جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دنیای وارونه
ارسال شده در: یکشنبه 21 مرداد 1403 23:55
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریل در فاصله چند سانتی‌متری لمس جعبه، توسط سایه الستور متوقف شد. الستور اصلی چوبدستی‌اش را دوبار به زمین کوبید و رو به گابریل گفت:
- اشتیاق زیادت رو تحسین می‌کنم اما این‌‌ که توسط اشخاص ناشناس به اشتباه هدف قرار گرفته بشی جالب به نظر نمیاد.
- اما خیلی گوگولی به‌نظر میاد که.

گابریل با این که همچنان جعبه را وسیله خطرناکی نمی‌دید و به آن علاقه‌مند هم بود، هشدار الستور را به حساب تجربه او گذاشت و سر جای قبلی‌اش برگشت.

پاتریشیا که بیشتر از قبل به جعبه به عنوان سمی مهلک نگاه می‌کرد با لحن شکاکی ادامه داد:
- واقعیت اینه و متاسفانه تحریف تاریخ به نفع خودمون هم حقیقت رو عوض نمی‌کنه گادفری، خیلیا دنبال نابودی ما هستن همون‌طور که خیلیا دنبال ثروت کنتس باثوری بودن. اونا موفق شدن نابودش کنن، ولی ما گول نمی‌خوریم! از وقتی که یادم میاد محفل کم بدخواه نداشته، یکیش همین مرگخوارا.

دامبلدور با همان حالتی که شایسته یک پیرمرد رهبر جبهه روشنایی با ریش های دومتری بود، به آرامی سرش را به نشانه مخالفت تکان داد.
- نه باباجان. اگه این فرستاده مرگخوارا بود حتما روش می‌نوشتن از طرف قدر قدرت‌ترین جادوگر معاصر و تمام عصرها، لرد ولدمورت کبیر به محفلی‌ های کم خرد. این نوشته بیشتر شبیه نامه فدایت شوم نیست‌؟

پاتریشیا به گونه‌ای از جعبه مرموز فاصله گرفت که انگار هر لحظه ممکن بود عده‌ای از داخلش بیرون پریده و علامت شوم را به هوا بفرستند.
- هیچوقت نمی‌شه فهمید چی توی سرشونه! اگه این هم یکی از اون حقه های پلیدشون برای جاسوسی از ما باشه چی؟ شاید اصلا همین الان داره صدامونو ضبط می‌کنه!

جوزفین با کنجکاوی جعبه را از جهت های مختلف بررسی کرد.
- جعبه‌ای که هم صدا میاره هم صدا می‌‌بره شبیه درختیه که هم میوه می‌ده و هم میوه میخوره...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دنیای وارونه
ارسال شده در: یکشنبه 21 مرداد 1403 23:07
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
ساکورا آکاجی با هویت ناشناس یه جعبه ی موسیقی بلوری واسه محفلیا فرستاده و حالا محفلیا شک دارن که به جعبه دست بزنن یا نه، چون فکر می کنن ممکنه کسی به قصد نابودیشون این جعبه رو واسشون فرستاده باشه.


"سوال خوبیه، پروفسور. چرا باید بخوان کسایی به خوبی و مهربونی و مظلومی و معصومی و بی ریایی و راستگویی ما رو نابود کنن؟ مثلا همین خود من. دیشب یه دوجین مرگخوارو شکار کردم، بعدم گذاشتمشون تو دستگاه خون مرگخوارگیری مادر معنویم، بانو باثوری و هی فشارشون دادم، خونشون ریخت تو سطل، هی فشارشون دادم، خونشون ریخت تو سطل و اون قدر این کارو ادامه دادم که یه قطره خونم تو بدنشون نموند و حسابی خشک و چروکیده شدن و بعد دلتون نخواد، خونو نوش جان کردم و تفاله های مرگخوارا رو تو باغچه چال کردم."

"بابا جان، الان اینایی که گفتی یه مثال بود واسه نشون دادن خوبی محفلیا؟!"

"بله، پروفسور. چون خونای مرگخوارا رو هدر ندادم و بقایاشونم تو باغچه چال کردم تا کود بشن واسه گیاها. هر چی پلیدی و زشتی بود تبدیل میشه به برگای سرسبز و گلای سرخ خوشبو."

