پورتال بسته شده
دختر همراه
خواندن این پست به هیچ وجه به افراد زیر 21 سال توصیه نمیگردد
روی صندلیهای گرم و راحت اتاق نشسته بود و باوجوداینکه استرس داشت، حوصلهاش هم سر رفته بود. نگاهی به دیوارهای اتاق انتظار انداخت. دیوارها به رنگ سبز پستهای بودند که روی همه آنها قابهای کوچک و بزرگ بانظم خاصی آویزان شده بود. آنقدر در این اتاق آمده بود و آنقدر آنجا نشسته بود که تمام نقاشیها و قابها را از حفظ بود.
مثلاً در یکی از آنها دختری با بادبادکش بازی میکرد و میخندید، در دیگری سگی پشمالو به دور خودش میچرخید و سعی میکرد دمش را بگیرد و در دیگری پیرمرد و پیرزنی سرشان را بر شانههای یکدیگر گذاشته بودند و صورتشان پر از آرامش بود. بقیه تابلوها نیز همینگونه بودند، تصویری از یکلحظه شاد و زیبا را نشان میدادند. مبلهای زرد اتاق هم به نشاط فضا اضافه کرده بودند و به اتاق حالتی کودکانه و معصومانه بخشیده بودند.
پوزخند زد. به نظرش این کار بیش از حد ریاکارانه بود. این فضای شاد با اهداف غمگین و تاریکش همخوانی نداشت و بهجای آنکه مراجعین را آرام کند بیشتر آنها را میآزرد؛ چون این حس را به بیننده القا میکرد که غمش اهمیتی ندارد و حتماً در آن فضای شاد او نیز باید شاد باشد.
در حقیقت آنجا اتاق انتظار دکتر کلد بود. دکتر کلد زنی میانسال بود که سیگارهای خوشبو میکشید و میتوان گفت آخرین دکتری بود که مراجعین به او پناه میآورد. دکتر کلد متخصص موارد " پیچیده" و"مرحله آخر" بود. واقعیت این بود که کلمه درستی برای تخصص دکتر کلد وجود نداشت و او درمانگری بود که وقتی از درمان کسی ناامید میشدند، بیمار را پیشش میفرستادند. برای همین هم تمام مراجعینی که همراه او در اتاق نشسته بودند یا بسیار غمگین بودند یا اضطراب شدیدی داشتند. تم شاد و بیخیال اتاق تأثیری روی حال آنها نداشت و اصلاً کسی هم به آن توجهی نمیکرد. همه در افکار خود غرق بودند و سایه وحشت از چیزی که دکتر کلد میخواست به آنها بگوید ذهنشان را فلج کرده بود.
در همین فکرها بود که دختر همراه دستش را بر دستش گذاشت و بهآرامی فشار داد.
- خوبی؟
لبخند کم جانی زد و جواب داد:
- نه راستش ولی خب زیاد فرقی هم نمی کنه... بههرحال نمیشه کاریش کرد.
دختر لبخند معذبی زد و جواب داد:
- یه کاریش میکنیم... حتماً یه درمان جدید...
حرفش نصفه ماند چون زنی در روبروی آنها ناگهان به گریه افتاد. شانههای زن میلرزید و اشک روی صورتش روان شده بود. همه افراد حاضر در اتاق انتظار به او نگاه میکردند و زن با صدای بلند گریه میکرد.
زنی که مسئول پذیرش بیماران بود، از پشت میزش برخاست و سراسیمه بهسوی زن رفت؛ چوبدستیاش را درآورد و دستمالی در هوا ظاهر کرد. به زن رسید، جلوی رویش زانو زد و با مهربانی دستمال را به دستش داد.
- اوه... سوفی عزیزم!... باید به خودت مسلط باشی... این که آخر دنیا نیست...
به زن مسئول پذیرش نگاه کرد. او نیز هم آهنگ با حال و روز اتاق بود. لباس زرشکی، موهای بسیار مرتب و رژ صورتیاش بیش از حد شاد بود. حرفهایش سوفی را آرام نکرد. البته تعجبی هم نداشت، همه آن حرفها فقط دلسوزیهای توخالی بود. زن درد نکشیده بود و به همین دلیل تصوری از زجر سوفی هم نداشت. ولی او میدانست. او سوفی را درک میکرد. فقط دیگر رمقی برای گریهکردن نداشت.
