جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  113 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  229 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  228 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  221 خواندن  1 نظر 

پاسخ: زوپس مارکت جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 20 خرداد 1405 20:18
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام به جناب فروشنده!
بی‌زحمت یک عدد برتی‌بات کادوپیچ شده از طرف ما برای دملزا رابینز بفرستین.

فروشنده این!

۲۰ گالیون کسر و یِی دانا برتی بات خریداری شد با طعم:

کسب جایزه ۸ گالیونی بابت پست بعدی در هاگزمید


@تلما هلمز

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط مرگ در 1405/3/21 17:30:51
Certainty is a delightful illusion


پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 خرداد 1405 23:44
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از اینکه زوج عاشق آگاتا و هرپو تالار ریونکلاو رو با کلی شوق و ذوق، به مقصد ماه عسلشون ترک می‌کنن و به‌دنبال این میوفتن تا در منظومه‌های دیگه پیداش کنن، نوبت به مراسم ازدواج مرلین و هلنا می‌رسه.

ملانی که در تموم پست‌های قبلی نقش مادر داماد رو بازی کرده بود، چادر گل‌گلیش رو به دندون می‌کشه و آقا داماد که مرلین بود رو پشت خودش جا میده. با افتخار بهش نگاه می‌کنه و طوری که انگار زیادی توی نقش مادرشوهریش غرق شده، رو به هلنای جوون می‌کنه.
- خب عروس خانوم! بسه دیگه انقدر ناز کردن! الان وقتشه که مراسم عروسی رو راه بندازیم و شما جوون‌هارو بفرستیم خونه‌ی بخت!

اما هلنا موهای آبی رنگش رو تکونی میده و درحالی‌که به ناخون‌هاش نگاه می‌کنه، میگه:
- ملانی جون پس مراسم نامزدی و حنابندون و عقد و پاتختی و... چی میشه؟ به هرحال من به این جوونی و زیبایی آرزوها واسه مراسم‌های ازدواجم دارم!

ریونکلاوی‌ها حرف هلنا رو تائید می‌کنن. به هرحال قرار نبود به‌عنوان خونواده‌ی عروس اجازه بدن دختر ترگل ورگل‌شون به این سادگی از دست بره.

- هلنا حق داره. از قدیم گفتن زنی که خرج داره، ارج داره!

گریفیندوری چشم‌غره‌ای به لیلی‌لونا می‌زنن.

- ایراد نداره. اصلاً کل مراسم‌ها و خرج‌ها فدای یک تار موی ...

مرلین که داشت با شروط هلنا موافقت می‌کرد، خیلی ناگهانی دچار شوک می‌شه. بدون حرکت می‌ایسته و چندین بار رنگ عوض می‌کنه. تا اینکه انگار دکمه‌ی تنظیمات کارخونه‌اش رو فشار داده باشن، لبخند احمقانه و چشمای شیفته به هلنای مرلین، جای خودشون رو به حالت همیشگی خودش می‌دن. همون نگاه‌های بابابزرگونه‌ی قبلی برمی‌گردن. مرلین که انگار از حضورش در تالار ریونکلاو متعجب شده بود، شلوار پارچه‌ایش رو به سختی تا بالای نافش بالا می‌کشه.
- ملانی بابا اینجا چه خبره؟

همه از این وضعیت شگفت زده شده بودند؛ به‌جز تلما که گوشه‌ای ایستاده بود و سعی می‌کرد خودش رو به کوچه‌ی هری‌چپ بزنه!

تالار گریفیندور_ساعاتی پیش

گریفیندوری‌ها که بعد از دعوت ناگهانی آگاتا به تالار همسایه یعنی ریونکلاو، فرصت زیادی برای آماده شدن نداشتن، با عجله این‌ور و اون‌ور می‌دویدن. البته، همه به غیر از مرلین که درست وسط تالار، دست به کمر ایستاده بود.
- گریفیندوری‌های بابا! اجازه بدین مرلین فرتوت یک شیردال تنها باقی بمونه. چه علاقه‌ای دارین برای من زن بستونین؟

ملانی بعد از انتخاب دمپایی موردنظرش برای مهمونی، لبخندی می‌زنه.
- بابا مرلین آخر عمری می‌خوای تنها بمونی؟ عمراً اگه بذاریم!
- اصلاً من نمیام مهمونی!

مرلین مثل بچه‌های کوچیک قهر کرده بود و به نظر نمیومد میلی به راضی شدن داشته باشه. هرکس هرکاری کرد نتونست اون رو راضی کنه.

- بابا مرلین! بیا برات دمنوش گیاهی آوردم. آرام‌بخشه!

تلما از بین همه رد میشه و لیوان رو به‌دست مرلین میده. کنارش می‌نشینه و توی گوشش زمزمه می‌کنه:
- منم به این آگاتا اعتماد ندارم بابا مرلین. نمی‌ذارم کسی برات زن بگیره. باور کن!

مرلین که با لبخند معصومانه‌ی تلما، کلک خورده بود، دمنوش رو تا ته سر می‌کشه. بی خبر از اینکه بدونه محتویات اون دمنوش شامل معجون عشقی بود که روح هلنا ریونکلاو از وسطش رد شده!

پایان فلش‌بک

- خب بین این همه آدم چرا هلنا آخه؟
- با خودم گفتم روحه، شوهرش نمی‌دن. من چه بدونم ریونی‌ها مشتاقن دختر عروس کنن! فقط می‌خواستم از شر آگاتای مشکوک خلاص بشیم.

گریفیندوری‌ها دور هم گرد اومده بودند. مرلین آهی می‌کشه.
- تلمای بابا الان مرلین چی‌کار کنه که اسیر یک ازدواج ناخواسته و اجباری شده؟

تلما سعی می‌کنه به نگاه‌های ترسناک ملانی توجه نکنه.
- بابا مرلین کاری نداره که. فقط کافیه بهونه بیارین و با هلنا ازدواج نکنین. همین!

گریفیندوری‌ها بعد انواع چشم و ابرو اومدن برای هم، به سمت بقیه جمع برمی‌گردن. با این تفاوت که لبخندهای احمقانه‌ای به صورت داشتن و توی ذهن‌شون فقط به راه‌هایی برای پیچوندن هلنا و ریونی‌ها، و کنسل کردن این ازدواج سوری فکر می‌کردن!
Certainty is a delightful illusion


پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 خرداد 1405 18:05
نمایش جزئیات
آفلاین
ملانی استانفورد vs. تلما هلمز
سوژه: بازمانده


عطر تلخ خون در هوا پخش شده بود و گویا ماده‌ای زهرآگین باشد، ریه را می‌سوزاند. سکوت مرگ‌بار جنگل، قصد شکسته شدن نداشت. حرف‌های ناگفته‌اش در حرکات ملایم برگ‌ها و شاخه‌های درختان دیده می‌شد؛ اما به خاموشی محکوم شده بود. تنها صدایی که به گوش می‌رسید، نفس‌های خسته و ناله‌مانندی بود که از اعماق جنگل نشئت می‌گرفت. جایی که اسب سفید باشکوهی به دورترین نقطه‌ی ممکن چشم دوخته بود. در قهقهرای سیاهی چشمانش اثری از نور امید دیده نمی‌شد. تنها، تلاش اسب سفید برای نادیده گرفتن و دزدیدن نگاهش از لاشه‌های جانوران اطرافش و جوی خونی که روی میز جاری شده بود و قطره‌قطره بر خاک می‌چکید، واضح بود.

فلش بک؛ یک روز قبل

خورشید همانند همیشه، در میانه‌ی آسمان آبی رنگ، می‌درخشید. نور گرم و زندگی‌بخش آن، بر دشت سرسبز و جانورانی که در آن زندگی می‌کردند، می‌تابید. تمام موجودات در زیر نور آفتاب، به یافت و خوردن غذاهای خود مشغول بودند؛ تا اینکه صدای غرش بلند شیری در دشت می‌پیچد. شیر نر با یال‌های بلندش که نسیم آن‌ها را به رقص وادار می‌نمود، بر روی صخره‌ای ایستاده بود. چشمان عسلی رنگ او از شدت شوق، می‌درخشید.

- چه خبره؟

شیر ماده با وقار و اقتدار، به او نزدیک می‌شود. شیر نر به سمت او برمی‌گردد. ذوق‌زده می‌گوید:
- بالاخره وقتش رسیده!

برگ سبز رنگی در زیر پنجه‌های قدرت‌مند شیر نر، خودنمایی می‌کرد. البته، تنها کسی که در آن روز آن برگ را تحویل گرفته بود، شیر نبود...

