هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۲:۱۱:۲۴ دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۴۰۳

هافلپاف

رزالین دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۶:۴۲ دوشنبه ۶ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۰۹:۲۶
از لای صفحات کتاب
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 15
آفلاین
در همین حین، پیغام دیگری از شخصی به نام رزالین دیگوری روی صفحه ظاهر شد:
نجینی عزیز!
این که شما اینقدر خوب تو نقشتون فرو رفتین خیلی عالیه، ولی توجه کنین که پست شما، الان به معنای واقعی اسپم محسوب میشه.
لرد با دیدن این پیام، چنان عصبانی شد که به نظر می رسید کچل تر از قبل شده است. با عصبانیت نعره زد:
- این زنک گستاخ چطور جرئت کرده با پرنسس ما اینگونه صحبت کند؟

بلا که از هر فرصتی برای جلب نظر اربابش استفاده می کرد، گفت:
- اصلا نگران نباشین سرورم! می خواین یه کروشیوی خوشگل نثارش کنم؟

و بدون این که منتظر پاسخ لرد بماند، چوبدستی اش را بالا برد. تام که احساس خطر می کرد، لپ تاپ را برداشت تا از کروشیو رس بلاتریکس دور باشد.
- چیکار می کنی بلا؟ این لپ تاپ فقط پیامشو نشون می ده. خودش معلوم نیست کجاست.

بلا که متوجه شده بود زدن طلسم کروشیو، فقط باعث خراب شدن لپ تاپ و ناتوانی در انجام مأموریت می شود، چوبدستی اش را انداخت. لرد دوباره نعره زد:
- حالا چگونه پرنسسمان را از این وسیله ماگلی بیرون بیاوریم؟


ویرایش شده توسط رزالین دیگوری در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۱۳ ۱۲:۱۸:۲۸
ویرایش شده توسط رزالین دیگوری در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۱۳ ۱۵:۱۱:۱۰

اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۵:۵۳:۴۶ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۴۰۲

نیوت اسکمندر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۱:۴۴ یکشنبه ۲۴ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۳:۰۳
از همین تریبون اعلام میکنم که اوضاع، اوضاعی نی...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 149
آفلاین
- فکر نکن نشنیدم که چی گفتی!
- متاسفم با...
- حرف نباشه! پرنشش ارباب معلوم نیست در تنهایی خود در انزوا چگونه به سر میبره! اصلا معلوم نیست کجاست و چکار می کنه اونوقت شما ملا نقطه ای شدین و از من ایرادات کمله ای میگیرین؟!
- کلمه ای! ببخشینا!

بلاتریکس چوبدستی اش را به سمت منشأ صدا گرفت:

- آوادا کدابرا!

سرتاپای مرگخوار مادر مرده( - هوی من زندما!ـــــــــ - متاسفم بانو میروپ!ـــــــــــــ -جدیدا راوی بدی شدی ولی حالا بیا این میوه رو بخور ضعف نکنی ننه! بگو آآآآآـــــــــــــــــــــــ- نه مم... مارسی خایلی خاشمزاس!) غرق در نور سبز شد و لحظه ای بعد بخاری از جسد او بلند شد!

- بخشیدم!

بلاتریکس به سمت هکتور رو کرد و گفت:

- خب کجا بودیم؟! آها. این تاپ لپو درستش کن وگرنه درسته میکنمش تو حلقت!
- ولی من که...
- اوو حلقتم که خوب جا داره پدر تسترال!
- چ...چ...چشم!

بلاتریکس هکتور را رها کرد و هکتور افتادنش به زمین گرومپی صدا کرد. هکتور بلافاصله و ناله کنان به سمت لپ تاپ رفت و با خودش فکر کرد یعنی در این دنیای جادویی بزرگ کسی پیدا نمی شود دوتا طلسم بزند و به درون لپ تاپ برود و بقیه انقدر بدبختی نکشن!

- از همون اول از قیافش بدم میومد! با اون دندوناش! زنیکه ایکبیری!
- آقا این داره به بلاتریکس فحش میده!
- راوی! تو چطوری مغز منو خون... آها راستی تو خودت میگی من چیکا کنم چیکا نکنم!
- بله. پس چی؟! فکر کردی من کم الکیم؟! من خیــــــــــــــــــلیــــــــــــــــــــــــی الکیم!
- نه نفرما راوی جان! جون بچت بگو...
- بچه ندارم!
- جون زنت!
- زنم ندارم!
- جون پدر زنت!
- خو وقتی زن ندارم پدر زنم ندارم ارزشی معلوم الحال!
- جون پدرت!
- پدرم ندا... خدا نصفت کنه بگو چی میخوای؟!
- یجوری منو ازین بدبختی خلاص کن!
- چیکا کنم؟!
- این لپ تاپو درستش کن!
- اینهمه تو فیلمای برادران وارنر که یه چوبدستی تکون میدن و همچی برمیگرده به اول شما مرگخوار های مثلا تراز اول نمیتونین اونکارو بکنین؟!
- عا نه.... نه! نه! چرا! چرا! چرا!... طلسم برگردون زیاد چرا! چرا!
- خوب چرا و شیر تسترال! غلطتو بخور دیگه ملعون شده از پشت!

