هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: دیروز ۰:۱۲:۴۴
#33

اسلیترین، مرگخواران

اسکارلت لیشام


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۱۱:۴۹
از میان ورق های کتاب
گروه:
اسلیترین
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
مرگخوار
شـاغـل
پیام: 68
آفلاین
به مناسبت تولد هم‌گروهی ثروت‌ طلبمون!
_______

- تو اختلال پول چاپیدن داری. من یه نات سیاهم نمی‌دم.
- دقیقا چجوری باید پول هزینه های تالارو باید بدم؟
- سر به دار می‌دهیم پول به اسکور نمی‌دهیم!

ده دقیقه‌ای می‌شد که اسکارلت و اسکورپیوس وسط خیابان بی‌وقفه جر و بحث می‌کردند. تا این‌ که فرد ناشناسی که احتمالا با ریتا اسکیتر نسبت خانوادگی داشت، خود را وسط انداخت و طرفین را دعوت به آرامش کرد.
- این کارا لازم نیست که، بیاید مسالمت‌آمیز و با گفتگو حلش کنیم.

ناگهان سه صندلی از آسمان پایین افتاد و پیاده‌رو به محل مناظره جهش پیدا کرد. غریبه که به طور خودکار نقش مجری را برعهده داشت رو به طرفین کرد.
- خب بگین مشکلتون چیه؟
- ایشون حداقل از ده، دوازده جا داره پول می‌گیره! اما هروقت بهش می‌گم بیا یه کمکی تو هزینه‌ها بکن هی میگه ندارم، از کجا بیارم، همه دنگشونو می‌دن به جز این!
- من از خیلی وقت پیش گفته بودم! بودجه نداریم، نداشتیم و نخواهیم داشت.
- که بودجه نداری؟ اون همه پولی که بابت تعمیرات نامرئی شهر میگیر...
- عه؟ اینجوریه؟ فکر کردی خبر ندارم از سال اولیا هزینه ورودی می‌گیری؟
- کذبه، خودشون بخاطر بخشندگیشون پول می‌دن.
- پس این که وزارتخونه بخاطر مالفوی بودنت استخدامت کرده هم کذ...
- عه؟ پس قضیه اون بالا کشیدن حساب ملت تو گرینگوتز رو چی میگ...

مجری نه تنها تلاشی برای کاهش تنش نمی‌کرد، بلکه با پرسیدن سوال‌های نکته‌دار و بی‌اهمیتی به پریدن در حرف‌های همدیگر، سعی بر شدید‌تر کردن درگیری هم داشت.
- خب جناب مالفوی، دیگه چه اطلاعاتی دارید؟
- بگم؟
- بگو تا منم بگم!

هیچکدام از دیگری کم نمی‌آوردند و پرونده های اختلاس و پارتی‌بازی و فساد فی‌الارض یکی پس از دیگری رو می‌شد. تا این که اسکورپیوس از جا بلند شد.
-‌من دیگه هیچ حرفی اینجا ندارم.
- من زودتر هیچ حرفی اینجا ندارم!

و هر دو، مجری متعجب را تنها گذاشته و رفتند. مجری که اندکی از جوگرفتگی‌اش کم شده بود، گیج از رفتار عجیب آن دو خواست دستش را در جیب‌هایش فرو برده و به راهش ادامه دهد که متوجه شد پارچه هر دو جیبش آویزان و خالی است.

کمی آن‌طرف‌تر

- فقط همین؟ این همه زحمت کشیدیم! یارو پول‌ خرداشو میذاشته تو این جیبش.
- خودت انتخاب کردی. بهت گفته بودم جیب راست رو می‌زنی یا چپ رو، من که راضیم. تازه گالیوناشو از بانک گرفته بوده.



پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۰۹:۳۶ جمعه ۲۲ تیر ۱۴۰۳
#32

اسلیترین

گلرت گریندلوالد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۳۷:۱۹
از شیون آوارگان
گروه:
جـادوگـر
اسلیترین
جادوآموخته هاگوارتز
مترجم
پیام: 1324 | خلاصه ها: 1
آفلاین
به مناسبت تولد اسکورپیوس مالفوی



------------
لندن، خیابان منتهی به موزه‌ی ویکتوریا و آلبرت


چند ماه پیش از ظهور سالازار اسلیترین کبیر


گریندلوالد از سفری طولانی در زمان بازگشته بود. زمان برگردانی که از خانه‌ی مالفوی‌ها به‌دست آورده بود حرف نداشت. بدون کوچک‌ترین ایرادی، او را به هر زمانی که دلش می‌خواست می‌برد.

در دنیای بزرگ جادوگران، او تنها کسی بود که زمان‌برگردان سالم و بی‌نقصی را در اختیار داشت. هری پاتر موفق شده بود تقریباً همه‌ی زمان‌برگردان‌ها را از بین ببرد. اما این یک مورد از دستش در رفته بود. گلرت با زیرکی هر چه تمام‌تر و با رصد اتفاقات آینده توانسته بود آن را از چنگ خانواده‌ی مالفوی بیرون بکشد و با از بین بردن زمان‌برگردان معیوب در دسترس وزارتخانه نیز از وقایع بیهوده‌ای که خانواده‌های پاتر و مالفوی را بیش از حد به هم نزدیک کرده بود پیشگیری کند.

در مهم‌ترین سفرش در زمان، به هزار سال قبل سفر کرده بود و بدون اینکه دیده شود، راز سالازار اسلیترین را کشف کرده بود. بخشی از روح آن جادوگر بزرگ در باسیلیسک به جا می‌ماند و گلرت گریندلوالد با کمک یکی از نوادگان سالازار او را احیا می‌کرد. افسونی به‌غایت دشوار که تنها گلرت گریندلوالد از پسش برمی‌آمد.

آرام و متین، بدون آنکه توجه ماگل‌ها را به خود جلب کند، در لندن قدم می‌زد و بدون هیچ دردسری، چند تاج و جواهر گران‌قیمت را از موزه‌ها برمی‌داشت. کار دشواری نبود. از قدرت پیش‌بینی کمک می‌گرفت و می‌فهمید دقیقاً در چه لحظه و موقعیتی می‌تواند بدون دیده‌شدن یا تحریک سنسورهای امنیتی، موارد دلخواهش را بردارد و بدل ظاهراً ارزشمندی جایشان قرار دهد.

حالا با کمی تغییرچهره، به‌راحتی توانست غنیمت‌ها را به قیمت بالایی بفروشد و به گالیون تبدیل کند.