مسئول پذیرش درحالیکه پشت سوفی را نوازش میکرد، بهیکباره به سمت او برگشت و گفت:
- عزیزم... نوبت شماست... میتونید برید تو!
نفس عمیقی کشید و برخاست. دختر همراهش نیز برخاست و هر دو به سمت اتاق دکتر رفتند.
اتاق دکتر نمونه تاریکتر اتاق انتظار بود و بهخاطر نور کم و دود سیگار فراوان بیشتر شبیه به یک چادر فالگیری به نظر میرسید تا اتاق یک درمانگر. دکتر کلد پشت میز چوبی بزرگش نشسته بود و سیگاری دود میکرد. لبخند کمرنگی داشت و چشمهایش همیشه بیش از حد آرام بود، تاحدیکه او با خودش فکر میکرد نکند اصلاً ذهنش آنجا نیست و با سیگارهایش نعشه شده است.
او و دختر همراه روی مبل چرمی که مقابل میز دکتر بود، نشستند. دکتر پک عمیقی به سیگارش زد و به برگههایی که روبرویش بود نگاهی انداخت.
- خب... ما چند ساله داریم باهم کار میکنیم... و این آزمایشها... راستشو بگم خیلی بدتر شدن...
انگار انتظارش را داشت. نگاه دختر همراهش لرزید؛ ولی او هیچ واکنشی نداشت. شاید او زودتر از همه میدانست که به آخر خط رسیده است.
دکتر ادامه داد:
- سطح جادوی درونیت خیلی پایین اومده... یه جاهایی کاملاً محو شده... میتونی از جادوت استفاده کنی؟ میتونی لیوان جلوت رو بلند کنی؟
به لیوان روی میز روبرویش اشاره کرد.
دختر چوبدستیاش را بیرون کشید و به سمت لیوان گرفت. لیوان لرزید و چند میلیمتر از سطح زمین برخاست. اما فقط یک ثانیه بالا ماند و بعد سقوط کرد. دوباره تلاش کرد. چوبدستی را تکان داد؛ اما لیوان دیگر تکانی نخورد. یکبار دیگر امتحان کرد و باز هم اتفاقی نیفتاد.
دکتر با لحنی محزون که از او بعید بود، گفت:
- اشکالی نداره... انتظارشو داشتیم...
بعد سیگارش را کنار گذاشت و دستهایش را در هم حلقه کرد. به او نگاه کرد و چند ثانیه ساکت ماند. نگاهش دیگر حالت گنگ و بیخیال نداشت. غمگین و جدی بود. نگاه دکتر را دوست نداشت. چیزی در دلش پیچ خورد و لرزید.
دکتر با صدای خش دار شروع کرد:
- عزیزم... راستش از این قسمت کارم اصلاً خوشم نمیاد... ولی... دوست دارم با مراجعینم صادق باشم. به نظرم همه حق دارن بدونن چه بلایی داره سرشون میاد. جادوت... اون داره میمیره... دلیلی براش پیدا نمیکنیم. به نظر میرسه بدنت یا روحت داره جادو رو پس میزنن و معجونها و طلسمهای درمانی جواب نمیدن... چیزی که میخوام بگم اینکه... احتمالاً همه جادو به زودی ناپدید میشه...و... اهم... من فکر نمیکنم دیگه برگرده...
هیچ حسی نداشت. نه ناراحت بود و نه حتی تعجب کرده بود. انگار صدای دکتر را از اعماق آب میشنید. همه چیز غیرواقعی و بیمعنی بود.
- من باید چیکار کنم؟
- کار خاصی برای انجامدادن نیست... فقط باید یاد بگیری بدون چوبدستی و بدون جادو هم زندگی کنی...
این حرف آنقدر سنگین بود که او را به خود آورد.
- چطوری بدون جادو زندگی کنم؟ مگه میشه؟
نگاه دکتر تیرهتر از همیشه بود.
- میدونم ممکنه ناامید کننده به نظر بیاد ولی بدون جادو هم میتونی زندگی کنی. ماگلها سالهاست که این کارو میکنن. سخت هست ولی غیرممکن نیست. بعد هم خیلی از کاراها ربطی به جادو ندارن، مثل...
از جایش برخاست و حرف دکتر را قطع کرد:
- یعنی ازم میخوای مثل یه ماگل زندگی کنم؟ همون قدر بی معنی و مسخره؟ این... این ... خیلی ...
دکتر نیز برخاست و گفت:
- عزیزم... بشین... تو خیلی از کارها رو میتونی انجام بدی! نباید ناامید بشی...
- ناامید؟! داری بهم میگی زندگیم نابود شده! بعد میخوای که راحت قبولش کنم و خوشحال از اینکه دیگه جادو ندارم؛ ولی عوضش میتونم ماگل باشم برم خونه؟
- ببین...
- نه! این امکان نداره! نمیتونه...
گیج و عصبانی از اتاق بیرون زد و دکتر را که او را صدا میزد نادیده گرفت. از جلوی نگاههای متعجب پذیرش گذشت و از ساختمان بیرون زد. سرش نبض میزد و تنها حس آشوب داشت. دقیقاً احساسش را درک نمیکرد و فقط میدانست حالش خوش نیست.
- اشکال نداره... بیا اول بریم خونه...
به سمت صدا برگشت. دختر همراهش بود که با نگاهی اشکآلود و نگران نگاهش میکرد. سرش را به نشانه تأیید تکان داد و همراه با دختر به خانه رفت.
حس بد و گیجی مهمان ناخواندهای بود که حتی در خانه نیز رهایش نکرد. سعی کرد حواسش خودش را پرت کند. روزهایش را برنامهریزی کرد، خانه را تمییز کرد و حتی چند حرکت کشش انجام داد که بدنش را سرحال کند، ولی آن حس گیجی و سنگینی همچون ماری بر دور گردنش پیچیده بود و هر لحظه محکمتر میشد و بیشتر راه نفسش را میبست.
آخرین پناه رادیو بود. معمولاً میگذاشت روی موج ایستگاه "جغد شب" که تمام موسیقی پخش میکرد و خبری از حرفزدنهای مکرر مجری یا مهمانهای عجیب استودیو نبود. رادیو را روشن کرد و آهنگ ملایمی شروع به پخششدن کرد. کمی توانست نفس بکشد. به سمت یخچال رفت و چند چیز برداشت. باید غذا میخورد، احتمالاً حالش بهتر میشد.
رو به دختر همراهش که مثل همیشه ساکت بود و گوشه آشپزخانه ایستاده بود برگشت.
- چی میخوری؟ چی درست کنم؟
کمی شادی در صورت دختر همراه دوید و گفت:
- نمیدونم... چیپس و پنیر درست کنیم؟
سرش را تکان داد. غذای خوبی بود. گوجهها و هویجهایی که از یخچال بیرون آورده بود را کناری گذاشت و مشغول پاککردن سیبزمینیها شد. زمزمهوار با آهنگ میخواند و سیبزمینیها را بادقت میبرید. بعد چوبدستیاش را بهطرف ماهیتابه گرفت که روی گاز بود. چوبدستی را تکان داد؛ اما گاز روشن نشد. دوباره یاد همه مشکلاتش افتاد و با ناامیدی چوبدستی را پایین آورد. سرش را پایین انداخت و به سینی روبرویش، سیبزمینیهای مرتب و چاقوی آشپزخانه خیره شد.
در همان لحظه، انگار که مقدر شده باشد، خواننده با صدای محزون خواند:
- آدم با چه امیدی تو این دنیا بمونه؟
همه چیز در یک ثانیه اتفاق افتاد. کلمات خواننده با صدای بهمراتب زشتتر و کریهتری در ذهنش پژواک شد و در نهایت به جیغی گوشخراش بدل گردید. آنقدر وحشتناک که تمام مغزش را پر کرد و دیگر نتوانست فکر کند. جنونی بود که در سایههای ذهنش تاب میخورد و بهمانند بختکی سهمگین خودش را بر شعور و فهمش انداخت و او دیگر نمیفهمید چه میکند.
چاقو را برداشت و به سمت حمام رفت. نه. هیچ امیدی برای ماندن در دنیا نبود. نمیتوانست بدون جادو بماند. نمیتوانست تحملش کند. چرا باید زجر میکشید؟ میتوانست ساده باشد.
در همان لحظههای جنون هم به طرز جالبی به این فکر میکرد که آشپزخانه را کثیف و خونآلود نکند. حتی به این فکر کرد که وقتی پیدایش کنند خانه تمییز باشد بهتر است. فکر تاریکتری هم داشت. این خون کثیف، این خون غیرجادویی او، این بدنی که هر جادویی را پس میزد، باید یکراست به فاضلاب میریخت. لیاقتش این بود.
با چشمانی ازحدقهدرآمده و نفسنفسزنان به حمام وارد شد و در میان آن ایستاد. انگار دویده بود. خسته بود و غم بالاخره مانعهای ذهنیاش را کنار زد و راهش را به چشمانش باز کرد. در میان اشکهایش و با دیدی که تار شده بود، دستش را بالا گرفت. رگهای آبیرنگش زیر پوستش میدرخشیدند و چاقو برای بریدنشان میلرزید.
خندهاش گرفت. حتی نمیتوانست مثل یک جادوگر و با یک طلسم بمیرد. باید مثل خوکی ماگل، در خون خود میغلتید و غرق میشد و بو میگرفت. بس بود. درد بس بود. چاقو را نزدیک گرفت و بعد دختر همراه فریاد زد. در آستانه در ایستاده بود. صورتش غرق در وحشت بود و او نیز به پهنای صورتش میگریست.
- نباید این کارو بکنی؟
او با عصبانیت گفت:
- به تو ربطی نداره... گم شو! اصلاً کی هستی که اینجایی؟
عجیب بود. دختر همراه همهجا کنارش بود؛ ولی او اسمش را نمیدانست. حتی نمیدانست از کجا آمده و حتی نمیدانست چرا آنجاست.
دختر همراه با بدنی که میلرزید جلو آمد، دست های یخزدهاش را روی صورت او کشید و اشکهایش را پاک کرد.
- بیا... اینجوری بهتر میبینی... نمیشناسیم؟ دقت کن!
دقت کرد و تعجب چاقو را پایین آورد. دختر همراه خودش بود. همان دختر کوچکی که روی تاب زرد پارک تاب میخورد، همان دختری که برای مشقهایش گریه میکرد، همان دختری که با تلاش بسیار به دانشگاه دلخواهش رفته بود، همان دختری که امروز در مطب دکتر به او گفته بودند دیگر جادویی ندارد.
دختر همراه؛ انگار برگ پاییزی در آغوش باد، سر خورد و جلوی پای او به زمین نشست. هقهق سر داد و پاهایش را بغل کرد.
- نباید اینکارو بکنی... نمیتونی باهام اینکارو بکنی... نمیتونی آرزوهامو نابود کنی، حتی اگر فکر میکنی بهشون نمیرسم... تو... باید مراقبمون باشی... مراقب همه دخترهایی که روزی به جاشون زندگی کردی...
بعد با صدای بلند گریه کرد.
او ایستاد. چشمهایش را بست و گذاشت سیل اشک رنگ سرخ جنون را از ذهنش بشوید. آرامآرام غمگین و غمگینتر شد و غم با خود هوشیاری آورد. چاقو را انداخت و او هم کنار دختر همراه روی زمین سقوط کرد.
نمیدانست چقدر گذشت و چقدر اشک ریخته بود، اما جایی که دیگر نه چشمی داشت که ببیند و نه مغزی داشت که فکر کند، دختر همراه بهزور او را بلند کرده بود و به تختش برده بود. او را همان جا خوابانده بود و روی موهایش دست کشیده بود که خوابش ببرد.
با صدایی که از شدت گریه خشدار شده بود، گفت:
- من نمیتونم ازتون مراقبت کنم... متأسفم...
دختر همراه گفت:
- اشکالی نداره... ما ازت مراقبت میکنیم...
صبح با سر درد شدیدی از خواب بیدار شد. چشمانش بهسختی باز میشد و دماغش گرفته بود. به عادت چوبدستیاش را از جیبش بیرون کشید و برای اولینبار در عمرش چیزی احساس نکرد. انگار آن چوب جادویی تنها شیء بیجان بود که لمسی عجیب داشت.
دختر همراه چوب را از دستش بیرون کشید و گفت:
- ولش کن... خب... بذار زندگی یه راه دیگه برای ادامه دادنمون پیدا کنه...
به دختر همراه نگاه کرد و با صدایی آهسته پرسید:
- الان چی میشه؟
دختر همراه با لبخند گفت:
- نمیدونم و این که نمیدونیم چیز خوبیه..
بله خوب بود. شاید دختر راست میگفت. باید میدید زندگی چگونه دوباره در او جریان میابد. مانند بذری که زمستان دیده باشد، پلکهایش را بر هم گذاشت و خوابید.
شاید در بهار از خواب برمی خواست.
اگر بهاری میآمد.