اشک شوق در چشمان گادفری جمع شد و گونه هایش از هیجان قرمز شد. خیلی مشعوف بود که این گونه تاریکی را به روشنایی تبدیل کرده و به عنوان یک عضو محفل ققنوس در راه آرمان هایش از انجام هر گونه خشونت بی جا پرهیز کرده، هرچند چهره ی همرزمانش نشان می داد که در مورد این موضوع با او موافق نبودند.

البته نه همه ی آن ها. گابریل که بعد از شنیدن حرف های گادفری به وجد آمده و کاملا مطمئن شده بود محفلی ها آن قدر با همه خوب هستند که امکان ندارد کسی قصد کشتنشان را بکند، با دستان گشوده به سمت جعبه ی موسیقی بلوری جست زد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دنیای وارونه
ارسال شده در: یکشنبه 21 مرداد 1403 20:57
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه گریمولد

ریموس بلافاصله بعد از خوندن کاغذ فریاد می‌زنه:
- بهش دست نزنین!

دامبلدور، پاتریشیا و جوزفین با وحشت انگار که جعبه بمبه و هر لحظه ممکنه منفجر بشه، پراکنده می‌شن و هرکدوم گوشه‌ای از اتاق پناه می‌گیرن.
پاتریشیا از پشت چوب‌لباسی مراتب تشکرش رو به گوش ریموس می‌رسونه که هم‌چنان کنار جعبه ایستاده بود و گویا می‌خواست خودش رو قربانی کنه تا محفل زنده بمونه.
- ممنونیم ریموس. برای همیشه بعنوان بزرگ‌ترین عضو فداکار محفل ازت یاد می‌کنیم.

ریموس انتظار چنین واکنشی رو از بقیه نداشت.
- من فقط گفتم بهش دست نزنین، نگفتم فرار کنین که.

اون سه نفر که تازه متوجه شده بودن چه سوتی‌ای دادن، آروم آروم از جایی که پناه گرفته بودن بیرون میان و دوباره دور جعبه حلقه می‌زنن.

- فرزندم، لطفا دفعه بعد واضح‌تر صحبت کن تا ما دچار سوء تفاهم نشیم. چند تا از مهره‌های بدنم طی این فرار جا به جا شد!

ریموس کاغذو رو به بقیه می‌گیره تا اونا هم بتونن متنشو بخونن.
- آخه خودمم مطمئن نیستم چه خبره. فقط وقتی دیدم از طرف یه ناشناسه... خب... به نظرم رسید بهتره بیشتر احتیاط کنیم؟
- معلومه که باید مواظب باشیم! اگه این وسیله‌ای برای نابودی محفل باشه چی؟

دامبلدور چندان با واکنش‌های هیجانی پاتریشیا موافق نبود.
- آروم باشین. چرا کسی باید بخواد ما رو نابود کنه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: دنیای وارونه
ارسال شده در: جمعه 11 خرداد 1403 22:39
نمایش جزئیات
آفلاین
ساکورا از پنجره بیرون را نگاه کرد و لبخندی روی لب هایش شکل گرفت.

-چیز دیگه ای نمیخوای؟

زن فروشنده پرسید و به سکورا نگاه کرد که دوربین جادویی رو توی دستاش بالا و پایین میکنه.

-نه ممنونم همین رو میبرم.

نفوذ به این مغازه و دوست شدن با مغازه دار فقط برای اینکه بتواند ببیند هدیه اش به دست محفل رسیده یا نه ارزشش را داشت. هرچند دلش برای گلیون هایی که خرج کرده بود و دوربینی که خریده بود تا جلب توجه نکند می سوخت.

-براتون بچیپم ؟
-نه ممنونم همین طوری میبرم، عصرتون بخیر.

ساکورا در حالی که کت بلندش را روی شانه اش مرتب می کرد لبخند کوتاهی به زن زد.
-راستی راموندا...
-چی شده ساکورا؟
-دارم برای مسافرت میرم جایی و ممکنه چند وقت نباشم.