هکتور چوبدستی اش را برداشت و تکانی داد. معجون ریخته شده از روی لپ تاپ به هوا خواست و لپ تاپ مثل روز اول روی متنی که سوخته شده بود بازگشت. هکتور خواست معجون را به درون پاتیل بازگرداند که بلاتریکس جلویش را گرفت.

- نه!نه!نه! گندیه که زدی! بایدم تنبیه شی عزیزم!
- من؟! تنبیه؟! چرا؟! بدبختیــــــــــــــــــی!
- بله! بخورش!
- جان؟!
- بیشعور انحراف معیاری! معجونو بخورش!
- آها! اوکی!

هکتور خواست معجون را سر بکشد، اما قبل از اینکه پاتیل را به دهانش بچسباند، بلاتریکس طلسمی به معجون اضافه کرد و ناگهان هکتور شروع با واق واق کرد.

- عــــــه بچه ها هکتورو!
- هه!هه!هه! هکتور چه با نمک شدی!
- واق!واق!
- هکتور ترنسلیت نداریم! زیر نویس برو داداش!

همه مرگخواران زدن زیر خنده و هکتور از صحنه فرار کرد که دیگر مورد توجه نباشد.

- باز یادتون رفت چرا اینجایین؟!

و چندین مرگخوار جلوی بلاتریکس از درد به خود پیچیدند.

- تام! 20 دقیقه وقت داری تا...
- توانستید پرنشش مارا پیدا کنید.
- اووو ارباب! ارباب ما...
- شما چه؟!
- ما هیچ چه! واقعا هیچ چه!
- عین خره در گل گیر بکرده، در گیر گل بکردیدیم!
- غلط بکردید! اگر به جای شما ابله ها یمشت گوسفند داشتیم، الان گرگ وال استریت بودیم به همین برکت قسم!
- ارباب! من همین الان داشتم به تام میگفتم که...
- تو در حضور ما جرات کردی به تام چه بگویی، بلاتریکس؟!
- هیچی سرورم! من هیچ! من نگاه اصن...
- خوبه! نگاه خوبه! همینطوری که هستی نگاه دشمنان مارا...
- ارباب!!!
- دشمنان مارا بکش! دفعه دیگری که در سخن ما بپری! کاری میکنیم کاری که کردی رو نتونی کاریش کنی ای ورپریده!
- بله سرورم! عفو بفرمایید!
- خوب تام! مایلیم سواری را با این دستگاه ماگلی را از ما یاد بگیری!
- ولی سرورم! شما که بلد نیستید!
- چه گفتی تام؟!
- کلامی چرت از دهانم جست سرورم!
- خوبه! از کجا شروع کنیم؟!
- خوب این اسمش موسه!
- مایلم موشواره صدایش بزنم!
- امر، امر شماست سرورم!
- خوب، این موشواره چه می کند تام؟!
- کارخای خوبی می کند سرورم!

ناگهان تام با پس گردنی بلاتریکس به خودش آمد.

- برنامه ها را انتخاب می کند سرورم!
- خوب است! مایلیم به دامبلدور پشمکینه پیامی بنویسیم و اورا به دوئل بخوانیم!
- اما سرورم ما هنوز به اون دسترسی نرسیدیم!
- خوب خدا برساندتان!
- بله سرورم!
- این دیگر چیست؟! شخصیت خودتان را انتخاب کنید؟!
- بله سرورم!
- چه ابلهانه! مارا چه فرض کرده اند؟! کوین کارتر سه ساله؟!

کوین سعی کرد خودش را از نگاه پرسش برانگیز مرگخواره ها پنهان کند.

- معلوم است که ما کیستیم! ما...

ناگهان پیامی از تاپیک کی، کِی، با کی، کجا؟! در پایین صفحه در سمت راست ارسال شد که محتوای آن " فیسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس" بود! ولدمورت که با دیدن پیام، چهره ای متشکل از خشم، دلتنگی، احساس غربت و تنهایی را گرفت، گفت:

- نگینی است! پرنشش ما مشکل رودوی پیدا کرده و در هضم به مشکل خورده!


ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۸ ۲۲:۰۸:۰۲

تصویر کوچک شده

.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۸:۴۷:۳۲ شنبه ۱۸ آذر ۱۴۰۲

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۱۵:۰۶ جمعه ۲۴ فروردین ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 5472
آفلاین
این صداهای عجق وجق شامل هر چیزی که بگین می‌شد و نویسنده چون مجبور بود رولی حداقل با هشتصد کلمه بنویسه، پس با علاقه زیادی به توصیف هر یک از این صداها می‌پردازه.

عده‌ای زانوی غم به بغل گرفته بودن و زار زار گریه می‌کردن. چرا که این پروژه قرار بود به جمع‌آوری اطلاعات سری و مهم فراوونی منتهی بشه، که خب به علت معجون‌پراکنی هکتور داشت نمی‌شد که بشه!

عده‌ای دیگه غم رو چاره نمی‌دونستن و سرگرم خالی کردن عصبانیتشون بر سر وسایل فروشگاه لوازم جادویی ورانسکی بودن. حالا این که چرا غم چاره نبود، اما خالی کردن عصبانیت چاره بود، پرسشی است که پاسخی براش ثبت نشده. شاید هم شده، اما نویسنده با وجود تلاش برای نوشتن هشتصد کلمه، علاقه نداره وقتشو صرف توضیح علمی این موضوع کنه.

ولی سوال دیگه‌ای اینجا مطرحه که نویسنده علاقمنده بهش اشاره کنه و اون هشتصد کلمه رو به طریقی پوشش بده. اونم اینه که چی شد که فروشگاه لوازم جادویی، به لوازم غیر جادویی‌ای هم‌چون کامپیوتر متصل به اینترنت ختم شد که مرگخوارا قادر به ورود به سایت جادوگران شدن؟ پاسخ این سوال احتمالا با مطالعه اولین پست‌های سوژه رفع خواهد شد، پس خودتون برین بخونین و از نویسنده نخواین توضیحش بده. درسته که نویسنده مجبوره حداقل از هشتصد کلمه استفاده کنه، اما دیگه اونقدرم مجبور نیست.

باری به هر جهت...

عده‌ای تصمیم گرفته بودن عصبانیتشون رو بر سر باعث و بانی این اتفاق، یعنی هکتور خالی کنن! بنابراین فریادِ چه کردی با ما بر سر هکتوری که غش کرده بود و کف زمین پهن شده بود سر می‌دادن.

عده‌ی آخر هم عصبانی بودن، ولی عصبانیتشون رو صرفا با فریاد زدنِ بدون مخاطب خاصی بروز می‌دادن. بنابراین خلاصه نهایی صداهای عجق وجق همچین بود: آه و ناله، زار زدن، صداهایی هم‌چون "گـــودا" در حین شکوندن اشیا، و انواع و اقسام فریادها.

این وسط هکتور که واقعا غش نکرده بود و تنها خودش رو به غش زدن زده بود، چون از عواقب احتمالیِ عملِ بدش آگاه بود، در میون این همه سر و صدا و خصوصا اون دسته‌ای که دقیقا مخاطبش خودش بودن و بالای سرش تجمع کرده بودن، داشت کم میاورد و دیگه در خودش توانِ ادای غش کرده‌ها رو در آوردن نمی‌دید.

اما خوشبختانه یا متاسفانه، قبل از این هکتور بخواد تسلیم بشه و با ویبره‌ای همه صداها رو در هم بشکنه، این بلاتریکسه که با فریادی که بالاتر از هر فریاد دیگه‌ای هست، همه رو به سکوت دعوت می‌کنه. به این شکل:

- همگی ســـــــــــاکـــــــــــت!

و باور کنین یا نکنین، همگی با تنها همین جمله ساکت می‌شن. یعنی حتی نیاز نیست بلاتریکس مثل فیلما چندین و چند بار فریاد بزنه و همه نشنون یا اگه می‌شنون واکنشی نشون ندن و اون مجبور شه به روش‌های دیگه برای شنیدن صداش رو بیاره. نه واقعا لازم نیست. چون نه تنها همه به وضوح می‌شنون که چون بلاتریکسه حرف‌شنوی بالایی هم دارن.

