هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۶:۴۵:۴۷ یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲
#1
-دقیقا چجوری منفجر میشه؟

مرگخواری که در انتهای اتاق بود با صدای بسیار آروم اینو گفت ولی هکتور که از یکی از تیزگوش ترین انسان های دنیا بود صداشو به وضوح شنید.

-سوال خیلی قشنگی پرسیدی!خیلی از جادوگرای دنیا اینو نمی دونن،اما شانس آوردین که هکتورتون بزرگترین معجون ساز قرنه!

همه مرگخواران میدانستند الان باید به سخنرانی سه ساعته هکتور در رابطه با معجون گوش بدن اما از اونجا که وقت نداشتن بلاتریکس سخنرانی سه ساعته رابه سی ثانیه کاهش داد.

-آخرشو بگو هکتور!
-اگه برگاش رو بکشی منفجر میشه! حالا بدش به من.

سپس برگایش های بمب را کشید تا آن را از بلاتریکس بگیر و ناگهان بمب آناناسی منفجر شد و باعث ریختن سقف بخش آزمایشگاه نیروگاه و برداشته شدن همه نیروگاه توسط بمب شد!


🎐 اجـازه نـده هيـچ كس پـاشو رو رويـاهات بـذاره..🌱 ️


پاسخ به: جادوگر فصل
پیام زده شده در: ۱۵:۵۹:۵۳ یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲
#2
رای من هم مثل همه دوستان پیکسی مرگخوار،همگروهی عزیزم لینی وارنر هست.


🎐 اجـازه نـده هيـچ كس پـاشو رو رويـاهات بـذاره..🌱 ️


پاسخ به: گذرگاه شهر زموت
پیام زده شده در: ۱۷:۳۴:۰۵ سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲
#3
کلمات:کریسمس، خانه ی شماره ی دوازده میدان گریمولد، چوبدستی، شادی.
عنصر:تم یا احساسات



شب کریسمس بود. هیزل برای ماموریتش دزدکی وارد خانه ی شماره دوازده گریمولد شده بود.محل جلسه سری اعضای محفل ققنوس.ترسیده بود و قلبش به تپش افتاده بود.این اولین ماموریش ود و نمی خواست چیزی را خراب کند. تا دیروز از حس شادی از مرگخوار شدن در پوست خود نمی گنجنید اما از امروز صبح که فهمیده بود باید به چنین ماموریت سختی برود حس بسیار بدی پیدا کرده بود و آرزو می کرد که کاش هرگز درخواست مرگخوار شدن را برای بلاتریکس لسترنج نمی فرستاد.اما نه،او نباید به این سادگی ها تسلیم می شد! مگر به خواهرش قول نداده بود که به آرزویش برسد و یک مرگخوار حرفه ای شود و به ارباب خویش خدمت کند؟ پس تمام عزمش را جزم کرد تا به اربابش ثابت کند او می تواند!
صداهایی از درون اتاق می آمد.صدای آشنایی بود.بله او سیریوس بلک بود که در حال صحبت با روندا فلدبری بود.نزدیک تر رفت تا صداهایشان را واصح تر بشنود.

-سیریوس،همه اومدن؟
-اره!وقتشه که جلسه رو شروع کنیم.

بالاخره میخواهند جلسه را شروع کنند، اما کجای این خانه بزرگ؟
کمی جلوتر می رود و ناگهان پایش روی یک مداد می رود و از پشت سر می خورد و سر و صدای زیادی ایجاد می کند و همین موضوع سبب می شود سیریوس و روندا متوجه حضور هیزل در نزدیکی خود شوند. با اینکه از درد به خود می پیچید اما سعی کرد بلند شود و از انجا فرار کند تازه بلند شده بود که سیریوس و روندا را رو به روی خود دید. روندا بسیار تعجب کرده بود که هیزل را در آنجا دیده بود.

-هیزل! تو اینجا چه کار می کنی؟ تو که عضو ما نیستی...
-تو اونو میشناسی؟
-وقتی سال اولی بودم هیزل سال دومی بود و توی ریون بود البته نمی دونم اون اینجا چه کار می کنه.

سیریوس می خواست به سمت او(هیزل) بیاید که هیزل چوبدستی اش را بلند کرد.

-جلو نیا! بزار برم و گرنه...

