش عین تسترال نگاهشون کردم بعد تازه فهمیدم منتظرن رقص چاقو برم و چاقو رو بدم دست دوستم که کیک رو ببره، منم که چاقو نیاوردم! اصلا قرار نبود من بیارم! من بیچاره همیشه قربانی اشتباهات بقیه شدم...
همینجور داشتم بخاطر رنج و سختی هایی که کشیدم غصه میخوردم که یادم اومد یه طلسم چاقو پرت کنی از استاد راکارو یاد گرفتم و گل از گلم شکفت! عینک دودیم رو زدم به چشمم و با یه حرکت چوبدستی چاقو رو پرت کردم سمت کیک! البته... کیک دقیقا از وسطش بریده نشد... ینی خب نه که عینک دودی زده بودم، سه دسته جارو هم همینجوریش یکمی تاریک بود کلا یه دونه شمع اون وسط روشن بود... چیز خاصی نشد فقط چاقوئه یه کوچولو به کنار کیک کشیده شد و خامه پاشید تو صورت بقیه و بعدشم کج رفت خورد تو صورت دوستم.
خب البته به عنوان تجربه اول زیادم بد نبودااا... یکم فحش خوردم که اونم فدا سرم.
اممم فقط پروفسور خواستم بگم که اون وسط مسطا اون عزیزی که این طلسمو یادم داد هم چندتا فحش خورد. شرمنده دیگه.

3. چه بر سر جادو آموز پررو اومد؟
بعد از کلاس یه کاغذ و قلم گرفتم دستم و افتادم دنبال جادوآموز پررو که برم گزارش تهیه کنم ازش. اولش پاشد رفت خوابگاهشون و از اونجایی که همگروهیم نبود، نتونستم تشریف ببرم داخل و نفهمیدم رفت چیکار کرد.
یکم بعد اومد بیرون و همینجور که زار زار اشک میریخت و جیغ میزد رفت دم در درمانگاه و از اونجایی که حنجره اش به دلیل جیغ های زیاد و همینطور پارگی آسیب دیده بود و نمیتونست حرف بزنه با زبون اشاره ازم خواست برم یه دارویی چیزی واسش بگیرم. منم رفتم پیش خانوم پامفری اونم یه چایی نبات داد دستم.
هیچی دیگه مجبور شدم خود پرروئه رو بیارم که یه چیز درست حسابی بده بهش. خانوم پامفری هم تا قیافه اینو دید فشارش افتاد غش کرد؛ مجبور شدیم چایی نباته رو به خودش بدیم.
منم از قفسه کناری یه قوطی قرص برداشتم دادم به جادوآموز پررو که شاید بهتر شه، چندتا قرص رو با هم انداخت بالا آب هم روش خورد ولی آب از اون قسمتی که چاقو رفته بود تو گلوش ریخت بیرون.
یکم نگاهش کردم ببینم زخمه تغییری میکنه یا نه ولی این یهو دوید از درمانگاه بیرون و رفت سمت دستشویی. چیزه راستش یادم رفت روی قرصه رو بخونم... بعد که برگشتم درمانگاه نگاه کردم دیدم ملین بوده.
فعلا خبر خاصی از جادوآموز پررو در دسترس نیست، هنوزم تو دستشوییه. البته چیزی نیست خوب میشه.


TreatAnimalsWithKindness


پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۰:۳۵:۵۵ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰
#2
سلام پروفسور!

تکلیف جلسه‌ی اول:
به عنوان تکلیف، مثل گابریل که به زور پیشگوییشو واقعی کرد، شما هم در قالب رول پیشگویی کنید و برای تبدیلش به واقعیت دست به کارای مختلف بزنید.

---------------------------------------------

آلنیس با بی حوصلگی به ساعت کلاس نگاه کرد. چند دقیقه دیگه کلاس تموم می شد. نصف جادوآموزا سراشون رو روی کتاب و دفترشون گذاشته بودن و صدای خر و پفشون بلند شده بود، میز آخریا داشتن با هم پچ پچ می کردن و لقمه های نون پنیر کدوحلواییشون رو می خوردن و اون بدبختایی هم که جلو نشسته بودن، از جمله آلنیس، مجبور بودن حواسشون رو به حرفای پروفسور دلاکور درباره شیوه های مختلف پیشگویی بدن؛ هرچند که فقط در ظاهر داشتن گوش می کردن.
آلن هر چند ثانیه یه بار به ساعت نگاه می کرد تا اینکه با صدای پروفسور حواسش اومد سر جاش.
-آلنیس می خوای برامون پیشگویی کنی؟

