هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۳:۰۴:۰۸ شنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۳
#32

گریفیندور

آستریکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۷:۴۴:۲۰
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 296
آفلاین
کوچه دیاگون همیشه تاریک بود. حتی وقتی که خورشید تو اوج روشنایی روز قرار داشت هم، از نور گریزان بود و تاریکی رو با تمام وجود به خود جذب میکرد. سایه ساختمان های عجیب و غریب و کج و کوله روی کوچه سنگینی میکرد. ولی قطعا یک نفر بود که از این سایه سنگین نهایت لذت رو میبرد.

آستریکس که همیشه از نور خورشید گریزان بود قطعا این یک نشونه خوب براش به حساب میومد. او هیچوقت نیاز پیدا نکرده بود این وقت روز به کوچه دیاگون بیاد و تا این حد تو کوچه پس کوچه های دیاگون پیش بره؛ ولی قطعا دلیل خوبی داشت. مثل کارت ویزیتی که در دست داشت! یک کارت ویزیت با پس زمینه مشکی که با رنگ قرمز خونی طراحی خاص به شکل قطره خون داشت و در کنار اون ادرس و اسم فروشگاه به چشم میخورد.

آستریکس به دور بر نگاهی انداخت، ادرس رو بنظر درست اومده بود و مغازه باید همین دور اطراف میبود. یک فکری به سرش زد. چرا از یکی نپرسه؟ سوال کردن که عیب نیست، هست؟
چشم های آستریکس سریع متوجه یک شخصی شد که کناری ایستاده و به سمتی خیره شده. گویا درحال تماشای شخص خاصی از فاصله دور است. به سمت اون مرد رفت و نزدیک شد. شخص با یک کت شلوار قرمز با لخندی عجیب به عصایش تکیه داد بود. وقتی آستریکس نزدیکش شد توجه اون نیز جلب شد.
_ وقتتون بخیر. من دنبال این فروشگاه میگردم. میتونین تو پیدا کردنش راهنمایی کنید؟

اون شخص اول نگاهی به سر تا پای آستریکس که یک لباس رسمی یکدست مشکی برتن داشت کرد و سپس نگاهی به کارت ویزیت انداخت و لبخند ملایمی زد و سپس با صدایی رادویی اش گفت:
_ قبلا این فروشگاه اینجا نبود... خیلی جالبه...حتما جدیدا افتتاح کردن.
_ قطعا همینطوره. شعبه جدیدشونه. برای همین خودم شخصا برای خرید خون و همینطور، گفتن تبریک اومدم.
_ هوووووم... مغازه جدید... به نظر سرگرم کننده میاد... خب، میتونم شخصا برای پیدا کردن این مغازه همراهیتون کنم.
_ میتونه همراهی جالبی باشه. ولی، شمام قصد خرید خون دارین؟
_ اوه... نه. میدونی... من این رو ماموریت شخصی خودم میدونم که هر مغازه جدیدی این اطراف باز میشه رو چک کنم. از کشف چیزهای جدید لذت می‌برم.
_ هوم. که اینطور. پس بریم برای کشف چیز های جدید. درضمن آستریکس هستم من. خون اشام گریفیندور.
_ منم الستور هستم. از دیدنتون خوشوقتم هم گروهی، خیلی خوشوقتم!

آستریکس و الستور پس از خوش و بش کردن به راه افتادند. طبق گفته الستور مغازه فاصله زیادی از آنها نداشت پس راه طولانی در پیش نداشتند.
_ خب...آستریکس، مدتی میشد که در همچنین جاهای عمومی حاضر نشدی. هرچند بیشتر زمان خودت رو توی تالار گریفیندور گذروندی ولی همین باعث بوجود اومدن شایعات سرگرم کننده ای بین مردم میشه.
_ عالیه! این که همیشه مردم رو تو شک و تردید نسبت به خودم نگه دارم باعث خرسندیه منه، ولی بزار حدس هاشون رو بزنن. قطعا جفتمون از شنیدن تئوری های بقیه توی برنامه رادیوییت سرگرم میشیم.

آستریکس این رو گفت و با پوزخندی اروم به الستور نگاه کرد که او نیز با بیشتر شدن لبخند همیشگیش، جواب آستریکس رو داد و هردو به راه خودشون ادامه دادند.

_ هووووم... بوی خون رو حس میکنم...بلاخره، رسیدیم!

آستریکس و الستور هردو مقابل یک مغازه تازه تاسیس ایستاده بودند. یک تابلوی بزرگ با طرح خون، اسکلت و خفاش رو آن به بزرگی خودنمایی میکرد و عبارت خون شیرین که مشخص بود با خود خون روی آن نوشته شده. پشت شیشه ویترین انواع شیشه های خون به چشم میخورد با برند های مختلف، اندازه و طعم های مختلف. در طرف دیگر یک سری لوازم های خاص قرار داشتند که مطمعنن لوازم جانبی نوشیدن خون محسوب میشدن ولی بخاطر غیر قانونی بودن زیاد جلوی چشم قرار نداشتند و ماهم برای غیر قانونی شدن سایت به جزئیات آن نمیپردازیم.

بعد از برندازی فروشگاه آستریکس اولین قدم رو برداشت و همراه الستور که درحال گذاشتن عصایش در جیب کتش بود هردو وارد مغازه شدند. با باز و بسته شدن در مغازه توجه مرد فروشنده به آنها جلب شد. فروشنده که که یک مرد جا افتاده رنگ پریده با صورت استخونی که روی لب، گونه و گوش های خود پیرسینگ هایی دیده میشد و لباس رسمی اتو کشیده با مو های سفید خالص و همینطور با لاک، رژ و خط چشم مشکی رنگی که داشت با خوشحالی عجیبی به سمت آنها آمد.
_سینیور آستریکس! چه افتخاری... چه سعادتی... قدم رنجه فرمودین واقعا. لطفا... لطفا بفرمایید بر روی مبل های راحتی ما بنشینید. لطفا اجازه بدین با خون تازه و گرم بانوی جوانی که امروز صبح مخصوص مشتری های ویژه ای مثل شما شکار کردیم پذیرایی کنم... بهتون اطمینان میدم با پوست سفیدی که همانند پر قو داشت مزه اش برای شما لذت و مسرت بخش خواهد بود.