دقیقاً 2000 گالیون در کوچه‌ای تاریک، منظم و مرتب در جعبه‌های فلزی جا خوش کرده بود. گلرت گریندلوالد لبخند کم‌رمقی زد و با خود گفت: «مالفوی‌ها چندین ساله که تقریباً با ماگل‌پرست‌ها هم‌مسیر شده‌ن. اما جلب نظر کوچک‌ترین و دل‌رحم‌ترین پسر در خاندان مالفوی، می‌تونه در آینده‌ای نه‌چندان دور متحد خوبی از اون خونواده برای من بسازه. بالاخره گلرت گریندلوالد هم به کسی مقروض نمی‌مونه... ممنون بابت زمان‌برگردان...»
بدون هیچ تردیدی، تکان مختصری به ابرچوبدستی داد تا جعبه‌های فلزی کادوپیچ و روبان‌دار شوند و مسیر هاگوارتز را در پیش گیرند.

نامه‌ای روی اولین جعبه خودنمایی می‌کرد: «اسکورپیوس عزیز. تو خوش‌قلب‌ترین مالفوی روی زمینی. این گالیون‌ها رو در راه درست هزینه کن تا در آینده افتخار اسلیترین بشی! تولدت مبارک!!»


تصویر کوچک شده

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

قابلیت‌های ویژه:

دیدن آینده (به لطف کیلین)
سفر به گذشته (به لطف زمان‌برگردان)
جوانی جاودان (به لطف سنگ جادو)
قدرت بی‌انتها (به لطف ابرچوبدستی)


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۱:۰۶:۲۶ یکشنبه ۳ تیر ۱۴۰۳
#31

ریونکلاو، مرگخواران

هیزل استیکنی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۹ سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۵۶:۱۵
گروه:
ریونکلاو
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
مرگخوار
پیام: 106
آفلاین
دست در دست پسر عموی عزیزش کای در حال قدم زدن در جنگل بود. تنها شخصی که هیچ کینه ای از او نداشت. تنها چیزی که در میان آنها موج می زد عشق بود؛ عشقی بی پایان.
صدای خش خش برگ های پاییزی که با هر قدم آن دو به صدا در می آمد در تمام جنگل پیچیده بود. هیزل چشمانش را بست و رو به آسمان کرد. صدای پرستوهای مهاجر از دور دست به گوش می رسید. باد ملایمی می وزید و فضای جنگل را خنک می کرد. هیزل با چشمان بسته به صداهای اطراف با دقت گوش می داد و باد خنک را حس می کرد.
ناگهان صدای فریاد کای رادر میان آن همه صدای دلنواز شنید.
-هیزل! مواظب باش!

سپس هیزل را به عقب کشاند. تیری از دوردست رها شد و از کنار هیزل گذشت و به درخت برخورد کرد.

-این دیگه چی بود؟

کای با دست به فردی در چند متری آنها اشاره کرد.

-هیزل، با شماره سه من با هم می دویم؛ یک...دو...سه!

سپس با هم با تمام سرعت دویدند.فرد مهاجم نیز دنبال آنها می دوید. هر از گاهی کای راه آنها راکج می کرد و سعی می کرد که کاری کند که مهاجم آنها را گم کند؛اما هر کاری که می کردند باز هم مهاجم دنبال آنها می دوید و آنها رابه حال خود رها نمی کرد.
پس از مدتی هیزل روی یک تخته سنگ نشست و بسیار سریع نفس نفس می زد.

-کای...من دیگه نمی تونم بدوم. صبر کن... چوبدستی!

سپس چوبدستی خود را از درون جیبش بیرون آورد و به کای داد.

-با چوبدستی من بهش حمله کن.
-باشه.

کای کمی جلو رفت و مهاجم را روبهروی خود دید.

-درافتادن با منو دخترعموم کار اشتباهی بود. حالا وقتشه که تقاص کارتو پس بدی...آواداکداورا!

اما مهاجم سریع جاخالی داد.

-من تازه وارد نیستم کای استیکنی.
-تو...تو...تو اسم منو از کجا میدونی؟

مهاجم پوزخندی میزند.

-نه تنها اسمتو میدونم بلکه همه چیز رو هم راجع به تو و دخترعموت میدونم.

کای که بسیار خشمگین شده بود بهسرعت به سمت مهاجم رفت و به او حمله کرد.

-ساکت شو!

هیزل که متوجه درگیری بین آن دو شد به سرعت و آرام و آهسته به طوری که مهاجم متوجه نشود به سمت آنها دوید سپس هیزل چوبدستی زاپاس خود را از جیبش بیرون آورد و به سمت مهاجم نشانه گرفت.

-آواداکداورا!

مهاجم به زمین افتاد. هیزل به طرف کای دوید و دستانش را محکم گرفت.

-کای،خوبی؟ چیزیت که نشد؟
-نه،ممنون.خوبم. حالا باید بفهمیم این مهاجم کیه و کی فرستادتش.
-ولی اون مرده.
-خوب، وقتشه از یک دوست قدیمی کمک بگیریم.


🎐 اجـازه نـده هيـچ كس پـاشو رو رويـاهات بـذاره..🌱حتی اگه تاریک ترین رویای جهان باشه... ️


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۰:۱۴:۰۶ چهارشنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۳
#30

هافلپاف، محفل ققنوس

رزالین دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۶:۴۲ دوشنبه ۶ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۳۱:۱۴
از دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
گروه:
جـادوگـر
هافلپاف
جادوآموخته هاگوارتز
محفل ققنوس
پیام: 52
آفلاین
آرام سنگ قبر خاکستری را نوازش کرد. سنگی که زیر آن، فرزند عزیزش خوابیده بود. مانند همیشه که به آرامی و با چهره ای ملکوتی، به خواب فرو می رفت، اما افسوس که دیگر هرگز قرار نبود بیدار شود. هرچقدر نوازشش می کرد و صدایش می کرد، باز هم محال بود دوباره چشمان خاکستری اش را ببیند، چشمش به لبخندهای معصومانه اش بیفتد یا طنین خنده هایش را بشنود.
دلش نمی خواست باور کند، اما حقیقت داشت. فرزندش رفته بود. دستی بی رحم، تنها پسرش را از او گرفته بود. پسر سالم و قوی اش، که باید سالها عمر می کرد و فرزندانش را هم می دید.
آه، روزهایی که با پسرش بود چقدر کوتاه بودند! چقدر احمق بود که فکر می کرد سالها زمان برای زندگی با او دارد... و چقدر نادان بود که گمان می کرد می تواند ازدواجش با چو چانگ، دختر مو مشکی ای که دیوانه اش بود بود باشد و بزرگ شدن نوه هایش را هم ببیند.
همین دو هفته پیش بود که برای موفقیت پسرش در مسابقه سه جادوگر دعا می کرد. همین دو هفته پیش بود که فرزندش را در آغوش کشیده و در گوشش زمزمه کرده بود مراقب خودش باشد، بدون این که بداند پسرش به آغوش مرگ می رود و به زودی جز سایه ای محو، در این دنیا چیزی از او باقی نخواهد ماند.
در عرض دو هفته، طوفان کلبه سعادتش را ویران کرده بود. فرزندش از نزدش رفته و همسرش هم از او دور شده بود. او می گفت:
- طاقت ندارم به صورتت نگاه کنم. هر وقت چشمم بهت می افته چهره سدریک رو می بینم.