به روی خودش نیاورد. اصلا شاید منظورش آلانیس شپلی بود؟ سعی کرد همچنان خیلی عادی به ساعت نگاه کنه.
پروفسور گلوش رو صاف کرد و این دفعه دیگه آلنیس نتونست نادیده بگیرتش.
-اورموند؟

تا اونجایی که می دونست اورموند دیگه ای توی کلاس نبود... روش رو از ساعت برگردوند و به صورت پروفسور دلاکور که رو به روی میزش وایساده بود و اخم کرده بود نگاه کرد. آلنیس خیلی آروم از جاش بلند شد و سعی کرد یکم فکر کنه، شاید یه چیزایی از درس یادش بیاد...
-مثلا... مثلا من الان پیشگویی می کنم که... اممم... زنگ می خوره...؟

چند لحظه سکوت عجیبی به فضا حاکم شد و تا پروفسور خواست چیزی بگه...
دی دینگ! زنگ خورد! چه پیشگوی قهاریه این اورموند! چه می کنه این بازیکن!
آلنیس با قیافه ای که توش یه «جون هر کی دوس داری فقط بیخیال شو» ـی خاصی موج می زد به پروفسور نگاه کرد. جادوآموزا هم با شنیدن صدای زنگ از خواب بیدار شدن و داشتن کیف کتابشون رو جمع می کردن برن که با صدای پروفسور متوقف شدن.
-بچه ها چند دقیقه بمونین تا دوستتون جواب بده.

بچه ها همونطور که زیر لب به دوستشون و جد و آبادش و همینطور جد و آباد استاد بد و بیراه می گفتن پشت نیمکتاشون نشستن. پروفسور روش رو به سمت آلنیس برگردوند.
-خب حالا... می تونی یه پیشگویی درست و حسابی برامون بکنی؟

آلنیس نگاهای خیره بقیه رو روی خودش حس می کرد که منتظر بودن فقط یه جوابی بده و پروفسور کلاسو تموم کنه. سعی کرد فکر کنه ولی یه چیزی تمرکزش رو به هم می زد... صدای خر و پف تری که پشت سرش نشسته بود داشت رو اعصابش می رفت! یه نفس عمیق کشید و...
یهو چاره خلاصیش از دست پروفسور رو پیدا کرد! ناخوداگاه لبخندی روی لباش نشست.
-پروفسور تا چند دقیقه دیگه یه دعوای ناجور بین بچه ها توی کلاس راه میفته!

پروفسور همونطور که به سمت میزش می رفت گفت:
-اوه فکر نکنم چون می خوام دیگه کلاسو تعطیل کنم...
-امم بله... درسته...

آلنیس سرش رو پایین انداخت و قیافه مثلا شرمنده و ناراحتی به خودش گرفت؛ ولی خیلی نامحسوس چوبدستیش رو از جیبش درآورد و به سمت میز عقبی گرفت. وردی زیر لب زمزمه کرد و امیدوار بود درست نشونه گرفته باشه...
جادوآموزا دیگه بلند شدن تا از کلاس خارج شن که یهو تری که با طلسم خراش موقتی که آلنیس زده بود از خواب پریده بود و اخ و اوخ می کرد از بغل دستی اش، کتی بل، فاصله گرفت.
-آییی پاااااام می سوزه! کتی ببین این جونورت چیکار کرد باهام! اصلا چرا باید بذارن همچین چیزیو بیاری سر کلاس!

کتی جا خورد. اصلا نفهمید تری داره درباره چی حرف می زنه؛ فقط دوتا کلمه توجهش رو جلب کردن، "جونورت" و "چیز" ...
-به قاقاروی من میگی جونور؟! حالیت می کنم!

و بعد یکی از کتاباشو به سمت تری پرت کرد. ولی تری جاخالی داد و کتابه خورد پس کله اسکورپیوس!
اسکورپیوس هم کل کیفش رو برداشت و خواست پرتش کنه ولی چون سنگین بود کج رفت و خورد به یه بدبخت از مرلین بی خبر! جادوآموزا افتادن به جون هم، هر کس هر چی وسیله داشت پرت می کرد سمت بقیه و از اونجایی که هدف گیری هاشون تعریفی نداشت، به یکی دیگه می خورد و هی افراد بیشتری درگیر این جنگ می شدن.

-ساکت... ساااکت!

ولی صدای پروفسور بین اون همهمه اصلا شنیده نمی شد.
لبخند آلنیس پهن تر شده بود.
-بهتون گفتم که...!

بعد وسایلش رو سریع برداشت و از بین بقیه جادوآموزا و کیف و کتاب هایی که بینشون در پرواز بودن به سمت در کلاس حرکت کرد.