آستریکس با خونسردی کتش را دراورد و با بشکنی که فروشنده زد کت در رخت آویز قرار گرفت. حال استریکس که یک پیراهن مشکی و یک جلیقه شرابی رنگ داشت همراه با الستور روی مبل های راحتی فروشگاه نشسته و لم دادند.
_ مورگان! همیشه مشتری مداریت برام لذت بخش تر از خون توی رگات بوده. ولی متاسفانه مجبورم این پیشنهاد پذیراییتو رد کنمف چرا که درحال پست زدن در سایت هستیم و باید قوانین سایت رعایت بشه... بلاخره ما بدون قوانین چی هستیم؟ چیزی بیشتر از حیوان؟... اما چرا که نه. درکنار تبریک گفتن برای شعبه جدیدتون، قطعا برای خرید همچین خون های اعلایی که دارین هم حضور دارم. مطمعن باش که چند تا از بهترین شیشه خون هات رو برام بسته بندی میکنی. خفاش ها با خودشون چی فکر میکنن وقتی شب بفهمن از اینجا دست خالی برگشتم. هوم؟

فروشنده که حال مورگان نام داشت جوری که انگار افتخار خدمت کردن به ارباب قدیمی خودش رو پیدا کرده باشه با کلی خم و راست شدن و اطاعت امر کردن به پشت پیش خوان خودش رفت و از قفسه پشت سرش یک شیشه خونی که طرح خاصی رو خودش داشت رو با نهایت ظرافت از جایش برداشت. طوری با شیشه خون رفتار میکرد انگار که خون رگ های خودش در آن جریان دارد و افتادن و شکستن آن مساوی بود شکستن قلب خودش.

فروشنده جوری با ذوق و علاقه مشغول بسته بندی شیشه خون های آستریکس بود که کاملا حضور الستور رو فراموش کرده بود. ولی طولی نکشید که این فراموشی پایان یافت. چرا که هرچند الستور کنار آستریکس روی مبل شنسته بود ولی سایه اون فرق داشت. جوری که شخص زنده ای باشد رفتار و حرکات خاص خودش را داشت. با رد شدن سایه الستور از روی پیشخوان فروشنده سریع توجه فروشنده به وی جلب شد.
_ اوه... جناب! لطفا بی توجهی من رو ببخشین! ادب و متانتم کجا رفته... لطفا بفرمایید. شما چه نوع زندگی میل دارید؟ ما اینجا انواع خون هارو داریم که هرکدوم سرشار از زندگی پایان یافته و حتی نیافته افراد خاص هستند.

_ هاه... نه! همچین اتفاقی نمیوفته!

لبخند الستور که بیشتر شده بود و چشم هایش تنگ تر نشون دهنده حال نکردنش با این پیشهاد فروشنده بود. ولی فروشنده که برای اولین بار بود در حضور الستور قرار گرفته بود و هیچ شناختی از وی نداشت سریع دستی به قفسه ای که جدا از قفسه اصلی خون ها قرار داشت انداخت و شیشه ای مقابل الستور گرفت.
_ آه جناب... لطفا بی نزاکتی من رو به بزرگیتون ببخشین. منظوری نداشتم. فروشگاه ما برای حیوان آشام های همانند شما نیز خون های متفاوت و با کیفیتی داریم. برای مثال این خون گوزن که همین امروز چند ساعت پیش برامون اوردند.. شکارش آسون نبود ولی درست مثل گوشت لذیذی که داشت مطمعنن خون تازه و گرمی هم داره. در خدمت شما...

شاخ های الستور که با شنیدن گوزن درحال بزرگ و بزرگتر شدن بود و چشماش که کم کم حالت غیر عادی به خودش میگرفت کم کم باعث نگرانی فروشنده میشد. آستریکس که دید فروشنده هنوز دلیل این حالت الستور رو نفهمیده و اگه سریع مداخله نکنه احتمال به یقین فروشنده محبوبش بجای خون گوزن، گوشت خودش توسط الستور میل خواهد شد، سریع بلند شد و با دستی که بالا گرفته بود میان آن دو پرید و توجهات رو به خودش جلب کرد.
_ مورگان! قطعا تو یکی از بهترین فروشنده هایی هستی که تاحالا تو عمرم دیدم. اما الستور! این دوست ما برخلاف علاقه ای که به گوزن ها دارد به خون گوزن علاقه ای نداره. همونطور که تونستم اولین مشتری امروزت باشم. میخوام که آخریش هم نباشم. پس... ممنون بابت بسته بندی و مشتری مداریت. من و الستور دیگه جا رو برای مشتری های دیگت خالی میکنیم. تا بعد دوست قدیمی.

اول الستور و سپس آستریکس با در دست داشتن بسته بندی از شیشه ها از فروشگاه خارج شدند و سپس روبروی هم ایستادند. وقت خداحافظی بود...
_ خب الستور... امید وارم که امروزت برات حسابی سرگرم کننده بوده باشه.
- هاها... دنیا همیشه مثل یک استیج برای سرگرمیه دوست من. و اتفاقای هر روزش مثل صحنه های استیج برای سرگرمیه.

آستریکس که همواره خودش به لذت بردن از زندگی و هدر ندادن حتی یک روزش تاکید داشت با نظر الستور کاملا مواق بود و این از پوزخندی که روی صورت بوجود اومد کاملا مشخص بود. هردو بعد از فشردن دست یکدیگر و سر تکون دادن، در خلاف همدیگه از هم دور شدند.


In the name of who we believe, We make them believer.


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۲:۳۲:۵۶ جمعه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۳
#31

ریونکلاو، محفل ققنوس

آلنیس اورموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۲ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۳:۰۸
از دست این آدما!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 188
آفلاین


کلاه شنلش را کمی جلوتر کشید و به سمت کوچه ناکترن پیچید.
کلاغ‌ها برایش خبر آورده بودند که قصابی‌ای افتتاح شده، و غریزه حیوانی‌اش علی‌رغم انسانیت درونش، او را به سمت آنجا جلو می‌برد.

