جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

67 کاربر(ها) آنلاین هستند (60 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
67
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: جمعه 28 آذر 1404 19:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
عجب شانسی! چه ‌کسی فکر می‌کرد شکار بعدی،مادر شکار قبلی باشد؟

موهای مهمان نیم سیاه و نیم قهوه‌ای بودند. نمی‌دانست از این که فرزندش را یافته خوشحال باشد یا از این که این‌گونه دمغ است غمگین. نتیجه هم این شده بود که موهایش تکلیف خودشان را نمی‌دانستند و به هم گفته بودند:
- بیاین سیاه شیم قهوه‌ای بودنمون رو هم کنارش ادامه بدیم.

دامبلدور در حالی که ريشش در باد وزنده از ناکجا آباد تاب می‌خورد؛ به مهمان نزدیک شد.
- آیلین باباجان، می‌خوای از موزه‌ی گریمولد یه بازدیدی داشته باشی؟

اسنیپ سرفه‌ای نمایشی کرد تا توجه مادرش را جلب کند.
- مادر، باید بهتون بگم که اگر نمی‌خواین وقتتون رو بریزین تو جوب...

اما آیلین نمی‌شنید. او برخلاف پسرش، آن‌چنان بی‌میل نبود. در چشمانش دو ستاره درخشان خودنمایی می‌کردند. موزه‌ برای آیلین، برابر بود با نقاشی،مجسمه و هزار نوع اثر هنری دیگر.

- بهتون پیشنهاد میدم...

آیلین برای نخستین بار از زمان مرلین ‌کبیر، حرف فرزندش را قطع کرد.
- چه‌قدر بدم؟

دامبلدور کمی اندیشید و در نهایت به این نتیجه رسید که منصف باشد و کاری کند که مرلین را خوش بیاید. به هر حال، آیلین خودش با پای خودش آمده بود و اصلا ناراضی به نظر نمی‌رسید؛ او هم نباید ناراضی‌اش می‌کرد.
- صد گالیون.

آیلین دست در جیبش کرد و با قیافه کودکی که به او وعده‌ی پارک داده باشند؛ صد گالیون را درآورد.
- خب، از کجا شروع کنیم؟

افرادی که لایک کردند

من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: دوشنبه 24 آذر 1404 11:18
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

پروفسور دامبلدور به هر طریقی که بود اعضای محفل رو ترغیب میکنه که گریمولد رو تبدیل به موزه و محل گردشگری کنن تا از این صنعت در آمد زایی کنن. هرچند اونا با روش خاص خودشون میخوان توریست جذب کنن و به عنوان اولین شکار به سراغ سوروس اسنیپ که از جلوی درب اونجا رد میشد، میرن. در ابتدا سوروس علاقه ای نداره ولی با آوردن اسم لیلی، کاری میکنن با پای خودش وارد خونه گریمولد بشه. در اونجا نه تنها دامبلدور صد گالیون ناقابل از اسنیپ می‌گیره، بلکه تازه اسنیپ میفهمه این لیلی اون لیلی نیست! سوروس که در حال ترک گریمولد بود، کوین جلوش رو برای گرفتن عکس یادگاری میگیره و دامبلدور از همون فرصت برای گیر انداختن اون استفاده میکنه. اسنیپ که میبینه دیگه گالیون هاش رو پس نمیدن تصمیم میگیره حداقل یه دوری توی گریمولد بزنه و از اونجا اطلاعات بدست بیاره تا بلکه گالیون هایی که داده هدر نره. ولی خب اونطور که انتظار داشت تور هیجان انگیزی هم نبود. لیلی لونا پاتر که انتظار داشت خود لیلی خالی باشه نبود، یه اتاق کاملا خالی، جوزفین که تنها شباهتش به لیلی چشمای سبزش بود و حالا هم تابلوی مادر سیریوس که ازش خوشش اومده بود‌. و در آخر هم ریگولوس که با عطرش سعی کرد حواس اسنیپ رو پرت کنه و با اون شدت عطر خفه اش کنه.