اما سیریوس که از او چندین سال بزرگترین بود چوبدستی را از دست او کشید و آستینش را بالا زد. پس از دیدن ساق دست هیزل چشمانش گرد شد و به نفس نفس افتاد. عقب رفت و چوب دستی خود و هیزل را رو به روی او(هیزل) قرار داد.

-تو...تو...
-چیه؟! تعجب کردی بلک! علامت شوم انقدر ترسناکه؟

روندا نیز پس از شنیدن کلمه"علامت شوم" سریع چوبدستی اش را به سمت او برد.

-تسلیم شو استیکنی! الان چندین چوبدستی رو به روته!
-چندین؟! تو به این 3 تا میگی چندین؟
-پشت سرتو نگاه نکردی که این حرفو می زنی.
-مگه چی ممکنه...

پس از دیدن جمعیت محفلی پشت سر خود که چوبدستی هایشان را به سمت او برده بودند نتوانست جمله اش را به اتمام برساند.

-تسلیم شو!

هیزل زانو زد و دستش را به نشانه تسلیم بالا برد.

او در اولین و شاید اخرین ماموریت خویش شکست خورده بود.


کلمات نفر بعد:شب تولد(شب تولد شخصیت نویسنده)،بیمارستان،فشفشه، خستگی
عنصر کلیدی:وسایل


🎐 اجـازه نـده هيـچ كس پـاشو رو رويـاهات بـذاره..🌱 ️


پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۹:۲۶:۱۲ شنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۲
#4
سلام مجدد
این پست رو میگم خیلی ممنون


🎐 اجـازه نـده هيـچ كس پـاشو رو رويـاهات بـذاره..🌱 ️


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۸:۳۳:۱۴ سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۴۰۲
#5

هیزل استیکنی
vs
آلنیس اورموند






-ساعت چهاره و هنوز خبری ازش نیست!

با دیزی به آرایشگاه آمده بودیم تا برای شب گریم شویم. لباس عروس بلندم را پوشیده بودم. گریم من هنوز تمام نشده بود اما دیزی که آماده شده بود بالای سرم ایستاده بود. وسط موهای خرماییش را گیس کرده بود و بقیه موهایش را روی شانه هایش ریخته بود. لباس سیاه و خاکستری براقش را پوشیده بود و جوراب شلواری سفیدش را نیز به تن کرده بود. تاجی با عقیق های زیبا بر سر کرده بود. حس میکردم که از من هم زیبا تر شده است.

-نترس! خودش میادبه محل قرارتون.
-اخه قرار شده بود بهم...
-وای! این بار صدمه که داری اینو میگی. شاید مشکلی براش به وجود اومده باشه و یا توی موقعیتی نباشه که بتونه پیام بده.
-ولی...
-ولی بی ولی!

سپس رو به آرایشگر کرد

-خانم آرایشگر. کی کارتون تموم میشه؟
-دیگه آخراشه. اگه خسته شدین میتونین کنار پنجه بشینین و از منظره لذت ببرین یا مجله بخونین. اگه خواستین میتونم بگم براتون قهوه درست کنن.
-نه ممنون.

دیزی دختر خجالتی بود. همیشه حتی اگر چیزی را خیلی هم نیاز داشت از کسی تقاضا نمی کرد. حتی از خواهر دوقلویش.

-برو بشین دیزی! خسته ات میشه. ساقدوش عروس که نباید خسته باشه!

ریزریزکی خندید. سپس به سمت پنجره رفت و کمی از خود سلفی گرفت.

-خانم. کارتون تمام شد.

بلند شدم و از درون آینه تمام قد خودم را نگاه کردم. لباس عروس سفیدم تاروی زمین ریخته شده بود. موهایم را به حالت لوب صاف دراورده بود و سایه خاکستری درخشانی نیز برایم زده بود. البته...
موهایم دورنگ شده بود. صورتی و سیاه. عجیب بود چون تاکنون همچین حالتی برایم پیش نیامده بود.

-ببخشید...
-چی شده؟ از گریمتون راضی نیستین؟
-نه عالیه. فقط راجع به موهام...
-اینکه دورنگ شده؟ فکر کنم موهاتون تغییر رنگ میده نه؟
-درسته.
-خوب وقتی دودلین اینجوری میشه معمولا. ولی بعضی وقتا هم اگه بهشون وابسته باشین برای زیبایی بیشتر شما دورنگ میشن.
-منظورتون رو نمی فهمم.
-ببینین. وقتی شما و موهاتون حس خوبی نسبت به هم دارین و همو دوست دارین در زیبایی یکدیگر تلاش میکنین. یعنی شما موهاتونو دوست دارین و خوشکلش میکنین پس موهاتونم شما رو دوست داره و برای زیبایی شما دورنگ میشه.
-چه جالب!