قول داده بود اهلی شود و جسم و روحش را با تغذیه ناسالم آلوده نکند، اما کاری از دستش برنمی‌آمد؛ گرگ متولد شده بود و حتی با قوی‌ترین طلسم‌ها و معجون‌ها هم نمی‌توانست خود واقعی‌اش را تغییر دهد. میل به گوشت تازه هرگز قرار نبود سرکوب شود.
نمی‌توانست وقت و بی‌وقت از خانه بیرون بزند تا دنبال شکار بگردد. نه تنها وقت‌گیر بود، بلکه مزد کارش هم قرار نبود چیزی بیشتر از یک پرنده کوچک یا خرگوش باشد. اینطور بود که پایش به کوچه ناکترن باز شد، بلکه بتواند روح سرکشش را سیراب کند.

پیدا کردن مغازه جدید آنقدرها هم سخت نبود. روشنایی و زرق و برقش برای آن کوچه غیرمعمول و حتی زیاد از حد بود! در حدی که آلنیس مجبور شد کمی پلک بزند تا چشمانش به نور آنجا عادت کند.
در مغازه باز شد و مردی با موها و کت و شلوار قرمز از آنجا خارج شد. او هم مثل آن قصابی، زیادی تو چشم و متفاوت بود.
آلنیس لبخند عجیبش را با یک لبخند جواب داد و وارد مغازه شد.

مسلما به کوچه ناکترن نیامده بود که گوشت گاو بخرد. چیز دیگری می‌‌خواست، چیزی که در قصابی‌های شهر لندن پیدا نمی‌شد. مثل گوشت گوزن...

قبل از اینکه بتواند صحبتی کند، مرد قصاب جلو آمد و مچ دستش را گرفت.
- بانوی جوانی مثل شما نبایدهمچین جایی باشه.

آلنیس تلاش کرد دستش را پس بزند، ولی مرد قوی‌تر از او بود.
- هی! چی کار می‌کنی؟ دستتو بکش! کمک!

فریادهایش در دست قصاب که ناگهان جلوی دهانش قرار گرفت، خفه شد.
تعرض؟ چیزی بود که حتی در وحشی‌ترین قسمت جنگل هم ندیده بود. این، یکی از دلایلی بود که از دنیای انسان‌ها بدش می‌آمد.

در حال تقلا بود که شاید بتواند خودش را رها کند، که صدای در مغازه توجه جفت‌شان را جلب کرد. همان مرد قرمزپوش بود، با همان لبخند. البته کمی ترسناک‌تر.

درست نفهمید چه شد، همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. فقط به خودش آمد و دید که کنار دیوار کز کرده، مشغول تماشای وحشیانه‌ترین شکار عمرش است.
تمام تلاشش را کرد که بالا نیاورد، ولی هیچوقت موجودی را اینطور گسسته از هم ندیده و قطعا خودش هم دست به این کار نزده بود.
دستش را در موهایش فرو برد و تلاش کرد صدای خورده شدن گوشت و اصوات رضایت‌مندی مرد قرمزپوش را نادیده بگیرد. به قدری اتفاق برایش شوکه‌کننده بود که توان بلند شدن و فرار را نداشت.

چشمانش با دیدن مرد که به سمتش می‌آمد گرد شد و بیشتر در خودش جمع شد.
- قسم می‌خورم به کسی چیزی نمی‌گم!

مرد لبخند پهنی زد. همانطور که دستمالی از جیبش درمی‌آورد که صورت خونی‌اش را با آن تمیز کند، دست دیگرش را به سمت آلنیس دراز کرد.
- اوه فکر کردید من هم یکی‌ام مثل اون یارو؟ ناراحت کننده‌است که همچین تصوری دارید خانم.

آلنیس با کمی درنگ و تردید، دست او را گرفت و بلند شد. کلاه شنلش را تا جایی که خودش بتواند ببیند، روی صورتش کشید و بیشتر در شنلش فرو رفت. نمی‌توانست اجازه بدهد کسی او را شناسایی کند؛ نمی‌خواست آبروی کسانی که به او در آن خانه پناه داده بودند را ببرد. فقط باید هر چه سریع‌تر از آنجا، از آن کوچه نفرین‌شده خارج می‌شد.
قبل از اینکه در مغازه را باز کند، برگشت و مرد را دید که سرش را کج کرده، با همان لبخند عجیب به او نگاه می‌کند. زیر لب از او تشکری کرد و بعد به سرعت بیرون رفت.
شاید یک شکار بی‌دردسر حالش را جا می‌آورد، یا شاید هم تا مدت‌ها نمی‌توانست حس پاره شدن گوشت زیر دندان‌هایش را تحمل کند.

وارد کوچه دیاگون شد و نفس تازه‌ای کشید. پرتوهای خورشید، پوست سردش را نوازش می‌کرد.
هنوز چند قدم نرفته بود که حس عجیبی او را در بر گرفت و مجبورش کرد برگردد و پشت سرش را نگاه کند.

حاضر بود قسم بخورد که یک جفت چشم سرخ‌رنگ را میان جمعیت دید که به درون روحش خیره شده است.


ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۷ ۲:۴۴:۳۸

Though we don't share the same blood
You're my family and I love you, that's the truth


تصویر کوچک شده


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۹:۵۰:۴۴ پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۳
#30

گریفیندور، محفل ققنوس، مرگخواران

الستور مون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۹:۵۳ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۷:۰۹:۳۰
از ایستگاه رادیویی
گروه:
گردانندگان سایت
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
محفل ققنوس
پیام: 114
آفلاین
آسمان لندن، در آن روز، برعکس اکثر روزهای سال، آفتابی و گرم بود، اتفاقی بسیار نادر.
کوچه دیاگون، مثل همیشه شلوغ بود، و جادوگران، ساحرگان و حتی فروشندگان، مشغول لذت بردن از نور آفتاب و خوش و بش بودند. اما حتی در آن روز شاد، کوچه ناکترن، تنگ و تاریک بود، گویی حتی نور خورشید هم از آن محل دوری می‌جست. جادوگران و ساحرگان با کم‌ترین صحبتی مشغول خرید و فروش بودند، انگار هر یک راز عمیقی در سینه داشت که در صورت باز کردن دهانش، ممکن بود تمام محل را به آتش بکشد.
در کوچه ناکترن، همیشه دو قانون نانوشته وجود داشت: "در مورد خودت با کسی صحبت نکن" و "هیچ‌وقت از فروشگاهی که قبلا ازش خرید نکردی، خرید نکن".