اسنیپ که دیگر با آن سوال آخر دامبلدور صبرش به آخر رسید، با تکانی به ردای سیاه دنباله دارش، به سمت در رفت. اما چیزی که نمیدانست این بود که شاید توانسته باشد با پای خودش وارد شود اما خروجش قرار نبود با پای خودش باشد. دستی از پشت روی شانه اش قرار گرفت که بیشتر شبیه گرفتن یقه اش بود.
-بابا جان کجا با این عجله؟ چجوری این گالیون هارو حلال خرجش کنیم اگه با این نارضایتی بری تهشم به تور گردشگریمون ۲ ستاره بدی؟ بیا بریم بقیه آثار تماشایی رو نشونت بدم.

سپس منتظر جواب نماند، دست اسنیپ را گرفت و به سمت مقصد بعدی برد که باز ریگولوس غش کرد.
- خب بابا جان میشه از همینجا هم شروع کنیم. اینی که میبینی دیگه تبدیل به یکی از سرگرمیای اینجا شده. شب تا صبح درحال غش کردنه البته آپشنای دیگه ای هم داره که اگر بخوای میتونی با خودت یادگاری ببریش.

اسنیپ با نگاهی خیره به دامبلدور کاملا فهماند که تنها چیزی که میتوانست برایش آنقدر جالب باشد که با خود ببرد چیزی نیست جز خود لیلی. دامبلدور نمیتوانست بگذارد نقشه اش با شکست مواجه شود پس خواست جای دیگری را به اسنیپ نشان دهد که ناگهان مهمان ناخوانده ای وارد شد. قطعا او شکار بعدی برای بازدید از تور گریمولد بود.
S.O.S

پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: دوشنبه 17 آذر 1404 21:41
نمایش جزئیات
آفلاین
نگاه اسنیپ بیش از نگاه گردشگری مشتاق، شبیه گربه‌ای بود که موش مرده جلوی در خانه‌اش انداخته‌اند. شاید هم به سان تکه یخی که از او خواسته‌اند از تماشای آتش لذت ببرد. به هر حال، هر چه بود، هر ابلهی می‌توانست بگوید هیچ لذتی نمی‌‌برد. این حقیقت با جمله‌ای که بر زبان اسنیپ جاری شد، شکل حقیقی‌تری به خود گرفت.
- مطمئن باشین من هیچ تمایلی به گوش دادن حرف‌های گوهربار ایشون ندارم.

گویا خانم بلک حرف اسنیپ را نشنیده بود. به هر حال، آن طنین نجواگون در میان آن عربده‌هایی که تن شیر را می‌لرزانند گم میشد.
- گندزاده! نااصیل! مایه‌ی ننگ خونه‌ی آبا و اجدادیم!

نگاه اسنیپ لحظه به لحظه بیشتر به چاقو شباهت می‌یافت؛ آنقدر که به نظر می‌رسید اگر ثانیه‌ای دیگر به جوزفین و خانم بلک بنگرد، تابلوی مادر سیریوس پاره می‌شود و جوزفین نیز مصدوم‌تر و زخمی‌تر خواهد گشت.

اما نگاه اسنیپ فرصت نیافت تلفات بدهد؛ زیرا صاحبش به خاطر عطری که در هوا پراکنده شده بود، به سرفه افتاد و مجبور شد نگاهش را قلاف کند.

سوروس اسنیپ بیدی نبود که از این عطرها بلرزد. بلافاصله سرش را بالا برد و با صدایی که فریاد نبود؛ ولی قابلیت تبدیل هر کسی که سر راهش قرار می‌گرفت به گچ را داشت گفت:
- کار کی بود؟

بلافاصله چشمش به پسر لاغری افتاد که عطر به دست، در آن نزدیکی ایستاده بود. سرتاپای پسرک را برانداز کرد.
- چی باعث شد فکر کنی خفه کردنم با عطر ایده‌ی خوبیه، ریگولوس؟

ریگولوس با شنیدن این جمله، تبدیل به گچ شد، جیغکی کشید و جویده جویده گفت:
- ب...ببخشید پروفسور اسنیپ.

و به اتاقش پناه برد. دامبلدور لبخند کشیده‌ای زد.
- دیگه چی نشونت بدیم باباجان؟
پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: شنبه 15 آذر 1404 14:03
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
دامبلدور پرده رو کنار می‌کشه و در کمال تعجب و حیرت همگان، اصلا و ابدا فحش و بد و بیراه نیست که هم‌چون نقل و نبات از دهن مادر سیریوس به بیرون جاری می‌شه تا همه رو متبرک کنه. بلکه به معنای واقعی کلمه به این شکل به اسنیپ زل می‌زنه.

