wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: ناکجا پورتال
ارسال شده در: جمعه 7 آذر 1404 10:08
تاریخ عضویت: 1382/10/21
تولد نقش: 1398/05/26
آخرین ورود: امروز ساعت 13:42
از: شیون آوارگان
پست‌ها: 1528
مدیر اخبار و مترجم دیوان جادوگران، شهردار لندن، استاد هاگوارتز
آفلاین
دنیای موازی شماره 13139 - مراسم ازدواج هری پاتر



زاویه‌ی دید ماگل‌هایی که از نزدیکی مراسم ازدواج می‌گذرند:

صدایی مبهم به گوش می‌رسد. انگار عده‌ای زیرلب با هم سخن می‌گویند و موسیقی نیز در پس این زمزمه‌ها شنیده می‌شود. یک لحظه، چشمشان به کلبه‌ی نیمه‌تخریب‌شده‌ای می‌افتد که گویی سال‌هاست رنگ انسان به خود ندیده باشد. روی در و پنجره‌هایش تارهای عنکبوت به چشم می‌خورد. ماگل‌های ترسو، با دیدن این صحنه و شنیدن صداهای عجیب، گویی از ترس قالب تهی کرده باشند، پا به فرار می‌گذارند. هیچ‌یک دلشان نمی‌خواست در موقعیتی مشابه فیلم‌های ترسناک قرار بگیرد.


زاویه‌ی دید جادوگرانی که درون کلبه‌ی به‌ظاهر پوسیده مشغول هستند:

فضایی به وسعت یک سالن عروسی بسیار بزرگ به چشم می‌خورد. ردیف‌های صندلی و راهرویی درست در میان این ردیف‌ها تعبیه شده است تا مراسم ازدواج به سنتی‌ترین شکل ممکن برگزار شود.

- اوه مالی، عزیزم، چقدر برای دکوراسیون اینجا دقت به خرج دادید. کارتون فوق‌العاده‌س.
- خوش اومدی مینروا، آره ولی همه‌ش کار من نبوده. جینی دخترم سنگ تموم گذاشت.

روی دیوارها پر است از گل‌هایی که جینی ویزلی و هرماینی گرینجر با وسواس و پس از پیدا کردن افسون‌های دکوراسیون از کتاب‌های قدیمی طوری کاشته‌اند که انگار از خود دیوار روییده باشند.

صندلی‌ها چوبی به نظر می‌رسند اما وقتی کسی روی آنها می‌نشیند، احساس می‌کند روی راحت‌ترین مبل دنیا نشسته است.

جرج ویزلی فشفشه‌های جادویی بین مهمانان پخش می‌کند تا پس از خوانده شدن عقد جادویی و شروع جشن، بتوانند حسابی فضا را درخشان کنند.

- آرتور، شنیدی امروز توی اداره چه خبر بوده؟ مثل اینکه باز هم یه نفر شیطنت کرده تا بتونه چند روز همه رو بفرسته مرخصی.
- این کلک‌ها دیگه قدیمی شده کینگزلی. باور کن فردا هم افسونش رو خنثی می‌کنن، هم خودش رو پیدا می‌کنن و اخراج می‌شه. دیگه اوضاع مثل زمان کرنلیوس نیست که هر کس هر غلطی دوست داشت بکنه و گیر نیافته.

ناگهان همه ساکت می‌شوند.

آبرفورث دامبلدور با ابهتی مشابه آلبوس دامبلدور فقید، در محراب ظاهر شده و آماده بود مراسم عقد عروس و داماد را اجرا کند.

مهمان‌ها همه روی صندلی‌های خود نشستند. موسیقی نواخته شد و مراسم آغاز گشت.

داماد، هری پاتر، درحالی که کت و شلوار دامادی یادگار پدرش را به تن داشت، از انتهای راهرو ظاهر شد. به سختی می‌توانست جلوی لبخندش را بگیرد. آرام و باوقار قدم برمی‌دارد و به سمت آبرفورث پیش می‌رود. نگاه‌ها همه به او و ساقدوش‌هایی است که پشت سرش می‌آیند. رون ویزلی، بهترین رفیق هری، پشت سرش گام برمی‌دارد و زمانی که نگاهش با نگاه هرماینی گره می‌خورد، چشمکی به او می‌زند.
نویل لانگ باتم و دین توماس پشت سر رون ویزلی ظاهر می‌شوند و پس از آنها، جینی ویزلی، هرماینی گرینجر و فلور دلاکور به‌عنوان ساقدوش‌های عروس در صف قرار می‌گیرند.

هری در کنار آبرفورث و رو به مهمانان می‌ایستد. رون که حلقه‌ی ازدواج را با خود حمل می‌کند، در کنار هری و دین و نویل نیز در همان سمت در جای خود قرار می‌گیرند.
ساقدوش‌های عروس نیز متناظر با آنها می‌ایستند و منتظر می‌شوند عروس وارد شود.

موسیقی مخصوص عروسی شکل دیگری به خود می‌گیرد و همه متوجه می‌شوند لونا لاوگود در لباس عروسی بی‌نهایت زیبا و عجیبش، دست در دست ژنوفیلیوس لاوگود در انتهای راهرو ظاهر شده است.
لباس عروس یکدست سفید است اما ماکت بسیار کوچکی از انواع و اقسام موجودات جادویی از جای جای آن آویزان شده است. چهره‌ی لونا، همان چهره‌ی غرق در رویا و خیال است که هری همیشه می‌شناخت. همان نگاه آرام و جذابی که در سال‌های تحصیل در هاگوارتز رنگ کاملاً متفاوتی از زندگی را به هری نشان می‌داد. از دور به دختری نگاه می‌کرد که تا دقایقی دیگر قرار بود با او عهد ازدواج ببندد. دوست وفاداری که دردها و زخم‌های او را خوب می‌شناخت و هر بار غم و رنج گذشته به سراغش می‌آمد، کافی بود دستش را در دستانش قرار دهد تا به کل او را از این دنیای محنت‌بار جدا کند.

دست در دست پدر، پیش می‌آید و در کنار هری قرار می‌گیرد. هری پاتر، پسری از خانواده‌ای اصیل اما دور مانده از دنیای جادو و جادوگری. پسری که در عرض چند سال، چیزهایی را در زندگی تجربه کرد که شاید خیلی از پیرمردها در عمر دراز خود تجربه نکرده بودند. هری با آن چشم‌های زیبا و دوست‌داشتنی و لبخند عجیب و هاله‌ای که همیشه دورش بود. هیچ یک از آدم‌هایی که لونا در زندگی شناخته بود، چنین هاله‌ای دور خود نداشتند. هر وقت در کنار او می‌ایستاد، احساس می‌کرد این هاله به دور خودش هم می‌آید و دیگر نمی‌توانست جلوی لبخندش را بگیرد.

حالا هری و لونا در جایگاه داماد و عروس ایستاده بودند و آبرفورث دامبلدور آنها را به عقد هم درمی‌آورد. اشک شوق در چشم آنهایی که برای هری مادری کرده بودند می‌درخشید.

عقد جاری و پس از آن جشن آغاز شد.

آن شب، با علم به اینکه دیگر لرد سیاه و مرگخواری نبود که آرامش را بر هم بزند، مهمانی تا نیمه شب ادامه یافت و هری پاتر بالاخره توانست زندگی جادویی را به معمولی‌ترین شکل ممکن، با غیرمعمولی‌ترین جادوگری که می‌شناخت آغاز کند.

افرادی که لایک کردند

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!
پاسخ: ناکجا پورتال
ارسال شده در: دوشنبه 7 مهر 1404 21:05
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: امروز ساعت 00:51
از: گور برخاسته.
پست‌ها: 309
رهبر مرگخواران، مشاور دیوان جادوگران، استاد هاگوارتز
آفلاین
پورتال بسته شده
دختر همراه


خواندن این پست به هیچ وجه به افراد زیر 21 سال توصیه نمیگردد



روی صندلی‌های گرم و راحت اتاق نشسته بود و باوجوداینکه استرس داشت، حوصله‌اش هم سر رفته بود. نگاهی به دیوارهای اتاق انتظار انداخت. دیوارها به رنگ سبز پسته‌ای بودند که روی همه آنها قاب‌های کوچک و بزرگ بانظم خاصی آویزان شده بود. آن‌قدر در این اتاق آمده بود و آن‌قدر آنجا نشسته بود که تمام نقاشی‌ها و قاب‌ها را از حفظ بود.

مثلاً در یکی از آنها دختری با بادبادکش بازی می‌کرد و می‌خندید، در دیگری سگی پشمالو به دور خودش می‌چرخید و سعی می‌کرد دمش را بگیرد و در دیگری پیرمرد و پیرزنی سرشان را بر شانه‌های یکدیگر گذاشته بودند و صورتشان پر از آرامش بود. بقیه تابلوها نیز همین‌گونه بودند، تصویری از یک‌لحظه شاد و زیبا را نشان می‌دادند. مبل‌های زرد اتاق هم به نشاط فضا اضافه کرده بودند و به اتاق حالتی کودکانه و معصومانه بخشیده بودند.

پوزخند زد. به نظرش این کار بیش از حد ریاکارانه بود. این فضای شاد با اهداف غمگین و تاریکش همخوانی نداشت و به‌جای آنکه مراجعین را آرام کند بیشتر آنها را می‌آزرد؛ چون این حس را به بیننده القا می‌کرد که غمش اهمیتی ندارد و حتماً در آن فضای شاد او نیز باید شاد باشد.

در حقیقت آنجا اتاق انتظار دکتر کلد بود. دکتر کلد زنی میان‌سال بود که سیگارهای خوشبو می‌کشید و می‌توان گفت آخرین دکتری بود که مراجعین به او پناه می‌آورد. دکتر کلد متخصص موارد " پیچیده" و"مرحله آخر" بود. واقعیت این بود که کلمه درستی برای تخصص دکتر کلد وجود نداشت و او درمانگری بود که وقتی از درمان کسی ناامید می‌شدند، بیمار را پیشش می‌فرستادند. برای همین هم تمام مراجعینی که همراه او در اتاق نشسته بودند یا بسیار غمگین بودند یا اضطراب شدیدی داشتند. تم شاد و بی‌خیال اتاق تأثیری روی حال آنها نداشت و اصلاً کسی هم به آن توجهی نمی‌کرد. همه در افکار خود غرق بودند و سایه وحشت از چیزی که دکتر کلد می‌خواست به آنها بگوید ذهنشان را فلج کرده بود.

در همین فکرها بود که دختر همراه دستش را بر دستش گذاشت و به‌آرامی فشار داد.
- خوبی؟

لبخند کم جانی زد و جواب داد:
- نه راستش ولی خب زیاد فرقی هم نمی کنه... به‌هرحال نمیشه کاریش کرد.

دختر لبخند معذبی زد و جواب داد:
- یه کاریش می‌کنیم... حتماً یه درمان جدید...

حرفش نصفه ماند چون زنی در روبروی آنها ناگهان به گریه افتاد. شانه‌های زن می‌لرزید و اشک روی صورتش روان شده بود. همه افراد حاضر در اتاق انتظار به او نگاه می‌کردند و زن با صدای بلند گریه می‌کرد.
زنی که مسئول پذیرش بیماران بود، از پشت میزش برخاست و سراسیمه به‌سوی زن رفت؛ چوب‌دستی‌اش را درآورد و دستمالی در هوا ظاهر کرد. به زن رسید، جلوی رویش زانو زد و با مهربانی دستمال را به دستش داد.
- اوه... سوفی عزیزم!... باید به خودت مسلط باشی... این که آخر دنیا نیست...

به زن مسئول پذیرش نگاه کرد. او نیز هم آهنگ با حال و روز اتاق بود. لباس زرشکی، موهای بسیار مرتب و رژ صورتی‌اش بیش از حد شاد بود. حرف‌هایش سوفی را آرام نکرد. البته تعجبی هم نداشت، همه آن حرف‌ها فقط دلسوزی‌های توخالی بود. زن درد نکشیده بود و به همین دلیل تصوری از زجر سوفی هم نداشت. ولی او می‌دانست. او سوفی را درک می‌کرد. فقط دیگر رمقی برای گریه‌کردن نداشت.

مسئول پذیرش درحالی‌که پشت سوفی را نوازش می‌کرد، به‌یک‌باره به سمت او برگشت و گفت:
- عزیزم... نوبت شماست... میتونید برید تو!

نفس عمیقی کشید و برخاست. دختر همراهش نیز برخاست و هر دو به سمت اتاق دکتر رفتند.

اتاق دکتر نمونه تاریک‌تر اتاق انتظار بود و به‌خاطر نور کم و دود سیگار فراوان بیشتر شبیه به یک چادر فالگیری به نظر می‌رسید تا اتاق یک درمانگر. دکتر کلد پشت میز چوبی بزرگش نشسته بود و سیگاری دود می‌کرد. لبخند کم‌رنگی داشت و چشم‌هایش همیشه بیش از حد آرام بود، تاحدی‌که او با خودش فکر می‌کرد نکند اصلاً ذهنش آنجا نیست و با سیگارهایش نعشه شده است.

او و دختر همراه روی مبل چرمی که مقابل میز دکتر بود، نشستند. دکتر پک عمیقی به سیگارش زد و به برگه‌هایی که روبرویش بود نگاهی انداخت.
- خب... ما چند ساله داریم باهم کار می‌کنیم... و این آزمایش‌ها... راستشو بگم خیلی بدتر شدن...

انگار انتظارش را داشت. نگاه دختر همراهش لرزید؛ ولی او هیچ واکنشی نداشت. شاید او زودتر از همه می‌دانست که به آخر خط رسیده است.

دکتر ادامه داد:
- سطح جادوی درونیت خیلی پایین اومده... یه جاهایی کاملاً محو شده... میتونی از جادوت استفاده کنی؟ میتونی لیوان جلوت رو بلند کنی؟
به لیوان روی میز روبرویش اشاره کرد.

دختر چوب‌دستی‌اش را بیرون کشید و به سمت لیوان گرفت. لیوان لرزید و چند میلیمتر از سطح زمین برخاست. اما فقط یک ثانیه بالا ماند و بعد سقوط کرد. دوباره تلاش کرد. چوب‌دستی را تکان داد؛ اما لیوان دیگر تکانی نخورد. یک‌بار دیگر امتحان کرد و باز هم اتفاقی نیفتاد.