و شاید قانون دوم باعث شده بود که مغازه‌ای که جدیداً در کوچه باز شده بود، خالی از مشتری باشد.
مغازه کاملاً تمیز بود، شیشه‌های جلویی و تابلوی چوبی‌اش برق می‌زدند. و روی تابلو کلمات: "بهترین گوشت‌های قانونی و غیرقانونی لندن" به چشم می‌خورد.

در میان جمعیتی که با کم‌ترین سر و صدایی مشغول انجام کارهای قانونی و غیر قانونی‌شان بودند، توجه مردی به مغازه گوشت فروشی جلب شد. مرد ظاهر غریبی داشت. کت و شلوار قرمز، موهای قرمز و مشکی، دو گوش عجیب و بزرگ روی سرش که با مو پوشیده شده بودند، دو شاخ گوزن مانند کوچک که از میان موهایش جوانه زده بودند، چشمان سرخ، عینک تک چشمی، و عصایی که به آن تکیه زده بود. اما چیزی که اکثریت به آن توجه نمی‌کردند، سایه مرد بود. که علی‌رغم چهره جدی مرد، لبخندی مورمورکننده بر لب داشت.

مرد پس از بررسی کامل شکل و شمایل مغازه، بالاخره تصمیمش را گرفت، و در حالی‌که عصایش را در دست چپ می‌چرخاند، با لبخندی وارد مغازه شد.
فروشنده، که مردی بود طاس، قوی‌هیکل، با پیش‌بندی آلوده به لکه‌های خون، با دیدن اولین مشتری‌اش از جا پرید.
- خوش اومدید جناب! خیلی خوش اومدید! چطور می‌تونم کمکتون کنم؟ همه گوشت‌هامون کاملاً تازه‌س و همین امروز از کشتارگاه اومده.
- میدونی... من این رو ماموریت شخصی خودم میدونم که هر مغازه جدیدی این اطراف باز میشه رو چک کنم. از کشف چیزهای جدید لذت می‌برم.
- اوه... شما از وزارت‌خانه اومدید قربان؟

قصاب به وضوح عصبی شده بود و پیشانی‌اش عرق کرده بود.

- وزارت؟ اوه... البته که نه. من الستور هستم. از دیدنتون خوشوقتم، خیلی خوشوقتم!

الستور لبخندی زد که تمام دندان‌های زرد و تیزش را به نمایش گذاشت.
قصاب با دیدن لبخند الستور، و شنیدن صدایش که گویا از درون رادیویی قدیمی پخش می‌شد، بیشتر از اینکه آرام شود، حس ترس پیدا کرد. اما به نظر نمی‌رسید اولین مشتری‌اش قصد آسیب زدن به او را داشته باشد.
- امروز دنبال یه چیز غیر معمول می‌گردم. اوضاع گوشت تک‌شاختون چطوره؟
- اوه... گوشت تک‌شاخ... بله بله... یه مقداری داریم، کاملاً تازه هستن. همین دیشب شکار شدن. میدونید که گوشت تک‌شاخ شب‌ها نرم‌تر و لذیذتر میشه.

الستور ضربه‌ای به روی پیش‌خوان زد که قصاب را از جا پراند.
- مرد خوب! میبینم که گوشت‌هارو میشناسی. خیلی خوبه. خیلی خوبه. خوشحالم که امروز داشتم از این اطراف رد میشدم.

به پیش‌خوان تکیه داد، و منتظر شد تا قصاب به اتاقی در پشت پیش‌خوان رفته و گوشت مورد نظرش را بیاورد.
چند دقیقه بعد، قصاب بازگشت، همراه با برش‌هایی از گوشت نرم و آب‌دار تک‌شاخ که به رنگ سرخ و نقره‌ای روی پیش‌خوان سفید، خودنمایی میکرد.
قصاب، تکه‌های گوشت را درون کاغذ پوستی کلفتی پیچیده، آن‌هارا درون کیسه‌ای سیاه‌رنگ گذاشت، و به دست الستور داد.
الستور لبخندی زد، و سرش را تکان داد.
- مطمئنم که قراره باز هم به اینجا سر بزنم و از کیفیت خوب گوشت‌هاتون بهره ببرم.
- باعث افتخار بنده خواهد بود. ممنون که تشریف آوردید و مغازه بنده رو انتخاب کردید.

و الستور، همان‌طور که در حال چرخاندن عصایش وارد مغازه شده بود، به سمت درب مغازه بازگشت، و در را باز کرد. سپس با دیدن ساحره‌ای که قصد ورود به مغازه را داشت، درب را باز نگه داشت و با لبخندی گفت:
- روز و خرید خوبی رو براتون آرزو میکنم خانم عزیز.

ساحره لبخندی زد، و وارد مغازه شد.
الستور هنوز یک قدم از مغازه دور نشده بود، که صدای فریاد وحشت‌زده ساحره را شنید.

- دستتو بکش! چیکارم داری؟ کمک! کم...

صدای ساحره قطع شد، گویا که ناگهان دستی با فشار روی دهانش قرار گرفته، و الستور روی پاشنه پا چرخید، بدون تلف کردن وقت، عصایش را داخل جیب کتش گذاشت، و به داخل مغازه بازگشت.
با دیدن قصاب که دستش را روی دهان ساحره گذاشته بود و تلاش میکرد او را به اتاق پشت پیش‌خوان بکشاند، لبخند دندان نمای الستور، عمیق‌تر شد و برق چشمان سرخش حالت وحشیانه‌ای به خود گرفت.
- واقعاً اهانت آمیزه که...

شاخ‌های گوزنی‌ش رشد کردند، تهدید آمیز شدند و مرگ‌بار، و چشمانش تبدیل به دو گلوله آتشین شدند.
- ... به کسایی که قصد آسیبی بهمون ندارن، بدون هیچ دلیل موجهی آسیب بزنیم.