- خب؟ این مادر سیریوس کارش فقط زل زدنه؟

محفلیا که بیش از اندازه شوکه شده بودن که چرا مادر سیریوس مثل همیشه مادر سیریوس نبود، بی‌توجه به اسنیپ کله‌هاشونو جلو میارن تا سرک بکشن ببینن تو تابلوی مادر سیریوس دقیقا چی داره می‌گذره.

گادفری که دست به سینه گوشه‌ای ایستاده بود، حتی نیازی نداشت از چشمای تیز خون‌آشامیش استفاده کنه تا بفهمه چی داره می‌شه.
- ای مرگخوارِ اسلیترینی ندیده. بیشتر به نظر میاد داره دلبری می‌کنه.

اسنیپ با شنیدن این حرف چهره‌ش در هم می‌ره.
- این چه بساطیه شما راه انداختین؟ اول یه لیلی دیگه رو سعی می‌کنین به جای لیلی خودم بهم قالب کنین، بعد یکی که کل شباهت چشماش با لیلی سبز بودنشه و وقتی که شکست می‌خورین یه مادر سیریوس جلوم می‌ندازین؟ بساط همسریابی به جای بازدید موزه راه انداختین؟

محفلیا هر نقشه‌ای هم بکشن، قطعا با مادر سیریوس چنین خیالی نداشتن. پس جوزفین که دوباره احیا شده بود و از مرگ بازگشته بود، جلو میاد و با یه سقلمه‌ی آرومی اسنیپو از جلوی تابلوی مادر سیریوس به کناری می‌رونه تا این خودش باشه که جلوی دید قرار می‌گیره.

- ای ماگل‌زاده‌ی پست‌فطرتِ خون‌کثیفِ...

جوزفین میون تلاوت‌های دلنشین مادر سیریوس رو به اسنیپ می‌گه:
- آها این شد. این شما و این هم مادر سیریوس.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: شنبه 15 آذر 1404 01:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
جمعیت راه افتادند و رفتند سمت دیواری که تابلوی مادر سیریوس روی آن قرار داشت و پرده‌ای آن را پوشانده بود تا یک‌وقت سیریوس‌بازی درنیاورد‌.

برای امر پرده‌برداری از این اثر بی‌بدیل، جوزفین بسیار روی نمایش خود مایه گذاشته بود. موهای سرخ و نامرتب و به‌سان بوته‌اش را گادفری حسابی شانه کرده و حتی شینیون هم رویشان انجام داده بود. لباس مجلسی عاریتی‌اش بسیار روی تنش زار می‌زد و تنش را به خارش انداخته بود و یقه‌ی بلندش باعث می‌شد احساس کند هر آن ممکن است خفه شود و از گرما غش کند.

تعظیم نمایشی‌ای که از گادفری آموخته بود را با بی‌طرافتی اتمام اجرا نمود و سعی کرد لبخند شیرینی تحویل اسنیپ بدهد و با چشمان سبزش چشمک بامزه‌ای به او بزند، ولی چیزی که اسنیپ می‌دید جز پوزخندی نتراشیده و نخراشیده نبود.

سوروس مانند کسی به او نگاه می‌کرد که جنس فیک درجه سه چینی‌ای را در بازار دیده و فروشنده‌اش سعی دارد آن را به قیمت اصل آن به او قالب کند.
-چشمات اصلا شبیه لیلی نیست.

و چنان پس‌گردنی‌ای به جوزفین زد که جوزفین با کله افتاد روی زمین و دماغش پکید و خون مانند برف شادی فواره زد. دست و پایش مانند حشره‌ای درحال احتضار کج و لرزان شدند و کوین سریعاً باقی بستنی‌اش را مانند سنجاب‌ها در دهان چپاند و لنگ جوزفین را گرفت و از کادر خارج کرد تا یک گوشه خلاصش کند.

دامبلدور دوباره اینجا آمد جریان را به دست بگیرد و همانطور که نوک‌پا نوک‌پا رد می‌شد تا پایش به خون‌ها آغشته نشود، گلویش را صاف کرد و کنار تابلو ایستاد:
-و این هم...
بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...
پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: جمعه 14 آذر 1404 19:36
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- وایشین اژ اولین توریشت یه عکش یادگاری بگیرم برای بروشور!