به سمت دیزی رفتم.

-خوشکل شدم؟

باگفته شدن این حرف توسط من متوجه حصورم شد.

-وای! خیلی خوشکل شدی! فقط موهات...
-آره میدونم! برای خوشکل شدن من اینجوری شده!
-عالیه! بریم؟
-بریم!

سپس به سمت در آرایشگاه رفتیم.

-خیلی ممنون ازتون!
-خواهش میکنم! من که کاری نکردم.

سپس از آرایشگاه خارج شدیم و سوار ماشین شدیم.(اشاره میکنم که کمی هم دعوا سر اینکه کی رانندگی داشتیم ولی در نهایت عروس خانم برنده شد)

-بریم یه چرخی بزنیم یا بریم سر قرارمون با کای و دنیل؟
-اونا که حالا حالا ها نمیان! چرخ زدن لذت بخش تر نیست؟
-چرا!

سپس چرخی توی پارک نزدیک محل قرار زدیم و تصادفی به یه شهربازی برخوردیم.

-میای سوار چرخ و فلک شیم؟
-هیزل... فکر کنم یادت رفته که...
-هیچیم یادم نرفته بدو بریم!

دست او را گرفتم و به سمت چرخ و فلک رفتیم. وقتی سوار شدیم متوجه شدم که چه چیزی را فراموش کرده بودم. ترس از ارتفاع دیزی!

-دیزی... خوبی؟
-اره...اره...خوبم...
-چرخ و فلک اونقدر هم ارتفاع نداره ها.
-میدونم...میدونم...

نگرانش بودم پس به محظ اینکه به پایین رسیدیم خودم و او را به سرعت از کوپه خارج کردم.

-خوبی؟
-اره. الان دیگه خوبم.
-ببخشید دیزی.
-اشکال نداره! حس میکنم بالاخره ترسم از بین رفت.
-عالیه!

سپس با هم به سمت محل قرار حرکت کردیم.

30 دقیقه بعد

وقتی به آنجا رسیدیم متوجه شدیم که دنیل آنجا تنهاست.

-دنی! چرا تنهایی؟ پس کای کجاست؟

خیلی نگران بودم. موهایم درحال تغییر رنگ بود ولی جلوی آن را گرفتم. نمی خواستم از زیبایی موهایم کاسته شود.

-خوب واقعیتش...
-بزار ببینم. کتشو جا گذاشته!
-اره... و اشتباهی صندل پوشیده بود.
-یا خود روونا! چرا این کای از فراموش کاری درست بشو نیست!
-واقعا!

3 ساعت بعد

در مراسم عروسی بودیم. به کای نگه کردم. موهایش طبق معمول مرتب بود و کت و شلواری شیک و زیبا بر تن کرده بود. همان کت و شلواری که مادرم به او کادو داده بود تا در روز عروسی بپوشد. صورت کای از ترس سرخ شده بود. دست او راگرفتم.

-چیزی نیست. زودتموم میشه.

کای از جاهای شلوغ میترسید. درسته میترسید. این ترسش برای من هم عجیب بود ولی خوب هر کس ممکنه از یه چیز بترسه.
سپس موقع رقص کیک شد. مدت ها بود که در حال تمرین بودم تا وسط رقص پا روی پای کای نگذارم و در نهایت کار خود را در حساسی ترین بخش رقص کردم اما مرلین را شکر کای توانست جوری جمع و جورش کند. همیشه در جمع و جور کردن استعداد داشت. جمع و جور کردن همه چیز.
موقع هدایا از طرف کل فامیل کادو گرفتیم. من کادو گرفتن را خیلی دوست دارم. خصوصا کادو تولد و عروسی! اما متاسفانه روز عروسی تنها یک روز در عمر تواست و تنها یک روز خاطره و کادو دارد.

دفتر خاطرات عزیزم این پنج صفحه از تو مربوط به بهترین روز زندگی من بود. یعنی روز عروسی ام با کسی که بسیاردوستش دارم.بیشتر از همه دنیا
.