TreatAnimalsWithKindness


پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۱۶:۵۱:۳۱ جمعه ۸ اسفند ۱۳۹۹
#3
سلام لرد!
اگه امکانش هست این رو برام نقد کنید.



سلام آلنیس!

ما امکانات لازم رو داشتیم. انجامش دادیم. با عقابی آبی رنگ برات فرستادیم. البته خودش آبی نبود. روش رنگ پاشیدیم. عصبانی هم شد. بلا رو نوک زد!




ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۹/۱۲/۱۰ ۱۶:۲۵:۱۰

TreatAnimalsWithKindness


پاسخ به: قرعه های اسرار آمیز هکتور
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷:۱۹ پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹
#4
سلام بر شما!
شبتون بخیر.
اینم از ماموریت من:
1
2


TreatAnimalsWithKindness


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۲۳:۴۱:۳۹ پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹
#5
بلاتریکس سرش را به سمت تام برگرداند. مادام ماکسیم را روی زمین گذاشت؛ چشم غره ای به رودولف رفت و روی لپ تاپ خم شد.
-خب حالا باید...

فنریر حرف بلاتریکس را قطع کرد و سعی کرد از پشت حجم انبوه موهای بلا، به مانیتور نگاهی بیندازد.
-وایسا ببینم، کی نمایشنامه ات رو تایید کرد؟ پس چرا مال من تایید نشد؟
-چطور جرئت می کنی حرف منو قطع کنی؟!

فنریر به بلا توجه نکرد. در اصل نمی توانست توجه کند؛ چون تمام حواسش جمعِ خواندن نمایشنامه تام بود. چشمش به توضیحات پایین پست خورد.

نقل قول:
به کارگاه داستان نویسی خیلی خیلی خیلی خوش اومدی.
خلاقیت تو کل داستانت موج می زد و از علائم نگارشی هم به درستی و عالی استفاده کردی.
اصلا شاهکار کردی دمت گرم!
بهت تبریک میگم قطعا تو سایت خواهی درخشید.
تایید شد!
مرحله بعد گروهبندی.

ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ 1401/11/11 14:11:11


فنریر، تام را از روی صندلی به پایین پرت کرد. سعی کرد میز را چپه کند ولی از آنجایی که میز کمی سنگین بود، فقط تکان آرامی خورد. با این حال، فنریر همچنان سعی کرد خوفناک بودن و ابهتش را حفظ کند.
-این چه وضعشه! خودت مال خودتو تایید می کنی بعد واسه من می زنی در حد غول غارنشین؟! اصلا میرم شکایت می کنم!

فنریر پشت لپ تاپ نشست تا به مدیران سایت این تخلف را اطلاع بدهد. پیامش را نوشت ولی تا خواست گزینه ارسال را بزند، بلاتریکس دُمش را گرفت و همچون ورزشکاران رشته پرتاب دیسک ماگل ها، او را چند دور چرخاند و سپس به زمین کوباند. از آن طرف هیئت داوران همگی تابلوی امتیاز 10 را بلند کرده و تماشاچیان برای بانو بلا کف زدند. بلاتریکس دست هایش را تکاند و جمعیت را به سکوت فراخواند.
-آخه ابله این جوری که بلاکمون می کنن! جاگسن!

تام دستش را دو دور در جایش چرخاند تا سفت شود و رو به روی بلاتریکس به حالت خبردار ایستاد.
-بله!
-بهتر نیست نمایشنامه گری بک رو هم تایید کنی؟ دوتا جاسوس توی این سایت بهتر به کارمون میاد. البته کاملا حق انتخاب داری و میتونی هم تایید نکنی؛ هر جور راحتی.

جاگسن از آنجایی که کاملا حق انتخاب داشت و با لبخندهای بلا هم آشنایی کامل داشت، تصمیم گرفت نمایشنامه فنریر را هم تایید کرده و او را به گروهبندی بفرستد. دوباره پشت لپ تاپ نشست. شناسه جدیدش را لاگ اوت کرد و خواست با شناسه "جاگسن" اش وارد شود ولی سایت ارور داد.

نقل قول:
شناسه‌ی‌کاربری یا رمزعبور صحیح نیست.



ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در تاریخ ۱۳۹۹/۱۲/۸ ۱۶:۴۷:۵۸

TreatAnimalsWithKindness


پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱۵:۳۴:۲۰ پنجشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۹
#6
نارسیسا خواست پیشبند نجینی را ببندد که نجینی از زیر دستش جا خالی داد.
-جیگر نه فسسسس. فس فس پیتزای جیگر فسسسس!
-پس چرا معطلید؛ برای پرنسسمان پیتزا فراهم کنید!