او هرگز به گذشته بر نمی گشت، و به آن تعلق داشت. به روزهای خوشی که در منتهای سعادت، کنار همسر و پسرش زندگی می کرد. قلب و روحش در آن زمانها جا مانده بود.
دوباره شعر روی سنگ قبر را خواند:
نقل قول:
آفتابی در جهان تابید رفت

عمر کوتاهش جهان دید ورفت

هیچ کس از دست او رنجش نداشت

از چه رو از دست ما رنجید و رفت


تصویر کوچک شده

اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر
تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۸:۳۳:۴۸ چهارشنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۳
#29

اسلیترین، مرگخواران

اسکارلت لیشام


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۱۱:۴۹
از میان ورق های کتاب
گروه:
اسلیترین
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
مرگخوار
شـاغـل
پیام: 68
آفلاین
- ارزششو داشت؟

اسکارلت نگاهی به نوشته های درون قاب قهوه‌ای رو‌به‌رویش انداخت‌، مدرک روان‌پزشکی‌اش، کاغذی پر از مهر های گوناگون وزارتخانه که به او اجازه فعالیت می‌داد و از چند روز قبل روی دیوار جا خوش کرده بود.

اتاق با دیوار های سبز رنگ‌اش، هنوز بوی خاک اَره و رنگ می‌داد، بوی آغاز آمیخته با تغییر، بوی تازگی. دو صندلی درون اتاق رو‌به‌روی هم قرار گرفته بودند و میزی بین آنها فاصله می‌انداخت. اینطور به نظر می‌رسید که ماجرا هایی طولانی پشت در انتظار می‌کشند و همه چیز از داخل آماده وقوعشان است.

- الان برای جواب دادن به این سوال خیلی زوده. اما، فکر کنم ارزششو داشت.

منشی همچنان کنار آستانه در ایستاده بود و به داخل نگاه می‌کرد. سال ها بود که کسی پایش را داخل آنجا نگذاشته بود. خالی ماندن اتاق باعث شده بود که فضا سال های زیادی با تاریکی و سکوت انس گرفته باشد و حالا تفاوت مکان پیش‌رویش با چند هفته قبل بسیار به چشم می‌رسید.

اسکارلت بار دیگر سرتاسر اتاق را تماشا کرد. سال های زیادی خودش را در این لحظه تصور کرده بود. از وقتی که یادش می‌آمد رویای مطب خودش را داشت. جایی که بی‌نگرانی به درمان بیمارانش بپردازد، با روش های خودش.

به این قسمت از افکارش که رسید لبخندی زد. سال های بسیار مطالعه و تحقیق او را به نتیجه خاصی رسانده بود، درمان های عادی و معمولی که روی بیماران انجام می‌شد، هیچوقت جواب نمی‌دادند. بیهودگی آنها بارها و بارها به او ثابت شده بود. او روش های خاص خودش را داشت، منحصر به فرد و شاید کمی خطرناک.

- خب، برا اولین بیمارت آماده‌ای؟ یکی بیرون منتظره.

نفس عمیقی کشید و از افکارش بیرون آمد.
- البته، بگو بیاد داخل.



پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۱:۱۶:۲۶ سه شنبه ۲۹ خرداد ۱۴۰۳
#28

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۵۵:۰۹
از خونت می خورم و سیراب میشم!
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
محفل ققنوس
ریونکلاو
پیام: 279
آفلاین
پست پایانی

گادفری خودش را از قدح اندیشه بیرون کشید و به خاطراتی که از رزالی دیده بود، فکر کرد، به این که او چگونه از تمام رخدادهای آینده با خبر بود و تمام سعی اش را کرده بود تا جلوی وقوعشان را بگیرد، ولی گادفری به او اعتماد نکرده بود. چرا؟ چون به اندازه ی کافی عاشق او نبود یا چون عشق کافی نیست؟

گادفری همان طور که در افکارش غرق بود، فقدان چیزی را در قلبش حس کرد و دستش را به سمت سینه اش برد. بله، با مرگ لوسیندا نفرین هم از روی او برداشته شده بود. دخترش و رزالی از جریان زندگی محو شده بودند و حالا هیچ اثری از آن ها نبود، مگر خاکستری که به باد سپرده شده بود و خاطراتشان.

در این لحظه صداهایی از طبقه ی پایین به گوش رسید و گادفری پایین رفت و پطروس و بنجامین را دید که مقابل سابیس و ناتان ایستاده اند. پلک های پطروس پف کرده و چشم هایش قرمز بود.
"لرد سابیس، این شما بودید که خواهر و خواهرزاده ی مرا کشتید؟"

سابیس که حالت چهره اش با اکثر اوقات فرق داشت و خبری از لبخند اریبش و برق شرارت بار چشمانش نبود، با لحنی غمگین پاسخ داد:
"بله، این کار من بود."

گادفری جلو رفت و گفت:
"نه دقیقا. من نزد لوسیندا رفتم و از او خواستم خودش را نابود کند. او ابتدا وانمود کرد که حرفم را پذیرفته، ولی بعد به من حمله کرد و من از خودم دفاع کردم و آن اتفاق افتاد."

سابیس رویش را به سمت او برگرداند.
"گادفری، باید چیزی را به تو بگویم. من تو را تحریک کردم که به سراغ لوسیندا بروی."

گادفری با خونسردی گفت:
"این را می دانم، لرد سابیس. فهمیده بودم که سخنانتان درباره ی لوسیندا کاملا حقیقت نداشت و همین طور فهمیدم که چه طور وانمود کردید که مرده اید."

چشم های سابیس از تعجب گرد شد.
"تو می دانستی؟ پس چرا هیچ عکس العملی نشان ندادی؟"

"از اولین لحظه ای که شما را دیدم، این امید را در قلبم پروراندم که بتوانم شما را تغییر دهم."