دکتر با لحنی محزون که از او بعید بود، گفت:
- اشکالی نداره... انتظارشو داشتیم...

بعد سیگارش را کنار گذاشت و دست‌هایش را در هم حلقه کرد. به او نگاه کرد و چند ثانیه ساکت ماند. نگاهش دیگر حالت گنگ و بی‌خیال نداشت. غمگین و جدی بود. نگاه دکتر را دوست نداشت. چیزی در دلش پیچ خورد و لرزید.

دکتر با صدای خش دار شروع کرد:
- عزیزم... راستش از این قسمت کارم اصلاً خوشم نمیاد... ولی... دوست دارم با مراجعینم صادق باشم. به نظرم همه حق دارن بدونن چه بلایی داره سرشون میاد. جادوت... اون داره میمیره... دلیلی براش پیدا نمی‌کنیم. به نظر میرسه بدنت یا روحت داره جادو رو پس میزنن و معجون‌ها و طلسم‌های درمانی جواب نمیدن... چیزی که میخوام بگم اینکه... احتمالاً همه جادو به زودی ناپدید میشه...و... اهم... من فکر نمی‌کنم دیگه برگرده...

هیچ حسی نداشت. نه ناراحت بود و نه حتی تعجب کرده بود. انگار صدای دکتر را از اعماق آب می‌شنید. همه چیز غیرواقعی و بی‌معنی بود.
- من باید چیکار کنم؟

- کار خاصی برای انجام‌دادن نیست... فقط باید یاد بگیری بدون چوب‌دستی و بدون جادو هم زندگی کنی...

این حرف آن‌قدر سنگین بود که او را به خود آورد.
- چطوری بدون جادو زندگی کنم؟ مگه میشه؟

نگاه دکتر تیره‌تر از همیشه بود.
- میدونم ممکنه ناامید کننده به نظر بیاد ولی بدون جادو هم میتونی زندگی کنی. ماگلها سالهاست که این کارو میکنن. سخت هست ولی غیرممکن نیست. بعد هم خیلی از کاراها ربطی به جادو ندارن، مثل...

از جایش برخاست و حرف دکتر را قطع کرد:
- یعنی ازم میخوای مثل یه ماگل زندگی کنم؟ همون قدر بی معنی و مسخره؟ این... این ... خیلی ...

دکتر نیز برخاست و گفت:
- عزیزم... بشین... تو خیلی از کارها رو میتونی انجام بدی! نباید ناامید بشی...

- ناامید؟! داری بهم میگی زندگیم نابود شده! بعد میخوای که راحت قبولش کنم و خوشحال از اینکه دیگه جادو ندارم؛ ولی عوضش میتونم ماگل باشم برم خونه؟

- ببین...

- نه! این امکان نداره! نمیتونه...

گیج و عصبانی از اتاق بیرون زد و دکتر را که او را صدا می‌زد نادیده گرفت. از جلوی نگاه‌های متعجب پذیرش گذشت و از ساختمان بیرون زد. سرش نبض می‌زد و تنها حس آشوب داشت. دقیقاً احساسش را درک نمی‌کرد و فقط می‌دانست حالش خوش نیست.
- اشکال نداره... بیا اول بریم خونه...

به سمت صدا برگشت. دختر همراهش بود که با نگاهی اشک‌آلود و نگران نگاهش می‌کرد. سرش را به نشانه تأیید تکان داد و همراه با دختر به خانه رفت.

حس بد و گیجی مهمان ناخوانده‌ای بود که حتی در خانه نیز رهایش نکرد. سعی کرد حواسش خودش را پرت کند. روزهایش را برنامه‌ریزی کرد، خانه را تمییز کرد و حتی چند حرکت کشش انجام داد که بدنش را سرحال کند، ولی آن حس گیجی و سنگینی همچون ماری بر دور گردنش پیچیده بود و هر لحظه محکم‌تر می‌شد و بیشتر راه نفسش را می‌بست.

آخرین پناه رادیو بود. معمولاً می‌گذاشت روی موج ایستگاه "جغد شب" که تمام موسیقی پخش می‌کرد و خبری از حرف‌زدن‌های مکرر مجری یا مهمان‌های عجیب استودیو نبود. رادیو را روشن کرد و آهنگ ملایمی شروع به پخش‌شدن کرد. کمی توانست نفس بکشد. به سمت یخچال رفت و چند چیز برداشت. باید غذا می‌خورد، احتمالاً حالش بهتر می‌شد.
رو به دختر همراهش که مثل همیشه ساکت بود و گوشه آشپزخانه ایستاده بود برگشت.
- چی می‌خوری؟ چی درست کنم؟

کمی شادی در صورت دختر همراه دوید و گفت:
- نمیدونم... چیپس و پنیر درست کنیم؟

سرش را تکان داد. غذای خوبی بود. گوجه‌ها و هویج‌هایی که از یخچال بیرون آورده بود را کناری گذاشت و مشغول پاک‌کردن سیب‌زمینی‌ها شد. زمزمه‌وار با آهنگ می‌خواند و سیب‌زمینی‌ها را بادقت می‌برید. بعد چوب‌دستی‌اش را به‌طرف ماهیتابه گرفت که روی گاز بود. چوب‌دستی را تکان داد؛ اما گاز روشن نشد. دوباره یاد همه مشکلاتش افتاد و با ناامیدی چوب‌دستی را پایین آورد. سرش را پایین انداخت و به سینی روبرویش، سیب‌زمینی‌های مرتب و چاقوی آشپزخانه خیره شد.

در همان لحظه، انگار که مقدر شده باشد، خواننده با صدای محزون خواند:
- آدم با چه امیدی تو این دنیا بمونه؟

همه چیز در یک ثانیه اتفاق افتاد. کلمات خواننده با صدای به‌مراتب زشت‌تر و کریه‌تری در ذهنش پژواک شد و در نهایت به جیغی گوش‌خراش بدل گردید. آن‌قدر وحشتناک که تمام مغزش را پر کرد و دیگر نتوانست فکر کند. جنونی بود که در سایه‌های ذهنش تاب می‌خورد و به‌مانند بختکی سهمگین خودش را بر شعور و فهمش انداخت و او دیگر نمی‌فهمید چه می‌کند.
چاقو را برداشت و به سمت حمام رفت. نه. هیچ امیدی برای ماندن در دنیا نبود. نمی‌توانست بدون جادو بماند. نمی‌توانست تحملش کند. چرا باید زجر می‌کشید؟ می‌توانست ساده باشد.
در همان لحظه‌های جنون هم به طرز جالبی به این فکر می‌کرد که آشپزخانه را کثیف و خون‌آلود نکند. حتی به این فکر کرد که وقتی پیدایش کنند خانه تمییز باشد بهتر است. فکر تاریک‌تری هم داشت. این خون کثیف، این خون غیرجادویی او، این بدنی که هر جادویی را پس می‌زد، باید یک‌راست به فاضلاب می‌ریخت. لیاقتش این بود.

با چشمانی ازحدقه‌درآمده و نفس‌نفس‌زنان به حمام وارد شد و در میان آن ایستاد. انگار دویده بود. خسته بود و غم بالاخره مانع‌های ذهنی‌اش را کنار زد و راهش را به چشمانش باز کرد. در میان اشک‌هایش و با دیدی که تار شده بود، دستش را بالا گرفت. رگ‌های آبی‌رنگش زیر پوستش می‌درخشیدند و چاقو برای بریدنشان می‌لرزید.

خنده‌اش گرفت. حتی نمی‌توانست مثل یک جادوگر و با یک طلسم بمیرد. باید مثل خوکی ماگل، در خون خود می‌غلتید و غرق می‌شد و بو می‌گرفت. بس بود. درد بس بود. چاقو را نزدیک گرفت و بعد دختر همراه فریاد زد. در آستانه در ایستاده بود. صورتش غرق در وحشت بود و او نیز به پهنای صورتش می‌گریست.
- نباید این کارو بکنی؟

او با عصبانیت گفت:
- به تو ربطی نداره... گم شو! اصلاً کی هستی که اینجایی؟

عجیب بود. دختر همراه همه‌جا کنارش بود؛ ولی او اسمش را نمی‌دانست. حتی نمی‌دانست از کجا آمده و حتی نمی‌دانست چرا آنجاست.

دختر همراه با بدنی که می‌لرزید جلو آمد، دست های یخ‌زده‌اش را روی صورت او کشید و اشک‌هایش را پاک کرد.
- بیا... اینجوری بهتر می‌بینی... نمی‌شناسیم؟ دقت کن!

دقت کرد و تعجب چاقو را پایین آورد. دختر همراه خودش بود. همان دختر کوچکی که روی تاب زرد پارک تاب می‌خورد، همان دختری که برای مشق‌هایش گریه می‌کرد، همان دختری که با تلاش بسیار به دانشگاه دلخواهش رفته بود، همان دختری که امروز در مطب دکتر به او گفته بودند دیگر جادویی ندارد.

دختر همراه؛ انگار برگ پاییزی در آغوش باد، سر خورد و جلوی پای او به زمین نشست. هق‌هق سر داد و پاهایش را بغل کرد.
- نباید اینکارو بکنی... نمیتونی باهام اینکارو بکنی... نمیتونی آرزوهامو نابود کنی، حتی اگر فکر می‌کنی بهشون نمی‌رسم... تو... باید مراقبمون باشی... مراقب همه دخترهایی که روزی به جاشون زندگی کردی...
بعد با صدای بلند گریه کرد.

او ایستاد. چشم‌هایش را بست و گذاشت سیل اشک رنگ سرخ جنون را از ذهنش بشوید. آرام‌آرام غمگین و غمگین‌تر شد و غم با خود هوشیاری آورد. چاقو را انداخت و او هم کنار دختر همراه روی زمین سقوط کرد.
نمی‌دانست چقدر گذشت و چقدر اشک ریخته بود، اما جایی که دیگر نه چشمی داشت که ببیند و نه مغزی داشت که فکر کند، دختر همراه به‌زور او را بلند کرده بود و به تختش برده بود. او را همان جا خوابانده بود و روی موهایش دست کشیده بود که خوابش ببرد.

با صدایی که از شدت گریه خش‌دار شده بود، گفت:
- من نمیتونم ازتون مراقبت کنم... متأسفم...

دختر همراه گفت:
- اشکالی نداره... ما ازت مراقبت می‌کنیم...

صبح با سر درد شدیدی از خواب بیدار شد. چشمانش به‌سختی باز می‌شد و دماغش گرفته بود. به عادت چوب‌دستی‌اش را از جیبش بیرون کشید و برای اولین‌بار در عمرش چیزی احساس نکرد. انگار آن چوب جادویی تنها شیء بی‌جان بود که لمسی عجیب داشت.
دختر همراه چوب را از دستش بیرون کشید و گفت:
- ولش کن... خب... بذار زندگی یه راه دیگه برای ادامه دادنمون پیدا کنه...

به دختر همراه نگاه کرد و با صدایی آهسته پرسید:
- الان چی میشه؟

دختر همراه با لبخند گفت:
- نمیدونم و این که نمیدونیم چیز خوبیه..

بله خوب بود. شاید دختر راست می‌گفت. باید می‌دید زندگی چگونه دوباره در او جریان میابد. مانند بذری که زمستان دیده باشد، پلک‌هایش را بر هم گذاشت و خوابید.
شاید در بهار از خواب برمی خواست. اگر بهاری می‌آمد.

افرادی که لایک کردند

THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: ناکجا پورتال
ارسال شده در: یکشنبه 6 مهر 1404 18:14
تاریخ عضویت: 1404/05/22
تولد نقش: 1404/05/24
آخرین ورود: امروز ساعت 11:46
از: Astronomy Tower
پست‌ها: 46
ارشد ریونکلاو
آفلاین
با حقیقت تلخ در دستم، بازگشتم. شهر در هرج و مرج کامل بود. "پوسیدگی" تمام مناطق را فرا گرفته بود، گویی دستی نامرئی، بذر مرگ را در هر گوشه‌ای کاشته بود. برق جادویی، در اکثر نقاط قطع شده بود و نورهای گازی، یکی پس از دیگری با خش‌خش و ناله خاموش می‌شدند و شهر را در سکوتی هولناک و تاریکی‌ای مطلق فرو می‌بردند. سکوتی که با هر صدای ریزش سنگ، شکسته می‌شد و دوباره، عمیق‌تر از قبل، فضا را می‌بلعید. سیستم‌های بخار، با صداهایی گوش‌خراش، شبیه آخرین نفس‌های یک بیمار در حال احتضار، از کار می‌افتادند و سپس، سکوت. سکوت مرگبار. صدای ناله‌ها، فریادها، و سرفه‌های خشک، نه شهر، که فضای بین مرگ و زندگی را پر کرده بود. دیوارها می‌لرزیدند. ریزش‌ها آغاز شده بود. گویی زمین، خودش از این دروغ بزرگ خسته شده بود و می‌خواست همه چیز را به کام خود بکشد، می‌خواست این سرطان را از ریشه‌اش برکند و ما را نیز به همراه خود بکشاند.

هری پاتر، با چهره‌ای خاک‌آلود و چشمان قرمز از بی‌خوابی که دیگر نوری در خود نداشتند، با من روبرو شد. لباس‌های مهندسی‌اش پاره و کثیف بود، و صورتش از گریس و اشک، خطوطی پر از درد داشت.

-باید کاری کنیم، خانم بلک! ما در حال مرگیم! حتی لرد محافظ هم راه حلی نداره! می‌گه 'باید صبر کنیم'. اما برای چی؟ برای مرگ؟ برای نابودی کامل؟ ما چطور می‌تونیم امید داشته باشیم، وقتی خود اون ما رو به این وضعیت کشونده؟

اما چه کاری؟ حقیقت، می‌توانست کل نظم شکننده‌ی شهر را متلاشی کند. گریندلوالد، "ناجی" ما، به یک فریبکار بزرگ تبدیل می‌شد. آیا مردم، پس از دویست سال آرامش دروغین، می‌توانستند این را تحمل کنند؟ آیا ویرانی ناشی از حقیقت، بدتر از ویرانی ناشی از دروغ نبود؟ این سوال، شبیه خنجری بود که به قلبم فرو می‌رفت و ریشه‌های وجودی‌ام را می‌سوزاند. باید بین دو مرگ بد، یکی را انتخاب می‌کردم: مرگ دروغین با آرامش، یا مرگ با حقیقت و آشوب.