زاخاریاس اول پوکر فیس شد و سپس، وقتی دید نظر محفلیان دارد درباره اش تغییر می کند، سعی کرد چاره ای بیندیشد. هر چه بود، او از خاندان اسمیت بود و چه ننگی از این بالاتر که محفلیان نظرشان درباره یک اسمیت تغییر کند! چه معنی دارد محفلیان نظرشان درباره یک اسمیت تغییر کند؟ اصلا محفلیان غلط کـ...
-بس است دیگر! نجینی ما پیتزا می خواهد آن وقت تو داری از تغییر نظر محفلیان حرف می زنی؟ بدهم جگرت را پیتزا کنند؟

نویسنده از آنجایی که جگرش را لازم داشت، محفلیان را ول کرده و به وضعیت زاخاریاس پرداخت. بله، زاخاریاس چاره ای اندیشید. پس همانطور که دراز کشیده بود رو به نجینی کرد و لب به دهان گشود... شاید هم لب به دهان گزید... لب به سخن گزید؟ اصلا به من چه مربوط! اصل قضیه را بچسبید.
-میگم نجینی خانوم، فکر کنم جیگر خام خوشمزه تر باشه ها؛ آخه ممکنه توی پیتزا مزه پنیر و قارچ بهش غالب بشه بعد دوست نداشته باشین.

نجینی به فکر فرو رفت. شاید حق با زاخاریاس بود! اگر مزه جگر را نمی فهمید چه؟
-پاپا، پیتزا بدون قارچ و پنیر فسسسس.
-حالا نمیشه زودتر همینجوری جیگرو فس کنین؟!
-حرف زدن پرنسس ما را مسخره می کنی؟ حیف که جگرت را لازم داریم وگرنه یک کادابرا حرامت می کردیم. یاران ما! شنیدید که نجینی مان چه می خواهد. پس زود برایش فراهم کنید تا ندادم جگر تک تک تان را پیتزا کنند!

مرگخواران آنقدر هول کردند که اصلا به این نکته دقت نکردند که اگر جگر همه شان برای پیتزا در آورده شود، دیگر چه کسی باقی می ماند که آنها را تبدیل به پیتزا کند؟! اگر واقعا کسی باقی بماند، می تواند همین حالا هم جگر زاخاریاس را پیتزا کند؟


TreatAnimalsWithKindness


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۳۷:۱۳ پنجشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۹
#7
روی تخت نشسته بودم و سرم را با کتابی درباره زندگی ماگل‏ ها گرم کرده بودم. چوبدستی‏ ام را پشت گوشم گذاشته بودم تا با نور آن، بتوانم کتاب را بخوانم.
-هی میکی، تا حالا دقت کردی ماگل ها چقدر زندگی شون سخته؟
-نه‏‏ خیر دقت نکردم. حالا هم اون نور رو تو چشم من ننداز لطفا که میخوام بخوابم!

میوکی این را گفت و پشتش را به من کرد و پتو را روی سرش کشید. من هم زیر لب "نوکس"ـی گفتم و نور چوبدستی را خاموش کردم. به بالشتم تکیه دادم و همینجور در تاریکی اتاق، به جای نامعلومی خیره شدم و منتظر ماندم. موقع شام، سر میز ریونکلاو، یکی از دانش آموزان گفته بود جن‏ های خانگی که در آشپزخانه کار می کنند، نصف شب‏ ها وقتی همه خوابند به خوابگاه‏ ها و سالن عمومی گروه ‏ها می آیند تا نظافت کنند. من هم در این فکر بودم که اگر حرف آن هم گروهی‏ ام حقیقت نداشته باشد، با چه طلسمی می توانم حقش را کف دستش بگذارم که دیگر چاخان نکند و من را تا سه صبح بیدار نگه ندارد.
همچنان به فضای تاریک رو به روی تختم زل زده بودم که موجودی کوچک در انتهای اتاق ظاهر شد. کمی که جلوتر آمد توانستم بهتر ببینمش. لاغر بود و قامتی خمیده داشت و تکه پارچه کهنه ای به دور خودش پیچیده بود. انگار داشت زیر لب با خودش حرف می زد. بشکنی زد و لباس هایی که از کشو بیرون ریخته بودند همانطور که در هوا معلق شدند، تا شده و مرتب به درون کشو برگشتند. دوباره بشکن زد و کتاب ‏های درسی‏ مان به ترتیب کلاس هایی که فردا داشتیم روی هم چیده شدند. خواست بشکن دیگری بزند که چشمش به من افتاد و به عقب پرید. آنقدر درگیر نظافت بود که اصلا متوجه من نشد که داشتم به او زل می زدم. از تختم پایین آمدم و جلوی او ایستادم. جن خانگی هم کمی عقب رفت.
-اممم سلام. تو از جن‏ های آشپزخونه ای؛ درسته؟
-یک جن خانگی با دانش آموزان صحبت نکرد.
-ولی الان که داری صحبت می کنی.
-گال دانش آموزان رو دوست نداشت! اونها... اونها... گال فقط با مدیر صحبت کرد!
-من فقط ازت میخوام یه کمکی بهم کنی و اگه به نظرت این کار بدیه، پس هیچی.
-گال باید کمک کرد؛ ولی فقط توی نظافت و پختن غذا کمک کرد!
-بیا...