سابیس چشمان سیاه رنگش را به چشمان عسلی گادفری دوخت و همان طور که لب هایش می لرزید، گفت:
"اما چه طور؟ چه طور می خواهی جسم و روح آغشته به چرک و پلیدی مرا تغییر دهی؟"

"با عشق. پروفسور دامبلدور همیشه می گوید با عشق می توان جهان را دگرگون کرد."

اشک در چشم های سابیس حلقه زد.
"تا به حال هیچ کس نخواسته بود به من عشق بورزد."

رویش را به سمت پطروس برگرداند و جلو رفت و مقابل او زانو زد.
"الان دیگر هیچ افسوسی در زندگی ام ندارم و آماده ام تا مجازات خود را دریافت کنم."

پطروس:
"اما من قصد ندارم شما را مجازات کنم. زنده گذاشتن لوسیندا کار خطرناکی بود و متاسفانه او باید نابود می شد. در مورد خواهرم نیز این را می دانم که فقط برای دفاع از گادفری او را کشتید."

اشک بر گونه های سابیس جاری شد.
"راهب پطروس، شما واقعا روح بزرگواری دارید که می خواهید گذشت کنید و از من انتقام نگیرید."

"قبلا این طور نبودم. عشق مرا تغییر داد."

"و من نیز می خواهم به خاطر عشق تغییر کنم. اعمال بی رحمانه و سنگدلانه ی گذشته ام را کنار خواهم گذاشت و مهربانی و عطوفت را سرلوحه ی خود قرار خواهم داد."

بنجامین لبخند زد.
"سابیس، واقعا از اعماق قلبم برای تو خوشحالم."

سابیس نیز لبخند زد و بعد از حال رفت و کف زمین افتاد. گادفری و ناتان فورا به سمتش رفتند و او را در آغوش گرفتند.

گادفری:
"او به سختی زخمی شده بود و من نیز مقدار زیادی از خون او را نوشیدم. حالا انرژی کمی در بدنش باقی مانده."

ناتان آستینش را بالا زد و مچ دستش را روی دهان سابیس گذاشت.
"لطفا خون مرا بنوشید، لرد سابیس."

سابیس دهانش را گشود و دندان های نیشش را در مچ ناتان فرو برد و شروع کرد به نوشیدن خون او. پطروس و بنجامین نیز با چهره هایی که ترکیبی از شادی و غم در آن به چشم می خورد، از قصر خارج شدند و این خانواده ی تازه شکل گرفته را تنها گذاشتند.

تصویر کوچک شده


ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۲۹ ۱۳:۱۳:۱۵



پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۰:۵۶:۵۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۳
#27

گریفیندور

ساکورا آکاجی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۰:۵۲ دوشنبه ۴ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۸:۳۳:۰۵ پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۳
گروه:
گریفیندور
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
پیام: 132
آفلاین
رزالی با حیرت به آینده بینی نگاه کرد و دست کوچک دخترش را در دستانش محکم تر گرفت، برای این که آینده را تغییر دهد باید کاری می کرد.
-یعنی هیچ راه دیگه ای وجود نداره، مطمئنم باید راهی باشه!

طالع بین نگاهی به دختر پریشان و دختر کوچکی که در آغوشش بود کرد، شاید به سختی یک ساله بود.
-یه کار هست ولی بهای نسبتا سنگینی داره.
-فقط بهم بگین چیه!

رزالی گفت و با چشم های ملتمس به طالع بین خیره شد. طالبین پیر آهی کشید و به گوی که تمام رخداد های آینده را نمایش داده بود خیره شد.
-وقتی غریزه کشتن دخترت چند ماه دیگه بیدار شد باید از خون پدرش بنوشه، این باعث میشه این غریزه به طور کامل تا سن ۲۰ سالگی سرکوب بشه اما اون مرد شوم همسرت رو تحت کنترل داره و ممکنه جون هردوی شما رو تهدید کنه.

رزالی آب دهانش را فرو برد، می دانست کاری که باید بکند برگرداندن همسرش است ولی هنگامی که به او گوش نمی داد چه کاری می توانست بکند؟

-اکه از من میپرسی دخترم، دختر رو بردار و برو جایی که هرگز دست اون بهت نرسه. هرگز به دخترت نگو پدری داشته و مرگت رو جعل کن تا هرگز دنبالتون نگرده. نگذار بفهمه ازش بچه داری، مطمئنم میتونی اون غریزه رو توی بچه ات کنترل کنی مثلا با کشتن حیوون ها اون رو تخلیه کنه تا زمانی که یاد بگیره کنترلش کنه.

رزالی نمی دانست چه کند، دخترش هم در آغوشش بیقراری می کرد و سرش را به سینه ی مادرش می مالید.
-چطوری باید به همسرم بفهمونم افکارش تحت کنترله؟

طالع بین کمی چانه اش را مالید، آرام دست در جیب ردایش کرد و معجونی بیرون آورد.
-این معجون رو بگیر، اون رو از کنترل ذهنی خارج میکنه ولی عوارضش سرگیجه شدیده. فقط باید به نحوی به خوردش بدی ولی نزدیک شدن بهش الان چندان درست نیست. فقط بدون تغییر آینده ای که دیدی فقط به دست تو ممکنه دخترم.
-ممنونم. بفرمایید اینم هزینه اش.

رزالی آرام دخترش را با یک دست گرفت و با دست دیگرش چند گالیون به طالع بین داد.
-متاسفم ولی نمیتونم بگذارم این رو یادتون بمونه.
-اشکالی نداره دخترم، درک میکنم.
-آبیلوی ایت

نور کمرنگ آبی از انتهای چوبدستی به سرعت خاطره دیدار رزالی را از ذهن طالع بین پاک کرد و در حالی که لوسیندا را در آغوش داشت مخفیانه دور شد.

در پناه گاه معجون را بار ها برسی کرده بود و مطمئن بود چیزی جز معجونی که گفته شده نیست ولی هنوز نمی دانست چگونه باید آن را به گادفری بدهد، شاید باید درخواست می کرد او را ببیند و با هگدیگر چیزی بنوشند یا مستقیم از او درخواست می کرد آن را بنوشد؟

به اشک هایش اجازه جاری شدن داد و به دخترش که اکنون بیدار شده بود و با چشم های مشکی و زیبایش به مادرش خیره شده بود نگاه کرد، به هر قیمتی شده از او محافظت میکرد و گادفری را نجات می داد.