در یک شب مه آلود، که مه حتی به اعماق بلندترین برج‌ها هم نفوذ کرده بود و بوی مرگ می‌داد، با لرد محافظ گلرت گریندلوالد ملاقات کردم. دفتر او، در بلندترین نقطه‌ی شهر، با پنجره‌هایی از شیشه‌ی زرهی که به عمق تونل‌ها و هزاران چراغ چشمک‌زن زیرین باز می‌شد، بیشتر شبیه یک مقبره‌ی سنگی برای قدرت از دست رفته بود تا یک اتاق کار. او همان کاریزما را داشت که تاریخ برایش ثبت کرده بود، اما خستگی قرون، زیر چشمانش حک شده بود، گویی روحی را حمل می‌کرد که سنگینی هزاران سال دروغ و خون را بر دوش داشت. او هنوز همان گریندلوالد بود، اما سنگین‌تر، تنها‌تر، و شاید... شکسته‌تر از آنچه فکر می‌کردم، اما با عزمی که همچنان از جنس فولاد بود.

-خانم بلک،

صدایش آرام بود، اما قدرت نهفته در آن، حتی در این شرایط، می‌لرزید.

-به نظر می‌رسه شما به حقایق تلخی دست پیدا کردین. حقایقی که بسیاری، ترجیح می‌دن پنهان بمونه. حقایقی که من، خودم رو برای پنهان کردنش به دوزخ فروختم، و سالهاست که بارش رو به دوش می‌کشم.

-حقایقی که شما سال‌ها پنهان کردین، لرد محافظ.

من کوتاه نیامدم. صدایم، با اینکه می‌لرزید، ثابت بود، شبیه نوک سوزنی که به قلب یخ‌زده‌اش فرو می‌رفت، و خون خشک‌شده‌ی حقیقت را جاری می‌کرد.

-طلسم جذب واقعیت. پوسیدگی، به خاطر شماست. به خاطر انتخابی که کردید. انتخابی که حالا جان تمام بشریت رو می‌گیره. ما به خاطر 'خیر بزرگتر' شما، در حال مرگیم، و شما، حتی در این حال هم، به سکوت محکوممون می‌کنید.

او به پنجره خیره شد. به میلیون‌ها نوری که در زیر پایش می‌درخشیدند، نوری که مدیون انتخاب او بود، و اکنون، یکی یکی خاموش می‌شدند.

-بله. این حقیقته. دویست و چهل سال پیش، من بین مرگ حتمی بشریت و بقایی با یک دروغ، دومی رو انتخاب کردم. فکر می‌کردم می‌تونم این طلسم را تا ابد پایدار کنم. اشتباه کردم. اشتباهی که قیمتش، روح میلیون‌ها نفر بود، و هر شب، در کابوس‌هام،بابتش حساب پس می‌دم. اما اگر حقیقت رو فاش می‌کردم، مردم اعتماد خودشونو از دست می‌دادند. هرج و مرج می‌شد. و در هرج و مرج، هیچ کس نمی‌تونست زنده بمونه. 'خیر بزرگتر' اینو می‌طلبید. این یک تصمیم شیطانی بود، اما ضروری؛ ضروری برای اون زمان.

صدایش، این بار، آکنده از استیصال و شکستی بود که حتی خودش هم نمی‌توانست انکار کند.

-و حالا؟

پرسیدم، با تلخی.

-حالا هم در حال مرگیم. با یک دروغ در حال مرگیم. آیا این 'خیر بزرگتر'ه؟ مرگ با یک دروغ، یا مرگ با حقیقت؟ کدوم یکی روحمون رو کمتر می‌خوره؟

او برگشت. چشمان آبی‌اش، تیز و نافذ، مانند دو تیغ یخ زده، مستقیم به چشمانم خیره شد.

-راه حلی داری، کیمیاگر؟ یا فقط برای افشای گناهانم و تماشای سقوطم اومدی؟ برای اینکه منو به چوبه‌ی دار بکشی، و خودت ناجی بشی؟

لحن او، تلخ و گزنده بود، پر از نفرتی که از خودش نشأت می‌گرفت.من راه حلی داشتم، اما پیچیده، پرخطر و آغشته به رنج بود. با کمک دامبلدور، طلسمی را در کتاب‌های باستانی بلک‌ها پیدا کرده بودم که می‌توانست "طلسم جذب واقعیت" را به "طلسم تعادل" تبدیل کند. اما بهای آن، گزاف بود: نیاز به یک منبع عظیم از جادوی خالص و ناب داشت، چیزی که به ندرت در این دنیای آلوده یافت می‌شد. و حتی اگر این کار را می‌کردیم، سطح زمین هنوز سمی بود و شهر زیرین برای همیشه نمی‌توانست پایدار بماند. ما فقط زمان می‌خریدیم. زمان برای پیدا کردن راه حلی واقعی. این فقط یک مُسَکِن بود، نه درمان. مُسکنی که با قربانیان بی‌شماری، تهیه می‌شد.

-بله، لرد محافظ. راه حلی هست. اما شما باید حقیقت رو فاش کنید. باید اعتراف کنید چیزی که ساختید، کامل نبود. باید مسئولیت اشتباهتونو بپذیرید. و باید آماده باشید که کنترل مطلق رو رها کنید. باید به مردم، انتخاب بدید. انتخاب بین یک حقیقت دردناک و یک دروغ کشنده که به تدریج روحشون رو می‌خوره. انتخاب بین مرگ سریع و مرگ تدریجی.

سکوت، سنگین‌تر از بخار غلیظ لندن زیرین، فضا را پر کرد. او به من نگاه می‌کرد. چشمانش، عمق دریاهای باستانی و خستگی هزاران سال تصمیم‌گیری را در خود داشت.

-پس این بار، حقیقت رو انتخاب می‌کنی، لاکرتیا؟ حتی اگر بهای اون، نابودی نظمی باشه که با خون، عرق و دروغ، برای بقا ساختم؟ نابودی تمام اون چیزی که براش جنگیدم؟ نابودی میراث من؟

-انتخابی نداریم، لرد محافظ. این بار، حقیقت تنها راه بقاست. نه یک بقای دروغین که سرانجام به مرگ میرسه، یک بقای حقیقی. با تمام آسیب‌پذیری‌هاش. با تمام ترس‌هاش. با تمام رنجی که از دل حقیقت میاد و شاید ما رو قوی‌تر کنه.

او سرش را تکان داد، نه به نشانه موافقت، که به نشانه پذیرش یک سرنوشت محتوم.

_بسیار خب، کیمیاگر جوان. این بار، سرنوشت ما در دستان توست. اما یادت باشه، هر حقیقت، بهایی داره. و بهای این حقیقت، شاید روحمون باشه.



شهر در هرج و مرج کامل بود. "پوسیدگی" به اوج خود رسیده بود. برق جادویی، در اکثر نقاط قطع شده بود و نورهای گازی، یکی پس از دیگری با خش‌خش و ناله خاموش می‌شدند و شهر را در تاریکی‌ای مطلق و خفقان‌آور فرو می‌بردند. سکوتی که با هر صدای ریزش سنگ، شکسته می‌شد و دوباره، عمیق‌تر از قبل، فضا را می‌بلعید. سیستم‌های بخار، با صداهایی گوش‌خراش، شبیه آخرین نفس‌های یک بیمار در حال احتضار، از کار می‌افتادند و سپس، سکوت. سکوت مرگبار. صدای ناله‌ها، فریادها و سرفه‌های خشک، نه شهر، که فضای بین مرگ و زندگی را پر کرده بود. دیوارها می‌لرزیدند. ریزش‌ها آغاز شده بود. گویی زمین، خودش از این دروغ بزرگ خسته شده بود و می‌خواست همه چیز را به کام خود بکشد، می‌خواست این سرطان را از ریشه‌اش برکند و ما را نیز به همراه خود بکشاند.

اما گریندلوالد، علیرغم تمام قدرت‌طلبی‌هایش، تصمیم خود را گرفته بود. با شکوهی فرسوده و چهره‌ای که حکایت از باری قرون داشت، در میدان اصلی شهر ظاهر شد. هزاران چهره‌ی رنگ‌پریده و چشم‌های ناامید، نه، چشمانی خالی از هرگونه امید، اما پر از خشم، سؤال و تلخی خیانت، به او خیره شده بودند. صدای خش‌دار بلندگوهای فلزی، کلماتش را به هر گوشه‌ای از لندن زیرین رساند. صدایی که از حنجره‌ی مردی خسته، اما صادق بر می‌خاست؛ صدایی که بوی خون و خیانت می‌داد، اما اکنون، بوی رهایی از دروغ نیز داشت؛ بویی که می‌توانست تمام نظم را متلاشی کند.

_مردم من... دویست و چهل سال پیش، من به شما قولی دادم: بقا. و برای این قول، کاری کردم که در آن زمان و در آن شرایط، درست می‌دانستم. گمان می‌کردم درست می‌دانم، و تا مدت‌ها به این باور چنگ انداختم. اما امروز... امروز حقیقت را به شما خواهم گفت. حقیقتی که من، لرد محافظ شما، از شما پنهان کردم. حقیقتی که شما را به خاکستر خواهد نشاند، اما از آن خاکستر، شاید چیزی دوباره متولد شود. چیزی حقیقی‌تر، قوی‌تر.

او تمام ماجرا را تعریف کرد. از "طلسم جذب واقعیت"، از فریب، از "پوسیدگی" که ریشه‌اش در انتخاب خودش بود، انتخابی که تمام هستی‌شان را به یک باتری جادویی تبدیل کرده بود، و حالا خود باتری در حال تمام شدن بود. چهره‌ها، از شوک، خشم و خیانت، در هم رفتند. زمزمه‌ها به فریاد تبدیل شد. شورش در آستانه بود. مردمی که همه چیزشان را از او می‌دیدند، حالا احساس می‌کردند که از همه چیز محروم شده‌اند؛ از آزادی، از حقیقت، از حتی مرگ طبیعی خودشان. احساس می‌کردند که سالها در یک خواب عمیق و مسموم بوده‌اند.

اما من نمی‌توانستم اجازه دهم که همه چیز نابود شود. در همان لحظه، من و هری پاتر، با کمک دامبلدور، در حال آماده‌سازی برای فعال کردن "طلسم تعادل" بودیم. ما به یک منبع عظیم از جادوی خالص نیاز داشتیم. و تنها جایی که این جادو می‌توانست جمع شود، "قلب شهر" بود؛ نقطه‌ای که طلسم گریندلوالد از آن نشأت گرفته بود. جایی که انرژی زندگی‌بخش، مکیده شده و به انرژی مرده تبدیل شده بود. باید خود مرگ را به زندگی پیوند می‌دادیم، و این پیوند، از رنج و قربانی می‌گذشت.
نبرد نهایی، نه با چوبدستی، بلکه با امید و ناامیدی بود. با فلز و جادو. هری، با تمام وجودش، با دستان خونین و چهره‌ای عرق‌کرده، در حال تلاش برای روشن نگه داشتن آخرین ژنراتورهای بخار بود، گویی سعی داشت قلب یک مرده را دوباره به تپش اندازد، یا حداقل، به آن زمان بخشد. از چشمانش، دیگر نوری از امید خاموش، که شعله‌ای از اراده و خستگی غیرقابل وصف می‌درخشید. دامبلدور، با جادوی طبیعت خود، انرژی گیاهان عجیب و غریب باغ‌های ممنوعه را به سمت ما هدایت می‌کرد؛ گیاهانی که هر کدام، داستانی از بقا و مقاومت در دل تاریکی داشتند. این یک قربانی بود. قربانی جادوی خام و بی‌بدیل. قربانی زندگی برای بقا. زندگی‌ای که باید می‌سوخت تا زندگی دیگری زاده شود.
و من، لاکرتیا بلک، کیمیاگر، در مرکز آن نقطه، با معجون‌ها، ابزارهای فلزی و دانش بلک‌های باستان، در حال اجرای طلسم تعادل بودم. طلسمی که نه برای قدرت، بلکه برای آشتی دادن یک دروغ بزرگ با حقیقت. برای بازگرداندن تعادل به جهان، حتی اگر بهای یک زندگی نوپا باشد. زندگی‌ای که از خاکستر دروغ برمی‌خاست و بوی زنگار و خون می‌داد.
انرژی، مانند هزاران خنجر داغ، در وجودم موج می‌زد. درد، وجودم را می‌سوزاند. نفس کشیدن، خود یک مبارزه بود. اما باید این کار را می‌کردم. برای بقا. برای آینده. برای آن حقیقتی که گریندلوالد سال‌ها پنهان کرده بود. حقیقتی که اکنون مانند آتش، روحم را شعله‌ور می‌ساخت و مرا نیز، جزئی از خود قربانی می‌کرد.
آخرین ظرف معجون را در قلب سنگی طلسم ریختم. فریادی از دردم به هوا رفت، فریادی که با غرش‌های زمین در هم آمیخت، اما همزمان، نور عظیمی از اعماق زیر زمین برخاست. نوری به رنگ زمرد و نقره، که با بخار و گرد و غبار در هم آمیخته بود. "پوسیدگی"، با ناله‌ای هولناک، شروع به عقب‌نشینی کرد. سیستم‌های بخار، با یک غرش تازه به زندگی بازگشتند، گویی نفس‌هایشان را دوباره یافته بودند و فریاد یک آغاز جدید را سر می‌دادند. دیوارهای شهر، که تا لحظاتی پیش در حال لرزش بودند، آرام گرفتند. اما شهر دیگر مثل قبل نبود. دیگر "پایدار" نبود، بلکه "متعادل" بود. این تعادل، به معنای یک آینده‌ی نامعلوم بود، نه یک امنیت دروغین. تعادلی شکننده، بر لبه‌ی تیغ بین مرگ و زندگی، و پر از وعده‌ی رنج‌های جدید.