به سمت گنجه پایین تختم رفتم و درش را باز کردم. گال هم با ‏احتیاط و آرام پشت سرم آمد و کمی دورتر از گنجه ایستاد. دستم را درون صندوقچه ای بردم که با افسون گسترش تشخیص ناپذیر، فضای داخلش چندین برابر شده بود.
-ای وای... پس کوش...؟

گال با تعجب به من خیره شده بود و منتظر بود چیزی را از درون گنجه بیرون بیاورم. ولی من همچنان با حس لامسه ام سعی داشتم جعبه هایی که دنبالشان بودم را پیدا کنم.
-خب... ببین من ازت می‏خوام بهم کیک ‏پزی یاد بدی. واسه شروع کار هم چندتا نمونه واست آوردم که ببینی سطحم خوبه یا نه. آها، اینو که می‏ بینی کیک تولد داداشمه؛ حدودا مال چندماه پیشه. آخی یادش بخیر، چقدر استرس داشتم مامانم نفهمه کیک پختم... هعی چه زود گذشتا!

گال دهانش از تعجب باز مانده بود و چشم از کیک شکلاتی درون جعبه بر نمی ‏داشت.
-کیک باید فاسد شد! ولی این چرا توی این مدت فاسد نشد؟!
-خب با افسون نگهدارنده دیگه! ینی واقعا نمی‏دونی؟ بگذریم... حالا امیدی بهم هست؟
-گال نتونست فهمید. گال تونست امتحان کرد؟
-آره آره خودمم یکمی بهش ناخنک زدم.

جن خانگی با انگشتش کمی از کیک را برداشت و در دهانش گذاشت.
-کیک خیلی خوشمزه بود! گال فکر نکرد یه دانش آموز تونست اینقدر خوب کیک پخت!
-خب پس حالا بریم آشپزخونه که یکم بیشتر بهم یاد بدی!
-نه! دانش آموزان نتونست به آشپزخونه رفت! جناب مدیر اگه فهمید گال یه دانش آموز به آشپزخونه راه داد، گال رو تنبیه کرد!
-خب پس باید یه جای دیگه بریم. زیر بید کتک‏ زن چطوره؟ البته زیرِ زیرش که نه... ولی همون دور و برها فکر کنم خوب باشه.

منتظر جواب گال نماندم و بساط کیک ‏پزی ‏ام را از گنجه برداشتم و بیرون رفتم. جن خانگی هم دنبالم آمد. بدون کوچک‏ترین صدایی از راهرو ها گذشتیم و به بیرون قلعه، نزدیک بید کتک‏ زن رسیدیم و همان جا وسایل‏مان را گذاشتیم. گال با یک بشکن، آتشی روشن کرد. من هم آرد و تخم مرغ و وانیل و بقیه مواد را درون کاسه ای ریختم و با حرکت چوبدستی‏ ام آنها را هم زدم.
-دانش آموز باید قالب رو چرب کرد، بعد خمیر رو توی اون ریخت و بعد به اون حرارت داد.
-همین؟ خب اینو که خودمم می‏ دونستم. کار دیگه ‏ای نباید کنم؟ چیز جدیدی نمی‏ خوای بهم یاد بدی؟ چه‏ می‏ دونم، فوت کوزه ‏گری ای، چیزی.
-کوزه‏ گری؟! گال نفهمید این یعنی چی. گال فکر کرد باید کیک ‏پزی یاد داد!

