تلما هلمز vs. مرگ
Die with a smile
نسیم خنک بهاری، از میان شکوفههای درختان عبور میکرد و به بنای باشکوهی میرسید. عمارتی که با رنگهای تیره و خاکستری مانندش، همانند سایهای در میانهی جنگل دیده میشد. در اعماق جنگل، مردی با شنلی سیاه، با آرامش قدم برمیداشت. مقصدش مشخص بود؛ همان عمارتی که در سایهها پنهان شده بود....
شاخههای کوچک روی زمین، زیر پاهای مرد، میشکستند. او میتوانست صدای گوشنواز پرندگان و جاری شدن آب را بشنود؛ اما قدرت لذت بردن از آن را نداشت... زیرا در وجودش طوفانی سهمگین به پا شده بود؛ برخلاف اطراف آرامش... قلبش همچون گنجشک کوچکی بیقرار بود و وحشیانه میتپید. نمیخواست به خودش اعتراف کند؛ اما در قهقهرای ذهنش میدانست که احساس ترس در رگهایش جریان پیدا کرده است. آرزو میکرد معجزهای رخ دهد و زمان، بایستد و یا هرچه که ممکن بود مانع رسیدن او به آن عمارت را بگیرد، اتفاق بیوفتد.
در همین افکار غرق شده بود که نفهمید چه زمانی آن عمارت منحوس، در مقابل چشمانش پدید آمد. لرزهای به تنش افتاد. تقلایش برای آرام ماندن بیهوده بود؛ هرچه میکرد نمیتوانست اضطرابش را کنترل کند.
-
دنیل!به سمت صدا برمیگردد. فردی آشنا و نهچندان دوستداشتنی در مقابلش ایستاده بود. از دنیل کوتاهتر به نظر میآمد. زخم عمیقی که بر روی صورتش قرار داشت، تمام توجهها را به سوی خود جذب میکرد و اجازه نمیداد شرارت درون چشمانش دیده شود. اما دنیل آن شرارت را حس میکرد. آن مرد یک جانور تمام عیار بود. او از پایان دادن به زندگی انسانهای معصوم، لذت میبرد. لبخند کثیفی که بر لبهای نازکش داشت، به آسانی باطنش را لو میداد. او نیز یک هیولا بود؛ مانند دیگر اهالی آن عمارت...
- بهنظرت دیر نیومدی؟ جلسه دیروز تموم شد!
مرد پس از گفتن این، قهقههای سر داد. حتماً فکر میکرد سخنش خندهدار است. اما نبود، نه حداقل برای دنیل...
دنیل چشمانش را به عمارت میدوزد تا دیگر مجبور به تماشای صورت نفرتانگیز او نباشد. سپس با سرد ترین حالت ممکن پاسخ میدهد:
- به تو مربوط نیست جان.
به سمت عمارت گام برمیدارد.
- البته، تو عادت داری توی کارهایی که به تو ربطی نداره دخالت کنی!
دنیل منتظر نمیماند تا پاسخی برای طعنههایش دریافت کند. او نه زمان اضافهای برای ادامهی گفتوگوی مبتذلش با جان و نه میلی برای دیدن دوبارهی صورت او داشت... بنابراین با قدمهای سریعتر از حد معمول، به سمت عمارت میرود. با دور شدن از جان، ذهنش دوباره درگیر میشود. درگیرِ دیداری که قرار بود تا مدتی کوتاه با لرد سیاه داشته باشد... میدانست قرار نیست با چیز خوبی روبهرو شود. زیرا لرد سیاه هیچگاه وقت خود را صرف صجبت با یک مرگخوار بیارزش، نمیکرد؛ مگر زمانی که قرار بود مسئولیت سنگینی بر عهدهی او قرار دهد.
دنیل از همین میترسید. مدتها بود که از پیوستن به ارتش تاریکی پشیمان شده بود. او نمیتوانست مانند دیگران جان انسانهای بیگناه را بستاند و با لبخند به جسد آنها نگاه کند. در تمام سه سالی که آن نشان شوم بر روی ساعدش جای خوش کرده بود، به روشهای مختلف از آلوده کردن دستش به خون انسان گریخته بود. خودش نیز نمیتوانست این را باور کند؛ شاید به اندازهی کافی باهوش بود و یا شانس همراهیاش میکرد. هرچه که بود، فهمیده بود که او برای اینکار ساخته نشده است. البته، این را زمانی که با جان دادن فردی در مقابل چشمانش، روحش به آتش کشیده میشد هم میدانست. اکنون تنها آن را پذیرفته بود. اما علیرغم تمام اینها، جرئت بر زبان آوردنش را نداشت...
دنیل با وجود تمام نگرانیهای خود بابت دلیل ملاقاتش با لرد سیاه، خود را به سالن پذیرایی عمارت رساند. مانند همیشه، مرگخواران در گوشهگوشهی سالن پذیرایی ایستاده و مشغول انجام کاری بودند. دنیل به بلاتریکس که رد خون روی چوبدستیاش پاک میکرد، نزدیک میشود.
- بلاتریکس! ارباب کجان؟
نگاه نافذ بلاتریکس روی دنیل مینشیند.
- ارباب منتظرتن.
دنیل سرش را تکان میدهد و به سمت اتاق لرد سیاه حرکت میکند. او میتوانست سنگینی نگاههای دیگران بر خودش را حس کند. همه حداقل به اندازهی او کنجکاو دلیل حضور او بودند. دنیل سریعتر از پلهها بالا میرود و طولی نمیکشد که در مقابل دربهای اتاق لرد سیاه میایستد. با برخورد چند ضربهی آهسته به در، صدای لرد سیاه که اجازهی ورود او را میداد، بلند میشود. دنیل در را به داخل هل میدهد. در با صدای گوشخراشی باز میشود.
- ارباب! دستور داده بودین به خدمتتون برسم...
دنیل با گفتن این حرف، ساکت میماند تا پاسخی دریافت کند.
- بیا جلو دنیل...
صدای لرد سیاه آهسته و بیاحساس بود؛ مانند همیشه... اما به خوبی میتوانست حس ترس را در وجود فرد مقابلش زنده کند. دنیل کمی جلوتر میرود. لرد به گوشهی اتاق خیره شده بود.
- مدتیست که احساس میکنیم چیزی از ما مخفی میکنی دنیل...
دنیل شوکه میشود. انتظار هر چیز را میکشید بهجز این حرف... لرد سیاه که متوجه دستپاچگی او بود، زمزمه میکند:
- تاوان مخفیکاری را میدانی دنیل... خودت اعتراف کن!
دنیل با دستانش که خیس عرق بودند، ردایش را میفشرد. نفس عمیقی میکشد و سرش را پایین میاندازد. به کف زمین خیره میشود تا بلکه بتواند بر حرف زدنش تمرکز کند.
- ارباب... من جرئت نمیکنم چیزی رو از شما مخفی کنم.
دنیل تلاشش را میکرد که حقیقت را مخفی کند. چشمانش را بست. افکار، بیرحمانه به ذهنش هجوم میآوردند.
فلش بک_دو ماه قبل- من دوستت دارم هیزل!
دنیل با دستان تنومندش، دختر را در آغوش گرفته بود. تقلاهای دختر برای رهایی یافتن از زندان بازوان او، بینتیجه بود. صورت دخترک در میان خرمن موهای پرکلاغیاش، پنهان شده بود. او با دستهای نحیفش، به سینهی دنیل میکوبید.
- ولم کن دن!
دنیل کمی دخترک را از خودش جدا میکند.
- خواهش میکنم بهم گوش کن هیزل... من عاشقتم.
دخترک کمی آرامتر شده بود. دنیل صورت او را نوازش میکند و دستهی کوچکی از موهای موجدارش را به بر صورتش ریخته بود، پشت گوشش میراند.
- من نمیتونم بدون تو زندگی کنم هیزل... لطفاً از عشقمون دست نکش...
قطرهی اشکی که در چشمان هیزل جمع شده بود، بر روی گونهاش میچکد. صدایش به وضوح میلرزد.
- نمیشه دن...
ناممکن بودن این عشق، وجود هیزل را نیز به آتش میکشید. اما نمیتوانست از کنار آن ساده رد شود. حداقل یکی از آندو میبایست حقایق را بپذیرد...
برخلاف هیزل، دنیل تمام تلاشش را برای حفظ دخترک میکرد.
- منظورت چیه؟ یعنی چی که نمیشه؟
دنیل کلافه بود. ترس از دست دادن دخترک او را کلافه میکرد. با وجود اینکه یک سال پیش از وجود همچین انسانی در دنیا با خبر نبود، اکنون مطمئن بود که حتی یک روز نیز بدون او دوام نخواهد آورد. هرگز به وجود احساس عشق، باور نداشت. فکر میکرد آن حس یکی از آثار دیوانگیست. شاید هم بود؛ نمیدانست. تنها میدانست که او نیز به همان دیوانگی مبتلا شده است. او نسبت به عطر موهای دخترک و درخشش چشمانش اعتیاد پیدا کرده بود. همان مردی که حتی به اسم
"نیمهی گمشده" میخندید، دریافته بود که در تمام عمرش ناقص زندگی کرده است. او نیمه دیگر روحش را یافته بود. اکنون نمیتوانست به هیچ قیمتی او را از دست بدهد...
- دن!
اکنون صورت مرد در میان دو دست لطیف هیزل قرار گرفته بود. او درحالیکه با انگشتش گونهی دنیل را نوازش میکرد، لبخند خستهای میزند.
- میدونم که نمیخوای قبولش کنی... ولی واقعیت همینه... ما برای هم ساخته نشدیم...
دنیل دستان گرم هیزل را با دستان سردش لمس میکند.
- واقعیت چیزی بهجز عشق ما نیست... هیزل! من برای اولین بار عاشقت شدم. مهم نیست قراره چه اتفاقی بیوفته. حتی اگه فقط یک روز از عمرم هم باقی مونده باشه، میخوام کنار تو بگذرونمش. هیچ مانعی بین ما وجود نداره...
هیزل پوزخندی میزند.
- مانعی وجود نداره؟
هیزل آستین لباس مرد را بالا میآورد به علامت جمجمه و مار روی ساعدش اشاره میکند.
- مانع دقیقاً همینه دن!
دختر کمی از دنیل فاصله میگیرد.
- من یه ماگلزادهام دنیل! یکی از همون آدمایی که کسی که تو بهش وفاداری ازشون متنفره! دنیل تو جز آدمهایی هستی که دارن تمام تلاش خودشون رو برای حذف من و همنوعان من از جامعهی جادوگری میکنن!
هیزل با نهایت توان، دنیل را به عقب هل میدهد.
- هنوزم میگی مانعی نیست؟!
اما جوابی دریافت نمیکند. دنیل در جایش خشکیده بود. گویا حقایقی که نمیخواست باور کند، پشت سر هم به او برخورد میکردند.
- حالا فهمیدی؟
دنیل به دختر نگاه میکند. هیزل موهای پرپشتش را از پشت گردنش به جلو میآورد و مشغول باز کردن گردنبندی میشود که پلاک نقرهای رنگش، شکل ستارهی درخشانی داشت. وقتی بالاخره موفق به باز کردن آن میشود، دست دنیل را میگیرد و گردنبند را در کف دست او قرار میدهد.
- برو دنیل. برو و بهعنوان یه مرگخوار موفق باش! فقط تا آخر عمرت از من دور بمون!
دنیل میشکند. گویا تمام ترکهایی که در تمام عمرش بر قلب و روحش نشسته بود، روی هم انباشته شده بودند و دیگر توان همچین ضربهی مهلکی را نداشتند. از من دور بمون... از او دور بماند؟ هیزل از همان ابتدا یک هوس گذرا نبود که بتواند او را به فراموشی بسپارد؛ بلکه تبدیل به یک نیاز همیشگی شده بود. چگونه میتوانست از دلیل تپشهای بیپروای قلبش دور بماند؟ اصلاً ممکن نبود... اگر هیزل تنها برای دقایقی او را رها میکرد، دنیل نفس کشیدن را نیز از یاد میبرد. چه برسد به زندگی کردن...
- صبر کن!
هیزل در جایش میایستد. نمیدانست که دنیل هنوز چه حرفی برای گفتن دارد...