پس به محض فریادِ بلاتریکس، سکوتی حاکم می‌شه که تنها شکننده‌ش اشیائی می‌شن که تا قبل از فریاد بلاتریکس نیمه شکسته بودن و حالا داشتن پروسه شکستن کامل رو طی می‌کردن. و اگه فکر می‌کنین بلاتریکس با اون آرامش روانی‌ توصیف نشدنی‌ای که داره، این مورد رو طبیعی می‌پنداره و به اشیاء رحم می‌کنه که در جواب فریادش ساکت نمی‌شن، کور خوندین و کاملا اشتباه کردین.

بلاتریکس به سمت تک‌تک اشیائی که بعد از اعلام حکومت نظامی همچنان داشتن صداهای نهاییشون رو تخلیه می‌کردن طلسم کروشیوی نثار تک تکشون می‌کنه. البته که اشیاء جون ندارن و دردی در وجودشون بابت این طلسم ایجاد نمی‌شه، ولی خب پروسه خروج صدا که حتما باید تا ته طی می‌شد، چون بالاخره انسان نبودن که قادر باشن جلوش رو بگیرن، با سرعت بیشتری طی می‌شه و سکوتِ مطلوبِ بلاتریکس با سرعت بیشتری فراهم می‌شه.

مرگخوارا با دیدن طلسم‌های ریز و درشتی که بعضا از بیخ گوششون یا به فاصله چند میلی‌متری ازشون عبور می‌کرد، آب دهنشون رو قورت می‌دن و روونا، هلگا، سالازار یا گودریک رو بسته به گروهی که در هاگوارتز داشتن شکر می‌کنن که بلافاصله سکوت پیشه کردن و در دامِ طلسم‌های کروشیو بلاتریکس گرفتار نشدن.

بالاخره بعد از فراهم شدن سکوتی که بلاتریکس به دنبالش بود، هکتور که هم‌چنان ادای غش کرده‌ها رو در میاورد، ناگهان خودش رو در حالتی می‌بینه که از پشت به هوا بلند شده و حالا چشم تو چشم با بلاتریکسه.

- طبق هر قانونی که حساب کنیم منطقی نیست بتونی منو همچین بلند کنیا!

اما مرگخوارا به خوبی می‌دونستن وقتی بلاتریکس رو خشم در بر می‌گرفت، هر قانونی از طبیعت قادر به شکسته شدن بود. چون هر کس و هر چیز و هر پدیده‌‌ای که با بلاتریکس همکاری نمی‌کرد، شامل خشمش می‌شد. همین دقایقی پیش اشیاء به وضوح شاهدش بودن!

- زود تند سریع تاپ لپ...
- لپ تاپ بود اسمش!
- لپ تاپ! الان وقت ایراد گرفتنه آخه؟

نبود خب. چرا مرگخوارا نمی‌فهمیدن؟
از شانس خوبِ مرگخوار خاطی، الان هکتور پروژه پررنگ‌تری برای بلاتریکس بود. پس بلاتریکس رو به هکتور ادامه می‌ده:
- سریع این لپ تاپو درست می‌کنی یا یجوری خودتو به ایتنرتن وصل می‌کنم که تو چشات صفحه سایت نقش ببنده و دهنت به صورت خودکار شروع به خوندن پستا کنه و دستاتم خواسته‌های ما رو بنویسه!

نویسنده به محض دیدن "تعداد کلمات: 835" نفس راحتی می‌کشه و سرنوشت هکتور رو همین‌جا به نفر بعد واگذار می‌کنه! اصلا هم به این موضوع اشاره نمی‌کنه که همون مرگخوار خاطی کاملا آروم و زیرلبی گفته بود "ایتنرتن نه، اینترنت"!




پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷ پنجشنبه ۴ آبان ۱۴۰۲

گریفیندور، مرگخواران

تلما هلمز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۴۹:۳۰
از لبخند های دروغین متنفرم!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 115
آفلاین
موضوع:لرد،مرگخوارا رو فرستاده به سایت جادوگران تا در مورد مرگخواران سایت،اطلاعات جمع کنن.بلاتریکس روی تری بوت نشسته و با لب‌تاپ کار میکنه.با اسم دارکر وارد سایت شدن و الان توسط آیلین دارن وارد مرگخوارا میشن.