چشمان قصاب از وحشت گشاد شدند و عرق سرد بر ستون فقراتش نشست.
به سرعت ساحره را رها کرد و دستش را به سمت چوبدستی‌اش برد.
دیر شده بود.
خیلی دیر.
الستور در چشم بر هم زدنی او را به دیوار چسبانده بود و گلویش را گرفته بود.
- اهانت آمیزه... درست مثل گوشت بد طعم.

ساحره با وحشت کنار دیوار نشسته‌بود و به خود می‌لرزید، چشمانش با دیدن صحنه وحشیانه رو به رویش گشاد شده بودند، که ناگهان دست قطع شده و خون آلود قصاب، پس از صدای پاره شدن گوشت و خرد شدن استخوان، و افتادن قطرات خون روی زمین، مقابلش روی زمین پرتاب شد.


Smile my dear, you're never fully dressed without one


تصویر کوچک شده


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۱:۲۱ چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۴۰۲
#29

گریفیندور، مرگخواران

تلما هلمز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۸:۱۴
از من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 164
آفلاین
تلما آرام در عمارت بزرگ هلمز می چرخید.از وقتی که همه ی هلمز ها مرده بودند تا اکنون کسی به جز لوپین،دامبلدور،ویزلی ها و قبل از مرگشان پاتر ها تولد اورا تبریک نگفته بودند.
فردا ۱۱ساله میشد.آرام سر جایش نشست و تابلوی عکس پدر و مادرش را به سمت خود آورد.و دوباره اشک ریخت.
با دیدن الا ققنوس خانواده هلمز که اکنون به تنها وارث هلمز ها یعنی تلما رسیده بود اشک هایش را پاک کرد.
_الا،دلم برات تنگ شده بود،کجا بودی؟
_یه کار ضروری داشتم از طرف پروفسور دامبلدور.
شاید در دنیا تنها تلما میتوانست با ققنوسش حرف بزند.
_چه کاری؟
_رسوندن یه نامه به بانوی عمارت هلمز...
_من بانوی عمارت هلمزم؟
_آره دیگه،حالا اینو ول کن.نانه رو بچسب.
تلما نامه را باز کرد و شروع به خواندن کرد.
_به نام مرلین بزرگ
با سلام خدمت دختر خوب و جادوگر بزرگ.تو دعوت شدی به مدرسه هاگوارتز.برو به کوچه دیاگون و وسیله هات رو بخر.
مدیر مدرسه هاگوارتز
آلبوس دامبلدور...

_خب تلما بریم؟
_آره بزار پول بردارم.
تمامی ثروت هلمز ها برای تلما مانده بود.خیلی بیشتر از ثروت بلک ها و مالفوی ها بود.خیلی...

بعد از رسیدن به کوچه دیاگون...

_الا تو برو یه جا مخفی بشو من بعدا میام.
_باشه
تلما اول به مغازه ردا فروشی رفت و ردای کلی هاگوارتز و ردای هر چهار گروه را گرفت.پولش زیادی میکرد.
بعد کتاب هایش را خرید و سپس نوبت چوبدستی بود.آرام به مغازه چوبدستی فروشی اولیوندر رفت.
_امم،سلام.کسی اینجا هست؟
_اه من اینجام دخترم.چوبدستی؟
_آره.اگه بشه من بگم که چه چوبدستی ای برام مناسبه...
_البته...چیه؟
_چوب درخت یاس کبود و موی تکشاخ و پر ققنوس و پر تسترال و ریسه قلب اژدها و...
_چوبی که روونا ساخته بود؟اما اون برای نواده ی رووناست.نکنه تو تلما هلمز هستی...
_بله منم.لطفا بدید امتحانش کنم.
_بیا
و چوبدستی را به سمت او گرفت.تلما بدن تکان خوردن با نیرویی که داشت چوبدستی را به سمت خود کشید و انرا در دست گرفت.
این چوبدستی مناسب اش بود.


از من و روباهم دور شو! من بهت شک دارم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۸:۱۸ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۲
#28

اسلیترین

کاسیوپا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۵۸ پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۵:۲۴:۴۷ یکشنبه ۵ فروردین ۱۴۰۳
از ⛥ ࣴ ࣭ ْ ٜ ﻌ‍‌ﻤﺎﺮت ﺨﺎﻨﺪﺎن ﺎﺼﻴل ﺒﻠک ⋆ ࣭࣬ ۠ 🎻
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 39
آفلاین
سال سوم بود.
لورا و پدرش در کوچه ی دیاگون بودند.
پدر لورا یکدفعه ایستاد و همینطور که داشت وارد مغازه ای میشد در حین رفتن مکث کرد، سرش را چرخاند و به لورا گفت:«همینجا وایسا تا من بیام، این تو جای بچه ها نیس.
همینطور که لورا دست به سینه وایساده بود و در ذهنش ایش ایش میکرد یه دفعه چشمش خورد به مغازه ی چارلی ویزلی.اون اسکورپیوس رو دید که داره با رز ویزلی میخنده و شادی میکنه.
لورا با قدم های محکم وارد مغازه شد.
لورا:«سلام اسکو چخبر.
_لورا اینجا چیکار میکنی؟
لورا:«اینجا کوچه ی دیاگونه هاااا!!!
رز حالت دوستانه اش را از دست داد و رفت.
لورا:«خودت چطور،اینجا چیکار میکنی؟
اسکورپیوس:«خب راستش موقع هایی که حوصلم سر میره میام پیش رز اون خیلی خوبه.
لورا:«رز؟؟؟؟
اسکورپیوس:«مگه رز چشه؟من که ازش خوشم میاد.
لورا:«من که نگفتم بده فقط سوال کردم.