تصویر کوچک شده

It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۴:۰۹:۴۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۳
#26

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۵۵:۰۹
از خونت می خورم و سیراب میشم!
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
محفل ققنوس
ریونکلاو
پیام: 279
آفلاین
گادفری با چشمانی که از شدت شوک گشاد شده بودند، به منظره ی رو به رویش خیره شد، رزالی که مقابلش ایستاده بود و دست سابیس از سینه اش بیرون زده بود.

فلش بک
سابیس با بدن تکه پاره کف تالار قصرش افتاده بود و تقریبا یک جسد محسوب می شد، ولی هنوز نمرده بود. خون آشام ها تنها در صورت جدا شدن سرشان از بدنشان و سوختن می مردند و البته خون آشام های کهن حتی به این صورت نیز نمی مردند و حتما باید خاکسترشان در هوا پخش می شد.

سابیس در آن لحظه فقط به یک چیز می توانست فکر کند و آن هم فرو بردن دندان هایش در خرخره ی آن بچه و فرستادنش به جهنم بود. او آن موجود را دست کم گرفته بود و اجازه داده بود این بلا به سرش بیاید و حالا باید این قضیه را جبران می کرد، ولی به نحوی که گادفری با او دشمن نشود.

گادفری از خون سابیس نوشیده بود و حالا احساساتی نسبت به او پیدا کرده بود و سابیس باید از آن به نفع خودش استفاده می کرد. او افکارش را به سمت گادفری فرستاد و به او گفت زخمی و در حال مرگ است. گادفری وحشت زده فورا خود را به بالین او رساند و با دیدن شکم و سینه ی تکه پاره اش نفسش بند آمد.
"لرد سابیس، چه اتفاقی برای شما افتاده؟"

سابیس همان طور که حالتی دردآلود به چهره اش داده بود، پاسخ داد:
"داشتم یک راهب گناهکار را تذهیب می کردم که دخترت، لوسیندا به سراغم آمد و این بلا را به سرم آورد. او گفت به زودی کاری می کند که تک تک خون آشام ها توسط راهب ها به سیخ کشیده شوند و آتش بگیرند. من نتوانستم خودم را راضی کنم که به او صدمه بزنم، چون او دختر توست."

سابیس چشمانش را بست و گادفری در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود، شانه های او را گرفت و تکان داد.
"لرد سابیس، خواهش می کنم مرا تنها نگذارید."

سابیس چشمانش را باز کرد و با صدایی که به سختی شنیده می شد، گفت:
"هم نوعانت در خطر هستند. خواهش می کنم آن ها را نجات بده."

و به یک نقطه خیره ماند و وانمود کرد که مرده. اشک از چشمان گادفری جاری شد و به منحنی بی نقص صورت سابیس، لب های برجسته و چشمان درشت مشکی و مژه های بلندش نگاه کرد و دستش را روی انبوه موهای سیاه و فر او گذاشت و شروع کرد به نوازش کردن او.
"شما نباید این گونه می مردید."

و خم شد و دهانش را روی گردن سابیس گذاشت و دندان های نیشش را در آن فرو کرد و مقدار زیادی از خونش را نوشید تا قوی تر شود و بعد بلند شد و به کمک توانایی های تازه اش مخفیگاه لوسیندا را پیدا کرد و در اتاق او ظاهر شد.

لوسیندا که لبه ی تختش نشسته بود، با دیدن پدرش از جایش بالا پرید.
"چه طور این جا را پیدا کردی؟"

گادفری با چهره ای غمگین گفت:
"من به تو هدیه ی تولد ندادم. حالا می خواهم آن را به تو تقدیم کنم."

و یک چوبدستی را از جیب کتش بیرون آورد و جلو رفت و آن را به لوسیندا داد.
"با این خودت را آتش بزن."

ترکیبی از نفرت و دلشکستگی بر صورت کوچک لوسیندا نشست.
"تو پدر من هستی، چه طور می توانی این کار را با من بکنی؟"

"من نمی توانم اجازه بدهم که تو با راهب های شرور همکاری کنی و به خون آشان های بی گناه صدمه بزنی."

"من نمی خواهم به موجودات بی گناه صدمه بزنم. الان نیز دارم سعی می کنم عطشم را کنترل کنم."

"اما تلاشت بی فایده است."

اشک در چشمان لوسیندا حلقه زد.
"به جای کمک به من این حرف ها را می زنی؟"

چشمان گادفری نیز پر از اشک شد.
"الان دارم به تو کمک می کنم."

لوسیندا چوبدستی را به سمت خود گرفت و طلسم آتش را اجرا کرد، ولی درست قبل از این که زبانه های آتش با بدنش برخورد کنند، چوبدستی را چرخاند و آن را به سمت گادفری گرفت، اما گادفری فورا واکنش نشان داد و با دستانش به آتش اشاره کرد و آن را به سمت لوسیندا برگرداند.

لوسیندا فریاد دردآلودی کشید و جسمش در کسری از ثانیه به خاکستر تبدیل شد و کف زمین ریخت. در این لحظه رزالی در را باز کرد و با دیدن یک مرد غریبه در اتاق دخترش شوکه شد.
"شما چه کسی هستید؟ این جا چه می کنید؟ این صدای فریاد چه بود که شنیدم؟ دخترم کجاست؟"

گادفری با چهره ای غرق در اشک به رزالی نگاه کرد و نتوانست چیزی بگوید. رزالی داخل شد و توجهش به خاکسترهای کف اتاق جلب شد و قلبش در سینه اش فرو ریخت و خشم چهره اش را فرا گرفت.
"تو دختر عزیزم را کشتی."

و چوبدستی اش را بیرون کشید و به سمت گادفری گرفت. گادفری می خواست چشمانش را ببندد و خودش را به مرگ بسپارد که ناگهان دستی از داخل سینه ی رزالی بیرون زد. این دست متعلق به سابیس بود که سالم و بدون هیچ گونه اثری از زخم های پیشین پشت رزالی ایستاده بود.
پایان فلش بک

گادفری با ناباوری به این صحنه خیره شده بود. سابیس دستش را از سینه ی رزالی بیرون کشید و قبل از این که رزالی روی زمین بیفتد، گادفری او را در هوا گرفت. رزالی به صورت گادفری نگاه کرد و دستش را بالا آورد و روی آن گذاشت.
"تو گادفری من هستی، حالا تو را به خاطر می آورم."

گادفری شروع کرد به هق هق.
"رزالی من، واقعا متاسفم."

"فکر می کردم تو یک شب مرا تبدیل خواهی کرد و ما تا ابد کنار هم خواهیم بود، ولی حالا همه چیز دارد طور دیگری تمام می شود."