در فاصله‌ای کوتاه با شیر، گاومیشی که درون باتلاق شنا می‌کرد، همان برگ سبز را به همراه داشت. روباه نارنجی‌رنگی که به دنبال طعمه‌ی آن روزش می‌گشت نیز با دریافت همان برگ، غافلگیر شده بود. خرگوش بالغی که مانند هر روز در دشت جست‌وخیز می‌کرد، برگ را در دستان کوچکش نگه داشته بود.

در اعماق جنگل، خرسی قهوه‌ای که با کندوی زنبورها درگیر بود، با دیدن برگی که بر روی پوزه‌اش فرود آمد، از کار دست کشید. کمی دورتر، میمونی بازیگوش که از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر می‌پرید، برگ سبز عجیب را میان انگشتانش چرخاند و با کنجکاوی به نشان حک شده بر روی آن خیره شد.

در دامنه‌های سنگی کوهستان، گرگی خاکستری پس از پایان وعده‌ی غذایی صبحگاهی‌اش، برگ را از مقابل پاهایش برداشت و محتاطانه آن را بو کشید. بر بلندای همان کوهستان، بز کوهی چابکی که بر لبه‌ی صخره‌ای باریک ایستاده بود، متوجه برگی شد که باد آن را تا نزدیکی سم‌هایش آورده بود.

در بخش‌های انبوه‌تر جنگل، پلنگی خال‌دار که در سایه‌ی درختان کمین کرده بود، برگ سبز رنگی را که روی پنجه‌اش افتاده بود، مشاهده کرد. و در بلندترین نقطه‌ی سرزمین، عقابی باشکوه که بر فراز قله‌ها پرواز می‌کرد، برگ سبز را در میان چنگال‌های خود یافت؛ گویی باد آن را برای او ارمغان آورده بود.

در همان روز، ده حیوان از گوشه و کنار سرزمین پهناور، بی‌آنکه از وجود دیگر دریافت‌کنندگان آن برگ سبز آگاه باشند، به یک نشان مشترک خیره شده بودند؛ نشانی که تنها سالی یک‌بار بر روی ده برگ‌ سبز جنگل ظاهر می‌شد. نشانی که رد سفید رنگی از سم اسب سفید، نگهبان جنگل بود.

تمام موجوداتی که آن برگ سبز با نماد رویش دریافت کرده بودند، با افتخاری بی‌همتا به سوی قرارگاه اسب سفید به راه افتادند. آن‌ها می‌توانستند نگاه سنگین جانوران دیگر را بر روی خودشان احساس کنند. نگاهی که مملو از تحسین و حتی گاهی حسادت بود... همه‌ی موجودات از حرکت ناگهانی گونه‌های مختلف به سوی اعماق جنگل تاریک، از آغاز مراسم سالانه، با خبر شده بودند. آن‌ها قرار بود مانند سال‌های قبل، به انتظار نتیجه‌ی مراسم بنشینند.

وقتی گرگ وارد جنگل می‌شد، موش کوچکی با تعجب به او خیره شده بود. او درحالی که هنوز چشمش به ورودی جنگل بود، از مادرش پرسید:
- مامان! چرا گرگ داره میره داخل جنگل؟

برادر موش کوچک که مانند او کنجکاو سفر ناگهانی تعدادی از حیوانات به سمت جنگل شده بود، ادامه می‌دهد:
- من شیر رو هم دیدم که داشت می‌رفت.

خواهر آن‌دو که با حشرات کوچک بازی می‌کرد، دست از دنبال کردن آن‌ها می‌کشد.
- من امروز صبح یه عقاب رو توی آسمون دیدم. خیلی ترسیده بودم و فکر کردم می‌خواد من رو بخوره! ولی دیدم اونم به سمت داخل جنگل پرواز کرد.

موش مادر به کودکانش نگاه می‌کند و لبخندی می‌زند. آن‌ها را گرد خود جمع می‌کند. سپس با دستان کوچکش به راهی که به اعماق جنگل می‌رسید، اشاره می‌کند.
- این راه به خونه‌ی اسب سفید می‌رسه.

صورت کنجکاو بچه موش‌ها نشان می‌داد که اسب سفید را نمی‌شناسند. مادر آن‌ها را نوازش می‌کند.
- اسب سفید، نگهبان و محافظ کل این سرزمینه. اون از تموم جنگل، دشت و کوهستان و حیوون‌های داخلش مراقبت می‌کنه.
- از چی محافظت می‌کنه؟

مادر با اطمینان خاطر زمزمه می‌کند:
- اسب سفید صلح رو بین همه‌ی حیوون‌ها برقرار می‌کنه. اون باعث شده که همیشه غذا و آب برای خوردن داشته باشیم. حتی می‌گن اسب سفید مراقبه که هیولاها بهمون حمله نکنن!

بچه‌ها با نگرانی می‌پرسند:
- هیولا؟!

مادر که نگرانی‌شان را درک می‌کند، لبخند گرمی می‌زند.
- اسم واقعی‌شون... آها! یادم اومد! اسم واقعی‌شون آدمه. اونا می‌خوان ما رو از خونه‌هامون بندازن بیرون! اما اسب سفید این اجازه رو بهشون نمیده.

یکی از بچه موش‌ها با هیجان از جایش می‌پرد و دور خود می‌دود.
- اسبِ سفیدِ قهرمان! اسبِ سفیدِ قهرمان!

مادر درحالی‌که به حرکات فرزندش می‌خندید، می‌گوید:
- الان وقتش رسیده که اسب سفید جانشین خودش رو انتخاب کنه ولی هنوز کسی قبول نشده. هرسال، روز اول تابستون ده حیوون برگزیده، دعوت‌نامه‌ی اسب سفید رو تحویل می‌گیرن و به مراسمی دعوت می‌شن.
- یعنی اسب سفید خودش اون رو براشون می‌فرسته؟
- آره دخترم. اسب سفید رد سم خودش رو روی اون برگ‌ها می‌ذاره و به باد می‌سپردشون تا به دست صاحب‌های خودش برسن.

یکی از موش‌های کوچک با چشمانی درخشان به مادرش زل زد.
- پس امسال یکی از اون حیوون‌ها نگهبان جدید میشه؟

مادر لحظه‌ای سکوت کرد. نگاهش به اعماق تاریک جنگل دوخته شد.
- شاید...

اما او به خوبی می‌دانست که سال‌ها بود که هیچ‌کس شایستگی این مقام را پیدا نکرده بود...

بعد از گذشت ساعتی، حیوانات برگزیده یکی پس از دیگری وارد جنگل شدند. زمین زیر پای‌شان توان تحمل سنگینی افتخار و غروری که با خود حمل می‌کردند را نداشت. اگر ممکن بود، چنان فریادی سر می‌دادند تا تمام جهان از اشتیاق‌شان خبردار شود.

گرگ خاکستری رنگ که به سبب سرعت بالایش، در زمان کوتاه‌تری از حد معمول به دیگران رسیده بود، با شیر نر روبه‌رو شد. شیر زیر چشمی نگاهی به او که همچنان تند قدم برمی‌داشت، انداخت.
- بهتره انقدر خودت رو خسته نکنی؛ به هرحال قراره به زودی همین مسیر رو برگردی! وقتی سلطان دشت‌ها یکی از گزینه‌هاست، دلیلی برای انتخاب تو باقی نمی‌مونه!

گرگ پوزخندی زد.
- دلیلی هم برای انتخاب کسی که هنوز تفاوت بین نگهبانی و حکمرانی رو نمی‌دونه وجود نداره!

کمی جلوتر، میمون بدون اندکی خسته شدن، از بالای درختی به روی درخت بعدی می‌پرید. این کار برایش نه یک مجبوریت، بلکه یک سرگرمی بزرگ به حساب می‌آمد. خرگوشی که حداقل به اندازه‌ی او پرانرژی بود، بر روی زمین جست و خیز می‌کرد.
در فاصله‌ی کوتاهی با آن‌دو، سگ وحشی که موهای بلند و قهوه‌ای رنگ تنش در زیر نور آفتاب می‌درخشید، راه می‌رفت. او به میمون و خرگوش که از او جلوتر بودند، چشم غره‌ای می‌رود.
- هنوز مثل بچه‌ها رفتار می‌کنن. اون‌وقت به مراسم هم دعوت می‌شن!

در مسافتی نه‌چندان دور با همه، گاومیش و خرس که مشغول بحث کلامی با یکدیگر بودند، با صدای بم و ترسناک پلنگ، به خود آیند.

- چه خبره؟ می‌دونین که یک حیوون برگزیده اجازه‌ی حمله به اون‌یکی رو نداره دیگه؟

خرس سریع‌تر گام برمی‌‌دارد.
- متاسفانه! وگرنه می‌تونستم به این گاو کوچیک ثابت کنم که کی قوی تره!
- حتماً. بهتره به عسل خوردنت ادامه بدی خرس!