گردن بلا به اندازه ای که گردن جغد می چرخید،چرخید و به سمت هکتور برگشت.
_برای کار به این مهمی قرعه کشی کنیم؟کروشیو میخوای آیا؟
_نه نه!غلط کردم!
_خوبه!
آیلین که تا اکنون مشغول نوشتن بود به سمت جماعت مرگخوار برگشت و بلند گفت:
_ساکت!ببینین چی نوشتم!
نقل قول:
آیلین نوشته:خب در جواب این سوال باید بگم که خیلی چیزا...مثلا:بودن در کنار ارباب،یادگیری جادوی سیاه،دیدن پرنسس نجینی،آزار دیگران
نظرتون؟
جماعت مرگخوار که با دهانی باز از تعجب به آیلین نگاه میکردند تنها با تکان دادن سرشان،زیبا بودن متن را تایید کردند.
_آفرین آیلی!نویسنده خوبی بودی ها...
هکتور که درحال هم زدن معجونش،پشت سر لپ‌تاپ بود،با خوردن ناگهانی کوین به او،تعادلش به هم خورد و تمام معجون موجود در پاتیل،روی لپتاپ ریخت.
هکتور با دیدن لپ‌تاپ سوخته،از ترس مرگخواران و از همه بیشتر،بلاتریکس،غش کرد.
جماعت مرگخوار،از شدت ناراحتی،شروع به در اوردن صداهای عجق وجق کردند.


یه گریفیندوری مرگخوار


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶ شنبه ۱ مهر ۱۴۰۲

ریونکلاو

هیزل استیکنی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۹ سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۲۴:۱۳
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 84
آفلاین
ایلین که حالا پشت لپ تاپ نشسته بود مورد دوم فرم را خواند.
2- به نظر شما مهم ترین تفاوت میان دو شخصیت لرد ولدمورت و دامبلدور در کتاب ها چیست؟
کدام کتاب؟ شاید منظور ارباب از کتاب دنیای خودشان بود.اما مگر از دنیای جادوگری کتابی هم نوشته شده بود؟خوب شاید نوشته شده بود و انها خبری نداشتند. بله بله قطعا اینگونه بود.
در همان لحظه سر و کله ی بلاکتریس با صندلیش پیدا شد.بلا که از نشستن ایلین پشت لپ تاپ عصبی بود او را به طرفی دیگر شوت کرد و خودش پشت لپ تاپ نشست.
وقتی سوال دوم را دید با صدای بلند گفت
-خوب معلومه دیگه!ارباب تو دنیا تک نداره! دامبلدور کلا نقطه ی مخالف اربابه!کلا یک ضد اربابه! ارباب ...
و به فکر فرو رفت.در این لحظه مرگخوار ها به 2 گروه فرصت طلبان و ضد فرصت طلبان تقسیم شدند.فرصت طلبان میخواستند بلاکتریس در فکر فرو رفته را کنار بزنند و خود به لپ تاپ برسند.از ان طرف ضد فرصت طلبان در تلاش بودند که بلاکتریس را بیدار کنند و مچ فرصت طلبان را بگیرند. اما متاسفانه این تقسیم بندی خیلی زود با بیدار شدن بلاکتریس و در معرض کروشیو قرار گرفتن فرصت طلبان به پایان رسید.بعد از پاسخ دادن سوال دوم پس از 60 دقیقه تایپ کردن و متن بلند بالای بلاکتریس در رابطه با تفاوت لرد بزرگ تاریکی ارباب عزیز ولدمورت و پروفسور دامبی دمبلدور نوبت به پاسخ دادن سوال 3 رسید.
3 _ مهم ترين هدف جاه طلبانه تان براي عضويت در گروه مرگخواران چیست؟
همه مات و مبهوت به سوال خیره شدند.ناگهان تری گفت
-خوب اینکه خیلی اسونه اطلاعات جمع کردن و تحقیق راجع به این سایت برای ارباب !
اسکور محکم در سر خود زد و با صدای بلند گفت
-چند بار باید بگیم این یک ماموریت مخفیه و کسی نباید با خبر شه! اصلا میخوای بریم توی کوچه جار بزنیم که ما رفتیم توی سایت جادوگران که اطلاعات جمع کنیم؟
تری ناراحت و افسرده شد و به گوشه ی اتاق رفت. اما کسی به این موضوع توجه نکرد.همه در این فکر بودند که برای عضویت در گروه مرگخواران چه هدف جاه طلبانه ای دارند.که ناگهان کوین کارتر ریزه میزنه از میان جمعیت گفت
-این که شخت نیشت دوستان.باید فکل (فکر) بوتونیم(بکنیم) خودمون چه اهداف جاه طلبانه ای داشتیم که به گروه ملگخوالان(مرگخواران) پیوشتیم؟
همه بشکنی زدند و هر یک چیزی گفت.
-دیدن ارباب و پرنسس نجینی!
-زندگی کردن در خانه ی ریدل ها!
-یاد گرفتن جادوی سیاه!
-زندگی کردن در نزدیکی ارباب!
-اتاق خواب مجانی در خانه ریدل ها!
این حرفی بود که تری در ان لحظه زده بود و مشخص شد که در چند ثانیه کلا از حرفش پشیمان شد. زیرا هزاران چشم که متعلق به مرگخوارانی عصبی بود به او چشم چشم غره رفتند و تری هم با دست پاچگی گفت
-غلط کردم!غلط کردم!
سپس چشمان مرگخواران دوباره به صفحه ی نمایش خیره شد. سوزانا گفت
-اما همه ی اینها رو که نمیتونیم بنویسیم!
همه مشغول فکر کردن شدند که جمله ی چه کسی بهترین جمله برای نوشتن است. که ناگهان هکتور گفت
-خوب قرعه کشی میکنیم!