گادفری دستش را روی صورت او گذاشت و شروع کرد به نوازش او. رزالی دست او را گرفت و آن را روی لب هایش گذاشت و بعد چشمانش را بست و انقباضی که به خاطر درد جسمش را فرا گرفته بود، از بین رفت و بدنش در آغوش گادفری آرام گرفت.

گادفری فریاد دردآلودی کشید و صورتش را روی صورت رزالی گذاشت و همان طور که اشک می ریخت، مدتی در همان‌ حال ماند. بعد جسد رزالی را روی زمین گذاشت و به سمت سابیس رفت که چهره اش مانند کسی بود که مشغول تماشای یک اپرای غم انگیز است.
"لعنت به تو! چرا این کار را کردی؟ باید می گذاشتی او مرا بکشد."

سابیس که خودش نیز مطمئن نبود دارد نقش بازی می کند یا حقیقت را می گوید، با صدایی اشک آلود گفت:
"اما من نمی توانستم این کار را بکنم."

و به سمت گادفری رفت و مقابل او ایستاد و دستش را بالا آورد و روی صورت او گذاشت.
"من نمی توانم تو را از دست بدهم."
*
ناتان در یکی از اتاق های قصر سابیس نشسته بود و داشت سعی می کرد اتفاقات اخیر را هضم کند. در این لحظه سابیس با یک سینی پر از غذا وارد شد و آن را روی تخت مقابل ناتان گذاشت.
"سعی کن بخوری."

"لرد سابیس، چرا شما زحمت کشیدید؟ جن های خانگی تان اعتصاب کرده اند؟"

عجیب بود که می توانست در آن وضعیت شوخی کند. سابیس پاسخ داد:
"من جن خانگی ندارم. فکر می کنم استفاده از آن ها برای انجام خدمات خانگی شرم آور است."

ناتان با تعجب ابروهایش را بالا برد و سابیس گفت:
"حتی من نیز چارچوب های اخلاقی خودم را دارم."

"بله، این غیر عادی نیست، ولی نمی توانم تعجب نکنم."

سابیس دستش را دراز کرد و آن را روی موهای سرخ رنگ ناتان گذاشت و آن ها را دور انگشتانش حلقه کرد.
"چرا این قدر ویران به نظر می رسی؟ آیا همیشه ته قلبت نمی خواستی که از دست آن راهبه خلاص شوی؟"

"بله، ولی نه این طوری."

"تو باید خوشحال باشی، ناتان. گادفری به تنهایی نمی تواند تو را به خون آشام تبدیل کند، ولی اگر من به او کمک کنم، می تواند. تو قرار است به زودی تبدیل به فرزند من و او بشوی و ما تا ابد کنار هم خوشبخت خواهیم بود."

ناتان لبخند کم رمقی زد و دست لرد سابیس را در دست خودش گرفت. او می خواست که خوشحال باشد، ولی می دانست که اشک ها و خون های بیشتری در راه است.

تصویر کوچک شده


ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۲۸ ۱۷:۵۰:۱۹



پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۱:۵۴:۰۳ یکشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۳
#25

گریفیندور

ساکورا آکاجی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۰:۵۲ دوشنبه ۴ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۸:۳۳:۰۵ پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۳
گروه:
گریفیندور
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
پیام: 132
آفلاین
دختر با خوابی آشفته بیدار شد، آینه ی کوچک کنار تخت خوابش را برداشت و در آن به چشم هایش که کاملا سرخ شده بودند نگاه کرد.

تمام بدن کوچکش میلرزید، کم پیش می اید چیزی این گونه او را به وحشت بیندازد اما این بار در خواب چیزی به مراتب وحشتناک تر دیده بود. مردی با چشم هایی که روح شیطان را درون خود داشتند ، چشمانی سیاه و پر جنون. کنارش جسد پاره پاره ی افراد زیادی بود اما قلب تاریکش او را از هر قاتل دیگری متمایز می کرد.

درست است از پدرش به دلیل این که میخواست او را بکشد نفرت داشت اما هیچ گاه به اندازه ای نبود که بخواهد او را بکشد. اما این مرد باعث می شد خون درون رگ هایش با شدت بیشتری حرکت کند و بخواهد او را به زانو در بیاورد.

در خوابش پدرش پیش این موجود نا مقدس رفته بود، حتی او نیز می توانست ببیند که مرد خواهان سلطه است و چیزی جز سیاهی در دل ندارد.

آهسته از تختش پایین آمد، صدای آرام برخورد کف پایش با زمین در اتاق خالی اش پیچید. هنوز بدنش میلرزید و عرق سرد از پیشانی اش روی لباس ساده و سیاهش فرود می آمد.

با قدم های کوتاهش خودش را به در زبر اتاق رساند که از چوب تیره رنگ راش ساخته شده بود و با فشار کوتاهی آن را باز کرد. نگاهی به مادرش که غرق آشپزی بود کرد، از زمانی که پدرش را فراموش کرده بود همیشه لبخند بر لب داشت و خیالش آسوده بود. تنها آرزویش این بود که مادرش، رزالی شاد باشد و هیچ نگرانی ای نداشته باشد.

دوباره در را بی آنکه صدایی ایجاد کند بست و از پنجره به بیرون خیره شد، تصمیمش را گرفته بود. ماه کم کم طلوع می کرد و غروب سرخ رو به پایان بود‌

چشم هایش را روی هم گذاشت، در این مدت یاد گرفته بود با تمرکز قدرتش را تا حدی سرکوب کند. رنگ سرخ چشم هایش ناپدید شد و به حالت عادی برگشت. چند دقیقه نگذشته بود که رزالی بعد از عادت همیشگی اش یعنی سه بار ضربه زدن به در وارد اتاق شد.
-عزیزم، شام آمادست.
-اومدم مامان.

برای اخرین بار نگاهی به اتاقش کرد، امشب کار را تمام می کرد اما نباید مادرش می فهمید.

بعد از خوردن غذایی که به نظرش طعم بهشت میداد اما به دلیل عصبی بودن معده اش آن را پس می زد درون اتاقش برگشت.
می دانست طبق عادت هر شب مادرش بعد از شستن ظرف های شام پیشش می آید و بعد از بوسه ای کوتاه روی مو هایش به اتاق خواب خودش می رود و میخوابد پس تا آن موقع می بایست صبر کند.

ثانیه ها طولانی می شدند و او را بی طاقت تر می کردند، زمانی که تقریبا داشت از امدن مادرش ناامید می شد در روی پاشنه چرخید و صدای گام های مادرش را شنید.