پلنگ درحالی‌که از کنار آن دو عبور می‌کرد، می‌گوید:
- حداقل کنار قوی ترین حیوون این سرزمین این حرف رو نمی‌زدین!

و در فراز آسمان، عقاب که با چشمان تیزبینش آن‌ها را زیر نظر داشت، آهی می‌کشد.
- اینکه من همراه با این موجودات ضعیف انتخاب شدم، توهین آمیزه!


با به خواب رفتن خورشید و غروب آن، تمامی حیوانات به نوبت به قلب جنگل رسیدند. بی‌خبر از آن‌که جنگل چگونه روح و ذهن‌شان را تحت کنترل خود گرفته...

مرکز جنگل با هیچ نقطه‌ی دیگری از سرزمین یکسان نبود و حتی شباهت کوچکی هم نداشت. درختان کهن‌سال همچون ستون‌های عظیمی که آسمان را پابرجا نگه می‌داشتند، سر به فلک کشیده بودند. آخرین ذرات نور خورشید پیش از غروب، از میان شاخه های تنومند عبور کرده و زمین را به رنگ طلایی، مزین کرده بودند. با وجود تمام عظمت آن‌جا، سایه‌ای همه‌جا را فرا گرفته بود. اما حیوانات توجهی به سنگینی آن سایه نداشتند. بلکه به اسب سفیدی که با شکوهی افسانه‌ای می‌درخشید، خیره شده بودند.
پوشش سفید بدن اسب سفید، زیر نور غروب می‌درخشید. یال بلندش همانند تارهایی از جنس نقره بر شانه‌هایش جاری بود. چشمان تیره‌اش عمقی داشت که گویی سال‌ها اندوه را در خود پنهان کرده بودند. هیچ تاجی بر سر نداشت؛ با این حال شکوهش از هر پادشاهی بیشتر بود.

با ورود مهمانان، اسب سفید سرش را به نشانه‌ی خوش‌آمد تکان داد. سپس لبخند آرام و دل‌نشینی زد.
- به قلب جنگل خوش‌آمدید!

حیوانات شروع به تشکر و قدردانی از او بابت دعوت کردن‌شان، کردند. اما اسب سفید به آن‌ها اجازه‌ی ادامه دادن نداد.
- این جنگل بود که شما را برگزید و دعوت کرد. من تنها میزبانِ شما در این میهمانی خواهم بود.

اسب سفید آن‌ها را به سوی میزی که در نزدیکی‌شان قرار داشت، راهنمایی کرد. اندکی بعد، همه دور میز بلند چوبی نشستند و اسب سفید در میان همه قرار گرفت.
- در این لحظه، به‌عنوان میهمانان جنگل در این مکان حاضر شده‌ایم که جنگل نگهبان خویش را بیابد.

در کسری از ثانیه، میز با غذاهای هر حیوان پر می‌شود. اسب سفید نگاهش را میان مهمانان ‌می‌چرخاند.
- از شما درخواست می‌کنم که به سوالم پاسخ دهید. به نظر خودتان، کدوم یک از شما شایسته‌ی نگهبانی جنگل است؟

شیر غرش خفه‌ای کرد.
- من سال‌هاست از قلمرو خودم محافظت می‌کنم. من لایق این مقام هستم.
- تو کل عمرت فقط روی یک صخره دراز کشیدی!

گرگ طعنه می‌زد.

- جفت تون اشتباه می‌کنید. من می‌تونم از آسمون همه‌ی خطرات رو ببینم. چی بهتر از این؟

عقاب مغرورانه این را گفته بود. روباه درحالی‌که تکه گوشتی را به دندان می‌کشید، می‌گوید:
- تا وقتی عقل کافی برای استفاده از دیده‌هات رو نداشته باشی به چه دردی می‌خورن؟
- در اصل باید قدرت کافی رو برای محافظت از این سرزمین داشته باشی!
- به‌علاوه‌ی قدرت، جسارت هم نیازه!

حرف‌ها دیگر طعنه شده بودند. اعتماد به نفس‌ها هم تکبر و غرور... حیوانات نمی‌دانستند؛ اما جنگل کار خودش را کرده بود. جادوی جنگل در همین بود. تمام وجود و موهبت‌های جاندار را پرورش می‌داد و آن را چند برابر می‌کرد. همین حس فوق‌العادگی و منحصربه‌فرد بودن باعث می‌شد که موجودات، خود را بی‌همتا بدانند.
روباه فکر می‌کرد زیرک‌ترین فرد سرزمین است و همین او را شایسته می‌سازد. شادابی خرگوش چندین برابر شده بود و از نظر او همین برای این‌که از جنگل محافظت کند کافی‌ست. هرکدام از آن‌ها ویژگی خود را دلیل شایستگی‌اش برای تبدیل شدن به محافظ و نگهبان بعدی جنگل می‌دید.

جنگل کار خودش را کرده بود. آن‌ها در حالت فانی‌شان این‌چنین مغرور بودند؛ اگر به قدرت‌هایی که جنگل به محافظش می‌بخشید دست می‌یافتند، چه اتفاقی رخ می‌داد؟ آن‌ها از امتحان جنگل رد شده بودند...

چند دقیقه بعد، تنفرها بر زبان آورده شد. آن‌ها با انزجار به یکدیگر نگاه می‌کردند. طولی نکشید که گرگ خاکستری دیگر توان تحمل خودبزرگ‌بینی شیر را نداشت و در طی یک حرکت، از یک سمت میز به روی او پرید. همه چیز در تنها چند ثانیه تغییر کرد. گاومیش به خرس حمله کرد. عقاب چنگال‌هایش را در کتف پلنگ فرو کرد. میمون از روی میز پرید و به سمت عقاب حمله‌ور شد. سگ وحشی با دندان‌های برهنه به سوی بز کوهی یورش برد. خرگوش وحشت‌زده در میان آشوب می‌دوید؛ اما روباه فرصت فرار را به او نمی‌دهد و...

پایان فلش‌بلک

اسب سفید به اجسادی که روی زمین افتاده بود، نگاهی کرد. شاید اگر شاهدی در آن مکان وجود داشت، غم مخفی در چشمان او را می‌دید. اما او با آن جسدها در مرکز جنگل تنها بود. جام‌ها شکسته و ظرف‌های غذا نقش زمین شده بودند. محوطه بوی شدید خون گرفته بود...

- هیچ‌کس در امتحان ما پیروز نشد!

صدای جنگل بلند شده بود. صدایی که بیشتر همانند الهامی در ذهن اسب سفید، شنیده می‌شد.

- اسب سفید به‌ محافظت از این سرزمین ادامه خواهد داد!

جنگل مدت‌ها پیش نتیجه را فهمیده بود. آن‌ها پیش از آغاز نبرد، آزمون را باخته بودند...
اسب سفید این صحنه را بارها دیده و آن الهام را بارها دریافت کرده بود. او برای چندمین بار تنها بازمانده‌ی میز غذای برگزیدگان جنگل بود. او مرگ‌های زیادی را به چشم خود دیده بود اما کاری برای نجات قربانی‌ها از دستش برنمی‌آمد... زیرا حقیقت قابل تغییر نبود؛ تنها محافظ جنگل از میز برگزیدگان زنده برمی‌خاست!

و باز هم اسب سفید، تنها بازمانده‌ی ضیافتی بود که با امید آغاز شده و با مرگ پایان یافته بود...
Certainty is a delightful illusion


پاسخ: خانه‌های هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 17 خرداد 1405 13:07
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: وقتی لرد سیاه برای فروش زمین‌های خودش پیش مارخام که یک املاکی توی هاگزمید‌ بود میره، مامورهای وزارت‌خونه برای دستگیری رهبر مرگخوارها سر می‌رسن. لرد برای این‌که دستگیر نشه مارخام رو به‌عنوان رهبر مرگخوارها اعلام می‌کنه. بعد هم برای اینکه ابهتش از دست نره، میگه خودش مارخام رو دستگیر کرده و درخواست جایزه می‌کنه. اما مامورهای وزارت‌خونه به این راحتی باور نمی‌کنن و سروان قاسمی رو به همراه مرگخوارها به خونه‌ی ریدل می‌فرستن تا در طی یک ماه، مطمئن بشه که مارخام رهبر مرگخوارهاست. مارخام که از لرد بودن خوشش اومده، مثل اون رفتار می‌کنه. وقتی سروان قاسمی اسم لرد سیاه رو می‌پرسه، بلاتریکس اون رو به‌عنوان ورنون دورسلی، دوست اجتماعی خودش معرفی می‌کنه. سروان قاسمی هم که از رفتارهای عجیب مرگخوارها ترسیده، از لرد-ورنون کمک می‌خواد تا زودتر کارش تموم بشه و مارخام رو دستگیر کنه.

