جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

67 کاربر(ها) آنلاین هستند (44 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
66 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: دیروز ساعت 23:05
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
این اعلام اخرین امتیازات کلاس تاریخه...

هافلپاف: ۰


اسلیترین: ۱۰

سوروس اسنیپ: ۱۰
قرار بود که از تکالیف بقیه نکته‌های جدید یاد بگیری؛ ولی اون قدر قشنگ و مفهومی توضیح دادی که واقعا حیف بود ۱۰ نگیری.


ریونکلاو: ۰


گریفیندور: ۱۰

لیلی اوانز: ۱۰
قرار بود از سه تا تکلیف مختلف بهره بگیری ولی تکلیفت به اندازه‌ای بامزه و خلاقانه بود که به نظرم نیازی به کسر نمره‌ی سخت‌گیرانه نیست.


مرسی از همه کسایی که توی این کلاس شرکت کردن.

افرادی که لایک کردند

واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
خیلی مشکوکی!
تاپیک انجمن
پاسخ: کلاس آموزش تقلبات سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 شهریور 1405 00:03
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
خیلی مشکوکی!
تاپیک انجمن
پاسخ: کلاس آموزش تقلبات سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 شهریور 1405 00:00
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
توی این عکس کلاس تاریخ جادوگری رو می‌بینیم؛ جایی که همه‌ی دانش‌آموزها سرشون توی برگه‌ی امتحانه و دارن آخرین زورشون رو برای گرفتن نمره می‌زنن. البته در این بین، ممد ویزلی وضعیت کاملاً متفاوتی داره. ممد از اون دسته شاگرداییه که توی پرسش‌های کلاسی، حتی وقتی سؤال خیلی ساده‌ست، چند ثانیه به سقف نگاه می‌کنه تا شاید جواب از اون بالا بیفته پایین. تاریخ جادوگری هم که دیگه جای خود داره و ممد معمولاً با شنیدن اسم سؤال، بیشتر از اینکه دنبال جواب بگرده، دنبال راه فرار می‌گرده.

اما امروز اتفاق عجیبی افتاده. ممد سر امتحان آخر ترم نشسته و با سرعتی باورنکردنی داره جواب می‌نویسه. قلمش تقریباً داره دود می‌کنه و برگه یکی‌یکی پر می‌شه. انگار تمام اطلاعاتی که توی طول ترم وارد مغزش نشده، تصمیم گرفته دقیقاً پنج دقیقه بعد از شروع امتحان به صورت فشرده دانلود بشه. ممد سؤال‌ها رو یکی‌یکی جواب می‌ده و حتی برای بعضی‌ها بیشتر از چیزی که خواسته شده می‌نویسه. وضعیتی که برای هر معلمی به اندازه‌ی کافی مشکوکه، مخصوصاً وقتی پای ممد ویزلی وسط باشه.

تلما که استاد تاریخ جادوگریه، از همان لحظه‌ای که سرعت جواب دادن ممد رو می‌بینه، بهش مشکوک می‌شه. چون کسی که تا دیروز فرق چند تا اتفاق تاریخی رو با هم قاطی می‌کرد، امروز چطور ممکنه با این سرعت جواب سؤال‌های امتحان رو بدونه؟ بنابراین تلما با ذره‌بین بالای سر ممد می‌ایسته و شروع می‌کنه به بررسی دقیق همه‌چیز. برگه، قلم، دست ممد، میز، اطراف میز و احتمالاً اگر فرصت بیشتری داشته باشه، حتی مولکول‌های هوای اطرافش هم بررسی می‌شن.

میرا، روباه نارنجی تلما، هم در این عملیات بزرگ ضدتقلب نقش مهمی داره و از طرف دیگر ممد رو زیر نظر گرفته. در نتیجه ممد عملاً از دو طرف محاصره شده؛ یک طرف تلما با ذره‌بین و یک طرف میرا با ذره‌بین. فقط مونده بود یک نفر هم زیر میز بره تا پایه‌های میز رو بررسی کنه که مبادا جواب‌ها از آنجا وارد شده باشن.

ممد هم وسط این ماجرا، در حالی که احتمالاً واقعاً این بار برای امتحان درس خونده، از شدت استرس داره آب می‌شه. هر بار که می‌خواد دستش رو تکون بده، اول به تلما نگاه می‌کنه که ببینه هنوز داره زیر ذره‌بین بررسیش می‌کنه یا نه. حتی احتمالاً موقع نوشتن جواب‌ها هم به این فکر می‌کنه که اگر زیادی سریع بنویسه مشکوکه و اگر زیادی آروم بنویسه هم باز مشکوکه. در واقع ممد به مرحله‌ای رسیده که دیگر خودش هم نمی‌دونه باید امتحان بده یا از خودش دفاع کنه.

تلما هم هر لحظه مشکوک‌تر می‌شه و انگار منتظره فقط یک نشونه‌ی کوچک پیدا کنه تا پرونده‌ی بزرگ «ممد ویزلی و تقلب تاریخی قرن» رو باز کنه. ممد هم با هر قطره عرقی که از پیشونیش پایین میاد، بیشتر شبیه کسی می‌شه که دقیقاً وسط بازجویی دستگیر شده، نه دانش‌آموزی که سر امتحان نشسته.

در نهایت، چیزی که قرار بود یک امتحان ساده‌ی تاریخ جادوگری باشه، برای ممد تبدیل شده به سخت‌ترین امتحان زندگی‌اش؛ نه به خاطر سؤال‌های امتحان، بلکه به خاطر اینکه باید هم‌زمان جواب همه‌ی سؤال‌ها رو درست بنویسه و ثابت کنه که واقعاً جواب‌ها رو بلده. شاید ممد برای اولین بار در عمرش آماده‌ی گرفتن نمره‌ی خوب باشه، ولی متأسفانه حالا باید اول ثابت کنه که ممدِ سابق نیست.