چشم هایش را بست و خودش را به خواب زد، طولی نکشید که بوسه ی نرم رزالی روی مو هایش نشست اما بر خلاف انتظارش مادرش شروع به صحبت کرد.
-عزیزم، خوابت نمیبره؟

نمیدانست چه جوابی بدهد، مادرش را دست کم گرفته بود. آرام چشم هایش را باز کرد و سرش را بالا آورد.
-چرا مامانی، فقط خیلی غذا خوردم.
-میخوای برات چیزی بیارم؟
-نه مامان، خوبم.

لبخندی روی لب های مادرش نقش بست و دستش مو هایش را نوازش کرد.
-دختر قوی خودمی، اما اشکال نداره. هرچیزی خواستی مامان همینجاست.
-باشه مامانی، دوستت دارم.

رزالی خم شد و پیشانی دخترش را بوسید.
-منم دوستت دارم عشق مامان، شبت بخیر.

وقتی از رفتن مادرش مطمئن شد خم شد و از زیر تخت کوله ای کوچک بیرون آورد و روی شانه اش انداخت. روی انگشت های کوچک پایش از اتاق خارج شد و بعد از اطمینان از اینکه مادرش خوابیده از خانه خارج شد.

چشم هایش را بست و چند ثانیه ی بعد در همان مکانی بود که در خواب دیده بود، همان قدر تاریک و شوم. مرد همان جا روی زمین که با خون سرخ پوشیده شده بود ایستاده بود و مشغول بیرون کشیدن قلب یک راهب بود.
-شاهکار هنری خوبی خواهی بود...

اما قبل از اینکه بتواند جمله اش را کامل کند متوجه نگاه تیز و مرگباری روی خودش شد، دست هایش را در اخرین ثانیه جمع کردو ناخن های تیز دختر به جای فرو رفتن در گردنش پوست دستش را پاره کردند و تمام عصب ها و ماهیچه های دستش را پاره کردند.
-تو دیگه چه موجودی هستی؟

چند ثانیه ی بعد راهب نینه جان شاهد دعوایی خون آلود و عجیب بود، دختر بچه کوچکی با لرد سابیس مشغول جنگیدن بود و جز زخمی سطحی بر گونه آسیب دیگری ندیده بود.

چشم های مرد پر از نفرت بود و بدنم هر ثانیه زخمی تازه بر میداشت. سرعت دختر ورای تصورش بود و طولی نکشید که بینایی یکی از چشم هایش با فرو رفتن شیئی تیز نابود شد.

-میکشمت!

دختر فریاد زد و شکم سابیس را که اکنون به دلیل آسیب دیدگی چشمش بی دفاع شده بود درید اما او حتی فرصت فریاد زدن را نداشت زیرا دختر قسمتی دیگر را هدف گرفت‌.
-فکر کردی میتونی کنترلشون کنی، به خاطر عوضی هایی مثل تو پدرم قصد جونم رو کرد و آرامش مادرم بهم خورد!

مرد تنها دستش را بالا آورد و با دندان های نیشش بازوی دختر را گاز گرفت اما دختر گویی هیچ دردی حس نمی کرد و تنها دست دیگرش را به شمت سینه ی سابیس برد و آن را درید.
خون تازه بر لباس های سابیس حیران جاری شدو پیش از آنکه حتی دندان هایش را از پوست دختر بیرون بکشد بی جان روی زمین افتاد. راهبت با حیرت به ناجی کوچک نگاه می کرد.

دختر نگاهی به بازویش کرد و سپس چوبدستی مادرش را بیرون آورد و سمت زخم گرفت، کلمه ای زمزمه کرد و زخم دستش ناپدید شد.
کیف با طلسم گستردگی چیز های زیادی در خود جای داده بود، دختر شیشه ای با مایع بنفش بیرون اورد و آن را سرکشید. مایع انرژی را به دنش برگرداند و زهر سابیس را کاملا خنثی کرد.

نگاه دختر روی راهب نیمه جان برگشت، نگاهش تیره و ترسناک بود جوری که راهب با تمام توان باقی مانده اش خود را عقب کشید اما دختر با قدم هایی اهسته به سمتش رفت و دستش را روی سینه اش گذاشت.

چشم های راهب با حس کردن اینکه خونریزی اش بند می آید و زخم هایش ترمیم میابند گرد شد. چشم های سرخ دختر هنوز او را می ترساند اما مهربانی غیر قابل انکارش و نجات زندگی اش چیز هایی نبودند که می توانست از آنها بگذرد.
-م...ممنونم...

راهب با صدایی بریده زمزمه کرد اما دختر بی توجه به او به کارش ادامه داد و بعد بلند شد.
-قوانین باید تغییر کنن وگرنه افراد بیشتری میمیرن. فقط به خاطر مادرم و شادی اش، هر کاری میکنم. تلاش کن تغییر ایجاد کنی وگرنه یه روز همه میمیرن.

دختر زمزمه کرد و راهب را که هنوز از جثه کوچک و چشم هایش که دوباره مشکلی و مظلوم شده بودند در حیرت بود به حال خود رها کرد و ناپدید شد.
-چطوری دختر به این کوچیکی، یعنی اون شیطان مرده؟

با لرز از جایش بلند شد و به شمت جسد سابیس رفت، او قطعا مرده بود و بدنش متلاشی شده بود.


تصویر کوچک شده

It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۴:۲۲:۴۴ پنجشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۳
#24

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۵۵:۰۹
از خونت می خورم و سیراب میشم!
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
محفل ققنوس
ریونکلاو
پیام: 279
آفلاین
"می بینی؟ من این موجودات شرور را به آثار هنری گرانبها تبدیل می کنم. این گونه از دل روح و جسم متعفنشان نوری والا و بدیع سرچشمه می گیرد."

گادفری به مرگخوارهای برهنه ای که کف تالار افتاده بودند و ناله های دردآلود می کردند، نگاه کرد. بدن های آن ها پر از جای دندان های نیش خون آشام بود و عده ای از آن ها قطع عضو شده، یک یا دو چشمشان از حدقه خارج شده، بینی یا قسمتی از گونه شان کنده شده و یا انگشت ها و دست ها و پاهایشان قطع شده بود.

گادفری لرزید و انزجار وجودش را فرا گرفت.
"لرد سابیس، من هیچ چیز گرانبها، والا و بدیعی در این جا نمی بینم. شما یک تکه کثافت را برمی دارید و آن را تبدیل به یک چیز مشمئزکننده تر می کنید."

