هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۲۲:۵۴:۳۱ پنجشنبه ۱۹ فروردین ۱۴۰۰

ماروولو گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۳۵ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۷:۰۰:۰۸ پنجشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۰
از من بپرس اصیلم اون لخت و پتی مشنگ پرسته نه عیب نداره چیه!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 118
آفلاین
هاگرید که پس از نانو شدن، هم اندازه‌ی یک انسان عادی شده بود، کار آسان‌تری از سایرین داشت. حداقل لازم نبود برای دیده شدن تلاش کند. پس عزمش را جزم کرد و مستقیم به سمت نزدیک‌ترین مرگخوار رفت.

- سلام دوث جونی! میای با هم دوث شــ...

خشکش زد. ناگهان خاطراتی محو از کودکی در ذهنش پررنگ شد و او را به درون خود کشید.

***


- سلام دوث جونی! میای با هم دوث شیم؟

- با تو؟! معلومه که نه!

- چرا چرا دوث جونی؟

- تا حالا خودتو تو آینه نیگا کردی؟ آخه کی دلش می‌خواد با نره خر پشمالویی مث تو دوست بشه؟!

-

***


- چیزی داشتی می‌گفتی؟

هاگرید از افکارش بیرون کشیده شد. چند ثانیه‌ای مات و مبهوت به مرگخوار رو به رویش خیره ماند و سپس نعره زنان به طرف مقابل دوید.

- نـــه! هیچکس حق نداره جولوی پروفسور دامبلدور به من بگه نر خر پشمالو! هیچکس حق نداره جولوی من با پروفسور دامبلدور دوث بشه! هیچکس حق نداره ... من مامانمو می‌خوام!


ما نباشیم، کی باشه؟!


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۸:۳۶:۱۴ یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۴۲:۳۹
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 555
آفلاین
از جملۀ اشخاصی که مشغول دوست‌یابی سالم در گوشه‌ای از خانه بود، شخصِ آلبوس دامبلدور بود.
- خب فرزند، گفتی که تامی؛ نه؟
- بله. ما تام هستیم. این هم خونۀ مادریمونه ارث بهمون رسیده.
- باباجان می‌دونستی تو به یه جامعۀ بزرگتر تعلق داری؟
- چه هست؟
- جامعۀ جادوگری تام!
- جادو؟!

دامبلدور راه درازی برای سر عقل آوردنِ ولدمورت داشت.
مخصوصاً حالا که تصمیم گرفته بود حقیقت را... حداقل تمامش را، بازگو نکند و از اول شخصیت او را شکل دهد.

***


در آزمایشگاه هکتور اما، هنوز سر کادوگان در حال به در و دیوار زدن خود بود تا بتواند به هکتور بفهماند که «همرزم دستم بهت برسه میدم اسبم یه لقمه‌ت کنه.» اما از آن‌جایی که دیگر زبان نداشت و به دنبال هکتور می‌دوید، هکتور این عمل را به مثابۀ گرگم به هوا بازی کردن در نظر گرفته بود و در حال فرار کردن از دستش بود.

کار برای "تمامی" محفلی‌ها به آن آسانی نبود.


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۱۲:۳۸:۴۳ چهارشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

آموس دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۰ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۲:۱۹
از بچم فاصله بگیر!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مترجم
محفل ققنوس
پیام: 78
آفلاین
- با من دوست شو، همرزم.

"همرزم" به دور و برش نگاه کرد، ولی کسی رو ندید؛ برای همین شونه بالا انداخت و دوباره مشغول کار خودش شد. ولی صدا دست بردار نبود.
- با من دوست شو همرزم!
- برگشتی بانز؟

نه، بانز نبود. در واقع، یه تابلوی خیلی کوچیک، که فقط با عینک هکتور دیده میشد، روی لبه پاتیل هکتور، بالا و پایین میپرید.

- نه!

سر کادوگان تحمل نه شنیدن نداشت. تا الان به اندازه کافی کوچیک شده بود. برای همین، سعی داشت هر طور شده، هکتور رو راضی کنه که باهاش دوست بشه. کمی فکر کرد و از خلاقانه ترین روشی که به ذهنش رسید، استفاده کرد.
- بیا دوست شیم همرزم!
- نه.