افرادی که لایک کردند

واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
خیلی مشکوکی!
تاپیک انجمن
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 9 شهریور 1405 23:51
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
۱- ازتون میخوام به درونتون نگاه کنید،چطور این کارو می کنید؟
پروفسور فکر کردین ما نمی‌دونیم شما اینجوری دارین از ما اطلاعات می‌گیرین تا بعدا ازشون سواستفاده کنین؟ ما می‌دونیم. ولی از اون جهت که نمره می‌خوایم...
ما می‌ریم می‌شینیم جلوی آینه، بعد به انعکاس خودمون نگاه می‌کنیم. حالا اگه می‌گین ما گفتیم درون‌تون، باید بگم ما آدم ساده‌ای هستیم. درون و بیرون مون یکیه.

کودک درونتون رو توصیف کنید. چه ویژگی ای داره که اذیتتون میکنه؟
ما کودک درون‌مون یکم پیره! یعنی پیرزن درون داریم در اصل. یهو داریم از پله‌های قلعه بالا می‌ریم شروع به غر زدن میکنه. یعنی رسما بهمون به جای کودک، یه پیرزن غرغرو انداختن...

۲-چطور با کودک درونتون به صلح می رسید و راضی‌ش می کنید توی اهدافتون بهتون کمک کنه؟ توی چه هدفی بهتون کمک میکنه؟ آیا اصلا به صلح می رسید یا همه چی خراب میشه؟
صلح؟ صلح؟! اصلا فرصت نمیکنیم باهم حرف بزنیم. من هی بهش میگم ساکت بشه، هی اون غر میزنه. هی من میگم ساکت بشه، میگه گرسنمه، حوصله‌ام سر رفته، خوابم میاد. یه جور رفتار میکنه انگار من کودک درون اونم، نه برعکس!
در کل ما درحال جنگ درونی هستیم، خبری از صلح نیست!

افرادی که لایک کردند

واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
خیلی مشکوکی!
تاپیک انجمن
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 9 شهریور 1405 23:42
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
پوآرو دستی به سبیلش کشید. بعد نگاهش رو بین جسد خورد شده‌ی تلما، خون جاری شده و پیانو چرخوند. اون داشت توی ذهنش نشونه‌ها رو بررسی می‌کرد؛ طبیعتاً شرایط شبیه «حادثه» نبود! الان بین «قتل اتفاقی» و «قتل برنامه‌ریزی شده» به نتیجه می‌رسید. چند دقیقه که توی سکوت کامل گذشت، پوآرو احساس کرد که غرور کارآگاهیش داره در مقابل چندتا بچه مدرسه‌ای خورد می‌شه! پس دست به کمر می‌زنه و به چرت و پرت ترین چیز ممکن گیر می‌ده...
- اصلاً بگین ببینم! این پیانو چرا اینجاست؟!

بچه‌ها زیرلب می‌خندن.

- اینجا کلاس موسیقیه دیگه!

پوآرو بیشتر اخم می‌کنه.
- این که معلومه! می‌گم چرا روی مقتول افتاده؟

بچه خواست دوباره جواب بده که بلاتریکس هلش داد.
- ببین عمو! از ناکجاآباد پیدات شد و نصف وقت کلاس من رو به هدر دادی! الانم سرت تو کار خودت باشه و این پرونده رو حل کن. وگرنه یهو دیدی یه گیتارم افتاد روی تو!

پوآرو که خطر شرایط رو با تک‌تک سلول‌هاش درک کرده بود، خودش رو عقب می‌کشه. مشخص بود که این استاد موسیقی، نه‌تنها کاسه‌ی صبر، بلکه حتی نعبلکی صبر هم نداره و اگه قرار باشه یکم دیگه ماجرا رو طول بده، با عواقب خوبی مواجه نمی‌شه.

پوآرو سرفه‌ای می‌کنه.
- من احتمال می‌دم که مقتول فرد یا افرادی رو به شدت عصبانی کرده باشه... اونا هم توی اولین فرصتی که پیدا کردن، مقتول رو از راه‌شون کنار زدن.

بلاتریکس ابرو بالا انداخت.
- نکته‌ی جالبیه. ولی این دختره عادتش بود که روی اعصاب همه پیانو بزنه؛ یعنی به این راحتی‌ها نمی‌تونی قاتل احتمالی رو پیدا کنی.
- فراموش نکنین خانوم! مهم نیست پرونده چقدر سخت باشه؛ هوش و ذکاوت من از اون قوی‌تره!

پوآرو از سنگینی هندونه‌هایی که بغل خودش داده بود، داشت کمرش خم می‌شد؛ ولی به روی خودش نمیاره. ذره‌بینش رو از داخل بارونیش در‌میاره و با دقت اطراف جسد تلما رو بررسی می‌کنه. توی مشت تلما، دفترچه‌ی کوچیکی وجود داشت. پوآرو به سختی مشت اون رو باز می‌کنه و دفترچه رو که لکه‌های خون روش دیده می‌شد، بر می‌داره.
روی هر برگ کاغذ از دفترچه، اسم یه‌نفر نوشته شده بود و زیرش چندتا از سرنخ‌های بی‌ربط به همدیگه که نشون می‌داد طرف مشکوکه و یه پاتیلی زیر نیم‌پاتیلشه!

- اون دختر ریونکلاوی چون چشم هاش سبزه معلومه با یه قصد شوم اومده هاگوارتز، دملزا چون همیشه نقشه همراهشه ولی بازم گم میشه، وزیر چون مالیات‌ها رو زیاد کرده قراره گالیونای همه رو بالا بکشه و بره جزایر هاوایی... خب به نظر میاد مقتول خیلی تصورات عجیبی داشته!

پوآرو به ورق زدن ادامه می‌ده تا اینکه به آخرین برگه می‌رسه که از روی دست‌خط بدش، می‌شد فهمید که احتمالاً با عجله نوشته شده.

- «توطئه مدیران: بازنشستگی مشکوک هری پاتر!». قاتل رو پیدا کردیم! هری پاتر قاتله!