قبل از اینکه کسی بخواهد جوابی بدهد، کوین با دوربینی خودش را رساند و بعد اینکه رو به روی اسنیپ ایستاد، همچون کالین کریوی فلش زد.
اسنیپ کور شد. دامبلدور ذوق کرد و ریگولوس از هوش رفت.

- این چه کاری بود کردی بچه؟ کی گفته من توریستم!؟
- اگه توریشت نیشتی پش جاشوشی؟ پروف نگفتم اینا می خوان بیان جاشوشی مقر شریمون؟!

دامبلدور با چشم ابرو آمدن به کوین اشاره کرد در کار بزرگتر ها دخالت نکند. بعد خودش جلوی رفت و دستش را روی بازوی سوروس گذاشت.
- حالا باباجان شما دو دقیقه موزه رو بگرد شاید چیزی پیدا کردی که به دلت نشست و مشتری... چیز یعنی توریست شدی. آهان مثلا ما مجسمه اولین معجون ساز تاریخ رو تو اتاق خواب آقای بلک داریم. نمی خوای بری ببینیش؟

اسنیپ تمایلی به دیدن مجسمه ها نداشت حتی اگر برای اولین معجون ساز تاریخ بود. با این حال به نظر می رسید محفلی ها قصد باز گرداندن پولش را نداشتند و از طرفی حرف کوین هم بد به نظر نمی رسید. او می توانست حین بازدید از خانه گریمولد کمی هم برای لرد سیاه اطلاعات جمع آوری کند. پس بعد کمی این پا و آن پا کردن بالاخره راضی شد.
- باشه بریم.
- ایول! ... اهم... یعنی بله بریم باباجان.


دامبلدور با انرژی ای که از او بعید بود مانند راهنمای موزه جلو افتاد و از پله ها بالا رفت. بقیه هم پشت سرش مانند جوجه اردک زشت به راه افتادند.
- اینجاست!

لونا با اشتیاق در سنگین و پر نقش و نگار اتاق را هل داد تا باز شود. با باز شدن در، اتاقی با دیوارهای سفید نمایان شد.
اتاق پر از خالی بود!

- با من شوخی می کنین؟ اینجا که هیچی نیست! حتی کاغذ دیواری هم نداره!
- اممم خب باباجان یادم رفته بود همون روز اول سکونتمون، ماندانگاس زحمت دزدیدن و فروختن اسباب اثاثیه رو کشید بعدم انکار کرد. البته من به ماندانگاس اعتماد کامل دارم.

لیلی که می دانست الان است موعظه های رهبرشان درمورد اعتماد و عشق و دوستی شروع شود، فوری توجه اسنیپ را به خود جلب کرد.
- حالا درسته من لیلی واقعی نیستم و مجسمه معجون ساز نداریم اما یه مادر سیریوس داریم با کیفیت فول اچ دی! بریم اونو ببینیم؟
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: یکشنبه 9 آذر 1404 00:27
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
- بابا جان دبّه نکن! بلیط خریداری شده پس داده نمی‌شود. یا شل کن و از جاذبه‌های گریمولد لذت ببر یا اگر میل نداری بازدیدت رو به صورت زودهنگام پایان بده. غیر این دو راه که راهی نیست! هست؟

- البته که هست! من از خیارم استفاده می‌کنم.

اسم خیار که وسط آمد، دابی عنان از کف برید و بی آن که سر یا ته پیاز باشد، پرید وسط.

- هیچکس حق نداشت جلوی دابی پروفسور دامبلدور قربان رو تهدید کرد!

- بابا جان این که دیالوگ خرس قهوه‌ایِ بابا، روبیوس فقید بود!

- بی مغز، بی مغز بود قربان! چه جن چه نیمه غول!

اسنیپ در این فرصت که دابی داشت از کمالات خود برای دامبلدور می‌گفت، زیرچشمی سر تا پای لیلون را برانداز کرد تا بلکه یک جایی از او، حتا شده یک جای کوچولو موچولو در حد یک عنبیه‌ی چشمی چیزی، شبیه ننجونش باشد و به همان یک جا اکتفا کند ... اما نبود که نبود.

دابی دوباره رو به اسنیپ کرد و گفت:

- اگر موچرب قربان دست به خیار برد، دابی هم از موز استفاده کرد!