خواستم معنی این اصطلاح مشنگی را که جدیدا از برادرم شنیده بودم به گال توضیح بدهم که چشمم به گربه زشتی افتاد. او رو به ما بُراق شده بود و خیلی عصبی به نظر می ‏رسید. پشت سرش، پیرمردی فانوس به‏ دست جلو آمد و گربه را بغل کرد.
من و گال هر دو خشکمان زده بود.
آرگوس فیلچ در حالی که داشت گربه‏ اش را نوازش می ‏کرد، با لبخندی شیطانی گفت:
-یه دانش آموز بیرون تخت‏ خوابه! جناب مدیر از شنیدن این خبر زیاد خوشحال نمی‏شن...

گال خودش را غیب کرد و فیلچ به سمت من آمد؛ یقه لباسم را گرفت و من را کشان کشان به داخل قلعه برد...


TreatAnimalsWithKindness


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۲۰:۲۴:۰۴ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹
#8
هنوز بازی شروع نشده، تیم مرگخواران درخواست تعویض داد. مادام ماکسیم داشت خودش را کنار زمین گرم می کرد. صبر کرد تا سدریک بیرون بیاید و او به جایش داخل زمین برود. ولی هر چقدر منتظر ماند سدریک نیامد. مادام که کلافه شده بود، خودش دست به کار شد و سدریک را همچون هندوانه ای زیر بغلش زد و از زمین بیرون انداخت و جای او را در دروازه گرفت.

-حالا ترکیب رو چند چند می چینید؟
-ده_یک دیگه! یه دروازه بان، بقیه هم اون وسط.
-نه یعنی چندتا دفاع، چند تا مهاجم...
-خب... خودم و فنریر و ایوا مهاجم، بقیه دفاع!

"بقیه" معترض شدند و شروع به داد و بیداد کردند.
-نه منم خواستن شدم حمله بازی کردن بشم!
-مرگخوار جماعتو چه به دفاع!
-عدالتم آرزوست!
-نه به تبعیض!
-تا حمله رو پس نگیریم آروم نمیگیگیریم!
-ساکت شین همتون! پس فنریر و ایوا دفاع، من و بقیه مهاجم!

این دفعه فنریر و ایوا صدایشان بلند شد. پس بلاتریکس به فکر فرو رفت. او باید به عنوان کاپیتان تیم، عدالت را رعایت می کرد و بین هم تیمی هایش فرق نمی گذاشت تا داستان هم کمی آموزنده شود.
-حالا که اینطور شد من و فنریر و ایوا و بقیه مهاجم... هیشکی هم دفاع!

مرگخواران مرلین را شکر گفتند و از آنجایی که "هیشکی" قدرت تکلم نداشت که اعتراض کند، همین ترکیب تصویب شد و آماده شدند که بازی را شروع کنند.

-ببخشید خانم، نظرتون محترم... ولی اینی که میگین اصلا شدنی نیستا!
-چی؟ رو حرف من حرف میزنی؟ آوادا کِـ...
-اگه بکشیش که دیگه نمیتونه بهمون این بازیه رو یاد بده!

حق با گابریل بود. باید تا پایان بازی صبر می کرد بعد می توانست یک دل سیر او را بکشد.

-خب حالا اگه اجازه بدین مسابقه رو شروع کنیم...


TreatAnimalsWithKindness


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲۱:۰۵:۳۲ چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۹
#9
هوا تاریک شده بود. باران هم لحظه به لحظه شدید تر می شد. اما او حتی به خودش زحمت نداد کمی تند تر راه برود. انگار اهمیتی برایش نداشت. در دلش می گفت : پنج دقیقه دیر یا زود، چه فرقی دارد؟ من که به اندازه کافی خیس شده ام.
همانطور که آرام قدم بر می داشت، جلوی خانه ای ایستاد.بوی آشنایی از داخل خانه می آمد. حس بویایی اش، درست مثل سایر هم نوعانش حرف نداشت. حتی اگر بویی فقط یک بار به مشامش خورده بود، می توانست ردش را بگیرد. می توانست از روی بو انسان ها را بشناسد. بویی هم که از خانه می آمد را شناخت؛ مربی اش. و البته کسی که می توانست او را از آن وضعیت نجات دهد.
جلوی در خانه، خود را تکاند. قطره های اب به اطراف پاشیدند. کف پنجه هایش را روی پادری کشید. نمی خواست داخل خانه را کثیف کند. پوزه اش را به در کوبید. اولین بار بود که در حالت حیوانی اش مجبور بود در بزند و برایش کمی سخت بود. ظاهرا کسی صدا را نشنید. اگر هم شنیده بود، اهمیتی نداده بود. چند بار این کار را تکرار کرد ولی باز هم بی فایده بود. به یکی از پنجره های خانه نگاهی انداخت و خوشبختانه، لای پنجره کمی باز بود. روی لبه پنجره پرید و با زحمت بسیار توانست وارد خانه شود. چشمش به پیرمردی افتاد که در حال شستن ظرف ها بود.
انگار پیرمرد متوجه حضورش نشده بود. او گوشه لباس پیرمرد را با دندان گرفت و کشید و آموس تازه چشمش به گرگ افتاد. جا خورد و کمی عقب پرید و نزدیک بود بشقابی را که کفی می کرد به زمین بیندازد.
-یا ریش مرلین! سدریک! تو این سگو آوردی تو خونه؟