یکم که بیشتر فکر کرد، به این نتیجه رسید که فکرش اونقدرا هم خلاقانه نبود. ولی مدت زیادی توی اون حالت بودن، خلاقیتشو نابود کرده بود... یا لااقل این چیزی بود که فکر میکرد.
- چی میخوای تا باهام دوست شی، همرزم؟
- معجون دوست شونده مو بخور!

اگه سر کادوگان یکم بیشتر هکتور رو میشناخت، قطعا مخالفت میکرد و اجازه نمیداد هکتور معجون رو روی تابلوش بریزه. اینو وقتی فهمید که دوباره به اندازه قبلش برگشته بود، اما دیگه نمیتونست حرف بزنه!
-
- چی میگی؟ یکم بلند تر حرف بزن.

توی قسمت های دیگه خونه ریدل، محفلیا سعی داشتن یه مرگخوار رو وادار کنن باهاشون دوست بشه.


گاد آو دوئل

با عصا


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۱:۲۱ چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۱۸:۱۳
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 1102
آفلاین
خلاصه:
محفلی‌ها با خوردن نوعی گیاه در مقیاس نانو کوچک شدن و تنها راه دوباره بزرگ شدنشون آشتی کردن با مرگخوارهاست. ولی تا میان به خونه‌ی ریدل برسن سال‌ها گذشته و مرگخواری به شکل سابق نمونده. با این حال رز با فنریر و رکسان و پومانا باهم دوست می‌شن. اما لرد به یاد نداره که جادوگره و برای همین کار دامبلدور سخت می‌شه.
__________________________________________________________________________________

وضع درهمی بود. زنگ خطر مرگخوارها رو شخصی ناشناس به نام پلاکس به صدا در آورده بود و حالا همه‌شون هوشیار شده بودن. از اون طرف رز دوباره به سایز اصلی در اومد و دیگه کوتوله نبود ولی خب وقتی کنار گرگینه‌ی تشنه به خونی که اسمش فنریر گری بکه قرار می‌گرفت مقیاس غیر نانوش هم کارایی چندانی نداشت.

ولی خوشبختانه پومانا هم به حالت اصلی‌ش برگشت چون بلاخره قبل اینکه رکسان متوجه‌ی قصد پلیدش بشه باهاش دوست شد و با این حرکت کل محفل دوباره بیمه‌ی پومانا شدن.

- نخوریشونا!
- خوردن؟ خیلی ساله کسی رو نخوردم. کو کجاست بخورمش؟

فنریر آلزایمر گرفته بود. و تام هم. وسط سالن عذاخوری خونه‌ی ریدل ایستاده بود و فکر می‌کرد چرا اونجا ایستاده.
- انگار دنبال یکی می‌گشتم اما کی؟

تام به خودش فشار آورد. حتی پوست سرش رو شکافت و مغزش رو درآورد و پس از سال‌ها از حالت آکبند خارجش کرد و پس از فوت کردن دوباره سر جاش گذاشت ولی بازهم یادش نیومد وسط سالن دنبال چه بود.

- هی تسترال. بام دوست می‌شی؟

جاگسن دوباره همه چیز رو به یاد آورد. البته تقریبا همه چیز. اون بخش قصد محفلی‌ها برای دوستیابی و علتش ریکاوری نشد.
- تسترال اون پدرخونده خائن به اصل و نسبته!
- شما تسترال شناس خوبی هستی. من سگم نه تسترال و تسترال های حقیقی مشکل ما هستن. تسترال هایی که صندلی های زوپس رو تصاحب کردن. و این تسترال ها نماینده‌های من و شما تسترال شناس باهوش نبودن. مشکل ما این تسترال ها هستن نه من سگ که پاچه هیشکی رو نگرفتم. شاید البته وقت مناسبی برای گفتنش نبود.
-
- پدرخونده‌می درست. ولی دلیل نمی‌شه مرگخوار منو بدزدی برو برای خودت یکی پیدا کن. این تسترال منه.

در طرفی دیگر گابریل سعی داشت نظر شیلا رو به خودش جلب کنه و طبقه‌ی بالا دامبلدور بعد از سال‌ها که به لرد ولدرمورت گفته بود تام ریدل، حالا باید تام ریدل رو متقاعد می‌کرد که ولدرمورت باشه.
و سایر محفلی ها همچنان در به در دنبال مرگخواری برای مخ زدن سالم بودن.