"پوسیدگی" متوقف شد. شهر نجات یافت، اما بهایش سنگین‌تر از آن بود که بتوان در کلمات گنجاند.
گریندلوالد، "لرد محافظ" سابق، دیگر همان جایگاه را نداشت. حقیقت، او را انسانی‌تر کرده بود، اما قدرت مطلقش را نیز شکسته بود. او مجبور شده بود به اعتراف کند که آنچه ساخت، یک دروغ بزرگ بود. او برای اولین بار، آسیب‌پذیر و در برابر قضاوت مردمش ایستاده بود. دیگر یک خدا نبود، بلکه یک انسان بود، با تمام اشتباهاتش. انسانی که با انتخاب‌هایش، هم نجات‌دهنده بود و هم جلاد، و بار هر دو را تا ابد بر دوش می‌کشید.

از آن روز به بعد، لندن زیرین دیگر "شهر گریندلوالد" نبود. بلکه "شهر تعادل" بود. جایی که مردم، با چشمانی باز و زخم‌هایی عمیق بر روح، به دنبال راهی برای بازگشت به سطح زمین بودند. راهی که نه بر پایه دروغ، که بر پایه حقیقت بنا شده بود. و این، خود بزرگترین میراث لاکرتیا بلک شد. میراثی از حقیقت، امید، و انتخاب.

اما این یک پایان خوش نبود. تنها یک آغاز بود. آغاز بیداری به تاریکی حقیقی و پذیرش ناگزیری از رنج. تعادل شکننده بود. سطح زمین هنوز سمی بود. و در اعماق سایه‌ها، در لایه‌های فراموش‌شده‌ی لندن زیرین، زمزمه‌های دیگری آغاز شده بود. زمزمه‌هایی از نیروهایی قدیمی‌تر و تاریک‌تر، که از این گسیختگی و ضعف تغذیه می‌کردند. آیا "پوسیدگی" واقعاً از بین رفته بود، یا تنها تغییر شکل داده بود، و حالا در کالبدی جدید و موذیانه‌تر بازگشته بود؟ این پایان داستان نبود، بلکه پایان یک توهم و آغاز یک کابوس جدید بود. کابوسی که تازه شروع شده بود...

افرادی که لایک کردند

Only Raven



پاسخ: ناکجا پورتال
ارسال شده در: یکشنبه 6 مهر 1404 17:53
تاریخ عضویت: 1404/05/22
تولد نقش: 1404/05/24
آخرین ورود: امروز ساعت 11:46
از: Astronomy Tower
پست‌ها: 46
ارشد ریونکلاو
آفلاین
زمزمه‌های پوسیدگی و سکوت بخار


لندن، قرن بیست و سوم. بیش از دویست و چهل سال از آن "فاجعه‌ی بزرگ" می‌گذشت؛ نه یک انفجار ساده، که یک زخم عمیق بر قلب هستی؛ انفجار جادویی که سطح زمین را نه به یک ویرانه، که به یک گورستان سمی و مه‌گرفته از ارواح بی‌قرار، و بوم نقاشی از کابوس‌های پنهان بشریت تبدیل کرد. یک دوزخ خاکستری بی‌پایان، پوشیده از خاکستر جادویی که همچون برف مرده بر هر چیز می‌نشست، پوست را می‌خورد، ریه‌ها را می‌سوزاند، و بقایای فلزی زنگ‌زده که در سکوت ابدی، ناله‌های خاموش تاریخ را فریاد می‌زدند. اما در اعماق، صدها متر زیر این ویرانه‌های بی‌نام و نشان، قلبی بیمارگونه، اما سرسخت، برای بشریت می‌تپید: لندن زیرین. نه یک پناهگاه موقت، که یک کلان‌شهر عظیم، با دندان‌های پولادین در دل صخره‌های باستانی کنده‌شده بود. این شهر، یک اثر هنری دیوانه‌وار از مکانیک و جادو بود که بر پایه‌هایی از یأس، بقا، و یک دروغ بزرگ و سرنوشت‌ساز بنا شده بود.

دودکش‌های غول‌آسا، که شبیه ستون‌های فقرات یک هیولای فلزی بیمار بودند، بخار غلیظ و داغ را با غرش‌هایی سست و خفه به فضای تیره و تاریک می‌فرستادند. هر غرش، شبیه سرفه‌های پیری بود که نفس‌های آخرش را می‌کشید، و بوی فلز سوخته، گریس فاسد و مرگ تدریجی را در فضا می‌پراکند. چرخ‌دنده‌های برنجی، با صدایی موزون اما خسته، گویی در حال زجر کشیدن بودند، موتورهای عظیم را به حرکت در می‌آوردند و نورهای گازی کم‌فروغ، که از خستگی پلک می‌زدند، رقص سایه‌های هولناک را بر دیوارهای خیس و آهکی نقش می‌بستند. اینجا، بقایای انسان‌ها و جادوگران، نه در یک همزیستی شکننده، که در یک زندان مشترک از ترس، بی‌خبری و وابستگی کورکورانه به یک دروغ حیاتی، تحت سیطره‌ی آهنین نظمی سرد و بی‌رحم، زندگی می‌کردند. زندگی؟ شاید تقلا برای زنده‌ماندن کلمه‌ی دقیق‌تری بود. هر روز، یک نبرد بی‌صدا با نابودی قریب‌الوقوع، و هر نفس، یادآور این که ما قرض‌ گرفته‌ایم و روزی باید پس بدهیم.

در تاریک‌ترین و فراموش‌شده‌ترین گوشه‌ی این شهر زیرزمینی، جایی که صدای غرش ماشین‌آلات با زمزمه‌های جادویی مرده در هم می‌آمیخت، کارگاه من بود. دخمه‌ای انباشته از کابوس‌ها و امیدهای واهی، پناهگاهی از حقیقت در میان هزاران دروغ. ورودی کارگاهم، دهانه‌ی یک زخم کهنه بود در دل صخره. تاریکی‌اش آنقدر غلیظ بود که حتی شعله‌های گازی کم‌توان هم یارای مقابله با آن را نداشتند. بوی فلز زنگ‌زده، گریس فاسد و چیزی شبیه به عطر مسموم امید، که در شیشه‌های شکسته به دام افتاده بود، به مشام می‌رسید. اینجا، بقایای فلزی و شیشه‌های کدر، که شواهدی از تلاش‌های نافرجام، فریادهای خاموش جادو و زمزمه‌های شکست بودند. لوله‌های مسی، همچون رگ‌های از کار افتاده، به دیوارهای سنگی چسبیده بودند و آوندهای آزمایش، با مایعاتی درخشان و بیمارگونه می‌جوشیدند، گویی روح‌های بی‌قرار در آن‌ها به دام افتاده بودند و برای رهایی تقلا می‌کردند. کتاب‌های کیمیاگری که بوی کهنگی، خون خشک‌شده و مواد شیمیایی می‌دادند، و ابزارهایی که از فلزات بازیافتی، استخوان‌های ناشناس و قطعات خردشده‌ی روح ساخته شده بودند.

من بودم: لاکرتیا بلک. نه یک بلک اصیل با پیشینه‌ی پر زرق و برق، که فرزند نامشروع تاریکی و علم، و نتیجه‌ی نفرین یک جادوی کهن؛ یک کیمیاگر. دست‌هایم از سوختگی اسید، بریدگی‌های فلز و خراشیدگی‌های سنگ، خال‌کوبی‌هایی از رنج، تجربه، و خطوط سرنوشت بر خود داشتند. چشمانم، به جای خیره شدن به آینده‌ای درخشان، به جزئیات فرسودگی، خرابی و رازهای پنهان در بقایا عادت داشتند، به تاریکی خو گرفته بودند و اکنون، تنها سایه‌ها را به وضوح می‌دیدند، و حقیقت پنهان در آن سایه‌ها را لمس می‌کردند. من نه به دنبال قدرت، که در جستجوی فهم و مهار زوال بودم؛ خلق معجون‌هایی برای التیام زخمی که هر لحظه بزرگ‌تر می‌شد، و ابزارهایی برای به تعویق انداختن مرگ در این دنیای بی‌رحم و بی‌انتها. این جستجو، برای من، هم یک علم بود و هم یک دین.

چند ماه بود که زمزمه‌ی یک بیماری جدید، مانند زهر سیاه در رگ‌های شهر زیرین می‌دوید: "پوسیدگی جادویی". ابتدا در میان کارگران تهی‌دست، آنانی که در اعماق تاریکی، جان می‌کَندند و نور خورشید را هرگز نمی‌دیدند و بدن‌هایشان، بیشتر از آنکه از گوشت و خون باشد، از گریس و خستگی بود. سپس، مانند طاعونی نامرئی، در میان جادوگران قدرتمند، آنان که گمان می‌کردند از هر آسیبی مصون‌اند. قربانیان، با هر گذر روز، رنگ‌پریده‌تر، فرسوده‌تر و شبیه‌تر به مردگان متحرک می‌شدند. پوستشان به رنگ سبز زرد می‌گرایید، رگ‌هایشان سیاه می‌شد، گویی خونشان به گریس تبدیل شده باشد، و جادوی وجودشان، ذره ذره، مکیده می‌شد، نه خشک، بلکه خورده می‌شد. تا اینکه به غباری جادویی تبدیل می‌شدند و در هوا محو می‌شدند، بی‌آنکه حتی نشانی از خود بر جا بگذارند، گویی هرگز وجود نداشته‌اند. اما این فقط آغاز بود. شهر هم در حال پوسیدن بود. لوله‌ها ترک می‌خوردند، نه با صدای آرام، که با فریادی فلزی از درد و سکسکه سیستم‌های در حال احتضار. دیگ‌های بخار با زحمتی طاقت‌فرسا، گویی با آخرین نفس‌هایشان، کار می‌کردند و حتی سنگ‌های عظیم سقف شهر، ستون‌های فقرات این مدفن بشری، نشانه‌های فرسودگی را با ریزش‌های مداوم و هولناک نشان می‌دادند؛ هر ریزش، شبیه استخوان‌هایی بود که از بدن یک غول می‌افتادند. جادویی که این سازه‌ی عظیم را سرپا نگه داشته بود، در حال فروپاشی بود؛ نه آهسته، که با شتابی وحشتناک به سوی نیستی پیش می‌رفت.

گلرت گریندلوالد، موسس کاریزماتیک و ناجی ما، سکوت اختیار کرده بود. نه سکوتی از بی‌خبری، که سکوتی مرگبار از دانش وحشتناک و بار سنگین یک تصمیم تاریخی. فرمان‌هایش، که همیشه با یک منطق آهنین و قدرتمند همراه بود، اکنون رنگی از جنون و استیصال به خود گرفته بود، گویی سایه‌ی مرگی قریب‌الوقوع، بر وجود او نیز چنگ انداخته بود. وحشت، همچون مه غلیظی از جنازه، در هر کوچه و بازار لندن زیرین می‌خزید و آرامش شکننده‌ی ما را نه تهدید، که در حال بلعیدن و هضم کردن بود. هر نگاه، هر زمزمه، هر سکوت، آغشته به ترسی بود که از دیوارهای سنگی هم عبور می‌کرد و به عمق جان می‌نشست. شهر داشت می‌مرد، و همه این را می‌دانستند، اما هیچکس جرئت گفتنش را نداشت، یا جرئت روبرو شدن با حقیقت پنهان پشت آن را نداشت.



من، ابتدا می‌خواستم درمانی برای این مرض پیدا کنم. هر شب تا سحر، با لرزش دست‌هایی که دیگر توان مقابله با سرمای استخوان‌سوز دخمه‌ام را نداشتند، معجون‌های مختلف را روی نمونه‌های آلوده آزمایش می‌کردم؛ از عصاره‌ی قارچ‌های درخشان اعماق که تنها نور ناامیدی را ساطع می‌کردند، گرفته تا پودر فلزات نایاب که تنها در شکاف‌های گدازه، رگ‌های سرخ دوزخ زیرین، یافت می‌شدند. اما هیچ کدام کار نکرد. این یک عفونت ساده نبود. این، چیزی عمیق‌تر بود؛ یک بیماری متافیزیکی، یک نفرین وجودی که از ذات جادوی شهر نشأت می‌گرفت، گویی خود شهر، از هستی‌اش خسته شده بود و می‌خواست خود را به کام مرگ بکشاند. این فقط یک بیماری نبود، واکنش زمین بود به تجاوز ما. برای یافتن حقیقت، می‌دانستم که باید به قلب تاریکی بزنم، به ریشه‌ی این فساد که تمام هستی ما را در بر گرفته بود و هر روز، بیشتر از قبل، طعم تلخ مرگ را بر جانمان می‌نشاند.

نخستین سرنخم را نه از کتاب‌های خاک‌خورده، که از آه و ناله‌ی فلزات خسته، و فریادهای خاموش سیستم‌های در حال فروپاشی گرفتم. از سکسکه و فروپاشی ماشين‌آلات. هری پاتر، سر مهندس جوان و درخشان لندن زیرین، با چشمانی قرمز از بی‌خوابی و چهره‌ای آغشته به گریس فاسد و خستگی، با من تماس گرفت. او، جوانی با عینک گرد و نگاهی که حتی در عمق ناامیدی هم نوری از امید بی‌جهت داشت – امیدی که از سر ناچاری بود و نه از سر اطمینان – تمام زندگی‌اش را وقف نگه داشتن چرخ‌های این شهر محکوم به فنا کرده بود. ایمان او به لرد گریندلوالد، ایمانی کورانه و در هم شکسته بود، اما چشمانش، خستگی و ناامیدی را از کار افتادن پی در پی سیستم‌های حیاتی، از فروپاشی مهندسی عظیم، نشان می‌داد.

-خانم بلک،

صدایش خشک بود، شبیه صدای سنگ‌ریزه‌ای که روی استخوان می‌لغزد، و اکنون، ترس در آن موج می‌زد.

_این فقط جادو نیست. سیستم‌های بخار هم در حال نابودی‌ان. لوله‌ها... از درون زنگ می‌زنن، نه، پوسیده می‌شن. انگار... خود سنگ‌ها هم خسته شده‌ان. انرژی حیاتی‌ شون مکیده می‌شه. از منبعی که حتی ما هم نمی‌تونیم اونو پیدا کنیم. این شهر... در حال تحلیل رفتنه. شبیه مرده‌ای که روحش ذره ذره از بدنش خارج می‌شه، و ما، در حال تماشای اون هستیم.