بلاتریکس اگه می‌تونست پوآرو رو می‌نداخت توی چرخ گوشت و باهاش کتلت درست می‌کرد؛ بعدش هم برای سلامتی لرد سیاه و موفقیت ارتش تاریکی، توی هاگوارتز به‌عنوان نذری پخشش می‌کرد!
- هری بعد از بازنشستگی گم شده.
- خب... پس شاید قاتل خودش نباشه، ولی قطعاً یه ربطی بهش داره.

پوآرو چندین سوال در رابطه با ماجرای بازنشستگی هری پرسید. بعد از به‌دست آوردن اطلاعات، دوباره به فکر فرو رفت.
- و مقتول فکر می‌کرد این ماجرا ربطی به مدیرا داره و مشکوکه؟ چرا؟
- چون تلما بود. اول مظنون رو پیدا می‌کرد و بعداً دنبال اثبات کردن جرمش می‌گشت.
- منطقیه!

تلما از همون روز اولی که خبر بازنشستگی هری رو توی روزنامه دیده بود، می‌دونست یه جای کار می‌لنگه.

- مقتول اینجا نوشته که... اعتراضات سراسری جادوگرانیان که برای مبارزه با ظلم مدیرا شروع شده بود، توسط اون‌ها خاتمه پیدا کرد. بعد از اون اتفاق مدیرا که بهشون برخورده بود، با افزایش قیمت همه چیز از مردم انتقام گرفتن. اما این براشون کافی نبود... هری پاتر که گفته می‌شد توی این اتفاق پشت مردم معترض بوده، از کارش اخراج شده و الان دارن با گفتن اینکه وقت بازنشستگیش رسیده، مردم رو گول می‌زنن. وقتش رسیده دست مدیرهارو رو کنیم!

طولی نمی‌کشه که تموم سرنخ‌ها به همدیگه وصل بشن.

- این اولین باری نیست که مدیرا به جون تلمای بیواره چشم داشتن! یه بار هم می‌خواستن با نخ‌کش کردن قربونیش کنن و این بار موفق شدن.
- من امروز صبح دیدم که سردسته‌ی مدیرها، داشت با تلما حرف می‌زد. هلنا رو می‌گم.

پوآرو دفترچه رو توی جیبش می‌ذاره و به سرعت به سمت در کلاس حرکت می‌کنه.
- پرونده‌ی قتل تلما هلمز حل شد! الان وقتشه بریم و مدیرها رو به جرم قتلش دستگیر کنیم!

افرادی که لایک کردند

واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
خیلی مشکوکی!
تاپیک انجمن
پاسخ: قلم‌پر تندنویس
ارسال شده در: پنجشنبه 5 شهریور 1405 00:45
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
من همون سوال‌های قبلیم رو میارم و می‌پرسم...

۱. سرگرمیت توی زندگی چیه؟ جیزی که انجام دادنش باعث میشه خوشحال بشی؟

۲. به‌نظرت برترین نویسنده یا نویسندگان سایت در جدی و طنز نویسی در طول زمان چه کسانی بودن؟

۳. الان نوشته‌های چه کسی رو توی سایت سعی می‌کنی همیشه دنبال کنی؟

۴. تازه‌واردی هست که از همون لحظه‌ی اولی که وارد سایت شده باشه و شناخته باشیش، فکر کنی که می‌تونه از اعضای برتر سایت بشه؟ این اتفاق افتاده و اون تازه‌وارد پیشرفت کرده؟

۵. چه کسی رو توی سایت تحسین می‌کنی؟

۶. شخصیت موردعلاقه‌ت توی دنیای هری‌پاتر چه‌کسی بود؟ به چه دلیلی؟

۷. از کدوم شخصیت محبوب هری‌پاتر بدت میاد؟ چرا؟

۸. بخش موردعلاقه‌ی خودت از سایت کجاست؟

۹. شناسه‌ی موردعلاقه‌ت چیه و چه ویژگی‌هایی داره؟ توی کل سایت منظورمه...

۱۰. جای چه ویژگی شخصیتی‌ای الان تو ایفا خیلی خالیه؟

۱۱. بهترین امضای حال حاضر متعلق به چه کسیه؟

۱۲. پست خاصی هست که بخوای مستقیم به موزه اضافه‌اش کنی؟

۱۳. جای چه عضوی توی سایت واقعاً خالیه؟
واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
خیلی مشکوکی!
تاپیک انجمن
پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: چهارشنبه 4 شهریور 1405 23:58
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
آلبوس دامبلدور VS تلما هلمز
فقدان


بیمارستان هرگز از مکان‌های مورد علاقه‌ی هیچ انسانی نبوده است؛ شاید به‌خاطر بوی کلافه‌کننده‌ی دارویی که به اعصاب بویایی نفوذ می‌کرد و یا صدای ناله‌هایی جان‌خراش بیماران که با مرگ دست و پنجه نرم می‌کردند... به هر حال، تلما نیز از همان دسته از انسان‌ها به شمار می‌آمد که ترجیح می‌داد تا حد ممکن از بیمارستان فاصله بگیرد و برای درمان بیماری‌هایش به داروهای گیاهی و معجون‌های درمانی پناه می‌برد. اما این بار مشکل با هیچ دارو و درمان خانگی‌ای برطرف نمی‌شد. تلما امید داشت که بلکه چاره‌ی بهبودش را در اتاقک‌های سنت مانگو بیابد.

تلما کلاه ردای سیاه رنگش را پایین‌تر کشید. به کفش‌هایش خیره شده بود تا بلکه از سنگینی نگاه دیگران، همچون شمعی آب نشود. بالاخره مسیری که او فکر می‌کرد هرگز به پایان نخواهد رسید، تمام شد. در مقابل میز منشی شفادهنده، ایستاد. منشی نگاهی به سر تا پای او انداخت.
- بفرمایید؟

تلما زیر لب زمزمه کرد:
- تلما هلمز هستم؛ ساعت پنج وقت جلسه‌ی روان‌درمانی داشتم...

ساحره‌ی جوان دفتر زیر دستش را ورق زد. سپس به ساعت نگاهی کرد و با دیدن عقربه‌ها که به شروع جلسه‌ی تلما اشاره می‌کرد، لبخندی زد.
- می‌تونین وارد اتاق شفادهنده بشین خانوم هلمز!

تلما بدون تشکر از منشی، به سمت اتاق شفادهنده قدم برداشت. او چند ضربه‌ی آرام به در اتاق کوبید و پس از کسب اجازه از شفادهنده، دستگیره را پایین آورد. در را کمی گشود و از میان همان فضای اندک وارد اتاق شد.

- منتظرتون بودم خانوم هلمز! لطفا بشینین.

لبخند آرامش‌بخش شفادهنده، باعث شد تلما برای لحظه‌ای به یاد چهره‌ی دلنشینی مادر مرده‌اش بیوفتد. آن ساحره برخلاف مادرش موهای طلایی رنگ و چشمان کهربایی داشت. اما شباهتی که تلما احساس می‌کرد، در ویژگی های ظاهری او نبود؛ بلکه تلما دقیقا همان آرامشی را از او دریافت می‌کرد که مادرش در کودکی به او می‌بخشید...
همین باعث شد که تلما با لبخند محوی رو به روی او بنشیند.

- این اولین جلسه‌ی تراپی‌ای هست که ما با همدیگه داریم؛ برای همین ازتون می‌خوام که دلیل اینکه اینجا حضور دارین رو برای من شرح بدین.

تلما برای چند ثانیه تک‌تک کلمات او را در ذهنش بررسی کرد. با وجود اینکه به خوبی می‌دانست که مشکلش چیست، اما در یافتن کلمات مناسب برای شرح ماجرا احساس دشواری می‌کرد...
- راستش... من حالم خوب نیست.

این حرف یکی از عاجزانه‌ترین چیزهایی بود که تلما تاکنون بر زبان آورده بود. کسی نمی‌دانست این چقدر برای کسی مثل تلما که عادت به گفتن احساسات درونی‌اش نداشت، سخت است...

- من یکی رو از دست دادم... من «میرا» رو از دست دادم...

ساحره‌ی شفادهنده که گویا هر روز این جملات را می‌شنید، سرش را تکان داد.
- به نظر میاد براتون خیلی مهم بوده باشه... دقیقا چه نسبتی باهاتون داشتن؟

تلما چه باید می‌گفت؟ او چه کسی و یا بهتر، چه چیزی را از دست داده بود؟ یک دوست، یک خانواده، یک همکار و یا چیزی که دیگران تصور می‌کردند، یک حیوان خانگی؟ هیچکدام... و یا شاید همه‌ی آن‌ها! برای اولین بار بود که به جایگاه میرا در زندگی از فکر کرده بود‌...
- میرا یک روباه بود‌...

تلما به فکر فرو رفت...
میرا از اول قرار نبود مهم‌ترین موجود زندگی تلما باشد. قرار نبود به تنها دوست زندگی او تبدیل شود. قرار نبود روزی چنان معنایی برای تلما پیدا کند که او حتی قادر به تصور یک روز بدون حضورش نباشد. او فقط یک روباه بود! یک روباه کوچک و نارنجی که سال‌ها پیش، وارد زندگی تلما شده بود.
آن روزها تلما هنوز پدر و مادرش را در کنارش داشت. خانه‌شان گرم و امن بود و عشق در ردیف به ردیف دیوارها جریان داشت. تلما هرگز به این فکر نمی‌کرد که روزی همان خانه می‌تواند آن‌قدر خالی شود؛ مطمئن بود حتی راهروهای خانه نیز دل‌تنگ صدای قدم‌های والدینش شده‌اند.

وقتی تلما خانواده داشت، میرا فقط میرا بود؛ یک همراه کوچک، بازیگوش و بیش از حد کنجکاو که گاهی وسایل تلما را به گوشه‌ای می‌برد، وسط نقاشی کشیدن مزاحمش می‌شد و گاهی آن‌قدر دوروبرش می‌پلکید که تلما با کلافگی می‌گفت برود یک جای دیگر و او را تنها بگذارد. اما میرا هیچ‌وقت واقعاً دور نمی‌شد. چند قدم فاصله می‌گرفت، جایی می‌نشست، دمش را تکان می‌داد و از همان‌جا نگاهش می‌کرد؛ انگار مطمئن بود تلما بالاخره خودش دلش برای حضور او تنگ می‌شود.

بعد پدر و مادر تلما از دنیا رفتند و میرا تنها چیزی بود که تلما از زندگی سابقش همراه داشت. روباه کوچک، بدون آن‌که چیزی بگوید یا حتی بتواند بفهمد دقیقاً چه چیزی از زندگی تلما کم شده که دیگر نمی‌خندد و با او بازی نمی‌کند، کنارش ماند. خانه کوچک و دوست‌داشتنی‌شان را یک شبه ترک کرده و باهمدیگر به عمارت بزرگ هلمز نقل مکان کرده بودند. خانه‌ ناگهان بزرگ شده بود اما دیگر خبری از آن خانواده‌ی بزرگ نبود؛ دیگر تنها یکدیگر برای‌شان باقی مانده بود.

در تمام شب‌هایی که تلما با کابوس‌های تکراری از خواب می‌پرید، میرا در کنارش حاضر بود تا با گرمای وجودش، قلب یخ‌زده‌ی او را گرم کند. در روزهایی که تلما نمی‌خواست با کسی حرف بزند، میرا تنها موجودی بود که می‌توانست کنارش بنشیند؛ بدون آن‌که سؤال بپرسد یا انتظار جواب داشته باشد. شاید همین‌طور بود که تلما کم‌کم به حضورش عادت کرد؛ آن‌قدر آرام و تدریجی که هیچ‌وقت متوجه نشد میرا از یک همراه ساده، تبدیل به تنها کسی شده که تلما به راستی به او اهمیت می‌دهد.

تلما آدم‌های زیادی در زندگی‌اش دیده بود. دوست، دشمن، هم‌گروهی، آدم‌هایی که می‌آمدند و می‌رفتند. اما میرا فرق داشت! میرا قبل از همه‌ی آن‌ها بود. قبل از اینکه تلما یاد بگیرد چطور باید از خودش محافظت کند. قبل از اینکه یاد بگیرد نباید به راحتی به کسی اعتماد کند. میرا او را زمانی می‌شناخت که هنوز هیچ‌کدام از این چیزهایی هست، نشده بود. شاید به همین دلیل، تلما قبول نداشت که ممکن است روزی او را از دست بدهد.

شفادهنده که در سکوت کامل به او گوش کرده بود، چیزی یادداشت کرد و سپس گفت:
- این یک چیز طبیعیه. بعضی چیزها اون قدر همیشع کنار آدم بودن که ما نمی‌تونیم حتی احتمال رفتن‌شون رو در نظر بگیریم... انگار کسی ازمون بخواد که تصور کنیم دیگه توی روزهای آفتابی، قرار نیست سایه‌مون رو ببینیم. می‌دونیم که ممکنه، اما ذهن‌مون آماده نیست که تصویری ازش بسازه.

تلما چشمانش را بست. چقدر با جملات زن احساس هم‌دردی می‌کرد... اشک در چشمانش جمع شده بود؛ کاش آن روز لعنتی هیچ‌گاه شروع نمی‌شد.

فلش بک ــ یک ماه قبل

روزی که قرار بود همه‌چیز عوض شود، تلما صبحش را مثل هر روز دیگری شروع کرد. درحالی‌که پرونده‌هاب حل شده‌اش را درون انباری عمارت ریدل جا می‌کرد، با میرا در رابطه با اینکه به یکی از مرگخواران تازه‌وارد مشکوک است، صحبت کرده بود. با وجود اینکه می‌دانست تا چند ساعت دیگر با دیگر مرگخواران برای ماموریت گروهی‌شان راهی خواهد شد، حس خاصی نداشت؛ شاید ماموریت راحت به نظر نمی‌رسید ولی آن‌ها در مسیرهای سخت‌تری به مقصد رسیده بودند.

هنگام حرکت، میرا مثل همیشه همراهش بود. چند قدم جلوتر از او حرکت می‌کرد، گاهی به اطراف سرک می‌کشید و هر بار که تلما از او عقب می‌ماند، برمی‌گشت و نگاهش می‌کرد. تلما آن روز هم با دیدن این رفتار رئیسانه او زیر لب غر زد، اما بعداً حتی نمی‌توانست به یاد بیاورد دقیقاً چه گفته بود! فقط یادش می‌آمد که میرا برای چند ثانیه نگاهش کرده بود و بعد دوباره راه افتاده بود.

چه عجیب... چرا آخرین لحظات قبل از فجایع این چنین عادی بود؟ هیچ موسیقی‌ احساسی‌ای پخش نمی‌شد، آسمان خون نمی‌بارید و کسی به شخص هشدار نمی‌داد که حواسش را جمع کند و از اخرین بارب که این صحنه ها را می‌بیند، لذت ببرد. همه‌چیز آن‌قدر عادی‌ست که حتی وقتی بارها و بارها برمی‌گردی و به دنبال نشانه‌ای مشکوک می‌گردی که شاید ان موقع ندیده بودی، چیزی نمی‌یابی.

البته شاید تلما هشدارش را دریافت کرده و به آن بی توجهی کرده بود... او از همان لحظه‌ای که وارد محل شدند، احساس بدی داشت. خیابان زیادی خلوت بود. پنجره‌ها بسته بودند و سکوت اطراف، با آن سکوت‌های طبیعی فرق داشت. تلما نمی‌توانست دقیقاً بگوید چه چیزی اشتباه است؛ فقط می‌دانست چیزی هست. آن حس مثل سوزن باریکی زیر پوستش می‌رفت و هرچه بیشتر جلو می‌رفتند، بدتر می‌شد. چند بار اطرافش را نگاه کرد و بالاخره گفت که اوضاع عجیب است. گفت این‌جا زیادی آرام است. گفت شاید بهتر باشد کمی بیشتر حواس‌شان را جمع کنند. اما هیچ‌کس واقعاً جدی نگرفت. شاید چون همه فکر می‌کردند تلما طبق معمول بدبین شده و یا چون خودشان چیزی نمی‌دیدند. شاید هم چون هیچ‌کس دوست نداشت مأموریت را به خاطر یک حس نامعلوم متوقف کند.

تلما هم نتوانسته بود بیشتر از این اصرار کند؛ که کاش می‌کرد! راه افتاد، اما آن حس با او ماند. میرا هم آن روز بی‌قرارتر از همیشه بود. گوش‌هایش به هر صدایی حساس شده بود و هر چند لحظه بی‌دلیل می‌ایستاد. تلما نزدیک بود صدایش بزند، اما همان لحظه همه‌چیز اتفاق افتاد. اولین طلسم ناگهان از جایی نامعلوم به سمتشان آمد و قبل از آن‌که کسی فرصت کند بفهمد چه خبر شده، خیابان پر شد از نور و صدا.

محفلی‌ها برای‌شان کمین کرده بودند! تلما بعدها دیگر نتوانست ترتیب دقیق اتفاقات را به یاد بیاورد؛ همه‌چیز در ذهنش تکه‌تکه شده بود... خاطرات مبهمی از صدای فریادها، نور و گرماب طلسم‌هایی که از کنار صورتش رد می‌شدند، بوی دود و سنگ‌هایی که با برخورد طلسم‌ها از دیوار جدا می‌شدند و رنگ سرخ خون که بر روی سنگ‌فرش جاری شده بود، در ذهنش داشت. آدم‌ها می‌دویدند، فریاد می‌زدند، طلسم پرتاب می‌کردند و تلما فقط سعی کرده بود زنده بماند... اما حتی در آن شلوغی، هرچند ثانیه یک بار چشمش دنبال میرا می‌گشت؛ تا وقتی که مطمئن می‌شد هنوز میان آن همه دود و خرابی سالم است، نفس عمیقی می‌کشید.

اما جنگ و درگیری هرگز قابل پیش‌بینی نیست. یک نفر جلویت است و لحظه‌ی بعد نیست... تلما درست در همان لحظه‌ای که سعی داشت طلسمی را دفع کند، متوجه شد میرا دیگر نزدیکش نیست. فقط چند ثانیه بود؛ و یا شاید کمتر... تلما برگشت، صدایش زد و همان لحظه میرا را دید که از میان دود بیرون آمده و به سمت او می‌دود. تلما نمی‌دانست دقیقاً چه شد. فقط طلسمی را دید که به سمتش می‌آمد و ناخودآگاه واکنش نشان داد. دستش بالا رفت و با تمام توان فریاد زد.
- آواداکداورا!

طلسم سبز رنگ از چوبدستی‌اش بیرون آمد و هم‌زمان، در همان آشفتگی، میرا درست در مسیر قرار گرفت. تلما حتی فرصت نکرد اسمش را کامل صدا بزند. نور سبز همه‌چیز را برای یک لحظه روشن کرد. بعد، میرا روی زمین افتاد. اول تلما نفهمید. واقعاً نفهمید. برای چند ثانیه فقط ایستاده بود و به او نگاه می‌کرد؛ به بدن کوچکش که روی زمین افتاده بود، به دم نارنجی‌اش که دیگر حرکت نمی‌کرد، به گوش‌هایی که دیگر به صدای هیچ‌کس واکنش نشان نمی‌دادند...

تلما قدمی جلو رفت؛ و بعد یکی دیگر... انگار کسی به او گفته بود اگر سریع‌تر قدم بردارد، زمین زیر پایش او را خواهد بلعید. کنار میرا نشست و دستش را به او رساند.
- میرا؟

صدایش آن‌قدر آرام بود که خودش هم به زور آن را شنید. هیچ جوابی نیامد... تلما دوباره صدایش زد، این بار بلندتر! بعد گفت بلند شود، گفت وقت این کارها نیست، گفت باید بروند! حتی دستی به سرش کشید، انگار میرا فقط خوابیده باشد و تلما بخواهد بیدارش کند. اما میرا تکان نخورد...

انکار!
میرا نمرده بود! نمی‌توانست مرده باشد! این فکر هیچ‌جوره در ذهن تلما جا نمی‌شد. مرگ چیزی بود که برای دیگران اتفاق می‌افتاد. برای پدر و مادرش اتفاق افتاده بود، برای بعضی از آدم‌هایی که دیده بود اتفاق افتاده بود، برای آدم‌هایی که تلما حتی اسمشان را هم نمی‌دانست؛ اما نه برای میرا! میرا از آن افرادی نبود که بتواند از او گرفته شود! اهمیتی نمی‌داد که او دیگر نفس نمی‌کشد و یا حرکت نمی‌کند؛ میرا نمرده بود. تلما برای مدتی طولانی، همان‌جا نشست. به طلسم‌های وحشیانه‌ای که از کنارش رد می‌شد اهمیتی نمی‌داد. میرایش آن‌جا بود و تلما نمی‌توانست او را رها کند.
او حتی بعد از تمام شدن درگیری، منتظر بود که چیزی تغییر کند. منتظر یک حرکت کوچک بود. یک لرزش، یک نفس و یا هر چیزی که ثابت کند او اشتباه نمی‌کند.

وقتی کشان‌کشان توسط هم‌گروهی‌هایش از آن مکان خارج می‌شد، جسم خشک شده‌ی میرا را در آغوش گرفته بود. ذهنش حقیقت را پس می‌زد. نمی‌خواست به آن فکر کند. نمی‌خواست آن را ببیند. انگار اگر به اندازه‌ی کافی قبول نمی‌کرد، واقعیت هم مجبور می‌شد تغییر کند!

حتی بعد از دفن کردن جسد میرا، وقتی به خانه‌ی خودش برگشت، اولین چیزی که انتظار داشت دیدن میرا بود. در اتاقش را باز کرد و چشمش ناخودآگاه به جایی رفت که میرا معمولاً آن‌جا می‌نشست. جایش خالی بود... تلما چند ثانیه ساکن ایستاد؛ بعد با خودش گفت شاید میرا در اتاق دیگری باشد. به اتاق دیگر رفت. نبود. به راهرو نگاه کرد. نبود. حتی یک لحظه به خودش گفت شاید برای هواخوری بیرون رفته باشد. بعد همه‌چیز دوباره به یادش آمد و تلما برای اولین بار فهمید که آدم می‌تواند در حتی ارزشمندترینش را هم از دست بدهد.

خشم!
این بار احساس عصبانیت وجودش را پر کرد. نه ناگهانی و نه با خبر، بلکه آرام‌آرام جمع شد و در همه‌جا را در خود غرق کرد. تلما از محفلی‌ها متنفر بود، از لرد سیاه و مرگخواران متنفر بود، از مأموریتی که به آن شکل پیش رفته بود متنفر بود، از بقیه که حرفش را جدی نگرفته بودند متنفر بود، از آن سکوت لعنتی خیابان متنفر بود و بیشتر از همه، از خودش.
چرا بیشتر اصرار نکرده بود؟ چرا همان اول همه را برنگردانده بود؟ چرا حواسش به میرا نبود؟ چرا آن لحظه فقط یک ثانیه دیرتر یا زودتر حرکت نکرده بود؟
هزار سوال وجود داشت و هیچ‌کدام جوابی نداشتند... تلما بارها همان صحنه را در ذهنش مرور کرد. آن‌قدر زیاد که دیگر جزئیاتی را که در ذهنش داشت، را بهتر از واقعیت به یاد می‌آورد. در ذهنش می‌توانست همه‌چیز را تغییر دهد؛ خودش را سریع‌تر کند، میرا را عقب بکشد، طلسم را منحرف کند.