لورا به بیرون مغازه رفت و به چن تا از بچه های هافلپاف (دوستاش) زنگ زد.
لورا درحالی که دویده بود و نفس نفس میزد:«خب....نقشه اینه....برید مغازه چارلی ویزلی رو داغون کنین.
_چچچی؟ولمون کن بابا....مگه ما نوکرتیم؟
لورا:«چقد میخواین؟
بچه ها با خنده ی ریزی به سمت مغازه رفتند.
لورا پشت سرشان امد.
اونها در رو با پا هل دادن.
اونا شروع کردن به داغون کردن اونجا.همچیو هل دادن بهم ریخته کردن اینو ریختن اونو ریختن در قفس پرنده هارو باز کردن ریخت و پاش کردن.
اسکورپیوس خیلی تعجب کرده بود.
لورا:«با نشونه ی چشم بهشون گفت که بسه.
اونها هم رفتن.
اسکورپیوس که به لورا شک کرده بود و با اخم ریزی نگاش میکرد گفت:«اینا کی بودنننن؟
لورا:«فک کنم یه چن تا ماگل احمق.
میبینی؟رز و عموش انگار کرن.اسکو استعدادت رو پیش این دختره ی مو نارنجی هدر نده تو خیلی بهتری.
اسکورپیوس گفت:«اگر دوست داری میتونی رابطه ی خودتو با ما قطع کنی.
لورا بهش بر خورد:«همین که میخواست صحبت کنه پدرش دستش رو گذاشت روی شونه ی لورا.
لورا خیلی تعجب کرده بود و نمیدونست چی بگه.
_مگه نگفتم همونجا بمون؟بیا بریم.و دست لورا را مثل یه بچه کشید.
لورا با چهره ای که عصبانیت مایل به غمگینی بود به اسکورپیوس نگاه میکرد و رفت.
اسکورپیوس از حرفی که زده بود پشیمون بود ولی باز هم از دست لورا اعصبانی بود.
روز رفتن به هاگوارتز بود.
لورا با چهره ای غمگین وارد قطار شد اون مثل همیشه خوشحال نبود و ذوق رفتن به هاگوارتز رو نداشت و بخاطر چن تا کار کوچیک دیگه تنبیه شده بود و از انجام دادن خیلی از کارها پشیمون بود. اون وارد کوپه ای شد و ناگهان اسکورپیوس را انجا دید.
لورا با چهره ای غمگین و پشیمان:«سلام،راستش میخواستم ازت بابت اونروز و بهم ریختن مغازه چارلی و نارحت کردنت عذرخواهی کنم. راستش این زندگی توعه و تو باید براش تصمیم بگیری نه من.من بهت حسودی میکردم که با رز بیشتر از من وقت میگذرونی امیدوارم منو ببخشی.
لبخند روی لب های اسکورپیوس اومد و گفت:« البتهههه!!!!تو از بهترین دوستای منییی تو و البوس و رز.البته که میبخشم.

لورا با چهره ای خوشحال پیش اسکورپیوس نشست.
یک دفعه صدای گاری خوراکی اومد.
_ابنبات شکلات مشگولیات.....
اسکورپیوس به لورا نگاه کرد.
و معنی اون نگاه فقط گشنگی بود و اونا بدو بدو به سمت گاری رفتن.


✯ ْ࣭ ٜ ﻴه ‍‌ﻤﻠﻜﻬ ی ﻮﺎﻘﻌﻴ ﻨﻴﺎﺰی ﺒه
ﺘﺎ‍ج ﻨﺪﺎﺮه♘ ۪ࣷ ۠ ̣


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۴:۲۷ شنبه ۴ تیر ۱۴۰۱
#27

آندرومدا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۳ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۲۱:۴۸:۰۷ شنبه ۲۳ دی ۱۴۰۲
از عمارت خاندان اصیل بلک
گروه:
کاربران عضو
پیام: 33
آفلاین
انگار همین دیروز بود که آندرومدا بلک به همراه مادرش برای خرید چوبدستی خود به مغازه اولیوندر آمده بود.

+آماده ای عزیزم ؟
آندرومدا نگاهی مهربان به نیمفادورا کرد.
-یه کم نگرانم
+نگران نباش
آن دو وارد مغازه اولیوندر شدند.
وقتی از در وارد شدند زنگوله کنار در به صدا در آمد .
آقای اولیوندر با روی خوش به آنها سلام کرد :
+سلام به مغازه اولیوندر خوش آمدید
-سلام آقای اولیوندر من نیمفادورا بلک (تانکس) هستم .
+ خیلی خوشحالم از دیدنت خانم جوان
سپس اولیوندر به سمت قفسه ها رفت و یک جعبه همراه خود آورد و چوبدستی درون آنرا به نیمفادورا داد
+ امتحانش کن
نیمفادورا چوبدستی را تکان داد اما برگه های روی میز همه پخش شدند نیمفادورا چوبدستی را زود سر جایش گذاشت :
+ظاهراً این مناسب نیست
نیمفادورا با بهت به اولیوندر نگاه کرد.
+اره فکر کنم
آقای اولیوندر چند چوبدستی دیگری آورد اما هر بار همان اتفاق رخ می داد
تا پنجمین چوبدستی را آورد
+این یکی رو هم امتحان کن
چوب بامبو و ریسه قلب اژدها و موی تک شاخ 27سانت انعطاف پذیری شیطون
نیمفادورا چوبدستی را تکان داد و نور درخشانی ظاهر شد

-انگار این چوبدستی مال منه
و لبخند زد
+میشه 10 گالیون
آندرومدا و نیمفادورا پس از پرداخت هزینه چوبدستی از مغازه اولیوندر بیرون رفتند .
+خوب فکر کنم فقط باید یک حیوان بخریم
آندرومدا و نیمفادورا وارد مغازه ای شدند
+از کدوم خوست میاد ؟
نظرت در مورد این خرگوش چیه؟
-اممممم نه اوه نگاه کن من اون جغد ارو میخوام
+اممممم باشه
آنها آن جغد را خریدند .
+اسمش رو چی دوست داری بزاری ؟
-برفی اسمش برفی باشه
........





ویرایش شده توسط آندرومدا بلک در تاریخ ۱۴۰۱/۴/۴ ۱۴:۳۲:۰۷
ویرایش شده توسط آندرومدا بلک در تاریخ ۱۴۰۱/۴/۴ ۱۴:۳۳:۱۰
ویرایش شده توسط آندرومدا بلک در تاریخ ۱۴۰۱/۴/۴ ۱۴:۳۶:۲۰

Never take a dragon that is asleep
Not tickle 🐉
هیچ وقت اژدهایی که خفته است را
قلقلک نده 🐉


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۵:۰۶ شنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۰
#26

آلانیس شپلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۹ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۹:۵۷ دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 128
آفلاین
- این چه وضعشه؟ نه واقعا این چه بلاییه که سرم اومد؟ من خیلی بدبختم. امکان نداره دیگه خودمو اینه نگاه کنم.