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۳ ۲:۰۱:۳۶



پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۱۷:۳۳ چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۹:۲۷:۱۰ چهارشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۰
از کتابخونه!؟
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 507
آفلاین
گابریل با شنیدن صدای بلندگو از بستن چمدونش منصرف شد و به یک راه چاره فکر کرد.

-خب...حالا همه ی مارو میگیرن! اما کدوممون از همه بیشتر در خطره؟

گابریل فکر کرد.
بیشتر فکر کرد.
خیلی بیشتر از قبل فکر کرد.

-پومانا!

گابریل با سرعتی اروم داشت به گوشه حیاط نزدیک میشد. اما در راه چشمش به پرفسور افتاد.

-پرفسور! پرفسور زودباشین باید بریم!
-کجا بریم اونوقت باباجان؟
-وای! پرفسور جون همه در خطره! در ضمن میتونیم ازطریق اژدهای نیوت بریم.

پرفسور با شنیدن نام اژدها سریع به ورژن جوانی دامبلدور تغییر داد.

-بزن بریممم!
-
-باباجان؟
-اول باید دنبال بقیه بگردیم پرفسور!
-باشه بزن بریم باباجان.

پرفسور و گابریل بدو بدو کنان خودشون رو به خرابه ای رسوندن که زمانی اصطبل خونه ریدل ها بودش.

-باباجان اینجا هواکش داره؟
-هوا کش؟...نه فک...فکر کنم فهمیدم منظورتون رو!

پشت سر پرفسور تسترالی پیر مشغول بو کردن سر دامبلدور بود.


only Hufflepuff


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۱۲:۴۳ یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

پومانا اسپراوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۸:۵۱:۲۹
از خانه گریمولد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 157
آفلاین
در بین هیاهوهای دوست شدن محفلی ها با مرگخوارها پومانا در گوشه و کنار خانه دنبال یک مرگخوار بی خطر می گشت؛ که خواسته ی غیر ممکنی بود. همین طور که قدم میزد صدای ترس و ناله ی کسی راشنید. به سمت صدا رفت و یک دختر با موهای قرمز را دید که در گوشه ی اتاق نشسته و عرق از سر و صورتش میریزد. پومانا جلو رفت و پرسید:
_مشکلی پیش اومده؟

رکسان سرش را تکان داد و به گوشه ی دیگر اتاق اشاره کرد. پومانا دستش را روی غلاف چوبدستی اش گذاشت و برگشت. او بعد از حسابی دویدن و تقلا توانست خود را به ان طرف اتاق برساند اما انجا چیزی جز یک موشک کاغذی غول پیکر(که البته برای جثه او غول پیکر بود) ندید. دوباره بعد از حدود یک ساعت پیش رکسان برگشت و گفت:
_از چی میترسی؟ اونجا که جز یک موشک کاغذی...

رکسان جیغی ماورای بنفش کشید. پومانا بعد از تمام شدن جیغ های رکسان دستهایش را از گوش هایش برداشت و پرسید:
_از موشک کاغ...

رکسان تا خواست دوباره جیغ بزند؛ پومانا که مطمئن بود با یک جیغ دیگر به احتمال 97 درصد کر می شود، حرفش را عوض کرد و گفت:
_اسم من پوماناست. پومانا اسپروات.
_اسم من هم رکسانه.
_رکسان چی؟

رکسان بغض کرد اما ادامه داد:
_رکسان خالی؛ خالیه خالی. بدون ویزلی.

پومانا که هر چه می گذشت احساس می کرد احتمال اینکه حرف بزند و کر شود زیاد است تصمیم گرفت سکوت کند. بعد از مدتی سکوت رکسان سر صحبت را باز کرد و گفت:
_من از هیچی نمی ترسم جز اون.
_از هیچی هیچی؟
_اره از هیچی فقط همین یکی.
_چه جالب! راستی می دونستی که موشک کا...اخ ببخشید منظورم همونی که میدونی چقدر احتمال خطر داره؟

رکسان گل از گلش شکفت و پرسید:
_واقعا؟!
_اره. حق داری بترسی.
_یعنی تو منو سرزنش نمی کنی؟
_چرا میکنم.

قیافه رکسان از حالت گل شکفته به گل پژمرده تبدیل شد. پومانا نگاهی به رکسان کرد . خندید. رکسان با ناراحتی گفت:
_اره بخند. همه بهم می خندند تو هم بخند.