- بس کنید باباجان! مگه میوه و تره بار راه انداختیم که خیار و خیارکشی راه انداختید؟ هر کی هر میوه‌ای دستشه غلاف کنه. این جا موزه است ... یک مکان فرهنگیه.

- اما پروفسور قربان خودش هم که صحبت موز کرد!

- مـــــــــــوزه بابا جان! نه موز! انقدر موز موز کردی که منو هم انداختی تو میوه بازیتون!

- اهم!

اسنیپ سینه‌اش را صاف کرد تا بحث دابی و دامبلدور را قطع کند.

- بهتره دیالوگ منو دو بار بخونی آلبوس. چون من در مورد میوه و تره بار حرف نمی‌زنم.

- پس در مورد چی حرف می‌زدی بابا جان؟

- خیار تدلیس! یعنی به صورت قانونی این معامله رو به خاطر توصیف نادرست از چیزی که بهم فروختی باطل می‌کنم.

- ما که توصیفی نکردیم بابا جان! ما فقط گفتیم لیلی. تو خودت از هول حلیم افتادی توی دیگ و فکر کردی این لیلی اون لیلیه!

- مغالطه‌ی مشترک لفظی.

این صدای لاکرتیا بود که به بحث اضافه شد.

- بابا جان تو با مایی یا با اونا؟ اصلا این پست رول چرا داره تبدیل میشه آموزش اصطلاحات حقوقی و منطقی؟ این چه کثافتیه راه انداختی نویسنده‌ی بابا؟

نویسنده رها کرد تا آلبوس تصمیم بگیرد؛ بلیط سیوروس را پس بدهد و دنبال شکار توریست دیگری برود که با حقوق شهروندی خود آشنا نیست؟ یا کار به شکایت و شکایت کشی و دادگاه بکشد؟
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!


پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: شنبه 8 آذر 1404 04:20
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس اسنیپ که از بچگی استایل خاص خودش را داشت، با آن موهای چرب و شنل مشکی‌ای که از میزان بلندی پارچه، خیابان‌ها را جارو می‌زد، در حال گذر از خیابان بود و آهنگی را زمزمه می‌کرد:
- یکی حالا پیدا شده قدر اونو می‌دونه. رگ خواب یار منو، رقیب من می‌دونه! آییییی دارم آتیش می‌گیرم...

همین که خواست از جلوی خانه گریمولد گذر کند ناگهان ریگولوس غش کرد و افتاد وسط عابر پیاده جلوی پای اسنیپ!

- باید بگم هیچ علاقه‌ای ندارم وقتی دارم توی خیابون پیاده‌روی می‌کنم کسی جلوی پام غش کنه.

لونا در حالی که با لبخند به ابرها نگاه می‌کرد، پاسخ داد:
- چیزیش نیست پروفسور. فکر کنم یه موستافیلوس کاسفیوس توی گوشش رفته. بهتره داخل خونه ببریمش تا استراحت کنه. پس تا شما ریگولوسو میارین داخل خونه، میرم به لیلی بگم براتون چایی گردالو‌های آب شیرین درست کنه.
- گفتی... لیلی؟

اسنیپ به سرعت ریگولوس را بلند کرد و جلوتر از لونا وارد خانه شد که ناگهان در پشت سرش بسته شد و محفلی‌ها برسرش ریختند. دامبلدور که ریشش در دهان اسنیپ فرو رفته بود با لبخند رضایت گفت:
- عالیه بابا جانیا، اولین تروریست توریست‌مونو گرفتیم.
- توریست چیه؟! من اومدم لیلی رو ببینم!
- اینم یکی از موارد بازدید از موزه گریمولد محسوب می‌شه پسرم. هزینه بلیط صد گالیون!

اسنیپ اخم کرد.
- دامبلدور، تو برای حقوق تدریس یک سال تحصیلی توی هاگوارتز کلا ده گالیون می‌دادی بهم بعد تازه منو لَلِه پسر پاترم کرده بودی اونوقت حالا برای دیدن لیلی باید صد گالیون بدم؟!

دامبلدور ناگهان وارد مود پندی‌اش شد و دست پیرش را روی دوش سوروس گذاشت. صدایش اتوماتیک بم و عمیق شد.
- عشق، عدد و رقم نمی‌شناسه پسرم.