فلش بک، صبح همون روز.



- شما مطمئنید؟

-بله

- واقعا؟

- بله؟

-دروغ نمی گید؟

-بله چی؟! نه! چرا اینقدر گیر میدید؟ دارم میگم راست می گم. نمی خواید باور کنید نکنید خب!
فروشنده با عصبانیت به آلانیس زل زد.

- چیزه... خب... باشه! اما... شاید...

- می خرید یا تشریف می برید؟

آلانیس اخم کرد.
- نه! تشریف نمی برم! من می خرمش اما قبلش بگید دوباره چطوری کار می کنه.

فروشنده اهی کشید.
- مثل اینکه شما کار و زندگی ندارید که یک ساعت که نشستید اینجا. من بهتون گفتم. این اسپری رو اسپری میکنید روی موهاتون بعد موهاتون دیگه قرمز نیست و قهوه ای میشه. حالا یا برید یا بخرید بعد برید.

- دروغ میگید! هیچ اسپری ای نیست که بتونه این کارو بکنه.

این بار فروشنده طاقت نیاورد و خود الانیس و اسپری را به بیرون پرتاب کرد...
اما نه ان اسپری ای را که در موردش صحبت می کردند...

الانیس هم تصمیم گرفت اسپری رو امتحان کنه...

پایان فلش بک


- اخه چرا؟ چرا موهای قشنگ من الان نیست؟ چرا من باید کچل می شدم؟ موی قرمز که باز بهتر از مو نداشتنه.



بعله! نتیجه ی اخلاقی اش هم اینه که مرغ همسایه غاز نیست! به همین چیزی که دارین راضی باشین



پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۵:۰۳ یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۰
#25

آلانیس شپلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۹ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۹:۵۷ دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 128
آفلاین
آلانیس در حالی که دماغش را گرفته بود با صدای خفه ای گفت:
- باید خیلی مراقب باشیم، چون الان من اسپری ضد حساسیتم رو جا گذاشتم و باید مواظب باشم یکهو چیزیم نشه.
سپس طوری بامراقبت و اضطراب وارد کوچه دیاگون شد که انگار وارد صحنه ی جنگ می شود.
دور و بر را نگاه کرد از اونجایی که نه در کوچک شد نه رنگ پوستش آبی شد نفس راحتی کشید.
که نباید میکشید! چون درهمان لحظه هوا برعکس شد.

- کمک! من گیر کردم!
سپس دست و پا زد تا به زمین برگردد.
فایده ای نداشت.
- فکر کنم ناخن های اژدهای مغازه ی عطاری باعث شده این طوری بشم.
و به مغازه ی عطاری نگاه کرد.

- خب بهتره بریم به جایی که به چیزی که توش باشه حساسیت نداشته باشم.
به دور و بر نگاه کرد.
- خب! بستنی فروشی نمیشه! به نعنا حساسیت دارم و اونا هم بستنی نعنایی می فروشند. مغازه ی جغد ها هم نمیشه چون پر باعث میشه پر دربیارم.

بعد از اینکه مشکل تمام مغازه ها را شمرد به نتیجه ای رسید.
- هیچ مغازه ای نیست که به چیزی که توشه حساسیت نداشته باشم! بهتره بدون خرید کردن برم!



پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۹:۵۴ شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۰
#24

چارلی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۲۶ جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۵:۳۰ چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 32
آفلاین
صبح یک روز دلپذیر بهاری بود و در خانه ویزلی ها همه سخت مشغول آماده شدن، برای سال جدید تحصیلی بودند...

- چارلی بیدار شو خوابالو!
- مامـــان! فقط پنج دقیقه دیگه، لطفــا!
- نه چارلی! زودتر بیدار شو، نمی خوای که کتابات تموم بشن؟

چارلی با ناراحتی و دلی چرکین، پله ها را دو تا یکی می رفت تا اینکه به دستشویی رسید و دست و صورتش را شست و به سمت آشپزخانه رفت.

- صبح بخیر چارلی!
- صبح همگی بخیر!

آرتور پشت میز نشسته بود و داشت روزنامه پیام امروز را می خواند. بیل هم داشت ردایش را که کمی خاکی بود، می تکاند. تا اینکه دوباره مالی با صدایی جیغ جیغی گفت:
- خب زود باشید دیگه، آرتور پودر پرواز آماده است؟
- آره عزیزم! گذاشتمش کنار شومینه.
- خب، خوبه! اول از همه بیل بره، تا به چارلی نشون بده چی کار باید بکنه.

بیل به سمت شومینه پیش رفت و وقتی که توانست به داخل شومینه برسد، یک مشت خاک سبز رنگ برداشت و آن را به سمت خود ریخت و با صدای بلند گفت:
- کــــــوچـــه دیــــــــاگــــون!

مالی، چارلی را به سمت شومینه هل داد و با صدایی آرامش بخش گفت:
- نگران هیچی نباش عزیزم! فقط با صدای بلند بگو کوچه دیاگون...

چارلی به درون شومینه رفت و او هم مانند بیل با صدای بلند گفت:
- کــــــوچـــه دیــــــــاگــــون!

و بعد مالی و در نهایت هم آرتور هم این کار را انجام داد.

- خب بچه ها، همه رسیدین؟

چارلی چند تا سرفه کرد و لباسش را تکاند. آنها در مغازه ردا فروشی خانم مالکین بودند.

- آره مامان! همه هستیم.
- خب، خب! بیل، ردای سال پیشت اندازه ات میشه، پس تو با آرتور برین کتاب هارو بخرین! من هم ردای چارلی رو می خریم...

آرتور و بیل به سمت مغازه کتاب فروشی راه افتادند و از مغازه ردا فروشی بیرون رفتند. مالی برای خانم مالکین دستش را تکان و به او سلام کرد و بعد خانم مالکین نیز به او سلام کرد و سپس به دنبال مترش رفت و شروع به اندازه کردن چارلی کرد.