پومانا که فهمید او منظورش را نفهمیده، گفت:
_اما من به خاطر اون سرزنشت نمی کنم. من به خاطر اینکه از بقیه چیز ها نمی ترسی میکنم. اخه دختر جان اگه از چیزی نترسی احتمالات خطر به سقف می رسه.

رکسان از حرف او خوشحال شد و به او لبخند زد. پومانا هم لبخند.
_راستی نگفتی چرا اینقدر کوچیک شدی؟
_چیزه... راستش... میدونی...

_اهای مرگخوار ها به گوش باشین محفلی ها حمله کردند و می خواهند با ابراز دوستی کمر ما رو درهم بشکنن.

امار احتمال خطر ها مثل مور و ملخ تو ذهن پومانا ریختند. پومانا نگاهی به رکسان کرد دیر شده بود؛ رکسان چوبدستی را به سمت او گرفته بود سپس فریاد زد:
_اهای! بیاین. من یکی شونو گرفتم.


نیستم ولی هستم

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۵:۴۶ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹

ریونکلاو، محفل ققنوس

ویلبرت اسلینکرد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۲ جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۲:۰۵:۰۶ سه شنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۰
از م ناامید نشین.. بر میگردم!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
مترجم
ریونکلاو
ناظر انجمن
پیام: 414
آفلاین
اون وسط بین نبرد حماسی و اسلوموشن رز و فنریر، لیست تهیه کردن های گابریل و برگزیده بودن هری، که سعی داشت با عوام فریبی و تو دل برویی ، خودش رو توی دلِ نداشته ی تام جا کنه، پروفسور دامبلدور چُست و چابک، نرم و نازک پله های خانه ی ریدل رو بالا می‌رفت تا.. خب باید صبر کنین قرار نیست به این زودیا برسه که. شما حساب کن هر پله 29 سانت طولشه، 17 سانتم ارتفاعشه تا پله ی بعدی. سخته دیگه. جای این‌که پروفسور رو درک کنین عیب و ایراد می گیرین که چرا یه ساعته این‌جا نگه‌تون داشتم ادامه ی داستان رو نمی‌گم؟ زشته واقعاً.. بسیار سفر باید تا پخته شود خامی .. و به هر حال پروفسور با موفقیت پله ی آخر رو رد می‌کنه و به اتاق لرد ولدمورت می‌رسه.

ـ تام، فرزندم. کجایی؟

ولی کسی جواب دامبلدور کوچیک رو نداد. باز هم صدا زد و باز هم جوابی نشنید. بالاخره یادش اومد که خب، کوچیکه. صداش نمیرسه. برای همین چوب دستی خودش رو به گلوش نزدیک کرد و این بار بلند تر از قبل، سوال خودش رو تکرار کرد.
ناگهان صندلیِ چرخ داری از گوشه ی اتاق، شروع به حرکت کرد. لرد ولدمورت همانند استیون هاوکینگ، با دهانی خشکیده و صورتی چروکیده به دنبال منبع صدا گشت.

ـ چه کسی.. ما را.. صدا کرد؟

ـ سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی. منم! پروفسور دامبلدور. من رو یادته؟

لرد که در طی این سال ها بخش زیادی از حافظه ی خودش رو از دست داده بود، تلاش می کرد تا مرد کوچکِ ریش دار را به یاد بیاورد ولی هر چه تلاش می کرد، نمی شد. دامبلدور که از نگاه متعجب لرد، ماجرا دستگیرش شده بود، ادامه داد:

ـ یادته روز اول که دیدمت برات یه کمد آتیش زدم باباجان؟ گفتم برو توی کمد به کارهای بدت فکر کن. یادت اومد فرزندم؟

ـ ما.. همچین خزعبلاتی یادمان نیست.

ـ خب باباجان بگو چی یادته اصلاً شما تا من ببینم با چه پلنی برم جلو؟

و لرد به تفکر عمیقی فرو رفت. از وقتی که یادش می آمد روی ویلچر نشسته بود و هر دفعه به صورت رندوم یک نفر برایش آب و غذا و دارو می آورد. معلوم هم نبود خرج و مخارج این همه دارو از کجا تامین می شود. به هر حال، تنها چیزی که لرد یادش می آمد این بود که روزی روزگاری کودکی از مادری اصیل و پدری مشنگ چشم به جهان گشود و.. پایان. در همین حد. دامبلدور هم که فرصت آشتی را مناسب دید، شروع کرد به قصه بافتن از دوران گذشته ای که خب.. واقعاً پیش نیامده بودند.

ـ آره بابا جان. من اومدم به سرپرستی گرفتمت، بزرگت کردم. بهت جا دادم توی هاگوارتز. هاگوارتز می‌دونی کجاست بابا جان؟ یه مدرسه ی جادوگریه. آره فرزندم. یو آر عه ویزارد و این صحبت ها.

ـ وی آر عه وات؟

ـ ویزارد تام. جادوگر.

ـ ما چی هستیم؟

ـ جا.. دو.. گر باباجان.

ـ ما تامیم. جادوگر عمه‌تان است ملعون.

لرد که هضم یک‌باره این همه حقیقت از یک‌جا قورت دادن قرص‌های صبح و بعد از ظهرش هم سخت تر بود، دوباره به فکر فرو رفت. حالا وقت این بود که دامبلدور پیمان دوستی محفل را با مرگخواران قوی تر کند.


ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۰ ۵:۵۰:۲۸
ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۰ ۵:۵۱:۴۲
ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۰ ۱۵:۱۳:۰۲



پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۱۹:۳۹ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۱۸:۱۳
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 1102
آفلاین
Meanwhile


هری شدیدا رنجیده بود. از ابتدا بدبیاری پشت بدبیاری و حالا هم هریک از محفلی‌ها به دنبال مرگخوار خود رفته بودند و حتی یک دانه مرگخوارم به او تعارف نکرده بودن. خیر سرش پسر برگزیده بود. این طوری می‌خواستن با لرد ولدمورت بزرگترین جادوگر قرن بجنگه؟ وقتی اینقد پشتش رو خالی...

- اهم اهم. کله زخمی بهت اجازه می‌دم انتخاب کنی با کدوم عضوم لهت کنم. جیگر میل داری یا قلوه؟

هری ریزه میزه تا به خودش اومد دید که بین دو کفش تام جاگسن ایستاده. بالا سرش تام در حالی که در با دست قلوه بالا می‌انداخت و دوباره می‌گرفت و با دست دیگه‌ش جیگر رو وزن می‌کرد لبخند رو اعصابی تحویلش داد.

- هیچ کدوم. من رحم و شفقت دارم. دوست می‌خوام. جیگر و سایر اعصای بدنت مال خودت.
چند ثانیه این دو بهم زل زده بودن و تام داشت حرف بعدیش رو آماده می‌کرد که چیزی رشته‌ی افکارش رو پاره کرد. صدای غر غر اسنیپ بود. عجیب بود چون اسنیپ سالیان پیش مرده بود.
جاگسن و پاتر هر دو به دنبال اسنیپ سر برگردوندن و پلاکس بلک رو روی پله ها دیدن که پرتره‌ای از اسنیپ که دوبرابر قد خودش بود رو حمل می‌کرد.
- منو بذار زمین دوشیزه بلک. فارغ التحصیلم شدی ولم نمی‌کنی؟
- پلاکس! تو اینجا چیکار می‌کنی؟ اصلا این همه وقت کجا بودی؟
- همین طبقه بالا بودم داشتم با پروفسور عزیزم صحبت می‌کردم که صدای صحبت تورو با هری شنیدم. ایول تام. همینطوری ادامه بده. له لهش کن.

با اشاره‌ی پلاکس به هری توجه تام دوباره جلب شد اما دیگه هری بین کفشاش نبود. فرار کرده بود. بلاخره در مقیاس نانو خاصیت های متفاوتی نمایان می‌شن...مثل همین تیزی و فلفلی هری!
- هی کله زخمی! کجا رفتی؟
- اگه قول بدی بام دوست بشی بت می‌گم.


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۳۰ ۲۱:۳۵:۳۹
ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۳۰ ۲۱:۳۷:۲۱



پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۱۱:۴۴ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۹:۲۷:۱۰ چهارشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۰
از کتابخونه!؟
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 507
آفلاین
همان وقت کنار گابریل:

-خب من باید با یه مرگخوار دانا دوست بشم...خب باید اول یه لیست ازشون تهیه کنم و بعد بهترین انتخابهام رو توی یه کاغذ دیگه می نویسم و اونوقت توی یه کاغذ دیگه خصوصیات مد نظرم رو می نویسم و بعد توی اون لیست مرگخوار می گردم و یکی رو پیدا می کنم!