اسنیپ آهی کشید.
- بیا فنگ خورد! بگیرش! حالا لیلی کجاست؟

دامبلدور در حالی که کیسه گالیون را وزن می‌کرد، اسنیپ را به آشپزخانه برد.
- بیا، اینم لیلی لونا. فقط لطفاً به آثار تاریخی موزه ما دست نزن باباجان. خیلی ظریف و شکننده‌اند.
- با من شوخیت گرفته پیرمرد؟ من منظورم این لیلی نبود... لیلی خالیو می‌خواستم!
- لیلی با لیلی فرق نداره که! تازه اینم نوه همون لیلیه دیگه.
- یعنی چی لیلی با لیلی فرق نداره!
پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: جمعه 7 آذر 1404 22:10
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی





سوژه جدید:



- خزه!
- خیله!
- خز و خیله!
- آخرشه!

آلبوس دامبلدور با شوق و ذوق نگاهش را به افرادی که دور میز نشسته بودند انداخت. یک جن خانگی با طرحواره تنبیه که با بی قراری به اطرافش نگاه می کرد و یواشکی - به خیال خودش - هر از چند گاهی آجری را به سرش می زد. گادفری که لیوان نوشیدنیش را بالا گرفته بود و در آن دقیق شده بود و کوینی که روی میز نشسته و در حالی که بستنی بزرگش را لیس می زد به پیرمرد خیره شده بود.

- ببینید باباجانیان! یه تور راه میندازیم که مردم بیان توی خونه گریمولد رو ببینن و بعد ازشون پول می گیریم بعد خودمون رو آماده می کنیم بریم خونه ریدل ها رو بگیریم، خیلی خوبه که!

- نه!
هر سه نفر با هم این را گفته بودند.

کوین گفت:
- اینژا مقر شرّیمونه!

گادفری گفت:
- استفاده ابزاری از اموالی که در راه مبارزه برای روشنایی به ما سپرده شده در مرام من نیست.

دابی گفت:
- کی اومد اینجا رو دید؟ کی برای دیدن اینجا پول داد؟ دابی ایراد گیر بد!
و بعد آجر را جوری زد توی سرش که خورد شد.

دامبلدور که در برابر دلایل قانع کننده دیگران دلیل قانع کننده متقابلی نداشت، مشغول جویدن لب پایینش شد و بعد با حرص گفت:
- کوین زیر سن قانونیه، رایش حساب نیست. دابی هم جن خونگیه و حق رای نداره. گادفری هم... یه رای منفی به یه رای مثبت خودم! میرم از ریگول و لیلون رای بگیرم.

پیرمرد بدون توجه به فریاد کوین که دو انگشتش را بالا گرفته بود و فریاد می زد «من شه شالمه! » و بستنی اش را در هوا تکان می داد و دابی که بعد از فریاد «دابی حق رای خواست! دابی جن پرتوقع بد! » یک آجر دیگر را بر سر خودش خورد کرده بود به سرعت به طبقه بالا رفت تا آراء اعضای باقیمانده محفل را بگیرد و یادش ماند که لازم نیست در توضیح طرحش خیلی وارد جزئیات شود.

***


- پس منظور پروفسور از اینکه نظرمون راجع به درآمدزایی صنعت گردشگری چیه، این بود.
- به تو اون رو گفت؟ به من گفت نگرشم راجع به افزایش تعامل راهبردیمون با نیروهای کنجکاو و پرسشگر سطح جامعه چه مقدار مساعده.

ریگولوس و لونا مثل سایر اعضای محفل ققنوس که در جلوی خانه گریمولد با تی شرت هایی که روی آن ها طرحی از یک ققنوس خوشحال که بال هایش را گشوده و زیرش نوشته بود «خوش آمدید» و بالای آن نوشته بودند «تور گریمولد گردی 2026» ایستاده بودند و منتظر تا کسی برای بازدید از آنجا بیاید و یا شاید هم به نحوی به آن جا کشیده شود...
Io sempre per te...
پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: پنجشنبه 1 آبان 1404 20:42
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
پست پایانی سوژه!