زن فروشنده مو های فر اش را که هر ثانیه تغییر رنگ میدادند پشت گوش هایش برد و با مرتب کردن پیشبند ساده و قوه ای رنگش لبخندی از ته دل زد، دندان های مرتب و سفید اش که با پوس کرمی رنگش ترکیب زیبایی می ساختند با لبخند نمایان شده بودند. ساکورا با خود فکر کرد، گاهی به سادگی و زیبایی این زن حسودی می کند.
-خوش بگذره عزیزم، بازم بیا.
-ممنونم.

به محض بیرون رفتن از مغازه باران شدیدی شروع شده بود، سرش را بالا گرفت .
-همینو کم داشتم، خوب شد روزی که جعبه موسیقی بلوری رو گرفتم همچین بارونی نیومد. امیدوارم دست شخص درست بیوفته.
همان طور که دختر دور می شد سیاهی خیابان او را در آغوش می گرفت و در میان صدای تازیانه وار باران دختر در دل شهر ناپدید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww
پاسخ به: دنیای وارونه
ارسال شده در: پنجشنبه 10 خرداد 1403 18:21
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای پاتریشیا از آن طرف به گوش رسید:
- واقعا نمی‌تونین حدس بزنین توی اون بسته چیه؟

جوزفین و دامبلدور برگشتند و به پاتریشیا نگاه کردند. او پایین پله‌ها ایستاده بود و ظاهرا تازه از اتاقش در طبقه‌ی بالا آمده بود. یک کتاب بزرگ و قدیمی در دست داشت و غلاف چرمی چوبدستی‌اش را از کمرش آویزان کرده بود. چهره‌اش مثل تمام وقت‌هایی شده بود که چیزی را می‌دانست که بقیه‌ی محفلی‌ها نمی‌دانستند.

دامبلدور پرسید:
- منظورت چیه، بابا جان؟

پاتریشیا جواب داد:
- کاملا مشخصه که توی اون بسته یه جعبه‌ی موسیقی بلوری‌ه.

جوزفین پرسید:
- جعبه‌ی چی؟

پاتریشیا گفت:
- جعبه‌ی موسیقی بلوری. توی قرون وسطی خیلی معروف بودن. اونا می‌تونستن همه‌ی صداهای دنیا رو دربیارن، فقط کافی بود بهش بگی. اما خب، یه وقتا هم بدون اینکه به صدایی فکر کنی از خودشون صدا تولید می‌کردن.

ریموس که تازه از آشپزخانه بیرون آمده بود پرسید:
- اینجا چه‌خبره؟

پاتریشیا توضیح داد:
- یه نفر یه جعبه‌ی موسیقی بلوری برامون فرستاده.

ریموس گفت:
- واقعا؟ خب زود باشین بازش کنین!

جوزفین در بسته را باز کرد. تویش یک جعبه‌ی موسیقی پایه‌دار و بلوری بود که آهنگ عجیبی پخش می‌کرد. دامبلدور، پاتریشیا و ریموس توی بسته سرک کشیدند.

ریموس گفت:
- یه یادداشت هم توشه!

او کاغذی از تویش درآورد. روی کاغذ نوشته بود:
نقل قول:
محفلی‌های عزیز،
لطفا این جعبه‌ی موسیقی بلوری را از طرف من قبول کنید.
با احترامات،
فردی ناشناس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب می‌شه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.
پاسخ به: دنیای وارونه
ارسال شده در: دوشنبه 7 خرداد 1403 19:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
اصولاً الستور به حدی خفن ظاهر شده بود که عده‌ای ظن بردن که نکنه قراره در آینده جبهه‌ی خودش رو برپا کنه و واسه‌ی دو جبهه مانع کسب بشه؟ اما نه. اینطور که بوش می‌اومد اون بیشتر علاقه داشت که از دو جبهه محض حظ خودش سوء‌استفاده کنه. شاید برای الستور دنیا و موجوداتش جز برای لهو و لعب آفریده نشده بودن. شاید واقعاً چیز والاتری هم وجود داشت، اما نه برای اون. اما آیا این به‌خاطر انتخاب خودش بود یا اینکه سرشتش ایجاب می‌کرد؟ شاید هردو. شاید یکی‌ش. شاید هیچ‌کدوم.

گادفری دراومد که:
-شکست؟ ما فقط غصه می‌خوریم که چرا نتونستیم مرگخوارها رو به راه راست هدایت کنیم. که البته بعدش هم با یه نوشیدنی کره‌ای جبران می‌شه.

البته بعضی‌هاشون حتی غصه هم نمی‌خوردن. فقط همون نوشیدنی کره‌ای رو می‌رفتن بالا و با شب وجدان راحت سرشون رو می‌ذاشتن روی بالش. این بازی طولانی‌مدت دیگه براشون شده بود عادت و بیشتر از اینکه فکرشون مشغول برانداختن جبهه‌ی مقابل باشه، به فکر حفظ جبهه‌ی خودشون بودن، به فکر محافظت پیوندهای ایجاد شده.

سایه‌ی الستور برای گادفری شکلکی درآورد، به این معنی که «خودت رو گول نزن، ما همه بین راه راست و کج زیگراگی درحال حرکتیم».

دامبلدور جلو اومد.
-اگه نیت واقعی‌ت اینه...

عینک نیم‌دایره‌ایش که از روی دماغش سر خورده بود پایین رو هل داد بالا و ادامه داد:
-اول باید یه گفتگوی خصوصی باهم داشته باشیم و قول ‌و قرارهایی باهم بذاریم.

جماعت می‌تونستن قسم بخورن برقی که به چشم‌هاش دوید عینکش رو درخشوند.

چند روز بعد

-می‌گم که... پروفسور؟ یه بسته‌ی مشکوک بین بسته‌های پستی‌مونه. کسی همچین چیزی سفارش نداده گویا.
-منظورت از عجیب چیه باباجان؟
-ملاحظه بفرمایید!

جوزفین جعبه‌ی کاغذپیچ‌شده‌ای رو گذاشت روی میز. روش نوشته شده بود «فقط توسط محفلی‌ها باز شود».
هردو مدتی شکاکانه و فکورانه به نوشته و جعبه خیره شدن.
یحتمل تله یا شوخی بود.
ولی شاید هم... نبود؟

پس از چند لحظه این‌ پا و اون پا کردن، در نهایت جوزفین تسلیم کنجکاویش شد و جعبه رو برداشت تکون داد ببینه چجور چیزی توشه.

جعبه وزنی نداشت، چیزی هم توش تلق و تلوق نکرد.
اما یهو از توی جعبه صدای خرچ‌خرچِ خوردن بیسکوییت اومد.
هردو یکی از ابروهاشون رفت بالا.

جوزفین دوباره جعبه رو تکون داد و گوشش رو بهش نزدیک کرد.
صدای شکستن ظرفی بلوری به گوش رسید؛ گرخید و جعبه رو از خودش عقب کشید.
قضیه داشت بودار می‌شد.

-خب... یه بار دیگه.

و این دفعه، جعبه شروع کرد به پخش‌کردن آهنگی سخیف.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دنیای وارونه
ارسال شده در: دوشنبه 7 خرداد 1403 19:26
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


ساکنین خونه پنهان شماره 12 گریمولد، اعضای محفل ققنوس، با حالت عجیبی به همدیگه نگاه کردن. حالت عجیبی مثل دل‌شوره، یا مثل احساس خنثی شدن یک طلسم خیلی قدرتمند در محدوده اطرافشون. که در این مورد، همه‌شون می‌دونستن قوی‌ترین طلسم محیط اطرافشون، طلسم پوشاننده خونه شماره 12 ئه. بنابراین همه با چوبدستی‌های کشیده و هوشیاری، به سمت پنجره‌ها رفتن تا شاید بتونن عامل اتفاق رو کشف کنن.

و در اولین نگاه، به سادگی تمام کشفش کردن. زیر نور آفتاب که کل میدان گریمولد رو روشن کرده بود، الستور مون داشت با آرامش، در حالی که عصاش رو توی دست چپش می‌چرخوند، به سمت در خونه که دیگه پنهان نبود، میومد.

محفلیا طبیعتا این موضوع رو بر نمی‌تابیدند، بنابراین سریع به دو گروه تقسیم شدن. گروه اول رفتن به سمت جایی که سایه الستور رو با هاله‌ای از نور محاصره کرده بودن که یه وقت فرار نکنه. و گروه دوم مستقیم به سمت در خونه گریمولد رفتن.