سدریک طبق معمول خوابیده بود و چیزی از صحبت های پدرش نشنید. اگر هم می شنید، چیزی راجع به سگ گرگ سفیدی که مودبانه وسط آشپزخانه شان نشسته بود، نمی دانست.
گرگ از اینکه او را سگ خطاب کرده بودند، زیاد راضی به نظر نمی رسید؛ چون همان لحظه خُر خُری کرد و دندان هایش را به طرز تهدید آمیزی به پیرمرد نشان داد.
-هی آروم... آروم! بشین.

آلن سریع نشست. هر چند از یک گرگ بعید بود اینقدر حرف گوش کن و اهلی باشد.
-خوبه... حالا بذار ببینم چی بدم بهت بخوری...

آموس با تعجب یکی از بشقاب ها را برداشت و گفت:
-عه من کی اینا رو شستم؟ اصلا بشقاب می خواستم چیکار...؟

سرش را به طرف گرگ چرخاند و فریادی زد.
-تو تو خونه من چی کار می کنی؟!

گرگ سرش را به نشانه تاسف تکان داد. به اطرافش نگاه کرد و دنبال قرص های پیرمرد گشت. روی کابینت پرید و جعبه قرص را با دهانش برداشت و به دست آموس داد.
-عه قرصام... آها بذار یه چیزی بیارم برات بخوری پسر خوب!

آلنیس ابروی نداشته اش را بالا انداخت. می خواست به او بگوید که دختر است ولی قادر به ادا کردن کلمات نبود.
آموس، بشقاب را پر از سوپ پیاز کرده و جلوی گرگ گرسنه گذاشت. گرگ با چشمانی گرد شده به پیرمرد نگاه کرد و با پوزه اش بشقاب را پس زد.
-چی؟ ینی سوپ پیازای دامبلدورو دوس نداری؟ پس چی دوس داری آخه...

آموس همانجا ایستاد و کمی فکر کرد. سپس به سمت یکی از کابینت ها رفت و کیسه گنده غذای سگ را از آن بیرون کشید. آلنیس زبانش را در آورده بود. دمش را با خوشحالی، مانند سگ های خانگی تکان می داد و اصلا برایش مهم نبود مربی اش این همه خوراک سگ را از کجا آورده و به چه دردش می خورد.
به محض این که آموس غذای سگ را توی بشقاب ریخت، حیوان بیچاره شروع به خورد کرد.
-آفرین هاپوی خوب!

آلنیس دست از غذا خوردن برداشت و با قیافه ای پوکر فیس به آموس نگاه کرد؛ ولی دوباره سراغ غذایش رفت و تا آخرین دانه آن را خورد.
بعد چشمش به توپ کوچکی افتاد که گوشه آشپزخانه افتاده بود. آموس نگاه گرگ را دنبال کرد تا توپ را دید. آن را برداشت و پرتاب کرد. با اینکه سن و سالی ازش گذشته بود، پرتابش بلند و پر قدرت بود.
آلن به دنبال توپ و پیرمرد به دنبال آلن از آشپزخانه خارج شدند. آلنیس توپ را محکم با دندانش گرفت. همین جور که با توپ بازی می کرد چشمش به ویلچر برقی بالای پله ها افتاد. تازه یادش افتاد برای چه به آنجا آمده بود و فهمید چطور حرفش را به آموس بزند. با شتاب از پله ها بالا رفت و سوار ویلچر شد و با آن از پله ها سر خورد. آموس هم هاج و واج از آن پایین نگاهش می کرد.
آلنیس قبل از اینکه با سر به زمین برخورد کند از روی ویلچر جستی زد و جلوی پاهای آموس ایستاد و سرش را کمی کج کرد.
-وایسا ببینم... تو آلنیسی؟ آلنس... آلیس... اصن هر چی... خودتی؟!

آلنیس با رضایت دم تکان داد.
-خب چرا این جوری شدی آخه... این چوبدستی من کجاس درستت کنم...