گابریل خیلی بی توجه به اطرافش که هر کدام در استرس دوست مرگخوارشون بودن، روی تیکه پارچه ای از لباس تام نشست و کتاب "چگونه یک دوست خوب پیدا کنیم؟" رو باز کرد و شروع به نوشتن لیست های درازش کرد...

-خب بذار ببینم چه ویژگی ای مد نظرمه؟...
فرقی بین ساحره و جادوگر نزاره.
به حرف هایی که میزنم اهمیت بده
پرخور نباشه
کتابخون و درس خون باشه
ترجیحن هافلی باشه
به همه ی محفلیا احترام بذاره
سابقه ی حبس در ازکابان نداشته باشه
دروغگو نباشه
به ورد کروشیو علاقه زیادی نداشته باشه
حیوون خونگی داشته باشه
زیاد نخوابه

گابریل همینطور داشت می نوشت و می نوشت؛کم کم به این نتیجه رسید که بهترین انتخاب هاش شیلا و سدریک هستن!

-خب تمام...اگه با همین نظم پیش برم خوب میشه!


only Hufflepuff


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۲۳:۱۱ پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۴۲:۳۹
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 555
آفلاین
خبر، کوتاه بود و دردناک.
فنریر گری‌بک سال‌ها بود شکارش به سوسک ها و مگس هایی که دوستش "عنکبوتِ گوشه‌در" به تار می‌انداخت محدود میشد و نهایتاً هم بعد از فوت ناگهانی او، که به دلیل بادی بود که در را به دیوار کوباند و باعث لهیدن آن شد؛ فنر هیچ شکاری نداشت.

اما اکنون فرصتش پیش آمده بود و نه تنها برای یک سامورایی همه‌جا ژاپن است، حتی ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است.
این شد که فنریرِ پایبند به ضرب‌المثل‌ها بلافاصله بعد از دیدن رز... حالا بلافاصله هم نه. چون به هر روی سال‌ها بود که تفکر نکرده بود و مغزش زمین بازیِ کوییدیچ کودکان عنکبوت گوشه در شده بود؛ اما در زمان کوتاهی تصمیم به جهیدن و خوردن رز گرفت.

- جناب گری بک!

رز هم که... می‌دانید دیگر. یک‌سری ها چه این‌قدر باشند و چه این‌قدر... اوه، شما دست های راوی را نمی‌بینید؛ خب این‌قدر اول را به اندازه یک کمد دیواری و این‌قدر دوم را به اندازه چمدان پیکسی در نظر بگیرید.
می‌گفتم، چه این‌قدرِ یک باشند و چه این‌قدرِ دو، باز هم اخلاق و رفتارشان یکی‌ست و یک‌چیز از آن‌ها می‌بینید.
که در این مورد آن یک چیز ویبره زدن بود!

- جناب گری‌بک کیه؟ گشنم.
- جناب گری‌بکِ گشنه، منو نخور و بیا دوست خوب باشیم.

شاید برایتان تعجب‌آور باشد که چگونه گری‌بکِ جهیده و معلق در هوا با رزِ کوتوله و ویبره زن در حال مکالمه است، که به شما پیشنهاد می‌کنم بار دیگر جمله قبلی را بخوانید.
نگرفتید؟ رز کوتوله بود! و همانطور که روایت‌گران گذشته گفته‌اند، در زمانی که کوتوله هستید زمان برایتان کندتر می‌گذرد و این شد که رز فرصت ارائه صحبتش؛ و فنریر فرصت صبر و تفکر ده دقیقه‌ای در آن‌باره را پیدا کرد.

بعد از ده دقیقه نظر خود و کودکان عنکبوتِ گوشه درِ حاضر در مغزش را ارائه داد.
- قبوله. بیا دوست خوب باشیم بریم بقیه رو بخوریم!

رز نیاز داشت نظر فنریر درباره "دوست خوب بودن" را تغییر دهد!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۸ ۱۳:۲۶:۲۲

آروم آقا! دست و پام ریخت!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.