گروه اول، دیدن که هاله هست و سایه نیست. سرشونو خاروندن، یکم تعجب کردن، رفتن از درون و بیرون و انواع زوایا حتی هاله نور و محل تحت محاصره‌ش رو چک کردن. بعد حتی با هاله نور چشم در چشم شدن و با حالت نگاهش کردن، انگار که انتظار داشتن که هاله نور که توسط خودشون با جادو به وجود اومده، سایه الستور رو فراری داده باشه.

- ما اینجا داریم زحمت میکشیم، شما نمک نشناسای #$$^$%&%^#@#$^^*%$&&*!

گروه اول محفلی‌ها تراماتایز شدن. حتی تابلوی خانم بلک هم تا حالا همچین حرفایی بهشون نزده بود. به‌نظر می‌رسید که تنها گذاشتن یه هاله نور با تابلوی خانم بلک، کار درستی نبوده. محفلی‌ها همون‌جا به خودشون قول دادن که دیگه از این کارا نکنن. و البته هاله نور هم تقاص کارشو داد. دومین طلسم شکسته‌شده در اون روز.
و گروه اول محفلی‌ها، به گروه دوم محفلی‌ها که جلوی در بودن و به الستور که همین‌طور نزدیک می‌شد، نگاه می‌کردن، ملحق شدن.
بعد از دیدن الستور، دومین چیز سایه‌ش بود که کنارش روی زمین جلو میومد و براشون دست تکون میداد و لبخند پلیدی هم به لب داشت.

فلش بک

- شکستن ارتباط سایه و صاحبش مثل اینه که مغز یک نفر رو از توی سرش در بیاری و انتظار داشته باشی هم‌چنان فکر کنه، یا حتی زنده بمونه. همینقدر غیرممکن!

الستور گفت، در حالی که گوش‌هاش توسط گابریل دچار قلقلک شده بودن. و بعد گابریل به صورت سر و ته از جلوی صورتش آویزون شد و به چشماش نگاه کرد.
- یعنی میگی اگه سایه‌ت ازت جدا بشه میمیری؟!
- اوه نه... البته که نه عزیز من، صرفا میگم جدایی غیرممکنیه، مگر به اراده هر دومون باشه. چون خب... میدونی که بعضی وقتا حتی منم نمیدونم چی تو ذهن سایه‌م میگذره. یکی ذهن اون، یکی هم تو. هاهاهاها!
- پس دوباره میپرسم، ال، چرا میذاری سایه‌ت ازت جدا بشه؟

الستور گابریل رو از روی سرش برداشت و کنار صندلیش روی زمین گذاشت.
- هر چیز خوبی وقتی از حد بگذره، سرگرم کننده بودنش رو از دست میده.
- پس چرا من رو همیشه کنار دستت نگه میداری و حواست بهم هست؟
- به خاطر اینکه بهتره شیطانی که میشناسیش حواسش بهت باشه، نه شیطانی که نمیشناسیش.

و گابریل به فکر فرو رفت و شروع کرد به خاروندن سرش و بعدشم تصمیم گرفت با یه قیچی کند بره سر وقت چندتا حشره که خیلی آروم داشتن کنار دیوار اتاق برای خودشون راه می‌رفتن.
گابریل می‌خواست باهاشون بازی کنه.
با قیچی کندش.
بدون قصد آسیب به حشرات.
و بدون عملی برای آسیب به حشرات.
گابریل صرفا از قیچیش برای حشرات یه طاق بلند درست کرد که از وسطش رد بشن و خودش تشویقشون کنه.

پایان فلش بک

آلبوس دامبلدور از بین محفلی‌ها جلو اومد. قدش بلند بود و عینک نیم‌دایره‌ایش نور خورشید رو با قدرت منعکس می‌کرد.
- اجازه نمیدیم به کسی آسیبی بزنی. از اینجا برو، بدون آسیب، و به تام بگو دفعه بعدی باید بیشتر تلاش کنه!