آلن تا اسم چوب شنید پاهایش شل شد و بو کشید. چوب دستی آموس را از زیر کاناپه پیدا کرد و به او داد و آموس گرگ را به حالت انسانی اش برگرداند.
-وای... آخیش!
-آل! چرا این طوری شده بودی!
-بابا یه لحظه تغییر شکل دادم، نمی دونم کدوم تسترال صفتی چوبدستیمو برداشت نتونستم به حالت انسانیم برگردم.

آلن توپ را درون جیب لباسش گذاشت.
-ممنون آموس. من فعلا چوبدستیتو می برم؛ مال خودم پیدا شد بهت بر می گردونم.
-
-آها راستی...

آلن یک لحظه ایستاد. بعد به سمت آشپزخانه رفت و با پاکت غذای سگی که زیر بغلش زده بود برگشت.
- اینم می برم. دستت درد نکنه. بعدا جبران می کنم.

آلنیس با افکار شومی که برای دزد چوبدستی اش می کشید از خانه بیرون رفت و در را محکم پشت سرش بست.

-عجب بچه پررویی! این بیاد محفل می خواد چی کار کنه!

آموس این را زیر لب گفت و فکر کرد بدون چوبدستی چه خاکی باید بر سرش بریزد.


TreatAnimalsWithKindness


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۴:۳۰:۴۰ چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۹
#10
ولی هر طوری هم که بود، خودش باید می رفت و این موضوعو می فهمید.

-ویز ووز وازو ویز ویز؟
-چی؟ اربابو ببینی؟ آخه... ینی ممکنه ارباب از دستم عصبانی بشن... نه نمیتونم.

ویزو بغض کرد. باز قلبش شکست. با التماس به لینی نگاه کرد؛ اون تنها امیدش بود.

-این جوری هم نگاه نکن. گفتم که نمیشه. هر چقدر هم اصرار کنی...

ویزو قیافه شو شبیه گربه چکمه پوش کرد تا شاید دل لینی به رحم بیاد. شاید با خودتون بگین خب اون که مگسه؛ چجوری شبیه گربه میشه؟ و مشکل هم دقیقا همین جا بود. قیافه ویزو بیشتر شبیه سوسکای پیف پاف خورده شده بود تا یه گربه مظلوم و ناز! ولی همین قدر تلاش هم کافی بود تا لینی راضی بشه اونو همراه خودش ببره.


یک ساعت بعد...

-ویز ویز ووزی ووز ویز...
-اره منم خسته شدم؛ اینجوری بخوایم بریم تا چند ماه دیگه هم نمی رسیم... باید از مترو استفاده کنیم.
-ویز؟؟!
-مترو! مال مشنگاس. یه وسیله نقلیه ست. فقط... لطفا به ارباب نگو باشه؟؟
-وازو.

لینی و ویزو وارد ایستگاه مترو شدن. متاسفانه از بدشانسی شون ایستگاهی که توش بودن حسابی شلوغ بود. جمعیت زیادی از مترو خارج شدن و عده ای سعی می کردن همون وسط خودشونو بچپونن توی واگنا. ویزو و لینی با حرکت جمعیت این طرف و اون طرف می شدن ولی بالاخره تونستن برن داخل مترو.
مترو اونقدر شلوغ بود که کسی اصلا متوجه دوتا حشره متعجب و حیرون نشد. از فروشنده های دستمال توالت و ادامس و لوازم ارایش و کفگیر پلاستیکی گرفته تا ادمای هپلی و ژولیده همه توی اون یه ذره جا به هم چسبیده بودن.
-میگم... تو بوی بدی حس نمیکنی؟ دارم بالا میارم...
-ویز ووزو وازی ووز ویزی...!

لینی به سمت راست خودش نگاه کرد و متوجه منبع بو شد. یکی از همون هپلیا دستش رو بالا کرده بود که میله مترو رو بگیره و ظاهرا چند ماهی هم حموم نرفته بود! لینی که یه حشره بیشتر نبود، از بوی زیربغل اون مشنگ مسموم شد و بیحال افتاد کف مترو.

-ویییییییزی! ویزی وازو وازو ووز ویز؟؟؟
-من خوبم... فقط بعید میدونم بتونم همراهت بیام... اگه میخوای اربابو ببینی برو اینجا...

لینی کاغذ کوچکی رو به دست ویزو داد.
-ویز ووز ویز؟
-گفتم که... خوبم... نگران من نباش... یکم حالم جا بیاد دوباره میتونم پرواز کنم...

ویزو اشکش رو پاک کرد. بازم باید تنهایی دنبال لرد سیاه می رفت. ولی خب چاره ای نبود؛ باید روی بال های خودش می ایستاد و دیگه مستقل می شد.


TreatAnimalsWithKindness






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.