جمله‌ی "مکیده می‌شود"، مانند یک رعد و برق سیاه و ویرانگر، در ذهنم روشن شد. اما توسط چه چیزی؟ چه نیرویی آنقدر قدرتمند بود که جان یک شهر را، ذره ذره، می‌گرفت؟ این سوال، مرا به راهی پرخطر کشاند: سفر به سطح زمین. به آن دوزخ خاکستری و ممنوعه. جایی که شایعات می‌گفتند موجوداتی به نام "خاکسترین‌ها" زندگی می‌کنند، موجوداتی که از خود "فاجعه" تغذیه کرده بودند و هر چیزی را که می‌توانست نفس بکشد، به خاکستر تبدیل می‌کردند.

سفر به سطح زمین، همواره یک کابوس زنده بود. یک خودکشی تدریجی که هر لحظه‌اش، یادآور اشتباهات ما بود. مه سمی و سوزاننده‌ای که پوست را نه می‌خورد، که ذره ذره متلاشی می‌کرد، و رد خود را به شکل زخم‌هایی کهنه بر روح باقی می‌گذاشت، موجودات جهش‌یافته‌ای که از جادوی آلوده تغذیه می‌کردند و در سایه‌ها، مانند اشباح مرگ، کمین کرده بودند، و سکوتی کرکننده که تنها با زوزه‌ی بادهای دوزخی در میان خرابه‌ها شکسته می‌شد. خرابه‌هایی که شبیه اسکلت‌های غول‌پیکر از تمدنی مرده بودند، و هر آجری، داستانی از زوال و تباهی را زمزمه می‌کرد. اما در خرابه‌های لندنی که من فقط در افسانه‌ها و کابوس‌هایم می‌شناختم، میان ساختمان‌های نیمه‌فروریخته که شبیه دندان‌های پوسیده‌ی یک هیولا بودند، اسکلت‌های فلزی زنگ‌زده که هنوز بوی مرگ می‌دادند، و درختان خشکیده‌ی خاکسترشده، من به دنبال منابع کمیاب و شاید... دانش گمشده، دانش ممنوعه بودم.

در یک کلیسای جامع قدیمی که سقفش فرو ریخته بود و گنبدش، شبیه کاسه‌ی چشمی از دست رفته، به آسمان دوزخی خیره شده بود، میان شیشه‌های رنگی شکسته که حالا تنها تصویر مرگ را منعکس می‌کردند، و سنگ‌های پوشیده از خزه‌های درخشان که نوری بیمارگونه داشتند، کتابی پیدا کردم. یک گریموار قدیمی، جلد چرمی آن پوسیده و شبیه پوسته‌ی مار بود، اما صفحاتش با جادویی مرموز، جادویی که بوی خون خشک‌شده و نفرین باستانی می‌داد، حفظ شده بود. متنی با زبان باستانی بلک‌ها، زبان نیاکانم، که در زمان‌های خوب، به دلیل داشتن آن، نه زندانی، که ناپدید می‌شدند، و سرنوشتشان به فراموشی سپرده می‌شد. این یک گنج ممنوعه بود، گنجی که بوی حقیقت مرگبار می‌داد و اکنون، سرنوشت من را با نفرین نیاکانم گره می‌زد.

با ساعت‌ها تلاش و استفاده از معجون‌های رمزگشا که هر قطره‌اش روح را می‌سوزاند و تصویر کابوس‌های آینده را به چشم می‌آورد، آن را رمزگشایی کردم. این یک طلسم بود. نه یک طلسم ساده، که یک جادوی عظیم، یک نفرین ابدی، یک معامله‌ی شیطانی با خود هستی. نامش: "طلسم جذب واقعیت". طلسمی که نه تنها سطح زمین را مهر و موم کرده و آن را به یک دوزخ سمی تبدیل کرده بود، بلکه با مکیدن بی‌وقفه‌ی انرژی جادویی از آن، با مکیدن خود زندگی از دل سیاره، انرژی لازم را برای خلق و پایداری لندن زیرین فراهم می‌کرد. این "پایداری"، به بهای مرگ سیاره بود. به بهای کشتن هر آن چه که یک روز نفس می‌کشید، هر آن چه که رنگ و بوی زندگی داشت، به بهای یک جنایت کیهانی.
این طلسم، امضای قدرت گریندلوالد را داشت. جاه‌طلبی عظیم، پنهان‌کاری استادانه، و یک قیمت اخلاقی و وجودی غیرقابل تصور. یک معامله‌ی شیطانی با مرگ که برای "خیر بزرگتر" توجیه شده بود، اما در حقیقت، خیر را به قربانگاه برده بود و اکنون، خود قربانی نیز در حال پوسیدن بود.

اما برای اطمینان کامل، نیاز به یک راهنما داشتم. آلبوس دامبلدور. پیرمردی که در "باغ‌های ممنوعه" زندگی می‌کرد. بخش متروکه‌ای از شهر، که در آن گیاهان جادویی با نورهای ضعیف زیرزمینی رشد می‌کردند و هوا بوی خاک مرطوب و زندگی بیمارگونه می‌داد. او نه یک رهبر، که یک باغبان ارواح بود، یک گوشه‌نشین که در میان گل‌ها و گیاهان خود، حکمت تلخ را یافته بود. اما چشمان آبی‌اش، دانشی ابدی را در خود داشت؛ تاریخچه هر برگ و هر سنگ، هر قطره اشک و هر ذره خاکستر را می‌دانست، و بار گناهان گذشته را نیز بر دوش می‌کشید. او خود شاهد "فاجعه‌ی بزرگ" و تصمیمات پشت آن بود.
وقتی برایش از "طلسم جذب واقعیت" گفتم، آه کشید. صدایش آرام، اما آکنده از غمی باستانی و سنگین‌تر از کوه‌ها، غمی که از پشیمانی و ناکامی سرچشمه می‌گرفت، بود.

-همانطور که می‌ترسیدم، لاکرتیا. گلرت، برای نجات ما، بهای گزافی پرداخت. اون زمین رو به یک باتری جادویی عظیم تبدیل کرد. این رو 'بقای بزرگتر' می‌نامید. اما این بقا، یک سرطان بود. سرطانی که حالا ریشه‌هاش به قلب خودمون رسیده، و ما رو هم ذره ذره می‌بلعه.

دامبلدور ادامه داد:

-سال‌ها پیش، من به گلرت هشدار دادم. به اون گفتم که هیچ نظمی بر اساس دروغ و خون نمی‌تونه پایدار بمونه. به اون گفتم که طبیعت، همیشه راه خودشو پیدا می‌کنه، حتی اگر اون راه، مسیر نابودی باشه و اون گوش نکرد. اون هرگز گوش نمی‌کنه، مگر به ندای قدرت خودش. به ندای 'خیر بزرگتر' که خودش تعریف می‌کنه، حتی اگر به معنای تباهی 'خیر' باشه.

خیر بزرگتر، با خون بی‌گناهان آبیاری شد. خونی که حالا در رگ‌های زمین می‌جوشد و ما را می‌سوزاند."پوسیدگی جادویی" نه یک بیماری، که نشانه‌ای از مرگ خود طلسم بود. طلسمی که برای صدها سال، ما را در این قفس طلایی زنده نگه داشته بود، اکنون داشت ما را می‌کشت. داشت باقیمانده‌ی جانمان را هم می‌مکید، گویی یک زالوی غول‌پیکر به روحمان چسبیده بود و دیگر قصد رها کردن نداشت.
فهمیدم که پوسیدگی، فقط یک بیماری نیست. این انتقام زمین بود. انتقام طبیعت از سوءاستفاده‌ای که ما از آن کرده بودیم.

افرادی که لایک کردند

Only Raven



پاسخ: ناکجا پورتال
ارسال شده در: یکشنبه 30 شهریور 1404 23:55
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: امروز ساعت 00:51
از: گور برخاسته.
پست‌ها: 309
رهبر مرگخواران، مشاور دیوان جادوگران، استاد هاگوارتز
آفلاین
کادو پورتال تنگ


صدای جیک‌جیک کلاغ‌ها فضا را پرکرده بود. هوای خنک صبح آرام صورتش را نوازش می‌کرد و غلغلکش می‌داد. بدون اینکه چشمانش را باز کند، دست‌هایش از پتو بیرون آورد و بالای سرش برد، خرخری کرد و بعد تمام بدنش را کشید تا جایی که به لرزش خوشایندی بیفتد. لبخندی زد. دیشب تولدش بود و خیلی به او خوش گذشته بود. علاوه بر دریافت هدیه‌های فراوان و اظهار محبت اعضای خانه ریدل، تا آنجا که توانسته بود لرد را اذیت کرده بود. تنها مشکل این بود که مروپ راضی نشده بود خورشت فسنجان دلخواهش را درست کند و جز این همه چیز برای گلرت بی‌نظیر گذشته بود.

به سمت چپ غلتی زد و به آرامی چشم‌هایش را باز کرد. تصویر جلوی رویش محو بود و بعد کم کم صورت خندان لرد قاب چشم‌هایش را پر کرد. دقیقاً یادش نمی‌آمد شب گذشته چطور تمام شده بود، اما به احتمال زیاد دوباره به تخت نرم لرد نفوذ کرده و زیر پتویش خیمه زده بود. تنها چیز عجیب قیافه بسیار خندان و چشمهای قلبی لرد بود که نه تنها با شخصیت سرد و خشن همیشگی او همخوانی نداشت، بلکه با آزارهایی که گلرت شب گذشته به او رسانده بود، لرد تنها می‌توانست به خونش تشنه باشد و نه اینکه به او لبخند بزند. کمی طول کشید که ذهنش کرکره را بالا بدهد و مساله را حل کند. پوزخندی زد و نفس عمیقی کشید. باز هم به علت بوی زیاد لرد (بهرحال در تخت لرد بود) داشت رویا می‌دید. از آن رویاهای خاص که ارتباط مستقیم با لباسشویی داشت و هنوز به گلرت حس جوانی می‌داد. داشت کم کم بلوتوث را به اسپیکر وصل می‌کرد و کم مانده بود که به "the Bluetooth device has conectida successfully " برسد که لرد با صدای ذوق زده گفت:

- سلام لرد قشنگم! خوب خوابیدی؟ سه تا پاهای گرمم اذیتت نکرد؟

بلافاصله دو اتفاق افتاد.

اول اینکه مطمئن شد این یک خواب نیست. اگرچه ذهن گلرت در خواب جدا خلاق بود و حتی یک‌بار اختاپوس سواری کرده بود، ولی هرگز نمی‌توانست لرد را این‌قدر بازیگوش تصور کند. مورد دوم بسیار وحشتناک‌تر بود. گلرت نه‌تنها از حرف لرد خوشش نیامد، بلکه کمی هم ترسید و چیزی در دلش تکان خورد. چیزی که از او بسیار بعید بود. در واقع معمولاً در این موقع باید با تکه کلامی سنگین و معذب‌کننده جواب می‌داد، نه اینکه تنها به لرد خیره شود و ساکت بماند.

گلرت به‌سرعت خودش را از تخت بیرون کشید و بدون توجه به اینکه با چرخیدن پتو به دور پایش که نزدیک بود زمین بخورد، به سمت آینه رفت. تصویرش در آینه کاملاً عادی بود. موهای بور، چشم‌های دورنگ و چهره کراش پذیرش تغییری نکرده بود. تنها چیزی که تغییر کرده بود این بود که برخلاف برهنگی همیشگی‌اش (به علت گرما و با حفظ عفاف کامل) لباس مشکی یکدستی پوشیده بود که معمولاً لرد ولدمورت با آن به خواب می‌رفت.

به سمت تخت برگشت و به لرد شنگولی که داشت از تخت بلند می‌شد نگاه کرد. باورنکردنی بود.
-برگ پوشیدی لرد؟... اصلاً چطوری برگ رو نگه دا... خب به طرز عجیبی نمیخوام بدونم برگ رو چطوری اونجا نگه داشتی! ولی برگ؟! لرد!... اینجا چه خبره؟

لرد دستانش را به کمرش زد و با افتخار گفت:
- لرد که تویی!... البته منم لرد تاریکی هستما ولی همون تامی که بهم میگی خوبه!... بعد هم دیدی چه باحاله؟ تو تخت خش خش میکنه!... تازه نگاه کن! ای لایک تو موو ایت! موو ایت!

بعد حرکات ورزشی عجیبی را با برگ‌ها به نمایش گذاشت که موجب شد تمام موهای تن گلرت سیخ شود.

گلرت که اصلاً حال خودش و لرد را نمی‌فهمید، با استیصال از اتاق بیرون زد و مستقیماً به آشپزخانه رفت که کسی را پیدا کند و کمک بخواهد. اما به محض ورودش به آشپزخانه، اوضاع به‌مراتب بدتر شد. مروپ تقریباً پروازکنان به سمتش آمد و گفت:
- کیک شکلاتی رژیمی مامان چطوره؟... بیا یه هلو بخوره پسرم!

بعد هلوی بزرگ گردی را در دهان گلرت فروکرد. گلرت برخلاف قبل که از خفه شدن با اکثر چیزها هیجان‌زده می‌شد، به سرفه افتاد و بعد از کلی تلاش و زور زدن، توانست هلو را از گلو رد کند. سپس درحالی‌که عرق کرده و قرمز شده بود، پرسید:
- مروپ! تو چرا رد دادی؟ من گلرتم! پسرت نیستم! پسرت لرده!

درحالی‌که در پس‌زمینه لرد باذوق یک خربزه را جلوی دهان گلرت گرفته بود و با ابرو اشاره می‌کرد دهانش را باز کرده و این بار قورت‌دادن خربزه را امتحان کند و در مقابل گلرت فقط با نگاه پوکر به او نگاه می‌کرد، مروپ جواب داد:
- درسته من باغی از گل‌پسرها دارم ولی تک گل باغم تویی مادر! هیچ وقت یادم نمیره موقع تولدت چقدر سفید بودی! برخلاف بابات!