لحنش جدی و تهدیدآمیز بود. چیزی که محفلی‌ها خیلی به ندرت، فقط در جدی‌ترین و خطرناک‌ترین مواقع از دامبلدور شنیده بودن.

- آهاهاها... اگه می‌خواستم اینجا به کسی آسیب بزنم، تا الان انجامش داده بودم!

الستور یک قدم دیگه جلو اومد.
و بعد سیل طلسم‌های رنگارنگ به سمتش روانه شد.
لبخند روی لب‌های شیطان حتی پررنگ‌تر شد، و در جواب طلسم‌هایی که با تمام سرعت به سمتش میومدن، عصاش رو روی زمین کوبید. در عرض چند ثانیه پیچک‌هایی از جنس سایه از روی زمین بیرون اومدن و تمام طلسم‌های محفلی‌هارو گرفتن و خفه کردن و تکون تکون دادن و توی خودشون حل کردن و بعدشم برگشتن توی زمین.

محفلی‌ها چند ثانیه علامت سوال بالای سرشون شکل گرفت و متوقف شدن.

- سل...


و دوباره سیل بعدی طلسم‌ها به سمت الستور به راه افتاد که دوباره بدون زحمت خاصی خنثی شد.

- ...ام!

محفلیا تعجب کردن. الستور فقط با آرامش ایستاده بود و بهشون سلام میکرد. اصولاً دشمنی که همچین قدرتی رو به نمایش گذاشته، باید می‌تونست حداقل به چندتاییشون آسیب بزنه، اگر که می‌خواست. و این موضوع، برای محفلی‌ها چیز جدیدی بود و کنجکاویشون رو برانگیخته بود.

- ببینید، من قصد جاسوسی ندارم. باور کنید حتی برای خنده هم که شده اطلاعات غلط جا به جا میکنم صرفاً! فقط دنبال سرگرمی هستم! و چی سرگرم کننده‌تر از یه عده جادوگر آرمان‌گرا که تو یه خونه مخفی شدن و دارن سعی میکنن با سیاهی بجنگن و هی شکست میخورن و هی تلاش میکنن؟

محفلی‌ها به هم نگاه کردن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one
پاسخ به: دنیای وارونه
ارسال شده در: شنبه 22 آبان 1400 23:56
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی

_آره، درسته، تو یه جادوگری تام!

لرد سیاه با حیرت به دامبلدور خیره شد. البته دامبلدور به سختی دیده میشد، برای همین چشم هایش را جمع کرد.
_اما... اما من فقط تامم!
_خب، فقط تام، تو یه جادوگری!

دامبلدور نمیدانست چیِ این صحنه ها برایش آشنا است، انگار این دیالوگ ها را در یک فیلم دیده بود. از طرفی دیگر، فقط تام قصد نداشت از موضع خودش کوتاه بیاید.
_من فقط تامم!

پروفسور اصرار کرد.
_خب، فقط تام، تو یه جادوگری!

لرد سیاه پا کوبید و لب ورچید.
_اما من فقط تامم!

پروفسور به مهربانی و خونسردی اش معروف بود، اما این بار واقعا احساس میکرد خونش دارد به جوش می آید. از بین دندان هایش گفت:
_باشه فقط تام، اما تو یه جادوگری!

لرد سیاه لخ لخ کنان پاپوشِ کهنه اش را در آورد و مثل یک چوبدستی به سمت پروفسور گرفت.
_گوش کن پیرمرد بوگندوی کوچیک، من فقط تامم!
_تو گوش کن، فقط تام-
_نه!

لرد سیاه قصد نداشت گوش کند. پاپوشش را بالا گرفت و تلپی کوبید روی کله ی پروفسوری که روی میز مقابلش ایستاده بود. صدای "عیح" ملایمی به گوش رسید و پروفسور صاف شد. سپس بعد از چند ثانیه با صدای تلقی به حالت سه بعدی برگشت، و پا به فرار گذاشت. هر چند قدم یک بار لرد دوباره میکوبید روی سرش و دامبلدور با عیحی پهن میشد و با تلقی جمع میشد، تا اینکه از لبه ی میز سقوط کرد و توی مایع سبز رنگ و سردی افتاد.