🎐 اجـازه نـده هيـچ كس پـاشو رو رويـاهات بـذاره..🌱 ️


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۴:۳۹ جمعه ۲۴ شهریور ۱۴۰۲

ریونکلاو، مرگخواران

آیلین پرینس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۲۵:۰۱
از من به تو نصیحت...
گروه:
مترجم
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 305
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا به دستور لرد سیاه وارد سایت جادوگران شدن. الان با شناسه ای به اسم دان دارکر وارد ایفای نقش شدن و میخوان عضو مرگخواران هم بشن. بلاتریکس صندلی نداره و روی تری نشسته. اون پشت لپتاپه.


.............................

-گفتی باید فرم پر کنیم؟

بلاتریکس رو به پلاکس کرد.

-آره. بعد باید فرم رو بفرستیم و ارباب میان تائیدمون می کنن.

بلاتریکس نگاهی به فرم کرد و بلند بلند شروع به خواندن آن کرد.
-یک... هرگونه سابقه عضویت قبلی در یکی از گروه های مرگخواران یا محفل را با زبان خوش شرح دهید.

مرگخواران نگاهی به یکدیگر انداختند.
-بگیم ما مرگخوارای واقعی هستیم؟

-هکتور... ما اینجا اومدیم تا اطلاعات جمع کنیم. نمیتونیم خودمونو همین اول کاری لو بدیم.

در فاصله ای که بلاتریکس مشغول چشم غره رفتن به هکتور بود، صدایی از صندلی بلاتریکس به گوش رسید.
-میشه بلند شی؟ کمرم داره میشکنه!

بلاتریکس نمیخواست بلند شود، اما از آنجایی که تری چندان راحت نبود و پشتی یا دسته هم نداشت، تصمیم گرفت یک صندلی واقعی بیاورد. در این فاصله آیلین از فرصت استفاده کرد و صندلی ای در آن نزدیکی را به سرعت به جلو کشید و پشت لپتاپ نشست.


ویرایش شده توسط آیلین پرینس در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۲۵ ۸:۲۴:۰۳

............................... Bird of death ................................

تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۴:۲۵ سه شنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۱

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۳:۴۴ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6959
آفلاین
- باید بریم طبقه بالا... و بالا... و بالاتر. از راهرو عبور کنیم و جلوی خوشگلترین و مجلل ترین اتاق این عمارت متوقف بشیم. لیست "مرگخواران غیر مجاز برای ایجاد مزاحمت برای ارباب" که روی در زده شده رو چک کنیم.
اه اسممون توی لیست نبود - که خیلی بعیده- در بزنیم. اگه خوش شانس باشیم صدای روح نواز ارباب رو می شنویم که فریاد می زنن: گم شو!

تری بوت چشم هایش را بسته بود و داشت با خوشحالی توضیح می داد که بلاتریکس با آرامش از جا بلند شد. صندلی اش را برداشت و بلند کرد و روی سر تری فرود آورد.

تری پخش زمین شد و بلاتریکس دستور داد:
- یه صندلی دیگه لطفا.

بلاتریکس بسیار مودب بود.

ولی وقتی کسی صندلی دیگری نیاورد، برای جلوگیری از تلف شدن وقت، روی تری نشست.
- ببینین. اینجا یه دکمه پاسخ هست. من فکر می کنم این همون سیستم خودمونه... ولی کمی تکنولوژیش بالاست. الان ما باید در بزنیم.

و انگشتش را چند بار روی صفحه، روی دکمه پاسخ کوبید و گوشش را تیز کرد.
- پاسخ ندادن؟ سابقه نداشت به من پاسخ ندن.

پلاکس که درصد مشنگی اش کمی بالا بود و فامیل بلاتریکس هم محسوب می شد شجاعت به خرج داد.
- به نظرم باید اون علامت فلش رو روی پاسخ ببریم و کلیک کنیم. اون فرم رو هم باید پر کنیم. این انتظاریه که ارباب از ما دارن.




پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۸:۵۳ جمعه ۷ مرداد ۱۴۰۱

مرگخواران

نارلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۶ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۱:۱۰ چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۲
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 93
آفلاین
- تایید شدیم!
- عالیه!
- اصلا شُشام حال اومد!
- فقط از اینجا به بعد باید چیکار کنیم؟

بعضی از انسان‌ها، از آن آدم های تو ذوق زنی هستند که اگر کل لیوان هم پر باشد و نیمه‌ی خالی‌ای از لیوان حتی وجود خارجی هم نداشته‌باشد، نیمه‌ای خالی را با هر زور و مکافاتی که شده پیدا می‌کنند و به آن گیر می‌دهند، حتی اگر آن نیمه‌ی خالی اصلا در داخل لیوان نباشد! مرگخواری که سوال را پرسیده بود، از همین آدم‌های تو ذوق زن بود.

- چته تو؟ نه واقعاً چته؟ از این عاقل اندر سفی بودن چه سودی می‌بری؟ چطوری انقدر تهی بینی؟ واقــعـــاً چـــیــجـــوری؟
- خب، من باید چیکار کنم که یه شهریوری کمال گرا و لجبازم؟
-
- بس می‌کنید، یا بستون کنم؟


مرگخواران با شنیدن صدای بلاتریکس، دست از بحث کردن برداشتند، بالاخره سر آنها به تنشان هنوز اضافی نکرده بود و هزاران آرزو مانند داشتن اسب تک شاخ، خرد کردن فلفل دلمه‌ای در کنار لرد ولدمورت و دیدن لرد سیاه در هیبت شوالیه‌ی سوار بر اسب داشتنند و نمی‌خواستند ناکام از این دنیا بروند.

تام جاگسن برای رفع سوال پیش آمده از سوی مرگخوار پرسش کننده و تو ذوق زن و همچنین گرفتن فازِ «من چقد شاخم، پیف پیف چقدر شما بو می‌دین. »، یکی از دستانش را از جا درآورد و آن را از طریق یکی از سوراخ‌های دماغش، وارد مغزش کرد؛ او قصد داشت پاسخ را داغ داغ از خود مغزش دربیاورد.
- بلا، می‌گم اون بلوک تازه‌های ایفای نقش رو می‌بینی؟ می‌تونیم اون تو ایفای نقش کنیم. اون پایینش تازه‌های هاگوارتز رو می‌بینی؟ اونجا تو هاگوارتز درس می‌خونیم و در نهایتم امتحان می‌دیم. بعدشم اگه افتادیم تجدید می‌گیریم. پایینیش تازه‌های کوییدیچ رو می‌بینی؟ اونجا کوییدیچ بازی می‌کنیم. کاملا مفهوم هست که چیکار می‌کنیم؟
- تام، بنظرت ما نمی‌تونیم از روشون بخونیم؟


تام در وضعیت بغرنجی ماند و به این خاطر، جای سخن گفتن، سکوت کردن را انتخاب کرد و در افق محو شد.

بلاتریکس ماوس را به سمت بلوک تازه‌های ایفای نقش برد و مشغول خواندن نام تاپیک‌ها شد.
- نه، نه، اینم که هیچی... انصافا کدوم از ارباب بی‌خبری هتل ملوان زبل رو اینجا گذاشته؟ این یکی هم که هیچی. آها، این خوبه؛ یه مرگخوار با غیرت و اصیل باید از اینجا شروع کنه.

بلاتریکس وارد تاپیک «یاران لرد سیاه به او می‌پیوندند (درخواست مرگخوار شدن)» شد. او قصد داشت که از ابتدا به نزد اربابش برگردد.
- زود باشین بگین چجوری باید پیش ارباب بریم؟


ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۷ ۲۰:۰۴:۰۱
ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۷ ۲۳:۴۰:۲۷


لــونــه‌ی خــودمــه، مال خودمه! هرکی با نگاهِ چپ نگاش کنه، به چشاش نوک می‌زنم!

" Only Raven "


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۲۳:۲۵ پنجشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۱

پلاکس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۸ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۴۹:۲۸ پنجشنبه ۳ اسفند ۱۴۰۲
از ما هم شنیدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 219
آفلاین
پلاکس خواست پیشنهادی بدهد، اما نمیخواست مورد ضرب و شتم بلاتریکس قرار بگیرد. درنهایت بی قراری او در هنگام حرف نزدن توجه همه را جلب کرد.

_ چرا قلمو رو میکنی تو قیمه ها پلاکس؟
_ مریض شده؟
_ شاید داره میمیره، بیاید تا نمرده بپرسیم اموالشو به کی میده.
_ نه بابا... میخواد یه چیزی بگه ولی نمیدونه چجوری.