- خب، خب! فکر کنم این ردا با قد ۱۶۵ و سر شونه ۶۰ خوبه!

و بعد ردای چارلی را در دستش گذاشت. مالی چند سکه طلا از جیبش در آورد و آن را روی میز خانم مالکین گذاشت و بعد با او خداحافظی کرد و دست چارلی را که هنوز از اتفاق صبح خشمگین بود را گرفت و به بیرون برد و به سمت مغازه کتاب فروشی راه افتادند...

- چارلی هنوز هم بخاطر اینکه صبح زود بیدار شدی ناراحتی؟ تو هاگوارتز هر روز باید این موقع بیدار شی!

اما چارلی هنوز خشمگین بود. تا اینکه آرتور و بیل با تعداد زیادی کتاب از مغازه کتاب فروشی درآمدند و برای آنها دست تکان دادند و بعد که مالی و چارلی به آنها رسیدند، آرتور با شادی گفت:
- کتاب ها رو گرفتیم! چوبدستی مونده فقط...
- آرتور! هنوز چوبدستی قدیمی خودت هست...
- نه عزیزم! اون داغون شده، خب من و چارلی می ریم مغازه آقای الیوندر، شما هم پودر پرواز رو آماده کنید.
- اما آرتور...

اما آرتور ادامه حرف مالی را نشنید! چرا که او و چارلی وارد مغازه الیوندر شده بودند.

- سلام آقای الیوندر!
- سلام آرتور، اوه ببین کی اینجاست، ویزلی کوچک!

چارلی به آقای الیوندر سلام کرد و بعد تمام حواسش به آقای الیوندر رفت که از این ور به آن ور چوبدستی می آورد...

- خب این رو امتحان کن...

اما چوبدستی کار نکرد و تمام وسایل در اتاق پخش شد. تا اینکه آقای الیوندر دو سه چوبدستی دیگر را هم به او داد و هر بار همین اتفاق می افتاد تا اینکه چهارمین چوبدستی را به او داد، اما این بار نتیجه ای دیگر حاصل شد...

- خب همینه! چوب درخت زبان گنجشک با مغز موی تک شاخ و ۲۷ سانت و انعطاف پذیر! راستی قیمتم میشه ۵ گالیون!

آرتور ۵ گالیون را روی میز آقای الیوندر گذاشت و با او دست داد و از مغازه با چارلی بیرون رفت. آنها به سمت مالی و بیل رفتند و به آنها گفتند:
- پودر پرواز آماده هست مالی؟
- آره آرتور! به ترتیب قبلی میریم!

و بعد به همان طور قبلی اول بیل پودر پرواز را برداشت و بعد فریاد زد «خـــــانه ویــــزلی!» و بعد چارلی این کار را کرد و در نهایت هم مالی و آرتور با پودر پرواز به خانه خود بازگشتند.


ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۶ ۱۰:۰۶:۴۳
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۶ ۱۰:۱۹:۲۳
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۶ ۲۰:۲۱:۲۳

اژدها... از جلو نظام!


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۱:۳۳ جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰
#23

رامودا سامرز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۵ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۱۹:۴۷
از قلب شکننده تر توی دنیا نیس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 56
آفلاین
صبح یه روز ابری ، با صدای برخورد چیزی با پنجره بیدار شد.
بعد از اینکه دست و صورتش رو شست، به اتاقش برگشت و منظره دلگیر خیابون رو نگاه کرد.

ناگهان بیش از صد جغد از پنجره اتاق رامودا وارد شدند و هر کدام گوشه ای از لباسش را گرفتند.
-ولم کنین! مگه چیکارتون کردم؟

جغدا اون رو از پنجره بیرون بردن و بعد از گذروندن یه مسیر طولانی، رامودا رو از بالا پرت کردن توی یه کوچه شلوغ و عجیب.
رامودا که هیچ وقت جمعیت به این بزرگی رو ندیده بود، دست و پاش رو گم کرد و نگاهی به سر و وضعش انداخت؛ با دیدن فضله های جغدها، به آسمان ابری نگاه کرد.
-مرلینا! چرا فقط زورت به من می رسه؟

می دونست الان باید چه کاری انجام بده؛ توی نامه هایی که حدود یه ماه پیش براش فرستاده بودن همه چیز ذکر شده بود.
تلاش کرد آرامش خودش رو حفظ کنه و وسایل مورد نیاز رو خریداری بکنه.

اول به سمت فروشگاه چوبدستی های جادویی الیواندر رفت.
-ببخشید! یه چوبدستی برای روحیه های لطیف می خواستم.
-مگه اومدی شامپو بگیری؟!
-نه ... راستش من با اینجور چیزا آشنایی ندارم ؛ اگه یه مرتبه یه طلسم جادویی کشنده ازشون در بیاد و منو بکشه چی؟

بعد از تلاش های بسیار آقای الیواندر برای فهموندن اینکه چوبدستی ها معمولا دچار چنین نقصی نمی شن و اطمینان خاطر دادن به رامودا، یه چوبدستی مناسب بهش داد و بعد از رفتنش ، نفس راحتی کشید.
-آخیش! چقدر حرف می زد.

بعد از خرید چوبدستی ، نوبت حیوون خونگی جادویی بود.
نگاه رامودا به فلامینگوی بی حالی افتاد و نظرش جلب شد.
-ببخشید! قیمت این فلامینگو چقدره؟
- ده گالیون ! ولی توی هاگوارتز اجازه ...

رامودا حرف فروشنده رو قطع کرد و همراه فلامینگو، مغازه رو ترک کرد.

رابطه رامودا و فلامینگو ، مثل کارد و پنیر بود؛ مثلا هر بار که اشکش در می اومد، فلامینگو اشک اون رو هدف می گرفت و درست توی همون نقطه ، یه نوک فرو می کرد.
به هر حال، رامودا می دونست که راه درازی در پیش داره و بعد از خرید تمامی وسایل مورد نیاز، با اتوبوس شوالیه به خونه برگشت.


پسره ی خاله زنک!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.