سرما وجود پروفسور را فرا گرفت، در مایع غلیظ دست و پا میزد اما نیرویش برای اینکه خودش را روی آن نگه دارد کافی نبود. به زیر کشیده شد و در همان حال با باقی توانش فریاد زد.
_تو یه جادوگر-قلپ قلپ...

دامبلدور در تلاش برای نفس کشیدن، چند جرعه از مایع سبز رنگ را فرو داد. سرخ شد و کبود شد و سیاه شد و کم کم چروکیده تر از چیزی شد که بود و مثل یک آلوی پلاسیده، تالاپی به انتهای پاتیلی که بنظر میرسید حاوی یکی از معجون های قدیمی هکتور باشد برخورد کرد. سپس، اتفاقات عجیب پشت سر هم افتادند. احساس کرد سرش از مایع سبز رنگ بیرون میزند و احساس کرد پاتیل برای باسنش زیادی کوچک است. برخورد هوای سرد به موهایش را حس کرد و سپس ضربه ی خفیفی را که از پاپوش لرد سیاه به سرش وارد شد، ضربه ای که حالا دیگر نمی توانست لهش کند.

دامبلدور معجون قدیمی هکتور را خورده بود و بزرگ شده بود.

چند ثانیه به لرد سیاه که پاپوش به دست روبرویش ایستاده بود خیره شد، سپس ریشش را توی پاتیل چلاند و این کار تقریبا پاتیل را مثل روز اولش پر کرد. پاتیل را زیر بغلش زد و به لرد سیاه پشت کرد تا برود باقی محفلی ها را پیدا کند. فقط تام هم پاپوشش را پایش کرد و رفت توی باغچه حلزون له کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برید کنار پیری نشید!
پاسخ به: دنیای وارونه
ارسال شده در: چهارشنبه 24 شهریور 1400 20:43
نمایش جزئیات
آفلاین
- لوپین، لـــوپـیـن! بـــیــدار شـــو!

لوپین چشمانش را باز می کند. در بالای سرش یک مرد مو قرمز بود که بر روی دستانش زخم های زیادی نقش بسته بود. لوپین فکر کرد، در محفل موقرمز های زیادی بودند ولی فقط یک نفر بود که اینقدر زخم بر روی دستانش داشت، او چارلی ویزلی بود.
چارلی دستش را به سمت لوپین دراز می کند و لوپین به زور بلند می شود و به اطرافش نگاهی می اندازد؛ آنها هنوز در خانه ریدل ها بودند و اکنون در گوشه ای از دیوار های ترک برداشته نشسته بودند. لوپین که هنوز کمی گیج و گنگ بود، رو به چارلی گفت:
- هی چارلی، تو اینجا چی کار می کنی؟

چارلی خنده ای مضحک سر داد و در پاسخ به او گفت:
- هی لوپین! مثل اینکه یادت رفته منم عضو محفلم!
- اوو، راست میگی! من زیر قدمای بلاتریکس... حقیقتا... له شدم! بخاطر همین یکمی مغزم تکون خورده!
- خب، نباید با بزرگتر از خودت در بیوفتی! ببین و یاد بگیر...

لوپین که به شدت آزرده خاطر شده بود، سرش را برگرداند تا نبیند، چرا که نمی خواست یک جوجه محفلی راه رسم جادوگری را به او یاد بدهد؛ اما این دل چرکی بیش از پنج دقیقه ادامه نیافت، چراکه لوپین که زیر چشمی حواسش به چارلی بود، دید که او دارد به سمت جمع مرگخوار می رود. لوپین با حالتی که قصد بازداشتن او از انجام کارش را داشت، گفت:
- هی بچه! نرو! نرو اونور! خودتو به کشتن میدیا!

اما چارلی که این حرف ها را متوجه نبود، سری تکان داد و با سرعت بیشتر به سمت میز تحریری که پشتش دو تن از مرگخواران یعنی لینی وارنر و دیزی کران نشسته بودند، رفت. او در ابتدا کمی برای پیدا کردن راهی که بتواند از روی زمین به بالای میز برود، اطراف را وارسی کرد و بعد چشمش به روزنامه های دیزی افتاد که روی هم افتاده بودند و حالت پله مانند به خود گرفتند. او به سختی از آنها بالا رفت و با جهشی بر روی میز پرید. سپس او به سمت لینی به راه افتاد و به بالای ورقی که او بر رویش ایستاده بود، رسید.
- سلام!