گلرت نوک خربزه لرد که به لب‌هایش فشار میاورد کنار زد و گفت:
- من که نمیدونم اینجا چه جهنمیه... ولی من یه دونه صبحونه میخوام! باید با دنیا تسویه کنم! باید برگردم به اصلی خودم!

مروپ لبخند مادرانه‌ای زد و گلرت را پشت میز نشاند و گفت:
- بیاااا بخورش!

بعد مخلوطی از اوتمیل و هلو را مقابل لرد گذاشت. گلرت با بی‌میلی شروع به خوردن کرد و سعی کرد به یاد بیاورد که دیشب چه‌کار کرده است. یادش می‌آمد که به چند برادر و خواهر به‌صورت کاملاً رایگان شنا یاد داده بود، با مایو به اتاق لرد رفته و خیسش کرده بود، کیک تولدش را به خودش مالیده و روی دیوار کلمه "قسطنطنیه" را نوشته بود، سعی کرده بود پشت لرد را در حمام کیسه بکشد که با فریادهای لرد موفق نشده بود و در عوض پشت در حمام کمین کرده و خودش را روی لرد حوله پوشیده انداخته بود و همراه با به او زمین‌خورده بود.

اخم کرد. دیگر چیزی یادش نمی‌آمد. انگار با ضربه به سرش بیهوش شده بود و در این خانه عجیب بیدار شده بود. در همین فکرها بود که لرد با دلبری فراوان روی میز صبحانه دراز کشید و درحالی‌که فنجانش را می‌نوشید گفت:
- یدونه قهوه بیشتر برم بالا دیگه نمی‌آم پایین، ولی سلامتی عشقم می‌زنم! آقا شما چش مایی!

گلرت کلاً اشتهایش را از دست داد و گفت:
- دیگه ازت بدم میام پشم نیا عروسک! بهونه گیر اخمو! عروسک بی‌نمک!

تنها چیزی که در اصل گلرت احتیاج داشت، یک‌گوشه خلوت بود که بتواند فکر کند و خودش را نجات دهد؛ ولی این کار به‌ظاهر آسان، انجامش تقریباً غیرممکن بود. لرد مانند ژل کتیرا به کله گلرت چسبیده بود و حتی حاضر نشده بود در دستشویی نیز او را تنها بگذارد و فقط راضی شده بود که دست‌هایش را از زیر در رد کند که گلرت دستش را بگیرد. اما چیز عجیب این بود که چسبیدن و مالشت های لرد او را واقعاً و حقیقتاً عصبانی نمی‌کرد. کمی کلافه می‌شد و حرصش می‌گرفت؛ ولی در ذهنش به نظر کارش حتی بامزه می‌آمد.
این روند عجیب بازی با لرد، تقریباً چهار ساعت طول کشید. در جایی که گلرت تقریباً ناامید شده بود، لرد خمیازه‌ای کشید و مانند گربه‌ای تنبل گفت:
- خب دیگه خسته شدم... دیشبم نخوابیدم... برم پیری مو بغل کنم و بخوابم!

- اصلاً نمیخوام به اینکه چرا نخوابیدی و چرا این‌قدر انرژی داشتی فکر کنم... ولی پیری کیه؟

- یه جوجویی که باهاش موش تو سوراخ بازی می‌کنم! خیلی حرفه ایه!

- اممم... اگر تو منی، پس تو هم یه شیری داری... فقط... پیر که... نیست؟

- چی؟ نه!... فقط اسمش پیریه! ولی... میدونی چیه... چروک دوست دارم! ولی یاد چیزهای چروکی افتادم! یام یام!
بعد لبخند مرموزی زد و به سمت اتاقش دوید.

گلرت می‌خواست کمی استراحت کند که ناگهان بلاتریکس روبرویش ظاهر شد. موهای سیم ظرفشویی مانندش به یک سمت شانه شده بود و رژ لب قرمزی زده بود که به دندان‌هایش سابیده شده بود و در نهایت ظاهر خون‌آشام دهه 80 به خود گرفته بود. بلا با عشوه جلو آمد و گفت:
- لردا... سر ظهره... بی. دی.اس.ام؟ پایه‌ای؟

گلرت با شنیدن این سؤال شیر و خون قاطی کرد. قلب پمپاژ کرد و رگ‌ها پرخون شدند. اما همه چیز تنها مربوط به گلرت نبود. مدیریت سایت تقریباً در سوژه وارد شد و سیگار ماربلو (یا همچین چیزی) تقریباً به زندگی برگشت که سوژه دعوای جدیدی راه بیاندازد. چند نفر از گروهشان لفت دادند و چند خواهری به داداشی‌ها پیوستند.

گلرت که دید موقعیت بسیار بغرنج است، سریعاً پرسید:
- بلا جونم! بلا دختر مردم! بلا بوی گل‌گندم... اها... این چی بود گفتی؟

بلا با نگاه پوکر گفت:
- بابا تفریح ظهرمون دیگه!

- که چیه؟! ترومرلین بگو اون نیست!
- چی نیست؟... بریم دیزی سنگی مشتی! بی.دی.اس.ام!... یادت رفته قرار بود بریم آبگوشت و دیزی بزنیم!

گلرت چندین سانتی متری که به قدش اضافه شده بود را از دست داد و با پشتی خمیده و رویاهای نابود شده گفت:
- نمیخوام! دوست ندارم دیگه!

گلرت به غرغرهای بلا در مورد " پارتنرهای مردم" و " دیزی هاتو با کی می‌خوری" گوش نداد. در حقیقت ازآنجاکه یک هیجان شدید به او وارد شده بود و بلافاصله تخلیه شده بود، خیلی خسته بود. دلش می‌خواست روی مبلش ولو شود و یک کتاب بخواند و در سکوت به خواب برود. البته کارهای دیگری هم روی مبل دوست داشت و خوابش را هم دیده بود؛ ولی خب باز هم کتاب‌خواندن در سکوت را از هر رؤیایی بیشتر دوست داشت.

تنها جایی که می‌توانست به آنجا پناه ببرد، اتاق خود لرد بود. پاورچین‌پاورچین با رعایت سکوت کامل به اتاق رفت و وقتی فهمید لرد در اتاق نیست نفس راحتی کشید. حتماً سرش با چیزهای چروکش گرم بود و گلرت امیدوار بود کارش حسابی طول بکشد و به این زودی‌ها به سراغش نیاید.
خودش را روی تخت انداخت و دست‌هایش را به طرفین باز کرد. چشم‌هایش را بست و سعی کرد کمی بخوابد. باید یک چیزی پیدا می‌کرد که او را به دنیای خودش برگرداند. شاید باید چیزی را لمس می‌کرد با حتی به اتاق خاصی وارد می‌شد. نمی‌دانست. سرش کمی گیج می‌رفت و چشم‌هایش سنگین شده بود. آن‌قدر فکر کرد و سرش گیج رفت که خوابش برد.
با صدای عصبانی از خواب پرید.

چشم‌هایش را باز کرد. لرد با همان قیافه همیشگی‌اش بالای سرش ایستاده بود و داشت فریاد می‌زد.
- صد دفعه نگفتم جورابای منو ندزد! چیه جوراب منو بغل کردی خوابیدی رو تختم؟ جن خونگی مگه تو؟!... ترو خدا از پاهام دل بکن!

گلرت در کسری از ثانیه ایستاد و در ثانیه بعدی در آغوش لرد پرید.
- وای خواب بود؟!... من واقعاً برگشتم! خیلی دلم برات تنگ شده بود لرد!

- برو اون طرف!... گلرت میشه منو بو نکنی! گلرت!
- وای اصلاً اون لرد رو دوست ندارم!... اون جوری نمیتونم! فقط لرد خشن خودمون خوبه!
- گلرت ول کن! کمرم شکست!
- راستی منم اونجا کمرم...
- گلرت! بیا پایین!
- چقدر بیام پایین؟
- گلرت!


و دوباره همان خانه ریدلهای همیشگی بود که صدای فریادهای لرد و خنده‌های گلرت در آن می‌پیچید.

افرادی که لایک کردند

THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: ناکجا پورتال
ارسال شده در: یکشنبه 30 شهریور 1404 22:57
تاریخ عضویت: 1382/10/21
تولد نقش: 1398/05/26
آخرین ورود: امروز ساعت 13:42
از: شیون آوارگان
پست‌ها: 1528
مدیر اخبار و مترجم دیوان جادوگران، شهردار لندن، استاد هاگوارتز
آفلاین
قسمت اول

دنیای موازی 160114 - معامله‌ی کلفت - قسمت دوم



اما دیگر دیر شده بود. رون، هرماینی و هری بابت چای و کلوچه‌ای که احتمالاً از سنگ مرمر ساخته شده بود تشکر کردند و به سوی قلعه به راه افتادند.

هرماینی تا رسیدن به قلعه بی‌وقفه حرف می‌زد و سناریوهای مختلف را برایشان می‌گفت تا شاید بتوانند به تصمیم خوبی برسند.

- ببین رون، جغد فرستادن به ددی مشکل رو بدتر می‌کنه. تو باید خودت پاشی بری اونجا و از معامله‌ی کلفت سر در بیاری.

رون با حالتی عصبی گفت: هرماینی دیگه واقعاً داری اذیت می‌کنی. برای سر در آوردن از کار اون کلفت کافیه به دابی بسپرم یواشکی تعقیبش کنه. اون هاگرید زیادی برای اینجور کارها تپله.

هری که از این ایده خوشش آمده بود گفت: آخ جون دوباره دابی رو احضار می‌کنی؟ پسر دفعه‌ی پیش که دابی اومده بود یه چیزهایی...

- آره آره بهش می‌گم از اون قرص‌های... اهم اهم... از اون آبنبات‌های جادویی هم برامون بیاره دوباره تالار گریفیندور رو بذاریم رو سرمون. ولی این دفعه "قبل" از شروع مهمونی باید یه دونه‌ش رو بندازیم تو لیوان مک‌گونگال.

هری خیالش راحت شد و با نیش باز گفت: آه دابی... بهترین دی‌جی دنیا.

هرماینی دیگر چیزی نگفت. وارد قلعه شده بودند. داشت به این فکر می‌کرد که بالاخره برود و وسایلش را که از ابتدای سال تحصیلی جدید درست و حسابی باز نشده بود، مرتب و منظم کند، اما به جایش تصمیم دیگری گرفت.

- خب بچه‌ها من اینجا شما رو تنها می‌ذارم. باید برم جایی زود بیام.

هری و رون همزمان گفتند: کجا؟!

هرماینی کمی این پا و آن پا کرد و بعد با خجالت هر چه تمام‌تر گفت: ک... کتابخونه...

هری با اخم گفت: کتابخونه؟ اصلاً بلدی از کجا باید بری کتابخونه؟!

هرماینی با عصبانیت جواب داد:
محض اطلاعتون من تو یک ماه گذشته حداقل پنج بار به کتابخونه رفتم و کلی هم چیز جدید یاد گرفتم. اینقدر به من تیکه نندازید پسرا.

این را گفت و یکی از راهروهای تاریک را در پیش گرفت و رفت.

هری به رون گفت: رون بیا یواشکی بریم سر از کارش در بیاریم.

رون گفت: ما چرا باید سر از کار دیگران دربیاریم هری؟ یه مقدار کلاس داشته باش.

هری فکری کرد و گفت: یعنی نمی‌خوای بدونی با کی توی کتابخونه اونم این وقت روز که هیچکس کتابخونه نمیره قرار گذاشته؟

رون به رگ غیرتش برخورد و ناگهان همان مسیر را در پیش گرفت و با هم به راه افتادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!
پاسخ: ناکجا پورتال
ارسال شده در: شنبه 15 شهریور 1404 00:37
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: امروز ساعت 00:51
از: گور برخاسته.
پست‌ها: 309
رهبر مرگخواران، مشاور دیوان جادوگران، استاد هاگوارتز
آفلاین
قسمت اول- ساعت 6 صبح
قسمت دوم- ساعت 7:20
قسمت سوم- ساعت 7:30
قسمت چهارم- ساعت 7:45
قسمت پنجم- ساعت 8



قسمت ششم


مالکوم پرسید و مروپ بلافاصله جواب داد:
- مگه کولر رو نزدین؟... وینکی دوباره بچه رو با طی جمع کردی؟

لرد بقیه مکالمه را نشنید. وقتی پرسیده بودند بم کجاست چیزی درون او لرزید. در واقع مشکل اصلاً بم نبود، بلکه او تازه حواسش به آن صندلی گوشه میز جلب شده بود که خالی بود. انگار کسی باید می‌بود که آن جا حضور نداشت. خاطره مبهم از کسی درون ذهنش چرخ می‌زد، کسی که نامی نداشت و نبودش نیز به فراموشی سپرده شده بود.

ناگهان همه چیز آهسته شد. انگار زندگی ایستاد تا نفسی تازه کند. همه چیز آرام و بی‌حرکت شد. انگار که غرق در نقاشی عمیقی بود که خارج از قاب به آن می‌نگریست. واقعیت به نیستی تبدیل شد و تنها حقیقت زنده خود لرد بود.

چشم‌هایش را بست و دری را باز کرد که تنها او می‌توانست بازش کند. پرتابلی بود به دنیایی در درون او و او را به جایی آن‌قدر عمیق می‌برد که هر انسانی نمی‌تواند عمق سفرش را درک کند.
چشم‌هایش را باز کرد. دختری را دید که در بالای یک سراشیبی نشسته بود. سراشیبی به دروازه‌ای آهنی بزرگی ختم می‌شد و فضای پشت دروازه، فضایی مرده بود که تنها مهمانش برگ‌های خشک و آشغال‌های رها شده بود. لرد نفس عمیقی کشید و به‌آرامی به نزدیک دختر رفت و کنارش نشست. جز او و دختر کس دیگری آنجا نبود. فضا به‌آرامی دور از آنها محو می‌شد و به سفیدی بی روحی می‌گرایید. فقط آنها وجود داشتند و همه چیز در کنار آنها جان می‌گرفت.

لرد پرسید:
- اینجا به کجا می خوره؟

دختر لاغر بود و موهای سیاهش بالای سرش جمع شده بود. لباس ساده‌ای پوشیده بود و صورتش حالت خاصی نداشت. بدون اینکه به لرد نگاه کند، جواب داد:
- قبلاً اینجا ورودی آمبولانس بود... بعد در جدید زدن و اینجا رو بستن...