🎐 اجـازه نـده هيـچ كس پـاشو رو رويـاهات بـذاره..🌱 ️


پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۱۶:۲۵:۳۹ سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۴۰۲
#6
سلام و درود بر ارباب بزرگ و گرامی.

میدونم خیلی دارم مزاحم میشم. ولی واقعیتش خیلی به نقد این احتیاج دارم
میخواستم بدونم ایراد ها و مشکلات پستم کجاست


🎐 اجـازه نـده هيـچ كس پـاشو رو رويـاهات بـذاره..🌱 ️


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۳۳:۴۳ شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۲
#7
هیزل استیکنی
VS
گادفری میدهرست




وارد کافه شدیم. کافه از همیشه شلوغ تر بود.گروه موسیقی در حال زدن یک موزیک کاملا کلاسیک و حرفه ای بود. آنقدر زیبا و شنیدنی که قابلیت این را داشتم که به پشت صحنه رفته، یک ویولن به دست بگیرم و با آنها بنوازم؛ اما اکنون کارهایی مهم تر از نواختن ویولن داشتم.
با اشاره به کای فهماندم که میز شماره بیست و چهار خالی است. دست او را گرفتم و به طرف میز بردم. میز شماره بیست و چهار حدود چهار متر با پنجره فاصه داشت و به دیوار نزدیک بود. روی صندلی کنار دیوار نشستم و کای را نیز روبه رویم نشست.

-راستی، میدونستی پایان نامه ام رو ارائه دادم؟
-واقعا؟! نظرشون چی بود؟
-خوششون اومد...
-هیزل! منو گول نزن. خودتم میدونی که من تو رو از خودتم بهتر میشناسم!

راست می گفت.هم از لحاظ گول زدن و هم از لحاظ شناخت. وقتی بیست و هفت سال تمام را با یک فرد سپری میکنی معلوم است که از خودش هم او را بهتر میشناسی.

-باشه،مچمو گرفتی. گفتن که هنوز کاملا به اثبات نرسیده و مطالبش هم خیلی کوتاهه. میدونستم قبول نمی کنن...
-خوب به اثبات برسونش!

انتظار داشتم این حرف را بزند. کای پسری پر شور و نشاط است و همیشه به دنبال کشف چیزهای جدید. همیشه من را هم به این چیزها ترغیب میکند. اما...

-ولی من...من...
-باشه. فهمیدم چی میخوای بگی. لازم نیست خودتو ناراحت کنی دختر! تو به این مدرک احتیاجی نداری.

لبم را گاز گرفتم. میدانستم که به این مدرک هیچ احتیاجی ندارم. اما میخواستم با این مدرک توجه او را بیشتر به خودم جلب کنم. ناگهان کای دستانم را از روی پاهایم بالا اورد و محکم انها را گرفت و فشرد.

-هیزل! نیازی نیست برای جلب توجه من کاری کنی که هیچ اهمیتی توی زندگیت نداره. روی اولویت هات تمرکز کن.

نمی دانم چگونه؛ اما انگار واقعا ذهنم را میخواند. میدانستم که نیز نیز به اندازه من به من علاقه دارد اما حسی به من میگفت که برای بودن با او به توجه بیشتری از طرفش نیاز دارم. حسی که گاهی سعی می کند به بهانه نیاز به توجه بیشتر مرا از او دور می کند.

-راستی، حق اشتراکت رو پرداخت کردی؟
-حق اشتراک؟ چی هست اصلا؟
-نمی دونی!؟ تا اتمام مهلتش چیزی نمونده!

سپس تکه ای از روزنامه پیام روز را از جیبش درآورد و به من داد.

نقل قول:
طبق مصوبه ی جدید وزارت سحر و جادو همه جادوگران ملزم هستند تا مبلغ ذکر شده را به عنوان حق اشتراک سالیانه ی جادوگری پرداخت نمایند. در صورت عدم پرداخت مبلغ مذکور تا 12 روز دیگر توانایی های جادوگری از شما سلب شده و تبدیل به یک ماگل می شوید.


-از زمان درج شدن این پیام توی روزنامه 10 روز میگذره. یعنی فقط دو روز وقت داری. من که همون روز پرداخت کردم.آخه میدونی چیه همیشه وتی کارهامو میزارم برای روز اخر یه اتفاقی می افته و موفق به انجامش نمیشم. خودت میدونی دیگه منظور چیه.
-آره...آره...

چشمانم از ترس گرد شده بود. کاغذی از جیبم بیرون آوردم. موجودی حسابم در بانک گرینگانتز بود.