لینی با تعجب، مدادی را که بزرگتر از قدش بود، بر روی کاغذ رها کرد و گفت:
- سلام! تو کی هستی؟

چارلی کمی اته پته کرد و بعد گفت:
- عه... من... حشره ام!

لینی که کمی با شنیدن نام "حشره" نرم شده بود، با شادی و آرامش گفت:
- چقدر خوب، آقای حشره! منم لینی ام، فک می کردم تنها حشره سخنگو باشم... اما خب نقض شد! حالام میای با هم دوست شیم؟

چارلی خنده ای ریز کرد. مثل اینکه کار راحت تر از چیزی بود که فکر می کرد! او با شادی رو به لینی گفت:
- معلومه لیـــ...
شــــپـــــلـــخ!

چارلی در زیر دستانی بی رحم، شجاعانه جان به جان آفرین می سپارد!

- ســـو! چرا زدی دوستمو کشتی؟
- اون یه حشره بود! ارباب خوشش نمیاد، هیچ حشره ای تو خونه ش باشه!
- اتفاقا! ارباب عاشق حشراته... حالا هم برو پی کارِت!

سو می خواست برود و از آنجا دور شود، ولی قبل از رفتن جسد چارلی را برمی دارد و لینی را از او جدا می کند و سریع به سمت آشغالی می رود! او چارلی را در باتلاق آشغال ها رها می کند!
لوپین که شاهد این ماجرا بود، دستش را به سرش می گیرد، چارلی نیز به سرنوشتی بدتر از او دچار شده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1400/6/24 20:49:27
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1400/6/24 22:23:54
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1400/6/25 4:29:38
اژدها... از جلو نظام!
پاسخ به: دنیای وارونه
ارسال شده در: یکشنبه 14 شهریور 1400 22:25
نمایش جزئیات
آفلاین
لوپین که نمیدونست با کی دوست بشه لیست مرگخوارانش رو نگاه کرد.

-ولدمورت که نه...بلاتریکس...اره بلاتریکس خوبه...

در همون لحظه سایه ای اومد روی سرش. پا بود! پای یه مرگخوار! و در حدی بزرگ بود که در رفتن از زیرش یکمی...طول میکشید.

-ای پدرگرگ مادرگربه! زیر پاتو بپا!

مرگخوار ما که از شانس لوپین بلا بود اخمی کرد.

-این صدای جیر جیر رومخ چیه دیگه...

و پاش رو گزاشت روی زمین. خوشبختانه لوپین...لوپین؟
{پ.ن: مقامات بهمون اطلاع ندادن که لوپین زیر پای بلا پرس شده...دوباره امتحان میکنیم}
و پاش رو گزاشت زمین. ولی دیگه اثری از صدای جیر جیر باقی نموند.
بله...لوپین پرس شده بود!
ولی خب بلا هم اونقدر سر به هوا نبود...

-این چیه چسپیده بهم

بلا روی زمین نشست و لوپین پهن شده رو به زور از پاش جدا کرد. لوپین که مثل یک ادامس له شده بود با چوبدستیش خودش رو به شکل اول برگردوند.

-یه حشره جادوگر؟
-حشره؟حشره؟! مگه نمیبینی که من یه جادوگرم که در مقیاس نانو کوچیک شده؟

بلا که با برداشتن لوپین صداش رو بهتر میشنید گفت:

-خب ک چی؟
-خب تو...نه نه اینجوری نه...وایسا وایسا...

لوپین روش رو از بلا برگردوند و به این فکر کرد که چی بگه.
{پ.ن: نویسنده تا اطلاع ثانوی ویندوزش خاموش شده...لطفا تحمل کنید}

*در مغز لوپین*

-الان بهش بگم میتونه به انداره اصلیم برمگردونه؟
-نه بابا مگه مغز خر خوردی؟!
-خب چی بگم؟!
-بگو...بگو...

صدای مغزش خاموش شد. توی دردسر افتاده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کسی باش که میخوای نه کسی که میخوان=)

تصویر تغییر اندازه داده شده