- تو چرا اینجایی پس؟
- نمیدونم... دلم گرفته...
- منم...
- میخوای در موردش حرف بزنی؟
- نه...
- منم...

هر دو برای لحظه‌ای ساکت شدند و تنها به درب آهنی زنگ‌زده خیره شدند. دختر نفس عمیقی کشید و گفت:
- وقتی میای اینجا همیشه یه دلیل ثابت داره... شک کردی... به همه چی. بهم بگو... دلیلش رو پیدا کردی؟ دلیل همه او چیزهایی که اتفاق‌افتادن؟... واقعاً هنوز هم معتقدی که اینها به یه دلیلی اتفاق میوفتن؟

لرد نیم‌نگاهی به دختر انداخت و جواب داد:
-هنوز دلیلش رو پیدا نکردم... و... راستش دیگه مطمئن هم نیستم... دارم فکر می‌کنم شاید؛ چون نمیتونیم دردشو تحمل کنیم داریم به خودمون این باور رو میدیم که همه چی دلیلی داره... این‌جوری میتونیم تحمل کنیم و دووم بیاریم...

دختر سرش را پایین انداخت و گفت:
- اگه دلیل رو پیدا نکردی... چی پیدا کردی؟

شانه‌های لرد افتادند و چهره‌اش غمگین شد:
- نمیدونم... چیزهای کمی پیدا کردم... شاید هیچ‌چیز...

نگاه دختر بالا آمد و به چشم‌های لرد نگاه کرد. چشم‌هایش درشت و سیاه بود و پای چشم‌هایش گود افتاده بود.
- ولی ما همچی رو فدا کردیم... همه چی رو!... یعنی واقعاً... واقعاً این زندگی ارزش این‌همه فداکاری رو داشت؟

لرد چیزی نگفت. جوابی وجود نداشت. راهی بود که رفته بود و نمی‌توانست باز گردد. اما انگار هرچه جلوتر رفته بود همه چیز تاریک‌تر و مبهم‌تر شده بود. انگار در جنگلی می‌رفت که درختانش اجازه عبور هیچ نوری را نمی‌دانند و ریشه‌های محکمشان هر جاده همواری را از میان برداشته بود.
احساس پوچی می‌کرد. شاید هم دیگر احساسی نداشت چون " هیچ" را نمی‌توان حس کرد و این لمس حفره عمیق درون سینه‌اش چیز عجیبی بود. به‌مانند سیاه‌چاله‌ای عمیق بود که به ناکجاآباد وصل می‌شد و تمام انرژی زندگانی‌اش را به درونش می‌کشید. گاه قوی و بی‌رحم بود و گاه ضعیف و ناپیدا. اما آنجا بود. در میان سینه‌اش. در عمق همان تکه روحی که برایش باقی‌مانده بود. نشانه‌اش غم بود. غمی عجیب و درمان‌ناپذیر که نه پایان می‌یافت و نه تخفیف پیدا می‌کرد. آن قدر امتداد داشت که گاه به وجودش عادت می‌کرد و چون مهمانی قدیمی جای خاص خودش را در خانه صاحبخانه پیدا می‌کرد.

ناگهان دختر دستش را گرفت. برخلاف تصورش دستش سرد و بی‌روح بود. انگار او هم اصلاً آنجا نبود.
- میدونی... به نظرم تو تلاشتو کردی... شاید بعضی جاها بلد نبودی باید چیکار کنی... شاد اشتباه‌های خاص خودت رو داشتی... ولی به نظرم به‌اندازه کافی زجر کشیدی و حتماً یه چیزی به دست آوردی... حتی اگر دست آوردت فقط زجرت باشه...

- این کافیه؟

- شاید... وقتی بمیریم می‌فهمیم... مهم اینکه به‌اندازه کافی سنگین باشیم که به بعد دیگه ای بریم و اونقدر سبک نباشیم که در عذاب معلق بودن و رهاشدن بسوزیم...

- فکر می‌کردم رهاشدن چیز خوبی باشه...

- بستگی داره که از چی رها بشی... ولی تعلق داشتن تو ذات ماست... برای همینه که خونه داریم، یعنی یه جایی داریم که میخواییم بهش برگردیم... برای همینه که رو وسایلمون حساسیم... برای همینه تو آدم‌ها هم دنبال کسی می‌گردیم که بتونیم بهش برگردیم... یه جوری تعلق میخواییم...

- نمیدونم میتونم بگم یه خونه دارم یا نه... حداقل میدونم میون آدم‌ها ندارم.

دختر لبخند زد و دست لرد را آرام فشار داد:
- معلومه که داری! من همیشه هستم... همیشه میتونی به من برگردی...

لرد نمی‌دانست چه بگوید. حس تعلق را نمی‌فهمید و درکش نمی‌کرد. هنوز نمی‌دانست با سیاه‌چاله درونش چه کند. دختر ادامه داد:
- هیچ‌کس نمیتونه پرش کنه... اون خلأ رو میگم... این چیزیه که درون توعه... فقط خودت حسش می‌کنی... چطوری کسی میتونه چیزی رو که نمی بینه و حس نمیکنه التیام بده؟

بدن لرد لرزید.
- شاید اگه بتونم بهشون نشون بدم...

- چی رو نشون بدی؟ مگه هیچی رو میشه نشون داد؟... قبلاً این کارو کردی... فقط بیشتر زجر کشیدی...

دختر درست می‌گفت. چاره‌ای نبود. شاید چیزی که تنها خودش حس می‌کرد، تنها برای او نیز آفریده شده بود. او باید درکش می‌کرد و او بود که باید التیامش می‌داد. البته اگر روزی می‌توانست.

دختر به‌یک‌باره دست لرد را رها کرد و ایستاد. لبخند زد و گفت:
- دیگه باید برگردی!

لرد به دستی که دختر رهایش کرده بود خیره شد و گفت:
- نمی خوام... این خیلی سخته! من هنوز نمیدونم باید چیکار کنم...

- زندگی‌ات هنوز اونقدر تاریک نشده... شده؟ مطمئنم هنوز میتونی یه چند تا نور کوچولو ببینی...
- میتونم ولی...

دختر دستی روی شانه لرد زد و با مهربانی گفت:
- پس هنوز امیدی هست... زندگی مثل تئاتر... وقتی هنوز چراغ‌ها روشنه یعنی هنوز پرده‌ای برای نمایش هست...

- شاید او چیزی نباشه که من دوست دارم...

- ممکنه... اما از خارق‌العاده بودنش کم میکنه؟ قبول نداری که هنوز هم ممکنه همه چیز اتفاق بیوفته؟

- شاید هم هیچ‌چیز اتفاق نیوفته... شاید فرصتی نمونده باشه... فکر می‌کنم داره برای خیلی چیزها دیر میشه... نمیخوام پایان رقت باری رو برای نمایشم ببینم...

- آره... ممکنه خیلی چیزها دیگه اتفاق نیوفتن... ولی شاید دارن جاشونو به چیزهای جدید میدن... تو نمیدونی... منم نمیدونم... پس بیا این بار پایانشو حدس نزنیم... این‌جوری شاید بیشتر خوش بگذره وقتی بذاریم سوپرایزمون کنن!

لرد نیشخندی زد. سرش را بلند کرد و به چشمان سیاه دختر خیره شد.
- میدونی متأسفم...

- برای چی؟

- همه چی.

- چیزی برای تأسف وجود نداره... فقط بهایی که دادیم خیلی سنگین بود... تقصیر تو نیست. این تقدیر ما بوده.

لرد دیگری چیزی نگفت. از جایش بلند شد و برای آخرین بار به دختر نگاه کرد.
- بهتر میشه؟

دختر جوابی نداد. تنها لبخند غمگینی زد و دستش را برای خداحافظی برای لرد تکان داد. لرد چشمانش را بست و در لحظه بعد در آشپزخانه بود. جایی که مروپ و بقیه سر نبودن بم دعوا می‌کردند و هیچ‌کس نتوانسته بود آن حلیم کذایی را تمام کند.
لبخند زد. درد ادامه داشت و او مثل همیشه حسش می‌کرد؛ ولی چیزی در آنجا بود که او را برای تحمل‌کردن قوی می‌کرد.

می‌گذاشت باآن‌همه پوچی هنوز حس کند زنده است و او دلش می‌خواست برای همیشه در آنجا بماند.
برای همیشه.

افرادی که لایک کردند

THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: ناکجا پورتال
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 مرداد 1404 14:45
تاریخ عضویت: 1384/09/08
تولد نقش: 1396/06/22
آخرین ورود: امروز ساعت 11:03
از: هاگوارتز
پست‌ها: 916
مدیر مدرسه هاگوارتز، معجون‌ساز، استاد هاگوارتز
آفلاین
Earth 42





بخش سوم


سالازار دنیای ۴۲ فقط لبخند مهربونی نداشت، بلکه لباس سفیدی هم پوشیده بود و به عنوان سالازار سفید (Salazar the White) ازش اسم برده می‌شد. شنل بلندش بر زمین می‌کشید، عصایی چوبی با تراش‌های پیچیده در دست داشت که بالایش نقش مار اما با لبخندی دوستانه حک شده بود. ریشش، برخلاف نسخه سیاه، سفید و منظم بود و با نسیم هاگوارتز نرم تکان می‌خورد، و صدایش، وقتی با شاگردان حرف می‌زد، حالتی موسیقایی و عمیق داشت، با کمی لهجه‌ی ایرلندی که انگار حتی مهربونی هم از اون عبور کرده بود.

سالازار دنیای ۱، که می‌توانیم به عنوان سالازار سیاه ازش یاد کنیم، همچنان به‌صورت نامرئی سالازار سفید را دنبال می‌کرد، ولی هیچ اقدامی از او سر نمی‌زد. گویا که یک دوربین در قالب برنامه‌ای مستند بود که فقط اطلاعات را ثبت می‌کرد؛ بدون مخالفت، بدون موافقت و هیچ‌گونه دخالتی.

سالازار سفید در بین جادوآموزان هاگوارتز قدم می‌زد، هر از گاهی کمی خم می‌شد و با لبخند به آن‌ها کمک درسی می‌کرد. مثلاً وقتی به تریسی، یک جادوآموز تنبل از گروه ریونکلاو رسید که هنوز نتوانسته بود طلسم ساده‌ی لِویوسا را درست اجرا کند، نشست کنار او و گفت:
– تریسی عزیز، گاهی لازمه به جای فشار آوردن به چوب‌دستی، باهاش صحبت کنی. جادو هم مثل شعره... اگه صداش رو نشنوی، جوابت رو نمی‌ده.

تریسی اشک در چشمانش جمع شد. از اینکه کسی بدون تحقیر با او حرف زده بود. سالازار سفید لبخند زد، یک گل جادویی از آستینش بیرون آورد و در کتاب تریسی گذاشت.
– این گل وقتی طلسمت رو درست بزنی، شکوفه می‌ده.

ولی این پایان کار نبود. او در رابطه با همکارانش، یعنی اساتید دیگر هاگوارتز، هم با مهربانی برخورد می‌کرد. یکی از این افراد، ماگل‌زاده‌ای معروف به نام هروتسویتا از گاندِرشهایم، شاعر معروف آلمانی، بود. در دنیای سیاه، سالازار تاریک سال‌ها پیش او را در شبی بارانی از بین برده بود، چرا که نمی‌توانست تحمل کند یک ماگل‌زاده، آن هم زن، درک زیبایی شعر جادویی را داشته باشد.

اما در این دنیا، زنده و خندان، در کنار سالازار سفید نشسته بود و در کلاس ادبیات جادویی، درباره ارتباط افسون‌های کلامی و شعر گفت‌وگو می‌کردند.
– جادو، وقتی در قالب غزل جاری می‌شه، مهربون‌تره

سالازار سفید گفت و هروتسویتا خندید.


بعد از پایان شام، جادوآموزان هاگوارتز دنیای ۴۲ کم‌کم به تالارهای خصوصی خود رفتند، در حالی که سالازار سفید هنوز فکر می‌کرد پایان شب نرسیده. آستین‌هایش را بالا زد و به طرف آشپزخانه‌ی هاگوارتز رفت. پیپ به دهان، دودهای جادویی از آن خارج می‌کرد که هر کدام شکل یک حیوان کوچک خیالی به خود می‌گرفتند و بر فراز سر جن‌های خانگی می‌رقصیدند.

او کنار یکی از جن‌ها نشست، لیوانی شیر گرم برداشت و گفت:
– می‌دونی چی عجیبه، میرو؟ اینکه با اینکه می‌دونم تاریکی توی دنیا هست، هنوزم فکر می‌کنم روشنایی قوی‌تره. فقط... یکم بیشتر نیاز به گوش دادن داره.

جن نگاهی به سالازار کرد و گفت:
– برای همینم ما هنوز اینجاییم، ارباب. چون شما گوش می‌دین.

در آن گوشه‌ی آشپزخانه، زیر نوری ملایم، در سکوتی که فقط صدای قل‌قل کتری جادویی آن را پر می‌کرد، سالازار سفید نشسته بود. و در دورترین نقطه‌ی فضا، در سایه‌ای ناپیدا، سالازار سیاه همچنان تماشا می‌کرد.