نقل قول:
موجودی حساب شما: 13 گالیون و 10 نات


پولم به اندازه نبود. نمی توانستم در 2 روز هم 237 گالیون و 40 نات جور کنم. مگر اینکه...
در این فکر ها بودم که پیشخدمت جلوی چشمانمان ظاهر شد.

-سلام! به کافه ما خوش اومدین. بابت سروصدای اون گوشه عذر میخوام. برای دخترشون جشن تولد گرفتن و مهمون هم دعوت کردن و خودتون میدونید دیگه.
-بله میدونیم. اشکال نداره.

سپس منو ها را بدستمان داد.

-بفرمایید منو. لطفا سفارش هاتون رو انتخاب کنید و هر وقت کارتون تموم شد این زنگ رو بزنین تا من بیام.
-خیلی ممنون.

منو را نگاه کردم. همه قیمت ها بالای 50 گالیون بود. نمی دانستم باید چکار کنم. کای دوباره مانند همیشه ذهنم را خواند.

-پول نداری؟
-چرا...چرا...

کاغذ موجودی هنوز در دستم بود. کای ان را از من کش رفت.

-13 گالیون؟ چجوری میخوای حق اشتراک رو بدی؟ من نمیزارم! نمیزارم قدرتاتو بگیرن!
-مشکلی نیست کای! جورش میکنم.
-مشکلی هست. خوب هم هست. هیزل پاشو بریم. خرید توی اینجا درست نیست.

کای دستم را گرفت و من را از کافه خارج کرد. قدم هایش محکم، سریع و با قطعیت بود. میدانست که کجا میخواهد برود. پس من هم افسار خودم را دست او سپردم و با او قدم برداشتم. ناگهان خود را روبه روی بانک گرینگانتز یافتم.

-همینجا وایسا. الان میام.

حدس میزدم که میخواهد موجودی حساب خود را از بانک بگیرد. ولی میدانست که من پول او را قبول نخواهم کرد.
پس از گذشت چند دقیقه بازگشت.

-ببخشید ولی فط همینقدر داشتم.

سپس کاغذ موجودی حساب و پول های درون حسابش را به من داد

نقل قول:
موجودی حساب شما: 50 گالیون و 40 نات.


-ولی من...
-هیزل!

میدانستم که جقدر مرا دوست دارد و این قصیه برایش مهم است پس دیگر اصرار نکردم.



-میدونم. میدونم هنوز 187 گالیون دیگه لازم داری. نگران نباش جورش میکنیم.

دستان گرم او را گرفتم. با اینکه هوا سرد و برفی بود دستانش مانند شومینه ای درون وجودم مرا گرم می کرد.

- نگران نیستم. تا وقتی که تو رو دارم نه از چیزی میترسم و نه نگران چیزی هستم.

کای لبخندی گرم و شیرین به من زد. پر معناترین لبخندی که تا این لحظه از عمرم به من زنده شد.

فلش بک به بچگی هیزل

-به نظرت بوگارت من چی میشه؟

این سوالی بود که کای با لحنی جاه طلبانی از هیزل پرسیده بود.

-تو؟ به نظرم بوگارت تو از چیزی ترسیدنه!
-هر هر، خندیدیم.

حس کردم به او کمی برخورده بود.

-ببخشید اگه ناراحت شدی. شوخی بود.

اما فایده ای نداشت. کای با من قهر کرده بود. ناگه صدا پروفسور لوپین بلند شد.

-خب نفر بعدی کای استیکنی!

کای جلو رفت و برای مقابله با بوگارت خود آمده شد. بوگارت به ناگه چرخید و تغییر پیدا کرد. کای با دیدن بوگارتش به زمین افتاد.

-کای... بوگارت تو...

باورم نمیشد! بوگارت اون... آسیب دیدن من بود.

-کای!

به سمت او دویدم. داشت گریه می کرد. چون بوگارت شبیه به من بود نمی توانست او را تغییر دهد و مسخره اش کند.پروفسور لوپین که وضع کای را دید به جلو بوگارت رفت و بوگارت خود را دید.

-مسخره شو!

همه از مسخره شده بوگارت پروفسور خندیدند. همه جز من و کای.

پایان فلش بک-حال

وقتی به خانه رسیدم از خستگی روی تختم افتادم. حوصله انجام هیچ کاری را نداشتم. چه برسد به اینکه شام درست کنم. اول سعی بر این داشتم که غذایی سفارش بدهم ولی بعد متوجه شدم از لوک خوش شانس هم خوش شناس تر هستم. چرا که موجودی حساب ماگلی ام نیز خالی است. کتم را که دراوردم متوجه چیزی شدم که من و کای را به کافه کشاند. آنقدر درگیر موضوع حق اشتراک شدم که پاک فراموشش کردم.
بلی، این انگشتر مردانه بود که ما را به کافه کشاند. میدانم که معمولا مردان زنان را از خود خواستگاری می کنند اما خب میدانستم کای هرگز چنین کاری را نمی کد. زیرا او همیشه در ابراز احساسات خود نسبت به من حداقل به طور مستقیم مشکل داشته است. اما همیشه به طور غیرمستیم احساساتش را به من نشان میدهد.بسشتر از همه با لبخند. لبخند هایی گرم و صمیمی.

فردای آن روز

با هم قرار گذاشته بودیم که ساعت 10 صبح همدیگرو توی پارک نزدیک عمارت خانوادگیمون ببینیم. و طبق معمول هیزل وقت شانس(؟) خیلی زود رسید.

-کجا بودی؟ ساعت 11 است!
-ببخشید! هانا بیدارم نکرد.
-همون جن خونگیه؟
- نه بابا! اون اسمش جیانا بود. خیلی وقته دیگه تو خونه ام کار نمیکنه. به نتیجه رسیدم خدمتکار انسان بهتره!
-مردم آزار!
-بیا که بریم. دیرمون شد.

پس از چند دقیقه روبه روی عمارت خانوادگیمان بودم. مدتی میشد که اینجا نیامده بودم اما از اخرین روزی که اینجا بودم حتی ذره ای تغییر هم نکرده است. همان در بلند سیاه اهنی، همان باغ پر از گل های بنفشه و همان عمارت بزرگ و بلند طوسی.
سعی بر این داشتم که کمی پول از مادرم قرض بگیرم و بعد به او پس بدهم. دستانم می لرزید. شاید از اینکه خیلی وقت است سری به او نزدم ناراحت باشد. شاید نخواهد دیگر به من پول قرض بدهد. داشتم به این موضوعات دلهره آور فکر میکردم که صدای کای مرا به خودم آورد.

-زود باش! زنگو بزن.

پس به حرف او گوش دادم و زنگ در را زدم. در عمارت خود به خود باز شد. سرم را رو به کای چرخاندم.

-میدونی... بهتره من نیام. ممکنه...
-اگه نگران مامانم هستی بدون که از بچگی تو رو از همه بچه های فامیل بیشتر دوست داشته. تو که غریبه نیستی.
-باشه.

دست در دست هم وارد باغ عمارت شدیم. بوی گل های بنفشه و نرگس در سراسر باغ پیچیده بود. خاطرات زیبای گودگی ام از جلو چشمانم می گذرند. پس از مدت ها اینجام. محل وقوع تمام وقایاع کودکی ام...
مادرم از در عمارت وارد میشود. او هم درست مانند کل اجزا این عمارت هیچگونه تغییری نکرده است. از قیافه اش معلوم است که از امدن من و کای بسیار خوشحال است.

-کای! هیزل! پارسال دوست امسال آشنا! خیلی وقته به من سر نزدین. چیشده؟ نکنه میخواین بالاخره...
- نه نه! اونجوریام نیست!
-مبارکه! وایی خیلی خوشحالم. همیشه منتظر این روز بودم! همیشه زوج شما دوتا رو دوست داشتم عزیزانم!

نگاه زیرچشمی به کای می کنم. صورتش از خجالت سرخ شده. موهای سیاه مرتب و خوش حالتش را می بینم که حالا آنچنان خوشحالت و مرتب نیست زیرا مادرم با انگشتانشم موهایش را بهم میریزد و او را در آغوش می گیرد. نگاهی به من می کند و سریع نگاهم را از او می دزدم و زیرزیرکی می خندم.

-مامان... راستش... الان یه کار مهم تری باهات دارم.
-چه کاری؟ چیزی شده؟
-قضیه حق اشتراک رو شنیدی؟
-حق اشتراک؟ همون ترفندی که وزارت سحر و جادو برای پول گرفتن از مردم استفاده می کنه؟
-می کنه؟
-اره. خیلی وقتی این چیزا رو میگه. یادمه وقتی همسن شماها بودم 180 گالیون بهشون دادم. اما مامانم گفت این چیزا الکیه و نداد. تهش کی سود کرد؟ مامانم. آره عزیزم این چیزا الکیه. فقط برای گرفتن پول.
-یعنی خودتم پول رو ندادی؟
-نه! خوب چیه؟ میخواستی برای دادن حق اشتراک ازم پول بگیری؟
-خوب... راستش...
-خوب میشناسمت. زود گول میخوری.

از حرفش کمی دلخور شدم. میدانستم حق با اوست اما خودش هم می داند که خیلی زودرنجم. ناگهان دست حلقه شده کای را دور کمرم احساس می کنم. حس خوبی دارم. نام این حس را نمی دانم اما سعی می کنم نهایت استفاده از این حس خوب و لحظه دلنشین را ببرم.

-خوب تا اینجا هستین نهایت استفاده رو ببرین! اول بیاین چیزی با هم بخوریم! راستی دوست دارین جشن عروسی اتون هم اینجا برگزار بشه؟

لبخندی زدم. حسی درون بدنم داشتم.انگشتر را که هنوز داخل کتم بود را لمس کردم. حالا بهترین فرصت بود. دستم او را گرفتم و به پشت عمارت بردم. جایی که به قول کای زیبا ترین سمت باغ ماست. رو به روی او زانو زدم.

-هیزل! چیکار میکنی؟
-کای استیکنی! مایلی که با من دختر عمویت که روزی همباز بچگی ات بوده ازدواج کنی؟
-معلومه که آره!

ناگهان متوجه شدم مادرم هم دنبال سرمان آمده است چون بلند دست زد و خندید. خیلی خوشحال بود. میدانستم که همیشه منتظر چنین روزی بوده اما نمی دانستم تا این حد.

-مبارکه! مبارکه! پس عروسی هم همینجا برگزار میکنیم!

بلند شدم و انگشتر را به کای دادم و در کمال ناباوری ناگهان جعبه انگشتری را نیز در دست خود دیدم.

-همیشه منتظر یه فرصت بودم که خودم اینکارو کنم... ولی... ولی میدونی...
-متوجه هستم چی میگی
-خیلی ممنون که انجامش دادی. چون شاید اگه انجام نمیدادی من هیچ وقت جرئت انجام دادنش را نمی کردم. ممنون.
-خواهش میکنم!

مادرم دست هر دوی مارا گرفت.

-حالا بیاین یه چیزی بخورین مطمئنم خیلی گشته این!
-مامان...
-باز چی شده؟!
-یه حس بدی نسبت به صیه حق اشتراک دارم به نظرم بیا هردومون حق اشتراک رو بدیم. با این همه ثروت ضرری نمی کنیم که!
-نمی خواستم اینکارو بکنم. اما چون هر وقت تو حس بدی داشتی اتفاق بدی افتاده باشه.

سپس پول حق اشتراک هر دویمان را به من داد.

- به بانک گرگینگانتز برو و اینها رو به عنوان حق اشتراک من و تو بهشون بده. شماره صندوقم هم که یادته؟
-اره، ممنون مامان.
-راستی، این هم بگیر.

و کیسه پولی به من داد.

-نمیشه که دختری از خاندان استیکنی پول برای سفارش دادن پیتزاهم نداشته باشه! هم پول ماگلی توشه هم گالیون.

او را محکم در آغوش گرفتم.

-ممنون مامان.
-خواهش میکنم عزیز دلم.

همگی باهم به سمت آلاچیق رفتیم. ناهاری خوشمزه در انتظارمان بود.


🎐 اجـازه نـده هيـچ كس پـاشو رو رويـاهات بـذاره..🌱 ️


پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۱۷:۵۲:۵۸ سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۴۰۲
#8
سلام ارباب.
خیلی ممنون بابت نقد
میدونم خیلی از درخواست نقد قبلیم نگذشته ولی...
میشه لطفا برام نقدش کنید؟


ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۱۰ ۱۷:۵۷:۲۰

🎐 اجـازه نـده هيـچ كس پـاشو رو رويـاهات بـذاره..🌱 ️


پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۱۷:۴۹:۲۴ سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۴۰۲
#9
ترس تمام وجود ریموس را فرا گرفته بود. چه باید میگفت؟ اگر میفهمیدند او کسی است که اسکارلت را کشته و هویت او را کشف می کردند چه میشد؟

-پس...پس..کار کیه؟

صدایش کاملا لزان و امیخته به ترس بود.