اما هر بار که چشم‌هایش را باز می‌کرد، میرا هنوز مرده بود. همین، خشمش را بیشتر می‌کرد. اینکه گذشته دیگر دست او نبود. اینکه نمی‌توانست حتی با تمام جادوهایی که می‌شناخت، یک دقیقه به عقب برگردد. اینکه حتی با تمام قدرتش نمی‌توانیت از پس ثانیه ها بر بیاید، به او احساس ضعف می‌بخشید.

حسرت!

بعد نوبت به حسرت خوردن رسیده بود. تلما در ذهنش با تقدیر معامله می‌کرد و هربار شکست می‌خورد. جه می‌شد اگر می‌توانست یک بار دیگر به آن روز برگردد، این بار حواسش را جمع می‌کرد. اگر می‌شد فقط یک روز دیگر میرا را داشته باشد، دیگر هیچ‌وقت از شیطنت‌هایش کلافه نمی‌شد. اگر می‌شد فقط یک بار دیگر کنارش بنشیند، هیچ‌وقت به او نمی‌گفت برود و تنهایش بگذارد.

تلما تازه شروع کرد به یاد آوردن تمام لحظه‌هایی که اهمیت حضور میرا را دست کم گرفته بود. چقدر راحت از کنارش رد شده بود... چقدر فکر کرده بود همیشه فرصت هست، همیشه فردا هست و همیشه بعداً می‌شود بیشتر وقت گذراند. اما آن «بعداً» دیگر قرار نبود فرا برسد...
تلما هیچ‌چیز برای معامله نداشت که به تقدیر بدهد. حتی اگر هم داشت، تقدیر اهل معامله نبود.

افسردگی!
غم بعد از همه‌ی این‌ها بدترین شکل خودش را نشان داد. وقتی خشمش تمام شد، وقتی دیگر چیزی نمانده بود که بشکند و یا کسی نمانده بود که تقصیرات را گردنش بیندازد، تلما فقط خسته شد.
خانه بیش از حد ساکت بود. بعضی روزها که صدایی می‌شنید، ناخودآگاه فکر می‌کرد میراست. بعضی شب‌ها هنوز قبل از خواب جایی را نگاه می‌کرد که میرا معمولاً آن‌جا می‌خوابید. وقتی به‌خاطر کابوس از خواب می‌پرید انتظار داشت دم نرم تلما دور گردنش گره بخورد و نوازشش کند. گاهی حتی اسمش به زبانش می‌آمد و بعد ناگهان ساکت می‌شد.

فقدان برای تلما یک اتفاق نبود. میرا یک بار نمرده بود؛ هر روز، در هر عادت کوچکی که از زندگی تلما باقی مانده بود، دوباره نبودنش خودش را نشان می‌داد. در جایی که باید می‌نشست. در صدایی که دیگر نمی‌آمد. در لحظه‌ای که تلما می‌خواست چیزی را به او نشان دهد و بعد یادش می‌آمد هیچ‌کس نیست که آن را ببیند...

پایان فلش بک

- با قوی جلوه دادن خودتون نمی‌تونین با این مسئله کنار بیاین. باید خودتون رو تخلیه کنین... این تنها توصیه‌ی من به شماست.

تلما بعد شنیدن حرف‌های شفادهنده، از سنت مانگو خارج شد. وقتی به خودش آمد مقابل خانه‌ی خود ایستاده بود.

پذیرش!
در نهایت تلما کم آورده بود. نیمه شب کنار جای خواب میرا نشست و برای اولین بار دیگر سعی نکرد احساساتش را درون قلبش حبس کند. دستش را روی زمین گذاشت و فقط گریه کرد. برای میرا، برای پدر و مادرش، برای تمام آدم‌ها و چیزهایی که فکر می‌کرد با از دست دادنشان کنار آمده است؛ اما انگار هیچوقت یاد نخواهی گرفت...
شاید آدم فقط یاد می‌گیرد بعد از هر فقدان، قسمت دیگری از خودش را از دست بدهد و با آن قسمتِ گم شده زندگی کند.

پذیرش خیلی دیرتر از بقیه احساسات آمده بود. آن‌طور نبود که تلما یک روز صبح بیدار شود و ناگهان دیگر ناراحت نباشد. پذیرش بیشتر شبیه خسته شدن از جنگیدن با چیزی بود که تغییر نمی‌کرد. تلما بالاخره پذیرفت که میرا برنمی‌گردد. نه اگر منتظر بماند، نه اگر خودش را سرزنش کند، نه اگر حتی هزار بار آن روز را در ذهنش عوض کند.
اما پذیرفتنِ مرگ میرا به این معنی نبود که نبودنش کمتر دردناک است... تلما کم‌کم فهمید پذیرفتن، همان فراموش کردن نیست. میرا دیگر کنار او نبود، اما تمام سال‌هایی که کنار او زندگی کرده بود همراهش از بین نرفته بودند. میرا هنوز در خاطراتی بود که تلما نمی‌توانست از ذهنش پاک کند. هنوز در خانه‌ای بود که زمانی با حضورش پر شده بود. هنوز در بخشی از تلما وجود داشت که با کمک او ساخته شده بود.

سال‌ها بعد، تلما بالاخره توانست یک روز به یاد میرا لبخند بزند؛ بدون اینکه بلافاصله بعدش احساس گناه قلبش را چنگ بزند. فهمید شاید مهم‌ترین چیزی که از دست داده، فقط یک همراه نبوده. میرا آخرین پیوندش با خانواده‌اش بود. آخرین موجودی بود که تلما را از واقعاً می‌شناخت. و حالا او هم رفته بود.

اما تلما بالاخره فهمید بعضی چیزها با رفتن‌شان کاملاً ناپدید نمی‌شوند. جایشان خالی می‌ماند و هیچ‌وقت پر نمی‌شود. اما آدم یاد می‌گیرد بدون پر کردنش، با آن زندگی کند. تلما دیگر منتظر نبود روزی در را باز کند و میرا از جایی بیرون بیاید. دیگر با هر صدایی برنمی‌گشت. دیگر ظرف آبش را به امید این‌که شاید لازم شود، پر نمی‌کرد.