نه به نیت تغییر.
نه به نیت تخریب.
فقط... به نیت درک.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: ناکجا پورتال
ارسال شده در: پنجشنبه 26 تیر 1404 20:55
تاریخ عضویت: 1382/10/21
تولد نقش: 1398/05/26
آخرین ورود: امروز ساعت 13:42
از: شیون آوارگان
پست‌ها: 1528
مدیر اخبار و مترجم دیوان جادوگران، شهردار لندن، استاد هاگوارتز
آفلاین
دنیای موازی 1114511 - دراکولا


تکلیف بنده در دیدار هفتم با سالازار، به امید اینکه هواداران سبک کلاسیک "دراکولا" بخوانند و دوست داشته باشند





نامه اول


به دوست عزیزم، آلبوس دامبلدور

امیدوارم زمانی که این نامه به دستت می‌رسد، احوال خوشی داشته باشی. اگرچه من اینجا، در عمق شب و در حوالی قلعه‌ای که گویی از دل کابوس‌های قدیمی بیرون آمده، مشغول نوشتنم. دلم طاقت نیاورد بی‌وقفه برایت ننویسم، چرا که تجربه‌ای که به تازگی پشت سر گذاشته‌ام، فراتر از آن است که بتوانم در چند جمله ساده بیان کنم. فرد مرموزی به نام کنت دراکولا من را برای میهمانی شام به قصرش دعوت کرده است. برایم عجیب بود که در سن نوزده سالگی به اندازه‌ای شناخته‌شده هستم که به این میهمانی دعوت شوم.
شب هنگام، وقتی مه غلیظ و سنگینی اطراف قلعه را در بر گرفته بود، به دروازه‌های آن رسیدم. صدای دروازه‌بان، که بیش از حد غیرانسانی بود، من را به داخل فرا خواند. گویی خود تاریکی زنده شده و مرا به درون قصر دعوت می‌کرد. حتی در دورمسترانگ هم چنین حال و هوایی را تجربه نکرده بودم. اکنون باید خودم را به دل سیاه قصر برسانم و با میزبان مرموزم آشنا شوم. در فرصت دیگری نامه‌ای برایت خواهم نوشت.


نامه دوم


آلبوس عزیز

احساس خوبی به این مکان ندارم. از همه مهم‌تر، کنت دراکولا با وجود متانتی که دارد، گویی از عمق اقیانوس کابوس‌هایم بیرون کشیده شده. زمانی که به در ورودی ساختمان قصر رسیدم، کنت دراکولا، با چشمانی چون دو شعله‌ی سرخ آتش و لبخندی سرد و به اندازه‌ی مرگ مرموز، مرا پذیرفت. پیش از شروع مهمانی من را به اتاقی اختصاصی راهنمایی کرد، چرا که قرار است مهمانی‌هایش چند شب طول بکشد و مهمان‌ها همگی اینجا بمانند. اتاق‌های قلعه همچون زندانی برای روح انسان هستند؛ دیوارهای سنگی سیاه و پرده‌های مخملی که سایه‌ها را چون موجوداتی زنده به حرکت درمی‌آورند.
وسایلم را در کمد خالی اتاقم گذاشته‌ام و پیش از رفتن به تالار اصلی، این نامه را برایت می‌فرستم.


نامه سوم


دوست من

حالا که این نامه را برایت می‌نویسم، نمی‌توانم جلوی لرزش دستانم را بگیرم. احساس خفگی و تنهایی دارم. بگذار کمی از مهمانی شام برایت بنویسم. شام آغاز شد، اما خوراکی‌ها و نوشیدنی‌ها بیش از آن‌که برای تغذیه باشند، شبیه آیینی مرموز به نظر می‌رسیدند. رنگ خونین نوشیدنی‌ها و عطر خاکستر و آتش، گویی من را به سفری بی‌بازگشت فرا می‌خواندند. کنت با صدایی نرم و اغواگر، داستان‌هایی از زندگی، مرگ و قدرت گفت که نه تنها عقل، که حتی قلب مرا نیز به لرزه درآورد. هر بار که سخن می‌گفت، حس می‌کردم پرده‌هایی از رازهای جهان کنار می‌روند؛ رازهایی که شاید هرگز نباید آشکار می‌شدند. طعم غذاها عجیب بود و بیش از دو لقمه، آن هم از روی ادب، بیشتر نتوانستم چیزی بخورم. مهمان‌های دیگر کم از کنت دراکولا نداشتند. گویی همگی از پشت پرده مرگ با من سخن می‌گفتند و حسرتی در نگاهشان موج می‌زد که برایم تازگی داشت.
دیگر توانی برای نوشتن ندارم و همه عضلات بدنم من را به خواب دعوت می‌کنند. آلبوس عزیز، اگر پاسخی به نامه‌های قبلی‌ام داده‌ای، بدان که هیچ‌یک به دستم نرسیده است. این بار با جغد پاسخم را بده تا من هم به همان روش جوابت را بدهم.

دوست‌دار تو، گلرت

نامه چهارم


آلبوس،

صبح امروز که از خواب بیدار شدم، احساس کردم سال‌هاست که مریض و ناتوانم. ریه‌ام برای نفس کشیدن از جادوی درونم کمک می‌گیرد. حال و هوای قصر بهتر از دیشب است و دیگر آن احساس وحشت را ندارم، اما خبری هم از کنت دراکولا نیست. حتی خبری از مهمانان دیگر هم نیست. به هر سختی خود را وادار کردم از اتاقم بیرون بروم و پس از جستجو در راهروها، بالاخره پیشخدمتی را دیدم که داشت به سمت طبقات زیرین قصر می‌رفت. اینطور به من گفت که کنت دراکولا برای کار مهمی قصر را ترک کرده و حتماً برای مهمانی دوم شام خود را خواهد رساند. از او خواستم مراتب عذرخواهی من را به گوش اربابش برساند و بگوید من هم برای کار واجبی ناچار شدم زودتر از قصر او بروم، اما تأکید کرد که تا کنت برنگشته، جایی نروم. بنابراین، آلبوس، حالا که در اتاقم نشسته‌ام و ضعیف‌تر از همیشه برایت می‌نویسم، از پنجره بیرون را می‌بینم. نمی‌دانم ذهن فریبم می‌دهد یا حقیقت است، اما در میان درختان اطراف گرگ‌هایی را می‌بینم که دندان به هم می‌سایند و انگار با خشم من را نگاه می‌کنند. امیدوارم کنت دراکولا زودتر بازگردد.


نامه پنجم

...وحشتناک است وحشتناک است... کنت دراکولا تا نیمه شب نیامد، اما به جای او.... به جای او سه میزبان جدید من را به میز شام بردند... سه تا از زیباترین دخترهایی که به عمرم دیده بودم من را به میز شام بردند... آلبوس... خونم را مکیدند... این بار مهمانی شام برای آنها بود نه من... زخمی و خسته من را به اتاقم برگرداندند... صدای کنت دراکولا را می‌شنوم که به آنها دشنام می‌دهد. دارد به سمت اتاق من می‌آید. فوری این را می‌فرستم.


نامه ششم

آلبوس عزیزم،

امیدوارم من را بابت نامه‌های نگران‌کننده‌ام بخشیده باشی. مدت زیادی از آخرین نامه‌ام می‌گذرد و از آنجا که در این مدت پاسخی یا جغدی از تو دریافت نکردم و نحیف‌تر از آن بودم که خودم هم چیزی برایت بنویسم، دیگر ادامه ندادم. اما حالا چیزهایی را فهمیده‌ام که لازم می‌دانم حداقل یک بار بنویسم، حتی اگر قرار نباشد به دست تو برسد.

آن شب شومی که گرفتار دخترهای خوناشام شده بودم، کنت دراکولا از من دلجویی کرد. تنها خواسته‌ام این بود که بگذارد از آنجا بروم، اما برایم روشن بود که میزبان مرموز من، هنوز کارش با من تمام نشده است. معجونی به خوردم داد که حالم را کمی بهتر کرد و دوباره توانستم روی پا راه بروم. غذایی که ظاهراً از روستای نزدیک آنجا گرفته بودند به من داد و این بار حقیقتاً توانستم گرسنگی‌ام را برطرف کنم.
پس از شام، مرا به باغ تاریکی برد که مه سنگین زمین را در آغوش گرفته بود.
آن‌جا بود که دراکولا مرا به چالش کشید: «تو، گلرت، همیشه در جستجوی حقیقت بوده‌ای، اما آیا آماده‌ای حقیقت واقعی را ببینی؟»
در آن لحظه، سایه‌ها به شکل وحشتناکی اطرافم را گرفتند، و صدایی زمزمه‌کنان در گوشم طنین‌انداز شد، صداهایی که گویا از اعماق زمان می‌آمدند و مرا به جهانی فراتر از درک انسانی می‌کشاندند.
سایه‌ها کم‌کم به شکل خطوطی خونین روی پوست من نشستند و سردی مرگ‌آلودی سراپای وجودم را فرا گرفت.

آلبوس، شاید این آخرین نامه من باشد، شاید آخرین چیزی که به تو می‌نویسم؛ اما اگر روزی خواندی‌اش، بدان که حقیقت، آن‌گونه که ما می‌شناسیم، بازیچه‌ای در دستانی است که از مرگ هم هراسی ندارند.

کنت دراکولا خوناشامی کهن است با قدرت‌هایی ماورای آنچه در کتاب‌ها وصف شده. آن شب، در آن باغ وسیع و بی‌انتها، حقیقت را به زبان آورد. فهمیدم که نه چند شب، بلکه چند هفته است که اینجا و در این قصر زندانی شده‌ام. آنقدر از خونم تغذیه کرده‌اند که فواصل زمان‌های بیداری‌ام از چند ساعت به چند روز رسیده است.

کنت این بار بدون هیچ دروغی و با صراحت هر چه تمام‌تر با من صحبت کرد. دیگر بازگشتی برایم نخواهد بود، آلبوس.


----------

آلبوس دامبلدور جوان، آخرین نامه را هم در کنار پنج نامه دیگری که از تابوت موریانه‌زده و متعفن کنت دراکولا بیرون کشیده بود قرار داد، همان نامه‌هایی که هرگز به دست او نرسیده بودند چون قصر دراکولا در حصاری از جادوی محافظ قرار گرفته بود. کنت دراکولا خاموش و بی‌حرکت در تابوت دراز کشیده بود و در سکوت محض، تنها با نگاهش به چشم‌های آلبوس زل زده بود.

آلبوس چوبدستی‌اش را تکان داد و به تکه چوب بزرگ و نوک‌تیزی تبدیل کرد.

- تو اولین خوناشامی هستی که از نزدیک می‌بینم دراکولا. شانس آوردی که رفیقم رو زنده پیدا کردم، اگرنه عاقبت بسیار شوم‌تری انتظارت رو می‌کشید.

کنت دراکولا با چشم‌هایش التماس می‌کرد اما سردی نگاه دامبلدور و قساوتی شبیه به آنچه خودش در دل داشت باعث شد تنها پلک‌هایش را ببندد و این سرنوشت را بپذیرد.

دامبلدور چوب نوک‌تیز را به قلب دراکولا فرو کرد.

گلرت گریندلوالد نوزده ساله که نیمه‌جان در اتاقش منتظر بود آلبوس کارش را در دخمه به پایان برساند، جیغ دلخراش کنت دراکولا را در سرش شنید.

بندهای نامرئی که او را از حرکت واداشته بود یک به یک پاره شدند و احساس کرد جادو دوباره در او جریان یافته است. آینه کوچکی که در کیف سفری‌اش داشت را بیرون کشید و به چهره خود خیره شد. دوباره رنگ به رخسارش بازگشته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!
پاسخ: ناکجا پورتال
ارسال شده در: شنبه 31 خرداد 1404 11:52
تاریخ عضویت: 1404/03/06
تولد نقش: 1404/03/08
آخرین ورود: جمعه 30 آبان 1404 18:11
از: زیر درخت بید کهن !
پست‌ها: 42
آفلاین
[ دنیای موازی شماره‌ی ۱۰۳۲ ]
دنیایی که در آن، لرد سیاه... مو داشت!
و دامبلدور... بی‌ریش و کچل بود.

-ای‌بابا! دیوانه‌مان کرد این لرد مثلا سیاه! می‌خواد حرص من‌رو درآره...
جدی؟
من و موهام، شما همه!؟
- عیبی نداره دیگه دامبی جون، به‌جاش شما دماغ دارین، ریش سفیدین، دانایین، و از اون لرد به اصطلاح سیاه هم خیلی زیباترین!
- از این همه تعریف خوشم آمد! ولی...
دقیقا کدوم ریش سفیده!؟

در همان حین، لرد سیاه، در جادوگِرام.

- سلام به فالوورای گلم! موهامو کراتین و بلوند کردم! زیبا نیست!؟
می‌دونم... می‌دونم که هست.
شبیه راپونزل شدم!
زیبا، جادار، مطمئن!
برای فهمیدن راز زیبایی مو هام، عدد ۳۲ رو کامنت کنین!

در همان مادامی که لرد صورتی داشت تبلیغ‌های روتین مویش را انجام می‌داد، دامبلدور داشت جوش می‌زد و همان تار‌های کوچک مویی که داشت هم می‌ریخت.
شاید حتی مجبور می‌شد از ولدمورت وسایل روتین مو می‌خرید!
پس... دامبلدور تصمیم گرفت که دست به‌کار شود.

باید موهای ولدمورت را از بین می‌برد!
و بعد؛ تمام لوازم آرایش موی ولدمورت را برمی‌داشت و موهای خود را پرورش می‌داد.

-----------------

- سلام گلم! چی‌کار داری!؟ می‌خوای راز زیباییمو بدونی!؟ یا شایدم می‌خوای ازم امضا بگیری!؟
- نه گلم! من جای دیگه قرار دارم!
اومدم موهای راپونزل‌گونه‌ت رو ببافم!
- من رو موهام حساسم! پس لطفا بهشون دست ن-

در همان لحظه، دامبلدور دو دست داشت، دو دست دیگر نیز قرض گرفته و موهای دشمن خونین‌ش را می‌کشد.
و گیس و گیس‌کشی، شروع می‌شود.

- دِ ولوم کن دیه! موهای زیبام! کچل عقده‌ای! ولم کن! ولم کن!
- نه دیگه، نشد دیگه! تو و موهات، ما همه!؟ قراره کچل شی، پرنسس صورتی!

و ناگهان،
بوم!

[این داستان، ادامه دارد...
راستی اگر می‌خواین پارت ۲ رو هم بنویسم، عدد ۳۲ رو کامنت کنین!
پ.ن:
من از اون کارگردانا می‌بودم که سریال رو دقیقا وسط جای حساس قطع می‌کنه. ]

--------------

[شایعات میگن که لرد سیاه اول لرد صورتی بوده و مو داشته، بعدش توسط دامبلدور کچل شده و این دلیل دشمنی‌ش با دامبلدوره!]

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در 1404/3/31 11:57:07
.Everything could be achieved with effort
همه‌چیز با تلاش به دست می‌آید.
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