بخاطر موقعیت های مشابه، کتی پلاکس را می‌شناخت.

_ خب بگو ببینم چته.

پلاکس به چشمان بلاتریکس خیره شد و آن مسخره بازی را تمام کرد.
_ یه پیشنهاد دارم، بیاید یکی از عجیب ترین اسم هارو همینطوری شانسی انتخاب کنیم.

بلاتریکس ایده را پسندید؛ به همین دلیل فقط یک لنگه کفشش را به سمت سر پلاکس پرتاب کرد که آن هم برای عوض شدن جو بود.
او وارد لیست نقش ها شد و از آنجایی که زورش زیاد بود، همه گروه ها را تا اسلیترین رد کرد. ناگهان روی اسمی عجیب کلیک کرد.
_ دان دارکر چطوره؟

ملت مرگ‌خوار نگاهی به یکدیگر انداختند.
_ عالیه عالیه.
_ مگه میشه بلاتریکس چیز بد انتخاب کنه.

بلاتریکس که دیگر مثل کف دستش سایت را می‌شناخت تاپیک معرفی شخصیت را باز کرد.
_ حالا که انقدر منو قبول دارید، خودم پست معرفی شخصیت رو مینویسم.

بعد از ده دقیقه سکوت مرگخواران، بلاخره بلاتریکس صندلی را عقب کشید و نگاه رضایت‌مندانه‌ای به پستش انداخت.
_ تام اینو بخون و به بقیه بگو که عالی شده.

تام پست را خواند و به بقیه نگفت که عالی شده.
_ اما اینکه انگار معرفی شخصیت خودته: بلاتریکس بعد از فکر کردن زیاد قبول کرد دان عضو گروه مرگ‌خواران بشود... درنهایت چون بلاتریکس ساحره ای قوی بود، دان را کشت تا کس دیگری جرئت نداشته باشد جاسوسی لرد سیاه و ارتش سیاهی را بکند... . و کلی بلاتریکس های دیگه.
_ یعنی میگی بد شده؟

تام حرف های زده‌اش را از هوای اطراف درون جیبش جمع کرد:
_ ابداً... خیلی هم عالیه.

بلاتریکس دیگر اهمیتی به تام نداد، تا همان جایش هم زیاد اهمیت خرج کرده بود. صندلی اش را جلو کشید و صفحه را دوباره لود کرد.
پیام قرمز ویرایش، زیر پستش نمایان شد.
نقل قول:
_ ارادت زیادی به بلاتریکس داری ها، تایید شد. خوش اومدی.



پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۲۱:۳۶ پنجشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۱

رامودا سامرز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۵ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۳:۵۴ یکشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۲
از قلب شکننده تر توی دنیا نیس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 56
آفلاین
بدلیل اختلافایی که مرگخوارا توی انتخاب گروه داشتن، کلاه اونارو گروهبندی نکرده بود؛ پس دستشون توی انتخاب شخصیت باز بود.

-بیاین برای زنده نگه داشتن یاد لینی یه شناسه با اسمش بزنیم!
-نه خیر! به نظرم تنوع طلب باشیم. دنبال یه شخصیت ساحره جدید می گردیم... ساحره ای که نمی‌شناسیمش!
-نظرتون چیه از ترکیب این دو ایده استفاده کنیم و برای زنده نگه داشتن یاد رودولف یه شناسه با اسمش بسازیم؟

حرف بلاتریکس سنگین بود؛ برای همین مرگخوارا ده دقیقه سکوت پیشه کردن و کمر رودولف هم از سنگینی حرف بلاتریکس شکست!

بعد از سکوت نسبتاً طولانی مرگخوارا، دوباره همه دور لپ تاب جمع شدن و از اونجایی که هیچ ایده ای برای انتخاب شخصیت نداشتن، شروع کردن به آسانسور بازی توی تاپیک لیست شخصیت ها!

-بیاین دنبال یه شخصیتی باشیم که ویژگیای مشترک همه مون رو داشته باشه. اصلا مگه دامبلدور اسمش این همه طویل نیست؟ خب ما هم اسممون رو می‌ذاریم "بلاتریکس سدریک پیتر تام پلاکس اسکورپیوس لسترنج دیگوری...

بلاتریکس تقی توی سر گوینده حرف کوبید!
-آخه چنین اسمی داریم توی لیست؟! شخصیتای ساختگی تایید نمیشن!

انتخاب شخصیت مرگخوارا مثل گروهبندیشون سر دراز داشت!


پسره ی خاله زنک!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.