اما هنوز گاهی، وقتی جایی تنها بود، حس می‌کرد باید چند قدم عقب‌تر را نگاه کند. انگار روباهی نارنجی هنوز هم پشت سرش راه می‌رود. و شاید تلما هیچ‌وقت واقعاً از آن حس خلاص نمی‌شد. شاید هم نمی‌خواست بشود. چون در نهایت، پذیرش این نبود که تلما یاد بگیرد بدون میرا زندگی کند. او خیلی زود فهمیده بود که مجبور است این کار را بکند. پذیرش این بود که یاد بگیرد خاطره‌ی میرا را با خودش حمل کند؛ نه به عنوان چیزی که هنوز باید برگردد، بلکه به عنوان بخشی از زندگی‌ای که تمام شده بود و با این حال، هنوز از بین نرفته بود. و تلما، با تمام چیزهایی که از دست داده بود، بالاخره یاد گرفت گاهی به گذشته نگاه کند، دردش را حس کند و با این حال، باز هم راه برود.

افرادی که لایک کردند

واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
خیلی مشکوکی!
تاپیک انجمن
پاسخ: پایگاه بسیج دانش‌آموزی هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1405 23:47
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
ما دست این و این رو می‌دیم دست شما.

ترویج آرمان‌های هاگوارتز... می‌دونستم بی‌خود واسه سپردن مدرسه به دابی اعتماد نکردم.

+4
+3

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1405/6/7 22:48:17
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1405/6/7 22:49:05
واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
خیلی مشکوکی!
تاپیک انجمن
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1405 22:09
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
تدریس جلسه‌ی چهارم کلاس تاریخ جادوگری


تلما بعد از خوندن نمرات جلسه‌ی پیش، پشت میزش می‌نشینه. نگاهی به تک‌تک جادوآموزها می‌ندازه و آهی می‌کشه.
- خب بچه‌ها... همون‌طور که می‌دونین این جلسه‌ی آخر کلاس ماست.

برخلاف تلما، بقیه که از تکالیف عجیب و غریب و رفتارهای عجیب‌تر اون خسته شده بودن، اصلاً بابت تموم شدن جلسات احساس ناراحتی نمی‌کردن. تلما ادامه می‌ده...
- من تموم تلاشم رو کردم بهتون تموم نکات مهمی که درباره‌ی تاریخ باید بدونین رو یاد بدم. مطمئنم که شما هم به خوبی یادشون گرفتین. اگر هم نگرفتین دیگه به من ربطی نداره!

جادوآموزها لحظه به لحظه مطمئن‌تر می‌شدن که تلما یک دوقطبیه. ولی اشتباه می‌کردن! اونا که ریاضیات جادویی‌شون ضعیف بود، نمی‌تونستن بیشتر از دو بشمارن. پس در نتیجه نمی‌تونستن حدس بزنن که تلما نه تنها دو قطب، بلکه هزار و پونصد و چهل و چهارتا قطب اضافی هم داره!

- توی جلسات پیش درس مون رو کاملاً تموم کردیم، خیلی هم جلوتر از برنامه بودیم.

طبیعتاً نمی‌شه انتظار داشت که تلما حرفی بزنه و هرماینی‌نما های کلاس، ازش ایرادی نگیرن!

- ولی پروفسور ما که اصلاً کتاب رو شروع نکردیم که بخوایم...
- ساکت! اهم... منظورم این بود که مگه به تدریس‌های قبلی قشنگ گوش ندادی عزیز دلم؟

از نگاه اون جادوآموز، علامت‌سوال‌های رنگین کمونی می‌بارید! تلما که این رو بی‌احترامی به خودش و زحماتش می‌دونه، به بقیه نگاه می‌کنه تا بلکه اونا چیزی یادشون مونده باشه. ولی از بخت بد، یکی از یکی گیج‌تر بهش نگاه می‌کردن.

- من اون همه زحمت می‌کشم و برای شما وقت می‌ذارم، اون‌وقت شما هیچی یاد نمی‌گیرین؟

هیچکس حرفی نمی‌زنه.

- فلور! تو پاشو بگو چرا به جای تدریس از کتاب، موضوعات دلخواه‌مون رو یاد گرفتیم؟

فلور به چپ و راستش نگاهی می‌کنه تا بلکه کسی بهش تقلب برسونه...
- اممم... چون شما دوست نداشتین؟
- نه! نورا! تو بگو.
- پروفسور من اون‌‌موقع چون پنجره باز بود، باد زد و تو هوا معلق بودم و متوجه نشدم...

تلما سرش رو به نشونه‌ی تاسف تکون می‌ده. درسته که این جلسه‌ی آخر بود و نمی‌تونست همه‌ی تدریس‌هارو برای اونا خلاصه کنه، اما قابلیت این رو داشت که مجبورشون کنه همه‌اش رو مرور کنن!


نقل قول:
تکلیف: سه‌تا نکته‌‌ای که از پست‌های تدریس و تکالیف ارسال شده جلسات پیش یاد گرفتین رو نام ببرین و توضیح‌شون بدین. حتماً لینک پستی که ازش چیزی یاد گرفتین رو قرار بدین. فراموش نکنین خلاقیت بیشتر=نمره‌ی بیشتر!
نکته: یکی از پست‌هایی که ازش چیزی یاد گرفتین میتونه برای خودتون باشه!

افرادی که لایک کردند

واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
خیلی مشکوکی!
تاپیک انجمن
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1405 15:36
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
مرسی از توصیه‌ها و پیشنهادات‌تون. از همه‌شون استفاده میکنم!

هافلپاف: ۰


اسلیترین: ۱۰

دیانا کارتر: ۱۰

سوروس اسنیپ: ۱۰


ریونکلاو: ۱۰

لیلی لونا پاتر (آدنا): ۱۰

بردلی: ۱۰


گریفیندور: ۱۰

هاول پرکینز: ۱۰


چه کلاس پرباری! آفرین به همه‌تون!
واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
خیلی مشکوکی!
تاپیک انجمن