-هنوز نمی دونیم.تام... چیزی شده؟

ریموس چرخید و نگاهی به اینه کرد. رنگ صورتش پریده بود. حس عجیبی درون دستانش حس میکرد. نگه تری دست او را گرفت.

-چرا دستات انقدر سرده؟ از سرما دارن می لرزن
ولی ریموس سرما را حس نمی کرد. لرزش را نیز همینطور. بلکه دست او در حال سوختن بود. سوختن! انگار که هزاران سوزن وارد دست او می کردند و با فشار بیرون می اوردند..

-تری... ساعت... ساعت چنده؟
-ماه دیگه درومده. مگه چیشده؟

ماه. درست است ماه امشب کامل بود. ولی مگر قرار نبود با این طلسم دیگر گرگینه نباشد؟ یعنی حالا او به گرگینه تبدیل می شد؟

-هیچی...هیچی... من باید برم. خداحافظ

بعد سریع دوید. نمی دانست باید به کجا برود. فقط میخواست از خانه ریدل خارج شود. صدای تری را از دور می شنید.

-تام صبر کن! کجا داری میری؟

تا دم در خانه ریدل رفته بود. داشت موفق میشد. باید از چنگ این مرگخوار ها در می امد. در این فکر ها بود که ناگهان ایزابل مک دوگال جلوی راه او سبز شد.


🎐 اجـازه نـده هيـچ كس پـاشو رو رويـاهات بـذاره..🌱 ️


پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۱۹:۰۲:۵۷ شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۲
#10
سوژه:لذت
کلمات:زندگی، طلوع، خوشحالی، ایده، حس، ناب، عسل


هر فردی از چیز خاصی لذت می برد. دلیل این تفاوت سلیقه تفاوت عقاید و علاقه هاست. هیزل از مشکل پسند ترین افراد این کره خاکی بود. فردی که از هر چیزی لذت نمی برد. ولی این دلیل نمی شد که بگویید هیچ وقت لذتِ لذت بردن را نچشید...

برشی از دفتر خاطرات هیزل

حس می کنم که امروز بهترین روز از زندگی من بود. همه چیز از اینجا شروع شد:

صبحم را با پیام کای که توسط جغد انبارم سوزی به من رسیده بود شروع کردم.
نقل قول:
از کای به هیزل!
یادته چندوقت پیش بهم پیام داده بودی که برای پایان نامه دانشگاه ماگلیت(هنوزم نمیدونم واقعا چرا اونجا میری! تو که هاگوارتز رو تموم کردی و میتونی وارد وزارت خونه بشی!) یه ایده میخوای. خوب فکر کنم اون ایده الان پیش منه!یه ایده ناب دارم. اگه میخوای ببینیش بیا جای همیشگی.
تاریخ:من که همیشه همونجام. هرچه زودتر بهتر!


الان تنها چیزی که حس میکردم خوشحالی بود. وقعا هیچ ایده ای برای اون پایان نامه نداشتم. پس سریع به جای همیشگی رفتم.

30 دقیقه بعد درون کافه تریای خورشید و ماه

-سلام کای!
-هیزل! بالاخره اومدی؟!
-اره! چرا اینجا انقدر خلوته؟
-امروز اشپزمون نیومده و پیشخدمت دوم داره غذا درست میکنه!
-خوب پس...

باهم به سمت میز کنار پنجره رفتیم. معمولا یکم پنکیک با عسل سفارش میدادم ولی با توجه به دست پخت بد پیشخدمت دوم ترجیح دادم چیزی سفارش ندم.

-خوب ایده نابتون چیه جناب اقای کای استیکنی؟

کای پسرعموم بود. از زمان بچگی تا حالا باهم بودیم. تمام لحظات و ثانیه ها. از طلوع خورشید تا غروب و لحظات بین این دو اتفاق شگفت انگیز.

-خوب ایده من از این قراره...

کلمات نفر بعد: زیبایی، لذت، مهربان، بی انتها، پنجره، آسمان، تنهایی


ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۷ ۱۹:۵۳:۲۵
ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۸ ۱۸:۰۹:۳۱
ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۸ ۱۸:۱۱:۵۰

🎐 اجـازه نـده هيـچ كس پـاشو رو رويـاهات بـذاره..🌱 ️






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.