- خلاص میشم... از شر این نشان و اون لقب لعنتی خلاص میشم...
هیزل در جایش میخکوب شده بود.
- قول میدم... ارتش تاریکی رو رها میکنم. فقط... فقط من رو رها نکن هیزل...
هیزل به سمت او باز میگردد. نگاههایشان به هم دوخته میشود. لبخندی بر لبان خشکیدهی هیزل مینشیند.
- منتظرت میمونم...
هیزل به گردنبندی که دنیل درون مشتش میفشرد نگاه میکند.
- تا روزی که دیگه عضوی از اون هیولاها نباشی، این گردنبند دستت بمونه. به وقتش، ازت پسش میگیرم.
هیزل در آن روز دنیل را به همان حال رها کرد و رفت. از آن لحظه، درد فراق هیزل، هرگز دنیل را تنها نگذاشت. او هر شب به آیندهای که آرزو داشت همراه هیزل داشته باشد، فکر میکرد.
پایان فلش بکیادآوری خاطرهی آن روز، آن قول و عذابی که در طی این دو ماه کشیده بود، جسارتی اعجابانگیز به دنیل میبخشد. او سرش را بالا میآورد و به لرد سیاه نگاه میکند.
- ارباب! چیزی که مدتیه سعی دارم پنهونش کنم اینه که... من میخوام از مرگخواران جدا بشم!
لرد سیاه که گویا از قبل نیّت دنیل را میدانست و دلیل احضارش نیز معترف شدنش به آن بود، از جایش بلند میشود.
- دنیل... دلیل این تصمیم ناگهانیات چیست؟
دنیل با انگشتانش بازی میکند.
- میخوام مدتی از همه چیز فاصله بگیرم سرورم... احتمالاً هیچوقت به اینجا برنگردم...
دنیل میدانست که اگر به آیندهای همراه هیزل میاندیشد، باید عقلش را به کار گیرد.
- از خدمت به شما مفتخرم ارباب... اگه اجازه بدین...
- کافیست!
لرد سیاه به اطرافش نگاهی میکند.
- نیازی به توضیح اضافه نداریم... اگر چنین چیزی میخواهی، تو را با اجبار نگه نخواهیم داشت!
برای لحظهای سکوت در اتاق حاکم میشود. سپس لرد زیرلب میگوید:
- تنها باید یک کار انجام دهی...
دقایقی بعددنیل پس از خارج شدن از اتاق لرد سیاه، با رنگ و رویی پریده و چهرهی مضطرب، عمارت ریدل را ترک میکند. او که پس از مدتها دیگر احساس سنگینی آن نشان شوم را بر ساعدش نداشت، میخواست به سریعترین حالت ممکن به نزد هیزل برسد. نمیدانست چرا دستانش یخزده بود؛ اما میدانست که دستان هیزل، گرمای حیات را به آنها خواهد بخشید.
میدانست که هیزل در آن ساعت روز، در دفتر روزنامهی پیامامروز مشغول آمادهسازی خبر هفتهی آینده است. بنابراین بدون اتلاف وقت، به دفتر رفت. گردنبندی را که روزی با عشق و علاقه به هیزل هدیه داده بود تا نماد عشقشان باشد و دخترک در دستان او نهاده بود را همراه داشت. آن گردنبند نقرهای، قرار بود یادآور احساس مقدسی باشد که خدا به آندو بخشیده بود. جایش روی گردن دخترک بود، نه دستان دنیل...
دنیل از پلههای ساختمان که به تازگی نوسازی شده بود، بالا میرود. برخلاف تصوراتش، مکانی پر جمعیت و شلوغ بود. یافتن یک شخص در آنجا بسیار سخت بهنظر میرسید. البته، نه برای دنیل که هیزل برایش همچون ستارهای پرنور در آسمان شب میدرخشید. حتی از فاصلههای طولانی، بوی موهای او مستش میکرد. همانند کودکی خردسال، با اشتیاق به سمت دخترک دوید.
- هیزل!