چشمان سیاه و پر از جنون سابیس درخشید و اشک شوق در آن ها جمع شد.
"و آیا تو درخشش پاکی را که از داخل این چیزهای مشمئزکننده تر به بیرون تراوش می کند، نمی بینی؟ آیا این همان کاری نیست که خدا انجام می دهد؟ گناهکاران را در جهنم به بدترین شکل تنبیه می کند تا وجودشان را دوباره بی آلایش کند."

"شما دشمن راهب ها هستید، ولی حرف هایتان شبیه آن هاست."

لبخندی اریب بر لب های سرخ و خون آلود سابیس نشست و خنده ی ریزی کرد.
"چه تناقصی. اما نباید به من خرده بگیری، گادفری عزیزم. خدا و شیطان نیز دشمن یکدیگر هستند، ولی کارهایشان خیلی به هم شبیه است."

گادفری حس کرد درد قلب نفرین شده اش در حال تشدید است و دیدن مرگخوارهای زخمی و قطع عضو شده به بهتر شدن وضعش کمکی نمی کرد، پس گفت:
"چرا این قدر اصرار داشتید به دیدن شما بیایم، در صورتی که می دانستید حال مساعدی ندارم."

سابیس به سمتش آمد و دستش را روی قلب او گذاشت و با لحنی دلسوزانه گفت:
"گادفری بیچاره ی من، می دانم چه بلایی سرت آمده. ترحم تو باعث شد به این عذاب دچار شوی. اگر سر آن کوچولوی پلید را قطع می کردی و او را به آتش می کشیدی، کارت به این جا ختم نمی شد."

گادفری نمی خواست تصور کند رزالی در صورت دیدن جنازه ی سوخته و بدون سر دخترش چه عکس العملی نشان می داد. سابیس که ذهن گادفری را خوانده بود، گفت:
"آن راهبه ی به ظاهر معصوم چشم آبی، اوه بله، اگر لوسیندای کوچکش را در آن وضع می دید، قطعا دیوانه می شد و آن هنگام ذات پلیدش را بیش از پیش به نمایش می گذاشت."

گادفری دست سابیس را از روی قلبش برداشت و از او فاصله گرفت.
"رزالی پلید نیست، او فقط یک مادر است."

"او با حیله گری به تو نزدیک شد تا به هدف شومش برسد. می دانی، او از اولین لحظه ای که تو را دید، فقط یک فکر را در سرش می پروراند، داشتن فرزندی از تو."

رنگ از روی گادفری پرید.
"شما اشتباه فکر می کنید."

سابیس چشمان سیاهش را که به سان گودال های دوزخی بی انتها بودند، به چشمان گادفری دوخت.
"تو هم این افکار را در ذهنش دیده بودی، مگر نه؟"

"ذهن خوانی عمل ظریفی است و امکان خطا زیاد است. حال اگر اجازه بدهید، من از این جا بروم. حس می کنم اگر یک لحظه بیشتر این جا بایستم، هوشیاری ام را از دست خواهم داد."

"بی ملاحظگی مرا ببخش، گادفری عزیزم. من باید زودتر از تو پذیرایی می کردم تا کمی قوت بگیری."

و بعد آستین توری پیراهنش را عقب داد و مچ دستش را به سمت دهانش برد و آن را با دندان های نیش تیزش سوراخ کرد. خون سرخ از مچ رنگ پریده اش جاری شد و رایحه ای مطبوع و بهشتی فضا را دربرگرفت.

گادفری با حالتی که انگار تحت طلسم فرمان است، به سمت سابیس رفت و در مقابل او زانو زد. سابیس مچ دستش را روی دهان او گذاشت و گادفری با ولع شروع کرد به نوشیدن.

یک قلعه ی قدیمی در دوران باستان. خالقش، بنجامین که زره به تن و سوار بر اسب به همراه گروهی از سربازان از آن جا خارج شد و به میدان جنگ شتافت.

بنجامین که اسیرهای جنگی را به یک تالار پر از وسایل شکنجه آورده بود و سابیس که لبخندزنان با دست های گشوده به سمت آن ها می آمد.

اسیری که به تخت بسته شده و سابیس بالای سرش ایستاده بود و داشت یک جسم نوک تیز را به چشمش نزدیک می کرد.

گادفری که نمی خواست چیز بیشتری ببیند، دهانش را از مچ سابیس جدا کرد و همان طور که نفس نفس می زد، روی زمین خم شد.
"شما و بنجامین همدیگر را می شناسید. من این را نمی دانستم. او هیچ وقت درباره ی شما چیزی به من نگفت."

سابیس یک دستمال از جیب سینه اش بیرون آورد و خون را از مچ دستش پاک کرد. بعد به گادفری کمک کرد تا از روی زمین بلند شود و او را به سمت یک کاناپه برد و هر دو آن جا کنار یکدیگر نشستند.

سابیس:
"او از من انزجار داشت و دارد و همیشه از خودم می پرسم که چرا باید این طور باشد؟ او گناهکاران را به یک باره می کشد، اما من جسم آن ها را صیقل می دهم تا روحشان پاک شود و فرصت یک زندگی نیک را به دست آورند."

"اما آیا واقعا همین طور می شود که شما می گویید؟ آیا اعمال شما باعث نمی شود که آن ها بیش از پیش در تاریکی و گناه فرو روند؟"

"این سرانجام برای برخی از آن ها پیش می آید. اما آن عده که اراده ای فولادین دارند، در مقابل ضربه های آلات هنری من دوام می آورند و در نهایت به اثری دلکش تبدیل می شوند."

سابیس با گفتن این حرف ها لبخند رضایتمندانه ای به لب آورد و گادفری با خودش فکر کرد که باید از این موجود فاصله بگیرد، اما نمی توانست طعم ناب خون او و حس آرامشی که به واسطه ی نوشیدن آن در قلبش ایجاد شده بود را فراموش کند. عجیب نبود که خون آشامی مثل سابیس چنین خونی داشته باشد؟

سابیس دستش را دور او حلقه کرد و به او اشاره کرد که بلند شود و هر دو به سمت خروجی قصر رفتند.
"برای اولین ملاقاتمان کافی است، گادفری عزیزم. الان می خواهم مشغول انجام کارهای هنری شوم و قلب تو تحمل دیدن آن را نخواهد داشت. من باز هم تو را به این جا دعوت خواهم کرد و ما با یکدیگر گفت و گو خواهیم کرد و من خون خود را به تو تقدیم خواهم کرد."

تصویر کوچک شده









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.