مرگخوارها که می‌بینن سروان قاسمی داره با لرد سیاه صحبت می‌کنه، از ترس اینکه لرد نتونه تحمل کنه و همه چیز رو لو بده، تصمیم می‌گیرن یک کاری انجام بدن و توجه‌ها رو به خودشون جلب کنن. بلاتریکس چشم و ابرویی به تلما می‌آد تا حرکتی بکنه. تلما که مشغول غذا خوردن بود متوجه نمیشه و در نتیجه، بلاتریکس از زیر میز لگدی بهش می‌زنه و به سمت سروان قاسمی اشاره می‌کنه. تلما که منظورش رو می‌فهمه، سرفه‌ای می‌کنه.
- اهم... میرا!

میرا که روی زمین مشغول دنبال کردن برگو بود، سرجاش می‌ایسته و به تلما زل می‌زنه. بعد به سمت میز غذا خوری راه می‌افته. تلما، تکه گوشتی رو از روی میز برمی‌داره و روی زمین قرار میده. بعد درحالی‌که داره روباه رو نوازش میده، در گوشش چیزی زمزمه می‌کنه. میرا مشکوکانه به تلما خیره میشه و بعد چند ثانیه، سرش رو تکون می‌ده.

تلما با لبخند موفقیت‌آمیزی، سرجاش برمی‌گرده و چشمکی به بلاتریکس می‌زنه.

- خب. حالا که همه مشغول غذا خوردن هستین، بهترین فرصته که چندتا سوال بپرس...

حرف سروان قاسمی با پریدن میرا روی پشتش، نصفه می‌مونه. بعد کمی تلاش، روباه رو از روی کمرش به پایین می‌ندازه. ولی میرا روباهی نبود که به این راحتی پا پس بکشه! پس درحالی‌که هنوز چشمش به سروان قاسمی بود، روی دوتا پاهاش می‌ایسته و آستین‌های نداشته‌اش رو بالا میده؛ از دست سروان قاسمی می‌گیره و کشیدن رو شروع می‌کنه.

شاید با خودتون فکر کنین مگه یک روباه کوچیک چقدر زور داره؟ باید بگم اشتباه می‌کنین! میرا که از بچگی به کلاس‌های رزمی رفته، علاوه‌بر بدن‌سازی که باعث شده عضله‌های قوی‌ای بسازه، به تموم فنون کاراته هم تسلط داشت. پس در مقابل برای سروان قاسمی که کل عمرش مشغول چیپس و پفک خوردن بوده، شانسی باقی نمی‌مونه.

- کمک! این جونور داره من رو می‌خوره!

میرا که لفظ جونور بهش برخورده، با پنجه‌های قویش سیلی محکمی به سروان قاسمی می‌زنه و با چشم‌غره‌ای، ولش می‌کنه. سروان قاسمی درحالی‌که جای چک روی صورتش می‌سوخت، با ترس به دور شدن میرا نگاه می‌کنه. وقتی با ترس دوباره به پشت میز برمی‌گرده، دلخورانه به مرگخوارها نگاه می‌کنه.
- چرا هیچکدوم‌تون کمکم نکردین؟

تلما پوزخندی می‌زنه.
- اون موقع بدتر وحشی می‌شد. اگه ولش می‌کردین فقط می‌خواست بو بکشه که ببینه ریگی تو پوتین‌تون هست یا نه، جناب سروان!

سروان قاسمی که از ترس بغض کرده بود، عاجزانه به سمت لرد سیاه برمی‌گرده.
- داداش ورنون! تو رو به ریش مرلین قسم کمکم کن من زودتر از این دیوونه خونه خلاص بشم!
Certainty is a delightful illusion


پاسخ: اشتراک جادوگران پلاس
ارسال شده در: چهارشنبه 6 خرداد 1405 15:50
نمایش جزئیات
آفلاین
درود!
بی‌زحمت یک اشتراک یک ماهه‌ی جادوگران پلاس برای دملزا رابینز از حساب من بپیچین.

درود!

با توجه به این که الهام پنجم مدتیه که منسوخ شده ولی مدیریت فراموش کرده بود تا اطلاع بده، این درخواست پذیرفته نمی‌شه و تا اطلاع ثانوی کلا دیگه اسپانسر شدن از هیچ طریقی ممکن نیست.
ویرایش شده توسط مرگ در 1405/3/7 11:51:24
Certainty is a delightful illusion


پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 خرداد 1405 15:19
نمایش جزئیات
آفلاین
تلما هلمز vs. مرگ
Die with a smile

نسیم خنک بهاری، از میان شکوفه‌های درختان عبور می‌کرد و به بنای باشکوهی می‌رسید. عمارتی که با رنگ‌های تیره و خاکستری مانندش، همانند سایه‌ای در میانه‌ی جنگل دیده می‌شد. در اعماق جنگل، مردی با شنلی سیاه، با آرامش قدم برمی‌داشت. مقصدش مشخص بود؛ همان عمارتی که در سایه‌ها پنهان شده بود....

شاخه‌های کوچک روی زمین، زیر پاهای مرد، می‌شکستند. او می‌توانست صدای گوش‌نواز پرندگان و جاری شدن آب را بشنود؛ اما قدرت لذت بردن از آن را نداشت... زیرا در وجودش طوفانی سهمگین به پا شده بود؛ برخلاف اطراف آرامش... قلبش همچون گنجشک کوچکی بی‌قرار بود و وحشیانه می‌تپید. نمی‌خواست به خودش اعتراف کند؛ اما در قهقهرای ذهنش می‌دانست که احساس ترس در رگ‌هایش جریان پیدا کرده است. آرزو می‌کرد معجزه‌ای رخ دهد و زمان، بایستد و یا هرچه که ممکن بود مانع رسیدن او به آن عمارت را بگیرد، اتفاق بیوفتد.

در همین افکار غرق شده بود که نفهمید چه زمانی آن عمارت منحوس، در مقابل چشمانش پدید آمد. لرزه‌ای به تنش افتاد. تقلایش برای آرام ماندن بیهوده بود؛ هرچه می‌کرد نمی‌توانست اضطرابش را کنترل کند.

- دنیل!

به سمت صدا برمی‌گردد. فردی آشنا و نه‌چندان دوست‌داشتنی در مقابلش ایستاده بود. از دنیل کوتاه‌تر به نظر می‌آمد. زخم عمیقی که بر روی صورتش قرار داشت، تمام توجه‌ها را به سوی خود جذب می‌کرد و اجازه نمی‌داد شرارت درون چشمانش دیده شود. اما دنیل آن شرارت را حس می‌کرد. آن مرد یک جانور تمام عیار بود. او از پایان دادن به زندگی انسان‌های معصوم، لذت می‌برد. لبخند کثیفی که بر لب‌های نازکش داشت، به آسانی باطنش را لو می‌داد. او نیز یک هیولا بود؛ مانند دیگر اهالی آن عمارت...

- به‌نظرت دیر نیومدی؟ جلسه دیروز تموم شد!

مرد پس از گفتن این، قهقهه‌ای سر داد. حتماً فکر می‌کرد سخنش خنده‌دار است. اما نبود، نه حداقل برای دنیل...
دنیل چشمانش را به عمارت می‌دوزد تا دیگر مجبور به تماشای صورت نفرت‌انگیز او نباشد. سپس با سرد ترین حالت ممکن پاسخ می‌دهد:
- به تو مربوط نیست جان.

به سمت عمارت گام برمی‌دارد.
- البته، تو عادت داری توی کارهایی که به تو ربطی نداره دخالت کنی!

دنیل منتظر نمی‌ماند تا پاسخی برای طعنه‌هایش دریافت کند. او نه زمان اضافه‌ای برای ادامه‌ی گفت‌وگوی مبتذلش با جان و نه میلی برای دیدن دوباره‌ی صورت او داشت... بنابراین با قدم‌های سریع‌تر از حد معمول، به سمت عمارت می‌رود. با دور شدن از جان، ذهنش دوباره درگیر می‌شود. درگیرِ دیداری که قرار بود تا مدتی کوتاه با لرد سیاه داشته باشد... می‌دانست قرار نیست با چیز خوبی روبه‌رو شود. زیرا لرد سیاه هیچ‌گاه وقت خود را صرف صجبت با یک مرگخوار بی‌ارزش، نمی‌کرد؛ مگر زمانی که قرار بود مسئولیت سنگینی بر عهده‌ی او قرار دهد.
دنیل از همین می‌ترسید. مدت‌ها بود که از پیوستن به ارتش تاریکی پشیمان شده بود. او نمی‌توانست مانند دیگران جان انسان‌های بی‌گناه را بستاند و با لبخند به جسد آن‌ها نگاه کند. در تمام سه سالی که آن نشان شوم بر روی ساعدش جای خوش کرده بود، به روش‌های مختلف از آلوده کردن دستش به خون انسان گریخته بود. خودش نیز نمی‌توانست این را باور کند؛ شاید به اندازه‌ی کافی باهوش بود و یا شانس همراهی‌اش می‌کرد. هرچه که بود، فهمیده بود که او برای این‌کار ساخته نشده است. البته، این را زمانی که با جان دادن فردی در مقابل چشمانش، روحش به آتش کشیده می‌شد هم می‌دانست. اکنون تنها آن را پذیرفته بود. اما علی‌رغم تمام این‌ها، جرئت بر زبان آوردنش را نداشت...

دنیل با وجود تمام نگرانی‌های خود بابت دلیل ملاقاتش با لرد سیاه، خود را به سالن پذیرایی عمارت رساند. مانند همیشه، مرگخواران در گوشه‌گوشه‌ی سالن پذیرایی ایستاده و مشغول انجام کاری بودند. دنیل به بلاتریکس که رد خون روی چوبدستی‌اش پاک می‌کرد، نزدیک می‌شود.
- بلاتریکس! ارباب کجان؟

نگاه نافذ بلاتریکس روی دنیل می‌نشیند.
- ارباب منتظرتن.

دنیل سرش را تکان می‌دهد و به سمت اتاق لرد سیاه حرکت می‌کند. او می‌توانست سنگینی نگاه‌های دیگران بر خودش را حس کند. همه حداقل به اندازه‌ی او کنجکاو دلیل حضور او بودند. دنیل سریع‌تر از پله‌ها بالا می‌رود و طولی نمی‌کشد که در مقابل درب‌های اتاق لرد سیاه می‌ایستد. با برخورد چند ضربه‌ی آهسته به در، صدای لرد سیاه که اجازه‌ی ورود او را می‌داد، بلند می‌شود. دنیل در را به داخل هل می‌دهد. در با صدای گوش‌خراشی باز می‌شود.

- ارباب! دستور داده بودین به خدمت‌تون برسم...

دنیل با گفتن این حرف، ساکت می‌ماند تا پاسخی دریافت کند.

- بیا جلو دنیل...

صدای لرد سیاه آهسته و بی‌احساس بود؛ مانند همیشه... اما به خوبی می‌توانست حس ترس را در وجود فرد مقابلش زنده کند. دنیل کمی جلوتر می‌رود. لرد به گوشه‌ی اتاق خیره شده بود.
- مدتی‌ست که احساس می‌کنیم چیزی از ما مخفی می‌کنی دنیل...

دنیل شوکه می‌شود. انتظار هر چیز را می‌کشید به‌جز این حرف... لرد سیاه که متوجه دست‌پاچگی او بود، زمزمه می‌کند:
- تاوان مخفی‌کاری را می‌دانی دنیل... خودت اعتراف کن!

دنیل با دستانش که خیس عرق بودند، ردایش را می‌فشرد. نفس عمیقی می‌کشد و سرش را پایین می‌اندازد. به کف زمین خیره می‌شود تا بلکه بتواند بر حرف زدنش تمرکز کند.
- ارباب... من جرئت نمی‌کنم چیزی رو از شما مخفی کنم.

دنیل تلاشش را می‌کرد که حقیقت را مخفی کند. چشمانش را بست. افکار، بی‌رحمانه به ذهنش هجوم می‌آوردند.

فلش بک_دو ماه قبل

- من دوستت دارم هیزل!

دنیل با دستان تنومندش، دختر را در آغوش گرفته بود. تقلاهای دختر برای رهایی یافتن از زندان بازوان او، بی‌نتیجه بود. صورت دخترک در میان خرمن موهای پرکلاغی‌اش، پنهان شده بود. او با دست‌های نحیفش، به سینه‌ی دنیل می‌کوبید.
- ولم کن دن!

دنیل کمی دخترک را از خودش جدا می‌کند.
- خواهش می‌کنم بهم گوش کن هیزل... من عاشقتم.

دخترک کمی آرام‌تر شده بود. دنیل صورت او را نوازش می‌کند و دسته‌ی کوچکی از موهای موج‌دارش را به بر صورتش ریخته بود، پشت گوشش می‌راند.
- من نمی‌تونم بدون تو زندگی کنم هیزل... لطفاً از عشق‌مون دست نکش...

قطره‌ی اشکی که در چشمان هیزل جمع شده بود، بر روی گونه‌اش می‌چکد. صدایش به وضوح می‌لرزد.
- نمیشه دن...

ناممکن بودن این عشق، وجود هیزل را نیز به آتش می‌کشید. اما نمی‌توانست از کنار آن ساده رد شود. حداقل یکی از آن‌دو می‌بایست حقایق را بپذیرد...
برخلاف هیزل، دنیل تمام تلاشش را برای حفظ دخترک می‌کرد.
- منظورت چیه؟ یعنی چی که نمیشه؟

دنیل کلافه بود. ترس از دست دادن دخترک او را کلافه می‌کرد. با وجود اینکه یک سال پیش از وجود همچین انسانی در دنیا با خبر نبود، اکنون مطمئن بود که حتی یک روز نیز بدون او دوام نخواهد آورد. هرگز به وجود احساس عشق، باور نداشت. فکر می‌کرد آن حس یکی از آثار دیوانگی‌ست. شاید هم بود؛ نمی‌دانست. تنها می‌دانست که او نیز به همان دیوانگی مبتلا شده است. او نسبت به عطر موهای دخترک و درخشش چشمانش اعتیاد پیدا کرده بود. همان مردی که حتی به اسم "نیمه‌ی گم‌شده" می‌خندید، دریافته بود که در تمام عمرش ناقص زندگی کرده است. او نیمه دیگر روحش را یافته بود. اکنون نمی‌توانست به هیچ قیمتی او را از دست بدهد...

- دن!

اکنون صورت مرد در میان دو دست لطیف هیزل قرار گرفته بود. او درحالی‌که با انگشتش گونه‌ی دنیل را نوازش می‌کرد، لبخند خسته‌ای می‌زند.
- می‌دونم که نمی‌خوای قبولش کنی... ولی واقعیت همینه... ما برای هم ساخته نشدیم...

دنیل دستان گرم هیزل را با دستان سردش لمس می‌کند.
- واقعیت چیزی به‌جز عشق ما نیست... هیزل! من برای اولین بار عاشقت شدم. مهم نیست قراره چه اتفاقی بیوفته. حتی اگه فقط یک روز از عمرم هم باقی مونده باشه، می‌خوام کنار تو بگذرونمش. هیچ مانعی بین ما وجود نداره...

هیزل پوزخندی می‌زند.
- مانعی وجود نداره؟

هیزل آستین لباس مرد را بالا می‌آورد به علامت جمجمه‌ و مار روی ساعدش اشاره می‌کند.
- مانع دقیقاً همینه دن!

دختر کمی از دنیل فاصله می‌گیرد.
- من یه ماگل‌زاده‌ام دنیل! یکی از همون آدمایی که کسی که تو بهش وفاداری ازشون متنفره! دنیل تو جز آدم‌هایی هستی که دارن تمام تلاش خودشون رو برای حذف من و هم‌نوعان من از جامعه‌ی جادوگری می‌کنن!

هیزل با نهایت توان، دنیل را به عقب هل می‌دهد.
- هنوزم میگی مانعی نیست؟!

اما جوابی دریافت نمی‌کند. دنیل در جایش خشکیده بود. گویا حقایقی که نمی‌خواست باور کند، پشت سر هم به او برخورد می‌کردند.

- حالا فهمیدی؟

دنیل به دختر نگاه می‌کند. هیزل موهای پرپشتش را از پشت گردنش به جلو می‌آورد و مشغول باز کردن گردنبندی می‌شود که پلاک نقره‌ای رنگش، شکل ستاره‌ی درخشانی داشت. وقتی بالاخره موفق به باز کردن آن می‌شود، دست دنیل را می‌گیرد و گردنبند را در کف دست او قرار می‌دهد.
- برو دنیل. برو و به‌عنوان یه مرگخوار موفق باش! فقط تا آخر عمرت از من دور بمون!

دنیل می‌شکند. گویا تمام ترک‌هایی که در تمام عمرش بر قلب و روحش نشسته بود، روی هم انباشته شده بودند و دیگر توان همچین ضربه‌ی مهلکی را نداشتند. از من دور بمون... از او دور بماند؟ هیزل از همان ابتدا یک هوس گذرا نبود که بتواند او را به فراموشی بسپارد؛ بلکه تبدیل به یک نیاز همیشگی شده بود.‌ چگونه می‌توانست از دلیل تپش‌های بی‌پروای قلبش دور بماند؟ اصلاً ممکن نبود... اگر هیزل تنها برای دقایقی او را رها می‌کرد، دنیل نفس کشیدن را نیز از یاد می‌برد. چه برسد به زندگی کردن...

- صبر کن!

هیزل در جایش می‌ایستد. نمی‌دانست که دنیل هنوز چه حرفی برای گفتن دارد...

- خلاص می‌شم... از شر این نشان و اون لقب لعنتی خلاص می‌شم...

هیزل در جایش میخکوب شده بود.

- قول میدم... ارتش تاریکی رو رها می‌کنم. فقط... فقط من رو رها نکن هیزل...

هیزل به سمت او باز می‌گردد. نگاه‌هایشان به هم دوخته می‌شود. لبخندی بر لبان خشکیده‌ی هیزل می‌نشیند.
- منتظرت می‌مونم...

هیزل به گردنبندی که دنیل درون مشتش می‌فشرد نگاه می‌کند.
- تا روزی که دیگه عضوی از اون هیولاها نباشی، این گردنبند دستت بمونه. به وقتش، ازت پسش می‌گیرم.

هیزل در آن روز دنیل را به همان حال رها کرد و رفت. از آن لحظه، درد فراق هیزل، هرگز دنیل را تنها نگذاشت. او هر شب به آینده‌ای که آرزو داشت همراه هیزل داشته باشد، فکر می‌کرد.

پایان فلش بک

یادآوری خاطره‌ی آن روز، آن قول و عذابی که در طی این دو ماه کشیده بود، جسارتی اعجاب‌انگیز به دنیل می‌بخشد. او سرش را بالا می‌آورد و به لرد سیاه نگاه می‌کند.
- ارباب! چیزی که مدتیه سعی دارم پنهونش کنم اینه که... من میخوام از مرگخواران جدا بشم!

لرد سیاه که گویا از قبل نیّت دنیل را می‌دانست و دلیل احضارش نیز معترف شدنش به آن بود، از جایش بلند می‌شود.
- دنیل... دلیل این تصمیم ناگهانی‌ات چیست؟

دنیل با انگشتانش بازی می‌کند.
- می‌خوام مدتی از همه چیز فاصله بگیرم سرورم... احتمالاً هیچوقت به اینجا برنگردم...

دنیل می‌دانست که اگر به آینده‌ای همراه هیزل می‌اندیشد، باید عقلش را به کار گیرد.
- از خدمت به شما مفتخرم ارباب... اگه اجازه بدین...
- کافی‌ست!

لرد سیاه به اطرافش نگاهی می‌کند.
- نیازی به توضیح اضافه نداریم... اگر چنین چیزی می‌خواهی، تو را با اجبار نگه نخواهیم داشت!

برای لحظه‌ای سکوت در اتاق حاکم می‌شود. سپس لرد زیرلب می‌گوید:
- تنها باید یک کار انجام دهی...

دقایقی بعد

دنیل پس از خارج شدن از اتاق لرد سیاه، با رنگ و رویی پریده و چهره‌ی مضطرب، عمارت ریدل را ترک می‌کند. او که پس از مدت‌ها دیگر احساس سنگینی آن نشان شوم را بر ساعدش نداشت، می‌خواست به سریع‌ترین حالت ممکن به نزد هیزل برسد. نمی‌دانست چرا دستانش یخ‌زده بود؛ اما می‌دانست که دستان هیزل، گرمای حیات را به آن‌ها خواهد بخشید.

می‌دانست که هیزل در آن ساعت روز، در دفتر روزنامه‌ی پیام‌امروز مشغول آماده‌سازی خبر هفته‌ی آینده است. بنابراین بدون اتلاف وقت، به دفتر رفت. گردنبندی را که روزی با عشق و علاقه به هیزل هدیه داده بود تا نماد عشق‌شان باشد و دخترک در دستان او نهاده بود را همراه داشت. آن گردنبند نقره‌ای، قرار بود یادآور احساس مقدسی باشد که خدا به آن‌دو بخشیده بود. جایش روی گردن دخترک بود، نه دستان دنیل...

دنیل از پله‌های ساختمان که به تازگی نوسازی شده بود، بالا می‌رود. برخلاف تصوراتش، مکانی پر جمعیت و شلوغ بود. یافتن یک شخص در آن‌جا بسیار سخت به‌نظر می‌رسید. البته، نه برای دنیل که هیزل برایش همچون ستاره‌ای پرنور در آسمان شب می‌درخشید. حتی از فاصله‌های طولانی، بوی موهای او مستش می‌کرد. همانند کودکی خردسال، با اشتیاق به سمت دخترک دوید.
- هیزل!

هیزل که مشغول صحبت با خبرنگار دیگه‌ای بود، به سمت صدا برمی‌گردد. با دیدن دنیل، غمی که سعی داشت از یاد ببرد، دوباره به سینه‌اش می‌نشیند. وقتی در تمام دو ماه گذشته، هیچ حرکتی از سوی دنیل دریافت نکرده بود، نا امید شده بود. فکر می‌کرد او ارتش تاریکی را به یار ابدی هیزل بودن ترجیح داده است. پس منتظر نماند تا تمنا‌های او را بشنود و به سمت اتاق کارش راه افتاد.

- هیزل! صبر کن!

دنیل این‌بار طوری فریاد کشید که توجه همه به او جلب شد. هیزل که از سنگینی نگاه‌ها، معذب شده بود، به سرعت خود را در اتاقش حبس می‌کند. دنیل در را می‌کوبد.
- هیزل! خواهش میکنم گوش بده.

هیزل خشمگین می‌شود.
- به چی گوش بدم؟! به اینکه دوستم داری؟ اگه دوستم داشتی کل این دو ماه کجا بودی؟ از اینجا...
- تموم شد! تمومش کردم!

دنیل لبخندی می‌زند.
- دیگه مرگخوار نیستم هیزل... تمومش کردم.

بعد از چند ثانیه، در به آرامی باز می‌شود. هیزل که هنوز رد نگرانی در صورتش دیده می‌شد، دنیل را در آغوش می‌گیرد.
- چرا زودتر نیومدی؟ می‌دونی چقدر برام سخت بود ازت دور بمونم؟
- نمی‌تونستم بیام... نمی‌تونستم به چشمات نگاه کنم و بگم جرئت جدا شدن از ارتش تاریکی رو ندارم...

دنیل محکم‌تر دخترک را فشار می‌دهد.
- ولی الان تموم شد... دیگه یه مرگخوار نیستم. دیگه هیولا نیستم هیزل!

آن‌دو چنان در آغوش یکدیگر غرق شده بودند که گویا هرگز تصمیم به جدا شدن نداشتند.

شب_خانه‌ی هیزل

عطر خوش غذا، در خانه‌ی کوچک هیزل پیچیده بود. هیزل درحالی که آشچزی می‌کرد، درباره‌ی اتفاقاتی که در طول دو ماه دوری از مرد برایش رخ داده بود، حرف می‌زد. دنیل که روی صندلی نشسته بود، با عشق و اشتیاق به دختر خیره شده بود. اما حسرت درون چشمانش، قابل انکار نبود.

- به‌خاطر همین ازم تقدیر شد و حقوقم رو افزایش دادن. نیک می‌گفت که اگه همینجوری پیش برم ممکنه تا یه سال آینده ارتقای شغلی هم پیدا کنم. باورت میشه؟

دنیل لبخند کجی می‌زند.
- مطمئنم که می‌تونی. تو باید خیلی موفق بشی هیزل.

هیزل که متوجه حال عجیب دنیل شده بود، کنارش می‌نشیند.
- حالت خوبه دن؟
- خوبم...

دنیل چشمانش را از دخترک می‌دزدد.
- چیزی نیست... فقط ازت میخوام یه قولی بهم بدی.
- چه قولی؟
- قول بده دیگه هیچوقت این گردنبند رو از گردنت در نیاری...

دنیل گردنبند ستاره را به هیزل می‌دهد.
- و هر اتفاقی هم بیوفته، از زندگی کردن دست نکشی... باشه؟

هیزل بعد از بستن گردنبند، دنیل را بغل می‌کند.
- تا وقتی تو کنارم باشی، هیچوقت از مبارزه تسلیم نمی‌شم دن. دوستت دارم!
- منم همینطور...

اکنون غم درونی دنیل، به وضوح مشخص بود. حداقل برای کسی که می‌خواست آن را ببیند.

- برقصیم؟

دنیل به هیزل می‌نگرد.
- رقص؟ چقدر یهویی... باشه. بیا تا غذا حاضر بشه برقصیم.

هیزل هیجان‌زده از جایش بلند می‌شود.
- پس من میرم موسیقی رو آماده کنم!
- منم یه لیوان آب می‌خورم...

چند دقیقه‌ای‌طول می‌کشد تا هیزل آهنگ مورد علاقه‌اش را بیابد و صفحه‌ی آن را روی گرامافون قدیمی قرار دهد. بعد از شروع پخش آهنگ، به دنیل که وسط سالن پذیرایی ایستاده بود، نزدیک می‌شود. دست چپ هیزل بر روی شانه‌ی دنیل قرار می‌گیرد و دست راست دنیل بر روی کمر باریک هیزل. دو دست آزاد آن‌دو، گویا به هم گره خورده باشد، در هم تنیده می‌شود. همراه با نت‌های موسیقی، آن‌ها نیز حرکات آرامی انجام می‌دادند؛ همانند یک برگ رقصان در باد پاییزی...

- آهنگش رو نشنیدم هیزل... جدیده؟

هیزل مفتخرانه می‌گوید:
- نه! ولی طبیعیه که نشناسیش. بهت که گفته بودم؛ اگه فقط ماگل‌ها توی یه چیزی از جادوگرا بهتر باشن، اون موسیقیه.

...I, I just woke up from a dream
.Where you and I had to say goodbye
.And I don’t know what it all means
...But since I survived, I realized

حرکات کمی سریع‌تر می‌شود. هیزل که سرش را به سینه‌ی مرد تکیه داده بود، متوجه رنگ‌پریدگی صورت دنیل نمی‌شود.

- می‌خوام یه چیزی رو بدونی هیزل...

...Wherever you go, that’s where I’ll follow
...Nobody’s promised tomorrow

- مهم نیست چه اتفاقی بیوفته... بدون که من همیشه دوستت داشتم...

So I’ma love you every night like it’s the last night!
!Like it’s the last night


دنیل کم‌کم به سرفه می‌افتد.
- وقتی تو پیشم باشی...

نفسش بند آمده بود. به سختی زمزمه می‌کند:
- حتی مرگم برام آزاردهنده نیست...

...If the world was ending
!I’d wanna be next to you
;If the party was over
...And our time on Earth, was through

- این چه حرفیه می‌زنی دن؟
- گوش بده... همه‌چیز که تموم شد، از اینجا دور شو. فقط... برو!

;I’d wanna hold you, just for a while
!And die with a smile


دنیل، هیزل را در آغوش می‌کشد.

...If the world was ending
!I’d wanna be next to you


پاهای دنیل سست می‌شوند. دیگر توان تحمل وزن بدنش را ندارد. به آرامی روی زمین می‌افتد. هیزل که با جثه‌ی کوچکش قدرت سرپا نگه‌داشتن او را نداشت نیز همراه او می‌نشیند.
- دن! دن! حالت خوبه؟

دنیل به شدت سرفه می‌کند. خون سرخ رنگ، از گوشه‌ی دهانش بیرون می‌زند.
- همین‌که... پیش تو هستم... برام کافیه...

چشمانش را به سختی باز نگه می‌دارد.
- دوستت... دارم...

دنیل در عمرش به چیزهای زیادی اعتقاد نداشت که خلافش به او ثابت شده بود. مثلاً هرگز فکر نمی‌کرد که روزی عاشق شود؛ ولی شده بود... یا باور نداشت که انسان در لحظه‌ی مرگش، خاطراتش را مرور کند. اما اکنون که فاصله‌ی زیادی با ترک این دیار فانی نداشت، زندگی‌اش به سرعت از مقابل دیدگانش عبور می‌کرد. حال، هفت دقیقه فرصت داشت زندگی‌اش را ببیند.

اولین دقیقه
دنیل کودک پنج‌ساله‌ای بود. در حیاط خانه‌شان به دنبال پروانه‌ی آبی‌رنگی می‌دوید. دستانش را همانند دو بال یک پرنده گشوده بود. آزاد و رها بود؛ برخلاف تمام عمرش... صحنه‌ی بعد، دنیل یازده‌ساله شده بود. در قلعه‌ی بزرگ و باشکوه هاگوارتز قدم برمی‌داشت. با تازه‌واردان هم‌سن و سال خودش، صحبت می‌کرد. لحظه‌ای را که کلاه پیر گروه‌بندی بر سرش قرار گرفته بود را به‌خاطر داشت.


دومین دقیقه
دنیل هجده‌ساله که بر سر مزار والدینش که بر اثر یک حادثه از دنیا رفته بودند، می‌گریست. و پس از آن، دنیل بیست و سه ساله که با افتخار فرم ورودی‌اش به وزارت‌خانه را پر می‌کرد. او توانسته بود شغل دلخواهش را بیابد.

سومین دقیقه
دنیل بیست و پنج ساله که بعد از آشنایی با قدرت شگفت‌آور لرد سیاه، به او و نظراتش علاقه‌‌مند شده بود، درحال تحمل درد حاصل از شکل‌گیری نشان مرگخواری بر روی ساعدش بود. در چهره‌اش چیزی به‌جز جاه‌طلبی دیده نمی‌شد.

چهارمین دقیقه
دنیل بیست و شش ساله که در طول یک سال عضویت در گروه مرگخواران، با دیدن مرگ انسان‌های بی‌گناه بسیاری، عذاب وجدان شدیدی را با خود به همراه دارد. او می‌داند که در یک باتلاق خونین فرو رفته و دست و پا زدن تنها باعث مرگ زودرس او خواهد شد. او چاره‌ای به‌جز انتظار برای تبدیل شدن به یک هیولا همانند دیگر کسانی که آن نشان را حمل می‌کردند، نداشت.

پنجمین دقیقه
درست در همان لحظه‌ای که فکر می‌کرد همه چیز تمام شده، با خبرنگاری که درحال تهیه خبری در محوطه‌ی وزارت‌خانه بود برخورد می‌کند. در همان نگاه اول، نگاهش به چشمان سیاه دختر گره می‌خورد. قلبش چنان شروع به تپیدن می‌کند که گویا می‌خواهد سینه‌اش را بشکافد. گونه‌هایش سرخ می‌شوند. او عاشق می‌شود!

ششمین دقیقه
دنیل بیست و هفت ساله به همراه هیزل در دامنه‌ی کوهی نشسته و به آسمان خیره شده‌اند. البته، هیزل به ستاره‌های در آسمان و دنیل به درخشش درون سیاهی چشمان دختر که در زیبایی کم ازستاره‌ها نداشت. در همان لحظه، جعبه‌ی قرمز رنگی از جیبش بیرون می‌آورد و به دختر هدیه می‌دهد. درون جعبه، گردنبند نقره‌ای رنگی که پلاک ستاره‌اش همچون اخترهای آسمانی می‌درخشید، وجود داشت. آن شب، آن گردنبند به نشان عشق آن دو تبدیل می‌شود. نشانی که خبر می‌داد آن‌دو برای هم ساخته شده‌اند.

هفتمین دقیقه
این بار دنیل در صبح آن روز، در اتاق لرد سیاه دیده می‌شود. درست لحظه‌ای که لرد سیاه، خروج او از ارتشش را تائید می‌کند. اما در زمانی که دنیل می‌خواهد شاد شود، لرد سیاه شرطی را بر زبان می‌آورد.
- اگر می‌خواهی زنده این‌جا را ترک کنی، باید آخرین ماموریت خود را به اتمام برسانی. این معجون را بگیر. باید این را به شکلی به خبرنگار گندزاده‌ای به نام هیزل اسمیت بنوشانی. او در اثر این معجون، خواهد مرد. اگر قصدی به‌جز انجام دستور ما داشته باشی، تو را یافته، خواهیم کشت!

فضا به سرعت تغییر می‌یابد. این بار، دنیل در آشپزخانه‌ی خانه‌ی هیزل قرار دارد. در زمانی که هیزل برای آماده‌سازی نیاز‌های رقص‌شان او را تنها گذاشته، دنیل معجونی که لرد به او داده بود را در لیوانی می‌ریزد. همراه با بغضی که در گلویش سنگینی می‌کرد، محتویات لیوان را تا انتها سر می‌کشد. او امید داشت که حداقل تا پایان رقصش با هیزل، زنده بماند...



چشمان دنیل اندکی باز می‌شوند. هیزل او را در آغوش گرفته بود و همچون ابر بهاری می‌گریست. او قدرت نداشت دستش را بلند کند یا حرفی بزند. اما صدای موسیقی را هنوز می‌شنید...

...If the world was ending
!I’d wanna be next to you
;If the party was over
...And our time on Earth, was through
;I’d wanna hold you, just for a while
!And die with a smile
...If the world was ending
!I’d wanna be next to you

دنیل لبخند بی‌جانی می‌زند. همین‌که آخرین تصویری که پیش از مرگش می‌دید، چشمان زیبای هیزل و آخرین چیزی که می‌شنید، موسیقی مخصوص آن‌دو بود، برایش کفایت می‌کرد. این‌که می‌مرد مهم نبود؛ آن‌چه اهمیت داشت این بود که در آغوش یار زندگی‌اش جان می‌سپرد و این برای آخرین لبخندش، حتی اضافی بود...

تمام شد... قلبش دیگر نتپید و ریه‌هایش سرشار از اکسیژن نشد. نبضش خاموش و چشمانش بسته شد. او به‌راستی مرد! روحش از بدنش جدا شد و به آسمان‌ها پرواز کرد. اما علی‌رغم همه چیز، لبخند بر صورت سردش عیان بود.

او با یک لبخند مرده بود!
Certainty is a delightful illusion


پاسخ: بانک جادوگری گرینگوتز
ارسال شده در: یکشنبه 3 خرداد 1405 19:23
نمایش جزئیات
آفلاین
این تلما با احساس عذاب‌وجدانی از شاید درد و مشکل اضافه بودن برای بانک‌دار مزاحم شده... ببخشید دیگه بانوی نقره‌ای...

تاپیک مرگخواران دریایی در انجمن مرگخواران، تا ۲۲ اردیبهشت توسط بنده اجاره شده بود.
این تاپیک در طول یک ماه، ۸ پست خورد که دوتاش توسط خودم(صاحب تاپیک) بود.

مرسی!


سلام. اصلا بابتش عذاب وجدان نگیر تلما. خود درگیری‌های قبلی بابت ضرر انجمن بود و نه خود انجام کار.
8 پست در این ملک خورده که 2 تاش متعلق به تلماس.
(3 + 45 =) 48 گالیون به تلما واریز و (15 - 48 =) 33 گالیون از انجمن مرگخواران کسر شد.
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/3/3 19:59:27
Certainty is a delightful illusion


پاسخ: بانک جادوگری گرینگوتز
ارسال شده در: جمعه 1 خرداد 1405 12:41
نمایش جزئیات
آفلاین
درود و عرض احترام به بانوی نقره‌ای! (هر رنگی دوست داری اصلاً)

ببخشید دیگه کل کارامون رو توی یک پست جمع کردیم...

اول از همه اینکه در انجمن هاگزمید در اردیبهشت ماه بیش از ۲۰ پست خورده.

تالار خصوصی گریفیندور هم بالای ۲۰ پست خورده بود. (تالار خصوصی هم شامل این جوایز می‌شد؟)

به‌علاوه، بابت این پست، بی‌زحمت از سرمایه‌ی گریفیندور ۲۰ گالیون به حساب مرلین واریز کنین.

با تشکر از شما!


سلام.
همه‌ی موارد انجام شد به جز این که تالارهای خصوصی شامل دریافت جایزه برای تعداد رول ارسالی در انجمنشون نیستن.
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/3/1 13:17:46
Certainty is a delightful illusion


پاسخ: عاشقانه‌های وزارت
ارسال شده در: جمعه 1 خرداد 1405 12:08
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: تلما با راه‌اندازه "بنگاه ازدواج هلمز" میخواد همسر مناسب افراد رو پیدا کنه. گزینه‌ی جدید تلما، سوروس اسنیپه. از طرفی بلاتریکس هم که از سبک زندگی سوروس خسته شده، اون رو به بنگاه تلما می‌بره تا براش زن بگیره. با وجود اینکه اون‌جا با عشق زندگیش، ورنون دورسلی آشنا میشه، نمیتونه تلما رو پیدا کنه. چون تلما هم برای پیدا کردن اسنیپ به عمارت ریدل رفته.

تلما از فهمیدن اینکه بلاتریکس خودش سوروس رو به بنگاهش برده و نیاز نیست که برای راضی کردن سوروس زحمت بکشه، شاد و بشّاش بود. بنابرین بدون توجه به ویولا که داشت درباره‌ی تناقض رنگ پوستش و رژ گونه‌ای که استفاده کرده نظر می‌داد، میرا رو روی زمین می‌ذاره و به سمت در خروجی راه میوفته تا هر چه سریع‌تر به بنگاهش برسه. اما درست وقتی که می‌خواد از در خارج بشه، صدای بلندی می‌شنوه.

- مرتیکه‌ی بی‌درخت! دارم بهت می‌گم ولشون کن!
- تو ولشون کن!
- نخیر تو!
- نخیرشم تو!

گفتگویی که تلما می‌شنوه، برای همه‌ی اهالی عمارت عادی شده بود و به سادگی از کنارش رد می‌شدن. اما تلما که مثل بقیه نبود... اون باید از اینکه اون صداها از منبعی که فکر می‌کرد بودن، مطمئن می‌شد. پس به سمت صدا حرکت می‌کنه و مثل همون چیزی که فکرش رو می‌کرد، با کجول و آکی مواجه میشه که به شکل عجیبی با هم درگیر بودن. هر کدومشون یک طرف سبزی‌جات و هویج‌ها رو گرفته بود و اصلاً هم‌قصد‌ نداشتن رهاشون کنن...

- میگم ول کن! باید اینا رو بشورم و آماده کنم تا کاتانا باهاشون سالاد درست کنه. اینجوری به غذا نمی‌رسه ها...
- نه!

تلما آهی می‌کشه و سرفه‌ای میکنه تا توجه اونا رو جلب کنه.
- اهم... دارین چیکار می‌کنین؟ بازم...

کجول با بغض به گوجه‌های خرد شده‌ی توی کاسه نگاه می‌کنه.
- می‌بینی تلما؟ می‌بینی؟! این بیچاره‌هایی رو که از خونوادشون جدا کردن و به قسمت‌های ریز تقسیم‌شون کردن رو می‌بینی؟ الانم می‌خوان همین‌کار رو با این سبزی‌ها انجام بدن! قاتل‌ها!

آکی با افتخار به کاتانا نگاه و جمله‌ی کجول رو تصحیح می‌کنه.
- قسمت‌های مساوی! کاتانا سرتیفیکیت سالاد سازی داره بچه‌ام...

و به آرومی دستش رو به سمت فلفل قرمزی که روی سر کجول رشد کرده بود، دراز می‌کنه که با ضربه‌ی محکم شاخه‌ی کجول، دستش رو می‌کشه.

- دست نزن آقا! مگه من شاخه‌هام رو به سر تو می‌زنم که تو به سر من دست می‌زنی؟!
- می‌خواستم یدونه فلفل بردارم. فلفل‌هام برای سالاد کمه خب...

تلما بدون توجه بیشتر به دعوا و جنگ بین اون دوتا، آشپزخونه و عمارت رو ترک می‌کنه و به سمت بنگاهش راه میوفته. توی ذهنش به نمونه‌های مناسب ازدواج با سوروس فکر می‌کنه.

از سمت دیگه توی بنگاه تلما، سوروس به اجبار روی صندلی نشسته بود؛ از اون جهت که نتونسته بودن هیچ قلم پری رو توی بنگاه پیدا کنن، خودکار خمیده‌ی ورنون رو دست سوروس داده بودن. بلاتریکس برگه‌ای رو که از میون کوه ورقه‌ها پیدا کرده بود و به نظر فرم شرایط همسر ایده‌آل میومد رو با دست سوروس میده.
- پرش کن! L-:

سوروس پکی به سیگارش می‌زنه.
- من مرد تنهای شبم... مهر خموشی بر لبم...
تنهای تنها، غمگین و رسوا... تنها و بی فردا منم…🚬

بلاتریکس اولین چیزی رو که به دستش میاد به سمت سوروس پرتاب می‌کنه.
- یه کاری نکن که نه تنها مرد تنهای شب نباشی، بلکه از روی زمین هم محو بشی سوروس... گفتم پرش کن!
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/3/1 12:23:47
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/3/1 12:25:43
Certainty is a delightful illusion


پاسخ: کانون دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 31 اردیبهشت 1405 19:46
نمایش جزئیات
آفلاین
Puss in the boots, laughs in the face of Death

تصویر تغییر اندازه داده شده



#لیگ_حذفی_دیاگون
Certainty is a delightful illusion