هیزل که مشغول صحبت با خبرنگار دیگهای بود، به سمت صدا برمیگردد. با دیدن دنیل، غمی که سعی داشت از یاد ببرد، دوباره به سینهاش مینشیند. وقتی در تمام دو ماه گذشته، هیچ حرکتی از سوی دنیل دریافت نکرده بود، نا امید شده بود. فکر میکرد او ارتش تاریکی را به یار ابدی هیزل بودن ترجیح داده است. پس منتظر نماند تا تمناهای او را بشنود و به سمت اتاق کارش راه افتاد.
- هیزل! صبر کن!
دنیل اینبار طوری فریاد کشید که توجه همه به او جلب شد. هیزل که از سنگینی نگاهها، معذب شده بود، به سرعت خود را در اتاقش حبس میکند. دنیل در را میکوبد.
- هیزل! خواهش میکنم گوش بده.
هیزل خشمگین میشود.
- به چی گوش بدم؟! به اینکه دوستم داری؟ اگه دوستم داشتی کل این دو ماه کجا بودی؟ از اینجا...
- تموم شد! تمومش کردم!
دنیل لبخندی میزند.
- دیگه مرگخوار نیستم هیزل... تمومش کردم.
بعد از چند ثانیه، در به آرامی باز میشود. هیزل که هنوز رد نگرانی در صورتش دیده میشد، دنیل را در آغوش میگیرد.
- چرا زودتر نیومدی؟ میدونی چقدر برام سخت بود ازت دور بمونم؟
- نمیتونستم بیام... نمیتونستم به چشمات نگاه کنم و بگم جرئت جدا شدن از ارتش تاریکی رو ندارم...
دنیل محکمتر دخترک را فشار میدهد.
- ولی الان تموم شد... دیگه یه مرگخوار نیستم. دیگه هیولا نیستم هیزل!
آندو چنان در آغوش یکدیگر غرق شده بودند که گویا هرگز تصمیم به جدا شدن نداشتند.
شب_خانهی هیزلعطر خوش غذا، در خانهی کوچک هیزل پیچیده بود. هیزل درحالی که آشچزی میکرد، دربارهی اتفاقاتی که در طول دو ماه دوری از مرد برایش رخ داده بود، حرف میزد. دنیل که روی صندلی نشسته بود، با عشق و اشتیاق به دختر خیره شده بود. اما حسرت درون چشمانش، قابل انکار نبود.
- بهخاطر همین ازم تقدیر شد و حقوقم رو افزایش دادن. نیک میگفت که اگه همینجوری پیش برم ممکنه تا یه سال آینده ارتقای شغلی هم پیدا کنم. باورت میشه؟
دنیل لبخند کجی میزند.
- مطمئنم که میتونی. تو باید خیلی موفق بشی هیزل.
هیزل که متوجه حال عجیب دنیل شده بود، کنارش مینشیند.
- حالت خوبه دن؟
- خوبم...
دنیل چشمانش را از دخترک میدزدد.
- چیزی نیست... فقط ازت میخوام یه قولی بهم بدی.
- چه قولی؟
- قول بده دیگه هیچوقت این گردنبند رو از گردنت در نیاری...
دنیل گردنبند ستاره را به هیزل میدهد.
- و هر اتفاقی هم بیوفته، از زندگی کردن دست نکشی... باشه؟
هیزل بعد از بستن گردنبند، دنیل را بغل میکند.
- تا وقتی تو کنارم باشی، هیچوقت از مبارزه تسلیم نمیشم دن. دوستت دارم!
- منم همینطور...
اکنون غم درونی دنیل، به وضوح مشخص بود. حداقل برای کسی که میخواست آن را ببیند.
- برقصیم؟
دنیل به هیزل مینگرد.
- رقص؟ چقدر یهویی... باشه. بیا تا غذا حاضر بشه برقصیم.
هیزل هیجانزده از جایش بلند میشود.
- پس من میرم موسیقی رو آماده کنم!
- منم یه لیوان آب میخورم...
چند دقیقهایطول میکشد تا هیزل آهنگ مورد علاقهاش را بیابد و صفحهی آن را روی گرامافون قدیمی قرار دهد. بعد از شروع پخش آهنگ، به دنیل که وسط سالن پذیرایی ایستاده بود، نزدیک میشود. دست چپ هیزل بر روی شانهی دنیل قرار میگیرد و دست راست دنیل بر روی کمر باریک هیزل. دو دست آزاد آندو، گویا به هم گره خورده باشد، در هم تنیده میشود. همراه با نتهای موسیقی، آنها نیز حرکات آرامی انجام میدادند؛ همانند یک برگ رقصان در باد پاییزی...
- آهنگش رو نشنیدم هیزل... جدیده؟
هیزل مفتخرانه میگوید:
- نه! ولی طبیعیه که نشناسیش. بهت که گفته بودم؛ اگه فقط ماگلها توی یه چیزی از جادوگرا بهتر باشن، اون موسیقیه.
...I, I just woke up from a dream
.Where you and I had to say goodbye
.And I don’t know what it all means
...But since I survived, I realized
حرکات کمی سریعتر میشود. هیزل که سرش را به سینهی مرد تکیه داده بود، متوجه رنگپریدگی صورت دنیل نمیشود.
- میخوام یه چیزی رو بدونی هیزل...
...Wherever you go, that’s where I’ll follow
...Nobody’s promised tomorrow
- مهم نیست چه اتفاقی بیوفته... بدون که من همیشه دوستت داشتم...
So I’ma love you every night like it’s the last night!
!Like it’s the last night
دنیل کمکم به سرفه میافتد.
- وقتی تو پیشم باشی...
نفسش بند آمده بود. به سختی زمزمه میکند:
- حتی مرگم برام آزاردهنده نیست...
...If the world was ending
!I’d wanna be next to you
;If the party was over
...And our time on Earth, was through
- این چه حرفیه میزنی دن؟
- گوش بده... همهچیز که تموم شد، از اینجا دور شو. فقط... برو!
;I’d wanna hold you, just for a while
!And die with a smile
دنیل، هیزل را در آغوش میکشد.
...If the world was ending
!I’d wanna be next to you
پاهای دنیل سست میشوند. دیگر توان تحمل وزن بدنش را ندارد. به آرامی روی زمین میافتد. هیزل که با جثهی کوچکش قدرت سرپا نگهداشتن او را نداشت نیز همراه او مینشیند.
- دن! دن! حالت خوبه؟
دنیل به شدت سرفه میکند. خون سرخ رنگ، از گوشهی دهانش بیرون میزند.
- همینکه... پیش تو هستم... برام کافیه...
چشمانش را به سختی باز نگه میدارد.
- دوستت... دارم...
دنیل در عمرش به چیزهای زیادی اعتقاد نداشت که خلافش به او ثابت شده بود. مثلاً هرگز فکر نمیکرد که روزی عاشق شود؛ ولی شده بود... یا باور نداشت که انسان در لحظهی مرگش، خاطراتش را مرور کند. اما اکنون که فاصلهی زیادی با ترک این دیار فانی نداشت، زندگیاش به سرعت از مقابل دیدگانش عبور میکرد. حال، هفت دقیقه فرصت داشت زندگیاش را ببیند.
اولین دقیقه
دنیل کودک پنجسالهای بود. در حیاط خانهشان به دنبال پروانهی آبیرنگی میدوید. دستانش را همانند دو بال یک پرنده گشوده بود. آزاد و رها بود؛ برخلاف تمام عمرش... صحنهی بعد، دنیل یازدهساله شده بود. در قلعهی بزرگ و باشکوه هاگوارتز قدم برمیداشت. با تازهواردان همسن و سال خودش، صحبت میکرد. لحظهای را که کلاه پیر گروهبندی بر سرش قرار گرفته بود را بهخاطر داشت.دومین دقیقه
دنیل هجدهساله که بر سر مزار والدینش که بر اثر یک حادثه از دنیا رفته بودند، میگریست. و پس از آن، دنیل بیست و سه ساله که با افتخار فرم ورودیاش به وزارتخانه را پر میکرد. او توانسته بود شغل دلخواهش را بیابد.
سومین دقیقه
دنیل بیست و پنج ساله که بعد از آشنایی با قدرت شگفتآور لرد سیاه، به او و نظراتش علاقهمند شده بود، درحال تحمل درد حاصل از شکلگیری نشان مرگخواری بر روی ساعدش بود. در چهرهاش چیزی بهجز جاهطلبی دیده نمیشد.
چهارمین دقیقه
دنیل بیست و شش ساله که در طول یک سال عضویت در گروه مرگخواران، با دیدن مرگ انسانهای بیگناه بسیاری، عذاب وجدان شدیدی را با خود به همراه دارد. او میداند که در یک باتلاق خونین فرو رفته و دست و پا زدن تنها باعث مرگ زودرس او خواهد شد. او چارهای بهجز انتظار برای تبدیل شدن به یک هیولا همانند دیگر کسانی که آن نشان را حمل میکردند، نداشت.
پنجمین دقیقه
درست در همان لحظهای که فکر میکرد همه چیز تمام شده، با خبرنگاری که درحال تهیه خبری در محوطهی وزارتخانه بود برخورد میکند. در همان نگاه اول، نگاهش به چشمان سیاه دختر گره میخورد. قلبش چنان شروع به تپیدن میکند که گویا میخواهد سینهاش را بشکافد. گونههایش سرخ میشوند. او عاشق میشود!
ششمین دقیقه
دنیل بیست و هفت ساله به همراه هیزل در دامنهی کوهی نشسته و به آسمان خیره شدهاند. البته، هیزل به ستارههای در آسمان و دنیل به درخشش درون سیاهی چشمان دختر که در زیبایی کم ازستارهها نداشت. در همان لحظه، جعبهی قرمز رنگی از جیبش بیرون میآورد و به دختر هدیه میدهد. درون جعبه، گردنبند نقرهای رنگی که پلاک ستارهاش همچون اخترهای آسمانی میدرخشید، وجود داشت. آن شب، آن گردنبند به نشان عشق آن دو تبدیل میشود. نشانی که خبر میداد آندو برای هم ساخته شدهاند.
هفتمین دقیقه
این بار دنیل در صبح آن روز، در اتاق لرد سیاه دیده میشود. درست لحظهای که لرد سیاه، خروج او از ارتشش را تائید میکند. اما در زمانی که دنیل میخواهد شاد شود، لرد سیاه شرطی را بر زبان میآورد.
- اگر میخواهی زنده اینجا را ترک کنی، باید آخرین ماموریت خود را به اتمام برسانی. این معجون را بگیر. باید این را به شکلی به خبرنگار گندزادهای به نام هیزل اسمیت بنوشانی. او در اثر این معجون، خواهد مرد. اگر قصدی بهجز انجام دستور ما داشته باشی، تو را یافته، خواهیم کشت!
فضا به سرعت تغییر مییابد. این بار، دنیل در آشپزخانهی خانهی هیزل قرار دارد. در زمانی که هیزل برای آمادهسازی نیازهای رقصشان او را تنها گذاشته، دنیل معجونی که لرد به او داده بود را در لیوانی میریزد. همراه با بغضی که در گلویش سنگینی میکرد، محتویات لیوان را تا انتها سر میکشد. او امید داشت که حداقل تا پایان رقصش با هیزل، زنده بماند...چشمان دنیل اندکی باز میشوند. هیزل او را در آغوش گرفته بود و همچون ابر بهاری میگریست. او قدرت نداشت دستش را بلند کند یا حرفی بزند. اما صدای موسیقی را هنوز میشنید...
...If the world was ending
!I’d wanna be next to you
;If the party was over
...And our time on Earth, was through
;I’d wanna hold you, just for a while
!And die with a smile
...If the world was ending
!I’d wanna be next to you
دنیل لبخند بیجانی میزند. همینکه آخرین تصویری که پیش از مرگش میدید، چشمان زیبای هیزل و آخرین چیزی که میشنید، موسیقی مخصوص آندو بود، برایش کفایت میکرد. اینکه میمرد مهم نبود؛ آنچه اهمیت داشت این بود که در آغوش یار زندگیاش جان میسپرد و این برای آخرین لبخندش، حتی اضافی بود...
تمام شد... قلبش دیگر نتپید و ریههایش سرشار از اکسیژن نشد. نبضش خاموش و چشمانش بسته شد. او بهراستی مرد! روحش از بدنش جدا شد و به آسمانها پرواز کرد. اما علیرغم همه چیز، لبخند بر صورت سردش عیان بود.
او با یک لبخند مرده بود!