خلاصه:

محفل ققنوس به دست ارتش تاریکی افتاده و حالا وقت و بی‌وقت به پناهگاه سر می‌زنند.
بلاتریکس خودش را مهمان ناخوانده‌ی مالی کرده و مالی علیرغم میلش مجبور است از او پذیرایی کند. از طرفی به گوشش رسیده است که آرتور به او خیانت کرده و دوبرابر عصبی است و غر می‌زند.
کینگزلی هم که قدیم ندیما قبل از آرتور با او قصد ازدواج داشته سرزده می‌رسد. بلاتریکس از رابطه‌ی قدیمی آنها باخبر می‌شود و یک دل سیر می‌خندد.
یکهو آلبوس و گلرت و بریژیت مکرون (همسر امانوئل مکرون) ظاهر می‌شوند (بعدتر آلبوس غیب می‌شود).
کینگزلی و مالی دست هم را می‌گیرند و می‌روند بالا.
بلا و گلرت و بریژیت می‌مانند در آشپزخانه.

از طرفی جوزف و گرنجر از روی پشت بام نظاره‌گر و شنوای ماجرای داخل خانه هستند و از دارک بودن ماجرا نخ پشت نخ باریک می‌کنند. اما ماجرا از آن هم دارک‌تر می‌شود.

کینگزلی و مالی و گلرت و منیژه (همون بریژیت) و بلا به اتاقی از خانه می‌روند و مچ آرتور را می‌گیرند که همسر دومش را یواشکی وارد خانه کرده است. یک مرغ درشت!

بعد از کمی دعوا، به این نتیجه می‌رسند که هووی تخم‌گذار برایشان خیلی هم مفید خواهد بود و اینطور بود که کینگزلی دلش شکست و خواست حداقل به منیژه رو کند اما گلرت زودتر او را قاپیده و رفته بود.

وووشت

امانوئل ظاهر شد.

- شما همسر من رو ندیدید؟

مرغ آرتور را از زیر بغلش رها می‌کنه و فریاد می‌زنه: اووووو خوش اومدی به خونه‌مون رئیس‌جمهور جون. گلرت بردش.

امانوئل ناامیدانه می‌گوید: کجا بردش... خسته شدم...

مرغ: خسته نباشی امانوئل جون. می‌خوای تخم بذارم بخوری جون بگیری؟

آرتور بال مرغ رو می‌گیره و او را از امانوئل دور می‌کنه.

مالی با حالتی عصبی می‌پرسه: آقا شما مگه ماگل نیستی؟ چطوری آپارات کردی اومدی اینجا؟

امانوئل با خنده گفت: اِی بابا... ما از خانواده‌ی اصیل ماکرون و نسل اندر نسل جادوگریم.

مرغ با یک ضربه آرتور را به بغل مالی هل می‌ده و خودش امانوئل رو می‌زنه زیر بغلش و قدقدکنان به پرواز در میاد و از پنجره می‌ره.

مالی و کینگزلی و آرتور و بلا در سکوت صحنه‌ی رفتنشان را تماشا می‌کنند.

بلا می‌گوید: فکر کنم از امانوئل خوشش اومد. آرتور اصیله ولی امانوئل هم اصیله هم مقام بالاتری داره هم پولداره.
مالی: اما اون مگه زن نداشت؟
کینگزلی: نه دیگه مگه سریال ترکی ندیدی؟ ولش کن. الان تو یعنی آرتور رو بخشیدی مالی؟
آرتور: چرا نبخشه؟ من به این گُلی.
مالی: جفتتون خفه شید.

بلاتریکس ناگهان قطب دومش را رو می‌کند و جیغ می‌زند:

- همه‌تون خفه شید!!!! زود باشید بریم پایین برای هر کدومتون یه وظیفه دارم.

سه محفلی سر به زیر می‌اندازند و به دستور بلا به آشپزخانه می‌روند.

بلاتریکس: جانم فدای لرد. امشب می‌خوام لرد رو اینجا به یه شام خوشمزه دعوت کنم. شما سه‌تا باید حسابی کل خونه رو بسابید و شام رو هم خودتون درست کنید.

اینطور شد که سوژه‌ی بی‌سروته ولی جذاب به پایان رسید. آن شب لرد و مرگخواران جشن خوبی برگزار کردند و در تمام طول جشن، مالی، آرتور و کینگزلی را در اتاق زیر شیروانی محل زندگی جن طبقه‌ی بالای ویزلی‌ها زندانی کردند تا سنگ‌هایشان را وا بکنند.

پایان

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1404/8/1 21:06:36
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده